تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
* ها ها... امیر برو ببین چه به روزت اوردم... تو که می دونی من چه بچه پررویی هستم و چقده بی آبرو ام چرا آخه با خودت این کارا رو می کنی بچه؟

* جیرون نمی نویسه... دلم گرفته...

* آقا به نظرتون من از کجا می تونم یه عالمه فیلمه قدیمی پیدا کنم؟ که کل سینمای ایتالیا هم توش باشه... یا حداقل دزد دوچرخه و سینما پارادیزو و مالنا و اون دو تا فیلمه که یادم رفته توش باش؟ منه عشخه فیلم هنو اینا رو ندیدم... کی باورش می شه؟ همون باید اینا رو برام بخره!!!

* دلمان بد جور شمال می خواهد و دریا... رفیق جان این یکی دو روزه شمال بود... در تمام مدتی که نبود ما دلمان چنان شور می زد که باورت نیم شود... فکر می کردم می میره... خیلی مسقره است... ولی فکر می کردم می میره و بعد زندگیه خودم رو بدون اون تصور می کردم... حتی تسلیتی که بچه ها به من می گن رو جلوی چشمم آوردم... اینکه ماهی چطور تسلیت می گه... سحر... علی... امیر... اینکه چطور هیچی دیگه قابله تحمل نیست... اینکه دیگه عمرن نمیرم دانشگاه یا کتابخونه ملی... و بعد ترسیدم... از این همه پیچیدنه دو تا زندگی به هم ترسیدم... از این یکتاییش توی زندگیه خودم ترسیدم... چرا اینطوره؟ لعنت... خوب نیست آدم اینقدر به کسی وابسته باشه... و خوبه که آدم اینقدر به کسی وابسته باشه...

* یک روزه مونده باشه به زندگیم ویلون زدن رو یاد می گیرم... یک روز مونده باشه به زندگیم...

* برو بچ... ما دلمان برای تک تکتان تنگ شده است و الان در یکی از آن حالت های بیچارگی و استیصالی هستیم که دلمان مهربانی می خواهد... و احتمالن هر کدامتان دم دست بود را حسابی ماچ مالی می کردیم... خلاصه که دنیا دوروزه... بیاین با هم دوست باشیم و مهربون باشیم و از این دست خزعبلات...

* زتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت زیاتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!

+ نوشته شده در 18:33 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
* خب منو که میدونی همین جوریشم خیلی نحسم... چه برسه به اینکه احساس کنم یه نفری هی داره گلومو  فشار میده و یه طوری این کارو می کنه که نتونم جیک بزنم!!! حالا دیگه خودت تصور کن چه زهرماری هستم توی تموم این روزهایی که اومده و رفته... چزا آدمو به حاله خودش نمیذارن؟ به خدا من خیلی راحت ترم که حتی یه دونه آدمیزاد دورو برم نباشه!!! نه از تنهایی دق می کنم و نه از سکوت دیوونه میشم!!! شرایطه ایده آلم هم دقیقن همون رویای دلقکه!!! یک کرهء زمین که خالی شده از آدمیزاد!!! محشره... دیوانه وار محشره...

* از فردا صبح میرم سر کار... به مدت یک هفته توی ایران خودرو... یه هشتاد نود تومنی گیرم میاد بلکه هم بیشتر!!! البته از همین الان خرج شده فرضش کنین... یه مودم می خوام و یه جفت نایک!!! تا کی باید خفت و خواریه زارا پوشیدن رو به دوش بکشم آخه؟ چرا نمی فهمین؟ حالا اگه آدیداس بود باز یه چیزی... ولی زارا؟ آخه زارا؟ حیف که دیگه ریبوک مدلی به خوچگلیه اون مدلی که دو سال پیش خریدم نزد و منم از چیزای تکراری بدم میاد وگرنه ریبوک رو به نایک هم ترجیح میدادم...

کلن ایران خودرو بسیار بسیار جای هتل و گوگولی ایست برای کار کردن و بسیار بسیار خوش می گذرد بهمان هر وخت می رویم آنجا حیف که شعورشان نمیرسد ما را استخدامه دائمی کنند... حالا اگر فکر کرده اید که ما می رویم آنجا مهندسی ای چیزی می کنیم که خیلی بیخود فکر کرده اید!!! ما را چه به این کارها؟ اصلن به گروهه خونیه ما می خورد؟ ما آنجا می رویم و با یک عده آقای جنتلمنگ که تک و توکی جیگر هم بین شان هست ماشین ها را دید می زنیم و نظرشان را در مورده تک تک قسمت های ماشین می پرسیم از چراغه جلو گرفته تا سوراخه اگزوز!!! بعدش هم کلی قاقالی لی می دهیم به خوردشان و یک کادویی چیزی هم بسته به شدت جیگر بودنشان حواله شان می کنیم و بعد هم که بای بای... نمی دونی چه سوژه هایی از توی همین یک هفته ده روزها در می آید... و نمی دانی چقدر کیفش بیشتر است از هر گونه کاره تخصصی!!! و تازه نیم دانی چقدر حال میدهد که خودت را توی چشم آدمی که تا حالا ندیده ای و بعدن هم نخواهی دید جوره دیگری بسازی... یعنی به کل بشوی یک آدم دیگر... و توی این بازی هر بار بروی به یک قالب... از  بد اخلاقه سگه نحسی که واقعن هستی تا خل و چله شیرین عقله خنده رویی که باز هم واقعن هستی تااااااااااااااااااا ـ بسته به تخیلتان و آشنایی که با توانایی های من داریدـ تا هر کجا!!!

