* ها یه چیزی... من فک نکنم شوور کنم!!! حوصلشو ندارم... بعدشم نمی تونم کسیو این همه وخت تحمل کنم... بعدشم کی میاد منو بگیره؟ بعدشم تا کی من بتونم به کسی اعتماد کنم و تا کی اون بتونه بفهمه من راستی راستی چه خل مشنگی هستم؟ البته حیفه که من پسر دار نشما ولی خب ترجیح میدم از راهه دیگه ای غیر از شوور کردن باشه...
* چرا هیشکی منو دوس نداره؟ شما نمی دونین؟ هیشکیه هیشکیا... غم و غصه ام این روزا... یکی بیاد برام هایده بذاره تا من گوش کنم... یا شعر بخونه... یا حرف بزنه... یا یه غلطی بکنه دیگه که من از این حالو هوا در آم... دق می کنم بی پردیس میشین ها...
ما امروز از ساعته هشت و نیم صبح قرار بود کلاس داشته باشیم تا بعد ازظهر... از آنجایی که دچار فراخی در نواحیه حیاتی و سرنوشت سازی در بدن هستیم و کلاس هم کلاس فوق العاده بود و حضور و غیاب نداشت و رفیق جان می خواست بخوابه و زمین کج بود و الخ... تصمیم گرفیتم امروز ساعته نه در ترمینال جنوب حضور به هم رسانده و از آنجا برویم افسریه و با سمند بریم دانشگاه که ده و نیم که استاد طبقه محاسباته ما اولین آنتراک را می دهد خیلی شیک برویم و بنشینیم سر کلاس...
خب تا حالا چی چیه این دنیا با حساب و کتابای ما خونده که این یکی بخونه؟
رفیق جان نه و ربع ترمینال جنوب بود... ما نه و نیم افسریه بودیم... در افسریه سمندی دیده نمی شد... خودمان را انداختیم زیر چرخ های اتوبوس شاهرود و رفتیم تا گرمسار... می فهمید که قاعدتن یازده و ربع رسیدیم و خبری هم از آنتراک نبود و ما هم رویمان نمی شد وسط کلاس مزاحمه اوقاته استاد بشویم... رفتیم کلاس بغل که خالی بود و ما هی شعر از خودمان در کردیم و رفیق جان هی با خط خوش روی تخته نوشت... یه رانی هم این وسط توی بوفه خوردیم و بالاخره استاد آنتراک داد و کاشف به عمل آمد که از صبح یک سره درس داده و تا نیم ساعته دیگه کلاس تمومه!!! ما هم چون خیلی ماخوذ به حیا هستیم مراعاته حاله استاد و باقیه برو بچ را کردیم و از همانجا سره خر را کج کرده و به پایتخت بازگشتیم و طی یک اقدام انقلابی برای تنبیه هر چی آدمه گشاده رفتیم تجریش و دو تا قارچ برگر با نوشابه و قارچ سوخاری در هیوای تجریش خودمان را مهمان کردیم!!! تا کور شود هر آنکه نتواند دید...
* به نظرت من چرا اینقد الاغم؟ چرا هیچیم به آدمیزاد نبرده؟ مگه قرار نبود خبره مرگم بعد از سیزده به در ماهی رو دعوت کنم سینما؟ چرا اینقد یابو آب دادم که دیگه بهتره به روی خودم نیارم؟ الاغه بی دست و پایه چپل!!!
* به میمنت و مبارکی ما دیروز پی بردیم که این نهم خردادی که بیاید وارده بیست و پنج سالگی شده و در خوشبینانه ترین حالت یک سوم عمرمان را سگ خور کرده ایم...
* ماهی میگه شما بالا شهریا که آب قند بهتون نمیسازه!!! میگم شما که با احوالاته ما آشنایی چی رو تجویز می کنی؟ میگه آب شنگولی!!! میگم اونکه البته ولی حاجی ما نگرانه دیانته شما هستیم... میگه شما تقوا پیشه کن باقیش مهم نیست... میگم سلامتیه تقوا پس!!!
* خدایا نمیشه خودت یه کاری بکنی که لازم نباشه من اینقد غصه بخورم و حرص بخورم و جون بکنم و آخرش هم هیچ غلطی نکنم؟ آخه تو چیکاره ای پس؟ به جونه خودم قول میدم دو برابر دوست داشته باشم!!!
خیلی خنده دار بودا...
خساراته احتمالیش رو ما امروز به چشم دیدیم... یه دو سه تا گردنه ضرب دیده بود که از این چیزا بسته بودن... یه دختری پاش شیکسته بود... یه پسری هم دستش ضرب دیده بود... همین...
