تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
*ديدي آبرو برايمان نماند؟ اين خانومه كه مادرش است و اون يكي خانومه كه خواهرشان مي باشد و ما حدس ميزنيم همون خانومه باشد كه دبستانشون بسته شده مي گويند كه هر شب اينجا را مي خوانند!!! ما خيلي خيلي شرمندهء حضور انورتان مي باشيم...

* در تمامه ترم هاي تحصيلي كه گذراندم شايد فقط يكي دو ترم پيدا كني كه من دست به دامنه حذفه درس نشده باشم... از آنجايي كه اين كار بسيار راحت و خوشگوار و اينهاست فقط كافيست كه سره جلسه نروي... خب آدم نمي رود ديگر... بعد اين رو مي خواستم بگم كه لامصب مزه مي كنه به دهنه آدما... هر بار هم يه طعم... داره... از هلو بگير تاااااااااا كرم كارامل... البته خب گاهي هم مزهء سيگار ميده... دهنتو تلخ مي كنه...

* اين آقاي ما ددري شد رفت پي كارش... ديشب تو وسايلش يه سري كاغذ ماغذ ديدم... فك كن چي بود؟ حدس بزن!!! مشخصاته قلهء كليمانجارو!!! مسيرهاي صعودش و الخ... بهش ميگم به سلامتي كي عازمه آفريقاييي؟ ميگه دهه... بذارين خودم خبرا رو بدم بهتون!!! با فلان گروه صحبت كردم برنامه اشون دي ماهه ماست كه ميشه تابستونه آفريقاييا!!! خلاصه كه از دست رفت... گل اقا هي غرغر مي كنه... ميگم چيكارش داري بابا... بذار بره... چار بارشو ميره كوه حالشو مي بره... چار بار ديگه هم هوسه دشت و دمن و دريا ميزنه به سرش ما هم چتر مي شيم ميريم حالشو ببريم!!!

* ما آمده ايم كتابخانه ملي كه از همين امروز بخوانيم براي امتحانه جمبهء بعدمان... سيگنال سيستمه معروف را داريم... شما اگر يك گوشهء چشمي به كتابه مستطابه تجزيه و تحليله سيگنالها و سيستم ها مرقومهء جناب آقاي اپنهايم نظر بيندازيد و نيز از احوالاته ما در طوله ترم مستحضر باشيد تاييد خواهيد كرد كه كاري بس دشوارتر از شاتل هوا كردن در پيش داريم... لازم به ذكر است كه بايد در اين يك هفته فيزيك مغناطيسمان را هم تمام كنيم از آن رو كه امتحانه آخرمان است و درست فرداي امتحانه يكي مانده به آخرمان!!! برنامه ريزي رو حال مي كنين؟

* من همين جا قول ميدم... قوله قوله قول... قوله آدميزادي... نه از اون قولايي كه ميدم بعد ميزنم زيرش به هزار و يك بهانه!!! كه ترم ديگه حداقل بيست و سه واحد بگيرم و حداقل همان بيست و سه واحد را پاس كنم!!! شده به قيمته ماچ دادن تمام شود!!!

* ديشب ديدي گلزارو؟ خيلي حال كردم اون اوله برنامه پاشد كه بره!!! يعني رشيد پور ريده بود به خودش!!! ببخشيدا... گلاب به روتون... ولي خب به من چه؟ همين كارو كرده بود... خيلي دوس داشتم... و همش افسوس خوردم كه چرا اون موقعي كه ميونش با گل آقا خوب بود و را به را مي گفت اين آبجيتو بيار بريم الواتي ما چس كنمان را مي زديم به برق و مي گفتيم واه واه واه... اه اه اه.. پيف پيف پيف... من با اين آدمه مبتذل بيام بيرون كه آبروم پيشه طرفدارام ميره!!! فك كننننننننننننننننن!!! اون آخريا ديگه طفلك به گل آقا گفته بود يهني آبجيت نمي خواد يه بارم منو ببينه؟ گل آقا هم گفته بود خب ميدوني ما همه خانوادگي همين طوري هستيم!!! هيشكي رو آدم حساب نمي كنيم!!! فك كننننننننننننن!!! خيلي خنديده بوديم بعدنش...

* الان من تو پاراگرافه بالا خواستم پز بدما... گفتم اگر نفهميدين يه بار ديگه بخونين كه درست باستون جا بيفته!!!

* اينجا يه بگير ببنديه امروز!!! از همون ورودي رو بستن... دو تا دو تا الگانس و كماندو و نمي دونم چي چيه وي»ه ايستاده!!! يه همايش هستش مربوط به فرهنگ سراهاي كشور... نمي فهمم اينهمه دور شو كور شو ديگه باسه چيه!!! نميذارن بچه ها ماشيناشونو بيارن بالا حتي!!!!

جملهء معترضه : اينجا يعني كتابخونه ملي ديگه...

* اين آني معلومه از اون بچه درسخونا بوده ها!!!! شرط مي بندم!!!

* آقا باز اين تهرون يه تكوني به خودش داد ما را جو گرفت!!! باورتون نميشه ولي يكي دو روز قبل از اون نيمچه زلزله هه داشتم فكر مي كردم كه من تازه بعده سه سال که از اون زلزلهء قبلی می گذره الان يه خورده اي آرامشه روحي رواني پيدا كردم و همش احساس نمي كنم همه چي داره مي لرزه و الانه كه از بالا و پايين مورده هجمهء آهن و آجر و پولاد قرار بگيريم!!! آخه نمي دوني من چه ديوونه اي شده بودم كه... هر شب با جيغ و داد از خواب مي پريدم... كلن بعده اون تصادفي كه داشتين يه خورده اي اعصابم كشي آمده است... يعني با كوچكترين تحريكي همه چيم ميريزه به هم... الانه هم همينجوريش با يه رعد و برقه فسقلي من جام زيره ميزه... يعني باسم اول زلزله كابوسه و بعد رعد و برق... خلاصه لبه مطلب اينكه من بازم توهمه زلزله زدم... هي احساس مي كنم كه داره مي لرزه زمين... هي همه چي به نظرم تكون مي خوره... همش هم عصبيم!!! خيلي حاله گنديه... يه چيزي كه ديشب كشف كردم اين بود كه اون وقتايي كه حس مي كنم زمين داره مي لرزه در واقع خودمم كه دارم مي لرزم... باورت مي شه؟ اسمه منو بايد به عنوانه هشتمين پديدهء دنيا بعد از اون عجايبه هفتگانه ثبت كرد!!! قذرته خدا!!! 

* يه هفته پيش خواب ديدم كه از خواب بيدار شدم و چشمام دوباره ضعيف شده!!! خيلي بد بود... خرم ديگه... دكتر رفتم دوس ندارم... كارم كه با دكتره تموم ميشه ديگه خودشو جر واجر هم بكنه نمي رم پيشش... مثلن سره بخيه هاي پام همين كه بخيه ها رو كشيد و جنتا مايسين زدن هاي دوازده ساعت به دوازده ساعتم تموم شد ديگه پامو نذاشتم تو مطب دكتر!!! حالا هم اين دكتره چشمم گفته بودآْخر اسفند بيا كه نرفتم... هنوزم كه هنوزه نرفتم... نكتهء مسقره اش اينه كه بيشتر خجالت ميكشم كه برم تا هر چيزه ديگه اي... ميگم حالا دكتره ميگه اين چه نفهميه ها... كي قرار بود بياد... كي اومده...

* آقاااااااااااااااا... بگو امروز كي اومده بود اينجا؟ اگه گفتي اين بگير ببندا ماله چي بوده؟ ملكهء زيبايي و فهم و شعور و درايته اين دو سه سالهء مملكتمون اومده بوده... تحفه!!! به جانه خودم از وختي اين آدم شده پريزيدنته ما حتي يه بار هم اخبار نيگا نكردم... واقعن هر بار كه مي بينمش مي ميرم و زنده مي شم... تو فك كن كه توي دنيا ما رو با اين آدم مي شناسن... همين كافي نيست باسه مردن؟ حالا يه آدمه بي شعوره خوش منظر نبود كه ماها انتخابش كنيم؟ كه حداقل نگن ايرانيا از نسله ميمونن؟ قربونش برم اعتماد به نفسش هم كه خداست!!! اين قضيهء گسترش و نشر عقايد و افكاره مرتيكه رو كه شنيدين؟ حيف دير فهميدم... وگرنه مي رفتم التماسش مي كردم تواون نامه هايي كه هفته به هفته مي ندازه تو چاه و هفته به هفته هم جوابش مياد دره خونش يه اسمي هم از منه حقير ببره بلكم سرم خورد به سنگي چيزي و آدم شدم...

+ نوشته شده در 12:14 توسط بانو تلخون
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
* خب تقصیره خودمه دیگه... وقتی می دونم با چه آدمه مزخرف و حال بهم زن و عقده ای و دیوانه ای طرف هستم دیگر چه لزومی دارد هوس گفتمان بزند به سرم؟ چه لزومی دارم بپرسم شاشیدن توی این همه سال دوستی چه حالی دارد؟ خب معلوم است ، همان حالی که شاشیدن باید داشته باشد!!!

* در حاله تیکه تیکه شدنم از عصبانیت... تیکه تیکه شدن!!! از دیروز تا حالا!!! فک کننننننننننن!!! به من میگه نکنه فک کردی من دوست پسرتم و حالا بهت خیانت کردم!!! لابد باید ازت اجازه می گرفتم!!! فک کننننننننننننننننن!!! دوست صمیمیه این شیش ساله اخیرم بهم میگه اینو... دلایله همهء این کثافت کاریهاش هم شنیدنین: تو دو سال پیش وقتی درس می خوندیم زودتر منو می پیچوندی و می گفتی میرم خونه ، بعد با رضا می رفتی بیرون!!! تو سه سال پیش فلان کارو کردی... تو رفتی ایران خودرو دوستای جدید پیدا کردی بعد به خاطره همون دوستای جدیدت یه ساعت دیر اومدی سره قرارمون!!! و الا آخر... یکی از یکی تخمی تر...

خلاصه ایشون شاشیدن و ما هم گفتیم علی یارت... خوش باشی!!!

* پروندهء این رفیقمون همین جا بسته میشه.... پروندهء ماهی هم که قبل تر ها بسته شده بود...

* دیروز که داشتم می رفتم دانشگاه دیدم آقا این جاده عجب حالی میده باسه ماشین سواری ها... در اسرعه وقت یک سوییچه خوچگل باید بزنم از روی سوییچه باباهه!!! حوصله داری اینهمه راه بکوبی تو این گرما بری تا افسریه... بعد با سمند بری؟ اونم با این راننده های مزخرفی که داره... فقط یه مشکل دارم!!! نمی دونم از خونمون چطوری باید برم تا افسریه با ماشین!!! یه چیزایی به ذهنم میرسه ها... یعنی مثلن از سید خندان فک کنم یه بار رفته باشم با ماشین... که بعد می ره می خوده به بسیج و اونورا و بعد هم افسریه... ولی خب درست یادم نیست.. باید یه نخشهء تهران بگیرم...

* چیه؟ تنها میرم... تنها هم میام... ایرادی داره؟ کیفش هم بیشتره... لازم هم نیست با یه مشت گوسفند تو یه تیکه جا حبس بشم تا تهران!!!

