* گفتم ما که آب از سرمون گذشت... و کپی پیست کردم یکی دیگر از نامه های تو را اینجا... بعد خیره ماندم به ثبت مطلب... بعدتر هی خواندم... هی خواندم... نوشته بودم که گذشته ام از قاب... گذشته ام از تعریف... گذشته ام از انتخاب اسم برای آنچه هست میان ما... یک حرف هایی هم زده بودم از خیانت و اینکه هست یا نیست و اصلن به چه کسی؟
بعد گفتم دیگه وقتش گذشته... مهلتش تموم شده... همهء آن کلمات متعلق به روزهای قبل از این بودند... بی خیال شدم و ماندند همان جا که بودند تا فرصتی دیگر...
یک لحظاتی هست در روز که چنان گرم خواستن تو ام و چنان درد دارد نبودنت ، که می خواهم دنیا نباشد و تو در کنار من باشی... چه مهم است دیگری؟ میتوانم چشم ببندم بر درد و غم هر کسی اگر که تو مرا بخواهی...
لحظات کوتاهی هستند... ولی هستند...
* ببین آقای مهرجویی که چقدر بزرگتر است این سلیم از آنکه شما گفته اید که با اینهمه تاکید بر بیست و چهار سالگی اش من باز توی ذهنم یک سی ساله ثبتش کرده ام که تازه از آن هم بزرگتر است!!!
* کلن بنده آدمی هستم حساس به بو... یعنی حتی می توانم بگویم بوی آدم ها در قضاوتم نسبت بهشان تاثیر مستقیم دارد... بعد این بوی آدم ها چه بلا که بر سر من نمی آورد...
بعد این خانومه اینجا دقیقن بوی گربه مرده میده... اصلن از صد کیلومتری هم بوی عرقش حالتو بهم می زنه... یه چیزه افتضاحیه ها... بعد قشنگ عینه یه هالهء گرم و بد بو و زرد رنگ دورشو گرفته انگار... اینقدر بو می ده... بعضی روزا این هاله اش کل اتاقو می گیره... منم مجبورم پنجره رو چارطاق باز بذارم و بلرزم که از بوی این عق نزنم... یعنی واقعن خودش نمی فهمه؟
بعد حالا بگذریم از این... این مردای خوشبوی تمیز رو دیدی؟ اینایی که بوی افتر شیو و عطر و سیگار و مرد می دن؟ اووووف... یک جور دلپذیری آدم را به هوس آغوششان می اندازند...
کلن آدمی را که حواسش به بوی خودش باشد به شدت هستم...
یکی از آن خوشبو هایش را عجالتن برای ما دست و پا کن گوز علی شاه... قیافه هم نداشت نداشت...
* مرده شور خودمو خوابای تخ*میم رو ببرن... دیروز از هر طرف این فیس بوکه کوفتی می رفتم به عکس او می رسیدم!!!! بعد هی تو گوشم اون دوست دارم ها زنگ می زنه...
* میگم جیرون کجایی؟ بی شصخیت اس ام اس چرا جواب نمیدی هان؟ خوبه طلاقت بدم بری وره دله ننت؟
* عاشقانه ترین پیغام مسنجر می دانی چیست؟
available to one contact
بعله... اینجوری هاست... بازی جدید من...
* آقا این آخر عمری دلم می خواد هر کی هر خوابی دیده که منتوش بودم بیاد بهم بگه... بعد فک کن که مثلن هیشکی خواب منو ندیده باشه... چقد بد... په من چرا خواب همه رومی بینم؟ هوی... اوی کثافت... توی عوضی... هزار و یک نفره آشغاله دیگه که از تو خوابای من نمی رین بیرون... وای به حالتون اگه تو خواباتون نباشم...
نه جدی... دوس دارم بدونم خواب منو می بینین؟ چی می بینین؟
* هنوز تصمیم نگرفتم که آدمی که به زندگیه بعدی معتقده راحت تره یا اونکه نیست... یعنی در واقع تصمیم نگرفتم که به زندگی بعدی اعتقاد پیدا کنم راحتتر می تونم بمیرم یا اعتقاد پیدا نکنم و فک کنم مرگ یعنی پریز رو از برق کشیدن و خسبیدن... فک کنم چون آدمه گشادیم و حوصلهء این کثافت کاریا رو دوباره ندارم به دومی معتقدترم...
* کامنت دارین؟ واسه مجنون به لیلی نرسیده می خوام...
* ببین از صبح یه جوره خلانه ای خوب بودم... یعنی بیدار که شدم گلوم درد میکرد و بعد هم حسادتم گل کرد به لقمه هایی که ننه هه باسه خواخره می گرفت و به من می گفت نخور از اینا... بعدم سر پل یک عمله ای یک موووچه چندشه کشیده ای آمد برایمان که اعصابمان را ریدمونی کرد... بعدم یک بیست دقیقه ای منتظره شیلینه خر شدیم و هی ماشین واستاد برایمان ولی خب حالمان خوب بود...
بعد الان خیلی شیک کارهایمان را کردیم و کلی مفتخر به خود که الان که مرتیکه بیاد نمی تونه بره رو اعصاب... بعد سره آخرین پرونده ای که داشتم می ذاشتم تو فایل دیدم بعله... چه گند بزرگی زدم... اسم یارو تو بارنامه مثلن خورده بوده فلانه پور فلان. بعد من کلی همون موقع یادمه که مسقره کردم و گفتم این کره ای ها اسم این بابا را مثل خودشان نوشته اند اول فامیل بعد اسم... بعد خیلی شیک توی اعلامیه ورود همونجور که صلاح میدیدم زدم اسم رو... بعد نمی دونم چرا اون موقع هیچ جوره برام قابل قبول نبود که این فلان پور فلان شاید درست است... بعد اصلن غلط باشد... به چه حقی عوض می کنی اسم توی بارنامه را؟
الان این میاد منو جر میده!!! :(((
* مامانه امروز میره اصفهان... از اونجام میرن اهواز تا یکشمبه... اعصابمان استراحتی می کند ها...
