تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
شنبه سی ام دی 1385
 

من الان لباس پوشیده و کیف به کول نشستم اینجا تا این ده دقیقه هم بگذره و راه بیفتم برم دانشگاه که خیره سرم امتحان بدم!!! همین جیک ثانیه قبل کتاب رو تموم کردم... تازه هرچی هم الان نیگا می کنم می بینم مثالاش یادم نیست!!! اینکه قراره چی بشه و چجوری بشه و اینا رو نمی دونم... گوره باباش... کلی تقلب نوشتم ولی خب این آخریاشو اصلن نمی دونم چطور باید استفاده کنم!!! یعنی مثلن وقتی چی میگه من باید فلان فرمولو بنویسم!!! خب برای این سوالا امیدوارم تا ساعته دو و نیم یه جوابی پیدا کنم!!!

نا مردا این ترم خیلی بی شعور شدن.. ترم قبل هر کی هرکی بود... هرجا دوست داشتیم می نشستیم... این ترم همچین شماره بندی و اینا کردن و سفت و سخت میگیرن که نگو!!! خب اخه طفلکایی مثه من باید چیکار کنن؟؟؟

ما بریم شیرین بکاریم!!!

زززززززززززززت زیات!!!

* مینایی این امتحانه رو بدم به درد دل شما هم می رسم...

+ نوشته شده در 11:24 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
 

* خب تا وختی این سی دیه پنجاه سال موسیقی داره اینجا می خونه از درس خوندنه من خبری نیس...

به تو میگم که نشو دیوونه ای دل...به تو میگم که نگیر بهونه ای دل... من دیگه بچه نمیشم... آه... دیگه بازیچه نمیشم... به تو میگم عاشقی ثمر نداره... واسه تو جز غم و دردسر نداره... من دیگه بچه نمیشم... آه... دیگه بازیچه نمیشم...عقلمو زیر پا گذاشتی رفتی.. تو منو مبتلا گذاشتی رفتی... به غمه زمونه ای دل... منو وا گذاشتی رفتی... به خدا منو رسوا کردی ای دل... همه جا مشتمو وا کردی ای دل... هر جا رفتی پا گذاشتی... فتنه بر پا کردی ای دل... می دونم تو دیگه عاقل نمیشی... تو دیگه برای من دل نمیشی... می دونم تو دیگه عاقل نمیشی... تو دیگه برای من دل نمیشی... من دیگه بچه نمیشم... آه... دیگه بازیچه نمیشم...

* تازه مرا ببوس هم داره... برای آخرین بار...

* تازه دفعهء دیگه اون شعره رو براتون می نویسم که میگه عاشق شدم من در زندگانی... بر دل زد آتش عشق نهانی...

* تازه عاشقم من... عاشقی بی قرارم رو هم با صدای اون خانومه که خیلی خواننده بوده براتون می نویسم اینجا...

* آدم باید یاد بگیره که فقط چیزایی که جلوی چشمش هستن رو ببینه و فقط به همون چیزا فکر کنه... یه جورایی محدودیت باید برای خودت ایجاد کنی... باید حافظه ات رو دایورت کنی یه جای خیلی دور و درش رو هم سه قفله کنی... بعد مثلن وختی از جایی رد شدی... یا یه چیزی رو دستت گرفتی یا نوشته ای رو خوندی هرچی هم فکر کنی نمی تونی بفهمی چرا دلت داره یه جوری میشه... چرا یاده یه چیزایی افتادی که نمی دونی چین... نمی فهمی قدمات چرا یه جاهایی می لرزن... یا چرا اینقدر دست زدن به بعضی چیزا حواستو پرت می کنه... یا وختی نوشته های خودتو یا کسه دیگه ای رو می خونی اون چیه که ته دلت می جوشه... خب من تقریبن موفق شدم به این کار!!!

* به دوست جون داشتم می گفتم ببین اگه یه روزی با یه کسی که خیلی دوستش داشتی رفتی بیرون... اگه اون روز هوا خیلی سرد بود... اگه دستکش همراهت نبود... حتمن دستت رو بکن تو آستینه اون... با لبخند گفتم... و بعد رومو برگردوندم و چشمامو بستم و گفتم خفه شو حالا می خوام بخوابم...

* او یه اس ام اسه هندی و فوق العاده خنده دار برام داده بود هفتهء پیش!!! از اینایی که احتمالن به نظره خودش باید منو از خودم شرمنده می کرد و دلم رو به حالش می سوزوند و یاده مثلن خیلی چیزا می افتادم و اینا!!! جوابشو ندادم!!! بعد دوباره اس ام اس می ده خوش می گذره؟ منم گفتم بد نمیگذره!!! فک کنم خورد تو دیوار... دیگه خبری نشد ازش خدا رو شکر... یکی بهش یاد آوری کنه من همیشه اینقد خوش اخلاق نیستم... حالا اون تا حالا ندیده به من ربطی نداره... بهتره دفعهء دیگه آمادگی فحشه خواهر مادر رو داشته باشه!!!

* من حوصلهء درس خوندن ندارم!!!

+ نوشته شده در 12:4 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
 

* دنیا باید دنیای بدی شده باشه... دنیایی که توش آفتاب گردونا غمگینن...

* فردا امتحان دارم... پس فردا هم... تازه دیروز هم امتحان داشتم... تازه فردا شب هم باید برم مهمونیه رفیق جان اینا به خاطره ننه باباش که برگشتن از مکه!!! کی پایه اس به جای من بره امتحانه پس فردا رو بده؟ آمار دارم... مشکلم هم باهاش بیشتر از اینکه مشکله نخوندنش باشه مشکله فلسفیه... نمی فهمم آدم چرا باید اینقدر مسائل رو پیچیده کنه باسه خودش و دیگرون!!!

* زمان: شب امتحان هر دو نفر، نزدیکیای نیمه شب... مکان: من خونمون اون خونشون... اوضاع و احوال: من مستاصل ، اون احتمالن خوشحال!!!

بر همگان واضح و مبرهن است که اس ام اس بازی در این حالت از واجبات است و بسیار بسیار لذت بخش...

می گه فردا کی امتحان داری میگم هشت صبح جیگر!!! میگه به تو یاد ندادن که شب امتحان از این واژها استفاده نکنی؟ میگم چراااااااااااااا؟ باعثه قوت قلب میشه که... مخصوصن شب امتحان... میگه هیچ هم... آدم بیشتر گرسنه اش میشه!!! میگم حالا اگه گفته بودم بستنی ای چیزی حق با تو بود... آدم هوس می کرد... ولی با جیگر که آدم گرسنه اش نمیشه اونم ساعته دوازده شب!!!