* ما طیه بررسی های گسترده ای که انجام دادیم به این نتیجه رسیدیم که رانندگی با همین تراکتوره خودمان را خیلی بیشتر دوست داریم تا پژوی گوگوری مگوریه عمه اینها... یا هر ماشینه دیگری در آن کلاس... جونه تو فقط شاسی بلند... اصلن جوره دیگه ای راه نداره...

* گفته بودم بابام داره میره آرارات؟ نه؟ خب الان میگم... بابام داره میره آرارات... کوهنوردی... کلی هم ذوق و شوق داره... چهار سال پیش تازه پاسپورت تونست بگیره... بعد حالا ما هی اذیتش می کنیم که اون ماله زمانه خاتمی بود.. الان فرق کرده... میری لبه مرز می گیرنت می خندیم!!!

* فک کن دیروز همه امتحانه تنظیم داشتن!!! یعنی مثلن تو ماشینه ما که من بودم یه دختره دیگه و دوتا پسر هممون تنظیم داشتیم... بعد مشکل اینجا بود که هیشکی روش نمی شد جزوشو در بیاره بخونه!!! آی خنده بود... ای خنده بود... من که هدفون گذاشتم تو گوشمو و بی خیال... این دو تا پسره هم که کنارم بودن بعده دو دیقه شروع کردن... آقا خیلی بی ناموسی بود... کل جزوه رو پررو پررو بلند بلند دوره کردن!!! منم رو کم کنی جزومو در آوردم و شروع کردم به خوندن... ولی خب فقط قسمته جمعیت رو خوندم!!! بقیشو آقایون زحمت می کشیدن هوار میزدن و ما فقط گوش می کردیم!!! بد نشد امتحانم... چون اصولن عادت ندارم بعده امتحان برم سوالارو چک کنم که ببینم چیکار کردم خب دقیق نمی تونم بگم... ولی خوب بود...

* ببین من فردا امتحانه برنامه نویسی دارم... چیکار کنم؟ چه خاکی به سر بریزم که نتیجه بده؟ موندم بینه حذف کردن یا نکردن؟ خیلی ستمه که سه واحد از چهارده واحدو حذف کنی... خب چطور بخونم اینهمه رو؟ میرم گند میزنم اعصابم خراب تر میشه ها... نمی دونم... حالا می شینم می خونم دیگه... بلکم یه دهی چیزی بگیریم... من نمی دونم واقعن برنامه نویسی اونم به زبانه سی به چه کاره ما الکترونیکی ها میاد؟ هان؟ یارو بخواد بره پی ال سی کار کنه یه خورده ای برنامه نویسی لازمه بلد باشه... اونم فقط بیسیک که تو دبیرستان همه یاد گرفتن... هر غلطه دیگه ای هم بخوای بکنی با مطلب میشه کرد...

* این خالهء ما با دخترش یک تنه نیمی از باره گناهه این قاچاقچیانه فیلم را بر دوش می کشند... یعنی هر چی فیلم بود داشتن اینا... هر چی فیلم بودا... الان بیست تا از فیلماش همین جا بغل دسته منه... مهمانو دیشب دیدیم... مکس رو هم دیروز عصر... مکس خیلی باحال بود... دوست می داشتم... بد این دو تا پسر خوچگله را هم خیلی دوست می داشتم... نیما شاهرخ شاهیشون که پارک وی رو بازی کرده هم به همه جور چشمی خیلی خوچگل و خوشتیپه ولی خب بازی و اینا زیاد حالیش نبود... نمی دونم پارک وی رو چطور بازی کرده...

* من برم درس بخونم... خاک به سرم...

* عزیزان... از همین تریبون اعلام می کنم که برنامه نویسی حذفففففففففففففففف...

* یه چیزی ام تو مایه های دیوانگی... شایدم اونورتر...

* جدن تا حالا آدمه گشاد ندیدین؟

* از اتاقه فرمان به من اشاره شد که آقام امشب میاد خونه... جمبه صبح هم میره تبریز که از اونجا بره بلاده کفر!!! به اطلاعتون برسونم که خیلی جالبه ها... آرارات اگه گفتی کجاس؟ ارمنستان؟ کور خوندی... ترکیه اس!!! من هم تا همین یه ماه پیش در جهله مرکب بودم و فکر می کردم که توی ارمنستانه...

* حالا به نظرت این باباهه با دیدنه باکه خالیه ماشین چه حالی می شه؟ اونم حالا که دیگه سهمیه بندی شده؟ همون شب به ننه هه گفتم یادم بیار بنزینم بزنیما... این بسکه ترسوئه به من نگفت که خدای نکرده من یکی دو کیلومتر بیشتر از اونی که واجبه رارندگی نکنم!!! حالا خودش میدونه و شوورش و باکه خالی!!!!

* خب من امروز مکس رو یه بار دیگه دیدم... این دفه با گل آقا... دیروز با ننه هه بود... بعدش شرک سه رو دیدم با اون بچه خوچگلاش... البته من عاشخه بچه های خره شدم... خیلی خیلی خیلی خوچگله بودن... قبلش هم کافه ستاره را که قبلن تو سینما دیده بودم باز هم دیدم چون ملوک را عاشخ می باشم... و حامد بهداد در نقشه گلدون هم دیدن دارد... حالا کی میاد بریم سینما؟ ها؟ فردا دارم به جای جلسهء امتحان میرم روزه سوم رو ببینم... یالله پاشین بیاین دیگه...

* این ترانه هه رو دوس دارم... اینکه میگه سردیه نگاهو بشکن... فاصله سزای ما نیست... تا اونجا که میگه : خوندن من یه بهونه است... یه سرود عاشقانه است... من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم... تو خوده دلیله بودنم بی تو شب سحر نمیشه می میرم بی تو... خیلی خوچگله... نمی دونم کی می خونه...

* نازگل رو هم دوس دارم... خیلی تا... همون که میگه:

مهربونه من... همه جونه من فدای احساسه قشنگت... نازی نازی نازگل من دل بی تو می میره...

واسه من واژهء جدایی شده خیلی بی معنی... من تورو دوست دارم و تو بی بیه منی...

.

.

.

ببین عزیزم این حلقمه دستمه... من اگه هر دفه داد میزنم سرت دست خودم نیست زیاد شده مشکلا تو تو سرتری ازهمه خوشگلا...

.

.

.

اگه دیدی حلقه ام انگشتم نیست اینو بدون حتمن انگشتر نیست... خیالت راحت منظور ندارم کسی رو به جز تو من دوست ندارم...

اینو فلاکت می خونه فیت رضایا فیت تو ای اف!!!

* حالا که اینا رو گفتم بگم اون آهنگه باحاله رو هم دوس دارم... اونکه میگه حالا پیشه من تو بیا... خب این یکی رو نمی تونم بنویسم... خودت باید گوش بدی... یعنی فقط باید ولوم بدی و...

 * آقا دیدی این فیلم درمانیه چقد رو من جواب میده؟ الان ساعته چهاره بعد از ظهره و من حالم خیلی بهتر از ساعته ده صبحه!!! البته نه اونقدراها... ولی خب... دیگه در حاله تیکه تیکه شدن نیستم!!!

+ نوشته شده در 10:2 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
* آقاجان ما اصلن دلمان نمی خواهد امروز تمام شود... یعنی حتی حاضریم امتحانه چیزمان ـ همون چیز دیگه... تنظیم!!!!ـ تا خوده ابدیت طول بکشد و ما هی تست های مورد دار بزنیم ولی امروز تمام نشود!!! نه فکر کنی خبری هست جایی و بسکه امروز روزه درخشان و دوست داشتنی و دلپذیریست اینطور آرزومنده ادامه اش هستیم ها... نه جانه شما... ما فقط طاقته ساعت های جهنمیه بعدش را نداریم... ساعت هایی که باید عینه خوده خوده خوده شخصه شریفه خر برنامه نویسی بخوانیم... ظلمه ها... من آخه چجوری تو یه روزه و یه خورده اینهمه رو بخونم؟ بعدش حالا خوندم... اینهمه برنامه رو چجوری حفظ کنم؟ مستحضر هستید که... ما فقط حفظ می کنیم... آموختن کاره گاو است نه ما که خریم!!!!

* آقا دیروز همچین با این زلزله هه جو دادیم به مامانه که خودش با دسته مبارکه خودش سوییچ را تقدیم ما کرد و زدیم بیرون... رفتیم خونهء خاله هه که سعادت آباده... آی حال داد... آی حال داد... بعدش تازه... من خیلی شاهکار کردم و برای اولین بار خودم ماشین رو از پارکینگ اوردم بالال و دست به تنبونه آقای همسایه نشدم... بعدترش هم که اخر شب بود و برگشتیم باز خودم ماشین رو بردم پایین و واقعن انگشت به دهان ماندم که این بابای ما دقیقن کجای این پایین بردن ماشین مشکل داشت که همیشه گیر می کرد؟

جونه داداش حال می کنی دست فرمونو؟

* دیشب عینه این الاغا تا ساعته دو و نیم داشتیم با گل اقا به صورته قاچاقی فیلمه نقاب را می دیدیم و الانه در عالمه هپروت سیر می کنیم و یک چشممان خواب است و آن چشم دیگرمان هم به همچنین...

* ساعته دو و نیم امتحان دارم... الان میرم خب...

* این رو هم بگم و برم... طی یک عمله خبیثانه و جنایتکارانه انتقام گرفتیم از ماهی و اوی ماهی... آقا جان به من چه معشوقه شما سر و گوشش می جنبد؟ هان؟

بعدش هم من چقدر تحمل کنم آمار گرفتن های گاه و بیگاه سین را و چقدر سکوت کنم و چقدر بپیچانم؟ و اصولن چقدر تو و خانومه سین را تحمل کنم؟

خب وختی هر اس ام اسی که باسه تو میدم ده مین بعد از طرفه خانومه سین باسه من سند میشه باید به فکرت برسد که مرا به فکره گوشمالی دادن هر جفتتان بیندازد!!!

خلاصه که دیشب طیه یک اقدامه خبیثانه بعد از اینکه به سرعته نور اون اس ام اسه زلزله ای که باسه ماهی فرستاده بودم رو خانوم سین باسم فرستاد من هم بلافاصله اس ام اسی که ماهی جان برام دیروز فرستاده بود رو فرستادم براش تا مشته محکمی باشد بر دهانه هر چه آدمه بی چشم و روست!!! اونم پر رو میگه خب تو می دونی من گاو دوست دارم ولی ماهی چندان از گاو خوشش نمیاد باسه اون چرا فرستادی!!! منم گفتم باید به عرضتون برسونم که ایشون اینو برای من فرستادن! گفت خب تو چی گفتی؟ یه جوابه دندان شکن میدادی!!! گفتم من فقط با اجازتون خنده فرمودم... خیلی خنده بار بود خب!!! حالا گیر داده که تو هم به گاو علاقمند شدی انگار!!! گفتم خب گاو و گوساله موجوداته بسیار دوست داشتنی ای هستند!!! میگه خب حالا گاو کیه و گوساله کی؟ یعنی می خواستم بگم هر جفتش تویی!!! گفتم والله گاو گاوه و گوساله هم گوساله است اگر اجازه بدید و توی دوروبریهام هم جدیدنا گاو و گوساله نداشتم!!! شما هم سخت نگیر!!! میگه باشه خب من سخت نمی گیرم ولی تو هم حواست باشه از دایرهء قرمز رد نشی!!!! ما هم برای هر چه بیشتر حرص دادنه ایشان تنها به فرستادنه یک خندهء خبیثانه اکتفا کردیم!!!

