* به ضرب دگنک را از تو یاد گرفته ام و خوشم می آید هی اینور و آنور تکرارش کنم... چه حوصله ای دارم بعد از سه سال نه؟؟؟
* مینایی جوابه اس ام اسه ما را نمی دهد...
* دلم می خواد یهو انصراف بدم از این رشتهء تخیلیم... بعد هم همونجوری یهو غیبم بزنه... بعد برم یه جایی تو مایه های همین تایباده خودمون... یا هر گورستونه دیگه ای که کثافت و بدبختی ازش بباره... برم اونجا فعالیت های خیریه کنم... مثلن به بچه ها درس بدم... یا تو درمونگاه کار کنم... یا یه غلطی بکنم دیگه... فک کنم اونجوری حالم به هم نخوره از خودم و این زندگی ای که دارم... یعنی فک کنم اونقد کثافت زیاد بشه جلوی چشمم که دیگه کثافته زندگی خودم به چشمم نیاد...
* واقعن احساس می کنم دیگه نمی تونم... احساس می کنم زندگیم بر باد رفته... شایدم بر آب!!!! احساس می کنم هیچ کاری از دستم برای خودم بر نمیاد... بذار بشینم یه خورده باسه خودم گریه کنم...
* این روزا راجع به کارگاه های داستان نویسی فکر می کنم و حرص می خورم... یکی بیاد گوش من رو بپیچونه و با لقد پرتم کنه برم یکی از این کارگاه ها بالاخره... آخه چی چیه این موضوع اینقد پیچیده است که من هی می شینم با خودم حساب کتاب می کنم و آخرش یه راهی برای پشت گوش انداختنش پیدا می کنم؟ اصلن کسی که در برخورد با زندگیش اینقد بی جربزه و ترسوئه بی جا می کنه دست به قلم ببره... عمرن دیگه نمی نویسم تا وختی یه تغییر درست و حسابی تو زندگیم ندم... عمرن نمی نویسم...
*یک نکتهء بی ربط... می دونین از هر هزار نفر توی این مملکته گل و بلبلمون یک و نیم نفر به ایدز مبتلان؟ و می دونین طبق هشداره یو ان ایدز در آستانهء اپیدمیه ایدز قرار داریم؟
* این فیلمه پاداشه سکوته مازیار میری چطوریه؟ خوبه به نظرتون؟ من قطعهء گمشده رو ازش دیدم سالها پیش که فیلمه خوبی بود... به آهستگی رو هم دیدم که خوب نبود به نظرم... اینو نمی دونم برم ببینم؟؟؟برم نبینم؟؟؟ نرم ببینم؟؟؟ نرم نبینم؟؟؟
* نظراتم راجع به بازیه به طور قطع افتضاحه ایران حوالیه ساعته چهار می تونین بخونین!!!! :)))
* به سلامتی گویا سنتوری رف رو هوا... اونوخت تو این موقعیت از من انتظار دارین مودب باشم و نگم مادر به خطاها؟؟؟؟
* چیزه... یه توصیه می خوام بهتون بکنم در مورده پاستیل... همونطور که می دونین من در این زمینه به شدت کارشناس و صاحب نظرم... توصیه می کنم که پاستیل های هاریبو رو نخرین... چون به شدت کیفیتشون پایین اومده و مزهء گندی پیدا کردن... اغلب هم تاریخ مصرفشون گذشته... وزارت بهداشته خودمون هم پروانهء بهداشتشو باطل کرده و خلاصه همه جوره اخ و پیف شده این هاریبو... به جاش این پاستیل ترکی های جدید رو بخورین که خیلی خوشمزه اس... اسمش هست:پامیر و مدل های مختلفی داره...
* حالا که افتادم رو دوره توصیه یه توصیهء دیگه هم دارم اونم خوندنه این وبلاگه که فیلمای خوبی معرفی می کنه و اطلاعاته کاملی میده در مورده فیلم ها...
* یه سایته خوبه عکاسی می خوام... یعنی یه سایتی که عکسای خوبی داشته باشه... هر کی سراغ داره آدرس بذاره... تنکس ا لات!!!!
* راستش رو بخوای داریم خوب بازی می کنیم و این کره ای ها انگشت کوچیکهء این علی آقای کریمیه ما هم نمیشن... به جانه خودم ما می تونیم این تیم رو ببریم... همین جوری خودش با پای خودش رفته تو قوطی یه کوچولو هم که ما فشار بیاریم بهش راحت گل می خوره...
یه اعترافی بکنم!!! در راستای روحیات پروانه ای و لطیف و این حرفای خودمان هر وخت این تیمه لامصبه فوتبالمان خوب بازی می کند ما اشکمان در می آید... به صورت کاملن مکانیزه ها!!!! مثلن دقایقه پایانیه نیمهئ اول که علی اقا اون دریبله محشر رو زد و بهدش توپ از دسته این خطیبیه شاسکول رسید به میتیه مهدوی کیا و اون شوته بسیار زیبا رو زد که حیف که خورد به دفاع و رفت کرنر ما اشکمان در آمد!!!! :)))
* قیافهء این قلعه نوعیه گور به گوری هم دیدن داره وختی داور بهش تذکر میده!!! عینه این بچه ها مربیه حریف رو نشون میده میگه چرا به اون هیچی نمیگی؟؟ به مرگه خودم اگه دروغ بگم... این دفه خوب نیگا کن...
* همین الان نیمهء دوم وقت اضافه شروع شد و من این نوید رو میدم به جهانیان که اگه تو این نیمه بردیم که هیچ... اگر نه برسیم به پنالتیا شک نکنین که مستقیمن همین امشب بروبچ باید برگردن تهران... امکان نداره تو پنالتی از پسه کره بر بیایم اونم بااین دروازبانه شوتی که داریم...
* جون من حال می کنی چه می کنه این علی کریمی؟ شرف نذاشته باسشون...
* من مردهء این تعویض های مربیمونم... هاشمیان رو برمیداره عنایتی رو میذاره به جاش... جنازهء هاشمیان هم می ارزه به شیش تا عنایتی و خطیبی روی هم!!!!
بعدش باندراس جان درسته که ما خدمته آنتونیوتون خیلی ارادت داریم و دوسش میداریم و این صوبتا ولی دلیل نمیشه شما چایی نخورده پسرخاله شی و به درفشانی های من بگی چرتو پرت!!! این افاضاتی که از من اینجا می خونید خیلی خیلی باره معنایی دارن و شما باید سالها تلمذ کنید و بعدش سالها گوشه نشینی اختیار کنید و بعدش سالها... نمی دونم دیگه... خیلی سختی ها باید بکشی تا پی به مغز سخن من ببری!!! :))))
تازه من تقریبن دو ساعت یه بار آپ می کنم!!! حالا گیریم که هی به دمه نوشته ام یه چیزه جدید اضافه می کنم!!! یعنی هی بر پاراگرافها می افزایم!!!
بعدش آنی خانوم من جدن می ترسم مجبور شم کنسل کنم سبلان رو... یک به همون دلیله کور کچلی ای که گفتم و دو به دلیله اینکه از اوله مرداد این سگای هار باز طرح دارن و می ترسم پاچه مونو بگیرن... بعد هم آخه فک کن... چهار نفریم فقط... مسقره نیس؟ بذاریمش یه وختی که هم اینقد گیر بازار نباشه و هم تعدادمون بیشتر باشه بهتر نیست؟ بیشتر خوش نمی گذره؟ :((((
* خب ما دلمان برای مینی تنگ شده است! :(((
* اه... گندش بزنن این دانشگاه رو... وختی میری یه جور اذیت میشی وقتی نمیری یه جوره دیگه... نمره هامونم ندادن هنوز... البته این دهقانیانه الکترومغناطیس که عادتشه ، پارسال نمره های ریاضی مهندسی مونو اوله شهریور داد!!!!