* دیشب خواب دیدم دارم با او اس ام اس بازی می کنم... بعد فک کنم علم خیلی پیشرفت کرده بود چون اس ام اسش با صدای خودش بود یعنی خوندنی نبود... شنیدنی بود... بعداصلن علم اینقد پیشرفت کرده بود که خودش هم اصن همون جا دمه دست بود... ـ خب بگو حرف می زدم... چه کاریه... ولی اس ام اس می دادم به صورته پیشرفته... ـ بعد گیر داده بود همینجوری یهو که کیش رفتی؟ بعد خب من به تو گفته بودم دیگه... او که خبر نداشت... بعد من دلخور و ناراحت می گفتم به تو چه ربطی داره زندگی من؟ بعد او منت کش و پر رو هی می پرسید... هی می پرسید... رفتی؟ خوش گذشت ؟ با کی رفتی؟ بعد من یهو وسط قهر و بداخلاقی برگشتم به یارو می گم دوست دارم... دوست دارم... دقیقن دوبار گفتم!!!
فک کنننن!!!
بعد از صبح دارم فک می کنم نکنه واقعنی در خواب به زبان آمده ام و اعتراف کرده ام؟ بعد هر جور حساب می کنم می بینم که نوچ... امکان نداره... خلاصه که همین .
* وااای... اصن چجوری بگم همچین گندی زدم؟ بگم فک کردم چی؟ اوهو اوهو اوهو... مرده شور ریختتو ببرن با این اخلاقه گه و کثافتت... وااااای... منو می کشه حالا با بداخلاقی و اخم و تخم و ادا و عشوه... آدم هم نیست که حالا مثلن پنج دیقه دعوات کنه بعد تموم شه بره پی کارش... تا صد سال دیگه هی پشت چشم نازک می کنه و غرغر می کنه و گه می گیره به اعصابت...
یعنی شیلین بمیری با این شوور کردنت... ریدی رسمن...
آدم هم بپوسد از تنهایی و شووره غرغرو نکند...
* این کتاب مهرجویی را شبی چهار پنج صفحه دارم می خوانم... بعد در راستای همان صدای کتاب ها ـ که قرار است بعدن بنویسم مفصل راجع بهش ـ می خوام عرض کنم خدمتتون آقای مهرجویی که علی رغم تلاشتان برای حرف زدن با گلو و از زبان یک جوان دوروبره سی سال هر کاری می کنم این کتاب صدای بالای پنجاه سال را دارد... ربطی هم ندارد به اینکه مثلن ما صدای شما را اینور و آنور شنیده ایم و حالا هی می آید می نشیند روی کلمات... نع... کلن لحنتان و کلمات یکه می پرانید و اینجور چیزهاست که صدای بالای پنجاه سال را وصل میکند به کلمات... حالا این جملهء دیشبی دقیقن مصداق همین حرفم بودها... ولی خب یادم رفته چی بود... ماشالله داشت توش...
حالا آنقدرها هم بد نیست... ولی از دیشب دارم فکر می کنم که چرا راوی یک کسی توی سن و سال خودتان نیست؟ شما که اینقدر خوب بلدید حرف بزنید خب چرا داستان های خودتان را برایمان نمی گویید؟
* از آن روزهاییست که از صبحش معلوم است قرار است تا شب له بشوی... تا همین الان اینقدر عصبی شده ام که دست هام دارند می لرزند... واقعن یک روزهایی باید نشست توی خونه و هیچ کس رو ندیدی و هیچ صدایی رو نشنید...
بعد دیدی تو این روزا همه بیشتر گیر میدن بت؟
این منشیه رو که نکشم تا ظهر خیلیه... نفهم...
بعد احساس می کنم که پتیاره خانومه سوگلی پنجشمبه که جلسهء زیر آب زنی داشته منو هم حسابی فروخته... وگرنه چه دلیلی داره این شووره اینقد گه بازی در بیاره باسه من؟ یعنی فک کن اینکه هر دفه منو میدید هرهر کرکر راه می نداخت الان اصن نگاه هم نمی کنه به من!!! بعد هر چی هم ازش سوال می کنم با یه ریخته مسخره ای نیگام میکنه و هی میگه خودت پیدا کن که میخوام بکشمش!
بعد از اونور این شیلین هم کتک دلش می خواد انگار... به جای عینه آدم جواب دادن هی میگه اینو صد دفه گفته بودم بت!! انگار مثلن من بچه مهد کودکیم... سوالو با سوال جواب میده...میگم فلان چیز کجاست میگه نمی دونم!!! به نظرت کجا میتونه باشه؟ بت گفتم قبلن!!!
عوضیا...
به سلامتی به یه مشتری ک*س شر تحویل دادم اساسی... بعد الان اصن نمی دونم کی بود؟ جرم میدن بفهمن...
بعد از اونجایی که دست و پا چلفتی هستم داشتم با یه مشتری دیگه حرف می زدم زدم یکی از این زونکن ها رو به گ*ا دادم رفت پی کارش...
فقط امیدوارم دیگه کسی نیاد طرف من تا آخره امروز! :(
بدیه کار کردن پیشه فک و فامیل همینه... الان هر گورستونه دیگه ای بودم یا یه اخم و تخم و بداخلاقی ای راه می نداختم که کسی دیگه از این برخوردا نکنه... یا کلن میگفتم حالم خوب نیست... گوره باباتون... می رفتم خونه...
* تنها دقایق آرام امروز فکر کردن به آنکه نیامده بود... آنکه نمی شناسمش...
