تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
 

* اعصاب معصاب رفته تهطیلات... حوصله هم ندارم... ماهی هم معلوم نیس چه دردشه این روزا...

* دیشب خواب تو رو دیدم... فک کنم حاله اسفم از همینه امروز... خواب دیدم که هی میومدی دنبالم و هی دست می نداختی گردنم... منم هی با گریه می گفتم برو برو... نباید اینجوری باشه... نباید...

* تا دو هفتهء دیگه ای دی اس ال ردیفه... قول... قول...

* کامنت دونیه این پایین رو باز می کنم... به خاطره خانوادهء مرغ دریایی!!! که یکیشون بیاد توش گریه کنه و اون یکیشون بیاد کل کل کنیم... نیمولی آخر شر به پا کردی پسر؟ احترامه رو بگو... اصلن بهت نمیاد!!!! تراست می!!!

* این رفیق جان رو باید بزنم نصف کنم این روزا... تو دیگه چته آخه؟

* فردا ولنتاینه ها... خوش به حاله اونایی که کادو می گیرن... من برم اشکامو پاک کنم!!!!

* ........................

+ نوشته شده در 13:48 توسط بانو تلخون
جمعه بیستم بهمن 1385
* چشمم کردین؟ ماهیه همچین بدجور از دستم داشت لیز می خوردا!!!

به عمرم اینقد منت کشی نکرده بودم!!!!!!!!!!!!!!

* سالا خره نیشسته همین جا بغل دستم!!!!

* گفتم الکترونیک هم افتادم؟ خب حالا میگم!!! الکترونیک هم افتادم... بی شعور حیف اون همه پروژه که آفتاب گردون به اسم من انجام داد و من تحویلش دادم!!! کره خر... اجالتن هیژده واحد گرفتم... اگه مشروط نشم همین هیژده واحد هم بمونه احتمالن...

* حسش نی حرف بزنم...

+ نوشته شده در 20:33 توسط بانو تلخون
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
* فک کننننننننننننننن... دی وی دی مون چشش کور شده... از این سی دی ها فک کنم باید بگیرم باسش... همینا که عینه لیزیک می مونه لابد!!!!

* من تشکراته صمیمانهء خودمو همراه با ماچ و بوس و بغل حوالهء شمایی می کنم که اسمتو نمیگم که خجالت نکشی!!!!

* دیشب این فیلمه رو دیدی؟ سینما ماورا... من خب دوست دارم اینجور فیلما رو... اینکه یکی تایید کنه این خیالی رو که هست همیشه کسی که می بینه و مواظبه... چی گفتما... عاشخه اون فرشته های توش بودم... اون سیاهه که اومد گفت به پلیسه تو تنها نبودی امشب... اون خانومه که با چترش دره مترو رو باز نگه داشت... اشکمو در اورد... خوب بود... آخرشو یه نمه دوست نمی داشتم... شاید هم می داشتم... هنوز تصمیم نگرفتم...

* جشنوارهء فیلم دوست ندارم... یعنی فیلمه فجرو دوست ندارم... پس آدم بقیهء سالو چیکار کنه؟ دوست دارم تو طوله سال فیلما رو ببینم تا اینجوری به صورته ام پی تری!!! حوصله شلوغی هم ندارم تازه... فک کننننننننننن اون همه آدمو چطور تحمل کنم؟ بعدشم... دوست ندارم جاهایی باشم که تو هم هستی احتمالن... حالا تو بگو احتمال یک به هفتاد میلیون...

* دیشب یه دادی زدم سره مامانم که هنو گلوم درد می کنه... خودم تو کفم!!! بیچاره... بعدش خیلی دلم سوخت... فک کن قشنگ جای حساسه فیلم که همه همچین تو حس و کف و اینان و منم که مغروق و تو یه دنیای دیگه پاشده وایساده جلو صفحهء تلویزیون واسه من ژانگولر در میاره که نیگا نکن چشات اذیت میشه... به جونه خودم دسته خودم نبود که داد زدم... تازه بعدشم بهش گفتم تو دیگه منو جر دادیییییییییییییییییییییییییی... البته اون وسطش یه سه حرفی هم بود که حالا سانسور می کنم... دلم سوخت... من الان پشیمانم و این حرفا... ولی خب جدن همین بلا رو سره من اورده از پنجشمبه تا الان...

* کره خر دیشب چرا زود خوابیدی؟ من عادت کردم تا سه چهار صبح با تو حرف بزنم...