* خب عسلم می تونم بگم که این دورهء نحسیه تو از تمام دوره های دیگر خودم و خودت تخمی تر بوده و هست!!! بسه دیگه کره بز... من خب دلم همون ماهیه همیشگی رو می خواد نه این زهرماری که به قوله خودش همون گنده همیشگیه!!! ولی من می دونم که گندتره از همیشه!!!

* هاها... این طفله معصومه مایهء عذاب ما را خودمان کم می پیچانیم ،خدا هم با ما دست به یکی کرده است و هی بهانه برای پیچاندنش جور می کند!!! خب به من چه؟ سره کارم از فردا نمی تونم ببینمش!!! هوووووووووووووووووووووووووورا!!! بی عذاب وجدان... امیدوارم دیگه قصده گرفتنه فوق لیسانس را از آن دانشگاهه معظمه شریفتان نداشته باشی و هر چه زودتر راهیه بلاده فرنگ شوی و ما هم با دله خوش و  روی گشاده بای بایتان کنیم...

* هریجان هم نرفتم تازه... اوووووووووووووووووووووووووه... اینقد بهانه زیاده...

* دیدی از وختی ما به این فرانچسکو دل باختیم بازیه سرنوشت و دسته روزگار تقدیرمان را فراق و فراق و فراق قرار داد؟ هفتهء پیش که اونجور... این هفته هم که اینجور... پس این پسرای من چجوری باید قدم به عرصهء وجود بذارن وختی ننه شون هیشوخ آقاشونو نمی بینه؟

* آقا جان این آقای مندنی پور اگر تا آخره عمرش هم هیچ داستانه دیگه ای جز همین شرق بنفشه و شامه سرو و آتش ننویسه می شه که جزوه بهترین نویسندگان ایران قرارش داد... محشره... دیوانه وار زیباست...

* حالا من داستانمو تموم کردمو گذاشتم توی اقلیما نیاین یقمو بگیرین که تحته تاثیره شامه سرو و آتش نوشتیشا!!! از الان گفته باشم هوسه این قسم رندی ها به سرتون نزنه!!!!

* اسم دخترام می دونی چیه؟ ناژو اسمه کوچیکه است و ارغوان اسمه بزرگه... الهی بگردم!!!

*امیر جان شانس اوردی وبلاگه آن شرلی باز نمی شد... وگرنه احتمالن باید قیمه قیمه ات می کردم!!!

* این مینایی کجاست؟ چرا پیداش نیست؟ دختله من دلم بلات تنگ میشه ها...

+ نوشته شده در 18:11 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386
* خب یه عالمه چیز راجع به ماهی نوشته بودم که پرید و حسش نیست که دوباره بنویسم... خلاصه اش می شد اینکه ما همه لجن های کثافتی هستیم با لحظاته نادری از معصومیت و تنهایی که به دلیل همان لحظه های نادر باید هم را دوست بداریم... یعنی باید بیاویزیم به یکی از همین لحظه ها تا پرت نشویم از روی زمین... و اینکه خب عزیزم من از همان اولش هم می دانستم و آن همه احساس گناه و دست دست کردن هم درست به همین خاطر بود... به هر حال من از خیلی پیشتر از اینها تو را دوست می داشته ام و دست بر قضا شاهده نزدیکه مقطعی از زندگی تو بوده ام که بهش می گویند دختر بازی توی زندگی پسرها... و بعد ترش شاهده رسیدنت به رفاقت با رفیق من که توره بزرگی پهن کرده بود برایت... و بعدترشرسیدن رفاقتت با رفیقم به مرحلهء پیچاندن و بعد ترش... باز هم بگویم؟ خب می بینی که هیچ چیزی تجب مرا موجب نمی شود در مورده تو و از آنجایی که به شدت می شناسمت و به شدت شبیه به منی و به شدت رفاقتمان برایم ارزشمند است هر گندی که بزنی تاثیری بر من و نوعه رابطه ام با تو نمی گذارد... خوب شد که بعد از هفته ها دیروز دیدمت... و خوب شد که سلامی و نگاهی و این چه خبره همیشگی تو که دیگر دارد شبیه به فحش می شود برای من!!!

* خدا خر است... اینو خیلی وخت بود باید می گفتم... خدای عزیز هر چقد رهم سرت رو بدزدی و گوشاتو قایم کنی بی فایده است.. من به همه خواهم گفت که تو خری...