هر شب کابوسه دانشگاه رو می بینم.. هی خواب می بینم تو این جادهه سرگردونم و از این ماشین به اون ماشین و هوا هم لامصب گرم!!! اینقد هم اتفاقاته مسقرهء اعصاب خورد کن تو خوابام می افته که عینه دیوونه ها از خواب بیدار میشم!!!! خلاصه که گندش بزنن... زندگی نذاشته باسمون... همش هم استرسه این سالی رو که میاد دارم... با حساب کتابایی که ما کردیم باید بیست سه چهار واحدی بگیریم هر ترم و هیچی هم جای افتادن و حذف نداریم... و تازه یه شیش هفت واحدی می مونه باسه تابستونه آینده... یک جورهایی دهانه مبارکمان را مورده عنایت قرار می دهیم به دسته خودمان نه؟؟؟ بعد حالا ارشد رو کجای دلم بذارم؟ :(((((
*خب در مورده جلسهء کارنامه که دوستان درخواست کرده بودن بیشتر صوبت کنم باید بگم که جمعه همهء مفاخره ادبیه ایران جمع بود و از حافظ و سعدی گرفته تا آقای صالحی و البته آقای چایچی که مهمون بودن و من تا به همون روز هیچی ازش نخونده بودم... البته خب ما کی با شیم با آقای صالحی شوخی کنیم... ولی باقیه دوستان زیاد به دل نگیرن... آقای حافظ که اسم کاملشون هست حافظ موسوی که نشسته بودن سمت راست تریبون و در واقع صاب مجلس بودن و کلشون کچل بود با موهای خاکستری در برخی نواحی و یک سیبیله خوشگله روشنفکری... از این سیبیل چپیا یعنی... سیبیل چپی هم اگه نمی دونی چه شکلیه خب به من مربوط نیست... بعد سمت چپ تریبون که یعنی مهمانانه گرامی نشسته بودن و یکی دو تا از دوستای خوده چایچی بودن و انتظار ندارین که من بشناسمشون؟ اسم یکیشون که یه آقای گامبالوی موبلنده سبزه بود رضا حیرانی بود اینو یادمه فقط... که وسطه پرسش و پاسخ یه دفاعه جانانه از چایچی و کاراش کرد... خودش هم شعر نخوند... بعد خب بالای تریبون هم خوده چایچی نشسته بود و خیلی بد اخلاق و اخمو و اینا شعراشو می خوند... به نظره من حوصلهء هیشکدوممونو نداشت و به نظر دوستانه شاعرمون خیلی استرس داشت... خلاصه که اوایله برنامه هر کلمه ای که می گفت یه نیگا به آقای حافظ می کرد و تایید می گرفت... یه جوری که آدم به نظرش میومد آقای حافظ قبل از ایشون رو بفرسته بالای تریبون حسابی گوشش رو پیچونده... ولی بعد از یه خورده ای که گذشت آقای سید علی صالحی تشریف آوردن و نشستن رو به روی ایشون و هی در تحسین و تایید شعرایی که ایشون می خوند سر تکون دادن و گویا همین کار باعث شد که استرسش برطرف بشه و خب شعر شو بخونه دیگه...
بعد که شعر خونیش تموم شد قرار شد بروبچس شاعر اگر سوالی دارن بپرسن... یه اقایی بود اونجا به اسمه می خوش خب خیلی اسمه بامزه اییه و اصلن وختی کسی اسمش می خوش باشه چاره ای نداره جز اینکه شاعر بشه... ایشون هم خب گویا پیرو همین اجبار شاعر شده بودن و کلی هم صاحب نظر می دونستن خودشونو و کلن هر چی نظر میدادن بقیه ایشون برعکسش رو عقیده داشت و مثلن همه متفق القول می گفتن که شعره اقای چایچی پر از تصویره ایشون عقیده داشت که جونه داداش عمرن اگه یه دونه عسک هم تو شعره ایشون به کار رفته باشه... خلاصه نزدیک بود پاشه بره پشته تیریبون این چایچیه طفلکی رو بزنه که آقای حافظ اعماله قدرت کرد و یه جورایی بهش گفت درتو بذار بینیم بابا!!!! و البته مگر از رو می رفت این آقای می خوش؟؟؟
بعدش آنتراک دادن رفتیم شربت خوردیم و شیرینی... بعدش برگشتیم و شاعرانه جوان شعرهاشونو خوندن و همین دیگه... یه آقایی به اسمه سعدی گل بیانی مجری بود که هی می گفت خانومه فلانی آقای بهمانی بیاین شعرتون بخونین ـ تصدیق می فرمایید که آدم وختی اسمش سعدی باشه سرنوشت محتومش اینه که شاعر بشه... مخصوصن اگه فامیلش هم گلبیانی باشه ـ بعد در کماله خباثت گفتش که می خوش اسمه خانوماس دیگه؟ خانومه می خوشه نمی دونم چی چی بیان شعرشونو بخونن!!!! بعد تو حالا قیافهء میخوش جان رو تصور کن با شیش من ریش و سیبیل و دو متر قد و خلاصه آخره بچه شوش!!! در اینجا جنابه حافظ یک چشم غره ای عنایت کردند به جنابه سعدی و ایشون هم تا آخره ماجرا یه خط در میون عذر خواهی می کرد از طرف... بعد یارو که اینقد دم از تفاوت و این حرفا می زد و کلن اعتقاد داشت شعر به هر جون کندنی هست باید متفاوت باشه یه شعر خوند که کلن بهتر بود نخونه!!! چه اعتماد به نفسی دارن این ملت من موندم!!! خدا وکیلی تا مرد شعرشو نخونده باشد... عیب و هنرش نهفته باشد!!! شعر نمی خوندی لااقل حالا که اینهمه افاضهء فیض کرده بود... می ذاشتی همه تو کف بمونن تو چه لعبتی هستی...
هیچی دیگه... یه خانومی هم بود به اسمه سبا پاکدل که ما قبلن تر ها با ایشون به طریقهء وبلاگی دوست و رفیق بودیم ولی نمی دونستیم چه شکلین که ایشون هم تشریف داشتن و شعر خوندن و ما هم به روی خودمان نیاوردیم که می شناسیم ایشان را!!!
در بین شعر خونده این شاعرانه جوان هم که خب گفتم دیگه اتفاقاته بامزه ای افتاد... مثلن یه خانومه که اصلن جوان نبود پاشد رفت شعرشو بخونه خیلی شیک و خیلی تو حس و اینا بعد دمه تریبون عینه این فیلما پاش گیر کرد به سیم و نزدیک بود بخوره زمین!!!! راجع به ژست ها هم که قبلن صحبت کردم...
هنرنمایی بنفشه جون رو هم که قبلن تعریفشو کردم که خیلی شیک و سنگین و خونسرد پاشد رفت شعرشو خوند... چون قبلش بنفشه هی شوخی می کرد که خواستم برم بالا مثلن اینکارو می کنم و اونکارو می کنم و اینا من منتظر بودم وختی میره اون بالا خودش خنده اش بگیره یا یه همچین چیزی که زهی خیاله باطل!!!!
بعدش هم خب تموم شد برنامه دیگه... چی بگم دیگه؟
* امروز جلسهء گروهه آیینه است و افشین زنگ زده که پاشو بیا حتمن... من هم از قبل قصد داشتم برم ولی الان می بینم نه حسش هست... نه حوصله اش هست... بعد هم گیر داده که کاراتو بردار بیار بخون اونجا!!! منم که یعنی سرم بره همچین کاری نمی کنم!!! فک کنننننننننننن!!! بعد می ترسم پاشم برم اونجا این افشین مسقره بازی دربیاره و بخواد داد سخن بده در مورده من و توهماتش راجع به اینکه من واقعن خری هستم باسه خودم رو با بقیه هم در میون بذاره و خلاصه حسابی مضحکه بشویم آن وسط!!! اگر توی الاغ بودی با تو می رفتم و هیچ هم مهم نبود چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد...
جلسه اشون ساعته چهار و نیمه... خیابونه فلسطین... فک نکنم برم...
یه دروغ دبنگی هم سر هم کردم باسه افشین!!! گفتم اگر مجبور نشدم برم دانشگاه حتمن میام!!! فک کننننننننن!!!
* دیشب سینما چهار یه فیلم از ال پاچینو پخش کرد... در جستجوی ریچارد سوم... یه فیلمه مستند بود... خیلی فوق العاده بود... خیلی... از دستتون رفته اگه ندیدین...
* پرشین هم درست شد... هوررررررررررررررررررا!!!
* نه گویا سکته ای شده پرشین... میره و برمیگرده!!! تو کماست هنو...