میگه وقتی بهت میگم به سنه قانونی نرسیدی نگو نه... خب آدم نصفه شبا هوسه جیگر می کنه دیگه!!! نمی خواد حالا جوابمو بدی... بذار فردا بعده امتحانت... می افتی میندازی گردنه من!!!

میگم باشه... ولی فردا جوابه دندان شکنی میگیری جیگر!!!

* دیروز داشتم فکر می کردم که این دنیایی که خدا ساخته خیلی نامردیه... خیلی قوانین رذیلانه و آشغالی داره... فک کن... برای اینکه امکانه بر آورده کردنه رویاهاتو پیدا کنی... باید از رویاهات بگذری...

جملهء معترضه: خودتون فکر کنین که من چی گفتم الان و منظورم چیا بوده... به من چه که همشو توضیح بدم باستون؟

* ما برویم درسمان را بخوانیم!!!

* من هر وخت یه مدت اس ام اس نداشته باشم غمگین میشم... همش میگم گل آقا چرا هیشکی منو دوس نداره؟ بدیهی است که آفتاب گردون سهم عمده ای در بهبوده روحیهء من داره هر وخت که اس ام اس میده!!! حتی وختی برام میزنه زین پس ما با شما اس ام اس بازی نمی کنیم... شما رعیتید برای ما افت دارد!!!

* با آفتاب گردون شروع کردیم و با آفتاب گردون به پایان می بریم!!! تازه اون وسطا هم با آفتاب گردون ادامه دادیم!!!

* آفتاب گردون میگه کارای قبلیت بهتر بود... الان نوشته هاتو زیاد دوس ندارم... افت کردی... راس میگه یعنی؟

+ نوشته شده در 9:35 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
 

* مینایی...اینجام هوا ابره... اینجام گریه هست... اینجام دلتنگی هست... اینجا هم آدم هواییه خونه اش میشه... حتی اگه مثه من نشسته باشه کنجه خونه...

* دو سه شبه که چشمام به دره... خدا کنه که خوابم نبره... تو این قفس که زندون منه... دلم گرفته و منتظره... خدا کنه که خوابم نبره...

می خوام که دل به دریا بزنم... یه سینه حرفو یک جا بزنم... چرا کسی نمیگه به من عشق و امیدم به کجا رفته؟

.

.

.

فردا دوباره پاییز میشه باز... دلش ز غصه لبریز می شه باز... ای آسمون بهش بگو پشیمون میشی... به سوز عاشقی قسم که دلخون میشی...

*  حرفی نیست...

* اینقد مزه میده آدم چهار صبح مجبور باشه بلند شه که بره به امتحانه هشت صبحش برسه بعد هیچی هم نخونده باشه... بعد تازه بدونه که قراره با چه سوالای تخیلی مواجهه بشه... بعد نشسته باشه اینجا اراجیف بنویسه!!!

* این آفتاب گردون باز یه حاله اساسی به ما داد الان داره خودشو لوس می کنه...

* من؟ نپرس...

+ نوشته شده در 16:1 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
 

شرابی تلخ... شرابی تلخ... شرابی تلخ...

من دو تا بلیط سینما دارم!!! یعنی درستش اینه... من هنوز دو تا بلیط سینما دارم... من خیلی وقته که دو تا بلیط سینما دارم...

+ نوشته شده در 10:48 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385
 

خب نمیشه یکی باسه منم از این قالبا طراحی کنه؟ خب منم دلم می خواد دیگه... اینهمه رفیق داریم یکیشون طراحی قالب بلد نیست... خب من مییییییییییییییییییی خوام!!! اینایی که پول میگیرن برای طراحی چقد میگیرن یعنی؟ بعد سایت بزنی دردسرش بیشتر نمیشه از وبلاگ؟ اصلن اینا رو ول کن... منم یه قالب خوشگل می خوام برا اقلیما... این قالبشو دوس ندارم... اون سبزه رو دوس داشتم...

+ نوشته شده در 14:8 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385
 

* شاید من دیوانه شده ام... اما این روزهایم تک به تک گره خورده اند با تو... با کلماتی که چشمان آشنا و غریبه نمی گذارند اینجا بیاورمشان... آن اشک ها نباید می ریخت و حالا سد شکسته و من درس که می خوانم گریه می کنم... حرف که می زنم گریه می کنم... حرف که نمی زنم گریه می کنم... راه که می روم... خواب که می بینم... شعر که می خوانم... آهنگ که می شنوم... غذا که می خورم... حتی وقتی می خندم گریه می کنم...

و می خواهم هر که روی این سیارهء از بد بخت مسکون نفس می کشد برود بمیرد وقتی دست من دیگر نمی رسد به دست هایت... این روزها همه جا دست کش دست می کنم... چه جملهء نوستالوژیک و عاشقانه ای بود این جمله... با آن همه خاطرهء بی دست کش که ما داریم... با آن دست های سرخ از سرما و دست کش هایی که از جیب بیرون نمی آمدند...

ننویسم که چه؟ که نخوانی و کم نیاورم؟ که نرود کنار آن صورتک خندان و نبینی چقدر فروریخته ام؟ که چه؟ که نخوانند و نخندند؟ به درک... بگذار بگویم... عزیز دل من از خودم گذشته ام که سلامت را می گویم سلام... من از خودم گذشته ام...

چه سرخوش خنده سر می دادیم به آسمان... آن همه شب و روز روشن و بی لک را چطور ختم به سیاهی این روزها کردیم؟ سیاهی این روزهای من بی گمان...

پنهان کردم... در خاکستر غم... آن همه آرزو... دل دیوانه...

+ نوشته شده در 10:7 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و سوم دی 1385
 

* یه سوال...

به نظر تو من بیشتر احمقم یا دیوونه؟

نه جدی؟ خودم نمی تونم بفهمم... شاید هم از همهء اینا بیشتر بیچاره باشم نه؟ این همون سوالیه که تمام سه شب گذشتهئ منو به فاک فنا داده...

تو... تو شده ای نام ممنوع من... اسمی که باید نبرد... به یاد نیاورد... از خیال نگذراند...

و وقتی تپش های کور قلبم با سلامت می زنند که سلام... من چه کاره ام؟

حالا من دیوانه... من کور... این چه بازیست که تو با من می کنی؟

بگذار بگذرم... بگذار یادم نیاید همهء آن نشانه های کوچک را... ستاره های خاطره که می درخشند...

که چه؟ تو که می دانی نه نمی گویم به تو... هنوز هم می نویسم عزیز من... ولی... این درست نیست... اصلن درست نیست...