* اعصاب معصاب ندارما... بی خیاله ما شو...

* دیگه یادم نیست چی می خواستم بگم... آهان... می تونم این نویدو بدم بهتون که دیگه نامه های آبکی و عاشقانه های زر زرکی اینجا نخواهید خواند... تا اطلاعه ثانوی اینجا اختصاص به جفنگیات دلبخواهانهء من داره... هیچ هم به گروه خونیه من و اون نمی خوره که عاشخه هم بشیم... به این می گن حصول نتیجه در زمان بعید!!! فک کن... یکی پنج سال پیش به من می گفت اینجوری میشه پنج سال بعد به ریشه باباش می خندیدم... هیچ هم به هیچ خری فکر نمی کنم... دوست داشتنیه... حتی وختی میگه شما اول بگو دلایله انتخابه محصولت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ و من میگم خب چون من الان خندم گرفته تو اول بگو من بعدن یه فکری به حالت می کنم... حتی وختی می دونم اگه دارم بش میگم بعضی چیزا رو نمیشه به این راحتی ها توضیح داد... رسمن زره مفته و همه چی رو میشه خیلی راحت توضیح داد... فقط من تصمیم گرفتم بازی کنم... و در عینه حال بسیار بسیار دوستش داشته باشم... تصمیم گرفتم...

* دلم تنگ شد برات... همین الان... همین الان...

* بش گفتم یکی از ویژگی های محصول بی مزگیه مفرطش!!!!!!!!!!! میگه خب پس انتخابتون اصولی نبوده!!! خیلی هم خوشمزه و با مزه است!!!

* می دونی کیفش چیه؟ اینکه به هیچ وجه نمی فهمی الان تکلیفت چیه؟ الان اصلن چی هستی تو و چی هست اون؟ عینه یه ماهی می مونه که هی لیز می خوره از تو دستت... هیچوقت نمی تونی مطمئن باشی که تو مشتته... به قرآن ازش می ترسم!!! به جانه خودم وسط صمیمانه ترین صحبت ها هم می تونه چنان بلایی سرت بیاره که اصلن یادت بره یه دیقه پیش چی داشتی می گفتی!!!

* همینا دیگه...

* چه حالی میده آدم این نیمولی رو اذیت کنه ها!!! آره اسم تورو نمیگم که خجالت نکشی!!!!

* یه چیزه دیگه هم حال میده!!! عینک آفتابی!!! فک کنننننننننننننن من تا حالا اولین بچهآبادانیه بدونه ریبن بودم... این روزا به شدت دارم این ننگ رو از دامنم پاک می کنم تو بارون هم عینک آفتابی میزنم!!! همیشه دوست داشتم ببینم چه حالی میده... حالا می دونم!!!

+ نوشته شده در 12:7 توسط بانو تلخون
شنبه چهاردهم بهمن 1385
* اینقد حرف دارم که نگو...

* می بینید که در صحت و سلامت کامل با چشمای نیمه بابا قوری دارم تمام سعیمو می کنم که تبدیل بشم به بابا قوریه کامل... یهنی مامانم اگه بفهمه پوست من و تو و اونو اون یکی خلاصه همه رو می کنه...

* آقا عجب عذاب آوره این لیزیک... ولی خب خوبیش اینه که یه ربع عذاب میکشی... میری خونه دوساعت می خوابی... بهدش بلند میشی به اس ام اس بازی... هیچیت هم نی... دکترم رو هم دوسش می دارم... گوگولیه خیلی...

* میگم سانی من دلم برات اینذره شده... نیگا... اینذره...

* هاها... آمار افتادم... دیدی گفتم!!!!!!!!!! حالا برم بزنم تو سره آفتاب گردون که به من متلک میگه تو که آمارت توپه!!! تازه رفیق جانم هم افتاد!!! خوبه دیگه... ترمه دیگه باز با همین خانومه میگیریم!!! بازم هیشکدومه کلاسلشو نمیریم جز دو جلسه که یکیشو وسطش میریم و تا حضور غیاب کرد میایم بیرون از کلاس... دومیش رو هم پنج دقیقهء آخرشو میریم بهد خیلی پررو میریم میگیم خانوم برامون حاضری بزن!!!

