تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
* فردا ما را به ضرب و زوره دگنک از این حال و هوای رخوت ناک و خواب آلودهء تابستانی پرت می کنند به آغوشه خار داره دانشگاه... اون هم چه ساعتی؟ پنجه صبح... به این میگن چی؟؟؟ زندگیه سگی...

* به ضرب دگنک را از تو یاد گرفته ام و خوشم می آید هی اینور و آنور تکرارش کنم... چه حوصله ای دارم بعد از سه سال نه؟؟؟

* مینایی جوابه اس ام اسه ما را نمی دهد...

* دلم می خواد یهو انصراف بدم از این رشتهء تخیلیم... بعد هم همونجوری یهو غیبم بزنه... بعد برم یه جایی تو مایه های همین تایباده خودمون... یا هر گورستونه دیگه ای که کثافت و بدبختی ازش بباره... برم اونجا فعالیت های خیریه کنم... مثلن به بچه ها درس بدم... یا تو درمونگاه کار کنم... یا یه غلطی بکنم دیگه... فک کنم اونجوری حالم به هم نخوره از خودم و این زندگی ای که دارم... یعنی فک کنم اونقد کثافت زیاد بشه جلوی چشمم که دیگه کثافته زندگی خودم به چشمم نیاد...

* واقعن احساس می کنم دیگه نمی تونم... احساس می کنم زندگیم بر باد رفته... شایدم بر آب!!!! احساس می کنم هیچ کاری از دستم برای خودم بر نمیاد... بذار بشینم یه خورده باسه خودم گریه کنم...

* این روزا راجع به کارگاه های داستان نویسی فکر می کنم و حرص می خورم... یکی بیاد گوش من رو بپیچونه و با لقد پرتم کنه برم یکی از این کارگاه ها بالاخره... آخه چی چیه این موضوع اینقد پیچیده است که من هی می شینم با خودم حساب کتاب می کنم و آخرش یه راهی برای پشت گوش انداختنش پیدا می کنم؟ اصلن کسی که در برخورد با زندگیش اینقد بی جربزه و ترسوئه بی جا می کنه دست به قلم ببره... عمرن دیگه نمی نویسم تا وختی یه تغییر درست و حسابی تو زندگیم ندم... عمرن نمی نویسم...

*یک نکتهء بی ربط... می دونین از هر هزار نفر توی این مملکته گل و بلبلمون یک و نیم نفر به ایدز مبتلان؟ و می دونین طبق هشداره یو ان ایدز در آستانهء اپیدمیه ایدز قرار داریم؟

* این فیلمه پاداشه سکوته مازیار میری چطوریه؟ خوبه به نظرتون؟ من قطعهء گمشده رو ازش دیدم سالها پیش که فیلمه خوبی بود... به آهستگی رو هم دیدم که خوب نبود به نظرم... اینو نمی دونم برم ببینم؟؟؟برم نبینم؟؟؟ نرم ببینم؟؟؟ نرم نبینم؟؟؟

* نظراتم راجع به بازیه به طور قطع افتضاحه ایران حوالیه ساعته چهار می تونین بخونین!!!! :)))

* به سلامتی گویا سنتوری رف رو هوا... اونوخت تو این موقعیت از من انتظار دارین مودب باشم و نگم مادر به خطاها؟؟؟؟

* چیزه... یه توصیه می خوام بهتون بکنم در مورده پاستیل... همونطور که می دونین من در این زمینه به شدت کارشناس و صاحب نظرم... توصیه می کنم که پاستیل های هاریبو رو نخرین... چون به شدت کیفیتشون پایین اومده و مزهء گندی پیدا کردن... اغلب هم تاریخ مصرفشون گذشته... وزارت بهداشته خودمون هم پروانهء بهداشتشو باطل کرده و خلاصه همه جوره اخ و پیف شده این هاریبو... به جاش این پاستیل ترکی های جدید رو بخورین که خیلی خوشمزه اس... اسمش هست:پامیر و مدل های مختلفی داره...

* حالا که افتادم رو دوره توصیه یه توصیهء دیگه هم دارم اونم خوندنه این وبلاگه که فیلمای خوبی معرفی می کنه و اطلاعاته کاملی میده در مورده فیلم ها...

* یه سایته خوبه عکاسی می خوام... یعنی یه سایتی که عکسای خوبی داشته باشه... هر کی سراغ داره آدرس بذاره... تنکس ا لات!!!!

* راستش رو بخوای داریم خوب بازی می کنیم و این کره ای ها انگشت کوچیکهء این علی آقای کریمیه ما هم نمیشن... به جانه خودم ما می تونیم این تیم رو ببریم... همین جوری خودش با پای خودش رفته تو قوطی یه کوچولو هم که ما فشار بیاریم بهش راحت گل می خوره...

یه اعترافی بکنم!!! در راستای روحیات پروانه ای و لطیف و این حرفای خودمان هر وخت این تیمه لامصبه فوتبالمان خوب بازی می کند ما اشکمان در می آید... به صورت کاملن مکانیزه ها!!!! مثلن دقایقه پایانیه نیمهئ اول که علی اقا اون دریبله محشر رو زد و بهدش توپ از دسته این خطیبیه شاسکول رسید به میتیه مهدوی کیا و اون شوته بسیار زیبا رو زد که حیف که خورد به دفاع و رفت کرنر ما اشکمان در آمد!!!!  :)))

* قیافهء این قلعه نوعیه گور به گوری هم دیدن داره وختی داور بهش تذکر میده!!! عینه این بچه ها مربیه حریف رو نشون میده میگه چرا به اون هیچی نمیگی؟؟ به مرگه خودم اگه دروغ بگم... این دفه خوب نیگا کن...

* همین الان نیمهء دوم وقت اضافه شروع شد و من این نوید رو میدم به جهانیان که اگه تو این نیمه بردیم که هیچ... اگر نه برسیم به پنالتیا شک نکنین که مستقیمن همین امشب بروبچ باید برگردن تهران... امکان نداره تو پنالتی از پسه کره بر بیایم اونم بااین دروازبانه شوتی که داریم...

* جون من حال می کنی چه می کنه این علی کریمی؟ شرف نذاشته باسشون...

* من مردهء این تعویض های مربیمونم... هاشمیان رو برمیداره عنایتی رو میذاره به جاش... جنازهء هاشمیان هم می ارزه به شیش تا عنایتی و خطیبی روی هم!!!!

+ نوشته شده در 11:9 توسط بانو تلخون
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
* اول اینو بخونین ششتون حال بیاد :

که از پشت یک حالی بهش می دهند،
یا حواسش به پشتش است که مسیر را گم می کند،
و یا هردو، که هم مسیر را گم می کند،
هم یک حالی بهش می دهند.
* دوم اینکه من خیلی وخته دلم می خواد برم کچل کنم... یهنی نه که نباشم ها... خیلی ساله که من اصولن موهام یه چیزی تو مایه های سه سانتیه!!!! ـ یعنی از یه سانتی بلند تر ـ ولی دوست دارم برم با ماشین کله امو بزنم ببینم چه شکلی میشه... می دونم میشم عینه میمون ها... ولی خب دوس دارم... کلن می دونی من تریپ اجق وجق حال میکنم!!! یعنی یه بلایی بالاخره باید سره خودم در بیارم که از این ریخت و قیلفهء مهمولی دربیام... ممکنه حالم بهتر بشه اونوخت... ممکنه هم همچنان حالم قاطی خوکدونی بمونه... سگیه سگی...
* این فرزاد حسنی چه کرد امشب... یعنی تتمهء حال بهم خوردگی من از این بشر هم برطرف شد... کلن جدیدنا داره خوشم میاد ازش... امشب هم که دیگه فقط دوس داشتم بپرم برم صدا و سیما ماچش کنم... این سردار رادانه بی آبروی بی شرف رو خوب نشوند سره جاش... لذت بردم... اینقد که نزدیکه سکته کنم الان از خوشی... فردا هم ادامه اشه... ببینین حتمن برنامهء فوق العاده رو... البته اگه امشب یه گوشمالیه درست و حسابی ندن فری رو...
خداوکیلی توی وقاحت رو دست نداره این رادان... مدل صحبت کردنشو دیدی؟ دقیقن از موضع قدرت و با بی ادبیه تمام صحبت می کنه... تهدید رو تو تک تکه کلماتش و اجزای صورتش می تونی ببینی... ولی ایول فرزاد... دمت گرم... خیلی حال کردم... خیلی...
* چیزه... فیلمه خیلی دور خیلی نزدیک رو دیشب صد فیلم پخش کرد... فیلمه خوبیه... امشب هم تکرارشه... دیدن داره... هی دارم افسوس میخورم چرا نرفتم تو سینما ببینمش... فیلمیه که باسه پردهء بزرگ ساخته شده... نه باسه صفحهء تلویزیون...
* خلاصه از ما گفتن... یهو دیدی فردا صب بلند شدم ماشین رو انداختم به کله ام... بعد عینه این پسرا دو تا خط هم انداختم بالای گوشم دیگه شدم اخره خفن خولی!!!! خداییشا... چی میشه مگه... فوقش یه خورده ای زشت تر میشم از اینی که هستم... آسمون که به زمین نمیاد... خاطر خواهام هم که صف نکشیدن بگم می پرن!!!! فقط ممکنه ننه ام ازخونه پرتم کنه بیرون که اونم در نوعه خودش می تونه تجربهء خنده داری بشه...
* بعد فک کن با همون کله از فرداش باید برم دانشگاه... چه شایعاتی که در نمیاد خواهر...
* ما کاشان که بودیم یه دختری بود از بچه های معماری توی خوابگاه که خب سلام علیک داشتیم باهاش... به اسم نرگس... ایشون یه خورده ای می شنگیدن و خب یه خورده ای مگسان شایعه دور و برشان وز وز می کردند... کلن من یه جملهء قصار دارم در مورده بروبچسه معماری که بارها اثبات شده و خودتون حدس بزنین چیه اینجا جاش نیس بگم... بعد این خانومه نرگس خانوم یه بابایی داشت که نظامی بود و خیلی خیلی سخت گیر... یهو این خانوم یه هفته غیبت کرد و از هفتهء بعد با کلهء تراشیده تشریف آورد دانشگاه... همه می گفتن باباش همچین کاری کردی و خلاصه بازاره شایعات داغ بود و داغتر هم شد... هنوزم که هنوزه این کاشانی نرگس رو به همبن اسم یاد می کنن که اون دختره که باباش کچلش کرد و ولشون کنی با آب و تاب هم حدسیاته خودشون رو در مورده اینکه چیکار کرده بوده که باباش همچین کاری رو کرده بیان می کنن... نظره منو بخوای اون بابا رو باید بذارن بیخه دیوار و تیربارونش کنن!!! کثافت پست... اصلن به چه حقی همچین کاری کرده؟ زندگیه خودش بوده... هر کاری دوست داشته میتونسته انجام بده به اون مرتیکه چه ربطی داشته... البته حیف که کسی نظره منو در این رابطه نمی پرسه...
اینو گفتم که بگم احتمالن از همون ساعتی که پامو بذارم دانشگاه همچین شایعاتی به سرعت شروع به وزوز می کنن دوروبرم... با وجودی که بسیار بسیار ادمه کله خری هستم و نه که بدم بیاد ها... نه... ولی خب هیشکی رو اونقدری آدم حساب نمی کنم که باهاش تیک بزنم و این صوبتا... و کلن منظورم اینه که از بیخ شایه خیز نیستم!!!
بعد می دونی خیلی حال می کنم چیکار کنم؟ اینکه بگم شیمی درمانی دارم می کنم!!! آقا خنده است ها... اینا هم که دیگه به ریمل هم گیر میدن دمه دانشگاه.. ما هم مجبوریم عینه میت بریم سره کلاس... حوصله هم نداریم تو هزار و یک سوراخ بچپیم و خودمون رو بزک دوزک کنیم... بذار با یک تیر دو نشان بزنیم و هم از شره شایعات خلاص شیم و هم از شره آرایشات!!!! موافقی؟؟ بزن قدش...
* سنتوری از چهارشمبه اکران میشه... علاوه بر همهء جاذبه هایی که دیدنه این فیلم رو واجب می کنه ـ اصلن کارگردانیه مهرجویی خودش یعنی واجب کفایی ( یعنی همونی که اگه مردی و زنده شدی واجبه) ـ  یه جذابیت خاص داره باسه من این فیلم... اونم بازیه سیامک خواهانی تو این فیلمه.. ایشون همون ویلونیسه گروهه آریان هستند که اون موقعی که همهء دختر مخترا تو کفه ممد گلی بودن ما با ایشون نرد عشق می باختیم خلاصه خاطر خواشونیم بد جوری... توی سنتوری نقشه پررنگی داره و از قرار رقیبه بهرام رادانه تو تور کردن گلی جون... و البته بلکه گلی مغزه خر خورده باشه بهرام رو ترجیح بده به ایشون ـ که حدس می زنم به اجبار فیلمنامه نویس خورده باشه ـ!!!
* ببین برادره من این سام درخشانی هر پشتکی هم بزنه از نظره من بازیگر نیست... اصلن ریختو قیافشو می بینم می خوام بزنم هر چی دمه دستمه خورد و خمیر کنم... کی به این گفته بازیگره؟ کی بهش نقش میده اصلن؟ بعد یارو ادعاش هم ؟ونه فلک رو پاره کرده که به من یه نقشه خوب بدین حتمن سیمرغ می گیرم... ولش کنن اسکار رو هم صاحاب میشه... اینو به بهانهء این سریاله آشغاله سالهای برف و بنفشه گفتم... واقعن نمی دونم خانومه اسکندریه جوانتر برای چی توی همچین سریاله دره پیتی بازی کرد... حیف اونهمه زیبایی که این دختر داره...
* کسی نمی دونه من این یکی دو روزه چی خوردم که اینقد لات شدم؟ حرف زدنو تو رو خدا... یکی کانالو عوض کنه!!!!
* این هم یک پست شبانه باسه اینکه حالشو ببرین اوله صبحی... به من میگن یک بلاگره وظیفه شناس و مسئول در برابره مخاطب!!! :))))
 * خب حالا باندراس... شما یه چیزی گفتی ما هم یه چیزی گفتیم... سخ نگیر...
+ نوشته شده در 1:0 توسط بانو تلخون
شنبه سی ام تیر 1386
* همین اوله ماجرا چون خیلی کامنت های گهر باری برام گذاشته بودین بر خودم واجب می دونم که جوابتونو بدم... اولندش که نیمولی خان عمرن امضا نمیدم به تو یکی!!! یعنی بری فضا هم بهت امضا نمیدم!!! چه رسد به تقدیم... خودت می ری از کتاب فروشی چند جلدی از کتاب های منو ابتیاع می کنی و با هزار اشک و آه و افسوس و دریغ و اینا یاده این روزایی می افتی که منه طفلکی رو اینهمه اذیت کردی و آخرش هم هیچ بعید نیست کارت به خودکشی بکشه... چون بالاخره تو هم انسانی و احساس داری و گاهی هم وجدانت به جنب و جوش در میاد... اون وخت شاید برای هفته یا چهلمت قدم رنجه کردم و اومدم بالا سرت و بعد همینطور هی که دوربینا فلاش می زنن و هی را به را عکس می گیرن و فیلم میگیرن و صدای زاری و اینا بلنده من خیلی شیک عینکم و برمیدارم از چشمم ـ عینک دودیا ـ و نم اشکمو می گیرم و دوباره عینکمو می ذارم سره جاش... سعی هم می کنم که دسمالمو در نیارم فین کنم چون زشته و تو عکس مسقره میشه... شاید هم به خاطره فیلمایی که بهم دادی دوبار عینکمو بردارم و نمه اشکمو بگیرم... ولی خب تو زیاد روش حساب نکن... نمی تونم قول بدم... باید با مدیر برنامه هام صحبت کنم در موردش!!! :))))

