* فعلن... بای بای...
* حالا باز خوبه اون یکی هک شد... نه این یکی!!! تصمیم گرفتم که بردارم آی دی هام رو از هر دو تا وبلاگ... هر چند اونی رو که هک شده هیچ جا ننوشتم... به هر حال خوشحالم که جز پنج شیش نفر کسی اون آی دی رو نداره! سارای ویدانه دیروز صبح به من اس ام اس داده که کلی خندیدم به آفی که گذاشتی!!! چت بود؟ خیلی اعصابت خورد بود؟ میگم کره خر من کی تا حالا اینجوری حرف زدم که این دفعهء دومم باشه؟ بیا... رفیق بزرگ کن... رفیق گرمابه و گلستانم که بیشتر از دوازده ساله منو می شناسه اینو بگه که دیگه وای به حاله بقیه!!!
* یه نکتهء چتیه دیگه هم بگم... چند وقتیه یه نفر همون آی دیه کذاییه منو ادد کرده! تا حالا پیش نیومده که باهاش حرف بزنم جز یه بار که فقط پرسیدم کیه و چیه... که البته خیلی خوشمزه بازی در آورد و هیچی نگفت منم که این مدت اصلن نت نبودم و وقتی هم بودمسرم شلوغ بوده و وقت چت نداشتم و وقتی هم داشتم حوصلهء این مسخره بازیهای جماعت چت باز رو نداشتم... این بشر تقریبن هر دو روز یه بار برای من یه آفی گذاشته! از مدل حرف زدنش احساس می کنم که می شناسمش... به هر حال... گفتم که اگه بعدن حدسم درست از آب در اومد همتون بفهمین من غیب گوام!!!
* امروز تفلد مامانمه... گل آقا رو فرستادم بانک خودم اومدم اینجا... بعدش قراره بریم کادو و کیک و اینا بخلیم!!! من کادو دادن رو خیلی دوس دارم... یعنی شاید اندازهء همون کادو گرفتن... ولی خب بدم میاد از جشن تولده خودم... هیچ وقت خوب نبوده و بهم خوش نگذشته... بدترینشون هم جشن تولد پارسالم بود که با مزخرف ترین آدمای دنیا برگزار شد... باورتون نمیشه این عوضیا چنان اشکی از من در اوردن و چنان فشار عصبی به من وارد کردن که همش داشتم گریه می کردم... یه ساعت مونده به قرارمون می خواستم زنگ بزنم به همشون بگم نمیخواد هیشکی بیاد... خلاصه داستانی بود...
حالا تولده مامانمو داشتم می گفتم... بذار ببینم میشه چند سالش... متولده چهل و دوئه... یعنی میشه چهل و سه ساله... شیطونه میگه هر چهل و سه تا شمع رو بگیرم براش که سکته کنه ها!!! همهء فک و فامیل هم جمعن خونهء ما.. منم که اصلن حوصلهء آدمیزاد ندارم... خودم کردم که لعنت بر خودم باد... خودم زنگ زدم تک تکشونو دعوت کردم... ای تو اون روحت امیر... خودش می دونه چرا...
* پویا و بابام دوشنبه اینجان... خوبه دیگه... مودم هم نخریدم نخریدم... لب تاپ پویا هست!!! خانوادهء ما هم که نوبرشه... شعبهء زنانه اش توی تهرانه و شعبهء مردانه اش توی ماهشهر... البته نه که فکر کنی من ناراحتما... بسی برای من جای خوشبختیه این دوری... همیشه به مامانم میگم باهات شرط می بندم اگه شوهرت وره دلت بود تا حالا صد بار تا مرزه طلاق پیش رفته بودین... ولی الان اینقدر گلای عشق واسه هم پرپر می کنن که نگو!!! روزی چهار پنج بار تلفنی حرف میزنن و اون یه هفته ای هم که باباهه هست کلی پروانه ای و اینان... عینه دوست دختر دوست پسرا!!! من توی عمره پر ثمرم فقط یه بار از این خبط ها کردم و کسی به اسم دوست پسر توی زندگیم وجود داشت که اون یه بار هم به زحمت صحبتمون پشت تلفن به دو دقیقه می رسید... جدن برای من و رفیق جان سواله که این دوست دختر دوست پسرا چی بهم میگن توی تلفن که شیش ساعت طول میکشه؟ ها؟
* پویا رو دوست دارم... کیف می کنم باهاش برم خرید... اصلن خرید کردن برای پسرا رو دوست دارم... خیلی چیزای خوشگل میشه خرید... مثه دخترا هم اعصاب خورد کن نیستن... تازه همیشه کلی فیلم هم همراهشه... کلی فیلم هم اینجا میخره... خلاصه خوبه دیگه...