* سارا سه شمبه میاد... یعنی عروسیمه ها... اینقد دلم تنگولیده شده بود براش... بش میگم جی جی کی میای بلیم پسل بازی؟

جمله معترضه: من دو تا دوست دارم کلن... یکی سارا که از اول راهنمایی باهاش دوستم و الان اصفهان زندگی می کنه و سالی چند بار میاد خونمونو میرم خونشون... ویکی رفیق جان که از ساله دومه دانشگاه باهاش دوستم و یه جورایی زندگی مشترک دارم!!!! همه چیمون با همه...

* این قطره های استریل که داده برای چشمم باید هر ۴ ساعت یه بار بریزم تو چیشمام... چشمت روزه بد نبینه... بعده دو دیقه میاد ته گلوم منم گلاب به روتون دیگه... یه چیزی تو مایه های تگری...

* قبل از عمل رفتم یه عالمه کتاب خریدم... گفتم بذار اگه قراره کور بشم آخرین کلمات رو هم دیده باشم... یه چند تا تصویره خوچگل داشته باشم باسه باقیه عمرم...

* پنجشنبه صب من عمل داشتم دیگه... عصرش آفتاب گردون اس ام اس داده تو امروز انتخاب واحد داشتی!!! گفتم یا پیغمبر داشتم؟ اینم اینقد خسیسه تو علامت سوالو تعجب و کاما و نقطه گذاشتن که نگو... اصلن نمی فهمی داره می پرسه؟ داره خبر میده؟ داره چیکار می کنه بالاخره؟ گفت دارم می پرسم ازت داشتی؟ پسراتون همه داشتن منم امروز انتخاب واحدم بوده... گفتم خاک به سرم!!! چیکار کنم حالا؟ میگه به تو هم می گن دانشجو؟ عاشقیا!!! برو تو سایت شاید بتونی هنوز انتخاب واحد کنی... یا می خوای بگو من برم... گفتم من امروز چیشمامو عمل کردم مامانم نمیذاره برم طرفه کامپیوتر... خلاصه زنگولیدیمو رفت تو سایت برامون که انتخاب واحد کنه... من از اینور دستور که اینو بگیر اونو بگیر اون از اونور نصیحت که نه اینو بگیر و اونو بگیر... خلاصه جفتمون خوردیم تو دیوار... می گفت الان زمانه انتخاب واحده شما نیست... بهم تسلیت گفت و گفت خب یه ترم بشین خونه وبلاگ بنویس دیگه!!!

حالا امروز اومدم اینجا می بینم انتخاب واحده ما هیجدهمه... بزنم نصفش کنما!!!!

* چشام داره در میاد... برم خونه دیگه...

* من ان ۹۱ می خوامممممممممممممممممممممم... به کی بگم آخه؟ دیروز این پسرخالهء چلغوزه ما اومده خونمون... دبیرستانیه ها... دومه دبیرستان... یه ان هفتادو یک دستش بود!!! می خواستم سرمو بکوبم به دیوار!!! یکی به من ان نود و یک کادو بده... تو رو خودا!!! تورو خودا!!! عقده ای شدم رفت...

* اینم بگم... تا کنون از بینه خیرین فامیل که منو بدون عاینک زیارت کردن دو سه تایی با جانو دل ابرازه علاقه کردن که یه بخشی از سرمایشونو وقف بازسازی و تجدید بنای دماخه من کنن!!! ببین چقد فاجعه است یعنی!!!!!!!!!!!!!!

* شیش ساهت داریم راجع به معنای دقیقه دیوث و پفیوز تبادل نظر می کنیم!!!! نمیگم با کی که خجالت نکشه!!! ولی به هر حال من هنوز هم مستقیم ها رو ترجیح میدم!!! همونا که...

* قربونتون برم... خودافظظظظظظظظظظظظظظ!!!

* تو چرا باسه من هنوز کامنت نذاشتی؟

+ نوشته شده در 12:16 توسط بانو تلخون
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
* یه اتفاقاتی داره می افته... یه اتفاقاته خوبی... جونه مادره نداشته ات زهرش نکن... جون مادره نداشته ات بذار از گلومون بره پایین... جونه مادره نداشته ات نصفه و نیمه گند نزن بهش... بذار یه بارم شده ما به یکی از خواسته های دور و درازمون برسیم...

* یه اسمی هست که پنج ساله توی هر حال و روزی که باشم بین هر چند تا اسم... تکرار میشه با ورق های فال... یه اسمی هست... یه اسمی هست که... اگه بشکنه طلسمش... اگه بشکنه طلسمش...