یک فکری باید کرد... حالم دارد از این اوضاعه آشغالی به هم می خورد... احتمالن با حذفه تمامه کسانی که تا به امروز می شناخته ام از زندگیم یک خورده ای بهتر شود روزگار...

* خب ما بریم یه خورده دیگه تنظیم کنیم خونواده مون رو!!!

+ نوشته شده در 9:3 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
* ما حالمان بهتراست... به چند دلیل:

اول اینکه مینایی حالمان را پرسید و خوش به حالمان شد...

دوم اینکه همین الان بعد از یک عالمه وخت داریم با انسی گلی حرف می زنیم که خودش یک عامله مهم در خوش به حالی شدن انسان می باشد..

سوم اینکه رئال خیلی خوچگل قهرمان شد... دوست می داشتیم...

چهارم اینکه این رافائل نادال لامصصصصصصصصب با کت شلوار چه جیگری میشه!!!

+ نوشته شده در 1:42 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
* خب من تا یه ساعته دیگه دارم میرم کتابخونه و قبلش اومدم یه خورده یه حرف بزنم... خب یکی دو تا خبر بود که تو ازدحامه آلزایمر و عصبیت این روزهام گم شد و یادم رفت که بگم!!! اولش اینکه مامانه من طی روزهای اخیر تمامن زبانش به نفرین چرخیده!!! ثمره اش هم شد تصادفه نوشینه دختر خاله با بچه هاش و خاله و شوهر خاله!!! به چنان شکله فجیعی که ماشینه راهیه زباله دانی تاریخ شد ولی خودشون هیچیشون نشد!!! حالا من نمی دونم چطوریشو دیگه... بهدش امیر هم که رفته بود شمال پی لهو و لعب طی همان تخس بازی هایی که از عنفوانه جنینی با خود داشته رفته شنا کنه که غرق شده!!!

دقیقن مامانم به من اینجوری گفت!!! که وای پردیس امیر هم غرق شدا!!! بعد که دید من دچاره ایست قلبی و سکتهء مغزی و شوک و کوفت و زهرمار و کلی بلایای دیگه شدم توی همون جیک ثانیه و عنقریبه که از دست برم گفت که البته نجاتش دادن!!! یعنی می خواستم بزنم نصفش کنما با این خبر دادنش...

اینا رو گفتم که حواستنو جمع کنین... می گم مامانم نفرینتون کنه ها!!!!

* من انسی گلی را دوست دارم... :* :* :*

* بعدش یه چیزه دیگه ای که خیلی وخته می خوام بگم و هی یادم میره اینه که اون چند روزی که ایران خودرو کار می کردم با یکی دو تاغ از بچه ها نسبتن رفیق شدیم... رفیقی که من می گم البته خب با اون رفیقی که تو تو ذهنته خیلی فرق یم کنه... یعنی خب خیلی می گفتیم و می خندیدیم با هم... بچه های خوبی بودن و الان افسوس می خورم که چرا باهاشون صمیمی تر نشدم... بعدش سودابه که یکی از همین برو بچ بود یه روز به من گفت تو مثه بهلولی!!! یعنی در ظاهر خیلی خل بازی در میاری ولی باطنت جوره دیگه است...

اینو گفتم که دقیقن تعریف از خود کرده باشما!!! فک نکنی منظوره دیگه ای داشتم.. می خواستم بگم ببین... همه می دونن من چه عالمه فرهیختهء خل وضعی هستم!!!

* بعدترش اینکه دیشب به ماهی گفتم خیلی وخته حالتو نپرسیدم آقای ماهی... خوبی؟ خوشی؟ زندگی به کامه؟ بعدترش یکی دو ساعتی اس ام اس بازی کردیم که تقربن نود و نه درصده جمله هامون اونقدر بی ناموسی بود که نمی تونم بگم!!! فقط از همین جا اعلام می کنم که نادم و پشیمانم از اینکه گفتم خره دلم برات تنگ شده بود!!! که اونم بگه چقد احساساتتون لطیف شده خانومه تلخون... که من لجم بگیره و بگم خره به نظره شما اوجه لطافته حسیه؟ که اونم خبیثانه و بی ناموسانه بگه خب خر جاهای لطیفی هم داره!!!!

* تقریبن نصفه برنامه نویسی رو خوندم... نصفه دیگشم امروز می رم می خونم... فردا رو هم که باید اون درس خانوادگیه رو بخونم!!! تنظیم!!! فک کننننننننننننن!!! سه شنبه امتحانه تنظیم دارم و پنجشنبه امتحانه برنامه نویسی...

* ها یه چیزه دیگه که بر گردنه من است اعتراف به آن اینست که کتابه اسفاره کاتبان بود؟ یادته؟ ماله ابوتراب خسروی... که گفتم خیلی بیخوده؟ خیلی بیجا کردم... خیلی عالی بود... از اینهمه چیرگی قلم و تسلط بر زبان فارسی و قصه گویی و همچنین پیچیدنه سه روایته مختلف به هم بسیار بسیار لذت بردم... شما هم اگر خوندینش مثه من شیش ماهه نباشین... صبر کنین نویسنده مقدمه هایی که لازمه رو بچینه... بعد می رسین به جاهای خوبش...

* حالا اونقدرها هم شاهکار نبودا... خوب بود... کتابه خوبی بود... همین.

* خب طی پست قبل فهمیدین که من همون نصفه دوستی هم که داشتم دیگه ندارم!!! خوش به حالم!!! بین دو حسه آسودگی و اندوه در رفت و آمدم... یعنی از یه طرف راحت شدم و از طرفه دیگه هم ناراحتم... هم بهم بر خورده... هم متنفرم... هم حالم بهم می خوره و هم خیلی چیزای دیگه... اصولن چون اونقدرا که به نظر می رسه خاله زنک نیستم شرح ما وقع نمی دم... فقط می خواستم بدونی چه حسی دارم... کلن زیاد دلپذیر نیست که رفیقه شیش هفت ساله ات اینجوری از زندگیت بره بیرون... بیشتر ناراحته روزهایی هستم که می آن... روزهایی که باید بریم دانشگاه و با بقیه ای که ما رو با هم می شناسن رو به رو بشیم...

* البته برو بچه اینجایی رو قلم بگیرین ها... اونا رو دارم هنو!!! :*

* تسنیم به من قول داده سنتوری رو با هم بریم ببینیم!!! بعدش روز سوم هم که بیاد من قول می دم که ببرمش با هم ببینیم اونو هم!!!!

* برای سبلان دلم می خواد ده دوازده نفری بشیم!!!! بیشتر خوش می گذره!!! دلم می خواد با یه عالمه آدمه جدید آشنا بشم!!!

* دیشب خواب دیدم که حجاب ازاد شده!!! بعد ما خیلی روشنفکر همه در کناره هم داریم راحت زندگی می کنیم... یکی با بلوز شلوار... یکی با مانتو.. یکی با دامن... یکی با چادر... یکی با موی پوشیده و یکی با موهای رها... خیلی کیف داشت... خیلی لذت بخش بود... بعدش تازه داشتم از یه خانومه لباسه هندی می خریدم که بپوشم!!! لباسای رنگی رنگی... خیلی خوچگل بودن...

* کتابخونه هم نمیرم!!! چون دچاره فراخی در اعضا و جوارحم هستم!!! چون حوصلهء گرما رو ندارم... حوصلهء آدما رو ندارم... حوصلهء دیدن بعضیا رو ندارم!!!

* من به سانی حسودیم میشه... اینو خیلی وخته فهمیدم...

* خب خیلی ها هستند که هیچوقت نمی فهمند چرا بعد از سلام و علیکه بار اول اسمشان می رود توی لیست سیاه... توی لیسته اینویزیبل!!!

دلیل خاصی نداره!!! خوشم نیومده ازشون!!!

* به خاطر اشک هایم... هیچوقت نمی بخشمت... هیچوقت...

+ نوشته شده در 11:45 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
* رفیق جان... پر!

* همین دیگه... به قوله یه نفری هر چی گه رو بیشتر هم بزنی بیشتر بوی گندش بلند میشه...

+ نوشته شده در 0:9 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
* روزهای گندیست... گند... احساس می کنم جذام گرفته ام!!! احساس می کنم خرم!!! احساس میکنم حال بهم زن هستم... احساس می کنم غیر قابله تحملم... احساس می کنم هیچکی منو دوس نداره!!!

* امیر خر است... امشب من این همه شام پختم باسش... نیومد خونمون... عادتشه!!! باره چندمیه که به دلایله منطقی که برام قراره توضیح بده ما را کاشته و نیامده!!!

* می دونی مسقره ترین قسمته ماجرا چیه؟ اینه که حتی درد هات هم اونقدر کهنه شده باشن که درد نباشن... از غم هات اونقدر گذشته باشه که دیگه غم نباشن... از شادهات اونقدر گذشته باشه که دیگه شادی نباشن... می فهمی؟ زمان... زمان...

و می فهمی چه حسیست وقتی گریه هم نمی توانی بکنی چون دلیلی برای گریستن نیست؟

* چه جالب!!! این خانومه که من دوسش دارم تو کتاب فروشیه علیم که همین سره سهیل است و باز هم دوسش دارم کار میکنه!!! خیلی نگذشته از اون روزی که علیم تازه باز شده بود و میخواستم برم بگم آقا نمیشه منو استخدام کنین؟ من عاشقه کتابم... حیف کامنت دونی نداره... وگرنه باسش می نوشتم...

* ماهی... پر!!!

حوصله داری ها... در این درک آبادی که ما هستیم ، خیلی همت داشته باشیم همان نفس خودمان را بکشیم... ناز و نیاز سر خودمان را بخورد و هر که را که ازمان انتظار دارد...

* هر چند داستان دارد احتمالن سکوت این باره شان هم...

* دلبندم شما اگر خیلی دل نگرانه مایید و می توانید دست بجنبانید!!! نه که قهر کنید و بعد عینه بچه ها خودتان را لوس بفرمایید که شنیدم سرتون خیلی شلوغ شده... که من بگویم زندگیمان به همان روالیست که در تمامه این سالها بود... و غصه ام بگیرد...

* شب بخیر...

+ نوشته شده در 0:1 توسط بانو تلخون
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
* خب جایتان خالی ما قرار است بزنیم تو خطه مسافر کشی... یعنی هر که از فک و فامیل از شیش کیلومتریه قیطریه رد شود ما قسم خورده ایم که هر ساعته شبانه روز باشد ببریم برسانیمش خانه شان!!! همینطوری فی سبیل الله!!! حالا مامانه سوئیچه ماشینه خودمان را نمی دهد؟ درک!!! مخه عمه هه را می زنیم که خانه شان چار پلاک آنورتر است و می رویم به کاره خیرمان برسیم!!! الان هم از همین کاره خیر بر گشته ایم و خوش خوشانمان می باشد...

یهنی منو ول کنن  احتمالن همونجا تو ماشین هم بخوابم!!! دوس می دارم...خیلی زیاد... کشف کرده ام که موقع رانندگی می شود خوشحال بود...می شود فراموش کرد... می شود خندید...می شود تلخ نبود...

گل آقا همین الان می گوید که همهء اینها به خاطره این است که اولشه!!! یهنی اوله رانندگی ماست... ولی خب... فک نکنم!!! اطلاع موثق داریم که یکی از روش های رفع افسردگیه افسردگان مقیم مرکز همین رانندگی است... به خصوص رانندگی های بی دلیل... مثله امشب که ما که عمدن یک بریدگی را اشتباه رفتیم و سر از فرحزاد در آوردیم... و خلاصه یک نیم ساعتی اضافه توی اتوبانهای بعد از نیمه شبه تهران راندیم... عقده ای!!!