* تصدیق می فرمایید که همون جلسهء کارنامه بس بود برای این ماهمان نه؟ حالا ماهه دیگه میرم آیینه... دیر که نمیشه... می ترسم سردیم کنه پشت سر هم!!!!
* آقای نیمولی جدن ها... این وبلاگه تو فقط باز نمیشه... به جونه خودم پرشین فهمیده تو چه خیانت پیشه ای هستی پرتت کرده بیرون از سیستم... توی لینکای من فقط و فقط لینکه توئه که باز نمیشه!!! بقیهء پرشینی ها همه درستن... برو خودت امتحان کن!!! همینه دیگه... سزای خیانتت همینه!!!!
* ببین جناب باندراس اصلن حال نمی کنم باهات این مدلیا... یهو دیدی پرت شدی همون قاطی باقالیا که بودی... با رفقای ما درست تا کن... گنده دماغ و اینا هم نداریم ما دوروبرمون... اینایی که می بینی اینجا همگی حقه آب و گل دارن و احترامشون بر همگان واجبه... اللخصوص جناب نیمولی خانه عظما که ما همه جوره چاکرخواشونیم و از این صوبتا... اصلن هم خوش نداریم کسی به ایشون یا هر شونه دیگه ای که اسم رفیق روشه اینجا توهین کنه... گفتم که از همین الان حجت بر شما تمام شده باشد...
* ما هم اساعه یک بسته پاستیل کوسه را نوشه جان کرده ایم و بسیار بسیار خوش خوشانمان است... تازه قبلش هم دو تا از این کرم کاراملای آماده خورده بودم... ناهار یعنی همین دیگه... چیه هی گوشت و برنج و اینا می خوری؟ یه خورده فانتزی زندگی کن...
* سودابه ظهر اس ام اس داده بهم که میای؟ منم براش نوشتم هان؟ بعد زنگ زد بهم که ببخشید اشتباه اس ام اس داده بودم بهت ولی خب می خواستم به توام زنگ بزنم... یه کاری هست تو شرکت فلان ما داریم میریم... اگر نیرو خواست تو رو هم بگم.. ما هم از خدا خواسته گفتیم بعله... حالا احتمالن یه چند روزی برویم سره کار... بعد تو فکر کن... ساعتی هشتصد تومن... آخه به کارگرای ساختمونی هم که فقط فرغون می برن خالی می کنن بیشتر از این میدن!!!
سودابه از بروبچسیه که تو ایران خودرو باهاشون آشنا شدم!
* سبلان کنسل شد...
* دوشمبه و چهارشمبه باید برم دانشگاه...
* می خوام برم چار پنج تا فیلم بخرم... جایی رو سراغ نداری از این دی وی دی های چند لبه برام بزنه؟ از اینایی که مثلن پنج تا فیلم رو تو یه دی وی دی می زنن برات؟ به صرفه تره تا باسه هر سی دی حداقل دو و نیم بسلفی...
* ببین من همه جوره صدای نامجو رو ترجیح میدم به صدای خیلیا... مثلن یکیش محمد اصفهانی... خب حالا درسته که من اصولن خوشم نمی یومد از محمد اصفهانی ولی خب دلیل نمیشه که... این شعره هس نامجو خونده... درد مشترک... دیروز تو تی وی اصفهانی هم داشت می خوند... رسمن یه جاهاییش به جیغ جیغ می افتاد... خب مادر جون نخون تو که نمی تونی... نمی دونم حالا اون شعره اینو برداشته خونده یا این شعره اونو... به هر حال که اصفهانی رید تو شعر... بازم به همین نامجوی عزیزه خودمان...
* در آخر اینکه ما وصیت می کنیم شما را به فیلم دیدن... مخصوصن سینما رفتن... و البته کتاب خواندن... در حاله حاضر از نفس کشیدن هم واجب تر است این دو فعالیت... به جونه خودم میرین جهنم اگه نرین سینما و کتاب نخونین... حالا ببینین کی گفتم... میرین بخشه بی فرهنگه جهنم هم...
* من هیچ حرفی راجع به تیم ملی فوتباله ایران ندارم... مرده شور همشونو ببرن جز اون چن تایی که دوس دارم از جمله علی آقای کریمی که سروره... جواد خانه نکونام که خیلی خوبه... آندوی با مزه که من یه بار تو بازار قائم دیدمش داشت باسه دوس دخترش روسری می خرید!!!! به جونه خودم... اون موقع هم تو ابومسلم بازی می کرد و یکی دو نفر دیگه که الانه یادم نی... دیروز هم بازی رو ندیدم تا چشه هر چی فوتبالیه در بیاد... آخه این لکهء ننگ رو هم میشه بهش گفت تیم ملی؟
* صبح که از خواب بیدار شدم دیدم او اس ام اس زده... نوشته بود تولدمه امروز... یه جشن کوچولو گرفتم... جونه بچت بیا...
منم خب می دونید دیگه بچه ندارم... باسه همین هم جوابشو ندادم... ولی ثمرهء این جفت پا پریدن های گاه و بیگاهش وسطه زندگیه بی خیالیه ما این بود که ظهر خواب دیدم شده سرمربیه تیم ملی!!! بعد من بازم تحویلش نمی گیرم!!! تازه یه پژو هم خریده بود!!! فک کنماین تو خوابه من به این معنا بود که آقاجان هرجونی بکنی همینه که هس!!!
* خوابه خیلی با حال بود... من سره تمرینه پرسپولیس بودم بعد داشتم با حمید استیلی کلی گپ میزدم که چه خبر و برنامه هاتون چیه و اینا... بعد دنیزلی خیلی شیک و با حال اومد سره تمرین منم جیغ و داد و خوشحالی و اینا که ایول آقا مصطفی برگشت... فک کنم حتی ماچ هم کردم استیلی رو به مناسبته اینکه شعور به خرج دادن و دنیزلی رو برگردوندن!!!! هر جور صلاح میدین مربیه تیم ملی تو پاراگرافه بالا رو بچپونین تو این سناریوهه!!! :))))
* خب همینه که هس... من که نمی تونم هر بار آقا از زوره بیکاری یاده من می افته و بنای گریه زاری رو میذاره و به هزار و یک روش منو تحته فشار میذاره که باز ببینمش... هزار دفعه هم که روی یه موضوع فکر نمی کنن و تصمیم نمی گیرن... من نمی تونم با این آدم سر کنم... حالا هر قدر هم که می خوای فک کن من آدمه مزخرفیم... نمی تونم عزیزه من... تمام.
* چرا این تی ویه ما یه فیلمه درس حسابی پخش نمی کنه؟ حوضلم سر رفت.. الان داره بچه های طلاق رو پخش می کنه که من چون اعتقاد دارم خانومه درخشنده فیلمسازه مزخرفیه نیگاش نمی کنم... شاید فردا تکرارشو دیدم...
* بابا من هر چی پول داشتم خرج شد... من اصلن سبلان نمیام!!! :(((
* یر شب هم یه داد و بیداده حسابی کردم... یه کاره همهء این کور کچلا هوسه سبلان زده به سرشون... مرده شور برده ها... فک کن عمه هه از اونور میخواد با شوورش و پسراش بیاد... باباهه از اینور... منم کلی داد بیداد کردم که همتون می تمرگین تو خونه هاتون تا من برم و برگردم... یعنی یکی تونو ببینم اونجا پرتش می کنم پایین!!!! والله!!! اب خوش نباید از گلوی ما پایین بره از دسته اینا... به قرآن نمیام اگه اینا بخوان بیان... فک کن اونجا راحت باسه خودمون داریم لهو و لعب میکنیم یهو باباهه بیاد خرمونو از پشت بچسبه!!! اونم با کی... با پسرخالهء گرامی که سالهاست نوره چشمه آقامه!!!! بعد یهو آقام می فهمه که ایشون نه تنها همون آدمیه که تو این مدت فکر می کرده.. بلکه از اون بدتر... با دخترش هم هم دانشگاهیه!!!! می خندیما... نه امیر؟؟؟؟
* دیدی تا این نیمولی یه پسته پر محتوای مهندسی زد پرشین بلاگ رف رو هوا... به نظرم می خواستن هیشکی دستش به اطلاعاتی که نیمولی در معرض دید قرار داده بود نرسه!!! والا قبلش که از این خبرا نبود...