* دوست داشتنه منو دیدی چجوریه؟ فقط باید یه نفعی توش باشه!!! :))))
* پنجشنبه خیلی بیکار بودم و خونه هم نمی خواستم برم... برای ماهی اس ام اس دادم که حیف که نمی تونی بیای... وگرنه دعوتت می کردم سینما... گفت آره دیگه... خودت که می دونی... بازاره شب عید خیلی شلوغ پلوغه!!! می خواستم بگم مگه تو کاره رختو لباسی؟ نگفتم... بعدش پررو پررو میگه بذار بعد از عید دعوتم کن!!! تازه اون موقع هم یا پنجشنبه بعد از ظهر یا جمعه!!! آدم بزنه اینو نصف کنه راحت شه!!! دیشب یعد از کلی اس ام اس بازی بهش گفتم تو عینه همون کلانتری که زیر ستارهء حلبیش قلبی از طلا داره!!! خیلی هم طفلکی هستی... گفت خوبه تو یکی به ماهیته من پی بردی... گفتم خب من غیب گوام... جدن دلم می سوزه براش... آدم وقتی اینقدر سخت و تلخ و گرفتار و بد اخلاق باشه حتمن خیلی هم دلش گرفته... حتمن خیلی هم... حتمن خیلی هم چیزای دیگه...
خلاصه که این طلسمه تو ساله هشتاد و پنج نشکست... ببینیم ساله هشتاد و شیش چه خبره تو این دنیا...
* حوصلهء غم و غصه ندارم... مگه چقدر قراره زنده باشم؟ بذار زندگی کنم... بخندم... زیر آبی برم... کلی چیزا هست که هنوز تجربه نکردم... وقت کمه باسه نفس کشیدن...
* یه کتاب خوندم محشر... از یوستین گاردر که یه جورایی عاشقانه دنیای سوفیش رو دوست دارم... چون اون موقع که من خوندمش اول دوم دبیرستان بودم و به طرزه وحشتناکی فکر می کردم دیوونه ام یا خل و چلم یا از این جور چیزا... از بس فکرای عجیب و غریب از نظر بقیه می کردم... بعد که دنیای سوفی رو خوندم دیدم که نه... انگار یه چند نفر دیگه ای هم هستن تو دنیا با این بیماری... حالا مثلن من چه فکرایی می کردم؟ اینکه خب گلبول های خون تو بدنه ما عینه ما آدما زندگی دارن واسه خودشون و دنیاشون بدن ماست... بعدش ما خودمون خون هستیم تو بدن یکی دیگه... یا فکر می کردم که ما اصلن اسباب بازی های یه بچه ای هستیم که هر روز یه داستان می سازه برامون... خلاصه دیگه...
حالا اسمه این کتابه هستش راز فال ورق...
خلاصه که از دستتون میره اگه نخونین...
کتاب خوب خیلی کم شده... مثلن من اسفاره کاتبان رو خیلی وخت بود می خواستم بخونم... از ابوتراب خسروی... خب الان که خریدم دوسش ندارم... نصفه لش کردم تا بعد... با وجودی که اسمه دختره توش اقلیماست...
یا چند تا کتاب دیگه از نادر ابراهیمی گرفتم همه به همین سرنوشت دچار شدن...
از مصطفی مستور هم حکایت عشق رو گرفتم که خب عینه باقیه داستاناش بود... تکراری شده برام...
یه کتاب چند وخت پیش گرفتم که اونو هم دوست می داشتم این بود... آبی تر از گناه... یادم نیست اسم نویسنده اش... فک کنم محمد حسینی یا یه همچین چیزایی... خلاصه این کتاب هم خیلی خوب بود و خاص... این دو تا رو از من به شما وصیت که بخونین... و البته خداحافظ گری کوپر از رومان گاری... و به شدت چاه بابل از رضا قاسمی که باید از روی نت گیر بیارین... سمفونی مردگان و سال بلوای عباس معروفی هم که حتمن باید بخونین... همنوایی شبانهء ارکستر چوبهای رضا قاسمی رو یادم رفت...