* امشب بالاخره پس از پانزده روز ما کیک تفلده خودمان و دختر خالهء عزیزمان زهرا را که از خوش اقبالی ـ البته که خوش اقبالیه او ـ با ما در یک روز به دنیا آمده و سه سالی کوچکتر است ، خوردیم!!!

جدن خودمم تو کفم که این جملهء بالا رو چطور به سر انجام رسوندم!!!

خلاصه که کیکه خوچمزه ای بود... به کوریه چشمه نیمولی از بی بی هم خریدیم!!! هنوزم نصپش تو یخچاله... اگه کسی پایه اس بگه بیارم باهم بزنیمش تو رگ...

* جدی جدی انگار بزرگ شدما... همین ده مین پیش که رفتم آب بخورم به کیکه ناخونک نزدم!!! فک کنننننننننننننن... حتی یه کوچولو هم از اون خامه شکلاتیاش نخوردم!!! حتی قده یه سره انگشت!!!! خیلیه ها!!!

 * خب من خوابم نمیاد... به من چه ساعته سه و ده دیقه است؟ خوابم نمیاد...

* رفتم اون یکی گوچمو هم سولاخیدم...

* الانا ساعتی بود که می آمدی... من مست خواب... می گفتم سلام... می گفتی سلام... تا الان نشستی به چت دختر؟ نمی گفتم که ساعت ها نشسته ام به وب گردی و انتظار... انتظار... انتظار... می گفتم به تو چه؟ می گفتم ترتیبه این یکی عروس رو هم دادی؟ می گفتم شاباش چی می گیری که تا این ساعت اون وسطی؟ می خندیدیم... خسته بودی... می گفتی شب بخیر... می گفتم شب بخیر... خواب رفته بود... گریه می کردم... عجز بیچاره ام می کرد... گریه می کردم... نمی شنیدی... گریه می کردم... نمی دیدی... گریه می کردم... گریه می کردم... گریه می کردم...

* مدامم مست می دارد... مدامم... مست...

* این محسن نامجو رو از کجا میشه گیر اورد؟ گویا شنیدنیست...

* خب به حول و قوهء الهی می رویم که هفته های جهنمیه امتحانات را شروع کنیم... ما هم که شبه امتحانی... یعنی رسمن خودمان را به ... می دهیم!!! آخه بگو کره خر خب همین الان بشین درستو بخون که شبه امتحان باسه نیم ساعت خواب جون ندی!!! جانه شما را نداره... حالا میدونم که اون موقع هزار و یک فحشه ناموسی به خودم میدما... ولی بازم اینجوری ول می گردم... فک کنننننننننننن... سه شنبه تنظیم دارم!!! هاها... بعدش پنجشنبه قراره رسمن به فنا بروم چون برنامه نویسی دارم... باقیش مهم نیس زیاد... هشت روز وقت دارم باسه سه تا امتحانی که یکیشو اصلن نخوندم تا امروز... می دونی چیه؟ میخوام خودمو سورپریز کنم!!!! یکی بیاد منو نصف کنه تورو خدا... بلکم آدم شدم...

* مینایی یادم رف از کالتت تشکل کنم!!! مامانم میگه به دوستت گفته بودی بنفش دوس داری؟ :)))))

+ نوشته شده در 2:44 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
* می دونی... یه فکر جالب دارم!!! از این به بعد به هر کسی که با خوندن اقلیما فکر می کنه من آدم حسابی هستم و احتمالن سرم به تنم می ارزه آدرسه اینجا رو میدم!!! خوب نیست آدما تو توهم بمونن!!!

* روزهای نحس... روزهای آفتابیه نحس...

* خدایا اگر هنوز هم کسی هست که تو را باور داشته باشد لطفن آدرسش را بگذار روی پیغام گیرم... حتمن می روم تا آگاهش کنم از مرگت!

* امروز تفلته پریسا بود... دختر خالهء گوگوری مگوریه من که اگر نشود شبیه به پدر و مادرش می شود تا سالها دوستش داشت...

* این همه تلخی امروز از کجا یقه گیر من شد؟

* یه عالمه دوسته جدید می خوام!!! دوسته ددری... که هی بریم سینما... هی بریم تئاتر... هی بریم کتابفروشی... هی بریم کافی شاپ... هی بریم ولگردی!!!

* به این کاوولی هم امیدی نیست... هفتهء دیگه کنکور داره... باسه من فیلم نمیگیره که حالا... اصلن من یه دوست پسره ویدئو کلوپی می خوام!!! سراغ ندارین باسم؟ مردم بسکه دست به شلوار و دامنه اینو اون شدم!!!

+ نوشته شده در 12:1 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
* خب ما همین الان از کاره طاقت فرسای پختن دو نمونه غذا و سوپ فرلغت یافتیم و امدیم ختمته شما به لاگیدن!!!! به قوله محمد با لاسیدن اشتباه نشود!!!!

خلاصه که جاتون خالی از کلهء سحر تا همین الان سر پا تشریف دارم و مشغوله بدو بدو از اینور به اونور می باشم...

دیدی میگن زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم برسد؟ دقیقن حکایته امروزه منه!!!! تو این هیری ویری با اینهمه میوه و اینا باسه شستن و ظرف مرفی که هی را به را کثیف میشه و بادمجونی که باید خیسوند و بعد شست و خلاصه... راه آب ظرف شویی گرفته!!! من به طوره مرتب و روی یک مداره کاملن بسته از حموم به آشپزخونه و بالعکس مشغوله تحرک می باشم!!! طفلک نازلی اگه بدونی نصفه میوه هایی که قراره بخوره تو حموم شستم و نیز بیشتر ظرفایی رو که توشون غذا پختم ، و همچنین سبزی هایی که باسه سوپ استفاده کردم ، احتمالن از همون بیمارستان سر و ته می کنه و میره اهباز!!!!

* من امروز بیست و چهار سال و چهارده روزه شدم!!! مینولی ـ خب بابا... مینایی خودم بهتره!!! ـ بهم یادآوری کرد!!!

* نیمولی از این تریبون هم اعلام می کنم که به شدت طلبه هستم کنارت تو تاکسی بشینم!!!!

* واه واه واه... مینا این شوور خواهرت چقده بی حیاست!!!! برو بخون تو تاکسی چه کارا که نمی کنه و نمی کنن!!! آخر زمون شده خواهر!!!!

* نیمولی بدبخت شدی... آمارت رو دادم به مینایی... برو کامنت دونیه آن شرلی رو بخون مینا که بدونی با چه شیطانی طرف بودین این همه مدت!!!

* ما الان که در ختمتتون هستیم فقط سالاتمونو درست نکردیم... که اونم بر همگان واضح و مبرهن است که حالمان از درست کردنش بهم می خورد وگرنه که تا الان درست کرده بودیم!!! خداییش چیزه بی اصالتی است این سالات... تو فکر کن چه شکلی می شه توی معده ات با این همه غذا و علف ملفی که پشت بندش می خوری!!!

* خب من گاهی خیلی دلم تنگ میشه برات... اصلن  بی دلیل ها... همین طوری یهو می بینم دلم تنگ شده برات... اونقدر که باورم نمیشه!!! بعد میگم واه... دخترهء خل... چته تو؟ بعدش آقا حالمون خوب میشه... یعنی می سپاریم دست فراموشی... اینو خیلی خوب یاد گرفتیم... بعد اصلن وقتی می بینمت هم یادم نمیاد که گاهی اینقد دلم تنگ می شه... بعد همون جوری مضحک باهات کل کل می کنم... بعد همونجوری مثله همیشه مضحک زود میگم خدافظ که تو زودتر نگی خدافظ و من فکر کنم خواستی دست به سرم کنی... بعدش آقا... همیشه غمگینم... بعد از دیدن تو... همیشه... همیشه...

* آقا می دونی داستانه جدیدم رو می خوام تقدیم کنم به اوی تو... نمی دونم بنویسم تقدیم به اوی تو... یا بنویسم به سین که روزی هزار بار طناب دارش را...

آقا داستانه جدیدم در مورد خیانته... آقا احمقانه است... خیلی احمقانه است که من در ذهنم خودم را خیانت کار می دانم... فقط چون در ذهنم... در جاهای خیلی دور و پرت ذهنم خیال با تو بودن را می بافم... و انگار می کنم که طناب دار اوست...

* ها ها... ما طی یک اقدام انقلابی همین الان داریم با پویای رانیتیدین اینا می چتیم... و چشمانمان چهار تا شده دوباره وقتی که فهمیدیم اقلیمای مارا می خواند... و تازه می گوید که نمی داند چرا همیشه ترسیده از اقلیما!!!

* نه جدن باید پرداخت به این موضوع... یعنی چی مینا خانوم که می گی ای جانم؟ حد اقل نمی خوای سرشو بذاری رو سینه اش یکی دو تا خط بنداز تو صورتش که دیگه طرفه اینجور لهو و لعب های ماشینی نره!!! خواهر زن هم خواهر زن های قدیم!!!

+ نوشته شده در 14:1 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
* اینی که میخوام بگم شاید احمقانه باشه... ولی خب به کسی چه؟

خیلی گذشته از اون زمانی که اشکم دمه مشکم بود و به هر بهانه ای زرتی می زدم زیر گریه... حالا چه باسه فیلم هندی و چه باسه فیلم فارسی و چه بهانه های مزخرف تری از قبیله الهی بمیرم باسه اون بچه گداهه که گشنش بود و الهی تیکه تیکه شم باسه اون بچه گربه هه که امشب از سرما می میره و الهی جزغاله شم باسه دل سوختهء قلانی و اینا...

ولی خب امشب باسه این سریاله گریه کردم!!! دکتر استیونس توی سریال پرستاران از محبوب ترین شخصیت های سینمایی و تلویزیونی من بود!!! خب خبر مرگشون نمی شد نمیره؟ خیلی بد بود...

* دیروز تو کتابخونه ملی بگو کیو دیدیم!!!! خب مسلمن نمی تونی بگی چون امیر حسین رو نمی شناسی... امیر حسین از بچه های کامپیوتر ورودی هشتاد کاشان بود... یکی از آدمایی بود که یه تریپه خاصی دارن باسه خودشون... نمی دونم چطور بگم... معلوم بود که این آدم یه فرقایی داره با بقیه... اونقدرا بی شعور نیست... از اونجایی که ما اصولن از آدمایی که چس کن هاشون به برق باشه خیلی خوشمون میاد ، با این آدم هم حال می کردیم... ما که میگم منظورم هم خودمه و هم رفیق جان و هم شیش تا هم اتاقیای خوابگاهم!!! حالا بگذریم از داستان های کم رنگی که پیش آمد یا نیامد... دست بر قضا این امیر حسین خان یه دوست دختری پیدا کرد که هم طبقهء ما بود توی خوابگاه و همهء ما انگشت به دهان مانده بودیم که آخه تو کجا و اون کجا؟ و اینکه نه آخه واقعن تو کجا و اون کجا؟ جدن نمی شد فهمید اون آدم چه سنخیتی با این آدم داره... اسم دوست دخترش مسواک بود!!! یعنی مسواک نبودا...ما بهش می گفتیم مسواک... خلاصه... دیروز توی کتابخونه ما داشتیم جونه خودمون درس میخوندیم واصلن هم چش و چارمون اینور واونور نمی چرخید که چشممون افتاد به چشم این آقا و هی ما نیگا کن و اون نیگا کن... خلاصه اون که رفت پی کارش ولی ما هی به خودمان گفتیم این کی بود و آیا به راستی این کی بود؟ خلاصه یادمون اومد که امیر حسینه... خیلی تغییر کرده بود... بزرگ شده بود... خوش قیافه و اینا هم که بود از قبل!!! خلاصه کلی با رفیق جان یاد گذشته افتادیم و قرار شد دفعهء بعد که دیدیمش بریم جلو آشنایی بدیم...