* اوه بله... ایشون انتظار دارن من نگفته کار انجام بدم... ولمون کن بابا... چقد پرروئن مردم... مرتیکه غرغرو... خب عینه آدم بگو این کارو بکن... یعنی چی آخه؟ اون شیلینه که مفت و مجانی همهء کارو رو می کنه غرغرهاتو هم تحمل میکنه دلش هم می سوزه واسه کارت... من این کاره نیستم... عینه آدم هر کاری باید بکنم بگو... بیخود هم انتظاره بیگاری از من نداشته باش... الاغ...
واقعن الان دلم می خواد برم جرش بدم و درو بکوبم به هم...
از تو انتظار بیشتری داره!!!
خره تو با این حرفا گول می خوری... من ککم هم نمی گزه... به تخمم که انتظاره بیشتری داشت!
ما یک ضرب المثلی داریم که خیلی مصداق داره اینجا... میگیم خر از کاره زیاد می میره لر از باریکلا...
الان شیرین همون لره است!!!
* من آدم دوست نداشتن تو نیستم... آدم حذف کردنت از زندگی خودم... آدم بریدن... دل بریدن از تو...
اما آدم حذف کردن خودم از زندگی تو هستم... آدم بی پاسخ گذاشتنت... آدم ادای ندیدن در آوردن... ادای قهر درآوردن... ادای بی محلی درآوردن...
آدم تا سال ها بعد ادا در آوردن...
نه که آدم تصمیم های سخت باشم... یا آدم نه های محکم... اما یک راهی بلدم برای اینجور وقت های ناگزیری... اینجور وقت ها که یک بایدی می آید و تا آخرین سلول می سوزاندت... اینجور وقت هایی که خودت باید داغ به دلت بگذاری که داغ بزرگتری به دلت نگذارند... اینجور وقت هایی که باید بگذری تا از تو نگذرند... که باید بروی تا نرفته باشد... باید بروی تا مانده باشی اصلن...
راهش این است: به تعویق بیندازی هر گونه فکری را...
مثلن همین من... به تو فکر می کنم... برای تو می نویسم... برای تو دلتنگ می شوم... خلاصه برای تو زندگی می کنم اما حتی یک لحظه نگذاشته ام که یادم بیاید دیگر با تو هم کلام نخواهم شد... دیگر با تو هم کلمه نخواهم شد... دیگر با هم جفنگ نخواهیم گفت و فحش نخواهیم داد و صد سال یک بار نخواهیم گفت که دل تنگیم... حتی همین الان که اینها را می نویسم همه می خورند به دیوار و بر می گردند... هیچ کدام نمی نشینند بر من...
خلاصه که عزیز من... یک ناگزیر هایی هست در زندگی که کاش نبود...
* یعنی ببین کی گفتم این فیزیکدان ها و دانشمندها و ستاره شناس ها آن قدر به کو*نه هستی سیخ می زنند تا یک روزی برسند به این نتیجه که همگی ما میلیون ها سال قبل مرده ایم و اینی که الان هستیم فقط سایه ای از اونیه که قبلن بودیم... حالا ببین... عینه شب برام تاریکه!!! :)))
من اصن بدم میاد از هر چی دانشمنده!!! ولمون کنین باباجان... تو همین سوراخی که چش باز کردی نون و ماستتو بخور... چیکار داری چه خبره اینور اونور... جونه تو اگه شوخی کنم... واقعن آخه چه کاریه بری گه بگیری به مریخ و ماه و اورانوس و چهار تا منظومهء دیگه؟ حالا خیلی دیگه میخوای اکتشاف کنی برو سک و سوراخای همین زمینه خودمونو بجور!!! تازه اونم من موافق نیستم... سرتو بنداز پایین زندگیتو بکن... همین که پرواز کردی بست نیست؟ من که از سرم هم زیاده...
آقای دانشمند بذا زندگیمونو بکنیم لطفن...
* از همه چیه این قالب جدیدا می دونی چیش رو بیشتر دوس دارم؟ اون گزینهء عناوین مطالب وبلاگ... آخ محشره... اونم با عناوینه عشقی عشقیه اینجا...
* آیا این درست است که در اصفهان آن همه برف بیاید و در اینجا یک چوکه باران؟؟؟؟ نه... درست است؟؟؟
* هاها... ما که دیگه قیده فیت بال از تی ویه ج اسلامی رو زدیم... یعنی تو حتی بگو بارسلونا اینتر... یا ال کلاسیکو... یا اصن هر چی... ولی خب دیروز ما در حاله ولگردی و مغازه چرخی هی از این مغازه به اون مغازه در جریانه بازیه پرسپولیس قرار می گرفتیم... آخرش هم نفهمیدیم چی شد... رفتیم پیشه فرهیخته گفت سه دو باخت پرسپولیس ولی ما به ایشان اعتماد نداریم... این استقلالی ها همه از یک قماشند... ننه و داداشه ما هم عادت دارند هیمشه نتایجه خودشان و خودمان را عوضی به ما اطلاع دهند...
اما خب باخت استقلال را علی رغم تلاش های مذبوحانهء فرهیخته از خانهء ایشان به صورت مبسوط تماشا کردیم... یعنی یک هو دیدیم فرهیخته از توی تی وی در آمده و دارد جریانه اون دافیه که با فلانی اومده بود خونشون و رفتن طبقهء بالا و بعد چی گفته بودن به هم و چی شده بود و چی نشده بود و بعد رفته بودن خونهء فلانی و اینا رو با یک شکله هیجان انگیزی برای ما تعریف می کند... از آنجا که ما ایشان را بزرگ کرده و به عرصهء ظهور رسانده ایم سریعن بو بردیم که بعله... یک خبری هست لابد و بعد یدیم که ها ها... در همین لحظه سوته پایانه بازیه استقلال زده شده و سه بر دو باخته اند... و تمام این تلاش های مذبوحانه برای پرت کردن حواس ما از باخت ایشان بوده... بعله...