* یه جمله تو فیلمه روزه سوم این پوریا پورسرخ میگه که عجیب تو ذهنم حک شده... میگه داشتیم زندگیمونو می کردیما...
همین...
*چیزه... شرمنده ها... می خوام یکی از ترس هام رو اینجا بگم... خیلی احمقانه اسن ولی خب چیکار کنم... من متاسفانه یا خوشبختانه زندگیه حماقت باری دارم... همیشه از این می ترسم که یه جونوری چیزی توی تنم خونه کرده باشه... مثلن چه می دونم یه حشره رفته باشه تو مغزم بعد اونجا الان پره کرمای ریز ریز باشه که وول میخورن تو هم... یا یه هزار پا توی گلوم باشه... خلاصه از اینجور جوونورا دیگه... خیلی ترسناکه... ممکنه به نظره تو خنده دار بیاد ولی گاهی واقعن فکر کردن بهش اعصابمو به هم میریزه... بعد امشب اخبار یه آقاهه رو نشون داد که تو سرش یه کرمه حشره خونه کردم بود... فک کننننننننننننننننن... خیلی حالم بد شد... همیشه دوست داشتم برم خودمو با یه دستگاهه درست و حسابی ای نیگا کنم ببینم جدن چیزی توی سر و کله و بدنم هس یا نیس... چجور دستگاهی رو پیشنهاد می کنین؟ این آقای پالپ فیکشن قبلنا هی تز می داد راجع به دستگاه های مختلفا... برم ازش بپرسم!!!!
* یاهو سیصد و شصت به نظرم چیزه مزخرفیه... همینه که دیگه نمیرم سر وقتش...
* نه جدی چرا نمره های مارو نمیدن؟
* شب بخیر...
*به سلامتی ما دیروز رفتیم کارنامه و چند ساعتی هوای ادبی تنفس کردیم! قسمته خیلی خیلی خیلی خوبش دیدنه سید علی صالحی بود...
من کلن تو این جور جلسه های رسمی که باید صاف بشینی و حرف نزنی و گوش بدی و تریپ روشنفکره هنر دوست باشی و اگر مردی هم خمیازه نکشی به طرز بیمارگونه ای خوابم می گیره... البته خب جلسهء دیروز خیلی خوب بود و خیلی کم خوابم گرفت... انصافن شعر های خوبی هم شنیدم... ولی یکی دو تا از کارا واقعن خنده دار بودن... نمی دونم این چه دردیه که من همیشه جذب جزییات میشم... یعنی مثلن توجهم به این جلب میشه که این خانومه مثلن ژستش چرا اینجوریه... پاهاش رو چرا اینجوری روی هم گذاشته یا این آقاهه که کچله چرا موهاش منگول منگوله و حالا چن تا منگول داره؟ خلاصه دارم میگم که زیاد روی قضاوته من حساب نکنین چون نصفه بیشتره جلسه داشتم تو سر و شکل و ادا اطواره آدما غور می کردم... خب البته بهتون اطمینان می دم که اغلب مواقع جزییات جذابیت بیشتری دارن...
چن تا سوژهء توپ دارم الان باسه نوشتن! :))))
* خانومه بهار خانوم و خانومه بنفشه خانوم بسیار بسیار ما را شرمندهء خودشان کردند و ما از همین جا می گوییم که خیلی دوستشان داریم و از این حرف ها... کی باشه از خجالتتون در بیایم خانوما...
شعر خوندنه بنفشه از همهء خانوما بهتر بود و از اکثر قریب به اتفاق آقایون و اینو منبابه پارتی بازی و اینا نمیگم... چون هر خانومی که بلند می شد بره شعر بخونه اول که یه چن دیقه ای باید تق تقه کفشاشو می شنیدی... بعد باید با ترس و لرز از اون سکوهه می رفت بالا و تلو تلو می خورد... بعد می نشست و سرخ و سفید می شد... بعد دستشو میذاشت رو گونه اش یا زیره چونه اش یا بالاخره یه جایی که تریپ شاعرانگی و این حرفا درست بشه... بعد هم با یه صدای خیلی مهربان جون و اینا شعرشو می خوند... بنفشه خیلی محکم و بدونه تق تق پاشد رفت بالا راحت شعرشو خوند و اومد پایین... انصافن هم شعرش خیلی خوب بود...
* تازه شب هم رفتیم رستورانه مکزیکی!!!! دلتون بسوزه!!!!
* آقای علی آقا به من گفت کارات خوبن فقط دو تا چیز رو اصلن ندارن... شخصیت پردازی و فضا سازی... ما حرفشان را کاملن قبول داریم!
* خب ما برویم دیگر... مهمان آمده برایمان و ما هنوز سلام هم نکرده ایم...
* دیشب با گل آقا و رفیقش آیلین رفتیم تا ببینیم جوان های امروزی چطوری لهو و لعب می کنند... چشمتان روز بد نبیند آنقدر خمیازه کشیدم که رسمن دهنم داشت سه چهار برابر می شد... اولش که رفتیم آیلین باسه کاره پتینه و اینایی که انجام میده رنگ و تینر خرید... بعد اینا رو صاف برداشته اورده گذاشته زیره پای من... منم که ترسو... هی می گفتم این تینره بابا الان آتیش میگیریم!!! بعد خب ما خیلی حسرت به دل بودیم بدانیم این آفتاب افتابی که اینها می گویند چه جور شهر فرنگیست... جایتان خالی هرچه عملهء زیر هجده سال داشت تهران توی همون آفتاب جمع بودند... آفتابه بگن فک کنم خیلی برازنده تر باشه!!! حالا باز به عمله های مذکر... عمله های مونثشان که واقعن به یاد ماندنی بودند... من نمی دونم آدم چطور می تونه همچین کاری با خودش بکنه؟؟؟ واقعن چطور میتونه؟ آس شون هم یه دختره بود که یه چیزی به اسم مانتو پوشیده بود که تشکیل شده بود از یک گونیه چین چینی ـ چین های زیاد ـ که در قسمت کمر با یک کشی چیزی به دو نیمه تبدیل شده بود!!! اوج هنرمندیه این خانوم رو وختی متوجه میشی که من بهت بگم ایشون یه شلوار پوشیده بود با پاچه های خیلی بلند که زیر کفشش کشیده می شد و یه صندل که بند هاش رو پیچیده بود روی پاچه های شلوارش!!!! قذرته خدا!!!
از آنجایی که توی این تهرانه خراب شده تنها جایی که می شود بدون یک سر خره مذکر بروی و دست به شلواره یک سر خره غریبه نشوی که جونه مادرت بیا باسه ما قلیون بگیر کافی شاپ شکلات توی همین آفتابهء خراب شده است ما بالاخره نزوله اجلال کردیم به همانجا و باز هم انگشت حیرت گزیدیم از ریخت و قیافهء این مردمان... یکی دیگه از این موجودات یه چیزی شبیه به گنبد مسجد شیخ لطف الله روی سرش درست کرده بود که من نمی دونم اگر می خواست سرش رو بخارونه دچار چه مصائبی می شد... از اون خنده دار تر اینکه یه عالمه چتری ریخته بود تو صورتش که دقیقن و دقیقن... به جانه خودم... تا روی لب هاش رو پوشونده بود!!! فک کنم فاینال فانتزی زیاد نیگا می کرد... یا از همین کارتون جاپونیای تی ویه خودمون!!!!
خلاصه ما که از فازه اوله تفریحاته جوانانهء اینا خوشمان نیامد... کافی شاپش خیلی خیلی کوچیک بود و همه تو دهنه هم بودن و آدماش هم همه اجق وجق... قلیون هم که خب اینجوری به من نمی چسبه... فقط چیپس و پنیرش خیلی خوب بود... هیچ جای تهران چیپس و پنیر به این خوشمزگی نخورده بودم... حتی از چیپس و پنیرای گامبرون هم بهتر بود...