عزیز من... من هیچ علاقه ای ندارم رفیق تو باشم... هیچ علاقه ای... و خیال نکن هزار سال دیگر هم می توانم به تو به چشم یک دوست نگاه کنم... پس برو زندگیت را بکن... آلزایمر مرا هم کم غلغلک بده...

* خب... اشک هایی را که تا امروز نریخته بودم... ریختم...

* فردا امتحان دارم...

* انجمن شاعران مرده رو تا همین نیم ساعت پیش داشتم می دیدم...

* برف میاد... گوله گوله...

* ...

+ نوشته شده در 1:47 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیستم دی 1385
 

* ببین عزیز من... درسته که من به تو علاقهء خاص دارم و درسته که تو مطلعی از این علاقه... و هم درسته که دوست بد دهن من هستی و دوست بد دهن تو هستم... ولی چند وقتیه که به شدت روی اعصاب منی... به همین دلیل و به دلایل دیگه... یک بار دیگه از این متلک ها به من بندازی چه بهم بخوره مثل این یکی و چه نخوره مثل قبلیا قول میدم که بیام همین جا و چنان آبرویی ازت ببرم که تا عمر داری یادت نره!!!

اول هم از اسم و آدرس و آدرس بلاگ و فعالیت هات در زمینهء در و داف شروع میکنم!!!

میشه هم ختمش کرد به پرونده های خاله زنکیت که توی مسنجر من به شدت سیو هست و سیو می ماند!!! حالا خود دانی قرقاول عزیزه من و چند نفر دیگه!!!

* همه چیز به طرز فاجعه ای روی اعصاب است... همه چیز... حتی آفتاب گردون که گاهی می شود قوز بالا قوز و شانس یار هر دو و شاید هر سه مان است که دم دست نیست و نمی زنم هزار تیکهء مساویش بکنم و بفرستم برای خاطر خواه هاش!!!

رفیق جان می گفت بیچاره زنت!!! راست می گفت... بیچاره زنت.

* حیف که نمی تونم آف هات جواب هایی که خورد تو صورتت رو اینجا بیارم... یعنی فعلن نمی تون!!! عزیزم گذاشتیش تو آب یخ؟ برف هم جواب میده ها!!!

+ نوشته شده در 14:23 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیستم دی 1385
 

* یه کاره جدید پیدا کردم!!!

.

.

.

.

هر روز میام تو هوم پیج یاهو۳۶۰ تو و به لبخندی که برات پست کردم خیره میشم...

* من خیلی آدمه پلیدیم که تا صبح داشتم خوابه عشقه رفیق جانم رو می دیدم؟ جدیا؟ خودم نمی تونم تشخیص بدم!!!

* تا صبح یکی تو خواب داشت کتکم میزد... له و لورده شدم... بعدشم خواب دیدم سرطان پوست گرفتم و دماغم شده عینه این بیابونا هستن که تیکه تیکه ترک خوردن... همونجوری... خیلی بد کتک خوردم... الانم همه جام درد می کنه...

* دفعهء قبل که خواب کتک خوردن دیدم اون تصادف کذایی رو کردیم... اینبارو خدا بخیر بگذرونه... اون دفعه که با چند تا مهرهء شکسته ، یه کتف شکسته ، یه دندهء شکسته و بیست و شیش تا بخیه روی پام سر و تهش هم اومد!!!!

* چرا من اصلن نمی تونم تصور کنم اینهمه سال گذشته؟ انگار همین دیروز بوده و من الان باید لباس بپوشم و اون چادره مسقره رو یه جوری بپیچم دوره خودمو بیام بوفه که تو رو ببینم... و بعد زندگی جون بگیره...

* ما رفتیم تا بعدن...

+ نوشته شده در 10:17 توسط بانو تلخون
سه شنبه نوزدهم دی 1385
 

* یعنی خیلی حالم بده که تا همین الان فک می کردم تو آذر ماهیم؟

+ نوشته شده در 14:9 توسط بانو تلخون
سه شنبه نوزدهم دی 1385
 

* ببین اصلن تعریف از خود و این حرفا نبودا... توهمه خری بودن هم نزدم!!! اینجا همینجوریه... یعنی اتصال مستقیم افکاره پلید من به چشم مخاطب... سخت نگیر...

* گفتم که... تو تازگی آدمها رو می مکی... مصرف می کنی... و بعد... بعدی نمی ماند که بگویم.

* آلزایمره حاد گرفتم... اومده بودم یه چیزه دیگه بنویسم که اصلن الان یادم نیست...

* دلم لک زده برای الواتی... یکی بیاد منو ببره مشروب خوری... پیر شدم انگار... پیر شدیم انگار... شیرین و علی رضا و سجاد و امیر... پایه های همیشگی خلاف که همگی به طرز تهوع آوری ازدواج کردن...

 

+ نوشته شده در 12:32 توسط بانو تلخون
سه شنبه نوزدهم دی 1385
 

* این بیشعورا که زدن خورشید خانومو فیلتر کردن فک نمی کنن من اونهمه لینکو از کجا باید پیدا کنم؟

هیشکی نیس که لینکاش مثه لینکای خورشید خانوم باب طبع من باشه...

+ نوشته شده در 11:56 توسط بانو تلخون
سه شنبه نوزدهم دی 1385
 

* خیلی خنده داره... یادم نمیاد کیو می خواستم بکشم دیروز!!!

* خب عزیز دل پوست من کلفت تر از این حرف هاست انگار... نه؟

* من الان قراره که حسابی غرق درس و مخش باشم مثلن... تقصیره من چیهء قاطیه جزوه های قدیمی نوشته های قدیمی هم پیدا می شه...

دلم می خواهد با صدای اذان بیدار شوم از خواب... دلم می خواهد باد پیچیده باشد در اتاق و من در عطر تو... دلم میخواهد چشم که باز می کنم ، چشم بسته باشم به روی چشمان تو و هم چشم باز کرده باشم در چشمان تو... انگار که فقط به فاصلهء یک پلک زدن ندیده امت... انگار که تو را با خود از خواب آورده باشم به بیداری... انگار که همنفسم شده ای... چه در خواب و چه در بیداری...