همین دیگه... چی انتظار داشتین بگم؟

* رفیق جان میگه دیدی چه با حسرت از کاشان حرف می زنیم؟ انگار داریم از بهترین دوران عمرمون حرف می زنیم... میگم آره... ولی یادم هم هست که روزهای آخر کاشان فقط می خواستم ازاون جهنمی که درست شده بود فرار کنم...

* چرا من نمی تونم مثله دیروز زنگ بزنم بهت؟ چرا نمی تونم؟ چرا نمیتونم زنگ بزنم بگم بیا بریم بیرون؟ بگم بیا بریم سینما؟ بیا بریم قلیون بکشیم؟ بیا بریم الواتی؟

 * دیروز بازم توی کتابخونه ملی از دور یه نفر رو دیدم که به شدت شبیه به یه نفر دیگه بود!!! اونقدر شبیه که من نا خود آگاه مسیرم رو عوض کردم که باهاش رو در رو نشم!!!

امیدوارم هیچوقت نبینمت... جدن از زندگیم پاکت کردم و هیچ علاقه ای ندارم که برگردی! واقعن فکر میکنی منم می رم تو اون لیستی که بهش افتخار می کنی؟ تو و اون دو تا لکاته ای که می شناسی به یک اندازه برام تهوع بر انگیزین... تو حال به هم زن تری البته... چون نزدیک تر بودی به من...

دیگه هم لطفن از این اس ام اس های دوستانه به من نده که هنوز حالت خوب نشده؟ حاله من از اونی که تو فکرش رو می کنی خیلی بهتره . و بهتر هم خواهد شد اگر دست از مزاحمت های گاه و بیگاهت بر داری!

* نارلی فردا عمل داره... از بیمارستان هم مستقیم میاد اینجا... من هم قراره در نقشه پتروسه فدامار بهش سرویس بدم!!! البته خب از انگشتم قرار نیست استفاده بکنم!!! بیشتر ازهمه چیز فکر کنم باید صبوری کنم!!! در مقابله پر حرفی های نازلی که با ولومی به شدت بالا و فرکانسی به شدت پایین حوالهء خلوت ما خواهد شد... حالا پختنه ناهار باسه شوورش و سوپ باسه خودش و اینا که بماند... آقا انگار نه انگار ما درس و مخش داریما!!! هیشکی به فکره منه ننه مرده نیست... جونه تو برنامه نویسی رو اگه ماهی نتونه مخه استاده رو بزنه و سوالا رو بگیره ازش ـ که شرط می بندم نمی تونه ـ می افتم... سیگنال سیستم رو هم چون هنوز هیچی ازش نمیدونم نمی تونم بگم که می افتم یا نه!!! خب این چه وضعشه؟ حداقلش این بود که فردا می رفتم بقیهء اون پنجاه تا تمرین رو می نوشتم که تحویل بدم...

* آقایون و خانوما... از همین جا بگم که امیر خر است!!! اومده تهران نیومده من ببینمش... فردا صبح هم داره می ره شمال معلوم نیست چی کار!!! ببین چه کاری بوده که از عروسیه باباش هم واجب تر بوده!!! کور شم اگه دروغ بگم!!! بهش میگم برگشتنی زرتی نری اردبیلا... میگه اگه زرتی نخواستن که برم چشم!!! میگم : ...!! ... ... ...!!! ..................!!!

خب به شما چه؟ حرف خصوصی بوده لابد!!! اصلن من بد دهنم حرفیه؟

* دیدین چقد میگم زرتی؟ بی ادب!!!

* چرا اینقد کامنتای اقلیما کم شده؟ خب زشته بابا... یه خورده کاره فرهنگی کنین... یه خورده کامنت بذارین... یه خورده مشت محکمی به دهانه بی فرهنگانه کامنت نگذار بزنین... یه خورده تو رو خدا کامنت بذارین باسه من!!!!

* مسقره!!!

+ نوشته شده در 23:54 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیستم خرداد 1386
* اصلن به این جانی دپ عزیزه ما نمیاد که قاتل باشه... اصلن...

اینو در رابطه با فیلمه پنجرهء مخفی گفتم که از صد فیلم پخش شد... یعنی اصلن بهش نمیادا...

* یه لیست فیلم دادم به کاوه برام بگیره... ببینیم چی می کنه این پسر عمهء عزیزه ما...

* جونه مادرت گیر نده... دیشب تا صب نخوابیدم... صب هم که خوابیدم هی ننه هه اومد بیدارمون کرد که این کجاست... هی گل آقا پامونو لگد کرد... هی این زنگ زد... هی اون زنگ زد... الان مگسیه مگسیم ها... تازه کولرمون خراب شده باید برم تعمیرکار بیارم درستش کنه... مامانم حالش خوب نیست باید برم جیگر میگر بگیرم براش بخوره... درس باید بخونم که نمیتونم... خلاصه که اوضاعه اسفناکیست برادر... حالا خواهرا ناراحت نشن... باسه اونا هم اوضاعه اسفناکیست!!!

* از قصابی متنفرم!!!

* در ادامهء این سیاست که ما همه را ضایع می کنیم و خودمان را بیشتر از همه ، گفته بودم نمی نویسم؟ غلط بیجا کردم!!! دیشب یه داستان نوشتم که اسم نداره هنوز!!! خیلی هم فرق می کنه با هر چی که تا امروز نوشتم...

* دیشب له له می زدم که آن شم... له له می زدم که باهات حرف بزنم... له له می زدم که داستانمو بخونی و نظرتو بگی... له له می زدم!!!

گفته بودم تو ترکم نه؟ اراده کردم که له له زنان بمیرم! تو منو ترک کردی پس من هم می تونم تورو ترک کنم...

* چرتو پرت زیاد می گم نه؟ چار دیواری اختیاری!!!

* نیمولی تو خیلی خسیسی که فیلماتو نمیدی من نیگا کنم!!! خییییییییییییییییییییییییلی خسیسی!!! بدجنس!!! ایشالله کفه پات چاله چوله بیفته بیان بگیرن ببرنت آشخوری!!! اایشالله بگن چون فیلماتو ندادی پردیس نیگا کنه از پاسپورت خبری نیست... بعد تو هی بیای به من التماس کنی که تورو خدا فیلمامو بگیر ببین منم هی بگم نعععععععععععععع!!! تو هم پشت درای غربت بمونی و توی همین مملکته گل و بلبله خودمون عمر به سر بری!!!!

* به نظر شما این خیلی خیلی کاره زشت و بو گندو و تاسف بر انگیزی نیست که ننهء ما سوییچه ماشینو بر میداره با خودش می بره سره کار؟ آخه درسته این؟ درسته؟ تو این گرمای وحشتناک من پای پیاده اینهمه راه برم تا قصابی و بعدشم تا تعمیراتی؟ بعدش آخه درسته جیگر نداشته باشه و بگه سه به بعد بیا؟ من نمی دونم به کجا می شه از این کاره ننه هه شکایت برد؟ دادگاهه لاهه؟ شورای امنیت؟ برنامهء نود؟ کدومشو توصیه می کنین؟

* من نمی دونم تو این چند ماهی که نبودم چه اتفاقاتی افتاده که همهء رفقای چتیه من گم و گور شدن!! وبا اومده؟ سل گرفتن؟ مبتلا به قانقاریا شدن؟ زن گرفتن؟

زن گرفتن!!!!

* اینقد حال می کنم با این آقای پالپ فیکشن که نگو!!! یکی هم اگر برام توضیح بده چطوری کامنتاش به این ارقام می رسن خیلی ممنون می شم!!!

* چی می خواستم بگم من؟ آلزایمر این شکلیه یعنی؟ 

* آهان... می خواستم بگم همین الان هم بیشتر از یه هفته شدم عزیزم... می تونی از تو سوراخت بیای بیرون!!!

* ثبت نام هم هفدهم و هجدهم تیره!!! خوبه دیگه... ببینم امیرو که این روزا گم و گوری سبلان سره جاشه؟ برنامهء سبلان رفتن چطور؟

* امروز من یازده روزه شدم!!! یعنی بیست و چهر سال و یازده روز... مینا گفت...

+ نوشته شده در 12:11 توسط بانو تلخون
شنبه نوزدهم خرداد 1386
* عجب... این قاصدکه رو مگه من دیروز از تو بالکن فوت نکردم که بره؟ اینجا چیکار می کنه پس؟

* انتخاب کردم... تو را با خودم به هیچ جهنمی نمی برم... تا ابدیت آزار می خواهم مگر؟ مگر می شود خوشی ها را به یاد داشت و نا خوشی ها را نه؟ مگر می شود هی دهان شیرین کنم به بودن هایت و یادم نیاید آن همه نبودن؟ آن همه رفتن؟ آن همه تلخی و درد را؟ آنهمه شکستن... ویران شدن... مگر می شود یادم نیاید که هر بار دهان باز کردی به توضیح به گریه گفتم ساکت... به گریه گفتم ببند دهانت را... یادم نیاید که گفتم هیچ نمی خواهم بشنوم... خراب ترش نکن... یادم نیاید که چه وحشتی داشتم از کلماتی که بی گمان می خواستند خوار ترم کنند... و یادم نیاید آسودگیت را از مجال سکوتی که به بیچارگی دادمت... به ناچاری... مگر چقدر می شود کسی را له کرد؟ چقدر؟ تو خیال می کنی وقتی عشق کسی را پس می زنی کدام کلمه می توند تسلایش دهد؟ کدام کلمه می تواند آن همه تکه را به هم بچسباند دوباره؟ طوری که بتواند باز هم بایستد... آری... قصه همان قصهء قدیمیست... قصهء روز پیش... قصهء ماه پیش... قصهء سال پیش... قصهء سالهای پیش... آری نمی توانم رها شوم... نمی توانم فراموش کنم... نمی توانم...

حالا هی من هیچ نگویم... هی من سکوت باشم... هی من گلوی کلمه را بفشارم که نشود کلمه... نشود جمله... نشود هیچ چیز شنیدنی یا خواندنی... مگر می شود؟ گیریم که آنقدر فکر نکنم که یادم برود فکر کردن... یادم برود خیال کردن... یادم برود به یاد آوردن... حالا هی من فرار کنم از دیدنت... هی من طفره بروم از حرف زدن با تو... هی گریز بزنم به تاریکی... به نیستی... یه نابودی... به سکوت... مگر چاره می شود دردم؟ مگر درمان می شود؟

هر چه ساخته بودم تو سوزاندی... خاکستر کردی... حالا چه باید بگویم؟ تجربه؟ خماری بود و بگذشت؟ خاطره؟ نه عزیز من... زندگی ادامه دارد... درست... باز هم دوست خواهم داشت... درست... اصلن زندگی همین است... این هم درست... ولی تو می توانی به من بگویی که هر بار کم رنگ تر نمی شوم؟ هر بار دورتر نمی شوم؟ هر بار نزدیک تر نمی شوم به ابتذال؟ نمی توانی... هیچ کس نمی تواند... استادم در زبان بازی... در پیچیدن کلمات به دور تلخی ها و به شیرینی دلداری دادن... نمی توانی در بازی خودم شکستم دهی... درد می شوم... اشک می شوم... به تلخی... به سکوت... به دوری و نه به دلتنگی... نه به خواهش دیدار... نه به تمنای هم قدمی... به حال خود بگذار مرا...

