تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
 

* ما را به صورت اشانتیون تست شخصیت کردند!!! گیریم که یک نمه به نظرمان رو آمد این تسته!!! فرمودند که ما فعلن روی مودش نیستیم! بعد اینکه خیلی احساس بطالت می کنیم و بعدتر اینکه کسی ما را ترک کرده به شدت!!!

البته بعد از یک ساعت و نیم خمیازه کشیدن و با انگشتها بازی کردن و زل زدن به سقف معلوم بود که ما بطالتیم!!! بعد هم خب تو اون نقاشیه دیدیم یک نفر یک نفر دیگر را ترک کرده و خب این یعنی یک نفر ما را ترک کرده و اینکه روی مودش نیستیم هم خب یکی را بگو که این روزها روی موده زندگی کردن باشد و خوشحال باشد!!!

بعد من هم خیلی ریلکش گفتم بعله آقا... مااز هیجده سالگی به اینور رو به بطالت گذروندیم!!!

آن توله شان هم اصلن من را دوست نداشت و حرصش را هم در آوردم با ریشه های شالم و یک چنگه جانانه هم نوش کردیم که نتیجه اش یک خط سرخ از این سر تا آن سر انگشته توی دماغ بکنمان است!!!! همان انگشت اشاره!!!

* فلان فلان شده توی چشم من نگاه می کند و میگوید پنج میلیون تومان!!!! یعنی انگار که بگوید پنج قرون!!!! آدم تا کجایش بسوزد خوب است؟؟؟؟

* آقا این کتاب هایی که خریدیم دو هفته پیش را همه خوندن الا خودمون... کلی هم با مهرجویی اش حال کرده اند... یک فراغتی دست بدهد بنشینیم بخونیم خودمان هم...

* بعد در تمام مدت آن دو ساعت من داشتم فکر می کردم که فرقش یک لحظه است... فرق آن آدمی که به هر چه آرزو دارد می رسد و آن یکی که نمی رسد... یک لحظه که تو کوتاه می آیی یا کوتاه نمی آیی... همین...

بعد هم فکر می کردم که چطور این فرهیخته را راضی کنیم که کافی شاپ بزنیم همگی با هم و یا اصلن پی همان آرایشگاه را بگیریم و بشویم تلخون جون و هی مو رنگ کنیم و ابرو برداریم و غیبت کنیم و خنده های جیغ جیغیه مدل آرایشگری بکنیم برای خودمان!!!

 خب من هردو کار رو دوست دارم... اولی که عشقه اول و آخره زندگیم است... دومی هم خب اگر بتوانم بر این تهوعم از مردم غلبه کنم ـ که این روزها کار سختی نیست اینقدر که همه شبیه هم شدیم و همه مهربونیم با هم و همه همدستیم ـ کار خوب و باحالیست... استعداده هر دوش رو هم که دارم!

بعد واقعن تو فک کن که یه کافی شاپی باشه گارسون هاش دختر باشن و آشپزهاش دختر باشن ، یک حداقل مشتری ای بالاخره جذب می کند دیگر... بعد هم شرمنده ازاین دید جنسیتی ای که من اینجا دارم ولی فکر میکنم که چارتا خانوم راحت تر می تونن یک محیط مطلوب و دلپذیر رو یه جا بوجود بیارن تا چارتا آقا... یه جورایی حضور خانوم ها تلطیف می کنه فضا رو! ـحتی اگه خانومش یه بوفالویی مثه من باشه!!! بعله!!! ـ مثلن همین سوپره سره سهروردی... من کلی راهمو دور می کنم که به جای سوپره تهه کوچه ای که یک سیبیلی اداره اش می کنم بروم از اون سوپره که یک خانومی ـ مثلن بگیم ابرو؟؟ ـ اداره اش می کند خرید کنم... کلی هم خوشحال می شم هر وخت می بینمش!!!

حالا بروبچز... جانه من اگه پول و پله ای دارین بیاین رو هم بذاریم یه کافی شاپ بزنیم دیگه... اینقد گدا نباشین... یه کم به آرزوهاتون فکر کنین...

میگیم ننهء آیلین هم بیاد دیزاینش کنه... یه چیزه فضایی از آب در میاد ها... از من گفتن...

 * کامنت دارین؟

.

.

.

واسه مریض می خوام!!!

 * ننه مان فلان فلان شده خیلی کم اهله حساب کتاب بود ، از وختی ما رفته ایم سره کاررسمن یک چرتکه گرفته دستش و هی بالا و پایین می کند که سره ماه چقدر باید بهش پول بدهیم! نمونه اش هم اینکه دیروز پول خورد نداشت و به ما یک تراول پنجاه تومنی داد... مام از خدا خواسته کلیشو خرج کردیم... بعد امرزو میگه خب تو که نمیخوای پوله منو پس بدی هان؟ منم با نیشه باز گفتم که نه خب... پول ندارم... خیلی ریلکس میگه باشه... پس سره ماه پنجاه تومن باید به من بدی!!! چه دوره زمونه ای شده ها... من همون خونه می موندم به صرفه تر بود!!! جانه خودم! بعد خب باید به من پول بدن همچنان... اینا تمامه وظایفه مالیشون در قبال ما رو از یاد بردن انگار!!! تف!!!

* داداش تا اینجا اومدی یه هل بده اونور هم یه سر بزن... خیر ببینی... دیگه یه پاتون اینجا باشه یه پاتون اونجاها... ببینم چیکار می کنین...