همینا دیگه...
* برم خونه...
* تا بعد...
* این بهار دیدی چقد دلگیره؟ کلن بهار رو میگما... هیچ حوصلشو ندارم... اصلن از عید و عید بازی بدم میاد... از مهمون بازیه بعدش که دیگه رسمن متنفرم... فقط عیدیش خوبه که فک و فامیلای ما پول میدن همه!!! کلی خدا خیرشون بده به همین یک علت... به ننه آقام هم گفتم من امسال سنگر رو حفظ میکنم و از خونه تکون نمی خورم... مسافرت هم خواستین برین خودتون برین...
* می دونی... تو برام تموم شدی... نه وقتی فهمیدم چی شده... نه وقتی گفتم تموم شده... نه وقتی همهء اینجا رو پاک کردم... و نه هر دفعهء دیگه ای... اسمش رو که شنیدم یهو همه چی برام رنگ باخت... یهو راحت شدم... دیدم که می تونم نفس بکشم... از تو حرف بزنم یا اگه بخوام نزنم... دیدم که دیگه رفیقت نمی تونه منو با آوردن ناگهانیه اسمت بازی بده... اسمش رو که شنیدم!!! حالا می تونم برات آرزوی خوشبختی کنم رفیق... مواظب خودت باش... خدانگهدار.
من این اشتباه رو نمی کنم ... تا به حال هم همچین کاری نکردم... هر چند که قیمت گزافی هم پرداختم براش... تنهایی تمام این سالها گواهه منه... حالا ماهیه عزیزه من که می دونی خاطرت خیلی عزیزه... تا خوده قیامت هم بشینی من همینم که هست... و خب می دونم که تو هم همینی که هست... تو می خوای منو به زانو در بیاری و من می خوام تو رو بشکنم... همهء اینها البته در نهایت مهربانی و لطف و دوستیه... می دونی... توی زندگی عزت نفسم برام از همه چیز مهمتره... حاضرم قده هر چیز و هر کسی رو بزنم ولی غرورم ذره ای خدشه دار نشه... در یک کلام... خودم برام خیلی مهمتره تا بقیه... می فهمی چی میگم؟ حالا درسته می شینم خیلی وقتا خودم میگیرم به باده فحش و اینا که تمومش کن دیگه و بسه چرا نمیشی عینه بقیه... ولی در کل همینه که هست... حالا هر دو می شینیم به تماشای این نمایش تا ببینیم آخر داستان دو تا خط موازی به هم می رسن یا نه...
* نخیرم نیمولی خان... اتفاقن قدش فک می کنم دقیقن همقد خودم باشه!!! می دونی که من خیلی رشیدم... یک و هفتاد و چهار!!! ولی این کپشه تق تقی رو نمی دونم... یه جورایی دوست داشتم تجربه کنم... کیف داره آدم یه سر و گردن از بقیه بلند تر باشه!!! تراست می... بعدشم... من که با ماهی بیرون نرفتم تا حالا که... گاهی تو دانشگاه می بینیم همو که اونجا کپشه تق تقی نمی پوشم...
:((((((
* هاها... دلتون آب... من دیشب از اونور دنیا یه تیلیفون داشتم!!!!
مینایی نمی دونی چقد خوشحال شدم دختره... با اون صدای جیغ جیغوت... انگار که یه عالمه مرغ عشق دارن پشته تلفن آواز می خونن... مگه میشه نشناسمت؟ :* :*:*
* دلم گرفته... معلوم نیست؟
* شمبه باسه ننم تفلد گرفتیم... پولامو باید بدم باسه کادو... مودم بی مودم...
* ها... اینم بگم... دلقک و شراگیم و سان جونه بلاگفا رو از کتابخونه ملی رفتم دیدم فیلترن...
* این کتابخونه ملی هم به معنای کامله کلمه رید!!! فک کن اون اولا می رفتی از صبح تا شب وبلاگ خونی... بدون ذره ای فیلترینگ... وبلاگ آپ میکردی... کلی وب گردی و ولگردی می کردی... الان هر نفر فقط یک ساعت حق استفاده داره... بعدشم همهء سایتا فیلترن... تازه دسترسی به مدیریت بلاگفا و پرشین بلاگ هم نداری که بلاگ آپ کنی... گندش بزنن...