+ نوشته شده در 14:47 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386
* از شدت خستگی دیگه دارم میمیرم... یهنی له له میزنم باسه یه مدته طولانی خواب و بیکاری و خونه نشینی... و صد البته دوری از هر گونه آدمیزاد... یهنی میشه من یه خونه داشته باشم پره جک و جونور که هیچی آدم توش راه ندم؟ سال تا سال هم لازم نباشه از خونه بیام بیرون؟

* امتحانمون رو بالاخره دیروز دادیم!!! من و رفیق جان کلن ماله گروهی هستیم که از هشت صبح کلاس داریم ولی با استاد حرف زدیم و با بچه های پیوسته که از ساعت یک و نیم کلاس دارن می ریم سر کلاس... برای امتحان گفت همون صبح بیاین امتحان بدین... ما هم که شاسکوله شاسکول!!! به رفیق جان گفتم بیا با هم از افسریه بریم توی راه هم می خونیم با هم... همین کارو کردیم و از بده بخت اونجا برخوردیم به علی و امیر که اینا هم از کاشان هم کلاسیامون بودن و الان گرمسار کارشناسی الکترونیک می خونن!!! ما مهندسی می خونیما گفته باشم... خلاصه طبق مهمول اونجا ماشین خطیا نبودن و با یکی از این پژوهای شخصی راه افتادیم... آقا چنان فک زدن تا خوده دانشگاه که یه کلمه هم نتونستیم بخونیم... هی میگم بذارین ما درسمونو بخونیم هی مسقره می کنن که این که همش دایره و کره و استوانه است... هندسهء دبیرستانه... خلاصه بروبچه کاشان کلن به شدت خاله زنکن و امیر هم که رو دسته همشونه... تا خوده گرمسار پشت سره این و اون و اون یکی حرف زد و ادا در اورد و مسقره کرد... منو رفیق جان هم که آدم فروش... با این تفاوت که نه تنها به ریشه غایبین که به ریشه حاضرین هم علنن می خندیدیم!!! خلاصه که دوباره دست به دامنه استاد شدیم که از ما همون بعد از ظهر امتحان بگیره... که اگر مارو بشناسین می دونین که توی همین چهار ساعت می تونیم معجزه بکنیم!!! بالاخره بعد از ظهر امتحان دادیم و این حمیدرضای خنگ هم که همگروهیمونه نشست پشت سره من و هر چی من نوشتم وارده برگه اش کرد غافل از اینکه همش پرتو پلاس... آخره امتحان هم استاد را جو اخذ نمود و گفت جزوه و کتاب می تونین استفاده کنین... به جونه خودم که از همتون عزیزتره باسه خودم اگر یه منفی و مثبت توی برگهء مکن عوض شده باشد... فقط کلی  اعصابمان رفت به فنا که استاد دیگه نمره ای به این همه فرموله درخشان که ما از حفظ برایشان نوشته بودیم نمی دهد... سواله اول رو که به کل غلط نوشتم... سواله دوم رو نمی دونم چه غلطی کردم و سواله سوم هم اراجیفه محض است... امیدوارم شیش نمره از دوازده نمره رو بگیرم از اون چهار نمرهء اضافه هم که حداقل دو نمره می گیریم... پایانترم هم از هشت نمره بالاخره دو نمره رو به اسم و فامیلم میده دیگه...

* دقت کردین که.. از کراماته شیخ ما این است که میانترمشان دوازده نمره و پایانترمشان هشت نمره است... یاللعجب!!!!

* فردا شاید با او و گل آقا رفتیم یه جایی توی جاده چالوس به اسم هریجان... تعریفش را که زیاد می کند... برویم ببینیم چه خبر است... البته اگر این اخلاقه سگ سگیه من دوباره عود نکند... امروز که پیچاندیمشان بد فرم...

* دیدین این بلاگفا رفته به فنا؟

* خب من اشتباهات بزرگی می کنم و در همان لحظه هم می دانم که دارم اشتباه می کنم... اینو فک کنم امیر بفهمه دقیقن!!! جدیدترین اشتباهه بزرگم را هم که باید دوتا پاراگراف بالاتر متوجه شده باشید!!!

* ببینین از الان گفته باشم...من به شدت دوست دارم فیلم کادو بگیرم به تعداده زیاد... بهدش علوسک در سایزهای بزلگ... بهدش هر چیزه گوگولی و خاص و خوچگلی که به فکلتبرسد... بهدش هر چیزه خوشگل و گوگولی و خاصی که به فکلم نلسد... بهدش یک بطلی شامپاین هم کادوی خوبیست به نظلم!!!

* چه خوش اشتها...

* چه کم اشتها!!!

+ نوشته شده در 14:20 توسط بانو تلخون
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
* این کتابخونه ملی از خر هم خرتره!!! یه روز باز می کنه یه روز می بنده یه روز فیلتر می کنه یه روز توصیه می کنه!!! خر تو خریه که نگو خلاصه...