* آقا طلاق بگیر بره پی کارش... این زندگی که من می بینم جز گه هیچی دیگه توش نیست... به جانه خودت... حقوق مامانت رو هم که می گیری بعده طلاق... تو خونه قدیمیه هم که میری زندگی می کنی... یه کارمنده عالی و بیست هم که هستی... خوشگل هم که ای ی ی هستی... چرا خودتو عذاب بدی با یه موجوده نفهم؟

منم زود میرم خونه... دیگه مجبور نمی شم سه ساعت بشینم اینجا تا دعواهای هر روزهء شما تموم شه!!! اه ه ه ه...

بعد زورم میاد جو می گیرتت میگی من هنو اینو دوسش دارم... منم که روزی صد بار عینه دیوونه ها میگم ازهمشون بدم میاد... از همشون بدم میاد... از همشون بدم میاد!!!!

از اولشم همین قاطع نبودنت زندگیتو به گ*ا داد... این آخرشو جونه عزیزت سفت باش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:37  توسط تلخون  | 

 

* دیشب بعد از اینکه با شیرین کلی بالا پایین کردیم و هزار و یک جا رفتیم و اینا دست آخر سر از سوپر سره کوچه اشون درآوردیم... بعد این سوپرشون خیلی فرهنگی تشریف داشت و انواع و اقسام سریال ها و فیلم های روز دنیا رو می تونستی پیدا کنی... مام که دست و پامون در مقابل فیلم شل میشه و به حالت غش و ضعف می افتیم... خلاصه... سه تا فیلم خریتم که حالا شبی یکیشو قول دادم به خودم ببینم... چقد آدم تن بده به خواب؟ حالا چه فرقی می کنه من ده و نیمه شب بخوابم یا دوازده و نیمه شب؟ در هر دو حالت فرداش خوابم میاد سره کار... پس فیلم می بینیم و حالش را می بریم...

دیشب همین فیلم لبهء عشق رو دیدم... حالا چیزه دیگه ای میشه ترجمه اش کرد رو دیگه من نمی دونم...

 

خب بر همگان واضح و مبرهن است که ما عاشخه این خانوم کیارا نایتلی می باشیم ولی خب به چشم خواخری اون یکی خانومه سینا میلر هم خوب چیزی بود انصافن... یک جذابیته خاصی داشت... آن آقای مورفی را هم به شدت بودیم...

بعد حالا از این چشم چرونی ها که بگذریم داستان از این قرار بود که کیارا نایتلی در زمان جنگ جهانی یک خانومه تنهای مستقل است!!! هی هم این مستقل بودنش را می کند توی چشمت!!! بعد حالا ما که ندیدیم کلن ولی خودش می گفت روزها در یک کارخانهء اسلحه سازی کار می کند و شب ها هم در یک جای زیر زمینی برای سربازها هم آواز می خواند! این آخریش را دیدیم.

بعد یک شبی در یک کافه ای به عشق زمان کودکیش که یک شاعر است بر میخورد و بعد در همین زمان هم یک افسر قشنگولی عاشقش شده است و بعد این محله افسر قشنگول ملایمه که مورفی باشد نمی گذارد و هی تو پر و پاچهء شاعر جا*کشه می پلکد و بعد زنه شاعر جا*کشه می آید و شاعره و زنش آویزانه کیارامی شوند و با او توی یک اتاق زندگی می کنند ـ چون همه می دانند شاعر جماعت عرضهء پول درآوردن نداشته اند سابقن!!! ـ خلاصه... بالاخره با تلاشه فراوان و اینها کیارا با افسر قشنگول ملایمه ازدواج می کند و شاعره هم با همه یک روابطی دارد و بدش نمی آید کیارا را هم بزندبه بدن و این صوبتا... بعدافسر قشنگوله را می فرستند یونان که بجنگد و کیارا هم با شاعره و زنش می رود ولز زندگی میکند و بچه دار همیم شود از شوورش و شوورش گم یم شود و هی منتظر است که برگردد و از آنجایی که شاعره بی عرضه است همگی با پوله شوور قشنگوله زندگیمی کنند و کیارا و شاعره هی با هم لاس می زنند و مردم هی اخ و تف می کنند و زنش هی دوست تر می شود با کیارا و شووره به شکل دیوانه بر می گردد و به همه چیز مشکوک است و جرش می دهد که چرا پول ها را خرج کرده و بچه هه را یم گوید ماله دیلان ـ همان شاعر جا*کشه ـ است لابد و خلاصه هیچی نمانده از محبت و عشق و شعوره شووره... یک شب هم اسلحه اش را بر می داردو می رود دیلان و رفقای جا*کش تر از خودش از بکشد کهنمی کشد و همین جوری الکی می ترساندو بعد دیلان جا*کشه می رود به پلیس خبر می دهد و کیارا یم گو.ید نمی بخشمت اگر شوورم را بیندازی زندان و دیلان می گوید من به خاطر تواین کار را کردم ودختره می گوید خب زنت را ول کن اگر راست می گویی و دیلان عینه بز نگاهش می کند و کیارا می گوید که ببین تو همان دختر پونزده ساله را دوست داری نه من را و من هم شوورم را دوست دارم که واقعی است و نه مثل تو هپروتی و دادگاه هم شووره را تبرئه می کند و دیلان و زنش و هم می روند یک گورستونه دیگری زندگی کنند و کیارا با زنه دیلان یک خداحافظی گرم و دوستانه ای می کند محل سگ هم به دیلان نمی گذارد!

از ریخت و قیافهء شاعر جا*کشه هم به هیچ عنوان خوشم نیومد...