* از دیشب حدودای ساعت یک و پنجاه دقیقه تا همین حالا و تا آخر شب و تا خیلی وخته دیگه من دارم به یه نفر فحش میدم... یعنی اصلن چیشمامو که باز کردم فحشه خودش اومد... شب هم تا یکی دو ساعتی داشتم فحش میدادم و از حرص خوابم نمی برد...
خیلی خبیثیییییییییییییییییییییی... خیلی... یعنی اصلن تو خباثت رو دست نداری... فک کن... شیش ساعت رو مخه همدیگه بودیم که بالاخره کی هماهنگ کنه... آخرش من خر شدم گفتم خب فردا به نظرت خوبه باسه بستنی خوردن؟ صدا از سنگ در اومد از اون هم در اومده... تا همین الان!!! بچم عادتشه!!! وخته اس ام اس بازی خوابش میبره!!! احتمالن این دفعه رفته به خوابه مرگ که تا الان ازش خبری نیست!!! می کشمشششششششششششششششششششششششش!!!
* به من میگه تو آدمه مودی ای هستی... خب زحمت کشیده خیلی... منم میگم هیشکی اندازهء خودت مودی نیست... و نمی گم من آینهء توام!!!
* دارم میرم با رفیق جان کپش بخلم!!! زالا!!! اینقده خوشملن!!! بی خیاله گوچی شدم... خیلی زشتن کپشاش!!!
* در ضمن به اطلاعتون برسونم که بی خیاله ای دی اس ال هم شدم... حوصله داری؟ من همینجوریش درس نمی خونم دیگه همش کانکت باشم که هیشکی نمی تونه جمعم کنه...
* آقایون خانوما... اعتراف می کنم... بگذارید همه بدانند... من عاشخ شدم... حدس بزن عاشخه کی؟ شاید فقط نیمولی بدونه... ولی اونم مسلمن نمی دونه چقد عاشخ شدم... من عاشخه زار و گریان و دیوانهء دی کاپریو شدم... آقا ندیدی این الماسه خونینو که بدونی چی دارم میگم... ندیدی... تازه یه اهترافه دیگه... دیشب تا صبح خوابه لئوی عزیزم رو می دیدم... هر دو تامون هم قاچاقچی بودیم و در حاله فرار تو کوه و جنگل و اینا... تهنا تسلای من میدونی چیه؟ اینکه روم به دیوار گلاب به روتون چشم همتون کفه پاش و از این حرفا... ماهی یه خورده ای شبیه دی کاپریوئه!!! اگه رفیق جان اینو بخونه منو می کشه... و شدیدن تکذیب می کنه... ولی تو ترررراست می... ماهی یه دی کاپریوی گردالوی مهربونه!!! البته فقط قیافش ها... خودش یه خبیثه بی ناموسیه که نگو!!! خاک بر سر...
* بذار بگذره این روزا... دارم برات...
* فردا قراره کتابای ناهید رو بهش بدم... بعدش دیگه احتمالن باسه همیشه از زندگیم حذف میشه... الان هم حذفه... خیلی وخته... فقط مونده بود این کتاب ها و فیلم ها... و البته کلی کتابی که پیشش دارم...
* به نظرتون من الان از اینجا که بولینگه عبدهه راه بیفتم ساعته ۳ می رسم ونک؟
* خیلی وخته دلم می خواد زنگ بزنم به تسنیم!!! خجالت می کشم نمی دونم چرا!!! مینایی بهش نگیا!!!
* خواب ظهر کوچه را... گربه پنجه می کشد...
از خونمون تا اینجا این هی داره تو ذهنم تکرار میشه...
* یکی برای من یه دعای خوب کنه... یکی...
* یه جورایی این بی مودم بودن بد هم نیست ها... یه جوره ترکه اعتیاده اجباریه... ترک اعتیادم به حرف زدن با تو... می دونی... یه چیزی هست که شاید برات جالب باشه... تو یعنی خوده تو هیچ نقشی توی رابطهء من با خودت نداری... فقط منم و کنش ها و واکنش هایم به یک آدمی که یک جایی خیلی دور از من.. و البته خیلی بی ارتباط به من... گفتم که بدونی... یا گفتم که بهت بگن که بدونی...