بعدش باندراس جان درسته که ما خدمته آنتونیوتون خیلی ارادت داریم و دوسش میداریم و این صوبتا ولی دلیل نمیشه شما چایی نخورده پسرخاله شی و به درفشانی های من بگی چرتو پرت!!! این افاضاتی که از من اینجا می خونید خیلی خیلی باره معنایی دارن و شما باید سالها تلمذ کنید و بعدش سالها گوشه نشینی اختیار کنید و بعدش سالها... نمی دونم دیگه... خیلی سختی ها باید بکشی تا پی به مغز سخن من ببری!!! :))))

تازه من تقریبن دو ساعت یه بار آپ می کنم!!! حالا گیریم که هی به دمه نوشته ام یه چیزه جدید اضافه می کنم!!! یعنی هی بر پاراگرافها می افزایم!!!

بعدش آنی خانوم من جدن می ترسم مجبور شم کنسل کنم سبلان رو... یک به همون دلیله کور کچلی ای که گفتم و دو به دلیله اینکه از اوله مرداد این سگای هار باز طرح دارن و می ترسم پاچه مونو بگیرن... بعد هم آخه فک کن... چهار نفریم فقط... مسقره نیس؟ بذاریمش یه وختی که هم اینقد گیر بازار نباشه و هم تعدادمون بیشتر باشه بهتر نیست؟ بیشتر خوش نمی گذره؟ :((((

* خب ما دلمان برای مینی تنگ شده است! :(((

* اه... گندش بزنن این دانشگاه رو... وختی میری یه جور اذیت میشی وقتی نمیری یه جوره دیگه... نمره هامونم ندادن هنوز... البته این دهقانیانه الکترومغناطیس که عادتشه ، پارسال نمره های ریاضی مهندسی مونو اوله شهریور داد!!!!

هر شب کابوسه دانشگاه رو می بینم.. هی خواب می بینم تو این جادهه سرگردونم و از این ماشین به اون ماشین و هوا هم لامصب گرم!!! اینقد هم اتفاقاته مسقرهء اعصاب خورد کن تو خوابام می افته که عینه دیوونه ها از خواب بیدار میشم!!!! خلاصه که گندش بزنن... زندگی نذاشته باسمون... همش هم استرسه این سالی رو که میاد دارم... با حساب کتابایی که ما کردیم باید بیست سه چهار واحدی بگیریم هر ترم و هیچی هم جای افتادن و حذف نداریم... و تازه یه شیش هفت واحدی می مونه باسه تابستونه آینده... یک جورهایی دهانه مبارکمان را مورده عنایت قرار می دهیم به دسته خودمان نه؟؟؟ بعد حالا ارشد رو کجای دلم بذارم؟ :(((((

*خب در مورده جلسهء کارنامه که دوستان درخواست کرده بودن بیشتر صوبت کنم باید بگم که جمعه همهء مفاخره ادبیه ایران جمع بود و از حافظ و سعدی گرفته تا آقای صالحی و البته آقای چایچی که مهمون بودن و من تا به همون روز هیچی ازش نخونده بودم... البته خب ما کی با شیم با آقای صالحی شوخی کنیم... ولی باقیه دوستان زیاد به دل نگیرن... آقای حافظ که اسم کاملشون هست حافظ موسوی که نشسته بودن سمت راست تریبون و در واقع صاب مجلس بودن و کلشون کچل بود با موهای خاکستری در برخی نواحی و یک سیبیله خوشگله روشنفکری... از این سیبیل چپیا یعنی... سیبیل چپی هم اگه نمی دونی چه شکلیه خب به من مربوط نیست... بعد سمت چپ تریبون که یعنی مهمانانه گرامی نشسته بودن و یکی دو تا از دوستای خوده چایچی بودن و انتظار ندارین که من بشناسمشون؟ اسم یکیشون که یه آقای گامبالوی موبلنده سبزه بود رضا حیرانی بود اینو یادمه فقط... که وسطه پرسش و پاسخ یه دفاعه جانانه از چایچی و کاراش کرد... خودش هم شعر نخوند... بعد خب بالای تریبون هم خوده چایچی نشسته بود و خیلی بد اخلاق و اخمو و اینا شعراشو می خوند... به نظره من حوصلهء هیشکدوممونو نداشت و به نظر دوستانه شاعرمون خیلی استرس داشت... خلاصه که اوایله برنامه هر کلمه ای که می گفت یه نیگا به آقای حافظ می کرد و تایید می گرفت... یه جوری که آدم به نظرش میومد آقای حافظ قبل از ایشون رو بفرسته بالای تریبون حسابی گوشش رو پیچونده... ولی بعد از یه خورده ای که گذشت آقای سید علی صالحی تشریف آوردن و نشستن رو به روی ایشون و هی در تحسین و تایید شعرایی که ایشون می خوند سر تکون دادن و گویا همین کار باعث شد که استرسش برطرف بشه و خب شعر شو بخونه دیگه...

بعد که شعر خونیش تموم شد قرار شد بروبچس شاعر اگر سوالی دارن بپرسن... یه اقایی بود اونجا به اسمه می خوش  خب خیلی اسمه بامزه اییه و اصلن وختی کسی اسمش می خوش باشه چاره ای نداره جز اینکه شاعر بشه... ایشون هم خب گویا پیرو همین اجبار شاعر شده بودن و کلی هم صاحب نظر می دونستن خودشونو و کلن هر چی نظر میدادن بقیه ایشون برعکسش رو عقیده داشت و مثلن همه متفق القول می گفتن که شعره اقای چایچی پر از تصویره ایشون عقیده داشت که جونه داداش عمرن اگه یه دونه عسک هم تو شعره ایشون به کار رفته باشه... خلاصه نزدیک بود پاشه بره پشته تیریبون این چایچیه طفلکی رو بزنه که آقای حافظ اعماله قدرت کرد و یه جورایی بهش گفت درتو بذار بینیم بابا!!!! و البته مگر از رو می رفت این آقای می خوش؟؟؟

بعدش آنتراک دادن رفتیم شربت خوردیم و شیرینی... بعدش برگشتیم و شاعرانه جوان شعرهاشونو خوندن و همین دیگه... یه آقایی به اسمه سعدی گل بیانی مجری بود که هی می گفت خانومه فلانی آقای بهمانی بیاین شعرتون بخونین ـ تصدیق می فرمایید که آدم وختی اسمش سعدی باشه سرنوشت محتومش اینه که شاعر بشه... مخصوصن اگه فامیلش هم گلبیانی باشه ـ بعد در کماله خباثت گفتش که می خوش اسمه خانوماس دیگه؟ خانومه می خوشه نمی دونم چی چی بیان شعرشونو بخونن!!!! بعد تو حالا قیافهء میخوش جان رو تصور کن با شیش من ریش و سیبیل و دو متر قد و خلاصه آخره بچه شوش!!! در اینجا جنابه حافظ یک چشم غره ای عنایت کردند به جنابه سعدی و ایشون هم تا آخره ماجرا  یه خط در میون عذر خواهی می کرد از طرف... بعد یارو که اینقد دم از تفاوت  و این حرفا می زد و کلن اعتقاد داشت شعر به هر جون کندنی هست باید متفاوت باشه یه شعر خوند که کلن بهتر بود نخونه!!! چه اعتماد به نفسی دارن این ملت من موندم!!! خدا وکیلی تا مرد شعرشو نخونده باشد... عیب و هنرش نهفته باشد!!! شعر نمی خوندی لااقل حالا که اینهمه افاضهء فیض کرده بود... می ذاشتی همه تو کف بمونن تو چه لعبتی هستی...

هیچی دیگه... یه خانومی هم بود به اسمه سبا پاکدل که ما قبلن تر ها با ایشون به طریقهء وبلاگی دوست و رفیق بودیم ولی نمی دونستیم چه شکلین که ایشون هم تشریف داشتن و شعر خوندن و ما هم به روی خودمان نیاوردیم که می شناسیم ایشان را!!!

در بین شعر خونده این شاعرانه جوان هم که خب گفتم دیگه اتفاقاته بامزه ای افتاد... مثلن یه خانومه که اصلن جوان نبود پاشد رفت شعرشو بخونه خیلی شیک و خیلی تو حس و اینا بعد دمه تریبون عینه این فیلما پاش گیر کرد به سیم و نزدیک بود بخوره زمین!!!! راجع به ژست ها هم که قبلن صحبت کردم...