فیلم بدی نبود... ولی خب این روزا من نمی دونم چرا همش دنبال یک تلخیه ماندنی هستم... یک مزهء قوی... یه چیزی می خوام که آدمو تا روزها بسوزونه... اینا هیچ کدومشون اون زور رو ندارن!

گذشته از اینها به نظره ما این آقا ـ همان شوور قشنگول ملایمهء ماجرا ـ شبیه فرشته هاست... چشم ها و لب های به شدت زیبایی هم دارد... البته یه نمه دخترونه است... به هر حال گزینهء اول ما همچنان جرالد باتلر است. گفته باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:15  توسط تلخون  | 

 

* البته یک شق دوم بسیار قوی هم دارد این داستان که همانا کشتن است... یعنی بعضی وقت ها از شدت عشق دلت می خواهد طرف را تکه تکه کنی... دلت می خواهد آنقدر در آغوشت فشارش بدهی که تک تک استخوان هایش بشکند... سخت است گفتنش...

یه جورایی میخوای اینقد فشارش بدی به خودت که مثلن یکی بشین... بره زیر پوستت... زیر قفسهء سینه ات... چه می دونم... خلاصه این حس هم در من گاهی جان می گیرد...

خوبه معشوقه دم دست نداریم... وگرنه روزی سه بار دستمون به خون آلوده می شد... حداقل...

* بعد آقا عصرها که از اینجا راه می افتم نمی تونم به تو فکر نکنم... تف... فکر می کنم که تو هم همین ساعت ها از آن جای دیگر راه می افتی و فکر می کنم که اگر با هم بودیم چه کارها که نمی کردیم و چه جاها که نمی رفتیم در این ساعت های فراغت و بعدتر هم فکر می کنم که کاش دیرتر هم را دیده بودیم و کاش اصلن همان وقت که هم را دیدیم بنیان را بر حرف زدن می گذاشتیم و نه حرف نزدن و کاش این همه سخت نمی شد تحمل دیگری برایمان که یک باره ببریم از هم...

من فکر همهء یحتمل ها و ممکن ها را می کنم و می بینم که چقدر امکان با هم خوش بودنمان بیشتر بود از با هم نبودنمان... خنده دارش اینجاست که من به تو هیچ وقت فکر هم نیم کردم... این را با یک لحن گزندهء کو*ن پاره کن بخوان... واقعن فکر نمی کردم... حتی روزهایی که از صبحه ساعت هفتش با هم بودیم تا ده یازده شب... چیکار می کردیم با اونهمه سکوت؟ چرا من لعنتی اینقدر سگ بودم و اینقدر خفه خون بودم؟ چرا تا تو رو می دیدم یاد همهء کسایی که دیگه قرار نبود ببینم می افتادم؟ چرا اینقد بدم میومد ازت؟

خلاصه آقا... ما شما رو حروم کردیم و تاوانش هم شد همین روزهایی که دلمان می خواهد با شما باشیم به تمامی و دیگر نمی شود...دیگر راه نداریم به نزدیکتان... فایده ای هم ندارد که بپرسیم چی شد که به اینجا رسیدیم که خب بهتر از هر کسی می دانیم چی شد و چطور شد که رسیدیم به این روزها...

فیس بوکت را که گاهی سرک می کشم می بینم که هیچ وقت نخواستم نزدیک تر بشوم به تو... هیچ وقت نخواستم سر دربیاورم که چه می کنی... چه نمی کنی... کجاها می روی... کجاها رفته ای... نشدم قسمتی از دنیای تو... همیشه دور بودم و دورتر رفتم... تو را هم راه ندادم به خودم...

اصلن به جهنم... همین است که هست...

لعنت به من و تو .

* پنجشمبه مهمونی دعوتم... آیا برم؟ آیا نرم؟ آخه مرده شور برده کی آخره ماه مهمونی می گیره؟ خب من پول ندارم الان برم لباس بخرم... حوصله لباس قدیمی ها رو هم ندارم... خیلی زیادی معمولین... به درد دور همی می خورن نه مهمونی... یه چیزه لختی پختی می خوام!!!! :))))

* بعد ببینم آیلین... میشه اون بوکانی ها رو هم بگی بیان؟ هااااان؟ ما از پارسال تا حالا تو کفیم به جانه خودمان...

نه... ولش کن... بذا من تو پوست خودم راحت بشم بعد ببینیمشون!!! جدنی حیفم میاد اینجوری حروم شه!!! :)))))))))))))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:27  توسط تلخون  | 

 

* آقا ما پس از مدت ها فیلم نبینی و البت عز و جز که این گرگ و میش را بگیر برای ما جانه مادرت دیشب به سلامتی نشستیم و دیدیمش... راستش انتظار بیشتری داشتم... یعنی نه که نا امید شده باشم... ولی خب دلم می خواس یه جورایی درد دار تر باشه... یا مثلن خونی تر... یا اصلن تلخ باشد که این اصلن نبود... 

 کلن من این دار و دستهء خون آشام ها را بودم... یکی از یکی خواستنی تر...

 

بعد خب ما به تفصیل گپش را قبلن زده بودیم با آقای فرهیخته... در باب عشق که نمی دانم است... که یعنی ندانستن عشق می آورد... راز عشق می آورد...

همین که ادوارد نمی تواند فکر دختره را بخواند عشق می آورد برایشان...

 بعد چقدر دلمان تنگ شده برای این جور دوست داشتن های ناگزیر... این جور مجبور بودن به خواستن دیگری... البت از طرف ادوارد را می گویم ها...