در فازه دوم اینها ما را برداشتند و بردند جردن... خداوند مرا ببخشاید... تنها چیزی که در این مرحله به ذهنه من می رسید این بود که: خب که چی؟ نه خداییش خب که چی؟ما عقب ماشین باسه خودمان با موبایلمان تخته بازی می کردیم و این دو تا خل و چل هم میمون بازی در می آوردند و کنسرت اجرا می کردند... از آنجایی که بسیار بگیر بگیر بود ما هی این آیلینه نا خلف را قسم میدادیم که جونه مادرت بیا ما رو ببر خونمون و این هم هی می گفت باشه و دوباره می پیچید تو جردن... خلاصه یک جیغ و داد مبسوطی کردیم و مجبورشان کردیم سره خرشان را بگردانند توی ولیعصر... در همین لحظه بود که ما متوجهخ شدیم تمامه دست و بالمان به تینر آغشته شده و هی برای خودمان تصور کردیم که الان اتیش می گریم... الان آتیش میگیریم... تینر را هم حواله دادیم به گل آقا که بگذارد زیر پای خودش... بعد از آنجایی که خلافه ایشان سنگین است مجبور بودیم که هی داد و بیداد کنیم که خاموش کن اون لامصب رو یه ترمز بزنه این آیلین از دستت می افته هممون میریم رو هوا!!! خب گل أقا هم چون خیلی حرف گوش کن است به کارش ادامه داد و ما هم دیگر تصمیم گرفتیم که : به جهنم! نشستیم و هی انواع و اقسام مدل هایی را که ممکن بود آیلین ترمز کند و اون لامصب از دسته ایشان بیفتد و تینر بترکد را برای خودمان تصور کردیم...
خلاصه به زور ساعته یازده ما را رساند خانه و نجات پیدا کردیم... تنها نکتهء قابل تامل دیشب دست فرمونه آیلین بود که نامبر وانه... یعنی اصلن حرف نداره... عالی بود...
این بود لهو لعب ما که هیچ شباهتی به لهو و لعب نداشت!!!
* دیروز شرق یه نقد نوشته بود بر بازیه بازیگرای روز سوم و خب جالب بود که از رو دسته من نوشته بودن نقدشونو!!!! :))))))))))))))
* امروز قرار است با خانومی که دبستانشون بسته شده و خانومی که مادره خودشان می باشند برویم جلسهء کارنامه! خب خوشحالیم دیگر!!!
* دیگر شلوغ بازی در نمی آورم... آه و ناله هم نمی کنم... فقط خوشحال می شوم... فکر می کنم با خودم که: خب... هنوز یاد من هست...
به گمانم یک جورهایی هم اس ام اس های تو مکان سنجنت هستند... البته این تئوریه خیلی خبیثانه ایست... سخت نگیر... این قدر را حق دارم که خبیث باشم...
* حرف خاصی ندارم امروز... یک روز را خب بی افاضات من سر کنید... نمی شود؟؟؟؟ :))))))))))))
درسته که من کلن ممکنه یک ماه اونم تو دورانه نوزادی توی آبادان و خرمشهر زندگی کرده باشم و توی سالهای بعد هم دوبار بیشتر نرفته باشم اونجا... اما آبادان شهر منه... خرمشهر شهر منه... شناسنامه ام به اسم آبادانه... وقتی روی در و دیوارش عراقیا نوشتن اومدیم که بمونیم منم مثله بازیگرای فیلم گفتم گه خوریه زیادی... هیچ نمی دونستم اینقدر دلم برای لهجهء اونجا... برای بوی اونجا... برای عینک ریبن... برای دمپایی ابری... برای شوخی های بی حد و مرز مردمش... برای عرب هاش... برای فارس هاش... برای نخل هاش... برای اروندش که هرچی جون بکنن نمی تونن بکننش شط العرب تنگ شده...
آبادان و خرمشهر هنوز همون آبادان و خرمشهر زمان جنگه... یک خرابهء به تمام معنا... با دیوارهایی که سوراخ سوراخن از گلوله و ترکش خمپاره... فکر کنم صرف نمی کنه درستش کنن وقتی اولین دروازهء احتمالی ای که بهش حمله میشه باز هم خرمشهر و آبادانه... چه کاریه نه؟ گوره بابای مردمی که اونجان... بعله من گریه کردم... اگر برای مردمم گریه نکنم پس به چه درد می خوره این چشم ها؟
از محمره و شط العرب گفتنه اون افسرای عراقی هم حاله من یکی واقعن منقلب شد... خرمشهر و اروند ما رو کسی نمی تونه به اسم خودش بکنه... هیچکس... پر از نفرت شدم وقتی دیدم روی در و دیوارا نوشتن جئنا لینبقی... می دونی یعنی چی؟ یعنی اومدیم که بمونیم! همزمان با برزو ارجمند گفتم گه خوریه زیادی!!!!
و اضافه کنم که شک نکنید... بهترین بازیگر مرد ایران در حاله حاضر حامد بهداده... فوق العاده است این آدم... به طرز دیوانه واری بازیگره... خداست بازیش... خدا... نه حتی سر سوزنی کمتر... آبروی سینمای ایرانه این آدم...
پوریا پور سرخ هم بر خلافه تصور همه خیلی خوب نقشش رو بازی می کنه و هیچ ایرادی نمی شه بهش گرفت... نه به لهجه اش و نه به هیچ کدوم از اجزای بازیش... خیلی خوب توی نقشش جا افتاده بود و برای منه تماشاچی که اهله اونجام و آشنام با مردمه اونجا خیلی دلپذیر بود...
اون یکی بازیگره که اسمش یادم نیست و همش یه عینکه ریبن روی چشمش بود هم عالی بود... توی سریاله صاحبدلان نقشه وکیل رو بازی می کرد...
برزو ارجمند البته یه خورده ای می لنگید بازیش... ژست هاش عالی بود... ولی لهجه اش در نیومده بود... ولی نه اونقدر که لطمه بزنه به فیلم...
خب برسیم به نقطه ضعف ها... ضربهء بزرگی که روزه سوم می خوره از بازیه بارانه کوثریه... بر خلاف تصورم که رفته بودم به این امید که هیچی هم که نداشته باشه این فیلم حداقل باران رو داره ـ و حامد بهداد رو ـ لهجه اش رو شماهم دقت کنین می فهمین که زمین تا آسمون فرق می کنه با لهجهء بازیگرای دیگهء فیلم... ما به این مدل حرف زدن میگیم لر ـ فرنگی!!! کلن اداهاش نمی خوند با یه دختر آبادانی که چادر عربی سر میکنه و ناخن هاش رو حنا میذاره... دیالوگ هاش رو هم زیادی تهرونی ادا می کرد و کلن ادا و اطوارش ادا و اطواره یه بچه تهرونی بود!!!
از بازیه باران بدتر هم میشه شعارهایی که از نیمهء دوم فیلم به بعد می چپونن تو دهنه بازیگرایی که تا اون لحظه تماشاچی پذیرفته شون و دوستشون داشته و باهاشون گریه کرده و خندیده... از همین جا به بعد رسمن فیلم بر باد رفته... و این به نظر من بزرگترین خیانته یه فیلمسازه به تماشاگر... یه جور کلاه برداریه... مسخره ترین قسمتش هم اونجاست که توی کانال گیر افتادن تمام شخصیت های اصلی داستان و با بیسیم شروع می کنن به وصیت کردن... یعنی کمدیه محضه... هر چند وصیت هاشون بیشتر ساده دلانه و دوست داشتنیه ولی باز هم به دلیل اینکه در موقعیته نامناسبی ادا میشه شکل کاریکاتور می گیره به خودش...
من نمی فهمم این چه اصراریه اغلب فیلم سازهای سینمای جنگ ما دارن؟ آقاجان تماشاگر شما هم یکی از مردم همین سرزمینه و خودش به چشم دیده جنگ رو... ندیده باشه هم بالاخره یه ننه بابایی کسی رو داشته که براش تعریف کنن... همه هم قبول دارن که قهرمانانه جنگیدیم و دفاع کردیم از خاکمون... دیگه چرا شورش می کنی؟ که بیشتر دل بسوزونی؟ خب هر چی رو تا اون لحظه ساختی که خراب می کنی برادره من... از لحظه ای که شروع می کنی به غلو کردن دیگه تماشاگر باهات همراه نمیشه... و گارد می گیره مقابلت...