* آقا من دیشب زیر لحاف دقیقن سه تا موضوعه جدی برای نوشتن در اینجا و آنجا داشتم هر کدام دو سه صفحه... بعد امروز اصلن یادم نیست که چی بودن اصلن...
یکیش که ماله دو سه شب پیش بود راجع به صدای کتاب هاست... بقیه رو اصن یادم نی... قبلنا وخته خواب یه دفتر می ذاشتم بالا سرم بعد یهو مثلن نصفه شبی تو خواب پا می شدم چشم بسته چند تا جمله می نوشتم... کاش می شد مغزه آدمو وصل می کردن به وبلاگش!!!
* خودمو می کششششششششششششم... این شووره امروز اعصابه منو نداشت کلن... بعد یه عالمه غر هم زده به شیلین... بعد من از صب تا حالا بی کارم... بعد همین دمه رفتن... دقیقن پنج دیقه به سه برگشته کلی کار داده به منو و رفته... بعد از همون کارایی که از صب غر می زده که تا انجام نداده نباید بره!!! رختخواب کش... می مردی زودتر بدی اینارو؟ بعد کلن اینقد کاره بی اهمیتیه که هیچ فرقی نمی کنه امروز بزنم یا فردا یه پس فردا... پفیوز...
* چشمتون روز بد نبینه... صبح از خواب بیدار شدم چشم بسته رفتم تا دستشویی همونجور چشم بسته دست و صورت شستم بعدتازه چشم باز کردم دیدم به به... معلوم نیست چه موجودی دیشب روی صورته ما پاتیناژ بازی می کرده تا صبح... دماغمان باد کرده و سرخ ـ خیلی کوچیک بود حالا باد هم کرده!!! ـ و پلک راستمان نیز همین طور به طوری که دقیقن یک آدمه یه لیتی هستم... پلکه قشنگ افتاده... ما یعنی تو خواب هم شانس نداریما...
* سارا اومده تیرون... امروز برم ببینمش... فردام بعده دانشگاه خر کشش کنم ببرمش خونمون!!! هووورا... میزانه رفاقته خونم اومده پایین...
* آقا دیگه آخریش بود... عوض نمی کنم دیگه قالبو... خوب نبود جفتش یکی باشه...
* من حتی دیگه عصبانی هم نمی شم... یا خوشحال... یا کنجکاو...
* صبح ها میام سر صدر و معمولن تا بچه ها برسن و سوارم کنن از پنج دیقه تا یه ربع طول می کشه... بعد آی حال میده... کناره اتوبان با اون هوای سرده دمه صبحی با اون صدای کرکنندهء ماشینایی که با سرعت رد می شن تو هم صداتو بندازی سرت و آواز بخونی... خلاصه ما به این کار مشغولیم صبح ها... واقعن حال میده... من حتی توی کوه هم تا حالااینجوری از ته دل صدامو ننداختم سرم... بعد کنسرت امروز اختصاص داشت به خواندن این دو آهنگ : هنوز وقتی باورن میاد دلم عشقه تو رو می خواد میگم به هر قطرهء بارون بگین به دیدنم بیاد... کی خونده اصلن؟ نمی دونم از کجا افتاد رو زبونم...
دومی هم : مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه تا آخر...
* همین الان از اتاق فرمان به من اطلاع دادن که شمبه تهطیله... آخ جووووووووووووووووون!!!
نمی دونستم... هی از دیروز غصه می خوردم که اون یکی شرکت کشتی رانیه چرا سه روز در هفته تهطیله؟ :)))
ولی خب خداییش ما رو باید شمبه و یک شمبه هم تهطیل می کردن... قشنگ بیکاریم... بابا خب ما خیلی خارجه شرکتمون دیگه... خارج هم که می دونی شمبه یکشمبه تهطیله... بعله...
* بالاخره دیشب طلسم شکست و ما نشستیم سره کتاب مهرجویی...
آقا شما احیانن چند سالتونه؟ نکنه با ما بزرگ شدین؟ یعنی باید بخونی ببینی چه هم زبونیم... چه عینه هم بد دهنیم... بعد شنیدن واژهء تخمیک از زبانه مهرجویی برای من خودش یک اتفاق بسیار به یاد ماندنی بود... فک کن... مهرجویی...
* عادت کرده ام... عادت... نامجو و یزدانی سهم تو اند... نغز هایشان... درد دارهایشان... خودشان اصلن... نمی توانم بشنوم و ننویسم برایت که شریک شویم مزه اش را... بعد توی آن سالن تاریک و بعد از دیدن دستپخت آقاتون من چقدر باید زور زده باشم که دستم نرود به نوشتن برای تو؟ چقدر؟ فکرش را هم نمی توانی بکنی...
* دارم دوباره دچار وحدت شخصیت می شم!!! :)))
ما قبلن فکر می کردیم که از عشق است که به وحدت می رسیم... الان دریافتیم که نه داداش... از بی عشقی است که به وحدت می رسیم...
حوصله ندارم توضیح بدم... تو خود حدیث مفصل بخوان...
* یکی از داستان های زندگیم دارد تمام می شود... سال هاست که دارد تمام می شود البته... از همان هفتهء اول شروع به تمام شدن کرد و حالا بعد از چهار سال بودن و نبودن ، او دارد می رود به گمانم .
نه که خوشحال باشم یا غمگین... نه که دلتنگ بشوم یا نشوم... اما نفس راحت می کشم بی گمان... که بالاخره می توانم بگویم تمام شد... می توانم مطمئن باشم که دیگر برنمی گردد و دیگر بر نمی گردم... نه مثل حالا و تمام این روزهایی که گذشته بودنش مثل شمشیر آویزانی بالای سر هر تنهایی و دلتنگی و بدبختی ای باشد و بدانی که فاصله فقط یک اس ام اس است . البته بود واژهء بهتری است برای این دو سه ماه آخر که فاصله ، فاصله بود و خشم و تلخی و نخواستن .