کلن دختره را ما نفهمیدیم یک هو چرا اینقدر داغه پسره شد؟ همین که خاص بود؟ همین که کسی را تحویل نمی گرفت؟ همین که خوش قیافه و عجیب بود؟ همین که تحویلش نمی گرفت از اول؟ همین که سفید و سرد بود؟ همین که مدام می زد تو پرش؟ بعدتر چون مواظبش بود؟ بعد ترتر چون خون آشام بود؟ اصلن اون اعتماده از کجا اومد بیخود و بی جهت؟ همین بگیم در یک نگاه عاشق شد و تمام؟ یه نمه نچسب بود...

بعد شانس که نداریم... می شینیم هی آرزوی عشق های اینجوری و عاشقیت های عجیب و معشوق های غیرآدمیزادی می کنیم پس فردا یک خون آشامی را عاشق می شویم که هنو سلام نگفته یک لقمهء چپمان کرده... جانه تو... یک همچین آدمه گه شانسی هستیم ما...

 بعد بنشینیم بنویسیم اندر حکایت این آرزوی پنهان محو شدن در معشوق... این آرزوی آسیب دیدن از معشوق... مردن از معشوق... نابود شدن از معشوق... اصلن همان خورده شدن را تو بگیر...

البت همچین هم پنهان نیست ها...

شما نداشته اید از این خواست ها؟ با تمام تن و جان نخواسته اید یک وقت هایی که نابودتان کند؟

 

* کنارم بخواب و

به دورم بتاب و

از این لب بنوش و

چو تشنه که آب و گل آتشی تو

حرارت منم من

که دیوانهء بی قرارت منم من...

 

 * ما را به سر اوفتاده هوایی...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:29  توسط تلخون  | 

 

 

* اتوبوس اتوبوس هم که بیاین... راه رو هم که ببندین... عربده هم که بکشین... چوب و چماق هم که بزنین... قمه و چاقو هم که بکشین... تیر و تفنگ هم که نقل نبات باشه براتون... ما دیگه نمی ترسیم .

بدو برو زود جا بگیر... هنو نفهمیدی یه طرفو ببندی ما از یه طرفه دیگه میایم؟؟؟

خنگ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:56  توسط تلخون  | 

 

* قربونه مرامتون که اینهمه کشتین خودتونو ببینین من کجام که دیگه نمیام روده درازی... خیالتون راحت بود مردم؟ یا اطلاع دارین که بادمجون بم و این صوبتا؟

تف... رفیق هم رفیقای قدیم...

حالا بعدن به خدمتتون می رسم... فعلن بریم به اموراته مملکتی برسیم که مهمتره...

* ما که هستیم... از اولش هم بودیم... تا آخرش هم می مونیم... تجربه هم ثابت کرده که با گاز و گوز و باتوم و گلولهء پلاستیکی و شوکر و اینجور اسباب بازیا که میدن دسته شما ها نمی ریم بتمرگیم تو خونه هامون... حالا خیلی اذیتی همون ماشه رو بچکون... ما دنبال مرگ می گردیم تو این خیابونا... شاید بعد از ما بشه اینجا زندگی کرد...

حالا رفقا من عاشقه این شب موندنش شدم... اصن کلن هر وخت دور هم جمع میشیم من دلم نمی خواد تموم شه... هر دفه گفتم کاش شب بمونیم... حالا قراره شب بمونیم...

* تازشم... از اول هفته ما دوباره مزین به حضور دستبند سبزمان شده ایم... بعله...

کلن خوشم میاد از همتون... دوستون دارم... اینقد که همه جا عینه هم گشاد بازی می کنیم و این یه جا عینه هم سفت و سخت وایسادیم...

* آقا خونهء دلقک با خونهء شیلین اینا یک سوپرمارکت فاصله دارد فقط!!! فک کنننننننننن!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:12  توسط تلخون  | 

 

* هر نفسی که فرو می رود به خیالت ممد حیات است؟ بابا هر نفسی که فرو می رود باعث و بانیه جر خوردن گلوی ما و حداقل سه تا سرفهء رگباری است...  آقا من پارسال حتی یک بار هم سرما نخوردم... بعد امسال تا همین لحظه سه دفعه کله پا شده ام به چه شدتی... از دیروز هم دوباره گلودرده شدید و سرفه و سردرد... یعنی اصن نفس نمی تونم بکشما... باهر نفس سه تا سرفه... بعد دوباره نفس... سه تا سرفهء دیگه... اومدنی داشتم حساب می کردم که اگر هر سه ثانیه یک دم و بازدم داشته باشم حدودن چند تا سرفه در یک ساعت نصیبم میشه...

باز باید برم آمپول بزنم لابد!!! :(((

بعد صبح در حاله صبونه خوردن و فکر کردن به آمپول یک هو گفتم کاش من الان یک توله داشتم بعد هی بهش می گفتم آخ جون آخ جون آمپول باید بزنم... هوووورا... بریم آمپول بزنیم... بعد خر می شد و گول می خورد و فک می کرد چه چیزه خوچمزه اییه این آمپول... و هی جیغ و ویغ می کرد که منم می خوام... منم می خوام...

بالاخره بیتره ما بود که با پس گردنی و یک من اشک و آب دماغ و جیغ و ویغ می بردنمون آمپول بزنیم!!!

* هر روز صب این بچه مدرسه ای ها رو که می بینم امیدوار می شم به زندگی... بالاخره همین که دیگه لازم نیس هر روز صب پاشیم بریم مدرسه خودش یک دلیله مهم برای ادامهء زندگیه...