* چرا هیشکی توی این دفتر گروهه ما تلفنو جواب نمیده؟ من کی باید برم باسه ثبت نامه ترم تابستونه؟ خانوم عارف نیااااااااااااااااااااااااااااااا کوشی؟

* تغییرات رو داشته باش جونه داداش... زدیم تو کاره نیم لس و اینا!!! نیم لس رو هم از نیمولی بپرس یعنی چی که زبانش خیلی خوبه!!!

* از ارادته من به نظامی گنجوی حتی خواجه حافظ شیرازی هم خبر داره... پس نگو نمی دونستی...

* چرا اون خانومه موسوم به شقایق دیگه با خودش حرف نمی زنه؟ :((((

* چقد این نازلی ور زد... سرمونو خورد!!! انگار چار تا بلند گو هم قورت داده!!! سر درد گرفتم جونه تو... این دوختر خاله های ما هم یکی از یکی حال به هم زن تر... چنان باسه خودشون کارت پستال می فرستن و قربون صدقهء خودشون می رن که می خوای بالا بیاری... با گل آقا اینقد ادای شیرین و نازلی رو در اوردیم که دیگه داشتیم روده بر می شدیم از خنده... نازلی که همیشه می گه می دونی همه می دونن من از شیرین خوشگل ترم... شیرین هم که اصولنن جز خودش خداوند پری روی دیگر نیافریده... قبلنا که قاطی ادمیزاد بود و می دیدیمش می گفت آره... نازلی آرزو داشت شکله من می بود!!! یعنی سوژه ای هستند این دو تا... با گل آقا می گفتیم که اره شیرینو بعد از اینکه لبشو عمل کرد اگه ببینی میگه توی خیابون ازم امضا گرفتن... می دونی که چرا؟ نمی دونییییییی؟ وا... خب معلومه... منو با آنجلینا جولی اشتباه گرفتن!!!

خداییش باسه جمیع فک و فامیلمون همون صورتکه بالایی رو تقدیم می کنم!!! حال به هم زنا...

حالا شما امیرو فاکتور بگیر... باسه اون یه صورتکه دیگه تقدیم می کنم!!!!

* تمام این روزها نفرت را پر و بال داده ام... نفرت از او... از چشم هایش وقتی که مثله گوسالهء قربانی نگاهم می کند... از دست هایش... از انگشتهایش... از موهایش... از نفسش... از حرف زدنش... زا حرف نزدنش... از همه چیزش... حالا می توانم بگویم نه... بگویم برو گم شو... بگویم راحتم بگذار... خودم عزیزترم برای خودم تا توی عوضی که فقط بلدی بگویی چشم... بلدی بگویی هر چه تو بگویی...

* همین جا و از همین تریبون قول میدم که فردا برم کتابخونه و درس بخونم... تمرینام رو هم بنویسم که روز امتحان تحویله استاد بدم... گوره پدره هرچی رفیق جانه!!!

* آدم هایم زندگیم را دارم یکی یکی خط می زنم... کیف دارد... یک هو می بینی خودت مانده ای و یک هیچه خالیه بزرگ... این همه خاکستری لذت دارد... این همه تنهایی... چرا بیخود رنگ و لعابش بدهیم وقتی همگی مثله سگ تنهاییم؟

* دلم می خواد برم از اینجا... می خوام برم یه جایی که هیشکی منو نشناسه... بعد اونجا یه خوده دیگه بسازم از خودم... یه خودی که خودم باشه... میخوام برم...

* به این آقایونی که توی فرند لیستشون فقط اسمه دختر هست مشکوکم!!!

+ نوشته شده در 13:9 توسط بانو تلخون
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
* یکی بیاد با هم بریم پارک وی رو ببینیم... ترسناکه تنهایی می ترسم برم ببینمش...

* نازلی امروز میاد خونمون... نازلی دختر خالهء منه!!! نازلی شوهر داره و بچه نداره!!! دردش همینه... اومده اینجا پیه درمون!!!

* اعصاب ما همچنان کش آمده است... لطفن نزدیک نشوید... من گاز می گیرم...

* چند روزیه درگیرم با خودم... ـ نه که قبلن نبودم!!!!ـ سر این موضوع که اگر قرار باشه یه خاطره... فقط یه خاطره رو با خودم ببرم و تا ابدیت همون یه خاطره رو داشته باشم ٬ چه خاطره ای رو می برم؟ خاطرهء اون یکی دو روزی رو که از صبح تا شب با تو بودم؟ یا خاطرهء چشم های ستاره؟

هر دو اونقدر کامل اند و اونقدر عمیق که می شه تا ابدیت تکرارشون کرد و خسته نشد...

*خب آره من سینما ماورا زیاد نیگا می کنم... حرفیه؟

* اون فیلمه هس که تو اتاقه دو تا هنرپیشه جسده یه زن پیدا میشه و معلوم هم نمیشه که کی کشتتش... خب؟ همون که اسمش هست وقتی حقایق دروغ می گویند و ساختهء اتوم اگویانه... خب هیچی دیدمش... خیلی لوس و خنک و بیمزه بود... ولی دختره خیلی خوچگل بود... مخصوصن اون صحنه ای که هی تکرار می شد و دوربین از روی اتاق خالی میگذشت و میومد توی حموم و جسد دختره رو توی آب نشون میداد... یه جورایی آدمو یاده جنین می انداخت!!!! خلاصه که فیلمه رو دوست نداشتم... از اون هنرپیشه هم که نقشه لنی موریس رو بازی می کنه خیلی خیلی بدم میاد...

* کاوه یه سگ آورده!!! از این سگ گنده های پوستی... تازه گوشاش رو هم بریدن!!! هم ترسناکه هم لوسه... من خب وقتی می تونم یه جونور اینقدری رو دوست داشته باشم و ازش نترسم که خودم از بچگی بزرگش کرده باشم... نه حالا که یه نره غولو اوردن جلوت و هی میگن نترس نترس بازی می کنه باههات... نره غوله هم طیه یک حرکته آکروباتیک جفت پا بپره روت که مثلن خودشو شیرین کنه و دل ببره!!! خب آدم سکته می کنه!!! با اون دندوناش...

* اون اس ام اسه بود یادته؟ همون شماره ناشناسه که تبریک گفته بود؟ خب کاشف به عمل اومد که اشتباهی اس ام اس داده بوده... بعدش یه خورده بیشتر اس ام اس بازی کردیم... و کاشف به عمل اومد که یه دختر نوزده ساله هستش که تازه دو روزه از اسپانیا اومده...

خلاصه که من به کل داستان مشکوکم... دعا کن اون چیزی که حدس می زنم نباشه... وگرنه که...

* من خب عاشقه این قالب هایی می باشم که نازلی باسه خودش می سازه... خب خیلی خوچگلن دیگه... نیگا...

این یکی نازلی دختر خالهء من نیست!!! حیف!!!

* ها ها... با نیمولی پشت سره مینایی حرف میزنیم!!! میگم طفلک بچه تطابقه فعل و فاعل و مفعول و نهاد و اینا رو کلن به فنا داده... طفلک فارسی یادش رفته... مینایی یعنی ما رو می بخچی؟

* چقدر این ابی رو من دوست داشته باشم خوبه؟ خیلی؟ خیلی خیلی؟ خیلی خیلی خیلی؟

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن... چرا اونجا که تویی من نرسیدم؟

* این سان جونه پرپرانیه من جدن معرکه است... هم خودش... هم سلیقه اش تو انتخاب وبلاگ هایی که می خونه... گاهی توی لینکاش چنان شاهکار هایی پیدا می کنی که نگو!!! مثلن این!!!

* ما رفتیم کلی میوه و اینها خریدیم باسه مهمونمون و دوباره بازگشتیم... کلن من عاشخه خرید هستم  و جزئن عاشخه میوه خریدن... مخصوصن بهار و تابستون که میوه ها قبل از اینکه خوردنی باشن به شدت دیدنین... الانم کلی میوه های خوشرنگه دیدنی خریدم... منو نبینین اینجوری... خانومی هستم باسه خودم!!! :)))))

* آخه آنی تو که تهران نیستی که با من بیای سینما... :ـ(

* می گم ادم دوسته جدید بخواد پیدا کنه باید آگهی بده تو روزنامه؟ یا چیکار کنه؟ من خیلی خیلی خیلی وخته با کسی دوست نشدم... یعنی از زمانه راهنمایی تا حالا!!! اون موقع هم یادم نیست چطور دوست می شدم با ادما... اینقد که خجالتی بودم!!!! تو دانشگاه هم که به مرحمته خوابگاهی بودن خب همه با هم در اثر جبره زمانه دوست می شدن!!!! الان یادم نمیاد چجوری دوسته جدید باید پیدا کرد...

* دیشب طرفای هشت به ماهی اس ام اس دادم که هیییییییییییییی روزگار... رفیق هم رفیقای قدیم... این اقتضای زمانه چی به سره آدما نمیاره...

بعدش شد ساعته هشت و نیم جوابمو نداد... شد ساعته نه جوابمو نداد... شد نه و نیم جوابمو نداد... شد ده جوابمو نداد... خلاصه آقا... نشون به اون نشون که ما در حاله فحش دادن به خودمان و خودشان خوابیدیم و جوابمان را نداد!!! صبح بیدار شدم میبینم ساعته دوازده و نیم اس ام اس داده که ما با چهار ساعت تاخیر مراتبه ارادته خودمان را نسبت به شما ابراز می کنیم!!!

خب بخوره تو سرت عسلم!!!! ارادته تو اون وقته شب به چه کاره من میاد؟ :(((((

تازه باسه یکی این زبونا رو بریز که نشناستت... نه باسه من...

* اون دفعه ای که می خواست از من اعتراف بگیره که سه نقطه یعنی چی می گفت ده بگو دیگه... منو تو که این چیزا حالیمون نیست!!!!

خیلی خنده فرمودیم... راس میگه... منو و اون هیچی حالیمون نیست!!!!

* این اقلیمایی که آرایه میگه منم؟؟؟؟؟

نه... خودم دیدم... اون اقلیمای بلاگ اسکایه!!! دماغ سوخته می خریم!!!!

* من بابه این همنامی یک زمانی حرف هایی داشتم... ولی خب حالا به ما چه؟ دنیا خیلی بزرگه... حتی دنیای وبلاگستان... دو تا پادشاه هم در یک اقلیم می گنجند اگر زور بزنند... دو تا اقلیما که سهل است...

+ نوشته شده در 11:35 توسط بانو تلخون
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
* خداوند به نیمولی عمری درااااااااااااااااااااااااز دهاد که هی برود از سایت های دلپذیره ممنوعه باسهء ما داستان دانلود و سپس میل کند!!!! گفته باشما... اگر بخواهد کاره دیگری جز این بکند همان بهتر که عمری معمولی بکناد!!!!

* وردی که بره ها می خوانند... نوشتهء رضا قاسمی... خوانده شده توسط من!!! به اهتمام نیمولی...