هنرنمایی بنفشه جون رو هم که قبلن تعریفشو کردم که خیلی شیک و سنگین و خونسرد پاشد رفت شعرشو خوند... چون قبلش بنفشه هی شوخی می کرد که خواستم برم بالا مثلن اینکارو می کنم و اونکارو می کنم و اینا من منتظر بودم وختی میره اون بالا خودش خنده اش بگیره یا یه همچین چیزی که زهی خیاله باطل!!!!

بعدش هم خب تموم شد برنامه دیگه... چی بگم دیگه؟

* امروز جلسهء گروهه آیینه است و افشین زنگ زده که پاشو بیا حتمن... من هم از قبل قصد داشتم برم ولی الان می بینم نه حسش هست... نه حوصله اش هست... بعد هم گیر داده که کاراتو بردار بیار بخون اونجا!!! منم که یعنی سرم بره همچین کاری نمی کنم!!! فک کنننننننننننن!!! بعد می ترسم پاشم برم اونجا این افشین مسقره بازی دربیاره و بخواد داد سخن بده در مورده من و توهماتش راجع به اینکه من واقعن خری هستم باسه خودم رو با بقیه هم در میون بذاره و خلاصه حسابی مضحکه بشویم آن وسط!!! اگر توی الاغ بودی با تو می رفتم و هیچ هم مهم نبود چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد...

جلسه اشون ساعته چهار و نیمه... خیابونه فلسطین... فک نکنم برم...

یه دروغ دبنگی هم سر هم کردم باسه افشین!!! گفتم اگر مجبور نشدم برم دانشگاه حتمن میام!!! فک کننننننننن!!!

* دیشب سینما چهار یه فیلم از ال پاچینو پخش کرد... در جستجوی ریچارد سوم... یه فیلمه مستند بود... خیلی فوق العاده بود... خیلی... از دستتون رفته اگه ندیدین...

* پرشین هم درست شد... هوررررررررررررررررررا!!!

* نه گویا سکته ای شده پرشین... میره و برمیگرده!!! تو کماست هنو...

* تصدیق می فرمایید که همون جلسهء کارنامه بس بود برای این ماهمان نه؟ حالا ماهه دیگه میرم آیینه... دیر که نمیشه... می ترسم سردیم کنه پشت سر هم!!!!

* آقای نیمولی جدن ها... این وبلاگه تو فقط باز نمیشه... به جونه خودم پرشین فهمیده تو چه خیانت پیشه ای هستی پرتت کرده بیرون از سیستم... توی لینکای من فقط و فقط لینکه توئه که باز نمیشه!!! بقیهء پرشینی ها همه درستن... برو خودت امتحان کن!!! همینه دیگه... سزای خیانتت همینه!!!!

* ببین جناب باندراس اصلن حال نمی کنم باهات این مدلیا... یهو دیدی پرت شدی همون قاطی باقالیا که بودی... با رفقای ما درست تا کن... گنده دماغ و اینا هم نداریم ما دوروبرمون... اینایی که می بینی اینجا همگی حقه آب و گل دارن و احترامشون بر همگان واجبه... اللخصوص جناب نیمولی خانه عظما که ما همه جوره چاکرخواشونیم و از این صوبتا... اصلن هم خوش نداریم کسی به ایشون یا هر شونه دیگه ای که اسم رفیق روشه اینجا توهین کنه... گفتم که از همین الان حجت بر شما تمام شده باشد...

* ما هم اساعه یک بسته پاستیل کوسه را نوشه جان کرده ایم و بسیار بسیار خوش خوشانمان است... تازه قبلش هم دو تا از این کرم کاراملای آماده خورده بودم... ناهار یعنی همین دیگه... چیه هی گوشت و برنج و اینا می خوری؟ یه خورده فانتزی زندگی کن...

* سودابه ظهر اس ام اس داده بهم که میای؟ منم براش نوشتم هان؟ بعد زنگ زد بهم که ببخشید اشتباه اس ام اس داده بودم بهت ولی خب می خواستم به توام زنگ بزنم... یه کاری هست تو شرکت فلان ما داریم میریم... اگر نیرو خواست تو رو هم بگم.. ما هم از خدا خواسته گفتیم بعله... حالا احتمالن یه چند روزی برویم سره کار... بعد تو فکر کن... ساعتی هشتصد تومن... آخه به کارگرای ساختمونی هم که فقط فرغون می برن خالی می کنن بیشتر از این میدن!!!

سودابه از بروبچسیه که تو ایران خودرو باهاشون آشنا شدم!

* سبلان کنسل شد...

* دوشمبه و چهارشمبه باید برم دانشگاه...

* می خوام برم چار پنج تا فیلم بخرم... جایی رو سراغ نداری از این دی وی دی های چند لبه برام بزنه؟ از اینایی که مثلن پنج تا فیلم رو تو یه دی وی دی می زنن برات؟ به صرفه تره تا باسه هر سی دی حداقل دو و نیم بسلفی...

* ببین من همه جوره صدای نامجو رو ترجیح میدم به صدای خیلیا... مثلن یکیش محمد اصفهانی... خب حالا درسته که من اصولن خوشم نمی یومد از محمد اصفهانی ولی خب دلیل نمیشه که... این شعره هس نامجو خونده... درد مشترک... دیروز تو تی وی اصفهانی هم داشت می خوند... رسمن یه جاهاییش به جیغ جیغ می افتاد... خب مادر جون نخون تو که نمی تونی... نمی دونم حالا اون شعره اینو برداشته خونده یا این شعره اونو... به هر حال که اصفهانی رید تو شعر... بازم به همین نامجوی عزیزه خودمان...

* در آخر اینکه ما وصیت می کنیم شما را به فیلم دیدن... مخصوصن سینما رفتن... و البته کتاب خواندن... در حاله حاضر از نفس کشیدن هم واجب تر است این دو فعالیت... به جونه خودم میرین جهنم اگه نرین سینما و کتاب نخونین... حالا ببینین کی گفتم... میرین بخشه بی فرهنگه جهنم هم...

+ نوشته شده در 11:59 توسط بانو تلخون
جمعه بیست و نهم تیر 1386
* این نمره های کوفتیه ماشین و الکترومغتاطیسه ما رو چرا نمیدن؟؟؟؟ حتمن باید خشونت به خرج بدم؟ بعدش به نظرتون از اوله مرداد کلاسا شروع میشه؟ یعنی منی که دوشمبه و چهار شمبه کلاس دارم باید برم هفتهء دیگه دانشگاه؟ یعنی اونوخت چهارشمبه از دانشگاه بیام خونه و از خونه برم آزادی و اردبیل و سبلان؟ درسته این آخه؟

* من هیچ حرفی راجع به تیم ملی فوتباله ایران ندارم... مرده شور همشونو ببرن جز اون چن تایی که دوس دارم از جمله علی آقای کریمی که سروره... جواد خانه نکونام که خیلی خوبه... آندوی با مزه که من یه بار تو بازار قائم دیدمش داشت باسه دوس دخترش روسری می خرید!!!! به جونه خودم... اون موقع هم تو ابومسلم بازی می کرد و یکی دو نفر دیگه که الانه یادم نی... دیروز هم بازی رو ندیدم تا چشه هر چی فوتبالیه در بیاد... آخه این لکهء ننگ رو هم میشه بهش گفت تیم ملی؟

* صبح که از خواب بیدار شدم دیدم او اس ام اس زده... نوشته بود تولدمه امروز... یه جشن کوچولو گرفتم... جونه بچت بیا...

منم خب می دونید دیگه بچه ندارم... باسه همین هم جوابشو ندادم... ولی ثمرهء این جفت پا پریدن های گاه و بیگاهش وسطه زندگیه بی خیالیه ما این بود که ظهر خواب دیدم شده سرمربیه تیم ملی!!! بعد من بازم تحویلش نمی گیرم!!! تازه یه پژو هم خریده بود!!! فک کنماین تو خوابه من به این معنا بود که آقاجان هرجونی بکنی همینه که هس!!!

* خوابه خیلی با حال بود... من سره تمرینه پرسپولیس بودم بعد داشتم با حمید استیلی کلی گپ میزدم که چه خبر و برنامه هاتون چیه و اینا... بعد دنیزلی خیلی شیک و با حال اومد سره تمرین منم جیغ و داد و خوشحالی و اینا که ایول آقا مصطفی برگشت... فک کنم حتی ماچ هم کردم استیلی رو به مناسبته اینکه شعور به خرج دادن و دنیزلی رو برگردوندن!!!! هر جور صلاح میدین مربیه تیم ملی تو پاراگرافه بالا رو بچپونین تو این سناریوهه!!! :))))

* خب همینه که هس... من که نمی تونم هر بار آقا از زوره بیکاری یاده من می افته و بنای گریه زاری رو میذاره و به هزار و یک روش منو تحته فشار میذاره که باز ببینمش... هزار دفعه هم که روی یه موضوع فکر نمی کنن و تصمیم نمی گیرن... من نمی تونم با این آدم سر کنم... حالا هر قدر هم که می خوای فک کن من آدمه مزخرفیم... نمی تونم عزیزه من... تمام.

* چرا این تی ویه ما یه فیلمه درس حسابی پخش نمی کنه؟ حوضلم سر رفت.. الان داره بچه های طلاق رو پخش می کنه که من چون اعتقاد دارم خانومه درخشنده فیلمسازه مزخرفیه نیگاش نمی کنم... شاید فردا تکرارشو دیدم...

* بابا من هر چی پول داشتم خرج شد... من اصلن سبلان نمیام!!! :(((

* یر شب هم یه داد و بیداده حسابی کردم... یه کاره همهء این کور کچلا هوسه سبلان زده به سرشون... مرده شور برده ها... فک کن عمه هه از اونور میخواد با شوورش و پسراش بیاد... باباهه از اینور... منم کلی داد بیداد کردم که همتون می تمرگین تو خونه هاتون تا من برم و برگردم... یعنی یکی تونو ببینم اونجا پرتش می کنم پایین!!!! والله!!! اب خوش نباید از گلوی ما پایین بره از دسته اینا... به قرآن نمیام اگه اینا بخوان بیان... فک کن اونجا راحت باسه خودمون داریم لهو و لعب میکنیم یهو باباهه بیاد خرمونو از پشت بچسبه!!! اونم با کی... با پسرخالهء گرامی که سالهاست نوره چشمه آقامه!!!! بعد یهو آقام می فهمه که ایشون نه تنها همون آدمیه که تو این مدت فکر می کرده.. بلکه از اون بدتر... با دخترش هم هم دانشگاهیه!!!! می خندیما... نه امیر؟؟؟؟

* دیدی تا این نیمولی یه پسته پر محتوای مهندسی زد پرشین بلاگ رف رو هوا... به نظرم می خواستن هیشکی دستش به اطلاعاتی که نیمولی در معرض دید قرار داده بود نرسه!!! والا قبلش که از این خبرا نبود...

* یه جمله تو فیلمه روزه سوم این پوریا پورسرخ میگه که عجیب تو ذهنم حک شده... میگه داشتیم زندگیمونو می کردیما...

همین...

*چیزه... شرمنده ها... می خوام یکی از ترس هام رو اینجا بگم... خیلی احمقانه اسن ولی خب چیکار کنم... من متاسفانه یا خوشبختانه زندگیه حماقت باری دارم... همیشه از این می ترسم که یه جونوری چیزی توی تنم خونه کرده باشه... مثلن چه می دونم یه حشره رفته باشه تو مغزم بعد اونجا الان پره کرمای ریز ریز باشه که وول میخورن تو هم... یا یه هزار پا توی گلوم باشه... خلاصه از اینجور جوونورا دیگه... خیلی ترسناکه... ممکنه به نظره تو خنده دار بیاد ولی گاهی واقعن فکر کردن بهش اعصابمو به هم میریزه... بعد امشب اخبار یه آقاهه رو نشون داد که تو سرش یه کرمه حشره خونه کردم بود... فک کننننننننننننننننن... خیلی حالم بد شد... همیشه دوست داشتم برم خودمو با یه دستگاهه درست و حسابی ای نیگا کنم ببینم جدن چیزی توی سر و کله و بدنم هس یا نیس... چجور دستگاهی رو پیشنهاد می کنین؟ این آقای پالپ فیکشن قبلنا هی تز می داد راجع به دستگاه های مختلفا... برم ازش بپرسم!!!!