* پرسپولیسو دیدی چه خوچگل داره به صورت خزنده میاد بالای جدول؟ فقط حیف که دیر به یاده خزیدن افتاد... حیفه این استخلالیا قهرمان بشن... سگ خوریه... حداقل استخلاله اهباز بشه که اینقده درد نداشته باشه قهرمانیش... یا سایپا بشه... استخلال نشه دیگه...

* امتحان داریم چهارشنبه... میانترمه الکترو مغناطیس... البته درستش اینه که پایانترمه الکترو مغناطیس!!! هفتاد درصده کله نمره است!!! یعنی از پنج فصلی که ما خوندیم چهار فصل!!! حالا ما آمده ایم اینجا که ارواحه پدرمان درس بخوانیم...

* یهنی ها امیر خره اومدم تو بلاگت چشام در اومد!!! گفتم نیگا جغلهء کره خرو... دو روز نیست اوردیمش بلاگرش کردیما... کامنتاش از صد گذشت... نگو مرض افتاده به جونه ملته چت ندان!!! خلاصه که داداچ اگه می بینی نونت تو روغنه بابته کامنت باسه اینه که ما میدونو خالی کردیم باست... حالا بذار این ترم تموم بشه... یه آماره خواننده و کامنتی نشونت بدم که حظ کنی... بری اسمتو عبض کنی... استاد وزن و قافیه اش درس بوووووووووووووووود؟

* نهم خرداد من وارده بیست و پنج سالگی میشم و دو روز بهدش اقلیما میشه دو ساله!!! گفتم که خلاصه از همین الان به فکر باشین و تدارک ببینین!!!

+ نوشته شده در 13:55 توسط بانو تلخون
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386

باز شوق یوسفم دامن گرفت

پیر مارا بوی پیراهن گرفت

ای دریغا نازک آرای تنش

بوی خون می آید از پیراهنش

ای برادرها خبر چون می برید؟

این سفر آن گرگ یوسف را درید؟

یوسف من پس چه شد پیراهنت؟

بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟

ریخت آن گرگ نبودش شرم تو

بر زمین سرد خون گرم تو

تا نپنداری ز یادت غافلم

گریه می جوشد شب و روز از دلم

در دلم پیوسته می گرید کسی

داغ ماتم هاست بر جانم بسی

ای دریغا پاره ی دل جفت جان

بی جوانی مانده جاویدان جوان

در بهار عمر ای سرو روان

ریختی چون برگ ریز ارغوان

ارغوانم ارغوانم لاله ام

در غمت خون می چکد از ناله ام

 

( هوشنگ ابتهاج)

 

* اینو با همین فونت دلم خواست... با همن رنگ ها و اگر اصلش بخوای با همین آهنگ و با همین حس... بلند بخوان... ارغوانم... ارغوانم... لاله ام...

+ نوشته شده در 20:58 توسط بانو تلخون
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
* دیگه هم اینکه یه غلطه زیادی کردم و هنوز یک هفته ازش نگذشته مثه سگ پشیمونم... مثه سگا... خلاصه زندگیه گهی شده...بگذریم..

* ببینین.. من نهم خرداد تفلدمه ها... از الان دارم میگم که حسابی بلام کادو بگیلین... از بی ام دابلیوی کروکیه۸۳۰ گرفته تا هر چی کرمتونه!!! کرم نه ها... کرم!!! 

* یه کتاب خلیده بودم تو نمایچگاهه کتاب... نمی دونم کجا گمش کردم!!! حیف شد... یه دونه دیگه هم البته خریدما.. زیاد غصه نخورین...

* من در یک کلمه بخوام خودمو توصیف کنم یه کلمهء خیلی جشت می گم که فحشه!!! دیگه خودتون می دونین و تخیلتون و شناختی که از من دارین!!!!

* من خب دلم باسه انسیه گلی تنگولیده شده... باسه جیرون که نمی دونم چش شده... باسه مینا... باسه تسنیم... باسه سانی... باسه خودم... چرا نمیشه همهء اینا رو یهویی با هم دید و بغل کرد؟

* الان من عینه این کمبود محبتیا بغله دوستانه می خوام... یکی که بهم بگه اونقدرا هم که فک می کنی بد نیستی و بد نیستیم و بد نیست این دنیا...

* تقصیره خودشه که هی خودشو می ندازه گیره عقده های من... تا هی اذیتش کنم... هی اذیتش کنم... کم هم نمیاره.. ای بابا... بدت بیاد از من دیگه... چقدر باید بلا بیارم سرت... ولم کن... وقتی داشتم بهش می گفتم که خب حالا غرورت وصله پینه شد توی خودم داد می زدم که خب پس من چی؟ غروره من چی؟ خواسته من چی؟ درسته که منو اینقدر گیر بندازه که از خودم بدم بیاد و به دله اون فکر کنم به جای دل خودم؟ درسته؟ خدایا... درسته؟

* گه بگیرن این زندگی ای رو که به هر گوشه اش نیگا می کنی هزار تا دلیل باسه مردن می بینی...