* خیلی وقته پویا این طرفا نیومده... هم دلم برای خودش تنگ شده... هم برای خرید رفتن باهاش... هم برای کلاه هایی که سرم میذاره... هم برای ناهارایی که مهمونم می کنه... هم برای پولایی که از جیبش کش می رم و نمی فهمه... هم برای اون همه فیلمی که لیست می کنم و بهش میدم و حداقل نصفشو می خره... هم برای زبون چرب و نرمش که هر دفعه یه چیزی از ما هاپولی می کنه می بره باسه دوست دخترای متعددش... ولنتاین هم که نزدیکه خدارو شکر!!! این طرفا نمیای؟

* ها ها... زورتون بیاد... یه دراز گوشی رو خر گاز گرفته و می خواد بیاد خواستگاریه من!!! منم گفتم بی خود!!! مگه خودش ناموس نداره؟ خیلی دلش می خواد می تونه بیاد با هم بریم یه سان شاین بخوریم تا بفهمه چه غلطی کرده و خودش دمه مبارک رو بذاره رو کولش و خدافظ!!!

آخه من آدمه زندگیه مشترکم؟ نه... جدی... من آدمه زندگیه مشترکم؟ اونم اینجوری... حالم بهم می خوره از این مردایی که باسه زن گرفتن به این و اون آویزون میشن و سفارشه همسر دلخواهشونو میدن... آخه مردک تو تا الان چه غلطی می کردی؟ با هیچ دختری آشنا نشدی که به درد زندگیت بخوره؟ یا قابل نبودن هیچ کدوم که حالا دست به دامنه اینو اون شدی که باست زن پیدا کنن؟ جرات داری بیا اینجا... چنان حالی ازت بگیرم که هوس زن گرفتن نکنی دیگه!!!

* رفیق جان به هرکس می رسه سفارشه منو می کنه که نصیحتم کنن... به من میگه تو چشماتو بستی... نمی خوای کسی رو ببینی... داری با خودت زندگی می کنی و در خودت... میگه مردی... دلت مرده... هیچ کس رو آدم حساب نمی کنی...

* به انسی گلی هم گفتم... اینقدر گفتم حالا نه... بعدن بهش فکر می کنم... که دیگه اصلن نمی تونم بهش فکر کنم... مهم هم نیست... حالا که پرده را من کشیدم میانمان... این قصه سر دراز تری دارد از یک سال و دو سال و ده سال و بیست سال... من همینجا نشسته ام... در کنار تو...

* اما تو ای عبور نوازش... اما تو ای وزیده بر این برگ ناتوان... هشدار...

* فک کن... به نظرت آبرو برام نمی مونه یا کلی آبرو برام جمع میشه اگه خواننده های اقلیما اینجا رو هم بخونن؟ به نظر من اولی...

آدما دوست دارن به همهء چیزایی که دوست دارن یه رنگی از تقدس بدن... وقتی چیزی آمیخته باشه به راز و نا شناخته باشه کلن... خوب میشه بهش رنگی رو که دوست دارن بزنن...برای همینه که وقتی دست منه نویسنده توی زندگی شخصیم براشون رو باشه دیگه نوشته هام اون جذابیته سابق رو براشون نداره... یه جورایی میشه پرتو پلاهای یه آدمه معمولی... تنها کسی که بعد از شناختنش هم نوشته هاش برام جذابیت داشته یه نفریه که نمی تونم اسمشو ببرم... خب شاید من اخلاقم خیلی تخیلیه...

* آدم معمولی و خر پلاستیکی دو تا فحشای یکی از بچه های کاشان بود... یادش بخیر...

* الان که فکر می کنم دو نفرن اونایی که بعد از دیدن و شناختنشون نوشته هاشون همچنان خواندنیه برام...

 

 

+ نوشته شده در 11:36 توسط بانو تلخون
یکشنبه هفدهم دی 1385
 

* برای ستاره یه لبخند یادگاری گذاشتم... توی یکی از همون لحظه های بیخودی و جسارت که نشسته بودم رو به روی این مانیتور... صبح امروز... نشد که بنویسم برسد به دست ستارهء سهیلم... نشد که بنویسم...

* برف داره میاد... دیدین...

* امیر میگه خوبی؟ میگم آره... زنگ زده بودم حالتو بپرسم... میگه نه دیگه... یه خورده ایش هم برای این بوده که وقت زودتر بگذره... میگم بدجنس... می خنده... میگه آره... بدجنسی داشت... ولی یه ذره... خیلی کوچولو... میگه اعصابت چرا خورده؟ میگم مگه معلومه؟ میگه نه... ولی من می فهمم... اگه دوست داری و میشه... بگو... میگم حالا نه... بعدن شاید گفتم... بعدن...

جملهء معترضه: امیر پسر خالهء شدیدن عزیزه منه.

* به خدا قسم... به خدا قسم... به خدا قسم... می کشمش... می کشمت...

* حیف که نمی تونم جملهء بالایی رو بیشتر توضیح بدم...

* برف داره میاد... گفته بودم انگار...

* می دونی خدای عزیز... من خسته شدم از این مدل خدایی کردنه تو... از اینکه همه چی رو می دونی... از اینکه وقته همه چی رو می دونی... از اینکه خیلی منطقی بهم همهء دلایله خیلی خیلی منطقی ترت رو ثابت می کنی... از اینکه هر چی رو می خوام اول به شدت از چشمم می اندازی... بعد توی سینی تقدیمش می کنی بهم... که بیا... ماله تو... می خوای برش دار... از اینکه خیلی واضح تا حالا هزار بار بهم ثابت کردی که خواستن تو در طول خواستن منه... خب خدای عزیزم... بذار منم یه خورده جفتک بندازم... تو با این همه فهم و کمالات باید بفهمی که منه آدم چیزی رو که خودم بخواهم... خودم دوست داشته باشم... خودم زحمتش را بکشم... و خودم با بدبختی به دست بیاورم هر چقدر هم  کوچک و سخیف و بی ارزش باشد ، هزار بار بیشتر از مرحمتی های شما که از آستین مبارک بیرون می آورید دوست می دارم... روشنه؟

هزار بار بهت گفتم اگه قراره سرم بخوره به سنگ بذار بخوره... به تو چه اصلن؟ بذار یک بار هم که شده بخواهم... بجنگم... برنجم... برنجانم... و به دست بیاورم... باقیش مهم نیست... اینکه وقت تلف کرده باشم... اینکه چیزی را که خواسته ام و برایش جنگیده ام ارزشش را نداشته باشد... اینکه از دست بدهمش... باور کن من جز این هیچ از تو نمی خواهم... بگذار خودم انتخاب کنم... و برای انتخابم بجنگم... خسته شدم اینقدر که عاقلانه است کارهایت... من خدایی دیوانه می خواهم... که پا به پای من عاشق شود... پا به پای من دیوانه شود... پا به پای من بجنگد... حتی پا به پای من شکست بخورد... تو خدای بی شکست را می خواهم چکار؟ چه می فهمی اصلن از من؟

* درس باید بخونم... درس باید بخونم...

* حاشا که سلام...