* توی داستانه آخرم یه دختره هست که می نویسه : تا جایی که من فهمیده ام خواستن با توانستن هیچ رابطه ای ندارد... و همیشه دل من است که می ماند پیشه خواسته ها و قدم هام می رود با توانسته ها...

* مینایی... اون دو تا پست جگر سوز رو گفتم!!! نه این بلند بلند فکر کردن ها رو...

* به من میگه تو آدمه آب زیره کاه ، ضده دختر ، مغرور ، قیافه گیر ، با سیاست ، گوشه گیر (به علت غرور بیجا) ، زود رنج ولی از اونایی که به روی خودشون نمیارن!!! ، مرموز ولی قابل رمز گشایی ، با احساسی ولی اینجور نشون نمیدی ، کلن ظاهر و باطنت با هم خیلی فرق می کنه!!! ،می خوای مهربون باشی ولی نمی تونی!!!! ،خودتو خیلی تحویل می گیری ،اصلن ساده نیستی ، یه خورده خرده شیشه داری ،بر خلاف ظاهرت حسودی!!! و مثله بقیهء دخترا خاله زنکی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدم میگه من نمی دونم اینا حسنه یا عیب!!!!!!!!!!!!!!

آدم بزنه نصفش کنه!!!!! آخه اگه اینجوریه پس تو چرا با من رفاقت می کنی عزیزم؟ ها؟ چرا؟ حالا حالاها باهات کار دارم... پس فعلن باید مهربون باشم!!!! به وقتش خدمتت می رسم!

* یعنی تا شیش ساعت دهنم باز بودا!!!

* من فقط بهش گفتم تو آدمی هستی که اینرسیت بالاست... زیاد اهل تغییر و تحول نیستی تو زندگیت... عادت هم داری حرفی رو که می خوای بزنی میذاری تو دهنه بقیه... باقیش رو گذاشتم به وقتش!!!

* قراره بریم پارک... تاب و سرسره سوار شیم... برام بستنی بخره.... بسکین رابینز با طعم شکلات سفید... قول داده.. قول مردونه!!!

+ نوشته شده در 11:28 توسط بانو تلخون
یکشنبه هشتم بهمن 1385
 

* آقاجان اومدیم کاره خیر کنیم باسه این آفتاب گردون که وصال نداد...

زنگ زده میگه کجایی؟ میگم ونک... میگه دهه تو محله ما چیکار می کنی؟ میگم طواف!!! دردش اینه که عرفانیان کی دانشگاس... استاده مشترک ما و آفتاب گردون... میگم نمی دونم... میگه خودم شمارشو دارم... زنگ مس زنم می پرسم... میگم باشه خب ولی اسمتو نگی ها... برات بد میشه... میگه نه... منو که نمی شناسه... دلم می سوزه میگم بده من زنگ بزنم... از خدا خواسته شماره رو میده میگه ولی ممکنه بتوپه بهتا!!! میگم اشکال نداره... میگه دست گلت درد نکنه فقط ببین کی میاد دانشگاه... اینا با دخترا بهتر راه میان... میگم خدافظ...

از ونک تا تجریش هی میگفتم الان زنگ بزنم؟ نع... صدای ماشین میاد زشته... الان زنگ بزنم؟ نع... این خانومه داره بلند بلند حرف میزنه زشته... الان زنگ بزنم؟ نع آقاهه داره دماغشو میگیره خیلی زشته... الان زنگ بزنم؟ نع... نع... نع... اصن زنگ بزنم به آفتاب گردون بگم بر نمی داره گوشیشو... خاک تو سرت کنن بدبخته خجالتیه ترسو!!! اینو به خودم میگم!!!

خلاصه تو راه پلهء این کافی نته گفتم بذار زنگ بزنم دیگه... بچم گناه داره اینهمه کار برامون کرده... یه بار یه چیزی از ما خواست...

زنگ زدم به این استاده... الاغ اینقد بد اخلاق بود که نگو... میگم استاد من قرار بود امروز بهتون تمرین تحویل بدم پیداتون نکردم... اینو خیلی مهربون میگم... کی دانشگاه تشریف دارین تو این هفته یا هفتهء آینده که ببینمتون؟ اینو خیلی مهربون تر میگم!!! میگه شما؟ میگم حسینیان!!! از دانشجوهاتون... میگه کی گفته زنگ بزنی به من؟ میگم استاد یادتون نیست؟ خودتون شماره دادین گفتین اگه پیداتون نکردم زنگ بزنم... میگه من همچین کاری نکردم شمام بیخود زنگ زدی... دانشگاه هم نمیام... میگم استاد حالا ببخشید دیگه... کی میای دانشگاه؟ میگه نمیام!!! میگم خدافظ!!!