* یه پسری توی دانش گهمون دیدم دیروز... هر دوتا مچش باند پیچی بود... می فهمی؟ دلم از اون دو تا مچ ها خواست... دلم مرگ خواست... دلم خواست که بگم جماعت ببینین... این زندگیه شما رو من نخواستم... خواستم که اینجا نباشم... پیشه شما نباشم... مثله شما نباشم... جماعت ببینین...

* تو چه می فهمی حتی اگر بگم که دلم خیلی برات تنگ شده بود؟ چه می فهمی اگر بگم خداحافظی با تو عینه قطعه عضو بود... دقیقن قطعه عضو... تو چه می فهمی که الان من خیره شدم به جای همون عضوی که دیگه نه درد می کنه و نه زخمه و نه دوباره هیچوقت سر جاش بر میگرده؟ تو چه می فهمی؟

* حالا ببین... من عاشخه فرانچسکو میشم و تا آخره عمر با هم به خوبی و خوشی زندگی می کنیم!!! پنج تا هم پسر خواهیم داشت به اسم های کیان و گیلبرت و اسکار و گابریل و آلکس... دختر هم هیچوخت نخواهیم داشت تا انتقام بگیریم از این دنیای سگی و یه معجزه از معجزاتش کم کنیم...

* من خیلی قاطیم نه؟ خودم می دونم...

* شمارهء منو که همهء اونایی که اینجا رو می خونن دارن... اگر قراری گذاشتین که تعداده افرادش از هفت بیشتر بود و من می شناختمشون و اونا هم منو می شناختن خب اس ام اس بدین خواستم بیام جواب می دم... به اون آقاهی هم که با من قهره میگم که بیا آشتی کنیم... قول نمی دم که دیگه جفتک نندازم ولی خب قول میدم آدم تر باشم و  نشم يک سايه پير که بايد توی حلقش يک چيزهايی ريخت؟ و دیگر آیا چرا اینطور نکنم!!! بیا آشتی دیگه... من با همهء دیوانگی های مرگ بارم نمی تونم تحمل کنم کسی قهر باشه باهام... اونم کسی که دوستش دارم.

 

+ نوشته شده در 20:37 توسط بانو تلخون
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
* خب اول خبرای خوب: میلانو دیدی؟ اینه تیمه محبوبه من... چنان این منچستری های مغرور و متفرعن رو کرده بود تو قوطی که فک نکنم حالا حالاها در بیان!!! شب قبلشم که خب لیورپول چلسی رو خیلی خوچگل حذف کرد... من خب مورینیو رو دوست دارم... دیوانهء خاصیه... ولی من بابه خوابیدنه کله ماهی خیلی اتفاقه فرخنده ای بود... هرچند قرار بود بیاد منو خفه کنه از بس متلک بهش انداختم درذ طوله بازی ولی خب مثه بقیهء قول و قرار ها این یکی هم به فاکه فنا رفت...

* همینا بود دیگه خبرای خوب... چه خبره مگه؟ فک کردین امروزه من با دیروزم یا پریروزم یا سه ساله پیشم فرقه خاصی می کنه؟ همش سر و ته یه آشغاله...

* با نیمولی قهرم چون جبابه اکس مس مسمو نداد!!!

* البته یه خبره دیگه هم هستا که خوبه ولی نمیگم چون مینایی حسودیش میشه و دستش هم که از دنیا کوتاس و مجبوره فقط همون حسودیش بشه!!!

* ما یه زمانی بود که چند تا رفیق کله گندهء بلاگر داشتیم و باهاشون می  رفتیم و می اومدیم ولی خب الانا دیگه از این خبرا نیست و گنده ترین بلاگری که می شناسیم همین نیمولیه که باهاش قهریم!!! بعدشم اصولن اهله حلقه و حلقه پروری و کلن چیزی که مسئولیت داشته باشه و آدم رو گیر بندازه به هر نحوی نیستیم... وگرنه خب ما هم خیلی خوشمان می آید که بقیه ای که دوستشان داریم اگر دوره هم جمع شدند و ما را هم داخل ادم حساب می کردند دعوتمان کنند و با سر برویم... بعدش هم بروبچ بلاگر یک سر دارند و هزار سودا و این قرارها اگر پا بگیرد مطمئن روزهای اولش محشر است و روزهای آخرش گند و بدتر از آن ، ما آدما تحمله همو نداریم... این چیزیه که من خیلی وخته فهمیدم... یک چیزه دیگری هم که هست من الان خیلی خیلی دوست می دارم که مثلن دلقک را ببینم یا شراگیم را تا خیلی های دیگری را که تا همین اسفنده گذشته خیلی دوستشان می داشته ام و هنوز هم ادمهای بزرگی هستند برای خودشان و این مملکت و ادبیات این مملکت...