دوباره پرت شدم تو حال و هوای نفرت... نفرت از خاله زنک هایی که رفقای تو هستن و یک زمانی می خواستن به من بقبولونن که رفقای من هم... و البته نفرت از تو... این یکی خیلی به جاست نه؟ می دونم که قبول داری...
* داریم میریم با رفیق جان به سه تا شرکت مختلف برای کار سر بزنیم... یعنی فرم پر کنیم... من که چشمم آب نمی خوره...
* دیدی به لئوی عزیزه من اسکار ندادن؟ خاک تو سرشون... هیچی نمی فهمن از بازیگری و سینما... تازه ۵۸۰۰ نفر هم بودن داورا خیره سرشون!!!!!!!!!!!!
* دیروز حذف و اضافمون بود... یعنی یه رکب هایی به خودمون زدیم من و این رفیق جان که اصلن روم نمیشه بگم!!! لقمه رو به شدته هر چه تمام تر حدودای سی دور پیچیدیم دوره سرمون و آخر سر دادیم گربه خورد!!!!!!!!!!! فک کنننننننننننننننن!!! نزدیک بود بیچاره بشیم که خب نشدیم...
* من از شما تقاضا می کنم زودتر بی خیاله این سگ اخلاقیتون بشید... به شدت نیازمنده کل کل های نصفه شبانه و دلبری های دو پهلو انه و متلک های دلنشینانهء شما هستیم... یعنی به شدت ها... سخت میگیری... خیلی سخت میگیری... شاید هم من هنوز دستم نیومده که چطور باید نازه شما را کشید و روی اعصابتان اسکی نکرد...
* لیلوا هم اسمه یه دختره است!!! مثله ماهو یا سین دخت!!! البته لیلوا رو نمی دونم از کجا در اوردم... احتمالن از یه دنیای دیگه... ولی اسمش اینه... لیلوا... دختر انوشه و سیمرو... باقیش رو هم تو آخرین آپه سال هشتاد و پنجه اقلیما بخون...
* از جدید ترین اکتشافاته من که طی یک لحظه شکف و شهود و در حالت خلسه به ظهور رسید اینه که عجالت درسته و نه اجالتن... تا حالا کلی اشتباه نبشتم اینور و اونور...
* بعد از لیلوا احساس می کنم تخلیه شدم... هیچیه هیچی ندارم دیگه باسه نوشتن... حسه بدیه... انگار که تموم شده باشی... هر دفعه احساس می کنم آخرین چیزی بود که تونستم بنویسم و دیگه هیچوقت نمی تونم هیچی بنویسم... دیوونه می کنه آدمو این احساس...
* جیرونی... چقدر دله آدمو می لرزونی؟
* یکی جونه مادرش یه پیشنهاد بده که من چطور چیزایی رو که تو خواب می نویسم تو بیداری یادم بیاد... دیروز ظهر تو خواب یه داستانی نوشتم در حده خدااااااااااااااااااااااااااااا حتی یادمه کلی تو خواب به خودم سفارش می کردم که یادت بمونه ها اینجاشو اینجوری بکن... اونجاشو اونجوری... کلی هم رو جمله ای که باهاش شروع میشد داستان فکر کرده بودم و اینا... بعد بیدار شدم می بینم هیچیش یادم نیست... دریغ از یک جمله اش حتی... ای بمیری...
* با ماهی یه خورده ای کلاهامون رفته تو هم... یعنی درست ترش اینه که کلاهامون از هم سوا شده... می دونی... هر دومون انگار تو رودر وایسیه همدیگه موندیم... یعنی بی دلیل می خوایم یه رابطه ای رو که همینجوری خوبه و راحت تبدیل کنیم به چیزی که هیچ کدوم نه حوصلشو داریم و نه شور و شوقشو... خب چه دردیه؟
بعدشم من الان تو یکی از اون دوره های بدبینی و سگ اخلاقیمم که هر کاری به نظرم توهین مستقیم به شخصه شخیصه مزخرفه خودم میاد و هرچی فهم و شعوره گذاشتم ساعته نه شب پشته در... البته که اونم دقیقن در یکی از همین دوره های خوشگواره خودش سیر می کنه... یه چیزی رو جدی بگم... کپی برابره اصله خودمه... به شدت شبیه... و به همون شدت غیر قابل تحمل گاهی...