بگذریم از این ماه های آخر...
مخاطب امروزم تویی .
ما روزهای خوبی داشتیم با هم... روزهای بلنده ارتفاعات البرز و اولین بوسه ها که تمام نمی شد و هر یکی را می گفتیم آخریست... روزهای آرام دامنه ها و سر بر سینهء هم گذاشتن و سکوت... روزهای غر غر کردن و غصه خوردن و یکی دیگری را به زندگی برگرداندن... روزهای بچگی و دست در گردن هم روز را روی یک نیمکت ناراحت به شب رساندن و وراجی...
بزرگ شدیم با هم... بی هم بیشتر... اما این بزرگ شدنمان را سالی یکی دو بار با هم قسمت کردیم و اصلن من تو را مثل یکی از هم بازی های بچگیم می بینم اینقدر که قد کشیده ام و دور شده ام از آن روزها...
طعم با تو بودن از دهانم نمی رود... خواستن تو همیشه با من می ماند... خواستن اولین و تنها مردی که به آغوش کشیدم ، تو اما قول بده که دیگر برنگردی... دیگر نخواهی که یادی را تازه کنی یا خاطره ای را بسازی... عذر تمام آن سالهایی که با خواستن دیگری آزردمت را قبلن خواسته ام... این تلخی های اخیر را هم بخشیدم به تمام بی منت بودن های دورت .
فقط برنگرد به زندگیم .
بگذار خیالم راحت باشد که تمام شد .
بگذار دیگر منتظرت نباشم.
* میگم حالا ما که نمی شنویم... این همونه؟ نکنه شوخیت گرفته باشه؟
* در حاله حاضر ما با تقریبه خوبی از سر و وضع خودمان بدمان نمی آید... یک جوره خل خلانه ای راحتیم... مخصوصن تشکر می کنم از اون کلیپس پرپرکیه که جالی گل و گیسه فشنی را برای ما پر کرده و ظاهرمان را به داف نزدیک نموده. به هر حال هنوز مسئلهء دماغ سره جاشه و یکی دو ماهی باید صبر کنند آقایونی که تو صفن!!! گفته باشم!!! :)))
* همیشه دلم می خواسته بعد از سالها مثلن یکی بیاد و یک عالم نامه بده بهم و بگه بیا... اینا رو من برا تو نوشتم خاک بر سرت... بعد آدم هی بشینه و کلمه بخونه از کسی که در تمام اون سالها یا نمی شناخته یا اونجوری نمی شناخته... وااای... از این تیریپ عاشقی های بی صدا و خاموش و دردناک... از این هایی که از جان است...
نه خودم آدمه اونجوری ای هستم... دلم یک آدمه اونجوریه مدل خودم میخواهد برای خودم...
بیاید معرفت کنید و یکیتان همین جوری ناگفته و از دور و از جان عاشخه من بشود و نثرش هم خوب باشد و بنشیند هی نامه بنویسد روی کاغذ... روی مانیتور... روی جلد سیگار... روی دستمال کاغذی و بگذارد یک جایی برای بعد های من...
* نه واقعن... روز بدی نبود... فقط بدو بدو بود...
تازه آخرش هم ختم به چند دقیقه ای گفتمانه خنده آور شد... یک عالمه راجع به زنگ زدن و در رفتن های بچگی و روش های مختلفشو اون دفه ای که کتک خوردیم از ننمون سره این کار و اینا حرف زدیم... بعدم تازه من یادم اومد که بابا بچگی چیه؟ همین یکی دو سال پیش هم یکی دو بار زنگ زدم و در رفتم... بعد به خاطره تطبیق یافتن با جهان مدرن و تکنولوژی و اینا چون دیگه همه آیفون تصویری دارن و مجبور نیستن بیان دمه در و کیف نمیده زنگ زدن ، ما همهء زنگ های یک آپارتمان را با هم می زنیم... بعد تو فک کن همه هم تصویری... سیصد و چهل و دو واحداگر باشند عینه سیصد و چهل و دوبار زنگ میخورد توی خانهء اولی و همین طوری کم کن تا بالا... خوب مردم آزاری ای می شود...
عطرم را هم رفتم عوض کردم و همان سگسی دویست و دوازده را خریتم...
* الان یک عدد نیم چکمه پوشه دستکش آستینی به دسته شاله پشمی به کله هستم که مانند نویسندگان قرن بیستمی ـ اوایلش ها ـ که فقط نوکه انگشتهایشان بیرون بود از دستکش و در سوز و سرما کلمه به کلمه تایپ می کردند مشغوله نوشتن می باشم... سردم هم هست تازه...
* یه حرفه مهمی داشتم ها... یک افاضه ای مونده بود بیخه گلوم... یادم نمیاد حالا...
* یا گوز علی شاه... این کثافت کاریا چیه؟ سره یارو و همسرش را توی خانه شان گوش تا گوش بریدهاند... لابد همان گمنام های نمی دونم کی...
بعداون هم از حکم ها و تبعید ها و چیزهای دیگر...
البت من مشعوفم... من شادمانم... من لذت می برم...
اون چک و چرندای تاریخ انقلاب رو انگار فقط ما مجبور بودیم بخونیم... خوده رختخواب جا به جاکنشون نگاشم نکردن... حضرات... قبلی هام دقیقن همین راه رو رفتن...
اصلن یک نسبت مستقیمی دارد سرعت سقوط با شدت احکام صادره برای مخالفین...
حتی یه کم تلاش کنی ضریبش رو هم می تونی در بیاری...
ما که راحتیم...
تو ولی زودتر حساباتو پر کن که همین روزاست که بروی ور طوره چی چی مهر...
* آخرش رو به لری گفتم که نفهمن!!! :))))
* یک چیزهایی خشنش خوب است... یا این طور بگویم که خشنش را می پسندیم...