 * یک سری آدم هایی هستند که من خیلی دوست دارم... خیلی هم دوست دارم از این مدل آدم ها در زندگانی ام داشته باشم و تا به حال نشده...  من می گویم آدم های راحت... یعنی اسم مدلشان است... مثلن به خواخره می گویم وای پسره  از این پسر راحت ها بود... یا وای دختره از این دختر راحت ها بود... و خب می دانیم که راحت یعنی چه شکلی...

حالا واسه خاطره اینکه شمام نادان از دنیا نرید براتون میگم... بعد خب دستت درد نکنه... اگه از این آدما دوروبرت داری منو بی خبر نذار... خیر از احتضارت ببینی!!!

پسرها شون ریش بلند و موی بلند دارن ـ بدون استثنا ـ از این لباس های بی یقه می پوشن معمولن... الان که زمستونه مثلن کت های سبز ارتشی... چشمهای مهربون دارن و اغلب در حال لبخند زدن می باشند... خصومت نمی بینی تو چشمشون به خودت و دنیا و آدما...  

دختراشون خب یا موهای خیلی بلنده بافته دارن یا موهای کوتاه... از این مانتو گشادهای گل گلی می پوشن و کفش تخت و شلوار مثلن سندبادی... همیشه هم با یکی از پسر راحت ها هستند... یعنی دوست معمولی ندارند... دوست راحت دارند فقط... کیف هاشون رو هم کج می ندازن اغلب... لاغر هم هستند به شدت...

پسرهاشون دوست دختر غیره راحت هم دارن ها... گفته باشم...

بعد نه که ما دوست نداشته باشیم از این تیپ آدم ها بشویم ها... ولی یک بلد بودنی می خواد... یک دانشی است اصلن انگار که ما نداریم... بعد تازه... خب همه شان خیلی خوش تیپ اند با آن مانتو های گشاد و بلند و گل گلی شان... ما از آن ها بپوشیم خوش تیپ نمی شویم... ما لاغر هم نیستیم... موهایمان هم نه بلنده بلند است که ببافیم... نه کوتاهه کوتاه که سیخ سیخ از زیره شال بزند بیرون...

بعد حالا می خواهم بگویم که آی آقای راحتی که اسمت آرش بود و موهایت را سه بار گره زدی از پشت سر و باز هم بلند بود و آناناس پاتوقت است... ما شما را دوست داشتیم...

* اصلن کلن گیس بلند ها را خیلی هستم...

 * چقد دوست داشتم خطم خوب بود... بعد این همه خون بهای تو اتمام این زمستان است و رای سبز من اسم سیاه تو نبود رو که می نوشتم کیف می کردی وختی می خوندی...

حالا خط ما که خوب نیست... ولی تو کیف کن... وقتی دست کردی تو جیبت و دیدی ای وای.... چه دلت نمی یاد خرج کنی پول هات رو... انگار که نامهء عاشقانه...

 * آقا هر چی نوشته بودم در باب پرماننتلی آف لاین پرید... دیگر نوشتنم نمیاد اینقد که خودم رو خرجه همون جمله ها کرده بودم...

 ولی بدانید و آگاه باشید که بر دو نوع است این پرماننتلی آف لاین شدن برای کسی... یا حوصله تان را ندارد دیگر تا آخر عمر... یا از عشق است...

و این بار از عشق است...

* با خواخره می نشینیم و شب ها هی قربان صدقهء چشم های بادامی و لب های قلوه ای و موهای شبقیه این کره ای ها می رویم... بعد یکی در میان هی می گوییم دیدی این ها چقدر شبیه الف ها هستند؟ انگار که مثلن ما عمری با الف ها نان و ماست تناول کرده ایم و آن یکی هی می گوید هووووم... واقعن...

ولی جدن الف ها همین شکلی هستند به نظره ما...

بعد نتیجه ای که از دیدن این کره ای ها می گیریم این است که در زمان های قدیم کره ای ها هیچ کدام خودشان بچه هایشان را بزرگ نمی کردند... مثلن همان جومونگ... یا همان یوری... یا اصلن همین موهیول... البت این آخری بالاخره دیشب پسرش را از ننه اش گرفت تا بدهد دسته زنه پتیاره اش تا کو*نش را پاره کند...

بعد کره ای ها آدم های خنگولی هستند... همه اش همدیگر را می بخشند... بعد اونی که بخشیده شده تا آخره عمرش هی کو*نه اونی که بخشیده رو پاره میکنه و هی دوباره بخشیده میشه...

بعدتر کره ای ها آدم های فس فسویی هستند... هی همه چیز را لفت میدهند... آنقدر لفت می دهند تا یکی بیاید و نگذارد کارشان را بکنند...

بعدترتر کره ای ها آدم های الاغی هستند... یک چیزی را از ته دل می خواهند... بعد دقیقن هزار بار سعی می کنند تا بهش برسند و نمی رسند و بعد دقیقن همون لحظه ای که قراره بش برسن می گن نمی خوایم و تریپه فداکاری بر می دارن!!! بعد میرن عینه خر عر می زنن و گریه می کنن...

بعد ترترتر کره ای ها ما را خر فرض کرده اند... ادای بوسیدن را در می آورند و فکر می کنند ما خودمان به عمرمان کسی را نبوسیده ایم یا کسی ما را نبوسیده و یا اصلن بوس ندیده ایم که باورمان بشود بوس این شکلی است!!!

ولی جانه خودم الف ها همین شکلی ان... تف... ما دلمان یک الف می خواهد یا یک آدم راحت که برویم با هم هی بوس های وقعی تمرین کنیم...