می مرد حالا بگه کی خبر مرگش لاشهء نحسشو میکشه تا دانشگاه؟

* ما از این انشا نتیجه میگیریم که خوش به حاله دخترای مردم!!! ما که خیری ندیدیم از این دختر بودن!!!  حتی از دختره مهربون بودن!!! پایان!!!

 

+ نوشته شده در 18:59 توسط بانو تلخون
یکشنبه هشتم بهمن 1385
 

* الان این کافی نته سره تجریشم... مقدمه فک کنم اسمش... ببینم اگه باهام ارزون حساب کرد تا ای دی اس ال شدن میام همین جا... اون یکی تو بولینگه عبده اندازه خونه باباش و ننه اش و ننه بزرگشو آقا بزرگش پول می گیره... فقط مشکلش اینه که نمی تونی فلاپی و اینا استفاده کنی اینجا... فک کن... بخوام به روز کنم اقلیما رو باید بشینم هفصد ساعت تایپ کنم لابد!!!

* الان از این پایین داره دسته رد میشه!!! فک کن!!!

+ نوشته شده در 18:28 توسط بانو تلخون
یکشنبه هشتم بهمن 1385
* پنجشنبه صبح عمل می کنم نه فردا!!! همین دیگه...

+ نوشته شده در 18:5 توسط بانو تلخون
یکشنبه هشتم بهمن 1385
 

* می دونی... این چند وقته همش تو خیابون آدما رو نیگا می کنم... بعد از خودم می پرسم یعنی این شکلیه؟ نه فک کنم شبیه اون باشه... نه شاید این یکی باشه... یعنی من اگه این شکلی بودم الان اینجوری نشده بود؟

احمقانه است...

+ نوشته شده در 13:1 توسط بانو تلخون
یکشنبه هشتم بهمن 1385
* خب... من قراره چشمام رو عمل کنم!!! همین فردا!!! الانم دارم میرم کلینیک چشم ونک که یه سری آزمایش بدم.... یه خورده ترسناکه نه؟ فک کن... از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم که خب اگه کور بشم بقیهء عمرمو چه مدل گلی به سر بگیرم!!! هزار جور بلا هم سر خودم میارم... مثلن یکی از فکرام این بوده که حالا فرض کن وقتی من زیره اون دستگاهه هستم... اگه زلزله بیاد چطور میشه؟ قبول دارم احمقانه است ولی خب به من چه؟

* تا یکی دو هفته احتمالن نت و اینا تهطیل باشه... گفتم که بدونین...

* تازه یه چیزه مهم تر!!! من این عینکه رو بردارم اونوخت دماخه به این گندگی رو دیگه کجا قایم کنم؟

* هاها... مینایی دیگه فقط خودت دختره عینکی هستی... من نیستم!!!

 

+ نوشته شده در 12:57 توسط بانو تلخون
یکشنبه هشتم بهمن 1385

بگذار بگویم... بگذار واژه ها را رنگ نفسم بزنم و رها کنم جایی میان این همه سیاهی... باشد که به وقت نگاه قاصدکی شود یک کدامشان و بنشیند روی شانه ات... گرد مرا... یاد مرا بپاشد روی پلک هات و تو لحظه ای دلت بتپد به نام من... به نام من هم نه... به یاد من... به یاد خاطرهء دوری که روزی دستت را می گرفت و انگشت هات را می شمرد انگشت به انگشت... و دلش فشرده می شد با هر رد بغض در پس زنگ صدات... اولین بار در گورستان بود... خوب یادم هست... گور های سپید از برف را یکی یکی کشف می کردیم... یخ بندان بود و پایم که سر خورد روی یکی از سنگ ها دستم را گرفتی که نیفتی... دست پس کشیدم به خنده که تو هوای خودت را داشته باش... من از پس خودم بر میام... سر که خوردی خندهء من بود که می خوای دستتو بگیرم؟

نه امیدی _ چه امیدی؟ به خدا حیف امید _

نه چراغی _ چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟ _

نه سلامی _ چه سلامی؟ همه خون تشنهء هم! _

نه نشاطی _ چه نشاطی؟ مگه راهش میده غم؟ _

هنوز گرم می پیچد در گوشم و هنوز خیال برم می دارد که خوش به سعادتش... نه چون بزرگ بوده و بزرگترین... چون سالها بعد همچون تویی شعرهایش را از بر می خواند و به بغض می خواند... به اشک می خواند... به جان می خواند...