وقتی هنوز مزهء چاه بابل زیر زبونت باشه و گیج گیج بخوری تو هزارتوی همنوازی شبانهء ارکستر چوبها... وردی که بره ها می خوانند مثله یه زنگ تفریح میمونه... بالاتر از داستان هایی که معمولن می خونی... و پایین تر از اون دو تا داستانی که ذکرش رفت... و البته که لحظات و جملات درخشانی هم دارد...

* جز این چیزی نیست قابل عرض... یا حتی طول... یا حتی مرگ...

* من حالم خوب نیست... نمی خوام برم کتابخونه حتی باسه بازی کردن با گربه هاش... حتی باسه دیدن اون خانوم حنائه که بچه هاش تا حالا دیگه باید اومده باشن... حتی باسه بستنی خوردن و بستنی دادن به گربه ها... باسه درس خوندن که حرفشو نزن... من نمییییییییییی خوام برم کتابخونه... نمی خوام ساعته یک و نیم کتابخونه باشم... ن م ی خ و ا مممممممممممممم... بفهمین...

من میخوام یکی بیاد الان باسم آشپزی کنه... خسته شدم اینقد که تخم مرغ خوردم و سیب زمینی سرخ کرده و گوشت چرخ کرده که زرتی سرخش کردی با رب!!!! من الان دلم غذای ایتالیایی می خواد... اصلن هم مهم نیست که جز پیتزا و لازانیا و اسپاگتی هیچ غذای ایتالیاییه دیگه ای نمی شناسم... من دلم یه غذای ایتالیایی می خواد که نشناسم اصلن!!! من دلم فرانچسکو می خواد الان!!!!

* عزیزم می دونی خیلی کره خری؟ چزا وختی برات اس ام اس می زنم چطوری کره الاغه کدخدا جوابمو نمی دی؟ خوبه که دیگه هیچی حالتو نپرسم؟ خوبه؟ اونوخت شرط می بندم دیگه هیشکی رو نداری که دوست داشته باشه... هیچی برام سنگین تر از جواب ندادن اس ام اس م نیست... دیگه دوست ندارم... تو هم میتونی بری بمیری... اجازه میدم!!!

* امروز من یه هفته ام شد!!! مینایی با جدیت هر روز بهم یادآوری می کنه که چند وقتمه!!!! الان هم من یک آدمه یک هفته ای هستم که از همین الان به گه خوردن افتاده بابت خبطی که کرده و پا به این دنیای سگی گذاشته!!! خداییش من چرا خودمو با همون بنده ناف حلق آویز نکردم؟ یعنی خبر نداشتم از این همه گند و کثافتی که قراره سرم بیاد؟ از این مزخرفی که قراره بشم؟ اونجوری باز آبروریزیش کمتر بود!!! حالا من جوابه خودمو چی بدم؟

همچنان هم یک آدمه یک هفته ای هستم که یه گوشش دو تا سولاخ داره و اون یکی گوشش هیچی!!!

* اصلن فکره نشستن رو صندلی های کتابخونه ملی به مدته چند ساعت هم داره حالم رو سوق میده به سوی توالت!!! می رم جزبه هایی که رفیق جان می خواد کپی کنه رو بهش میدم و بر می گردم...

* رفتم دوش بگیرم بلکه بهتر شه حالم... از بخت یاری ما آب چنان سرد بود که تا استخونم دارم می لرزم هنوز... زنگ زدم به رفیق جان که امروز یه چیزه دیگه بخون فردا من این جزوه ها رو میارم برات... از اونجایی که ایشون به شدت موجوده شعورمندی هستند و بسیار بسیار حق شناس و رفیق بوده و هستند در تمام این سال ها ، گند می زنند به اعصابمان به طرز بسیار هنرمندانه ای...

الان یعنی دارم فکر می کنم که من همین یه دونه رفیق رو هم نداشته باشم راحت تر نیستم؟ گندش بزنن... خودش بارها و بارها به بهانه های مختلف از جمله نبودن حسش و لوسبازی و انواع و اقسام دلایله غیرقابله قبول منو پیچونده و تنها گذاشته... حالا یه امروزو که می دونه واقعن و جدن حق با منه و حالم خوب نیست و نمی تونم پامو از خونه بذارم بیرون اینجوری گه می کنه تو اعصابه من... حیفه اون مانتویی که دیروز مامانم برات دوخت... کوفتت بشه... حیفه اون تحقیقه ماشینی که خودم شبانه روز سرچ کردم... خودم تایپ کردم... خودم پرینت گرفتم... خودم جلدش کردم و تحویل استاد دادم از طرف تو... حیفه من!!!

* الان با یه پلیور نشستم اینجا و در حاله اشک آلودی هستم... گلوم هم درد می کنه و گرفته چون به طالبی ایی که دیشب خوردم حساسیت داشتم... خلاصه که یکی از بدترین وقتن ها برای کل کل کردن و هم صحبت شدن با من همین الانه...

* به نظرت بابای من منظورش این بوده که من فوق هم بخونم بعد منو برفسته؟ یا نه لیسانسه کوفتیمو که گرفتم منو می رفسته؟

* جدی نگیرین... حالم خوب نیست... وگرنه عادت دارم به بی شعوریه آدما...

* الان که اینو دارم می نویسم ساعت دقیقن پانزده و بیست و چهار دقیقه است و تنها چیزی که توی این روزه نحس به من چسبید همانا خواب یک ساعتع ای بود که داشتم و این!!!

+ نوشته شده در 11:24 توسط بانو تلخون
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
* بعد از کلی دیشب یه کل کله حسابی با ماهی داشتیم... کیف داشت... روحم تازه شد... من معمولن وقتی خیلی لجم رو در میاره بهش میگم تو خیلی  . . . هستی... دیشب هم گیر داده بود که این سه نقطه رو بیا و یکبار برای همیشه تکلیفشو مشخص کن... بعد از کلی اصرار از ایشون و انکار از ما... بالاخره گفتم!!!! گفتم یعنی تو خیلی گوزوووووووووووووووووووو هستی!!! دیدین بالاخره گفتم بهش؟ یاه یاه یاه... بعدش میگه که باید به اطلاعتون برسونم که فرهنگ واژگانه سه نقطه مون خیلی با هم متفاوته... منم گفتم می دونستم که نمی خواستم بگم... گفت بهتون برنخوره... من خیلی بی ادب تر از شما هستم... گفتم یعنی اگه بعد از سیصد سال در مورده یه نفر احساساتی خدای نکرده به شما دست بده با کلماته بی ناموسی توصیفش می کنین؟ گفت دقیقن... گفتم خب خدارو شکر که هیچ حسی نسبت به من ندارین!!!! گفت زیاد هم مطمئن نباش... هر چی هم گیر دادم که یالله بگو نگفت... بهش می گم میام اونجا اول نصفت می کنم بعد هم خفت می کنم... میگه بیا... من مشتاقانه منتظرتم... میگم آدرس بده... میگه بلدی که... تا اونجایی رو که بلدی بیا بقیش با من!!!! کره خر!!!! خلاصه که من یک روز به مرگم مونده باشه میرم اینو خفه اش می کنم...

خداییش این سوال و جوابای مسقرهء ما رو می بینین؟ بازی رو که دارین؟

* آقا یکی بیاد جای من سیگنال سیستم بخونه... من کلن سه جلسه هم سره کلاس نبودم... هیچی هم گوش ندادم و هیچی هم تا حالا نخوندم و هیچی هم نمی فهمم... بیاین دیگه... خدا خیرتون بده...

* الان بال بال می زنم یه چیزی بگما... ولی نمی شه... اینجا هم نمیشه... آخه درسته آدم تو حریم خصوصیش هم لالمونی بگیره و حناق؟ نتونه حرف بزنه؟

آخه چرا اینجوریه؟ از بین همهء آدمای دنیا باید بیام بشینم کناره تو؟ ای خدا... ای خدا...

* یه خوابی دیدم دیشب هنوز هم تو کفش هستم... ـ تو کفش و دمپاییش نه ها.. تو کفش... ـ خواب دیدم من و آقای لک لک با هم ازدواج کردیم و بسیار بسیار هم عاشق می باشیم هم را... و بسیار بسیار هم چیزهای دیگر... بعد اون آقای عرفان که هنوز براش اسم نگذاشته ایم و همانیست که هفتهء پیش برای ما لنگه پا انداخت تا پهنه زمین بشویم و نشدیم!!! همچنان عینه جادوگرها با بدجنسی و در همان سکوته ترسناکه همیشگیش توی زندگی ما حضوری دارد که خوشایند نیست... بعدش هم تازه دعوایمان انداخت... و بعدترش آشتیمان هم داد... دعوامون هم سره این بود که من می گفتم تو منو دوس نداری اون هم می گفت نه تو منو دوس نداری!!!! آدم لذت میبره این زوج های خوشبخت رو میبینه!!!! خلاصه که من نمی دونم این چه خوابی بود من دیدم؟

ولی کلن توی قد بازی و بچه پررویی و اینا لنگهء من و رفیق جان هستند این لک لک و آقای جادوگر!!!! یعنی طی یک سری حوادثی که هفتهء پیش افتاد با رفیق جان به این نتیجه رسیدیم که ما چهار تایی با هم خیلی تفاهم داریم و خوشبخت می شویم احتمالن اگر همدیگر را نکشیم...

* آنی مرسی بابت عکسا... خوچگل بودن...

* راجع به جومپا لاهیری و دو تا کتابه مترجم دردها و همنام یه صحبت کوچولویی دارم... به هیچ عنوان اون چیزی که فکر می کردم نبود... خیلی جاها به شدت خسته کننده و اعصاب خورد کن می شن هر دو کتاب... از شدت پرداختن به جزییات دیگه می خوای داد بزنی... بعدشم این همه قیل و قال و جایزه و تعریف و اینا باسه اونور آبی های ندید بدیده... وگرنه که همچین فیلی هوا نکرده بود خانومه لاهیری... خلاصه که من خورد تو ذوقم... می شد خیلی خیلی بهتر از این باشه...

* از این آهنگه خوشم اومده... همین که میگه به دلم موند یه بار یه روز یه جایی...بگی میخوامت... بگی فقط واسه من عزیزی و بس... چشام به نامت...

و البته اون یکی که آهنگه پارتیه و میگه چرا نشستی تنهایی اونجا؟ تنهایی؟ پاشو بیا میونه جمع با ما... تو با مایی... با ما همصدا شو... 

مخصوصن اونجایی رو که میگه تو که عشق منی ازم دل می بری... بگو واسه منی... بگو واسه منی...

+ نوشته شده در 11:40 توسط بانو تلخون
شنبه دوازدهم خرداد 1386
* چه هیجان انگیز!!! یکی تولدمو اس ام اس تبریک گفته!!! عذر خواهی هم کردی که دیر تبریک گفته... بعدش هم گفته که تازه دو روزه که اومده و فعلن این شماره هه دستشه!!!

هیجان انگیزش اینه که من شمارشو نمی شناسم... هیچ یار سفر کرده ای هم نداشتم و ندارم که تازه اومده باشه یا اصلن رفته باشه که بخواد بیاد!!! هر چی هم باسش می فرستم شما؟ سند نمیشه لامصب... کیف داره خب... یعنی کی میتونه باشه... الان همچین با مخ بخورم زمین که نگوها!!!!

* یعنی یه روز به زندگیم مونده باشه باید بهش بگم گووووووووووزووووووووووووووووووووووووووووو!!! جم کن این ادا اطوارتو... کره خر!!!

دقیقن همین کلمات رو!!!

* من آهنگه اون آموره جیپسی کینگ را عاشق می باشم دیوانه وار...