اینها در جواب اون آقاهه است که یک مقدارهایی مرده... حالا شما چند نفری رو ژیدا کردین که نمایشگاه بیا بودن و ما هم دوستشون داشتیم و اونها هم مارو داخله آدم حساب می کردن بفرمایین... ما هم هستیم...

* یه آقاهه را کشف کرده ایم توی دانشگه مان و بهش می گوییم فرانچسکو... به رفیق جان گفته ایم می خواهیم عاشخه این آقا بشویم چون شبیه ستاره جانمان است...

* یعنی اعصابم رسمن گه گهیه ها... این کثافتای بی پدر مادر هیچ جایی رو نریده نمیذارن... فک کنم دانشگه رو که رسمن کردن حکومت نظامی... به شدت گیر میدن... صد رحمت به تهران!!! بعدش از این هفته پنج شنبه اتوبوسهای دختر و پسر رو از هم جدا کردن... بی شرفا... نمی دونی چه بلبشویی به راه افتاده بود... همینجوریش پنجشنبه ها ماشین گیر نمیاد با این کثافتکاره اینا دیگه فاجعه شده بود... حرفه من اینه که اصلن طبق همین قانون لجن ماله این مملکت گند و کثافت این پدرسگا حقه همچین کاری رو ندارن!!! یعنی دارم آتیش می گیرما... رفیق جان میگه بابا ماها که هیچوخت نه با کسی رفتیم و نه باکسی اومدیم که تو اینقدر دیوانه شدی... چه ربطی داره آخه؟ بابا جان ماها آدمیم... عینه همیم... نا سلامتی توی این خوکدونی به ما میگن دانشجو... خداییش دارم می میرم... می فهمی؟ دارم می میرم... اینقدر چپ و راست زدن تو سرم و تو سره بغل دستیم تو سره مادرم و پدرم و خواهرم و برادرم و همسایه ام و هموطنم که دارم می میرم... اگه نمی فهمی چی می گم برو این لینکه پایینو بخون... چقدره تحملمون آخه؟ چقدره؟ من دارم خفه می شم دیگه... نمی تونم... نمی تونم...

 

+ نوشته شده در 20:23 توسط بانو تلخون
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
واجب است که بخوانید:

http://news.gooya.eu/politics/archives/2007/04/059239.php

+ نوشته شده در 19:43 توسط بانو تلخون
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
* یه اشکالی هست... من مطمئنم... یه اشکالی که اونقدر بزرگه که به چشم هیشکی نمیاد...

* امروز یکی از بچه های دانشگاه از توی اتوبوس ادای منو در اورد!!! اخماشو کشید تو هم!!! بعد هم زد زیره خنده... به رفیق جان میگم یعنی من اینقد اخموام؟  میگه وقتی تنهایی... میگم خب آدم خودش با خودش که کر کر نمی خنده!!!

* آفتاب گردون به اتوبوسه صبح ما نرسید... یعنی اتوبوسه ما داشت راه می افتاد که شازده با نوچه اشون تشریف فرما شدن... روحم شاد میشه وختی می بینمش... خوش اخلاق که باشه میشه یه گوله نمک!!! البته اگر خوش اخلاق باشه!!! براش اس ام اس زدم حاجی دیر رسیدی... ته دیگشم خوردن!!! میگه اونو بی خیال... چه شبی بود دیشب... سه ـ دو... کل کل های دیشبمان با باخته میلان مسکوت ماند... احتمالن می دونست یک کلمه هم حرف بزنه خون و خونریزی راه می افته!!! یا اینکه خوابش برده بود!!! میگم بازیه برگشت جبران می کنیم جیگر... شک نکن...

آخه یکی نیست بگه گردو!!! تو که کل فهمت از فوتبال ختم شده به طرفداری از چلسی دیگه چی میگی؟

من غیرت دارم روی میلان ها... با این یکی شوخی نکنین پلیز!!!

* برم بخوابم از همین الان... بابا آدم به کی بگه دردشو؟ من وختی که قراره چهاره صبح بیدار شم از خواب اصلن خوابم نمیبره خب...

* دیدین این سگای هار که قلاده پاره کردن با ملت چه می کنن؟ حاله آدم از هرچی آدمیزاده به هم می خوره... ولی یه چیزه دیگه هم هست... مردم ما همین رو می خوان... دقیقن همین رو...

صبح با دیدن یکی از این خانومای چادر چاقچوری که روبنده هم زده بود بی اختیار گفتم خدا نسلتونو بر داره از رو زمین... بعد دیدم که خب منم که شدم شکله همون سگایی که ذکرشون رفت... اگه اونا شعورشون نمیرسه که رخت و لباس و شکل و قیافهء من به خودم مربوطه خب من که شعورم می رسه... به هر حال ما ملته تهوع آوری هستیم که توی هر سوراخی چوب که چه عرض کنم از آن بدتر را می چپانیم و هیچ هم از این همه رذالت و کثافت ککمان نمی گزد... نوش جانه تک تکمان... امیدوارم ببینم اون روزی رو که توی هر توالتی یکی از این کماندوها یا فاطی کماندو ها نشانده اند تا آدابه صحیح ریدن را به شیوه های اسلامی و خدا پسندانه به تک تکمان آموزش بدهند...