* یاهو سیصد و شصت به نظرم چیزه مزخرفیه... همینه که دیگه نمیرم سر وقتش...

* نه جدی چرا نمره های مارو نمیدن؟

* شب بخیر...

+ نوشته شده در 0:49 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
* پرشین بلاگ که خدارو شکر همچنان توی کماست و ما موندیم و همین چار تا وبلاگه پیزوره بلاگفا!!! و البته بروبچزه بلاگ اسپات و دات کامی که آدرس هاشون رو یادمه... خداوکیلی هرچی وبلاگه کار درسته توی پرشینه...

*به سلامتی ما دیروز رفتیم کارنامه و چند ساعتی هوای ادبی تنفس کردیم! قسمته خیلی خیلی خیلی خوبش دیدنه سید علی صالحی بود...

من کلن تو این جور جلسه های رسمی که باید صاف بشینی و حرف نزنی و گوش بدی و تریپ روشنفکره هنر دوست باشی و اگر مردی هم خمیازه نکشی به طرز بیمارگونه ای خوابم می گیره... البته خب جلسهء دیروز خیلی خوب بود و خیلی کم خوابم گرفت... انصافن شعر های خوبی هم شنیدم... ولی یکی دو تا از کارا واقعن خنده دار بودن... نمی دونم این چه دردیه که من همیشه جذب جزییات میشم... یعنی مثلن توجهم به این جلب میشه که این خانومه مثلن ژستش چرا اینجوریه... پاهاش رو چرا اینجوری روی هم گذاشته یا این آقاهه که کچله چرا موهاش منگول منگوله و حالا چن تا منگول داره؟ خلاصه دارم میگم که زیاد روی قضاوته من حساب نکنین چون نصفه بیشتره جلسه داشتم تو سر و شکل و ادا اطواره آدما غور می کردم... خب البته بهتون اطمینان می دم که اغلب مواقع جزییات جذابیت بیشتری دارن...

چن تا سوژهء توپ دارم الان باسه نوشتن! :))))

* خانومه بهار خانوم و خانومه بنفشه خانوم بسیار بسیار ما را شرمندهء خودشان کردند و ما از همین جا می گوییم که خیلی دوستشان داریم و از این حرف ها... کی باشه از خجالتتون در بیایم خانوما...

شعر خوندنه بنفشه از همهء خانوما بهتر بود و از اکثر قریب به اتفاق آقایون و اینو منبابه پارتی بازی و اینا نمیگم... چون هر خانومی که بلند می شد بره شعر بخونه اول که یه چن دیقه ای باید تق تقه کفشاشو می شنیدی... بعد باید با ترس و لرز از اون سکوهه می رفت بالا و تلو تلو می خورد... بعد می نشست و سرخ و سفید می شد... بعد دستشو میذاشت رو گونه اش یا زیره چونه اش یا بالاخره یه جایی که تریپ شاعرانگی و این حرفا درست بشه... بعد هم با یه صدای خیلی مهربان جون و اینا شعرشو می خوند... بنفشه خیلی محکم و بدونه تق تق پاشد رفت بالا راحت شعرشو خوند و اومد پایین... انصافن هم شعرش خیلی خوب بود...

*  تازه شب هم رفتیم رستورانه مکزیکی!!!! دلتون بسوزه!!!!

* آقای علی آقا به من گفت کارات خوبن فقط دو تا چیز رو اصلن ندارن... شخصیت پردازی و فضا سازی... ما حرفشان را کاملن قبول داریم!

* خب ما برویم دیگر... مهمان آمده برایمان و ما هنوز سلام هم نکرده ایم...

+ نوشته شده در 11:45 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
* دیدی چشم زدیم خودمونو؟ خودمونو که نه پرشین بلاگمونو... این چش شده وسط این هیری ویری دیگه؟ میگه برین چن روز دیگه بیاین... فک کننننننننننننن!!! آدم دردشو به کی بگه؟

* دیشب با گل آقا و رفیقش آیلین رفتیم تا ببینیم جوان های امروزی چطوری لهو و لعب می کنند... چشمتان روز بد نبیند آنقدر خمیازه کشیدم که رسمن دهنم داشت سه چهار برابر می شد... اولش که رفتیم آیلین باسه کاره پتینه و اینایی که انجام میده رنگ و تینر خرید... بعد اینا رو صاف برداشته اورده گذاشته زیره  پای من... منم که ترسو... هی می گفتم این تینره بابا الان آتیش میگیریم!!! بعد خب ما خیلی حسرت به دل بودیم بدانیم این آفتاب افتابی که اینها می گویند چه جور شهر فرنگیست... جایتان خالی هرچه عملهء زیر هجده سال داشت تهران توی همون آفتاب جمع بودند... آفتابه بگن فک کنم خیلی برازنده تر باشه!!! حالا باز به عمله های مذکر... عمله های مونثشان که واقعن به یاد ماندنی بودند... من نمی دونم آدم چطور می تونه همچین کاری با خودش بکنه؟؟؟ واقعن چطور میتونه؟ آس شون هم یه دختره بود که یه چیزی به اسم مانتو پوشیده بود که تشکیل شده بود از یک گونیه چین چینی ـ چین های زیاد ـ که در قسمت کمر با یک کشی چیزی به دو نیمه تبدیل شده بود!!! اوج هنرمندیه این خانوم رو وختی متوجه میشی که من بهت بگم ایشون یه شلوار پوشیده بود با پاچه های خیلی بلند که زیر کفشش کشیده می شد و یه صندل که بند هاش رو پیچیده بود روی پاچه های شلوارش!!!! قذرته خدا!!!

از آنجایی که توی این تهرانه خراب شده تنها جایی که می شود بدون یک سر خره مذکر بروی و دست به شلواره یک سر خره غریبه نشوی که جونه مادرت بیا باسه ما قلیون بگیر کافی شاپ شکلات توی همین آفتابهء خراب شده است ما بالاخره نزوله اجلال کردیم به همانجا و باز هم انگشت حیرت گزیدیم از ریخت و قیافهء این مردمان... یکی دیگه از این موجودات یه چیزی شبیه به گنبد مسجد شیخ لطف الله روی سرش درست کرده بود که من نمی دونم اگر می خواست سرش رو بخارونه دچار چه مصائبی می شد... از اون خنده دار تر اینکه یه عالمه چتری ریخته بود تو صورتش که دقیقن و دقیقن... به جانه خودم... تا روی لب هاش رو پوشونده بود!!! فک کنم فاینال فانتزی زیاد نیگا می کرد... یا از همین کارتون جاپونیای تی ویه خودمون!!!!

خلاصه ما که از فازه اوله تفریحاته جوانانهء اینا خوشمان نیامد... کافی شاپش خیلی خیلی کوچیک بود و همه تو دهنه هم بودن و آدماش هم همه اجق وجق... قلیون هم که خب اینجوری به من نمی چسبه... فقط چیپس و پنیرش خیلی خوب بود... هیچ جای تهران چیپس و پنیر به این خوشمزگی نخورده بودم... حتی از چیپس و پنیرای گامبرون هم بهتر بود...

در فازه دوم اینها ما را برداشتند و بردند جردن... خداوند مرا ببخشاید... تنها چیزی که در این مرحله به ذهنه من می رسید این بود که: خب که چی؟ نه خداییش خب که چی؟ما عقب ماشین باسه خودمان با موبایلمان تخته بازی می کردیم و این دو تا خل و چل هم میمون بازی در می آوردند و کنسرت اجرا می کردند... از آنجایی که بسیار بگیر بگیر بود ما هی این آیلینه نا خلف را قسم میدادیم که جونه مادرت بیا ما رو ببر خونمون و این هم هی می گفت باشه و دوباره می پیچید تو جردن... خلاصه یک جیغ و داد مبسوطی کردیم و مجبورشان کردیم سره خرشان را بگردانند توی ولیعصر... در همین لحظه بود که ما متوجهخ شدیم تمامه دست و بالمان به تینر آغشته شده و هی برای خودمان تصور کردیم که الان اتیش می گریم... الان آتیش میگیریم... تینر را هم حواله دادیم به گل آقا که بگذارد زیر پای خودش... بعد از آنجایی که خلافه ایشان سنگین است مجبور بودیم که هی داد و بیداد کنیم که خاموش کن اون لامصب رو یه ترمز بزنه این آیلین از دستت می افته هممون میریم رو هوا!!! خب گل أقا هم چون خیلی حرف گوش کن است به کارش ادامه داد و ما هم دیگر تصمیم گرفتیم که : به جهنم! نشستیم و هی انواع و اقسام مدل هایی را که ممکن بود آیلین ترمز کند و اون لامصب از دسته ایشان بیفتد و تینر بترکد را برای خودمان تصور کردیم...

خلاصه به زور ساعته یازده ما را رساند خانه و نجات پیدا کردیم... تنها نکتهء قابل تامل دیشب دست فرمونه آیلین بود که نامبر وانه... یعنی اصلن حرف نداره... عالی بود...

این بود لهو لعب ما که هیچ شباهتی به لهو و لعب نداشت!!!

* دیروز شرق یه نقد نوشته بود بر بازیه بازیگرای روز سوم و خب جالب بود که از رو دسته من نوشته بودن نقدشونو!!!! :))))))))))))))

* امروز قرار است با خانومی که دبستانشون بسته شده و خانومی که مادره خودشان می باشند برویم جلسهء کارنامه! خب خوشحالیم دیگر!!!

* دیگر شلوغ بازی در نمی آورم... آه و ناله هم نمی کنم... فقط خوشحال می شوم... فکر می کنم با خودم که: خب... هنوز یاد من هست...

به گمانم یک جورهایی هم اس ام اس های تو مکان سنجنت هستند... البته این تئوریه خیلی خبیثانه ایست... سخت نگیر... این قدر را حق دارم که خبیث باشم...

* حرف خاصی ندارم امروز... یک روز را خب بی افاضات من سر کنید... نمی شود؟؟؟؟ :))))))))))))

+ نوشته شده در 11:2 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
* خب ما دیروز به اتفاق کوله بار تنهاییمان رفتیم سینما!!! روزه سوم... اعتراف می کنم که رفته بودم یه فیلمه مزخرف ببینم و خیالم راحت بشه... نمی گم فیلمه شاهکاری دیدم... یا فیلمی که عالی بود... ولی یه فیلم خوب دیدم... دو تا ایراد اساسی داشت که آخر سر میگم... فعلن می خوام فقط تعریف کنم ازش... جنگ رو خیلی خوب بازسازی کرده بود... خرمشهر و آبادان رو... مردمش رو... مردم منو... خیلی جاها تا مرز انفجار به خودم فشار اوردم که گریه نکنم... چشمام و گلوم هنوز هم درد می کنه... تک تک بازیگراش فوق العاده بودن ـ جز یکی که بعدن میگم ـ با وجودی که اکثرن بازیگران تلویزیونی بودن ولی خیلی خوب از پس نقششون بر اومده بودن و تو هیچ یادت نمی افتاد که این بازیگر مثلن بازیگر دست چندمه فلان سریاله در پیت هم هست...

درسته که من کلن ممکنه یک ماه اونم تو دورانه نوزادی توی آبادان و خرمشهر زندگی کرده باشم و توی سالهای بعد هم دوبار بیشتر نرفته باشم اونجا... اما آبادان شهر منه... خرمشهر شهر منه... شناسنامه ام به اسم آبادانه... وقتی روی در و دیوارش عراقیا نوشتن اومدیم که بمونیم منم مثله بازیگرای فیلم گفتم گه خوریه زیادی... هیچ نمی دونستم اینقدر دلم برای لهجهء اونجا... برای بوی اونجا... برای عینک ریبن... برای دمپایی ابری... برای شوخی های بی حد و مرز مردمش... برای عرب هاش... برای فارس هاش... برای نخل هاش... برای اروندش که هرچی جون بکنن نمی تونن بکننش شط العرب تنگ شده...