حالتونو به هم زدم با این سریال دیدنم... هان؟

:))))))))))))))

خوب کردم...

 * میگم از دو حال خارج نیست... یا من هیز شدم جدیدنا... یا باسن المبارکه این پسرها جدیدن خیلی رشد کرده!!! یعنی هر دفعه مچه خودم را در حالی می گیرم که زل زده ام به یکی از این قلمبه ها!!!

بعد خواخره هم دچاره همین درد شده... پس گزینهء دو صحیح است!!!

 * دارم سگ لرز می زنم رسمن... چرا کت مشکیه رو نپوشیدم؟

 * مگس می پرانیم از صبح... کاش می شد بروم و بچپم زیره لحاف و یک لیوان کاکائوی داغ بگیرم دستم و یک دو صفحه از هر کتاب بخوانم و چرت بزنم...

واقعن سیستمه احمقانه ای دارین آدما... اینکه پول میدین و وقت من رو می خرین... به جای تخصص...

حالا نه که من تخصصه خاصی داشته باشما... کلن میگم...

 * آقای فرهیخته جز خر چه چیزی می تواند باشد که بعد از این همه عز و جزه ما که پاشو بیا برویم سینما و نمی آید پا می شود و با یک عدهء دیگری می رود سینما؟؟؟

 تف!!! حیفه اون ساندویچای ایران ایتالیا که کوفت کردی!!!

* باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم .

 بدم میاد وختی منتظره فرمانی!!! یعنی چی تیتر زدی فرمان شرکت در ۱۳ آبان صادر شد؟ تو که میخوای فرمان ببری خب همین الان سرتو بنداز پایین علفتو شیرین شیرین نشخوار کن دیگه... چه کاریه؟

خلق آدمو تنگ می کنین با این عادتهای ناخودآگاهتون...

 اینی هم که میبینی لینک دادم واسه خاطره کلامشه... یاد بگیرین بیانیه یعنی چی؟ یعنی چطوری یه چیزی بگین که مثلن منی که هیچ کدومش به هیچ جام هم نیست تا تهشو بخونم و حداقلش بگم بابا چه قلم زیبایی...

وگرنه که چه کاری بود از دیواره خونهء مردم بالا رفتن؟

چه کاری بود نارنجک بستن به شیکم و رفتن زیر تانک؟

چه کاری بود کلن؟

که حالا بیایم بکنیمش علم و علی یارت سینه بزن زیرش!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:55  توسط تلخون  | 

 

* من که می دونم... کافیه بنویسم چه روزه خلوت و ساکت و آرومی تا از در و دیوار کار و مصیبت و سر و صدا بباره!!!!!!!

* آقا بسیار هم این سنت چیز تپاندن در دهانه همکاران سنت مبارکی است اگر پای نون خرمایی در میون باشه!!! :))))

* شیلین نیومده سره کار... من دمباله یک راهی هستم که از الان تا یک رو به یک پلک بر هم زدن بگذرونم... بعدم برم با خواخره خرید... بعدم برم بخسبم تا شب...

* رفتیم بیمارستان شرکت نفت دیروز... بعد آقا تا ندیده باشی نمی فهمی چی میگم... این شرکت نفت به نظره من یک کشوره جدایی است برای خودش... اصلن آدم هایش و شکل هایشان و ساختمان هایش و کلن هر چیزی که این کشوره شرکت نفت مربوط می شود یک جوره دیگری است... یعنی چشم های من را ببند و ببر یک جایی وسطه یک ساختمانی ول کن... با یک نگاه  می توانم بگویم آن جا ساختمانی شرکت نفتی است یا نه...

بعد اصلن یک ژانر آدم داریم به اسمه بچه شرکت نفتی... یک مدل سوسول می شود که بسیار در ناز و نعمت و رفاه و اینها غلت زده و بزرگ شده... یه چی تو همون مایه های بچه کره مربایی... یا بچه سرلاکی!!! که خب اینها راهم شاید شما نفهمید... در خانوادهء ما من بچه سرلاکی هستم و پویا بچه کره مربایی و شیرخشکی و امیر و شیرین بچه شرکت نفتی!!! این القاب رو هم آقام به ماها داده ولی خب یک جور جهان شمولیتی دارند که همه به کار می برندشان...

* حالا که حرفه شرکت نفت شد یک خاطره ای براتون تعریف کنم نوههای گلم از زمانه بچگیه خودم!!! دو تا از شوخر خاله های ما شرکت نفتی بودند... بعد اون زمون ها مااصفهان زندگی می کردیم... بعد یکی از این دو تا خاله تصمیم گرفت کهبیاید اصفهان زندگی کند با بچه هایش... خلاصه خانهای خریدند در کوچهء ما و تراس به تراس برای هم جفتک میانداختیم و دختر خاله هه با پسره همسایه بالایی ما دوست شد و ما با آنها دوست خانوادگی بودیم و هر روز عصر می رفتیم پارک کوچیکه و اینها بماند... برای شماهای که نیمدانید باید بگویم که شرکت نفتیهای ساکنه شهرک نفت در اهوازهمه چیزشان مجانی است... یعنی آب و برق و گاز و تلفن و رفت و آمد و خلاصه... همه چی ها... خونه هم که بهشون میدن بازم مجانی... بعد سال به سال هم میان رنگ می زنن و تعمیرات می کنن و اینا و همه اش هم مجانی... خلاصه... آقا به سال نکشیده قبض های آب و برق و تلفن آمد برای اینها نجومی... خلاصه... مدرسه ها که تموم شد خونه هه رو فروختن و برگشتن همون ولایته شهرک نفتشون و تا امروز به خوبی و خوشی مشغوله زندگیه مفتی و مجانی هستن و یک دونه هم قبض پرداخت نکردن!!! :)))

* من واقعن تنم می لرزه با تو که میام دکتر و می شینم رو به روی اون تابلوی روماتولوژی... یاد سال هایی می افتم که با مرضیه می رفتم و می نشستم روبه روی همین تابلو...