+ نوشته شده در 15:19 توسط بانو تلخون
یکشنبه هفدهم دی 1385
 

* گندشو در آوردین... حالم از همتون بهم می خوره... زندگی خصوصی می دونی یعنی چی؟ نوشته های خصوصی می دونی یعنی چی؟ حتمن باید بگم برین بمیرین که برین بمیرین؟ حماقت های من انگار تمامی نداره... نشد توی این وب کثافت به یه نفر نزدیک بشم و بعدش مثه سگ پشیمون نشم... تو جدن فکر می کنی خیلی باهوشی؟ یا من خیلی احمقم؟ دیگه تحملتو ندارم.

 

+ نوشته شده در 15:1 توسط بانو تلخون
یکشنبه هفدهم دی 1385

 

* این چه زمستونه کوفتی اییه؟ من برف می خوام... یه عالمه... اونقدر که نشه قدم از قدم برداشت... زود باش... من یه عالمه برف می خوام...

* دیشب خواب ستاره رو دیدم... هر روز میرم توی صفحهء یاهو سیصد و شصتش و فکر می کنم... می دونم... تا آخره دنیا هم اگه رو به اون صفحه بشینم و همهء عشقمو و همهء قدرتمو جمع کنم... نمی تونم براش بنویسم سلام... بنویسم هی آقای خیلی دور از من... یادته خودتو تو چشمام پیدا می کردی؟ یادته خودمو تو چشمات پیدا می کردم؟ یادته آرزوت می کردم و بر آورده می شدی؟ یادته معجزهء هر روز من بودی که ایمان می آوردم به کبوتر دست هات؟ یادته هر روز... هر روز... هزار دفعه هم که می دیدمت باز گریه ام می گرفت و همه مات می موندن که چشه این دختر و تو می دونستی؟ یادته اون همه روز که بدون یک کلمه رسید به آخر؟ یادته نفس من بودی؟ یادته اون دو هفتهء تعطیلات که شد پنج هفته و من چقدر مرده بودم همهء اون روزها رو؟ یادته اون سنگ فرش های خیس رو که هر روز عصر روشون قدم میزدی و من پشت سر تو پامو میذاشتم روی جای پات و مست می شدم؟ یادته زیر اون بارونای سیلاب چقدر خیسیه چشمام به چشمت میومد؟ یادته رو به هم که می ایستادیم جهان خالی می شد از نفس و هزار هزار سال زندگی می کردیم هر لحظه اش را؟ یادته روز اولی رو که دیدمت؟ یادته روز آخری رو که دیدمت؟ یادته یک کلمه هم نشد که حرف بزنیم؟ یادته یه سلام خشک و خالی هم نشنیدیم از هم؟ یادته؟ یادته ستاره؟ یادته می گفتم چه حاجت به کلمه وقتی تو نگاهم می کنی و من لبریز می شوم؟

دیوانگیم که گل می کند می خواهم این همه راه را بکنم یک جرعه و بیایم تا همان نیمکت چوبی سبز که می نشستی... دست بکشم روی دسته اش که دست می گذاشتی... بنشینم تا بیایی و بگویم سلام... دلم تنگ شده بود آمدم ببینمت... بگذار نگاهت بکنم... می دانی چند سال شده؟ من که تاب دو هفته را نداشتم سه سال است که دورم و بی نفس... سخت است نفس من... سخت است... همان سلام نخستین سخت است...

اعتراف می کنم... سر بر دامنت می گذارم و اعتراف می کنم... تقصیر من بود... من بودم که شهامت لمس خیالی را که دست هات بود نداشتم... من بودم که جرات نکردم و قدم از قدم بر نداشتم تا همچنان دور بمانی و دور بمانم و بی تابی... بی تابی... و حالا... بعد از اینهمه... یک سلام آن قدر بعید است و نا ممکن که... ستاره... ستارهء من...

* ما که باشیم که بر آن خاطر عاطر گذریم؟ ورد زبانم شده این روزها...

* با پوز خند می خوانم... با کنایه... گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش...

+ نوشته شده در 11:22 توسط بانو تلخون
یکشنبه هفدهم دی 1385
 

* به دلایلی که به هیچ کس مربوط نیست...

* کلی حرف دارم... کلی حرف که باید تف بشه تو صورت چند نفر... ولی خب... می دونم که با نگفتنش نمی ترکم... یاد گرفتم که بزرگ باشم و بگذرم... هر چی بیشتر همش بزنی بیشتر بوی گندش در میاد...

* میگه ما کی باشیم که شما رو بزنیم... میگم صاحب اختیارید... جانه تو نزنی ناراحت میشم... میگه ما چاکره شوماییم... میگم آقایی... میگه مخلصیم... میگم نمک پرورده ایم... میگه ماهم زیتونشیم...

میگم ااااااااااااااااااااااااااااااااه... بد مزه اس که...

میگه یه نقطهء مشترک دیگه...

میگم خوبه... می تونی بری پز بدی که با پردیس کلی نقطهء مشترک دارم... خوش به حالت!!!

جملهء معترضه: برای آفتاب گردون اس ام اس زدم که انگشتاتو مشت کن... زود باش... مشت کردی؟ خب... حالا یه مشت بزن تو چشمم که کور شم و دوریتو نبینم... اینا دیالوگ های بعدی بود...

* کاش همه چیز به نوک قلم من بسته بود... و دنیا به زیبایی دنیایی بود که از قلم من می چکد... بی همهء دلتنگی ها و دل گرفتن ها و تنهایی هایی که خیلی هاشان را قلم می گیرم اینجا و بزک می کنم... کاش...

* بگم باورتون نمیشه... من سه روز کف بازار تهران کار کردم... سه راه امین حضور!!! یه روزش البته هنوز مونده که فرداست... عجب تجربه اییه ها... خوبه که فردا تموم میشه...

* برم بخوابم...

+ نوشته شده در 1:5 توسط بانو تلخون
شنبه شانزدهم دی 1385
 

* خوبیش اینه که من به هیچ وجه برای هیچ امتحانی دچار استرس نمیشم... اینقدر که مهمه برام!!!! یعنی رسمن اعتراف می کنم که بسیار پیش اومده جواب سوال رو بلد بودم ولی چون حوصله شو نداشتم و خیلی طول میکشیده و باید به گوشه های خاک گرفتهء مغزم سر میزدم و حساسیت دارم به گرد و خاک و مامانم مریض بوده و عمم فوت کرده بوده و دلم تنگ بوده و اون گنجیشکه چه قشنگ پرید از لب پنجره و چقدر گرمه اینجا و دستشویی دارم اصلن و دیدن تقلب کردن بچه ها جذابیتش بیشتر بوده و اصلن به کسی چه دلم می خواد... نیم ساعت الکی باسه خودم رفتم تو هپروت یا هر هر خندیدم به اوضاع و احواله بقیهء هم کلاسی ها یا خیلی شیک بلند شدم ورقه ام رو دادم و رفتم باسه خودم هوا بخورم...