از آن جمله است بوسیدن... بغل کردن... و الی آخر...
طبعن گاز هم مجاز است!
بعد مثلن فک کن یارو با چماق بیفته به جونت!!!! :))))))))))))))))))))))))
* بعد کلن خوب است که این چیزها را بدانی راجع به کسی... یا بگویی به کسی که باید بداند... که تمام مدت حالت از لطافت و نرمی و اینجور چیزهایش به هم نخورد...
بعله...
البت واسه خودتون میگما... ما که هنو دماغمونو عمل نکردیم که دوس پسر بگیریم و بش بگیم این چیزا رو!!! :))))
* الان با آکاردئون این زیر دارن سلطان قلب ها می خونن...
* ما خنگ می باشیم... آمدیم قالبه اینجا و آنجا را عوض کردیم و یادمان رفت کد موسیقی اش را سیو کنیم... بعد آنجایی که کد را ازش برداشته بودیم هم برداشته و پرایوت کرده اطلاعاتش را و ما دیگر دستمان به هیچ جا بند نیست... تف...
چه گلی به سر بگیریم باز؟
هرچند خودمان که نمی شنیدیم... سره کار که اسپیکر نداریم... تو خونه هم که خوابیم... واسه شما ناراحتم و قلب های شکسته تون!!! :))))
* بدم میاد غره کاره منو به شیلین میزنه! رختخواب جا به جا کن!!!
بعد غره چی مثلن؟ اینکه چرا به مشتری رسیده قدیمی میدم... چرا با این نرم افزار جدیده نمیشینم سند بزنم رسید بدم؟؟؟ خب کاره من نیست اصن... بعدم به خودم بگو خاک بر سر... عینه این عقب مونده اه می ره غر غر پشت سره آدم!!! اصن شده یه چی بگین من بگم نه؟ همش خو میگم چشم!!! دیگه غر داره مادر به خطا؟
* ناهار چیز برگر داریم با سیب زمینی... دلتون آب...
* ببین یعنی قسم می خورم که دیروز تو رادیو داشت یه گزارشی پخش می کرد راجع به شرکت مادر به خطای تجهیزات کشاورزی... جونه تو... صد دفه گفت شرکت مادر به خطای تجهیزات کشاورزی... شرکت مادر به خطای تجهیزات کشاورزی... عینه صد دفعه هم من گوشامو تیز کردم که شاید یه چی دیگه باشه... ولی خب همین بود... شرکت مادر به خطای تجهیزات کشاورزی...
* امروز من از صبح دقیقن مصداقه زبل خان بوده ام... از ساعت پنج و ربع در حاله بدو بدو هستم تاااا همین الان و تاااا شب هم همینه برنامه... دانشگاه رفتم... دو تااستادو جستم... دو تا استادو پاچه خاراندم... دو تا استاد رو خر کردم که تا حالا که نیومدم بقیشم نیام!!! برگشتم تیرون... رفتم نونوایی... رفتم سوپر... کااااااااااااااااااااااار داشتم قده خر... کااااااااااااااااااااااااااار کردم تند تند... بعد باید برم خونه عطره رو بردارم ببرم تجریش عوض کنم... بعد ساعت شیش باید با شیلین جایی باشیم... خلاصه... بد روزیه امروز... یکی یه چی بده بخورم از سرگیجه بیفتم...
تازه اگه تا یه ربع دیگه در نریم من می دونم دیگه... این میاد منو خفت می کنه بشینیم اعلامیه ورود بزنیم...
پاشم برم دست به آب و جیم شیم...
زت زیات...
* هوی مخابراته پدسگه اونی... بکش بیرون از ما... روزی هزار تا اس ام اس میده دیوس!!! یعنی اگه پاشم میام جرت میدم ها... از ما گفتن... بذا همین جوری نشسته باشم..اینقد چیزده بازی در نیار... خب؟
نکنه این اونیا به ما اس ام اس میدن هم ما باس پولشو بدیم هان؟ لابد میخوان اینجوری جبرانه تحریمه اس ام اس رو بکنن!
* آقای کیمیایی من معذرت می خوام...
حالا درسته که ما از زوره بی کاری و از بس که ساعت و دیقه و هوا و همه چیه فیلمتون بهمون می خورد رفتیم نشستیم تو اون سالن تاریکه شهر قصه و درسته که تا آخرین پله رو هم با بی میلی رفتیم... ولی انصافن این یکی زیاد کلاهبرداری نبود... یعنی خب می تونم بگم اصلن نبود...
اصلن همهء فیلم هاتون رو به همون یک جملهء پولاد بخشیدم... عاشق حسوده... به همون بغض و فریاد... بعد باید یکی می بود و من رو جمع می کرد اینقدر که حسادت های فروخورده و عشق ناگفتهء تمام این سالها اشک شده بود و عینه چی هق هق می کردم تو تاریکی...
بعد میگم داستان و اینا که صوبتشو نکنیم... ولی خب این فروتن و داستانش کلن به چه درده ما می خورد؟ هنو بلد نیستیم هیشکدوممون از اون فیلمای سه روایتی و دو روایتی متقاطع بسازیم... تقاطع البت بدی نبود... ولی شما دیگه شوخی نکنین!!!
بعدتر این پولاده عزیزه دله من تا کی باید با دخترایی که باباش می پسنده همبازی بشه؟ یعنی همه عینه هم... همون اندیشه رو می ذاشتین بازی کنه دیگه... دخترای چشم ابرو مشکی با پره های دماغ برجسته و لب های قلوه ای...
بعدترتر خب که چی؟ من که به این نتیجه نرسیدم که دختره دروغ گفته و اینا... اصلن نرسیدم... دیالوگای دختره رو هم دوست داشتم... مخصوصن اونجا که گفت اگه نیای تو من می رم بیرون... خیلی خوب بود... خیلی خیلی خوب بود...