آبادان و خرمشهر هنوز همون آبادان و خرمشهر زمان جنگه... یک خرابهء به تمام معنا... با دیوارهایی که سوراخ سوراخن از گلوله و ترکش خمپاره... فکر کنم صرف نمی کنه درستش کنن وقتی اولین دروازهء احتمالی ای که بهش حمله میشه باز هم خرمشهر و آبادانه... چه کاریه نه؟ گوره بابای مردمی که اونجان... بعله من گریه کردم... اگر برای مردمم گریه نکنم پس به چه درد می خوره این چشم ها؟

از محمره و شط العرب گفتنه اون افسرای عراقی هم حاله من یکی واقعن منقلب شد... خرمشهر و اروند ما رو کسی نمی تونه به اسم خودش بکنه... هیچکس... پر از نفرت شدم وقتی دیدم روی در و دیوارا نوشتن جئنا لینبقی... می دونی یعنی چی؟ یعنی اومدیم که بمونیم! همزمان با برزو ارجمند گفتم گه خوریه زیادی!!!!

و اضافه کنم که شک نکنید... بهترین بازیگر مرد ایران در حاله حاضر حامد بهداده... فوق العاده است این آدم... به طرز دیوانه واری بازیگره... خداست بازیش... خدا... نه حتی سر سوزنی کمتر... آبروی سینمای ایرانه این آدم...

پوریا پور سرخ هم بر خلافه تصور همه خیلی خوب نقشش رو بازی می کنه و هیچ ایرادی نمی شه بهش گرفت... نه به لهجه اش و نه به هیچ کدوم از اجزای بازیش... خیلی خوب توی نقشش جا افتاده بود و برای منه تماشاچی که اهله اونجام و آشنام با مردمه اونجا خیلی دلپذیر بود...

اون یکی بازیگره که اسمش یادم نیست و همش یه عینکه ریبن روی چشمش بود هم عالی بود... توی سریاله صاحبدلان نقشه وکیل رو بازی می کرد...

برزو ارجمند البته یه خورده ای می لنگید بازیش... ژست هاش عالی بود... ولی لهجه اش در نیومده بود... ولی نه اونقدر که لطمه بزنه به فیلم...

خب برسیم به نقطه ضعف ها... ضربهء بزرگی که روزه سوم می خوره از بازیه بارانه کوثریه... بر خلاف تصورم که رفته بودم به این امید که هیچی هم که نداشته باشه این فیلم حداقل باران رو داره ـ و حامد بهداد رو ـ لهجه اش رو شماهم دقت کنین می فهمین که زمین تا آسمون فرق می کنه با لهجهء بازیگرای دیگهء فیلم... ما به این مدل حرف زدن میگیم لر ـ فرنگی!!! کلن اداهاش نمی خوند با یه دختر آبادانی که چادر عربی سر میکنه و ناخن هاش رو حنا میذاره... دیالوگ هاش رو هم زیادی تهرونی ادا می کرد و کلن ادا و اطوارش ادا و اطواره یه بچه تهرونی بود!!!

از بازیه باران بدتر هم میشه شعارهایی که از نیمهء دوم فیلم به بعد می چپونن تو دهنه بازیگرایی که تا اون لحظه تماشاچی پذیرفته شون و دوستشون داشته و باهاشون گریه کرده و خندیده... از همین جا به بعد رسمن فیلم بر باد رفته... و این به نظر من بزرگترین خیانته یه فیلمسازه به تماشاگر... یه جور کلاه برداریه... مسخره ترین قسمتش هم اونجاست که توی کانال گیر افتادن تمام شخصیت های اصلی داستان و با بیسیم شروع می کنن به وصیت کردن... یعنی کمدیه محضه... هر چند وصیت هاشون بیشتر ساده دلانه و دوست داشتنیه ولی باز هم به دلیل اینکه در موقعیته نامناسبی ادا میشه شکل کاریکاتور می گیره به خودش...

من نمی فهمم این چه اصراریه اغلب فیلم سازهای سینمای جنگ ما دارن؟ آقاجان تماشاگر شما هم یکی از مردم همین سرزمینه و خودش به چشم دیده جنگ رو... ندیده باشه هم بالاخره یه ننه بابایی کسی رو داشته که براش تعریف کنن... همه هم قبول دارن که قهرمانانه جنگیدیم و دفاع کردیم از خاکمون... دیگه چرا شورش می کنی؟ که بیشتر دل بسوزونی؟ خب هر چی رو تا اون لحظه ساختی که خراب می کنی برادره من... از لحظه ای که شروع می کنی به غلو کردن دیگه تماشاگر باهات همراه نمیشه... و گارد می گیره مقابلت...

تاثیر گذار ترین صحنه های فیلم از نظر من صحنه هاییه که حامد بهداد بازی داره... مخصوصن اونجایی که تفنگ رو گرفته رو به باران و میگه نرو... می زنمت... نرو... فوق العاده است...  همین طور صحنهء آخر فیلم که سمیره فواد رو می کشه... و اون صحنه ای که برادر کوچیکه تیر خورده و با تانک می خوان از روش رد بشن... دست و پا زدنه پوریا وقتی بقیه گرفتنش که نره طرف برادره تا حد مرگ می تونه داغونت کنه... و افتضاح ترین صحنه هم جاییه که توی کانالن... یه جای دیگه هم داره که خیلی مسخره است دیالوگ ها اونجاییه که باران داره با فواد حرف می زنه و بهش می فهمونه که وقتی بمب گذاشته بود توی بازاره خرمشهر دیدتش... دیالوگ هاش جدن مسخره بودن... اونجا که می گفت تو خیلی چیزا رو ندیدی... تو اون بچه هه رو که کیفت رو می خواست بهت برسونه ندیدی... تو اون مادر رو ندیدی... خیلی نمایشی و شعاری و جلف بود به نظر من...

در کل فیلمه بدی نبود... حتی می تونم بگم در نیمهء اول فیلم محشریه... دیدنش رو توصیه می کنم... برین حامد بهداد رو ببینین... پوریا پور سرخ رو ببینین... و دو سه تا بازیگرای دیگه که نقش های فرعی دارن ولی عالین... می ارزه... برین خرمشهر رو ببینین...

* خرمشهر و آبادان و کلن جنوب... استان خوزستان... یه بوی خاصی داره... اگر رفته باشی می دونی که از چی دارم حرف می زنم و اگر نرفته باشی خب هرچی هم من بگم نمی فهمی چی دارم میگم... یه بوی گرم و شور که هیچ جای دیگهء دنیا نمی تونی پیداش کنی... بوی آتیش و بارون در کنار هم... بچه که بودم و از اصفهان با اتوبوس می رفتیم اهواز به محض اینکه وارد خوزستان می شدیم من عینه دیوونه ها از خواب می پریدم... بوی ولایتمون که می خورد بهم اصلن دیگه خواب به چشمم نمیومد... شورانگیزترین تصویری هم که با خودم از بچگی دارم تصویر مشعل های اهوازه... دو تا مشعل بزرگ و بلند کنار هم... برای من دیدن اون دو تا مشعل از دور و توی تارک روشن سپیده معنیش عشق بود... خونه بود... زیر نورش که تمام شهرک نفت رو روشن می کرد تا صبح بازی می کردیم... زیر نورش بزرگ شدیم... از دو سه سال پیش که خاموش کردن مشعل ها رو دیگه نرفتم اهواز... انگار که خونت رو خراب کرده باشن... دلم نمی خواست برم و ببینم نیستن اون دو تا مشعل...

خلاصه خواستم بگم که بعله... اینجوریاست... نمی دونم چی خواستم بگم راستش...

:)))

* این بلاگفا باز به ف.ا.ک رفت نه؟ حالا هی بگین بیا بلاگفا بیا بلاگفا...

+ نوشته شده در 11:19 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
* جدن می خوام بدونم شما که بهترین فوتبال دنیا رو ارائه میدین... شما که بهترین تیمه تورنمنت بودین... شما که لیونل مسی رو دارین... شما که پابلو آیمار رو دارین... چطوری دیشب تونستین به اون فضاحت ببازین؟ اونم به کی؟ به برزیل؟ جدن می خوام بدونم ها!!! یه گل به خودی هم تو کارنامه اتون ثبت شد که حداقل کم نیوورده باشین!!!

من واقعن نمی دونم اون تیمه جنازهء برزیل چطوری دیشب اینقد شاخ شده بود باسه ما؟ و آرژانتینه محبوبه من چطوری تبدیل شده بود به یه تیمه آماتوره دست و پا بسته؟

کوفتتون بشه کوپا آمریکا!!! کوفت!!!

* حرفی داری تو این که آرژانتین بهترین فوتباله دنیا رو داره؟

* من یک نظریه ای دارم که طی اون اثبات می کنم که هر چی بدبختی این تیمه آرژانتینه فعلی میکشه از گوره این پاسارلا بلند میشه و باید هر چه سریعتر این بابا رو بگیرن و به داره مجازات بیاویزن که گند زد به تیمه آرژانتین طی سال هایی که مربیش بود...

خودم هم می دونم که چند سالیه دیگه مربیه آرژانتین نیست... ولی خب ببین چه گندی زده که هنو هیشکی نتونسته جمعش کنه!!!

* ایتالیا رو هم که بردیم و شدیم سومه جوانانه جهان... والیبال رو میگما... اگر هم نصفه این خودشونو تو بازی با روسیه تکون داده بودن دیشب با برزیل بازی می کردیم برای اول و دومی... حیف...

* دچاره وسواس شدم... شروع میکنم به نوشتن... یک صفحه... دو صفحه... اینکه شد عینه بقیه... گندش بزنن... نیمه کاره ول میکنم... چقدر از این نیمه کاره های شبیه به هم داشته باشم خوب است؟

* نه واقعنی... آدمای دور و بره من خیلی عوضی بودن یا خودم؟ این سواله مهمیه و جوابش برام مهمه...

* دیشب با گل آقا رفتیم نخشه هاشو بندازه رو مقوا... بعد برگشتنی یه اتفاقی افتاد که عمرن بگم... فقط اینکه تحملش برای من یه دفعه غیر ممکن شد... قدم هام رو تند کردم و ازش جلو افتادم... هر چی هم صدام کرد نایستادم... چند دیقه ای هم جلوتر از اون رسیدم خونه... مامانم گفت دعواتون شده؟ گفتم نه... چون نشده بود در واقع... بعد دیگه با هم حرف نزدیم... قرار بود تو کارای نخشه کشیش کمکش کنم که دیگه نکردم... ساعت سه اومدم بخوابم و اون هنوز داشت نخشه هاشو می کشید... یه ساعتی خوابیدم و توی خوابم همش داشتم سره خودم داد می زدم که خوب به درک... کمکش می کردی... همین یه شب بود... به تو چه اصلن... خلاصه ساعته چهار از خواب پریدم و خیلی هم اعصابم خورد بود... باز هم نرفتم کمکش کنم... با همهء اینا... نخشه هاشو کشید ولی ماکتش رو وقت نکرد بسازه... من عذاب وجدان دارم ولی واقعن کاری از دستم بر نمیومد... یه چیزایی هست که به هیچ وجه برام قابل قبول نیست... تحملشو ندارم... نمی تونستم کاری بکنم...

* عقاید یک دلقک هم تموم شد... نمی دونم چرا حس می کنم خداحافظ گری کوپره رومن گاری به شدت تحت تاثیر عقاید یک دلقک هاینریش بل بوده... آنارشیسمی که توی هر دوشون موج می زد رو به شدت دوست داشتم... طرز فکر هانسه عقاید یک دلقک و لنیه اسکی بازه خداحافظ گری کوپر رو فوق العاده دوست داشتم... همین طور پروسه ای که توی مغزشون طی میشه تا برسن به یک نتیجه... پروسه ای که جلوی چشم توی خواننده شکل می گیره و بهت اجازه میده بفهمی از کجا نشات گرفته و به کجا داره میره... خلاصه که دوست داشتم عقاید یک دلقک رو... تاثیر گذارترین قسمت هاش برای من اونجاهایی بود که هانس فکر می کرد با خودش که ماری دیگه نمی تونه هیچ کاری توی زندگی جدیدش با شوهرش بکنه بدون اینکه بهش احساس خیانت و ف.ا.ح.ش.گ.ی دست بده... چون قبلن همهء اون کارها رو با هانس تجربه کرده بوده... حتی نمی تونه لولهء خمیر دندون رو فشار بده چون هانس عادت داشته که بشینه و نگاه کنه که چطور لولهئ خمیر دندون رو فشار میده و مسواک میزنه...