از راه قلم نان نخوردی غمت نباشد... صدایت را می شود صف کشید برای شنیدن... من بودم که می گفتم...

تلخی ها را قلم گرفته ام... شکستگی های دلم را... زخم ها را... چه نیاز به گفتن دوباره؟ مهم نیست که نمی دانم چه شد و چرا شد... تو خوب می دانی که چه شد و چرا شد... من فقط فهمیدم... نه به فهم... که به دل... فقط فهمیدم و گریه هایم را بردم جایی که نبینی... فریاد اگر شدم محض دل تو بود که فریاد می خواست بشنود تا شرمش نشود ریسمانی بر گردن روزگارش...

هزار بار شکستم پشت این پنجره... به اشک شکستم و زار زدم... که چطور نمی بینی؟ چطور نمی بینی؟ منم... منم که نشسته ام کنارت... منم که دستت را گرفته ام و می فشارم در دست که تاریکی مجال بلعیدن نور نگاهت را نیابد... منم که بغضت را به آغوش می کشم و می گذارم که بباری و سبک شوی... منم که هزار بار گفته ای چه خوب که هستی... چطور نمی بینی؟ جز من چه کسی می شناسدت؟ کیست که بداند پشت آن زبان تند و تیز کودک گریانی است که مادر می خواهد؟

کدام دل نگران پسر کوچکی خواهد شد که در تو سکونت دارد و به خم ابرویی می رنجد؟ کیست که بداند خنده ات کی رنگ بغض دارد کی رنگ اشک کی رنگ قهقهه و کی رنگ تمسخر... خنده ات خدای من... خنده ات... جهانی خاطره را می شود زندگی کرد با همین یک کلمه...

چه کسی قرار است بفهمد که من خنده ام را با چه تاخت زدم؟ دلم را به چه سپردم میان این همه دوری و کناره که از تو قسمتم شد... چه کسی قرار است بفهمد عزیز دل؟

+ نوشته شده در 12:54 توسط بانو تلخون
شنبه هفتم بهمن 1385
* کافی نت نشینی هم عالمه مزخرفی دارد... اجالتن باید یه خورده ای دوریه منو تحمل کنین!!!

* چقد ممنون باشم ازت خوبه؟ چقد؟ مرا همین چیزهای کوچک زنده نگه داشته... همین چیزها... آفرین هایی که تو به من بگویی به کف و سوت  همهء عالم می ارزد...

+ نوشته شده در 15:13 توسط بانو تلخون
شنبه هفتم بهمن 1385

* هی خیال بعید... اسم ممنوعه... دلتنگی که از همان اولین سلام شد هم نفسم اما... مگر می شود عادت کرد؟ مگر می شود دست کشید؟ حتی اگر دستی نباشد آن سوی این همه ویرانی که دستت را بگیرد و آغوشی که آسودگیت را بشود مامن و چشمی که بخوانی خواستنش را... حتی اگر دریغت شده باشد همان سلام های هر از گاهی و چشم هایی که تر بودنت جایی آن سوی پنجره می شدند...

می توانم ببینمت... می توانم بیایم به یکی از آن همه نشانی و جایی در تاریکی بایستم و نگاهت کنم... چشم هام گر بگیرد و بی اختیار کشیده شوم جایی نزدیک... نزدیک تر به نفس هایت و مست عطر تلخ حضورت... می توانم بشوم سایه ای و بایستم کنارت... پهلو به پهلو... می شود دستم بی هوا بخورد به دستت و آه... تویی؟ اینجا؟ می شود تک تک این روزهای بی خاطره را خلاصه کنم در چند قدم همراهی با تو و چند کلامی که می شود رد شود و بدل نه... حتی می شود تو باشی که می آیی نزدیک... جایی نزدیک تر به من... می شود خنده ام را سر بدهم به آسمان و تو از صدایی آشنا بر گردی و ببینیم که نمی بینمت... می شود بیایی بایستی کنارم و باز نبینمت... می شود بگویی سلام و نشنومت... می شود بازی در بیاورم و تو باز بلند تر بگویی سلام و آه تویی؟ اینجا؟ خوشوقتم از زیارتتون بعد از اینهمه حضرت اجل... افتخاری نصیب بنده شد...