جونه مادرت اینقدر سخت نگیر... تا حالا هیچ خری نبوده که با آی کیوی در حده جلبکش هم نتونه مدرک بگیره از این دانشگاهه آزاد... بذار زندگیمونو بکنیم...

* خدا این رفیق جان را برای ما نگهدارد که اگر نبود من می شدم اولین خری که با آی کیوی در حد جلبک و شاید با کمی ارفاق یه خورده ای فراتر از جلبک مدرک که هیچی... برگه چغندر هم نمی تونستم از دانشگاه آزاد بگیرم باسه یادگاری...

* به من که خیلی خوش گذشت... دیدن اون دو نفری که ذکرش رفت و تازه دیدن اشانتیون وار دو نفره دیگه که باز هم خیلی خوش گذشت... حیف که میری مینایی... وگرنه چقد که تو سر و کلهء هم نمی زدیم... اون یکی نفر رو هم که لازم نیست راجع به ارادت قلبی و قبلی و این حرف های خودم نسبت بهش سند و مدرک و رضایت نامهء والدین بیارم... خودش میدونه... از اون روزایی بود که زبون درازیه من گل کرده بود و به همه چی گیر می دادم و هر هر...

* من هر چی از خوبیه این بز بزه قندی قندیمون بگم کم گفتم... آخره مرام و مهرفت و مهربونی و رفاقت و ایناست... خلاصه که آقا... آقا... الهی بگردم... اس ام اس بازیشم خیلی خوبه... تمرین هم خیلی خوب حل می کنه... تازه پنجشنبه شب خسته و کوفته که از دانشگاه بر می گرده می شینه پای پی سی و آخرین تمرینو هم به هر جون کندنی هست حل می کنه... تازه تر صبحه کلهء سحر جمعه ـ خدا به روزه کافر نیاره ـ خیلی شیک بیدارش می کنیم و راس هشت صبح می کشونیمش از رختخواب بیرون که آقا ما الان سره جهان کودکیم به جای نیم ساعت دیگه... بیا تمرینامونو بده دانشگامون دیر شد... تازه رانندگیشم خوبه... سه سوته می رسونمون متروی میرداماد... تازه کلی هم توضیح میده که رفتیم اونجا باید چیکار کنیم و چیو به چی وصل کنیم و اینا... تازه بعدش هم می خواست بره باسه مامانش نون بربریه داغ بگیره... ماهه... ماه...

جیگرم کباب شد برات... مخصوصن وختی هی چشاتو می مالیدی و منم کرکر خنده و گیر داده بودم به کله پاچه!!! دستت درد نکنه... خودمو هم لوس نمی کنم... آفتاب گردونی... یعنی خیلی گلی... خلاف عقربه ها که هیچ در جهت عقربه ها هم می گردم...

جملهء معترضه: بز بزه قندی قندی لقبه جدید آفتاب گردونه... چراش هم به خودمون ربط داره!!!

*آهان... راستی... این بز بزه قندی قندیه ما گیر داده که زودتر به قولت عمل کن نمی خواد دوره من بگردی... هر چی بهش میگم بابا جان بذار ترمه بعد ورودی های جدید بیان میگه نه... ورودیای جدید فنچن... من بچه داری که نمی خوام بکنم... میگم روتو زیاد نکن... من باید بپسندم... میگه دهه... تو چیکاره ای؟ میگم همه کاره!!! تو اصلن غیره من کیو داری که به فکرت باشه؟

خلاصه که اگه شرایطی رو که قبلن نوشتم دارین و متولد ۶۱ یا ۶۲ هم هستین یه تقاضا نامه پر کنین که منم از شرمندگیه این بزبزی درآم!!! ( دونقطه دی یا پی یا هر چی صلاح می دونین)!!!

* لازم به ذکر است که خودم شخصن قول دادم که قبل از عملی کردنه قولم خفه اش کنم...

* هااااااااااااااااااااااااااااااااا... اینو بگم... امیر یه چیزایی برام گفته که اولندش فکم چسبیده به زمین... دومندش اعتماد به نفسم رفته یه جایی طرفای خداااااااااااااا!!! جونه تو اصرار نکن...نمی گم... ولی می خواستم امیرو خفه کنما!!! حیف شد... با رفیق جان که حرفشو میزدیم می گفتم که فک کن چقد میشد زندگیه من عوض بشه... یعنی الان به احتمال قریب به یقین هیش کدوم از اتفاقاته این یک ساله اخیر برای من نمی افتاد ـ بهتر!!! ـ و من کلن یه جایه دیگه بودم ـ بهتر تر ـ... حداقلش این بود که یکی دو ماه خوشگذرونی رو به شدت تجربه کرده بودم... اونم با کی........................... دیگه دارم همشو میگم... ول کن...

جملهء معترض: امیر پسرخالهء به شدت عزیزه منه.

* یه روزی بود که برای شنیدن همین چند تا جمله حاضر بودم روحمو بفروشم... می فهمی؟ حالا خیلی دیره... و من بیشتر نگران تو ام که داری کم کم چشم باز می کنی... بهت گفتم... الان تو یه بلیط سوخته داری و من هر چقدر هم که دوستت داشته باشم بازم کاری نمی تونم بکنم برات جز همین گپ های صمیمانهء دلچسب... و جواب های بی پرده به سوال هایی که حداقل پنج سال پیش باید می پرسیدی... بفهم که اگه یکی در میون جواب زنگ هات رو میدم... اگر بهت زنگ نمیزنم... اس ام اس هات رو جواب نمیدم و به قوله تو گاهی معذبم فقط و فقط به خاطره توییه که اینقدر عزیزی که نمی خوام دلت رو بشکنم...  همین. 

* کنار تو که میشینم... اون جلو... و یک وری که تو رو ببینم و نه جاده رو... یه چیزی... اون ته تها... می تپه...

+ نوشته شده در 13:15 توسط بانو تلخون
دوشنبه یازدهم دی 1385
افتضاح تر از این نمیشه... گندش بزنن...

از اون مواقعیه که فقط باید برم زیر پتو و گریه کنم واسه خودم... مرده شور...

یه مژده می تونم بدم بهتون... اگه باباهه این برنامهء کثافتی که برای ما در سر داره رو اجرا کنه قول میدم که هفته ای یه بار خودکشی کنم... نگی نگفتیا...