ولی خیلی وحشتناکه ها فک کن... دیروز هم که ما با این مرتیکه جمشید رفتیم دانشگاه رسمن نزدیک بود ریق رحمت رو سر بکشیم... منو رفیق جان هم نشسته بودیم دو تا صندلی بغل راننده... یعنی اونجایی که کمک میشینه ها... اونجا... پاها رو هم گذاشته بودیم رو داشبورده ولو هی خودمونو خونسرد نشون می دادیم و با جمشید در مورده راننده نبودن باقیه آدمای پشت فرمون ابرازه موافقت می کردیم... خلاصه که نزدیک بودا... اوه اوه اوه... اگه ببینیش... خوش قیافه است و چشماش هم سبزن... یه ناز و عشوه ای هم میاد باسه دخترا مرتیکه که نگو... سر همین قرتی بازیاش بالاخره یه اتوبوس آدمو به کشتن میده... با این رانندگیه تخیلیش... ببین من کی گفتما...
* امروز داشتم توی راه به این فکر می کردم که من آدم بیخود و مزخرف و آشغالی هستم... و چه باور کنی چه نه این تعریف به شدت به من و به حقیقت نزدیک است...
* توی مترو به خندهء اون سه تا دختره حسودیم شد... به شنگولیشون... پیشه خودم گفتم آدم های خوشبخت... و به سقف زل زدم تا نگاهم سنگینی نکنه بر شادیه کسی...
* دلم می خواست تنها باشم... شاید برای همین به ماهی نگفتم رفیق جان نیومده دانشگاه... البته خب می گفتم هم به گمونم زیاد توفیری نمی کرد...
* دیدی گفتم داستانای عاشقانه دوست داری...
* اینم بگم و برم... الان به شدت احتیاج دارم که اس ام اس بزنم به ماهی و بگم ببین رفیق... من یه خورده ای حالم گرفته... میشه بی زحمت یه کمی از من تعریف کنی؟ قربونه دستت مادر...
*اون بالا می خواستم بنویسم: به او که عشق را دوست نمی دارد و داستان های عاشقانه را چرا...
* خداوند خیر دهد به این مدیر کتابخانهء ملی که مدیریت بلاگفا و پرشین بلاگ رو از حبس در اورد... من ، یعنی خودم ، پردیس ملقب به خیلی چیزا از کتابخانهء ملی براتون می لاگم...
* آقا دیدی جو چیکار می کنه؟ اگه ندیدی بیا الان منو ببین... همچین افتادم رو موده کنکور ارشد دادن که نگو... حالا اینکه خوبه!!! بگو چه رشته ای؟ نه جونه تو نمیشه... باید حدس بزنی...
.
.
.
طی یک تصمیم انقلابی و مغایر با تمام زرتو پرتایی که تا حالا کردم و آه و ناله هایی که فرمودم و برنامه هایی که در انظار عمومی از خودم برای آینده ام در کردم... همین مهندسی الکترونیک رو می خوام ادامه بدم... احتمالن گرایش مخابرات... البته خب درسایی که برای کنکوره الکترونیک و مخابرات و بیو الکتریک باید بخونیم یکیه...
خب می دونی چیه؟ زور داره... من اینهمه تا اینجا با مصیبت اومدم... جدی با مصیبتا... یعنی هر چی چاله چوله بوده من خودمو انداختم توش تا اینجای کار... بعد حالا که رسیدیم به جاهای خوب خوبش و یه خورده ای هم سرمون خورده به سنگ و عینه آدمیزاد داریم درس می خونیم و بعد از همه مهم تر رسیدیم به یه جایی که دیگه میشه پزشو داد و قیافشو گرفت چرا ادامه ندم؟
تازه بعدشو نگفتم هنوز...
جونه تو روم نمیشه بگم... آخه به گروهه خونیه من نمی خوره اصلن... اصلن اصرار نکن...
در راستای اینکه ما وقتی توی یه چاله می افتیم باید حتمن بیفتیم ته تهش ، و وقتی جو می گیردمان باید اینقد سفت بگیره که یا خفه بشیم یا استخونامون خورد بشه ، می خوام عینه خر درس بخونم و عینه خرتر بشم استاده دانشگاه!!! هر کی بخنده من یکی از سر تقصیراتش نمی گذرم... الهی نصف بشه...