بعدم بابا جان شما دیگه چرا؟ آخه چه مهمه این صوبتا؟ حالا دروغ یه جاهایی بد هست... ولی این یک جا رو من میگم نوشه جونه هر دختری که خودش رو به ضرب و زوره دوخت و دوز کرد تو پاچهء یه پسری که براش مهمه این چیزا...
حالا یهو دیدی از فیلم زدیم بیرون و ما شروع کردیم به بیانیه صادر کردن در این باره ها...
حامد بهدادش هم بدی نبود... کم بود فقط...
چه سلیطه بازی ای میکرد این شقایق فراهانی...
کلن میگم که... فروتن و نیکی کریمیش زیادی بود... لازم نبود...نمی چسبید...
بعد رضا یزدانی را که یادت هست؟ عاااالی کم است برایش... نشستیم تا آخرین نفر هم رفت بیرون از سالن و گوش دادیم...
* باز این نیمولی دور برداشت...
* بعد الان رییس ها نشستند توی اتاق بغلی و افتادند روی دفتر دستکشون و تمرین های کلاسه یه ساعت دیگشونو حل می کنن!!!! آی خنده داره... آی خنده داره... مخصوصن شووره!!! عینه بچه مفنگیایه دوم دبستانی شده!!!! منم هی میرم الکی سوال می پرسم هی کر کر می خندم...
شیلینه خاک بر سر هم اعصاب ندارد و بالاخره تکلیفه ما را روشن نمی کند که غذا از بیرون بگیریم برایش یا نع... مام گشنه موندیم تا اعصاب دار بشود که بعید می دانم...
* نگفتم راستی... پنجشمبه رفتیم پستو و اندکی به خودمان حال دادیم... لازانیاش رو دوس نداشتم ولی... کاش همون تورتیلیا بود چی بود؟ همونو گرفته بودم... فک کن... اختاپوس و صدف داشت!!!!
احتمالن تا صد سال دیگه کابوس می دیدم و هی هر تکونی تو شیکممو به زادو ولده اختاپوسه نسبت می دادمو آخرش هم شکمه خودمو سفره می کردم که اختاپوسا دربیان از توش...
بعد من و خواخره دعوامون افتاده رو اسمش... اون میگه پستو به فتحه پ من میگم پستو به کسره پ...
* بعد فردین اگه معتاد می شد تو پیریاش می شد اون یاروهه که رفیقه فروتن بود...
بعد اون یارو قاتل فاسق گاگوله هم چه چشمای قشنگوله معصومی داشت...
* گفتن نداشت...
* آقا میام میگیرم میزنمتونا... چه معنی میده؟ یعنی منی که پام چهل و یکه باید با دمپایی بیام تو خیابون؟ یعنی هیچی اندازهء پای من پیدا نمیشه ها... بدترین مدله خرید همین کفش خریدنه... اینقد کههی می پوشم هی اندازم نیس... آخه اسکولا نمیشه که آدم هم قدش بلند باشه و هم پاهاش مدله نیلوفریه جاپونیا باشه... منی که صد و هفتادو پنجم با یه پای سی و هفت هشت که کلن فلج میشم و نمی تونم راه برم!!! خاک بر سرا... اینا همش همین فانتزیای ذهنیه مردونه است ها... اینکه زن باید پاش کوچیک باشه... کمرش باریک باشه... اینورش اونجور باشه... اونورش اینجور باشه... خب یه کم چشاتونو باز کنین و حالا ایده آل های ذهنیتونو تغییر نمی دین گوره مرگتون... محصولاتتونو با نیاز آدمیزاد تولید کنین...
بعد آدم را مجبور می کنید برود دویست و هشتاد و هشت هزار تومن پول بدهد یک جفت چکمهء اسپریته اصل بخرد خب...
البته من نخریدم ها... ولی خر شده بودم که بخرم...خیلی خوشگل بود... یه چیزی بود فضایی... یک دافه اسمی ای میشدم باش که نگو...این گلیه خاک بر سر هی چشم و ابرو اومد نذاشت بخرم...
بعد هم دوباره کلی کفش پوشیدیم همونجور همه کوچیک...
بعد بالاخره یه چیزه معمولیه الکی پیدا کردیم که دیگه از سره خستگی و حال نداری و اینا گفتیم جهنم... خریتیم...
غیر از کفش های ورزشیم من هر کفشی که خریدم همین بوده ماجراش... یعنی یا بالای دویست تومن پول دادم خارجیشو خریدم که نوشه جونشون وختی شعورشون می رسه زن با سایزه پای چهل و یک به بالا هم نباید پاپتی بگردد... یا یه چیزه آشغاله بی خودی خریدم که دوستش نداشتم... که اونم ارزون نبوده باز... یک حالت سومی هم داشته که مثلن یه کفشه تنگ خریدم و همه جام جر خورده باهاش و بعد از یکی دوبار پوشیدن ارث رسیده به ننم و گل آقا و اینا... تف...
تازه اون ورزشی هام که حساب نیست چون مارکداره خارجین و جز گرونان...
* چی می خواستم بگم؟
* این فیلمیه که دمه تندیس وامیسته بچه خوبیه... یکی دو ساله رفقه ماست... سه تا فیلم ازش خریتم... یکیش پروازه عروسانه یا یه همچین چیزی که چرند بود... یکیش جولی و جولیا که آخرین کاره مریل استریپه که بیخود بود واقعن... آخریش هم فانی پیپل که هنو ندیدم...
بعد کلن دیگه کارتونم نمیاد... یعنی اصن حوصلشو ندارم... آپ صد ساله افتاده گوشهء اتاق نرفتم ببینمش... ناین همین طور... بعد این کلودی ویت چنس آو میت بال رو دیروز تا نصفه دیدم بعد رفتم خسبیدم... بی مزه شدن بسکه... شایدم من عنق شدم حوصله ندارم...