.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:14  توسط تلخون  | 

 

* من در حالت عادی هم اعصابه خیلی از آدم ها را ندارم... یعنی می رسم خونه باید سکوته مطلق باشد... یا حالا دیگه ساعتی یکی دو جمله ماکسیمم...

بعد امروز به سلامتی ما از صبح اعصابه سر و صدا و اینها نداشتیم... یعنی اصلن برزخ از خواب بیدار شدیم... این ننهء ما هم که استاد است همین جور وقت ها یک جوری برود روی اعصابت که چاره ای جز جیغ و داد و گیس و گیس کشی برایت نماند...

حالا ما هی متانت به خرج می دهیم و هی می خواهیم اوله صبحی گند نزنیم به کل روزمان و بلکم هفتهء آینده ـ مطلع هستید که از قهر و ناز و پشت چشم نازک کردن های چند هفتگیه ننهء من که ـ خلاصه هر چی گفت ما نشنیده گرفتیم... ولی مگه ول می کرد؟ آخرش هم گیر داد به اینکه ما با کفش یک سانت آمده ایم روی سنگ قرمز ها ـ تا سنگ سفیدها مجاز است ـ بعد گییییر ها... یعنی جرمان داد رسمن سره صبحی... ما هم لج کردیم و هی آمدیم اینورتر و هی محلش نگذاشتیم... آخرش هم در را طوری کوبیدیم به هم که شیش طبقهء ساختمان لرزید و هر کی خواب بود بیدار شد!!!

از همان موقع هم هی داریم روی اعصابمان کارمی کنیم که تشنج نزند دوباره!!!

بعد اصلن از صبح اینجا هم همه گهی هستند و این مرتیکه هم گیر داده و خلاصه من کاملن آمادگی قتل را دارم در این لحظات...

بعد واقعن این نهاده خانواده از جا* کش ترین سیستم های موجود بر روی کرهء زمین است... یک مشت مادر فلان که همیشه در حاله جر دادنه همند... همهء روابطشان هم بر پایهء استفاده و سواستفاده و گروکشی از هم یم باشد... دو طرفه هم هستا... یعنی خب ننهء ما از ما سواستفاده می کنه و یک سرویس هایی را می دهد به ما و وقتی به میلش رفتار نکنیم سرویس هایش راقطع می کند... ما هم ایضن...

بعد الان من کلی شکایت دارم اصلن ازاینا که یک عمری هی به ما دروغ گفتن که شما برین سره کار پول دربیارین ما دیگه چیکارتون داریم؟ هر کاری خواستین بکنین... اصلن همهء مشکله ما با شما همینه که بیکارین... حالا که رفتیم سره کار و پولشان دیگر بخورد توی سرشان دبه در آورده اند... یعنی صد رحمت به اون موقع که مفتخور بودیم... کیفش بیشتر بود... حداقل از صبح تا شیش و هفت برای خودمان بودیم و حالش را می بردیم... حالا از صبح سره کاریم و شب هم که چوبه ننه هه توی سک و سوراخ هایمان تفرج می کند...

حالا سعاره جدید اینه که تا وختی توی خونهء مایین... قبلن تا وقتی خرجتونو ما می دیم بود!!! یعنی ببین با چه جا*کش هایی طرفیم.

* همه سر درد داریم... همه پاچه می گیریم... همه خسته ایم... این مردک از همیشه جا* کش تر شده و به اندازهء کل این مدت به همه چی گیر داده و زر زده و غر زده و ور ور کرده...

روزی که سگی است از کلهء سحرش پیداست... بعله...

* خب کار تمام شده... ساعت سه و نیم است... شیرین رفته ناهار بخورد توی آشپزخانه... شووره دارد توی اتاقش تلفنی حرف می زند... من دارم گودر میخوانم و بیسکوئیته اتی سین پرتقالی که دیروز خریده ام می لمبانم... یک کم حرف های غیر اعصاب خوردی بزنیم...

دیدی دیروز نرفتیم سینما؟ تف... شانس نداریم که... بعدشم تو این شریعتیه ننه مرده که برهوته کافی شاپ است دنباله کافی شاپ گشتیم و نبود و رفتیم تندیس...

آقا چیکار کنیم حالمون به شود امروز؟ بریم خونه بخسبیم؟ بریم خونه سریال ببینیم؟ نریم خونه؟ بریم کجا؟ تف...

* ها ها.. یه چی بگم بخنندین... ما جمعه رفتیم از ایران ایتالیا برای خودمان و فرهیختهاینها ساندویچ خریتیم و رفتیم خانه شان خورتیم... بعد گفتیم که خب دو تا اشتراک هم بگیریم دیگر... یکی برای خودمان... یکی برای خودشان... بعد امروز فرهیخته زنگ زده که هر چی می گردد شمارهء اشتراک را روی منو پیدا نمی کند!!! ـ یعنی من نمی دونم تو روزی چند ساعت به این فک رمی کنی که کدوم دستت راسته کدومش چپ ـ خلاصه... همه دست به دست هم دادیم و شماره اشتراک پیدا شد و غذا انتخاب شد و زنگ زده شد... بعد از دو ساعت کاشف به عمل آمد که ما پلاکه خانهء فرهیخته اینها را دو تا بالاتر داده ایم و یارو یکی دو ساعتی علاف بوده و فرهیخته یکی دو ساعتی آب از دهان آویزان و فحش چکان ماد رو پدر ما را به هم پیوندمی داده!!!