تاثیر گذار ترین صحنه های فیلم از نظر من صحنه هاییه که حامد بهداد بازی داره... مخصوصن اونجایی که تفنگ رو گرفته رو به باران و میگه نرو... می زنمت... نرو... فوق العاده است... همین طور صحنهء آخر فیلم که سمیره فواد رو می کشه... و اون صحنه ای که برادر کوچیکه تیر خورده و با تانک می خوان از روش رد بشن... دست و پا زدنه پوریا وقتی بقیه گرفتنش که نره طرف برادره تا حد مرگ می تونه داغونت کنه... و افتضاح ترین صحنه هم جاییه که توی کانالن... یه جای دیگه هم داره که خیلی مسخره است دیالوگ ها اونجاییه که باران داره با فواد حرف می زنه و بهش می فهمونه که وقتی بمب گذاشته بود توی بازاره خرمشهر دیدتش... دیالوگ هاش جدن مسخره بودن... اونجا که می گفت تو خیلی چیزا رو ندیدی... تو اون بچه هه رو که کیفت رو می خواست بهت برسونه ندیدی... تو اون مادر رو ندیدی... خیلی نمایشی و شعاری و جلف بود به نظر من...
در کل فیلمه بدی نبود... حتی می تونم بگم در نیمهء اول فیلم محشریه... دیدنش رو توصیه می کنم... برین حامد بهداد رو ببینین... پوریا پور سرخ رو ببینین... و دو سه تا بازیگرای دیگه که نقش های فرعی دارن ولی عالین... می ارزه... برین خرمشهر رو ببینین...
* خرمشهر و آبادان و کلن جنوب... استان خوزستان... یه بوی خاصی داره... اگر رفته باشی می دونی که از چی دارم حرف می زنم و اگر نرفته باشی خب هرچی هم من بگم نمی فهمی چی دارم میگم... یه بوی گرم و شور که هیچ جای دیگهء دنیا نمی تونی پیداش کنی... بوی آتیش و بارون در کنار هم... بچه که بودم و از اصفهان با اتوبوس می رفتیم اهواز به محض اینکه وارد خوزستان می شدیم من عینه دیوونه ها از خواب می پریدم... بوی ولایتمون که می خورد بهم اصلن دیگه خواب به چشمم نمیومد... شورانگیزترین تصویری هم که با خودم از بچگی دارم تصویر مشعل های اهوازه... دو تا مشعل بزرگ و بلند کنار هم... برای من دیدن اون دو تا مشعل از دور و توی تارک روشن سپیده معنیش عشق بود... خونه بود... زیر نورش که تمام شهرک نفت رو روشن می کرد تا صبح بازی می کردیم... زیر نورش بزرگ شدیم... از دو سه سال پیش که خاموش کردن مشعل ها رو دیگه نرفتم اهواز... انگار که خونت رو خراب کرده باشن... دلم نمی خواست برم و ببینم نیستن اون دو تا مشعل...
خلاصه خواستم بگم که بعله... اینجوریاست... نمی دونم چی خواستم بگم راستش...
:)))
* این بلاگفا باز به ف.ا.ک رفت نه؟ حالا هی بگین بیا بلاگفا بیا بلاگفا...
من واقعن نمی دونم اون تیمه جنازهء برزیل چطوری دیشب اینقد شاخ شده بود باسه ما؟ و آرژانتینه محبوبه من چطوری تبدیل شده بود به یه تیمه آماتوره دست و پا بسته؟
کوفتتون بشه کوپا آمریکا!!! کوفت!!!
* حرفی داری تو این که آرژانتین بهترین فوتباله دنیا رو داره؟
* من یک نظریه ای دارم که طی اون اثبات می کنم که هر چی بدبختی این تیمه آرژانتینه فعلی میکشه از گوره این پاسارلا بلند میشه و باید هر چه سریعتر این بابا رو بگیرن و به داره مجازات بیاویزن که گند زد به تیمه آرژانتین طی سال هایی که مربیش بود...
خودم هم می دونم که چند سالیه دیگه مربیه آرژانتین نیست... ولی خب ببین چه گندی زده که هنو هیشکی نتونسته جمعش کنه!!!
* ایتالیا رو هم که بردیم و شدیم سومه جوانانه جهان... والیبال رو میگما... اگر هم نصفه این خودشونو تو بازی با روسیه تکون داده بودن دیشب با برزیل بازی می کردیم برای اول و دومی... حیف...
* دچاره وسواس شدم... شروع میکنم به نوشتن... یک صفحه... دو صفحه... اینکه شد عینه بقیه... گندش بزنن... نیمه کاره ول میکنم... چقدر از این نیمه کاره های شبیه به هم داشته باشم خوب است؟
* نه واقعنی... آدمای دور و بره من خیلی عوضی بودن یا خودم؟ این سواله مهمیه و جوابش برام مهمه...
* دیشب با گل آقا رفتیم نخشه هاشو بندازه رو مقوا... بعد برگشتنی یه اتفاقی افتاد که عمرن بگم... فقط اینکه تحملش برای من یه دفعه غیر ممکن شد... قدم هام رو تند کردم و ازش جلو افتادم... هر چی هم صدام کرد نایستادم... چند دیقه ای هم جلوتر از اون رسیدم خونه... مامانم گفت دعواتون شده؟ گفتم نه... چون نشده بود در واقع... بعد دیگه با هم حرف نزدیم... قرار بود تو کارای نخشه کشیش کمکش کنم که دیگه نکردم... ساعت سه اومدم بخوابم و اون هنوز داشت نخشه هاشو می کشید... یه ساعتی خوابیدم و توی خوابم همش داشتم سره خودم داد می زدم که خوب به درک... کمکش می کردی... همین یه شب بود... به تو چه اصلن... خلاصه ساعته چهار از خواب پریدم و خیلی هم اعصابم خورد بود... باز هم نرفتم کمکش کنم... با همهء اینا... نخشه هاشو کشید ولی ماکتش رو وقت نکرد بسازه... من عذاب وجدان دارم ولی واقعن کاری از دستم بر نمیومد... یه چیزایی هست که به هیچ وجه برام قابل قبول نیست... تحملشو ندارم... نمی تونستم کاری بکنم...
* عقاید یک دلقک هم تموم شد... نمی دونم چرا حس می کنم خداحافظ گری کوپره رومن گاری به شدت تحت تاثیر عقاید یک دلقک هاینریش بل بوده... آنارشیسمی که توی هر دوشون موج می زد رو به شدت دوست داشتم... طرز فکر هانسه عقاید یک دلقک و لنیه اسکی بازه خداحافظ گری کوپر رو فوق العاده دوست داشتم... همین طور پروسه ای که توی مغزشون طی میشه تا برسن به یک نتیجه... پروسه ای که جلوی چشم توی خواننده شکل می گیره و بهت اجازه میده بفهمی از کجا نشات گرفته و به کجا داره میره... خلاصه که دوست داشتم عقاید یک دلقک رو... تاثیر گذارترین قسمت هاش برای من اونجاهایی بود که هانس فکر می کرد با خودش که ماری دیگه نمی تونه هیچ کاری توی زندگی جدیدش با شوهرش بکنه بدون اینکه بهش احساس خیانت و ف.ا.ح.ش.گ.ی دست بده... چون قبلن همهء اون کارها رو با هانس تجربه کرده بوده... حتی نمی تونه لولهء خمیر دندون رو فشار بده چون هانس عادت داشته که بشینه و نگاه کنه که چطور لولهئ خمیر دندون رو فشار میده و مسواک میزنه...
یا اینکه اگر از شوهرش بچه دار بشه نمی تونه چیزی تنه بچه هاش بکنه چون قبلن با هانس کلی حرف زده بودن راجع به اینکه چه لباس هایی تنه بچه هاشون می کنن و نمی تونه غذا بده بهشون چون در این مورد هم با هانس حرف زده بوده قبلن...
البته این رو هم اضافه کنم که خداحافظ گاری کوپر یک جورایی جوانانه تر و فارغ بال تر و سبک تر بود... سبک منظورم جلف نیست ها... منظورم اینه که فهمش آسون تر بود و کمتر پیچیده بود... کتاب خوبی بود... وصیت می کنم این کتاب رو هم بخونین...