تازه امروز رفتم پارسه و لیست درسا و قیمتاشون و برنامه ها رو هم گرفتم... می گم می خوام درس بخونم باورت بشه دیگه... منه طفلی با این تابستون که حتمن باید واحد بگیرم دو ترم دیگه دارم تا کارشناسیم تموم بشه... اونوخت از الان دارم برنامه می ریزم برای ارشد... یعنی می خوام همین اسفندی که میاد قبول بشم و چون خیلی روم زیاده و اصلن هم مهم نیست که ترم پیش مشروط شدم و معدله کلم سیزده و نیمه تا اینجا می خوام که حتمن هم دولتی قبول بشم!!! چشت در آد!!! می تونیم ... می خونیم... قبول می شیم...
حالا پارسه رو می گفتم... هنوز تصمیم نگرفتم که دورهء تابستونش رو برم یا پاییزش رو... با توجه به اینکه دانشگاهه ما خیلی خره می ترسم پاییز خیلی خر تو خر بشه... بعد یه مشکل کوچولوئه دیگه اینه که تقریبن هفتاد درصد درسای ارشد رو من این ترم دارم و یکیشون که خیلی خیلی مهمه یعنی سیستم کنترل خطی می مونه برای تابستون... حالا تا ببینیم چی میشه دیگه...
این طور که من دیدم دو تا از درسا رو عبدالعالی درس میده... اگر می بینی من با همچین اعتماد به نفسی حرف می زنم و برنامه میریزم فقط و فقط به خاطر وجود این آدمه... بهترین استادی که من به عمرم دیدم و تنها کسی که تونست منو عاشق درس مدار کنه... اطمینان دارم که فقط همین یه نفره که می تونه از من یه مهندس الکترونیک بسازه که ارشد هم قبول میشه... از من که نه... از یه هویج هم احتمالن می تونه همچین چیزی بسازه... خلاصه که خیلی خیلی دوست دارم که دوباره شاگردش باشم...
بذار قیمته دورهء کامل درساش رو هم بگم که مخت سوت بکشه... یک میلیون و دویست و پنجاه هزار تومن!!! روی بابای من که اصلن حساب نکن باسه پرداخته همچین مبلغی... اونم تو همچین زمانی که خودش کلی برنامه داره... ولی خب مامانه من گله دیگه... خودش گفت همهء کلاساشو برو... خودش هم از جیبه مبارکش قراره پرداخت کنه...
خدا را چه دیدی؟ شاید دری به تخته خورد و منم آدم شدم... بخیل نباش دیگه...
*جملهء معترضه: شیرین خواخره امیره... اون کجا و این کجا...
* من دیشب یک دورهء فشردهء منت کشی داشتم... یعنی به انواع و اقسام زبان ها منته ماهی رو کشیدم... جاتون خالی خیلی خوش گذشت... این منت کشی هم عالمی داره ها... یکی از بامزه ترین چیزایی که گفتم این بود که اگه با من قهر باشی دیگه کی بهت میگه جیگر خان؟ جیگری؟ عسلی؟ کی بهت میگه آقا بد اخلاقه؟ دیگه کی بهت میگه چه لبخند ملیحی داری؟ اینقد اخم می کنی که چشات لوچ میشه!!! دیگه کی میاد خفت کنه؟ بیا با من آشتی کن تا خوابت نبرده! فردا بیدار میشی میبینی بی پردیس شدی اونوخت خودتو حلق آویز می کنیا!!!!
خلاصه که خیلی کیف داشت!!!
* حالا من پول از کجا بیارم باسه نمایشگاهه کتاب؟ الهی نصف بشی شیرین!!!
* وای خدا... این سه گانهء گاد فادر چقد چسبید... دیوونهء اون آهنگشم... و همچنین دیوونهء آل پاچینو... تازه یه دی وی دی هم گرفتم که پنج تا فیلم از آل پاچینو داره... دیگه دارم خودم خفه می کنم...
* اخراجی ها رو رفتم دیدم با امیر و سارا... اونقدر که فکر می کردم خنده دار نبود... راجع به کارگردانی و فیلم نامه و تصویر برداری هم بهتره اصلن حرفی زده نشه... فقط هر چی جوک تا امروز راجع به بسیج و جبهه و اینا شنیدین چپونده شده توی فیلم...
* بمیری شیرین اینقدر که بدجنس و حسود و از خود متشکری...
* همینا دیگه... بای بای...
* آقاجان من دو هفتهء ديگه تو نمايشگاهه بين المللي تو غرفهء اون شركته كه خارجكيه غرفه دارم... پارسالم بودم... اگه بشه احتمالن از بعدش هم همونجا كار كنم... اگه بشه... خلاصه كه گفتم كه گفته باشم...
* يكي منو نصيحت كنه كه آدم شم و يه خورده عينه آدماي ديگه زندگي كنم...