بعدم زنگ زده جای تشکر کلی ما را نواخته!! :))))))))))

مام کلی خنده فرمودیم و گفتیم دممان گرم و چشمتان کور!!!

* حالا خودمونیم زیادم خنده نداشت...

 

 

ولی لنگه کفش دراین روزه کثافت نعمته؟ چیه؟ یه چی می گن تو این مایه ها!!!

جدی میخوام برم جنوبه اسپانیا زندگی کنم تو ظله آفتاب... یعنی نمی خوام تا زندهام چشمم به یه تیکه ابر تو آسمون بیفته... اینقد که این هوای ابری و آسمون سیاه منو نمایان می کنه!!!

نمایان هم یک نوع نموده شدن و گردیدن است!!! ولی خب خیلی شدید!!! :)))

 * بعد میخوام بدونم آخه گاگول... تو با سه تا مخفی گاهه سطحه ده که من دارم چی نصیبت میشه از این حمله ها که روزی سه بار به من حمله می کنی... هان؟

بعد اون پر رو رو بگو که گفته صد تا آهن برام بفرست... منم الان میگم چشم لابد!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:59  توسط تلخون  | 

 

* امروز این ها همگی باهم رفته اند دانشگاه و یک کاره مهم را سپرده اند به من... بعد الان من استرس گرفته ام که یک وخت گند نزنم... البته گند زدنی نیست اون جورها... ولی خب به هر حال...

دیشب بعده کار رفتیم فشم با روسا و یک دیزی و قلیونی زدیم و روحمان شاد شد...

بعد می خوام بگم گند بزنه به این سلیقه تون... این دو سیب چیه می کشین؟ با اون طعمه گنده شیرینش؟ هلو نعناع به این خوبی... خلاصه که ما تهوعیم از طعمه شیرینش در بیخه گلویمان هنوز...

بعد هم آمدیم خانه و جنازه شدیم و خسبیدیم...

* ما این آهنگ جدیدهء نریمان را دوست می داریم... مخصوصن اولش را...

* میگم حالا من رفتم کتاب خریدم کی بخونم؟ اصلن وخت ندارم... بعد روی مودش هم نیستم... تف...

* امروز ناهار الویهء سوپره تهه کوچه با نون بربریه نونوایی ته کوچه داریم!!!

* امروز عصر می رویم سینما...

* دیشب ساعته ده که داشتیم بر می گشتیم و اون آقایونه مدرن تاکینگ برای خودشان لانلی ماریا را می خواندند و ما فرو رفته بودیم در کاپشنه پرمان و حالمان خوش بود به هیچ کدامتان فکر نکردیم و فهمیدیم که به هیچ کدامتان فکر نمی کنیم و کو*ن تان بسوزد...

بعد آمدیم خودمان را زجر بدهیم و هی لب و لوچه کج و کوج کردیم مگر یک بغضی چیزیمان بیاید و نیامد و بی خیالش شدیم و غوطه ور در آبگوشت و بوی پیاز و شیرینیه تنباکو ته گلو و آهنگ و سرعت و شب رفتیم مستقیم تا رخت خواب!!!

* آقایی که از اون شرکته داری میای... لطفن نیا تا شیلین برگرده خودش کارت رو انجام بده... من سختمه...

* بعد دیشب شیلین میگه بیمه برات رد کردیما... دو روز دیگه نگی می خوام برما... منم هی نیشخنده خبیثانه زدم و هی گفتم نه فعلن که هستم و هی اون گفت یعنی چی و هی من گفتم یعنی همین و خلاصه می خوام بگم روم نشد بگم یه صد تومن ناقابل بذار رو حقوقم تا با دله خوش بمونم!!!

بعد رفتیم خونه سره راه که من کاپشن بردارم به مامانه میگم برام بیمه رد کردنا... جلو شیلین میگه ایول برو شکایت کن بگو اینا طبقه تعرفهء وزارت کار به من حقوق نمی دن!!! :))))))

حالا به قوله جیرون بیتره هیچیه بابا... فعلن که هستیم...

 * من ماهه آینده می روم و تتو می کنم... پیشه همان پسره که پویا یافته است... بعد یک جفت چکمهء بلنده پاشنه بلنده جیگول هم خواهم خرید... اگه این کارا رو نکردم خرم...

یادتون باشه ماهه دیگه بپرسین خر شدم یا نه!!!

* میگم بریم تردیده کریم مسیحی یا صداهای موتمن؟ به من اگه بود می رفتم بی پولی... ولی این دخترهء گیس بریده رفته دیده...

دلم تنگ شد واسه تنهایی سینما رفتنه صبح های بی کاری و علافی...

 * دیدی چش کردم خودمو؟ ه یگفتم فوتینا زورتون بیاد زود می رم خونه یکی دو ساعت م ی خوابم؟ این هفته دارم می میرم از بی خوابی... هیچ هم معلوم نی کی می رم خونه... هیچ روزی هم زود نرفتم...

 * ای اهالیه فیس بوکستان کجایید په؟ دارم نگرانتون می شم ها... یک تکونی بخورید خب...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:34  توسط تلخون  |