یا اینکه اگر از شوهرش بچه دار بشه نمی تونه چیزی تنه بچه هاش بکنه چون قبلن با هانس کلی حرف زده بودن راجع به اینکه چه لباس هایی تنه بچه هاشون می کنن و نمی تونه غذا بده بهشون چون در این مورد هم با هانس حرف زده بوده قبلن...

البته این رو هم اضافه کنم که خداحافظ گاری کوپر یک جورایی جوانانه تر و فارغ بال تر و سبک تر بود... سبک منظورم جلف نیست ها... منظورم اینه که فهمش آسون تر بود و کمتر پیچیده بود... کتاب خوبی بود... وصیت می کنم این کتاب رو هم بخونین...

* فکر کنم وفادار ترین خوانندهء اینجا خودم باشم!!! هر روز چند دفه اینجا رو می خونم!!! از اول تا آخر!!! باورت میشه؟ آخه آدم اینقد بیکار؟ :)))))

* یه اعترافی بکنم تو مایه های انتحار و این حرفا... هیچ می دونستین من سریاله یانگوم رو دوست دارم؟؟؟ خب حالا بدونین... تازه خاله هه رو هم خرش کردم که پول بده براش و در واقع برای خودم سری کامله دی وی دی هاش رو بگیرم... اونم بدون سانسور و با زیر نویس... تازه میرم توی یه وبلاگی هر هفته و پبشا پیش خلاصهء قسمته هفتهء بعدش رو هم می خونم!!! :))))

* ما داریم می رویم ددر تا لحظاتی دیگر ـ دقیقش می شود از ساعت چهار و نیم!!! ـ پایه؟؟؟ نبود؟؟؟

+ نوشته شده در 11:45 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
* این عقاید یک دلقک هم خوب کتابیه ها... گفتم که در جریان باشید... فقط یه خورده ای زیادی آلمانیه... نمی دونم دیگه چجوری بگم... کتابای آلمانی خب یه مشخصه ای دارن که نمی دونم چیه ولی خب خیلی خوب خودشو نشون میده... یعنی ممکن نیست تو نفهمی که داری یه کتاب آلمانی می خونی... حتی اگه همهء داستان توی مثلن اکوادور بگذره بازم تو می فهمی که داری یه کتابه آلمانی می خونی... نمی دونم یه چیزی هست که این آلمانیا همیشه با خودشون دارن و همه جا هم ردش رو باقی می ذارن... خب البته فک می کنم اون چیز همون آلمانی بودنشون باشه دیگه!!!

حاشیه!!!: یک چیزه دیگه اینکه پی بردم این آقای سهیله صاحب وبلاگ عقاید یک دلقک خیلی شبیه هستش به هانس دلقک توی کتاب... قبلنا بارها خونده بودم که چقدر این کتاب رو دوست داره ولی خب الان خودم کشف کردم که علاوه بر دوست داشتن خیلی هم تفاهم داره با هانس!!!

* دیروز کشف کردم که بسیار بسیار خشمگینم... یعنی به حدی که وقتی بهش فکر می کنم همه چیز جلوی چشمم آتیش میگیره و می خوام منفجر بشم... اینقدر زیاده این خشم و اینقدر غیر قابل کنترله که اصلن بهش فکر نمی کنم یعنی ترجیح میدم حتی فکر هم نکنم بهش... جدن گاهی می ترسم که نکنه بزنم کسی رو بکشم... واقعن ازم بر میاد... فکر می کنم مجموعه ای از عوامل باعث این خشم و دیوانگی باشن... من نمی دونم چطوره که ماها تا حالا دیوونه نشدیم؟ طبیعتن هیچ آدمی نباید بتونه این همه فشار و حماقت و کثافت و رذالت رو تحمل کنه... یا باید یه غلطی بکنه در برابرش و یا دیوونه بشه... چطوره که ما هیچ گهی نشدیم این وسط هان؟ سواله برام... یعنی اینقدر گشادیم؟ اینقدر دیگه؟

* سمیرا و شوورش دیروز اومدن خونمون... کلی خندیدیم...

* خیلی حیف شد که والیبالیست هامون باختن... می تونستن ببرن... ست اول فوق العاده بودن... رویایی... نظر منو بخوای به خودشون باختن... خودشون نمی تونستن قبول کنن که روسیه ای رو که هفت بار قهرمان جهان شده رو ببرن و برن فینال با برزیل بازی کنن... براشون بس بود که باسه سوم چهارمی بجنگن...

من عاشق می باشم والیبال را... و معتقدم که هیجان و استرسش به شدت از فوتبال بیشتره... به شدت ها... البته فقط والیبال هایی در این سطح را... وگرنه عمرن بشینم بازیای باشگاهی رو نیگا کنم...

* فوتبالیست هامون هم که امروز بازی دارن... به این نتیجه رسیدم که اگر بتونن چین رو ببرن احتمالن می تونن قهرمان هم بشن... به نظرم سطح مسابقات امسال خیلی پایینه... نمی دونم چرا... در ضمن گند زدن به جام ملتهای آسیا با این میزبانی های تخمی شون... ببخشید ولی دیگه تخیلی جواب نمیداد!!! آخه کجای دنیا یه تورنمنت معتبر رو توی چهار تا کشور همزمان برگزار می کنن؟ گه بگیرن این جهانه سوم رو... جون به جونمون کنن باید برینیم تو همه چی... زرت و زورتمون هم هواست همیشه که ای وای ما رو عقب مونده نگه داشتن.. نه برادره من ما خودمون حال می کنم تو لجن و کثافت غلت بزنیم و غیر از این باشه حالمون بد میشه...

* دیگه همینمون مونده بود که ازبک ها هم تابلو بنویسن که ایرانی برگرد خونه ات... البته فکر می کنم گمشو بوده در اصل!!! واقعن هم بهتره گم شیم و از صفحهء روزگار محو شیم با این تصویری که از خودمون ساختیم... و فکر نکن که منظورم اینه که تصویری که از خودمون ساختیم مطابق بر واقعیت نیست... به شدت حقیقیه این تصویر و به شدت واقعی... بریم بمیریم همه با هم...

* کاملن معلومه چه قدر عصبانیم نه؟

* دیشب این عمهئ دیوانهء ما ساعته دهه شب زنگ زده که بچه ها می خوام یه پسر خوشگل بیارم براتون!!! شهربانو یکی از فامیل های دور ماست که با عمه ام بیشتر رفت و آمد داره و هر وقت میاد تهران حتمن چند روزی خونهء عمه ام مهمون میشه... یکی از دختراش آمریکاست و پسر بزرگش هم دوبی بقیه شون هم دارن میرن یواش یواش... بعد این شهربانو یه پسر کوچیکه دبستانی داره که خیلی خیلی خوشگله... یعنی اونقد که تا حالا چند بار می خواستن بدزدنش... به جونه خودم اگه دروغ بگم... خب ما فک کردیم همین کوچیکه که اسمش رضاست رو می خواد بیاره خونمون... خلاصه چشمت روز بد نبینه... پاشدن اومدن بالا می بینم یه نره خر هم همراشونه!!! با اجازتون محمدشون از دوبی اومده بود عمهء شیرین عقله ما هم ورداشته اینو اورده خونهء ما... حالا به چه منظور بماند... حالا نصفه شبی گیر که بیاین بریم جمشیدیه... ما هم که حسابی حال گیری و اینا... نرفتیم باهاشون و کلی هم ضایعشون کردیم... گل آقا جلوی پسره به عمم می گفت تو واقعن دیوونه ای... این حرفا چی بود می زدی... فک کن جلوی یارو زنگ زده به ما... خل و چل... یادم باشه این دفعه که اومد اصطلاحه دقیقی که برای این کارش هست رو به اطلاعش برسونم...

ولی خب پسره خیلی خوشگل بود!!! :))))

وختی رفتن با گل آقا کلی مسقره بازی در آوردیم... به مامانم هی می گفتیم بابا یارو دوبی داره زندگی می کنه... میریم اونجا فساد!!! :))))

* باید ناهار درست کنم... یه مدته مامانه روغن مایع میگیره و باهاش غذا درست می کنه... به همین دلیل غذاهامون به شدت بی مزه شدن... حالا همهء فوایدش به کنار وقتی به غذا مزهء کاه می ده خب آدم دلش نمی خواد بخوره دیگه... بعدم ولمون کن بابا... گیریم که پنج سال هم کمتر عمر کردی... چی میشه مگه؟ چیزی رو از دست میدی؟ حداقل تو همون مدتی که هستی خوش باش... جونه تو...

* این باباهه هم می خواد بیاد سبلان... نکنه همون روزایی که ما اونجاییم اینم پاشه بیاد ها!!!! من خودمو پرت می کنم پایین... گفته باشم...

* اینو هم خیلی وخته می خوام بگم هی یادم میره... مامانه من از اونجایی که بسیار هنرمنده ، کلی مدرکه فنی حرفه ای داره ـ ربطش رو خودتون پیدا کنین ـ اصفهان که بودیم که آموزشگاه گلدوزی داشت با یکی از دوستاش... ولی اینجا دیگه حوصلهء این کارا رو نداشت... توی قسمت آموزش یه شرکت واردات چرخ کار می کنه... حالا چی می خواستم بگم... فنی حرفه ای با دیپلم خیاطی ای که مامانم داره وام میده!!! اونم تا سقفه ده میلیون... مامانم هم به من گفت که خودت اگر میری دمباله کاراش که من اقدام کنم و برین ماشین بخرین!!! ما هم کلی کیف کرده ایم و این جور حرف ها... ولی خب نمی دونم چرا همون فقط کیف کردیم!!!! خب یکی بزنه پسه کلهء من پاشم برم فنی حرفه ای دیگه... آدم اینقد تنبل؟

* این نیمولی کجاس؟ غیبش زده چند روزیه...

* آقا من خدای سوتیم... فک کن به مامانم بنا به دلایلی گفته بودم که پنجشمبه با ماشینه یکی از بچه ها رفتیم دانشگاه... بعد دیشب نشستم براش تعریف می کنم آره همین دو روز پیش که رفتم دانشگاه تو راه تمام مدت با راننده داشتیم راجع به تصادفاتی که داشتیم حرف می زدیم و من می گفتم اینورم شیکسته اون می گفت اونورش شیکسته... مامانم هم خیلی خونسرد گوش می داد و بعد خیلی شیک گفت مگه نگفتی با ساناز رفتی؟ قیافهء من دیدنی بود... دقیقن انگر یه پرتقاله درسته قورت داده بودم!!! گفتم خب رفتنی با اون رفتم برگشتنی خودم اومدم... اون عجله داشت!!! عینه خنگا!!! نکردم بگم خب اینی که گفتم ماله چند روز پیشش بود!!! دقیقن عینه خنگا!!!

تازه بدتر از اون... بعدش که این پسره و ننه اش و عمه ام رفتن با گل اقا هی مسقره بازی در میوردیم که باید می گفتیم که ببین من برای اینده ام کلی برنامه دارم و من قصد ادامه تحصیل دارم و کلی پلهء ترقی هست که باید طی کنم و اینا بعد گل اقا گفت منم می گفتم این تلخون دو ترم مشروط شده... من باز هم عینه یک دراز گوشه مست جلوی مامانم در حاله هرهره خنده گفتم نامرد من که فقط یه ترم مشروط شدم!!!! خلاصه مامانه هم گیر که مگه تو مشروط شدی؟ حالا بیا و درستش کن...

کلن دیشب نخورده مست بودم گویا... هر چند هیچ وعدهء دیداری نزدیک یا دور نبود...