اگر هم یک خری از راه برسد و به من بگوید که این فشار ها بالاخره باعث پریدن فنره این مردم خواهد شد خب سریعن از او فاصله خواهم گرفت چون همچین اسکلی که تا این سن نفهمیده ماها فنر که نداریم هیچ خودمان هم همیشه اینجور وقت ها از کنار گود سوت و هورا می کشیم برای طرف قویتر و درنده تر ، حتمن بیماره روانیه خطرناکیست که با توهماتش زندگی می کند...

+ نوشته شده در 18:21 توسط بانو تلخون
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
* اگه گفتین من کجام؟

خب اینجام دیگه... این کافی نته توی بولینگه عبده... استادمون نیومد و ما هم که مغزه خر نخورده بودیم که از ساعته دوازده بریم خودمونو حبس کنیم تو اون اتاقای قوطی کبریتی... برگشتیم تهران... حالا فردا کلهء سحر باید پاشم برم اونجا گلاب به روتون...

* میگما... یه چیزی... من حوصلهء نمایشگاه کتابه تهنایی ندارما... به من ربطی نداره زود همتون جمع میشین و منو دعوت می کنین که با هم بریم نمایشگاه... با تو هم هستما!!!

* بعدشم چه معنی میده؟ نیمولی تو که ادعا می کنی تنها خوانندهء اینجا هستی چرا باسه من کامنت نمیذاری؟

ـ هر چند ادعات کذبه محضه و من می تونم بهت ثابت کنم که اینجا حداقل چهار تا خوانندهء ثابت داره که یکیشون تویی یکیشون اون مرغه است که دریازده شده دو تای دیگه هم به کسی مربوط نیست!!! ـ

+ نوشته شده در 17:53 توسط بانو تلخون
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
 

* یکی چند تا فیلمه خوب به من معرفی کنه... به شدت فیلم لازم شده ام...

* فردا می رویم به دامشگاهه مربوطه و شب هم می مانیم... و اگر بدانی من برای این شب ماندن چه پلتیک هایی به رفیق جان زده ام دهانه مبارکت باز می ماند... ما چهارشنبه ها تا ساعت سه و نیم چهار کلاس داریم و پنجشنبه ها از هشت صبح تا همان سه و نیم چهار... اگر بر گردیم تهران خب ملتفتی که چهار صبح باید بیدار شده و حاضر شویم و آژانس گرفته و به سرویسه پنجه صبح که از روبروی شهرداریه میدون قدس راه می افتد برسیم... تصدیق می کنید که دهانمان تا حدوده زیادی سرویس شده و گناه داریم... خب این مصائب همه ماله منه طفلکی است... رفیق جان خیلی شیک ساعته پنج و ربع بیدار شده و لباس پوشیده و باباجانش می رساندش سر شهرک و اتوبوسشان هم که ماشالله پنج و نیم راه می افتد و خلاصه در واقع همهء این مراحل را در خواب طی می کند... نرسیده به گرمسار هم چشمانه مبارک را باز کرده و مقادیری سرخاب سفیداب می کند و خیلی شیک و سرحاله وارده دانشگاه می شود... بهانهء نماندنش هم این است که دلم میگیره!!! اتاقش مثه قفسه!!! خب اینو که راس میگه ولی من گناه ندارم؟ کلی خرش کردم که برات ژانگولر اجرا می کنم که حوصلت سر نره... فلان می کنم... بیستار می کنم... خلاصه که داستانی داشتیم...