* خدایا اینهمهء آرزوهای خوب و خوشگل و مامانی داشتیم که عرضهء برآورده کردنشو نداشتی... یه چندتایی هم آرزوی لجن و کثافت داشتیم که بازم عرضه شو نداشتی... نمیشه ولمون کنی به حاله خودمون حداقل همون زندگیه سگیه آشغال رو داشته باشیم؟

* خداییشو بگم دیشب بعد از اینکه کلی با گل آقا هر و کر کردیم و مسقره بازی در آوردیم که یه هفته اون خودکشی می کنه من نجاتش می دم و یه هفته من خودکشی می کنم و اون نجاتم میده و کلی تهدیدای خنده داره دیگه رو دوره کردیم ، جدن و برای اولین بار توی زندگیم به این فکر افتادم که خودکشی کنم... حالا هرکی هرچی دوست داره فکر کنه... ولی این حس به شدت قویه در من... و هیچ هم بعید نیست که بی مقدمه و اینا برم سر اصل مطلبه زندگی... اون امیدی که همیشه باعث میشد بگم هیچوقت خودمو نمی کشم و اگر شنیدین خودکشی کردم بدونین منو کشتن به شدت در من مرده... هیچ ربطی هم به شقیقه نداره... فقط یه هیچیه عظیمه که هیچ جاییی برای آویزون شدن و آویزون موندن نداره...

* جملهء معترضه: کسی برای یه دانشجوی تقریبن سال آخره الکترونیک که چیزه زیادی هم از این چرند و پرندها نمیدونه کار سراغ نداره؟

* مشکله همیشگیه من و این مرتیکه...

* فک کن چه حیف میشما... بعده مرگم کلی جایزهء ادبی میبرم و اون کافه کتابی که همیشه دوست داشتم رو به نام من یه جایی همین دوروبرا افتتاح میکنن... واقعن حیف...

* بذار حالا که دارم میگم بقیشو هم بگم... همیشه دلم می خواسته یه سنگ خیلی سادهء خاکستری روی قبرم باشه... فقط اسم و فامیلم... و شاید سال تولد و مرگ... این شعره هم خیلی باحالهه واسه سنگ قبر به نظرم ولی خب زیاد هم مهم نیست... اون موقع شاید اصلن دلم نخواد همچین چیزی هم باشه... خواب او آرام است... و شما اي همه مرغان جهان در غوغا آزاديد...همين ديگه... هيشكي رو هم دوست ندارم ببينم سر قبرم... گفته باشم...

* من عادته گندي دارم كه به ريشه بابام هم بخندم كه البته بسيار به جاست... ولي گاهي جدن گندشو در ميارم... مثله همين الان كه جدن حالم خوب نيست و اصلن هم شوخي ندارم با هيچ بني بشري از جمله خودم.

* ديشب داشتم فكر مي كردم كه چقدر... چقدر... چقدر... و خيلي...

تو خودت مي دوني هر چي رو كه مي خواستم جاي اين سه نقطه ها بنويسم... اصلن قهر قهر قهر تا روزه قيامت... هيچ هم دلم برات تنگ نميشه... هيچ هم يادت نيستم... هيچ هم نگرانت نيستم... هيچ هم اشكم در نمياد گاهي... هيچ هم اس ام اس و زنگ و اينا رو منتظر نيستم... هيچ هم اينا منت كشي نيست... هيچ هم نمي شمارم كه سه هفته شده...

 

+ نوشته شده در 15:7 توسط بانو تلخون
سه شنبه پنجم دی 1385
 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست...

سلام بر روی ماه تو... عزیز دل سلام از ماست...

تو یه رویای کوتاهی... دعای هر سحر گاهی...

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه می خواهی...

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه می خواهی...

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم...

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم...

تو غم در شکل آوازی... شکوه اوج پروازی...

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی...

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی...

مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه می خواهی

مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی

شدم بیگانه با هستی

ز خود بیخود تر از مستی

نگاهم کن

نگاهم کن

شدم هرآنچه می خواستی

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو...عزیز دل سلام از ماست...

بکش دل را شهامت کن

مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق

مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور

نیابی از من عاشق تر

نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

سلام ای کهنه عشق من...که یاد تو چه پابرجاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست...

سلام ای کهنه عشق من... که یاد تو چه پابرجاست

سلام بر روی ماه تو... عزیز دل سلام از ماست...

* ستار خونده به من چه؟

* گشتم لینکشو پیدا کنم براتون بذارم اینجا که گوش بدین... پیدا نشد... خودتون یه کاریش بکنین دیگه... ولی جدن شنیدنیه... و...

* شهر کتاب شهرک غرب خر است... گاو است... بی شعور است... مادر به خطاست!!! ( من فحش هام هم تاریخ ادبیاتی ان!!! به جانه خودم) اینهمه ما فرم پر کردیم... اینهمه از خودمون سواد و کتابخونی نشون دادیم... اینهمه خودمونو شیرین عسل کردیم که استخداممون کنن... هیچی... یعنی هیچیا... دریغ از اینکه زنگ بزنن فوت کنن... بی پدر مادرا... چقد زندگی می تونست شیرین بشه... خاک بر سرتون کنن... از کجا می خواستین کتابدار به خوبیه من پیدا کنین؟ از دستتون رفتم... من تنها شانس زندگیتون بودم!!!

جملهء معترضه: من اصولن تنها شانس زندگیه هر کسی هستم که باهام برخورد می کنه... فقط حیف که هیشکی نمی فهمه اینو... حتی وختی دیر شده باشه...

* گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش!!!

جملهء معترضه: خواجه دیروز به من گفت ، منم هر روز به خودم میگم...

* میگه آخرش چی؟ میگم هیچی... مگه باید آخری داشته باشه؟

* جدی گفتم... تو بلیط بگیر... من مغز خر خورده باشم که نیام... ذره ای دلبستگی ندارم اینجا... تو که می دونی... ذره ای حتی...

* من قرار است بزرگ شوم... آنقدر بزرگ که... یک روزی... همین یک قول را از من داشته باش...

* ایده آل های آفتاب گردون که قراره من خواهری کنم و به جای حل اون تمرینای الکترونیک بگردم براش یه کپی مطابق اصل پیدا کنم:

قد ۱۷۰

وزن ۵۵ ـ ۵۸

مو مشکی(پرکلاغی)

با نمک

ترجیحن دانشگاه دیده

حقوق بگیر ( سیصد به بالا)

ترجیحن بی پدر مادر

با تریپ و اینا...

 که این آخری رو من بمیرم اگه بدونم یعنی چی!!!