* تیم ملی هم به زور مساوی کرد... هر چند اون دقایقه آخر رو بد هم بازی نمی کرد و امکان داشت که ببرن حتی بازی رو... من نمی دونم این مرتیکه عنایتی رو باسه چی اصلن میذاره تو زمین؟ مردک بگی یه کاره مثبت کرد تو زمین نکرد... یا اون دروازبانه هپروتیمون که فقط ایستاده بشمره چن تا توپ از خط دروازه رد میشه!!! آخه این وحید طالب لو مگه مرده که اینو بازی میدی الاغ؟ قلعه نوییه الاغ!!!!

+ نوشته شده در 11:36 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و سوم تیر 1386
* این شده عادت هر روزهء من... طرف های نه و نیم از خواب بیدار می شوم... صورتم را شسته و نشسته لباس می پوشم و شال مشکی بلند پولک دوزی شده را می اندازم سرم... کلید را بر می دارم.. موبایل... کیف پول... می روم سر کوچه... از اون سوپره اونور خیابون خوشم نمیاد... یه جوری نیگا میکنن به آدم... گرونفروش هم هستن... از این سوپر اولی هم خوشم نمیاد... اونام همینطور... می رم به سوپر سوم... با دو تا آقا پیره یه سلام علیکه درست و حسابی می کنم... دو سه تا تی تاب بر می دارم و می رسم به قسمته هیجان انگیزه ماجرا... قفسهء پاستیل ها... پاستیل کوسه ای هاش رو خیلی دوست داشتم... دیگه نداره... دندون مصنوعی ها هم خوشمزه ان... اون کرما هم بدک نیست... ولی این دلفینایی که امروز خریدم رو دوس ندارم... بر می گردم خونه...

* حالا می دانم چرا... می خواستم دوستم نداشته باشد... همین...

* دن کامیلو و پسر ناخلف یک شاهکاره واقعی بود... خیلی خیلی لذت بخش بود خوندنش... مخصوصن که مدتها بود کتابی به این گیرایی نخونده بودم... این جووانی گوارسکی یک نابغهء دیوانه است از نظر من... نگاهی که به دنیا دارد به شدت دلپذیر است و برای من غبطه برانگیز... دن کامیلو رو خیلی دوست داشتم... زیر آبی رفتن هایش محشر بود... اصلن همین که کشیشی با خرده شیشه های شیطنت آمیز توی داستان بود خیلی به دل می نشست...  وقتی به تلافیه رعد و برقی که برج کلیسایش را خراب کرده بود شب بعد یک بمب دستی انداخت روی بام سالن خلق که ماله کمونیست های روستا بود و همه فکر کردند باز هم رعد و برق بوده کلی خندیدم... البته خیلی جاهای دیگه از کتاب هم هست که از ته دل می خندونه آدم رو... مسیح رو هم خیلی دوست داشتم... مسیحه خوبی بود... خدا هم توی کتاب خدای خوبیه... پپونه هم که بخش داره و رییسه شاخهء محلیه حزب کمونیست خیلی باور پذیره... کلن تک تک شخصیت ها و تک تک داستانها فوق العاده زیبا و باور پذیر هستن و میشه بهشون فکر کرد! البته خب میشه فکر هم نکرد و فقط لذت برد...

* اسم رو حال کن... آخره ایتالیایی... جووانی گوارسکی...

* نمی دونم این عقاید یک دلقک چه طلسمی داره... هزار و یک دفعه خواسته بودم بخرمش که خب در لحظهء آخر پشیمون شده بودم... بعد الان هم از دیروز تا حالا هزار و یک دفعه خواستم شروع کنم خوندنش رو که باز هم نشده... یه جورایی دافعه داره انگار برای من... یعنی نمی دونم... اون چن تا جملهء اول کتاب منو جذب نمی کنه...

* خب به نظرم بهتر است به آدمی که تازه پا به این دنیا گذاشته و هنوز هیچی را از هیچی تشخیص نمی دهد حداقل یک کاتالوگ بدهند... یعنی منصفانه تر است... فرض کن که داری مثلن رودخونهء آمازون رو با یه قایقه توریستی بالا پایین می کنی... بعد اگر بهت نگن که مثلن تو فلان قسمتی که فلان ساعت می رسیم به اون سمت چپ رودخونه یه منظرهء فوق العاده داره که هیچ جای دیگه نمی تونی ببینیش ، خب تو ممکنه اون منظره رو برای همیشه از دست بدی... و بعد که بفهمی چی شده هیچ کاری از دستت بر نمیاد جز افسوس خوردن... البته فکر می کنم پدر و مادر توی زندگی بچه ها باید نقش کاتالوگ و راهنما رو داشته باشن ولی از اونجایی که پدر مادر های ما خودشون هم زیاد دستگیرشون نشده چه خبره و چی به چیه بالاخره نمیشه گفت صرف بودنشون کافیه...

اینو گفتم که بگم خیلی چیزها بود که من از دست دادم... خیلی وقت ها طرف لم یزرعه آمازون رو نگاه کردم و خیلی وقت ها اصلن رفتم تو کابینم و خوابیدم... هیچکس نبود که بگه اینجال رو نگاه کن و به خاطر بسپار... دیگه برات پیش نمیاد همچین چیزی رو ببینی و تمام عمرت باید همین تصویر رو داشته باشی با خودت پس خوب نگاه کن... به من همیشه مسیر های صعب رو نشون دادن... همیشه بیابون رو نشون دادن... و گفتن که ببین اینجا پر از کفتاره... پر از خاره... باید بجنگی... باید بی هیچ توقعی بجنگی... زندگی تو اینه... جنگ برای چیزی که هیچ مهم نیست می خواهیش یا نمی خواهیش... باید بجنگی...

و این منصفانه نیست... هیچ منصفانه نیست...

* با یاسر که حرف می زدیم گفت تو که اینقد سیاه میبینی دنیا رو چرا خودتو نمی کشی... گفتم خب چون فکر می کنم اومدم تماشا... گفت خب چرا سالن رو ترک نمی کنی وقتی چیزی برای دیدن نیست؟ گفتم چون اینقد به کارگردان احترام می ذارم که تا آخره فیلم بشینم توی سالن و ببینم چیکار کرده...

البته الان که فکر می کنم بیشتر از فیلم به تئاتر شبیهه دنیا... از اون تئاترهایی که تماشاگر هم توشون نقش داره و به بازی می گیرنش...

* نمی دونم چرا این مسلمونا فکر می کنن که هر کی جوره دیگه ای فکر می کنه و احیانن دنیا رو سیاه می بینه باید خودشو بکشه!!! خب بابا جان ممکنه من خیلی سیاه ببینم ولی تن دادم به این بازی و قصد ندارم هر وخت بر خلاف میل من دست دادن بازی رو به هم بزنم... زندگی همینه دیگه... من هم پذیرفتمش... بعد هم سیاه چرا اصلن؟ کلن کی گفته دنیایی که من میبینم و توصیف می کنم سیاهه و دنیایی که تو می بینی و توصیف می کنی سفیده؟

همین که اشراق سهروردی رو نشخوار کنی و هی بگی دنیا از نوره و همه چیز نوره یعنی تو سفید داری می بینی؟ اتفاقن به نظره من اون سیاهی ای که من میبینم خیلی خیلی شرف داره به سفیدی ای که تو داری می بینی... چون حداقل من واقعیت دنیا رو دارم می بینم و باهاش کلنجار می رم ولی تو چی؟ اصلن نمی دونی با چی طرفی چون می ترسی چشمهات رو باز کنی و ببینی از اون نوری که به خودت وعده دادی خبری نیست...

* من معتقدم که پول توی این دنیا حرف اول و آخر رو میزنه و از همه چی هم بهتره... رسمن از همه چی... بدون استثنا... پول همه چیز با خودش میاره... مخصوصن خوشبختی... مخصوصن خوشبختی... باقی هم همش حرف مفته و مصداق دقیق اینکه گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه اخه...

* این بود نیمی از درگیری های ذهنی من در این چند روزه!!! یعنی همون این بود انشای من...

+ نوشته شده در 11:40 توسط بانو تلخون
جمعه بیست و دوم تیر 1386
* خب دیدین که چه بلایی سرم اومد... بعدترش رو ندیدین که کمدی بود واقعن... زنگ زدم به موبایله خانوم عارف نیا که دستم به دامنت چی کار کنم؟ تا چه ساعتی دانشگاهی... اونم میگه تا ظهر... حالا ساعته ده و نیمه با اجازتون ومن باید پرواز کنم به گمونم تا به موقع برسم... میگم خودت نمیتونی یه کاریش بکنی؟ میگه نه پاشو بیا... آژانس گرفتم تا افسریه... هر چی به این یارو میگم اقا من می خوام برم اوله اتوبانه امام رضا... میگه نه تو میخوای بری ترمیناله خاوران... منو برداشته برده اونجا... میگم اینجا نیس میگه چرا هس تو نمی دونی... بذار من از این راننده هه بپرسم برات... پرسیده اونم بهش گفته نه داداش باید بری اینوری که این خانومه میگه... خلاصه اینکه از این... بعد اونجا خب ماشین آمادهء حرکت بود و شانس اوردم که سه تا مسافر داشت  و فقط منتظره من بودن... حالا این یارو مگه گاز می ده؟ همچین دلی دلی باسه خودش می رونه که میخواستم سرمو بکوبم به شیشهء پنجره... برای اینکه مصیبته ما کامل بشه بعد از ایوانکی و وسط برو بیابون ماشین کلن خراب شد و هر چی یارو گاز میداد فایده نداشت... یه نیم ساعتی هم اینجوری معطل شدیم تا عیب و ایرادش بر طرف شد... بالاخره با هزار  بدبختی ساعته یک رسیدم و کارام رو انجام دادم... فک کن اینهمه حرص و جوش خوردن و بدبختی و بدتر از همه پول خرج کردن باسه یک ربع کار!!!

* تو آموزش یه پسره خره منو گرفته بود که سیگنال سیستم با بشاشی بگیرم بهتره به نظرت یا با کمالی؟ گفتم خب بشاشی خوب درس میده و کمالی خوب نمره میده... و فکرمی کنم که فقط هم کلاسه کمالی ظرفیت داشته باشه... بعدش یه ساعت هی پرسیده که این نمره ات چی شد و اون نمره ات چی شد... بعد خب معلوم شد هم کلاسی بودیم تو خیلی از کلاسا و به جانه خودم من حتی یک بار هم ندیده بودم اینو!!! پرسید فیزیک مدرن چی کار کردی ترمه پیش؟ گفتم حذف کردم!!! گفت آره استاد یه دفعه که اومدین دمه کلاس پرسید اینا دیگه چرا نمیان و میانترم هم ندادن و اینا...  ـ ما با استاده یه خورده مشکل پیدا کردیم و حذف کردیم درسو ـ پرسیدم شما چی کار کردی گفت من نوزده شدم!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد هی هر چی نمره پرسیدم ازش که اینو چی شدی اون چی شدی باز همش در همین حدود بود... کلی خاک ریختم تو سر و کلهء خودم!!!

* کتاب دن کامیلو و پسر نا خلف بسیار بسیار کتاب فوق العاده ایه و کلی دارم حال می کنم باهاش... به شدت توصیه می شود که بخوانید... حالا تموم که شد بیشتر میگم ازش...

* خشایار دعوتم کرده بود کنسرت... جمعه شب دانشگاهه هنر... گفتم نمی تونم بیام... حوصله نداشتم...از اون مواقعیه که دلم می خواد فقط ولم کنن به حاله خودمو در عینه حال ولم نکنن به حاله خودم... یعنی خب اگر یکی بیاد با پس گردنی منو از خونه بکشونه بیرون خب خیلی خوشحال میشم ولی اگر نیاد هم یا یه جوره دیگه بیاد هم از خونه پامو نمی ذارم بیرون و خب فکر نمی کنم مشکل خاصی هم برام پیش بیاد!!!

* یک عالم حرفای مهم و فلسفی و سرنوشت ساز و اینا دارم که الان یادم نیس... یادم اومد میگم خدمتتون...