* فکر کنم وفادار ترین خوانندهء اینجا خودم باشم!!! هر روز چند دفه اینجا رو می خونم!!! از اول تا آخر!!! باورت میشه؟ آخه آدم اینقد بیکار؟ :)))))
* یه اعترافی بکنم تو مایه های انتحار و این حرفا... هیچ می دونستین من سریاله یانگوم رو دوست دارم؟؟؟ خب حالا بدونین... تازه خاله هه رو هم خرش کردم که پول بده براش و در واقع برای خودم سری کامله دی وی دی هاش رو بگیرم... اونم بدون سانسور و با زیر نویس... تازه میرم توی یه وبلاگی هر هفته و پبشا پیش خلاصهء قسمته هفتهء بعدش رو هم می خونم!!! :))))
* ما داریم می رویم ددر تا لحظاتی دیگر ـ دقیقش می شود از ساعت چهار و نیم!!! ـ پایه؟؟؟ نبود؟؟؟
حاشیه!!!: یک چیزه دیگه اینکه پی بردم این آقای سهیله صاحب وبلاگ عقاید یک دلقک خیلی شبیه هستش به هانس دلقک توی کتاب... قبلنا بارها خونده بودم که چقدر این کتاب رو دوست داره ولی خب الان خودم کشف کردم که علاوه بر دوست داشتن خیلی هم تفاهم داره با هانس!!!
* دیروز کشف کردم که بسیار بسیار خشمگینم... یعنی به حدی که وقتی بهش فکر می کنم همه چیز جلوی چشمم آتیش میگیره و می خوام منفجر بشم... اینقدر زیاده این خشم و اینقدر غیر قابل کنترله که اصلن بهش فکر نمی کنم یعنی ترجیح میدم حتی فکر هم نکنم بهش... جدن گاهی می ترسم که نکنه بزنم کسی رو بکشم... واقعن ازم بر میاد... فکر می کنم مجموعه ای از عوامل باعث این خشم و دیوانگی باشن... من نمی دونم چطوره که ماها تا حالا دیوونه نشدیم؟ طبیعتن هیچ آدمی نباید بتونه این همه فشار و حماقت و کثافت و رذالت رو تحمل کنه... یا باید یه غلطی بکنه در برابرش و یا دیوونه بشه... چطوره که ما هیچ گهی نشدیم این وسط هان؟ سواله برام... یعنی اینقدر گشادیم؟ اینقدر دیگه؟
* سمیرا و شوورش دیروز اومدن خونمون... کلی خندیدیم...
* خیلی حیف شد که والیبالیست هامون باختن... می تونستن ببرن... ست اول فوق العاده بودن... رویایی... نظر منو بخوای به خودشون باختن... خودشون نمی تونستن قبول کنن که روسیه ای رو که هفت بار قهرمان جهان شده رو ببرن و برن فینال با برزیل بازی کنن... براشون بس بود که باسه سوم چهارمی بجنگن...
من عاشق می باشم والیبال را... و معتقدم که هیجان و استرسش به شدت از فوتبال بیشتره... به شدت ها... البته فقط والیبال هایی در این سطح را... وگرنه عمرن بشینم بازیای باشگاهی رو نیگا کنم...
* فوتبالیست هامون هم که امروز بازی دارن... به این نتیجه رسیدم که اگر بتونن چین رو ببرن احتمالن می تونن قهرمان هم بشن... به نظرم سطح مسابقات امسال خیلی پایینه... نمی دونم چرا... در ضمن گند زدن به جام ملتهای آسیا با این میزبانی های تخمی شون... ببخشید ولی دیگه تخیلی جواب نمیداد!!! آخه کجای دنیا یه تورنمنت معتبر رو توی چهار تا کشور همزمان برگزار می کنن؟ گه بگیرن این جهانه سوم رو... جون به جونمون کنن باید برینیم تو همه چی... زرت و زورتمون هم هواست همیشه که ای وای ما رو عقب مونده نگه داشتن.. نه برادره من ما خودمون حال می کنم تو لجن و کثافت غلت بزنیم و غیر از این باشه حالمون بد میشه...
* دیگه همینمون مونده بود که ازبک ها هم تابلو بنویسن که ایرانی برگرد خونه ات... البته فکر می کنم گمشو بوده در اصل!!! واقعن هم بهتره گم شیم و از صفحهء روزگار محو شیم با این تصویری که از خودمون ساختیم... و فکر نکن که منظورم اینه که تصویری که از خودمون ساختیم مطابق بر واقعیت نیست... به شدت حقیقیه این تصویر و به شدت واقعی... بریم بمیریم همه با هم...
* کاملن معلومه چه قدر عصبانیم نه؟
* دیشب این عمهئ دیوانهء ما ساعته دهه شب زنگ زده که بچه ها می خوام یه پسر خوشگل بیارم براتون!!! شهربانو یکی از فامیل های دور ماست که با عمه ام بیشتر رفت و آمد داره و هر وقت میاد تهران حتمن چند روزی خونهء عمه ام مهمون میشه... یکی از دختراش آمریکاست و پسر بزرگش هم دوبی بقیه شون هم دارن میرن یواش یواش... بعد این شهربانو یه پسر کوچیکه دبستانی داره که خیلی خیلی خوشگله... یعنی اونقد که تا حالا چند بار می خواستن بدزدنش... به جونه خودم اگه دروغ بگم... خب ما فک کردیم همین کوچیکه که اسمش رضاست رو می خواد بیاره خونمون... خلاصه چشمت روز بد نبینه... پاشدن اومدن بالا می بینم یه نره خر هم همراشونه!!! با اجازتون محمدشون از دوبی اومده بود عمهء شیرین عقله ما هم ورداشته اینو اورده خونهء ما... حالا به چه منظور بماند... حالا نصفه شبی گیر که بیاین بریم جمشیدیه... ما هم که حسابی حال گیری و اینا... نرفتیم باهاشون و کلی هم ضایعشون کردیم... گل آقا جلوی پسره به عمم می گفت تو واقعن دیوونه ای... این حرفا چی بود می زدی... فک کن جلوی یارو زنگ زده به ما... خل و چل... یادم باشه این دفعه که اومد اصطلاحه دقیقی که برای این کارش هست رو به اطلاعش برسونم...
ولی خب پسره خیلی خوشگل بود!!! :))))
وختی رفتن با گل آقا کلی مسقره بازی در آوردیم... به مامانم هی می گفتیم بابا یارو دوبی داره زندگی می کنه... میریم اونجا فساد!!! :))))
* باید ناهار درست کنم... یه مدته مامانه روغن مایع میگیره و باهاش غذا درست می کنه... به همین دلیل غذاهامون به شدت بی مزه شدن... حالا همهء فوایدش به کنار وقتی به غذا مزهء کاه می ده خب آدم دلش نمی خواد بخوره دیگه... بعدم ولمون کن بابا... گیریم که پنج سال هم کمتر عمر کردی... چی میشه مگه؟ چیزی رو از دست میدی؟ حداقل تو همون مدتی که هستی خوش باش... جونه تو...
* این باباهه هم می خواد بیاد سبلان... نکنه همون روزایی که ما اونجاییم اینم پاشه بیاد ها!!!! من خودمو پرت می کنم پایین... گفته باشم...
* اینو هم خیلی وخته می خوام بگم هی یادم میره... مامانه من از اونجایی که بسیار هنرمنده ، کلی مدرکه فنی حرفه ای داره ـ ربطش رو خودتون پیدا کنین ـ اصفهان که بودیم که آموزشگاه گلدوزی داشت با یکی از دوستاش... ولی اینجا دیگه حوصلهء این کارا رو نداشت... توی قسمت آموزش یه شرکت واردات چرخ کار می کنه... حالا چی می خواستم بگم... فنی حرفه ای با دیپلم خیاطی ای که مامانم داره وام میده!!! اونم تا سقفه ده میلیون... مامانم هم به من گفت که خودت اگر میری دمباله کاراش که من اقدام کنم و برین ماشین بخرین!!! ما هم کلی کیف کرده ایم و این جور حرف ها... ولی خب نمی دونم چرا همون فقط کیف کردیم!!!! خب یکی بزنه پسه کلهء من پاشم برم فنی حرفه ای دیگه... آدم اینقد تنبل؟
* این نیمولی کجاس؟ غیبش زده چند روزیه...