می شود برای باقی روزهای عمرم بودنت را بنوشم و ذخیره کنم جایی دور که هر نفس که عطش راه بر نفسم بست به قطره ای لب تر کنم...

می شود... می شود...

برای چراییش هزار دلیل دارم... برای چگونگی اش هزار هزار روایت... پس نپرس که چه؟ نپرس که چگونه؟ نپرس...

می شود اما... می دانم... یک بار اگر تن بدهم به وسوسهء دوباره دیدنت دیگر نمی توانم دست بکشم از هزار باره دیدنت... حیله های کوچکم می شوند خبط های بزرگ و رسوایی ام می شود زهرخندی که گوشهء لبت خانه می کند...

عزیز دل... این روزها گاهی به دلداری خود می گویم که چه باک؟ من شریک رویاهایش هستم... شریک دلتنگی هایش... خستگی هایش... عصبانیت هایش... شکستگی هایش... غم هایش... و گوش هایم را می گیرم که نشنوم طنین هستم؟ را...

می بینی... خوب بلدم دلداری بدهم... خوب بلدم به فریب واژه ها بازی بدهم خودم را... دشنهء حقیقت را به پرنیان خیال بپوشانم و دور بزنم امروزم را...

می دانم که هستی... می دانم که اگر این روزها و شب ها خالی ام از هر سلامت نه از دریغ تو که از دوری خودم است... می دانم... نمی خواهم مثل گذشته باشم... نمی خواهم مثل گذشته باشی... می خواهم پرده ای حائل باشد میان نیاز من و ناز تو... میان نیاز من و اجابت تو... می خواهم نبینم هیچ کدام را... می دانی... عزیز دل... این روزها از همهء اینها عقم می گیرد... از همین نیاز و ناز... نیاز و اجابت... اصلن از همین نیاز... از همین حضور بی وقفه ات در زندگیم... از بودنت در تک تک خط خطی هایم... از نفس کشیدنت در من... گاهی دلم می خواهد دست هایم را حلقه کنم دور گردن تا نفست قطع شود... باشد که آسوده شوم...

بگذریم... دلم تنگ شده بود... همین...

 

+ نوشته شده در 15:9 توسط بانو تلخون
یکشنبه یکم بهمن 1385
* دلم تنگ شده... دوست دارم دم دمای صبح باشه... کاره آخرمو بفرستم برات که بخونی... بعد تیکه تیکه راجع بهش حرف بزنیم... دوست دارم دم دمای صبح باشه... کاره آخرتو بفرستی برام که بخونم... بعد هی بگی زود باش... چیکار داری می کنی... بعد من بگم خوندم... بعد تو بگی خب؟ من بگم ها... یعنی نظرمو بگم؟ بعد تو بگی...

دلم تنگ شده...

* خیلی نامردیه... خیلی...

+ نوشته شده در 15:14 توسط بانو تلخون
یکشنبه یکم بهمن 1385
* یعنی آخره کتابه رو رسمن خراب کرد... اگه خوندینش بی خیاله ضمائمش بشین... من نمی دونم این جینگولک بازیا یعنی چی؟ حالا یعنی باید برای متفاوت بودن از این بازیا در آورد حتمن؟ خوشم نمیاد از بازی دادن خواننده به این شکل... در اینکه نویسنده باید با خواننده بازی کنه ، بهش دروغ بگه... همهء حقیقتو نگه... غافلگیرش کنه و اینا... هیچ شکی نیست... خیلی هم خوبه... ولی اینجوری دیگه خیلی بدسلیقگی بود... نمی دونم... نظره من اینه... دوستش نداشتم.

* حوصله ندارم آهنگ بذارم براتون!!!

 

+ نوشته شده در 15:10 توسط بانو تلخون
یکشنبه یکم بهمن 1385
 

* دیشب توی خواب با علیرضا داشتیم فیلم می دیدیم... حالا اینکه این علیرضا توی خواب من چیکار می کرد با این حجم وسیع اطلاعات منم نمی دونم!!!

با خنده پرسید اگه گفتی از فلان شهر تا فلان شهر چند ساعته؟ بغض کردم... گفتم کمتر از نیم ساعته... چرا می پرسی؟ گفت می خواستم احواله ساکنین اونجا رو بپرسم ازت... حالش خوبه؟ چه خبرا؟

.