* شاید امروز رفتم سینما... به هیشکی هم مربوط نیس...
* به نظر من آدمای مذهبی ـ فرقی نمی کنه چه مذهبی ـ و کلن کسایی که به سیستمه اگه گناه کنی خدا مجازاتت می کنه معتقدن ، خودخواه ترین نوعه آدمان!!! یعنی ببین طرف چقدر باید خودشو مرکزه دنیا حساب کنه که بشینه هزاران سال یک ابر موجود ـ یا ناموجود ـ رو تعریف کنه که کلن در هیچ قالبی نمی گنجه و زورش از همه بیشتره و خلاصه آخره همه کارهء دنیاست بعد این ابر موجود رو بکنه مسئوله مجازات... که وای من اگه دروغ بگم خدا از اون عرشه الاهیش میاد پایی که سیخه داغ تو کو*نم بکنه... جمعش کن بابا... چیزشو داشته باش قبول کن که اندازهء یه مورچه ای... اندازهء یه فیلی... اندازهء یه درختی... چقد آخه پررویی تو بشر؟ یعنی زنبوره اگه یه روز تصمیم بگیره که عسل نرینه خدا میاد کو*نشو سیمان میکنه دهنشو آسفالت؟ په تو چرا فک می کنی اینقد مهمی که پس فردا اون خدایی که تعریفش کردی و تا اونجایی که ما فهمیدیم به چیزشم حسابت نمی کنه میاد به خاطره چار تا غلط زیادی یا کمت کلن نیم نگاهی بت میندازه؟ حالا سیخه داغ و قیر مذاب و اینا رو نمیگم که کلن سرچشمه از یک ذهنه بیماره سادیستیک گرفته به نظره من!!!
حالا نیای بگی ما انتخاب داریم اون نداره... مامی فهمیم اون نمی فهمه... ما الیم اون بله ها... کو*نتو سیمان میگیرم بااین استدلاله چیزیت...
* صبح که از خونه داشتم میومدم بیرون تیتره امروز رو انتخاب کرده بود : شنبه چیری ترین روزه هفته!!!
یعنی واقعن همون چیری ترینه... هیچیتو پیدا نمی کنی... همهب ا هم دعوا... این چیزه اونو بر می داره می ره... اون چیزه اینو بر میداره می ره.. این غره اونو به یکی دیگه می زنه... اون غره اینو... خر تو خریه اساسی... آخرشم باید درو کوبید به هم و فحش داد تا سره کوچه!!!
ولی خب بعدش تلطیف شدم نمی دونم چرا...
* از کیمیایی هم من عمرن انتظار ندارم...
نمی رم ببینم هم... حامد بهداد هم جاش تو قلبه ماست ولی نمی رم ببینم... هر چند الان دارم فک می کنم انگه فیلمای کیمیاییه بازیش... ولی نمی رم ببینم... عمرن...
من اون حکم و رییسش رو هم ندیدم با وجودی که یه ساله افتاده کنجه خونه...
نمی بینم هم...
خودتون برین ببینین... تازه کجاش مردونه است؟ اگه مردونه بود آدم دلش نمی سوخت... مرد اینقد بی منطق؟ مرد اینقد تعطیل؟ مرد اینقد رو اعصاب؟ مرد اینقد زبون نفهم؟ مرد اینقد چیز مغز؟ ولمون کن بابا... ما مردها را دوست داریم و می دانیم اینجور نیستند... کیمیایی هم با اون زبانه الکنش بره واسه نامردا فیلم بسازه... بعله...
* ندیدم! :))))
اصن من نمی فهمم آدمی که مهرجویی و فرهادی و حالا قاچاقی نعمت الله و صد سال یه بار موتمن و همون یه فیلمه شهبازی رو می پسنده چطور می تونه کیمیایی رو هم ببینه؟ حالا دوست داشتنو اینا رو که دیگه اصن نگو...
این یک!!! :)))
* اینقد بی کلاس نباشین... بیاین گودر با هم یه تو منو فالو کن من تو رو می کنمی بازی کنیم!!!
برعکسشو هم نداریم!!! :)))))))))
دق کردیم بسکه هی ما باسه جیرون لایک زدیم هی اون رفت مرد هیشکی باسه ما لایک نزد!!!
* مایه دار گرون میشه اونجوری که!!! همین دویست سیصد تومن باید یاده شم بلکم بیشتر... بخرم که به صرفه تر میشه!!!
* باسه تبلیغه گودرم بذا یه تیکه بیام... آقا این سسکی فوتو که من هرازگاهی ازش شر میکنم ها دمش گرم... یکی از عقده های منو برطرف کرده... دیدی تو اینجور جاها هزار و یک مدل زن از زوایای مختلف یدا می کنی و دریغ از یه دونه مرد؟ اونم اگه باشه بیتره که نباشه اینقد که...ولش کن حالا بقیشو... میگن یارو ندید بدیده...
خلاصه... بیبینین حالشو ببرین...
* واااای... قسمت دوئشه... یا گوز علی شاه... دلم به تاپ تاپ افتاد... دیدم این پویا می گفت دیشب فور فان یه کلیپ ازش پخش کرده ها... اوووووووووووووووووووف... از کجا گیر بیاریم؟ اومده تو بازار؟

بعد یه چی بگم بخندین... این ۲۰۱۲رو که دیشب باکس آفیس پخش کرد یه صحنه هاییشو... هفتهء اوله اکرانشه... بعد این رفیقه فیلمیه ماداشت!!! بعد اون هیچی... من به محضی که دیدم اینو فهمیدم که شبم به فا رفته... تا صبح صد دفعه از خواب پریدم بسکه هی تو خواب زمین میشکافت و آسمون هم میومدو خونه می ریخت و خلاصه... صد دفعه دقیقن از خواب پریدم... صد دفعه ها...