این مکانی که ما شبا توش می مونیم یه ورزشگاهه که اتاقاش برای خوابیدن ورزشکارایی که اومدن اردو یا مسابقه... یه سرسرا داره با دوتا راهروی رو به روی هم که اتاقای دخترا توشه و یه راه پله که نیم طبقه میره بالا و راهروی پسرا اونجاست... بعد یه بوفه داره تو اون سرسرا که هر کی هر چی بخواد باید از اونجا بگیره!!! دو هفته پیش که موندیم این رفیق جان طبق معمول چایی لازم شد و ما با این قیافه رفتیم چایی بگیریم: یه شلواره راحتیه مشکی که تو زانوهاش هندونه کرده بودن و پاچه هاش رو تا زده بودیم تا بالای مچ و هر چی فکر می کردی احتمالن نمی فهمیدی اولش چه رنگی بوده که حالا شده این رنگی!!! ـولی به خدا از اولش دودی بود!!! ـ بعد از آنجایی که ما به شدت عشقه جوراب هستیم یک جفت جورابه قرمزه خوچگل هم پایمان بود که به شدت هماهنگ بود با دمپایی های لا انگشتیه پلاستیکیه قرمزمان... مانتوی دانشگاه را هم پوچیده بودیم و دکمه هایش را یک در میان بالا پایین بسته بودیم... بعد کی حال داره مقنعه سرش کنه؟ انداخته بودیم سرمان و گره زده بودیم زیر گلو!!! باز رفیق جان سر و وضعش آبرومندانه تر بود از من... خلاصه آقا ما منتظر بودیم تا آب جوش بیاید و چایی بگیریم که احساس کردیم یه سایه هایی پشت سرمان تردد می کنند و صدای کرکر خنده و پچ پچ و اینا به گوشمان خورد... چشمتان روز بد نبیند... رو که برگرداندیم دیدیم چندین فروند از هم کلاسی های محترم از لک لک و فری و جیم کری گرفته تا بروبچز خفن خولیه دیگر دارند به چشم خواهری دک و پز مارا آنالیز می کنند... وا مصیبتا... حاله مارو وختی می فهمی که بدونی همگی در نهایته آراستگی و ژیگول پیگولی بودند و حتی آن یکی که شلوارک پوشیده بود هم خیلی شیک به نظر می رسید!!! و در ضمن اینکه من و رفیق جان به شدت و در همه حال از کونه فیل افتادگانی هستیم که هیچکس را تحویل نگرفته و خیلی از هم کلاسی هایمان از جمله همین نامبردگانه بالا را شایستهء هم کلامی با مقامه شامخه خودمان نمی دانیم... به هر حال من که دم مبارک را گذاشتم روی کولم و سریعن میدان را خالی کردم!!! ولی خب عشق رفیق جان به چایی خیلی بیشتر از این حرف هاست... ایستاد و چاییش رو گرفت و بعد هم انگار که لباسه سیندرلا تنشه با همون کپچای بلوی که جفتی دمپایی بیش نبودند راسته دماغش را گرفت و به سنگر های خودی عقب نشینی کرد!!!

نبشتیم که عبرتی گردد برای آیندگان و روندگان...

+ نوشته شده در 13:28 توسط بانو تلخون
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
* عینه چی موندم تو چی... به نظرت من چقدر می تونم سنگ باشم؟ هان؟ جدی؟ یعنی باورت میشه یه عالمه وقت او پشته تلفن گریه کنه و من خفه خون بگیرم؟ باورت میشه بگه فقط یه بار ببینمت بازم خفه خون بگیرم؟ باورت میشه التماس کنه و من فقط بگم بس کن... اینقد خودتو اذیت نکن؟ باورت میشه بگم تو که منو می شناسی... هنوزم همون الاغیم که بودم... بعد از دو ماه دوباره می رسیم به همین جایی که تو تنهایی و من رفتم و عین خیالم نیست... باورت میشه بگم خب حالا برو صورتت رو بشور و به مهمونیت برس؟ باورت میشه بگه تورو خدا و من بگم خدافظ؟

* خب خیلی خری اگه باورت نشه...

* هوا به شدت بهاریست و می ترسم این بهاری بودنش کار دست او بدهد... می ترسم دلم همهء چیزهای دو نفره را بخواهد و از شدت خواستن دیگر فرقی نکند که او را برای چندمین بار دوست نمی دارم و بازی می دهم... می فهمی؟ حالا هر چقدر هم که بگوید خودم می خواهم... وقتی من نمی خواهم یعنی نمی خواهم و این یعنی مطلق... یعنی تا همیشه... یعنی نباید عذابه عذاب دادنت را باز به من تحمیل کنی... بفهم این را...

* وقتی محمد میگه یائسه شدم می خوام پقی بزنم زیره خنده و یکی از اون تیکه های ناموسیه کت و کلفت رو بارش کنم...

*روابطم با ماهی در حده رد و بدل کردن یکی دو تا جوک در هفته شده... و البته طی یک اقدامه نیکوکارانه هفته ای دو تا فیلم براش می برم و دمه بقالیه دانشگاه میدم بهش و فیلمای هفتهء قبلو پس می گیرم... گیریم که چهار پنج تا متلک هم این وسط به هم بندازیم...

دیشب بهش گفتم آقای فلانی حکایته شما هم حکایت سال به سال دریغ از پارساله ها... میگه به خدا این روزا گرفتارم... وقت کم اوردم... وگرنه ما که همچنان مخلصه شماییم... می دونم راس میگه... حداقل قسمته اولشو... میگم شما آقایی ولی ما دلمون برای اونوختاتون تنگ شده... برای اونوختا که مهربون تر بودین...

* مینایی جوابه اون سوالت بعله است... همونی که جواب ندادم اون موقع... آدمها به هر عشقی بی اعتنان مگر اینکه عشقه خودشون باشه... حالا تو بگو طرف بشه یه گوله آتیش و جلوی چشمشون پرپر بزنه... اصلن کورن آدما وقتی عشق عشقی باشه که نمی خوان... نمونهء زنده می خوای؟ حی و حاضر؟

.

.

.

 من...

+ نوشته شده در 12:51 توسط بانو تلخون