* می دونی... اونقدر رنگ داشتی و کامل بودی که دیگه هیچ چیز به نظرم رنگی نمیاد... همه بی رنگن... خاکستری هم نه... بی رنگ... همینه که تو خونه ای که ماله توئه نه از کسی با لبخند استقبال میشه و نه کسی با اشک بدرقه میشه... هر کسی یه زمانی داره برای فهمیدن این داستان...
* این آهنگه داره دیوونم میکنه... می فهمی؟
* از اون روزی که تو نیستی من شدم یه بادکنک که نخش باز شده... به همون شدت دارم تخلیه می شم و می خورم به در و دیوار... تموم نمیشم چرا؟
* من آدم خوشبختیم... کیفم رو با کفشم ست می کنم... گوچی... با اون نوارای سبز و قرمزش... شلوار لی وایز می پوشم... اصله اصل... عینکم آدیداسه... قراره بشه شنل همین روزا... یه مانتوی منگو هم که بخرم دیگه تو زندگی چیزی کم ندارم... معشوقم نیز در کنار همسرش روزهای عاشقانه ای را می گذراند... همین کافیست نه؟ خوشبختم...
* آقا این لیلوا عجب چیزی شد...
* ماهی گوشیش این روزا معمولن خاموشه... بعد یهو یک و نیم شب یکی از اون اس ام اس های بیمزه اش می فرسته!!! و من می دونم این یعنی می خواد با کسی حرف بزنه و بی خواب تر از من احتمالن سراغ نداره... دلم میگیره وقتی اس ام اس هام هیچکدوم به دستش نمیرسه... گل آقا میگه این روزا فقط وقتی می خندی که داری با ماهی اس ام اس بازی می کنی... راست میگه...
* مینایی... آهنگ اینجا رو توی قرمزه کیشلوفسکی شنیدی احتمالن... اونجا میگه کا کاره کیه ولی من الان یادم نیست...
* آفتاب گردون قراره بهم بگه از کدوم یکی از این شرکتا ای دی اس ال بگیرم... گفته یکی دو روز صبر کن تا من این یکیو هم امتحان کنم... میگم ببین مثه پارس آن لاین نباشه که همش فیلتره ها... میگه خواهرم شما سعی کن سایتایی رو بری که با قوانین جمهوری اسلامی بخونه!!! چقد پیه لهو و لعبی؟ میگم ای بابا... ما که از آخرتمون گذشتیم... بذار حالشو ببریم...
* یکشنبه حذف و اضافه است...
* من خیلی اخلاقه گندی دارم می دونی... به شدت خونه نشینم... یعنی خونه موندن رو معمولن به هر برنامه ای ترجیح میدم... بعد مثلن به یه نفر قول میدم که برم ببینمش... روزی که قرار داریم می بینم اصلن جون به جونم هم که بکنن نمی تونم پامو از خونه بذارم بیرون... اونوقته که خالی بستن ها شروع میشه...
* یکی یه دعای خوب در حقه من بکنه... خیلی وقته آرزوهامو یادم رفته... یکی یه قصه بگه که یادم بمونه... یکی دست منو بگیره...
خب حیف نیست آدم از امکاناتش استفاده نکنه؟ خب خیلی جشت بود که من مهندس بشم ولی ندونم مشروطی چه مزه ای میده دیگه... البته مزهء خاصی نمیده ها... گفته باشم...
از روی این آفتابگردونه جدیدن خر خون خجالت میکشم که میگه معدلم هفده شده... میگم جزوه شروطه ضمنه عقده طرف بوده؟ میگه نه مهریه اشه!!! خودش هم میدونه خیلی مسقره است... چون شیش ساعت قسمم داده که نخندم بعد گفته معدلم هفده شده!!!
* راجع به ماهی فعلن حرف نزنم بهتره... اصولن هیچ کدوم اهله رابطه های نزدیک نیستم... معمولن هم حالمون خوش نیست و گاهی حتی تحمل اسم یه آدم دیگه برای آدم خفقان آور میشه... خوب درک می کنیم همدیگه رو... فاصله ها رو رعایت می کنیم... هیچ کدوم هم مسئولیته قدم اول رو به عهده نمی گیریم... در ضمن هر حرفی که زده میشه اونقدر دو پهلو و با کنایه است که بعد از یکی دو ساعت میشه به کل منکرش شد... هنوز هم نه پارک رفتیم و نه بستنی خوردیم... گفتم که از فضولی نمیرین...