.

.

گفتم... بعد هم بلند شدم رفتم توی اتاق خودم و گریه کردم...

* دوست دارم یه بار زنگ بزنی بگی پردیس دلم گرفته... بیا بریم بیرون... دوست دارم بیای دنبالم... دوست دارم دوستت باشم... دوست دارم دوستم داشته باشی... دیروز که از دانشگاه بر می گشتم تمام طول راه دلم می خواست بپرسی کجایی... بعد بگی بمون همون جا... میام دنبالت...

* به رفیق جان میگم من آمادگی ازدواج ندارم الان... اوووووووووووووه... ده سال دیگه شاید بهش فکر کنم... من که هنوز زندگی نکردم... تا سر کار نرم و برای خودم یه ماشین نخرم و یه مدت مجردی برای خودم و توی خونهء خودم زندگی نکنم اصلن فکر هم نمی کنم به ازدواج... تازه... برای من هنوز هیچ کدوم از داستانای قدیمی تموم نشدن... میگه مطمئن باش تا هزار ساله دیگه هم برای تو هیچی تموم نمیشه... میگم خب شاید اینطور باشه... ولی چند سالی فرصت می خوام که خودمو پیدا کنم... تازه... من هنوز چشمم دمباله پسرای مردمه!!! میگه به به... چشمم روشن... چشمت دمباله کیه؟ اینو یه جوری میگه که معلومه جوابشو می دونه... منم نمیگم بهش... چشمش هم در آد!!!

 

+ نوشته شده در 13:42 توسط بانو تلخون
یکشنبه یکم بهمن 1385
 

* خواب هایم را هم دیگر نمی توانم اینجا بیاورم... شاید بهتر همان باشد که تخته کنم درش را... بروم یک سرزمین دیگر و بی نام... عاشقانه بگریم از تو... شاید آنجا بشود اسمت را بی هراس چشم های نا محرم آورد... شاید آنجا بشود خواب هایم را بی کم و کاست تعریف کنم برای باد... شاید آنجا بتوانم آسوده خون بازی کنم...

* امتحانه رو که بی خیال... بدون شک می افتم!!! باز این رفیق جان شانس آورد و آقاهه بغل دستیش وختی دید چقد پرته گفت بیا اینا رو بنویس... دو تا سوالو جواب داده... این مرتیکهء الاغی که کنار من بود که اصلن به روی مبارکش نمی آورد که من از اول تا آخره امتحان دارم مگس می پرونم... منم عمرن گردن کج کنم و ملتمسانه به کسی بگم سوال فلان چی میشه!!! اونم به این هم کلاسی های شاسکولمون که ما هنوز باهاشون سلام علیک هم نمی کنیم... حالا اگه خودش شعورش می رسید و می گفت کدوم سوالو می خوای خب موضوع فرق می کرد!!! به جانه خودم من سر هر امتحانی که تا امروز دادم وختی جواب سوالا رو دادم از بغل دستیم پرسیدم که چیزی نمی خوای؟ به جونه خودم... حتی اگه از این بچه دماغوهای پیوسته بوده باشه طرف...

* دارم فکر می کنم که الان در حاله عصب کشی ام... یعنی آن قدر تو را تکه به تکه جلوی چشم هام مرور می کنم و آنقدر زخم روی زخم می زنم که دیگر درد نداشته باشد آوردن اسمت حتی...

* یه کتاب دارم می خونم از دیشب تا حالا... خیلی خوبه... یعنی اولاش یه خورده حال نکردم باهاش ولی الان دیگه خوشم اومده... بازیه آخره بانو... از بلقیسه سلیمانی... تنها ایرادی که تا اینجا دارم بهش اینه که خودشو هم وسطای داستان چپونده... بابا جان تو روایت کن... ما می دونیم تو هم توی بازی هستی... لازم نیست که اون وسط خودتو نشون بدی که...

* یه عادت بدی دارم... کتابی رو که دست می گیرم یهو می بلعم... یعنی کتابی که باید توی یک ماه خونده بشه رو من معمولن طی یک شب می خونم... خب این خیلی بده... با کتاب باید عشق بازی کرد... باید کام گرفت ازش و بعد به خلسه رفت... باید سیگاری دود کرد و دوباره از سر گرفت... باید نرم نرمک طعمش رو مزه کرد... من از همهء این لذت ها محرومم...

 

+ نوشته شده در 13:11 توسط بانو تلخون