* رفیق جان رفته کتابخونه درس بخونه... من نرفتم... گفتم حوصلهء کتابخونه ندارم.. ولی حوصلهء رفیق جان نداشتم در واقع...

* این وبلاگ زهر مطلب رو توی لینک های اقلیما حتمن بخوانید... یکی از غریب ترین بلاگ هایی است که دیده ام... خاص... به معنای کامله کلمه... می روی می خوانی و گم و گور می شوی!!!!

* برای انسان باید دل سوزاند... برای انسان...

* اسم یکی از هم کلاسی هامون کنعان هستش... بعدش اینکه اسمه این بشر هیشوخت یاده ما نمی مونه... هی میگیم کمیل بود؟ کریم بود؟ کوفت بود؟ چی بود؟ ک داشتها... خلاصه اینکه طس ابتکاری که دیروز به خرج دادم بهش گفتیم کنعون... بعد که می خواستیم یادمون بیا اسمش می گفتیم چی بود؟ اون؟ ان؟ آها... کنعان... ای درد بگیرن این ننه باباها با این اسم گذاشتنشون... اینم شد اسم؟ اون؟

* یه عالمه فکر میاد تو ذهنم... یه عالمه جمله با هم شروع میشه و تموم میشه و دوباره شروع میشه و من وقتی میرسم به نوشتن اولین کلمه لالمون یگرفتم و همه چیز از ذهنم رفته... شاید ننویسم... شاید یه مدت طولانی ننویسم... شاید دیگه هیچوقت ننویسم... چه باورت بشه و چه باورت نشه...

+ نوشته شده در 16:44 توسط بانو تلخون
شنبه دوازدهم خرداد 1386
* اجالتن یا عجالتن قالب اقلیما را به همون کفن پوشه سابق بر می گردانیم تا ببینیم چه می شود... و ملت دست از سر کچلمان بر می دارند یا نه!!!! با کلی معذرت از مینولی...

* یعنی به اندازهء رفتن تا شیر پلا و برگشتن کوفته شده بدنم!!! رانندگی که نکردم، کشتی گرفتم با این ماشینه... اینقدر که فرمونش سفته و کلاژش سفته و دنده اش سفته!!!!

* این پرشین بلاگ باز بازی در آورده و ما را به مدیریتمان راه نمی دهد تا قالبمان را سر و سامان دهیم... فعلن همین جوری سر کنید...

+ نوشته شده در 11:25 توسط بانو تلخون
جمعه یازدهم خرداد 1386
* یاه یاه یاه... چه حالی میده ماچین سوالی!!! از چهار بعد از ظهر تا همین الان!!! البته که اعصابمو این رفیق جان و گل آقا به فاکه فنا دادند!!! رسمن دیوانه ام کردن... اه اه اه... خلاصه که ما حالشو بردیم... ولی جونه تو اینجوری نمیشه... به ماهی گفتم به اون دوستش که با ماچینه خوده آدم رالی آموزش میده بگه که بیاد یکی دو جلسه باهام کار کنه... دیگه اینقد هم دست و دلم نمی لرزه باسه نیم کلاژ!!!

خیلی نامرده... بش میگم اون آقاهه که پارسال می گفتی رو میشه بگی بیادتعلیمم بده... میگه آره ولی یه خورده بش اعتمادی نیست.. باید حتمن همراه داشته باشی... میگم خب من که هیچکی رو ندارم... فقط خواهرم هست که اونم فک نکنم فایده داشته باشه...

یعنی تو بیا باهام!!!! نفهمه خر!!!

میگه نه همون خوبه... دیگه اینقدرا هم وضعش خراب نیست... برات پیداش می کنم!!!

بیشعور... الاغ... گاو... نفهم... خیلی خری... خب خودت بیا باهام دیگه نامرد...

* پرسپولیس باخت نه؟ باخت چیه؟ اینجوری که من شنیدم رید!!!

* من آدمایی رو که دوستم دارن خیلی مسقره می بینم... و از ادمایی که عاشقم میشن متنفرم... باسه همینه که اولیا رو تحقیر میکنم... دومیارو هم تحقیر می کنم و هم نمی تونم باسه یه لحظه تحمل کنم و ببینم...

خب این یعنی من حالم از خودم به هم می خوره... یا اینکه من خیلی آدمه حال به هم زنی هستم... یا اینکه هر دو... یا اینکه روانم پریشه پریش است... یا اینکه دچاره خیلی بیماری های مزخرفی هستم... یا اینکه خیلی چیزهای دیگه...

* باسه دیدن کامنت دونیه اقلیما یا کل صفحه رو یه سلکت کنین و ببینین کامنت دونی رو یا اونجایی که نوشته نویسنده فلانی... خی؟ زیرش یه خورده موس رو تکون تکون بدین میبینین کامنت دونی رو...

در دسته احداثه هنوز... طفلک مینایی کلی زحمت کشیده... من شرمنده ام خیلی بسیار به شدت تا!!!! آبجی پا بده جبران کنیم...

+ نوشته شده در 22:36 توسط بانو تلخون
جمعه یازدهم خرداد 1386
* خب به سلامتی این ترم هم تموم شد... فقط مونده امتحاناش... البته همچین به سلامتیه به سلامتی هم تموم نشد...

نمی دونم چرا هر دانشگاهی که ما می ریم آمار مرگ و میر توش میره بالا!!! فک کنم من و رفیق جان با عزراییل قرار داد بستیم!!! کاشان که بودیم ماهی نبود که روی بورد یه اعلامیهء جدید نزنن!!!! بدترینش هم اون سه تا پسرای نساجی بودن که توی یه تصادف تو جادهء نطنز مردن... هیچوقت یادم نمیره...

اینجا هم همین شده... پارسال که پنج تا از بچه ها توی یه تصادف تو راهه دانشگاه مردن و یه دختری هم از گردن به پایین فلج شد... امسال هم این پسره که کوهنورد بوده... بعد از چهار ماه جسدشو پیدا کردن!!! یعنی وارده دانشگاه که میشی از در و دیوار اعلامیه و تسلیت نامه و پارچهء سیاه و اینا می باره... افسردگی گرفتیم... یه اتفاقه دیگه هم افتاده... بی تفاوت شدیم... اینقدر که مردن عادی شده برامون با هر اسمه تازه ای میگیم: ا... اینم مرد؟ من فلانجا دیده بودمش.. تو فلان کلاس هم کلاسی بودیم...

* دیروز به رفیق جان می گفتم اگه یه بار سهیل رو ببینم حتمن میرم باهاش حرف میزنم... حتمن میرم جلو و میگم سلام... منو یادت هست؟

همیشه وقتی از گرمسار برمی گردیم توی متروی ترمینال جنوب چشمم پی کسی میگرده... فکر می کنم که شاید همین الان بیاد که بره کاشان... یا روی پله برقی های متروی میرداماد... بالا که میرم به
آدمایی که میان پایین نگاه می کنم و دنبال کسی می گردم... به رفیق جان میگم اگر توی همچین موقعیتی ببینمش می دوم دنبالش... می دوم تا برسم بهش... صداش می کنم... مطمئن باش...

* این هایده داره منو دیوونه می کنه ها!!! بهش بگین اینجوری نخونه!!!

* رفیق جان داره میاد اینجا باسه ناهار... مامانم هم شب میاد...

* این نیمولی چرا باسه اقلیما کامنت نمیذاره دیگه؟ باید حتمن گوشش رو بپیچونم؟ دهه!!!!

* دلم ماشین می خواد... یعنی سوییچشو کجا گذاشته نامرد؟

+ نوشته شده در 12:32 توسط بانو تلخون
پنجشنبه دهم خرداد 1386
نیگا مینایی چی بلام فلستاده!!!! تازه الان داره با هزار مصیبت قالبه اقلیما رو هم برام درست می کنه!!!! من شرمنده... ما شرمساری ، تشکر و امتنان خود را می مالیم به لپتان!!!!

* امروز رفتم مخه یکی از بچه خر خونها رو که دست بر قضا پسر خوبیه زدم که سی دی تمام تمریناشو فردا بیاره برام که خیرات کنم!!!! یکی دیگه از بچه های کلاسمون اومده بود باستاده بود کنارمون هی بهش می گفت علی هر چی می خوای الان بگو این از فردا دیگه سلامت رو هم جواب نمیده!!!! خلاصه از این دو تا هی نمک ریختن از منه طفلکی هم هی سرخ و سفید شدن و لعنت فرستادن به رفیق جان که منو تنها گذاشته بود و نیومده بود دانشگاه و من به تنهایی باید بار سنگینه گناهانه جفتمونو به دوش بکشم!!!! بیچاره ها راست می گفتن... خیلی خودمونو چس می کنیم... معمولن تا طرف با دماغ نره تو چشممون نمی بینیمش و بالطبع سلام و علیک هم نداریم با کسی!!!! در رابطه با همین لج در آر بودنه ما دوتا و البته کم شعوریمان تا امروز فکر می کنم فقط با سه نفر از بچه های کلاس سلام و علیک داریم و بقیه جزوه آجر های دانشگاه و سنگفرش ، درخت و حتی میز و صندلی محسوب می شوند... امروز یکی از همین هم کلاسی های دکوری که کلن با رفقایش بسیار بسیار سر خودشان معطل هستند و دقیقن از کونه همان فیلی افتاده اند که ما افتاده ایم ما را بی کس گیر آورد و یک پشت پا نثار قدوم مبارک ما کرد که نزدیک بود با دماغ پخشه زمین شویم!!!! عذرخواهیه بعدیش هم هیچ از خباثتش کم نکرد... من می دونم عمدی زد!!!! کره خر!!!! تا آخره کلاس هم خودشو لک لک داشتند کر و کر می خندیدند... نامردا!!!!

جملهء معترضه: لک لک اسمه اون یکی هم کلاسیمونه که با این یکی دوسته!!!! و هر چی آتیش است از گوره گور به گوره همین جناب بلند می شود!!!!

* هیچکس میگه:اینجا تهرانه یعنی شهری که هر چی که توش می بینی باعثه تحریکه... تحریک روحت تا تو آشغالدونی... می فهمی تو هم آدم نیستی یه آشغالی... اینجا همه گرگن می خوای باشی مثه بره؟ بذا چش و گوشت رو وا کنم من یه ذره... اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش... خبری از گل و بستنیه چوبی نیستش... اینجا جنگله بخور تا خورده نشی... اینجا نصف عقده ایین نصف وحشی...

تو از کدومایی؟ عقده ای یا وحشی؟

* نگفتم دیروز رفتم گوشامو سولاخ کردم؟ نه نگفتم... آقا عجب چیزه گندیه... این ملت چطور میرن لب و پلک و ناف و انور و اونور و زبون و اینای خودشونو سولاخ می کنن؟

منم بچه پررو و مغزه خر خورده و از همه جا بی خبر گیر دادم که همین الان باید هر گوشمو دوتا سولاخ کنم!!!! خلاصه نتیجهء کار این شد که یکی از گوشام دو تا سولاخ داره الان و اون یکی یه دونه... چون جنابه دکتر نتونست اون یکی رو هم عینه این یکی در بیاره و در نتیجه سولاخ دومیه جا نمی شد!!! حالا قرار شده که چند روز صبر کنم تا اون یه دونه اییه بسته بشه بعد برم دو تا سولاخش کنم!!!! بگو آبت نبود، نونت نبود؟ این قرتی بازیات چی بود؟

+ نوشته شده در 0:53 توسط