* دیدی امسال چه زود تموم شد؟ خاک توسرش من هنوز تو حال و هوای همون زمستونه پارسالم...
* برم دیگه...
* حالا من گفتم دو هفتهء دیگه ای دی اس ال دار می شم شما چرا باور کردین؟
* الان میگم دو هفتهء دیگه... اینو باور کنین...
میگه خب بابا یه پایانه خوشی براشون دست و پا می کردی... یه بچه ای چیزی میذاشتی تو دامنه این راویه بخت برگشته... میگم دهه!!! اونوقت پس فردا بچهه بزرگ شد وایساد تو روش گفت تو خودت چه خیری دیده بودی از این دنیا که منو هم اوردی راوی چی داره که بگه؟ همون زنش دادم بسشه...
میگه چه زنی هم...
میگم چشه مگه؟ به این ماهی... عیبش چیه؟
میگه خماریش...
جدن باید یه فکری به حاله این آفتابگردون بکنم... هر کی ندونه من می دونم که خماری بد دردیه...
* به کمکت احتیاج دارم... لیلوا که تموم بشه تو باید بگی چیکار کردم... خیلی خوبه یا خیلی بد...
*یه عطر خیلی خوشبو و البته گرون قیمت کادو گرفتم... به مناسب ولنتاین با چندین روز تاخیر همین امروز از دوست جونه یه نفر دیگه که به علت مسائل امنیتی اسمشو نمیارم... فک کن... خیلی ماهه... هم به من کادو داد که اینقد طفلکی بودم و هم به دوست جونه خودش... معرفتش منو کشته...
* یکی دو نفری که از روز اول اینجا رو می خوندن و هنوز سر به نیست نشدن و آدرس اینجا از خاطرشون نرفته یادشون هست که من اینجا رو باز کردم که شعرهای امیر رو توش بنویسم... پست های اول هم اگر پاک نشده بود دقیقن به همین کار اختصاص داشت... بعدتر ها اینجا شد خانهء خصوصی خودم... حرف هایی را که نمی شد و نمی خواستم در اقلیما بزنم اینجا گفتم... حالا ما این ککه وبلاگ نویسی را انداختیم به تنبانه پسرخالهء عزیزمان که دست بر قضا شاعر خوبیست و انسانی خوبتر... به هر حال... بر همگانی که ما را می خوانند واجب است که ایشان را نیز بخوانند... گفته باشم... اینجا شبیه خودش است...
*حال غریبی دارم این روزها... غریب تر از همیشه... آن قدر نگران توام و آنقدر دوری که می خواهم بمیرم... هزار بار هزار جملهء معمولی نوشته ام که اس ام اس کنم برای تو و دوستانه حالت را بپرسم فقط... فقط... و هر هزار بار منصرف شده ام... هم تو می دانی چرا و هم من... ولی هم تو می دانی و هم من که نمی توانم دلواپس نباشم... نمی توانم دلتنگت نشوم... نمی توانم... تمام این روزها به این فکر می کنم که چرا پذیرفتن نهء به این روشنی و محکمی از جانب تو برای من اینهمه سخت و ناممکن بوده و هست... چند سال دیگر باید بگذرد تا من یاد بگیرم چطور فراموش کنم همان چند دیدار انگشت شمارمان را؟ دیشب میان دلتنگی های من و چرتو پرت های شبانه ای که با گل آقا رد و بدل می کنیم ، بی هوا در آمد که مرده... نه حرف تو بود و نه هیچ صحبتی که بشود ربطش داد به مردن... چنان جا خوردم که فقط توانستم رو برگردانم و بگویم شب بخیر... بگویم گریه کردم خیلی خنده دار است نه؟ ولی گریه کردم... نکند مرده باشی عزیز دل؟ نکند اتفاقی لفتاده باشد برایت؟ نکند غمگین باشی؟
می دانی... غصه های تو را من بو می کشم... حادثه را از قبل عزا می گیرم... می دانی که دروغ نیست... و این روزها هر لحظه منتظرم و دل نگران...
* به مینایی گفتم دلتنگی مثله حمله های صرع می مونه... بی خبر میاد... وسط خنده اشکت در میاد... دلتنگم... و به دیوانگی نزدیک تر از همیشه...