+ نوشته شده در 1:34 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
سیگنال سیستم افتادم!!! به سلامتی... الان هم نمی دونم چه خاکی به سر بریزم؟ پاشم همین الان برم دانشگاه ببینم می شه چیکار کرد؟ پنجشمبه است فک کنم زود برن خونه!!! باید محاسبات عددی رو حذف کنم به جاش سیگنال بگیرم...

:((((

+ نوشته شده در 10:22 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
* این کیمیا خاتون نوشتهء خانومه سعیده قدسی را دوست نمی داشتم... گفتم که بدانید...

خب عزیزه من وقتی نمیتونی راست و حسینی نظرت و نتیجهء تحقیقاتت رو کتاب کنی بهتره اصلن بی خیالش بشی... یا یه چیزی بنویسی اونطور که دوست داری و نیگه داری تو کتابخونهء شخصیت اصلن... چی انتظار داشتیم و چی ازآب دراومد... جدای از زبانی که جناب عالی ـ خانوم قدسی ـ به کار برده بودید و من اصلن نپسندیدم و به نظرم کمی خام و کودکانه اومد و همین طور ابطال کلامی که به شدت آزارم داد و خلاصه عیب و ایراد های دیگه ای کهمیتونم بعدن خصوصی خدمتتون بگم خیلی خیلی بدم اومد ازاینکه اینقدر - به گمان من ـ ترس خورده و به شدت محافظه کار نوشته بودید در ارتباط با مولانا و شمس... خداییش از این بیشتر که میگی به زور کیمیا خاتون رو دادن به شمس و این پیرمرد هم بعده یک دورهء حالی به هولی بی خیال کیمیا خاتونی که عاشقه پسر کوچیکهء مولانا و برادر ناتنیش بود شد و گیر داد که این یارو برادره چرا هی میاد و میره و حق نداری بری از خونه بیرون و ننه و داداشات رو ببینی و این صوبتا و بعد هم زده دختره رو نفله کرده و گردنشو شکسته از زوره غیرت... اونوخت بازم الهی قربونت برم شمس عزیزم و من تورو بخشیدم و تو هم منو ببخش و من و تورو از ازل برای هم شاخته بودن؟ اون چهرهء مهربان جونی هم که از مولانا ساخته بودی حاله من یکی رو به هم زد... کلن من با این آدم یه جورایی خصومت شخصی دارم... حالا هر قدر هم می خواد بزرگ باشه...

* دیروز دمه تندیس بگو کیو دیدم!!! امین زندگانی...  یعنی اون داداش چشم سبزه که دماغشهم عملی نیست... خیلی خیلی قیافشو دوست دارم و تازه سیبیل هم گذاشته بودکه جاداره همین جا شخصن ازش تشکر کنم...

* این یکی کتابه که رسمن رفت تو پاچمون... ببینم بقیه چطورن...

* دیدی ایران برد... البته خب زحمت کشید واقعن!!! ازبکستان بود حریف!!!!

* من والیبال هم خیلی دوست میدارم و این روزها حسابی در بعضی نواحیه استراتژیک عروسی دارم!!! چهار و ربعه امروز صبح... یعنی همین چند ساعت دیگه... مکزیک و آرژانتین بازی دارن... حیف که خوابم میاد... ولی قول میدم فینال اگر آرژانتین و برزیل بودن حتمن بشینم ببینم...

 * کسی نمیاد بریم سینما؟ خیلی وخته نرفتم... روز سوم رو دوست دارم ببینم...

+ نوشته شده در 1:38 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیستم تیر 1386
* ما به سلامتی دیروز دهان خودمان را صاف کردیم و الان یک جنازه هستیم با چشم های پف آلود و بدن کوفته!!! کلی کتاب فروشی گشتیم با سمیرا و شوورش! اول رفتیم یه کتاب فروشی ای که توی کاشونک بود... به خاطره یه آقایی که صاحب کتاب فروشی بود و کرمانشاهی بود و گویا درویش بود تا یه حدودی... و خب مرشد یکی از دوستای یاسر ـ شوور سمیرا ـ بود و اون معرفیش کرده بود... خلاصه خوده جناب شیخ که تشریف نداشتن ولی برادرش و پدرش بودن و ما کلی خوشمان آمد از همه شان... هر چند خب عینه آدم های معمولی بودند ولی آدم های معمولیه خوب! قبلش هم خواهر یاسر که باهاشون اومده بود می خواست یه نیم ساعتی بگرده و بره... منم گفتم بیاین بریم تندیس... این بیچاره رو نمی خواد آوارهء کتابفروشی ها کنین... و خب تندیس رو بالا پایین کردن خودش کاره هیجان انگیزیه... تو اون مغازه هه هس که ظرفای خوشگل خوشگل داره خب؟ همونجا که اسمه مسقره اش هست بیوتی فول هوم و نیمولی عکس سر درش رو یه بار گذاشت تو وبلاگش... داشتیم ظرف می دیدیم و نظر می دادیم و قیمت می پرسیدیم... بعد من خیلی به شوخی و با خنده و مهربون و اینا به خانومه فروشنده گفتم فکر نمی کنین یه خورده ای قیمت هاتون گرونه؟ اقا گفتن این جمله همان و ایشان ما را درسته قهوه ای کردن و قورت دادن همان!!! بی ادب!!! کم مونده بود منو از مغازه پرت کنه بیرون... فک کن!!!! حالاهر چی من هی هیچی نمی گم و می خندم و به شوخی میگیرم زنیکه عینه دیوونه ها بیشتر پاچه می گیره!!! جدن جا خورده بودم که چه مرگته تو بابا!!!

بعد که رفیتم کاشونک... بعد برگشتیم تجریش اون کتاب فروشیه سره قدس که کتابای قدیمی داره... بعد رفتیم دمباله کتابفروشیه زمینه بگردیم که ماله گلی ترقیه ـ شایدم گلی امامی اصلن شایدم لیلی گلستان الان یادم نیس ـ همون که تو فیلمه شب های روشن استاده هی می رفت... که کلی پیاده اون خیابونه دربندی رو رفتیم پایین و پیداش نکردیم و بعد چون قرار بود ببرمشون کتابفروشیه علیم توی شریعتی همون جور هی پیاده رفتیم و رفتیم و رفتیم تا از پل رومی سر در آوردیم!!! یه یهساعتی هم توی علیم خودمان را با کتاب ها خفه کردیم و در آخر ما سه تا کتاب و دو تا سی دی خریدیم!!! کیمیا خاتون رو خیلی وخ بود میخواستم بخرم و پول نداشتم!!! که خریدم... عقاید یک دلقک رو هم به همچنین... دن کامیلو رو هم ایضن!!! سی دی ها هم یکیشون موسیقیه متن پدر خوانده است که من نمی دونم چرا نصفه تاک هاش موسیقیه لاو استوریه!!!! اون یکی هم به تماشای آب های سپیده که خیلی خیلی وخت بود می خواستم بخرم!!! خلاصه که خودمو بیچاره کردم... بعدشم یه ایس پک مهمونشون کردم و باسه اولین بار به جای کارامل آیس پک توت فرنگی گرفتم ببینم چجوریه... کهخب جوره خاصی نبود و همون کارامل خیلی بهتر بود!!! بعدم که خب ما سره سهیل بودیم و رفتیم خونمون.. اون دو تا رو هم ادرس دادم بهشون که چجوری برن خونهئ مادر بزرگه یاسر... ولی خب تا الان خبری ازشون در نرسیده!!!!

* اه اه اه... همون اول که رسیدم خب شروع کردم به سلام علیک و دست و روبوسی... بعد یادم نبود که این یاسر یه خورده از این مسلمون گند هاست!!! اومدم باهاش دست بدم اونم پررو پررو گفت ببخشید من دست نمی دم!!! می خواستم بگیرم خفه اش کنم... خیلی خورد تو ذوقم!!! به سمیرا گفتم مگه نگفتی این آدم شده؟ هنوز که همون الاغیه که بود!!! تا یکی دو ساعت بعدش که اصلن با این شووره مسقره اش حرف نزدم...

* توی علیم یه مجموعه عکس سینمایی بود که خیلی عالی بود... حدود پونزده تا عکس سیاه و سفید از بازیگرای قدیمی و توپه سینما... اینگرید برگمان... جیمز دین... کلارک گیبل... همفری بوگارت... خلاصه هر کیو که فکر کنی... البته جز آل پاچینو!!! بعد به اون اقاهه می گم که ببخشید چرا آل پاچینو نیس تو اینا؟ میگه خب اینا خیلی قدیمی ترن از آل پاچینو... میگم که خب پس چرا تام کروز هست تو اینا؟ میگه خانوم تام کروز خیلی قدیمی تره از آل پاچینو!!! یعنی می خواستم سرمو بکوبم تو دیوار ها!!! ثبت کنید در تاریخ که تام کروز خیلی قدیمی تره از آل پاچینو!!! بعد هم خیلی محکم وایساده سره حرفش و عمرن هم زیره بار نمی ره که اشتباه می کنه...  سمیرا اگه پا در میونی نمی کرد احتمالن یه خون و خونریزی ای راه می افتاد اون وسط!!!!

* دوست داشتم از اون خانوم بد اخلاقه توی علیم بپرسم که شما احیانن همون خانومه سانتی مانتال نیستین؟ ولی خب نپرسیدم...

* خب دعاهای من به ثمر نشست و دیشب که جویای احواله افشین شدیم گفت که مریض شده و سفرش کنسل شده!!! و برای آیینه هست!

* این نمرهء سیگنال سیستم ما رو هنوز وارد نکردن... من چه گلی به سر بگیرم آخر؟ بعد الان چون چارت رو هم ندارم کلی هول و ولا افتاده به جونم که نکنه چون آمارم رو اون ترم افتادم و هنوز نگرفتم محاسبات عددیم هم حذف بشه؟ بعد نکنه سیگنال بیوفتم و این کنترل خطیم هم حذف بشه؟ دارم می میرم رسمن!!! خدایا... یه کاری کن که هیچ کدوم از این گزینه های بالا اتفاق نیوفته!!! :((((

* یاسر دیشب می گفت تو چرا اینقد سیاه می نویسی؟ گفتم خب دنیایی که من می بینم اینجوریه... این شکلیه... گفت یعنی هیچ چیزه خوبی نداره؟ گفتم چرا داره.. ولی خب من ندیدم... میگه مثلن تو صدای یه پرنده رو می شنوی که اواز می خونه خوشت نمیاد؟ میگم خب خیلی وقته نشنیدم راستش رو بخوای... میگه به خورشید نگاه می کنی چی؟ میگم خب اونم خیلی وخته نگاه نکردم... بعد یه ساعتی که گذشتو فکر کرد من یادم رفته بحثمون رو یهو پرسید نظرت راجع به آب چیه؟ گفتم خب بستگی داره پرسید به چی؟ گفتم به اینکه داری توش خفه میشی یا داره از تشنگی نجاتت میده!!! بعد هم گفتم ببین من که می دونم تو چه نتیجه ای می خوای بگیری از این همه... بیخود منتظر نباش جوابی که میخوای از دهن من بیاد بیرون!!!

* گل آقا یه عالمه گواشه رنگی رنگی خریده و الان قراره با هم رنگ بازی کنیم... داره ماکت می سازه و من رنگش می کنم براش!!! :)))

* قرار نیست که از هر چی بقیه خوششون اومده منم خوشم بیاد... راستش رو بگم نمی دونم از این آلبوم چه انتظاری داشتم ـ به تماشای آب های سپید رو میگم ـ ولی خب انتظارمو براورده نکرد... فک کنم منتظر بودم با یه شاهکار مواجه بشم... که خب از نظر من نبود...

* لازم به ذکر است که علیم یک پوستری دارد از پدر خوانده... صحنه ای که مارلون براندو استاده بالای سر مایکل که نشسته روی صندلی... همان جایی از فیلم است که قدرت را به مایکل تفویض می کند و خودش بازنشسته می شود و از صحنه بیرون می رود... بسیار بسیار پوستر زیباییست و در اسرع وقت خریداری خواهد شد...

* من چقدر این آل پاچینو را دوست داشته باشم خوب است؟ آ