می گم راجع به فهم و شعورش احیانن نظر خاصی نداری؟

میگه ببخشیدا... بلانسبت شما... دخترای این دوره و زمونه همشون سر و ته یه کرباسن!!!

آدم بزنه همچین شل و پلش کنه که دیگه هوس سفارش دادن نکنه ها!!!

 

+ نوشته شده در 13:49 توسط بانو تلخون
یکشنبه سوم دی 1385

 

خوبی پاک کردن نوشته های قبلی اینه که می تونی تکراری بنویسی و یادت نیاد که تکراریه یا نه... مثله الان که من یادم نمیاد قبلن هم گفته بودم که دلم می خواد بخوابم و بیدار که میشم ده سال یا حتی بیشتر گذشته باشه و هیچی نمونده باشه از این روزایی که نه که غیر قابل تحمل باشن... نه... فقط به شدت بیهوده ان... زیاد هم مهم نیست... تکراری بودن این حرفا رو میگم...

ببین... بیا دستمو بگیر... دور که میشی من تاریک میشم... این خونه تاریک میشه... این شهر تاریک میشه... ببین... بیا دستمو بگیر... من... من پرم از اشکهایی که روی گونه نه... زیر پلک ها جاری شدن... یک روزی... یک جایی... به یک کسی گفتم... از همین اشک ها و می گفت که یادش می ماند... ببین بیا دستمو بگیر... من فقط می خوام یه کمی... به قدر یک نفس پر شدن از آرامش حضور تو گریه کنم... ببین... بیا دستمو بگیر... من نه قول می دهم و نه قول می گیرم... نه می مانم و نه می خواهم بمانی... فقط کمی... کمی... به قدر یک نفس... بعدش می شوم همان خنده خندهء همیشگی... قول می دهم هیچ رنگ آشنایی نزنم به چشم هایم که شاید آن ته ته های دلت بلرزد که نکند... نکند... نکند... به خدا هذیان نیست این ها... به خدا من خوبم... سهم نمی خواهم... فقط کمی... به قدر یک نفس از آغوش شما... آن هم برای گریستن... نمی شوی بغض در گلویم نه... نمی شوی... بیا دستم را بگیر... من گمشدهء هیچ کسی نیستم که پی ام بگردی و گمشده ای هم ندارم که پی ات بگردم... فقط خسته ام... آنقدر خسته که دلم می خواهد به خواب مرگ بروم... ببین بیا دستم را بگیر... فقط کمی... به قدر یک جرعه آسودگی که بشود جایی گریست... این خاطرهء آغوش امن را من از کجا آورده ام که با تو اندازه می زنم؟ خواب دیده ام که اگر بشود... اگر بشود... دیگر هر شب خواب ماهی هایی که روی آسفالت جان می کنند نمی بینم... دیگر مردمک هایم با له له زدنشان باز و بسته نمی شود... خواب دیده ام که اگر به قدر یک آغوش سیر گریه از سهم آرامش شما... چه می گویم... فراموشش کن اصلن... زخم ندارم که به جستجوی مرهم آوارهء دست های شما شوم... می دانی گوش که به زمین می خواباندم صدای قدم هایی بود که می آیند و چشمم به راه... حالا گوش که به زمین می خوابانم تیک تاک ساعت است... چه زشت... دانه های شن را ترجیح می دادم اما کدام بمب ساعتیست که به آخرین دانهء شن دلبسته باشد برای ماندنش؟

بگذریم...

* دلم قبرستان می خواهد و یک قبر بی صاحب... ضجه و ضجه و ضجه...

 

+ نوشته شده در 14:46 توسط بانو تلخون
یکشنبه سوم دی 1385
 

چراغ ها خاموش... شب همگی بخیر.

+ نوشته شده در 0:28 توسط بانو تلخون
یکشنبه سوم دی 1385
 

* نه به قسم هایم چندان پایبندم و نه به قول هایم... همه چیز به طرز عجیبی شامل مرور زمان می شود برای من... همین است که نه قسم خوردم و نه قولی دادم... فقط... فقط... فقط... حتی گفتنش هم می شود پا گذاشتن روی همهء چیزی که این روزها آویخته ام به آن... باقیمانده ام را برداشتم و گریختم... انکار... انکار... انکار...

من؟

اشتباه گرفته ای...

راست می گفتی آخرین ضمیر دوم شخص مفردم... من نه می گویم قبل از اینکه نه بشنوم و آن غرور لعنتی متبرک را بیش از هر چیزی در این لجنزار متعفن می پرستم...

ناتمام مانده بود انگار چیزی... حالا تمام شد... آخرین سلامم خداحافظ.

 

+ نوشته شده در 0:4 توسط بانو تلخون
شنبه دوم دی 1385

 

گاهی‌ گر از ملال محبت برانم‌ت

دوری‌ چنان مكن كه به شيون بخوانم‌ت

چون آه من به راه كدورت مرو كه اشك             

پيك شفاعتی‌ است كه از پی‌ دوانم‌ت

سرو بلند من! كه به دادم نمی‌‌رسی‌

دستم اگر رسد به خدا می‌‌رسانم‌ت

پيوند جان جدا شدنی‌ نيست ماه من!

تن نيستی‌ كه جان دهم و وارهانم‌ت...

لبخند كن معاوضه با جان شهريار

تا من به شوق اين دهم و آن ستانم‌ت

 

* من و تسنیم جان که از این حرف ها نداریم با هم...

* بگذریم...

* بعضی چیزا هست که آدمو به زندگی امیدوار می کنه... یکی اون پسره راننده تاکسیه که دو ماه پیش دیدمش و به رفیق جانم گفتم آدم خوب هم هنوز پیدا میشه توی این دنیا... یکی دیدن دو نفر به همین زودیا که یکیشونو خیلی خیلی خیلی وقته دوست دارم و یکی دیگشونو خیلی خیلی خیلی دوست دارم... یکی رفیق جانم که یه روزایی خیلی خیلی خیلی مهربون میشه و رسمن شرمنده اش می مونم... مثل امروز... یکی بیستا کامنت جدید تو همین یکی دو روزی که نبودم باسه اقلیما...

جانه من بلاگر به این ندید بدیدی دیده بودین؟ هنوز که هنوزه باسه کامنت دلم غنج میره... خب چیه؟ دوست دارم دیگه... تازه کلی هم ذوق می کنم وقتی یه آدمی که خیلی وقته بلاگشو می خونم و هیچ وقت کامنت نمی ذارم براش برام کامنت میذاره و تعریف تمجید می کنه ازم!!! دلقکو میگما...

 

 

+ نوشته شده در 11:38 توسط بانو تلخون