* آقا من خدای سوتیم... فک کن به مامانم بنا به دلایلی گفته بودم که پنجشمبه با ماشینه یکی از بچه ها رفتیم دانشگاه... بعد دیشب نشستم براش تعریف می کنم آره همین دو روز پیش که رفتم دانشگاه تو راه تمام مدت با راننده داشتیم راجع به تصادفاتی که داشتیم حرف می زدیم و من می گفتم اینورم شیکسته اون می گفت اونورش شیکسته... مامانم هم خیلی خونسرد گوش می داد و بعد خیلی شیک گفت مگه نگفتی با ساناز رفتی؟ قیافهء من دیدنی بود... دقیقن انگر یه پرتقاله درسته قورت داده بودم!!! گفتم خب رفتنی با اون رفتم برگشتنی خودم اومدم... اون عجله داشت!!! عینه خنگا!!! نکردم بگم خب اینی که گفتم ماله چند روز پیشش بود!!! دقیقن عینه خنگا!!!
تازه بدتر از اون... بعدش که این پسره و ننه اش و عمه ام رفتن با گل اقا هی مسقره بازی در میوردیم که باید می گفتیم که ببین من برای اینده ام کلی برنامه دارم و من قصد ادامه تحصیل دارم و کلی پلهء ترقی هست که باید طی کنم و اینا بعد گل اقا گفت منم می گفتم این تلخون دو ترم مشروط شده... من باز هم عینه یک دراز گوشه مست جلوی مامانم در حاله هرهره خنده گفتم نامرد من که فقط یه ترم مشروط شدم!!!! خلاصه مامانه هم گیر که مگه تو مشروط شدی؟ حالا بیا و درستش کن...
کلن دیشب نخورده مست بودم گویا... هر چند هیچ وعدهء دیداری نزدیک یا دور نبود...
* تیم ملی هم به زور مساوی کرد... هر چند اون دقایقه آخر رو بد هم بازی نمی کرد و امکان داشت که ببرن حتی بازی رو... من نمی دونم این مرتیکه عنایتی رو باسه چی اصلن میذاره تو زمین؟ مردک بگی یه کاره مثبت کرد تو زمین نکرد... یا اون دروازبانه هپروتیمون که فقط ایستاده بشمره چن تا توپ از خط دروازه رد میشه!!! آخه این وحید طالب لو مگه مرده که اینو بازی میدی الاغ؟ قلعه نوییه الاغ!!!!
* حالا می دانم چرا... می خواستم دوستم نداشته باشد... همین...
* دن کامیلو و پسر ناخلف یک شاهکاره واقعی بود... خیلی خیلی لذت بخش بود خوندنش... مخصوصن که مدتها بود کتابی به این گیرایی نخونده بودم... این جووانی گوارسکی یک نابغهء دیوانه است از نظر من... نگاهی که به دنیا دارد به شدت دلپذیر است و برای من غبطه برانگیز... دن کامیلو رو خیلی دوست داشتم... زیر آبی رفتن هایش محشر بود... اصلن همین که کشیشی با خرده شیشه های شیطنت آمیز توی داستان بود خیلی به دل می نشست... وقتی به تلافیه رعد و برقی که برج کلیسایش را خراب کرده بود شب بعد یک بمب دستی انداخت روی بام سالن خلق که ماله کمونیست های روستا بود و همه فکر کردند باز هم رعد و برق بوده کلی خندیدم... البته خیلی جاهای دیگه از کتاب هم هست که از ته دل می خندونه آدم رو... مسیح رو هم خیلی دوست داشتم... مسیحه خوبی بود... خدا هم توی کتاب خدای خوبیه... پپونه هم که بخش داره و رییسه شاخهء محلیه حزب کمونیست خیلی باور پذیره... کلن تک تک شخصیت ها و تک تک داستانها فوق العاده زیبا و باور پذیر هستن و میشه بهشون فکر کرد! البته خب میشه فکر هم نکرد و فقط لذت برد...
* اسم رو حال کن... آخره ایتالیایی... جووانی گوارسکی...
* نمی دونم این عقاید یک دلقک چه طلسمی داره... هزار و یک دفعه خواسته بودم بخرمش که خب در لحظهء آخر پشیمون شده بودم... بعد الان هم از دیروز تا حالا هزار و یک دفعه خواستم شروع کنم خوندنش رو که باز هم نشده... یه جورایی دافعه داره انگار برای من... یعنی نمی دونم... اون چن تا جملهء اول کتاب منو جذب نمی کنه...
* خب به نظرم بهتر است به آدمی که تازه پا به این دنیا گذاشته و هنوز هیچی را از هیچی تشخیص نمی دهد حداقل یک کاتالوگ بدهند... یعنی منصفانه تر است... فرض کن که داری مثلن رودخونهء آمازون رو با یه قایقه توریستی بالا پایین می کنی... بعد اگر بهت نگن که مثلن تو فلان قسمتی که فلان ساعت می رسیم به اون سمت چپ رودخونه یه منظرهء فوق العاده داره که هیچ جای دیگه نمی تونی ببینیش ، خب تو ممکنه اون منظره رو برای همیشه از دست بدی... و بعد که بفهمی چی شده هیچ کاری از دستت بر نمیاد جز افسوس خوردن... البته فکر می کنم پدر و مادر توی زندگی بچه ها باید نقش کاتالوگ و راهنما رو داشته باشن ولی از اونجایی که پدر مادر های ما خودشون هم زیاد دستگیرشون نشده چه خبره و چی به چیه بالاخره نمیشه گفت صرف بودنشون کافیه...
اینو گفتم که بگم خیلی چیزها بود که من از دست دادم... خیلی وقت ها طرف لم یزرعه آمازون رو نگاه کردم و خیلی وقت ها اصلن رفتم تو کابینم و خوابیدم... هیچکس نبود که بگه اینجال رو نگاه کن و به خاطر بسپار... دیگه برات پیش نمیاد همچین چیزی رو ببینی و تمام عمرت باید همین تصویر رو داشته باشی با خودت پس خوب نگاه کن... به من همیشه مسیر های صعب رو نشون دادن... همیشه بیابون رو نشون دادن... و گفتن که ببین اینجا پر از کفتاره... پر از خاره... باید بجنگی... باید بی هیچ توقعی بجنگی... زندگی تو اینه... جنگ برای چیزی که هیچ مهم نیست می خواهیش یا نمی خواهیش... باید بجنگی...
و این منصفانه نیست... هیچ منصفانه نیست...
* با یاسر که حرف می زدیم گفت تو که اینقد سیاه میبینی دنیا رو چرا خودتو نمی کشی... گفتم خب چون فکر می کنم اومدم تماشا... گفت خب چرا سالن رو ترک نمی کنی وقتی چیزی برای دیدن نیست؟ گفتم چون اینقد به کارگردان احترام می ذارم که تا آخره فیلم بشینم توی سالن و ببینم چیکار کرده...
البته الان که فکر می کنم بیشتر از فیلم به تئاتر شبیهه دنیا... از اون تئاترهایی که تماشاگر هم توشون نقش داره و به بازی می گیرنش...
* نمی دونم چرا این مسلمونا فکر می کنن که هر کی جوره دیگه ای فکر می کنه و احیانن دنیا رو سیاه می بینه باید خودشو بکشه!!! خب بابا جان ممکنه من خیلی سیاه ببینم ولی تن دادم به این بازی و قصد ندارم هر وخت بر خلاف میل من دست دادن بازی رو به هم بزنم... زندگی همینه دیگه... من هم پذیرفتمش... بعد هم سیاه چرا اصلن؟ کلن کی گفته دنیایی که من میبینم و توصیف می کنم سیاهه و دنیایی که تو می بینی و توصیف می کنی سفیده؟
همین که اشراق سهروردی رو نشخوار کنی و هی بگی دنیا از نوره و همه چیز نوره یعنی تو سفید داری می بینی؟ اتفاقن به نظره من اون سیاهی ای که من میبینم خیلی خیلی شرف داره به سفیدی ای که تو داری می بینی... چون حداقل من واقعیت دنیا رو دارم می بینم و باهاش کلنجار می رم ولی تو چی؟ اصلن نمی دونی با چی طرفی چون می ترسی چشمهات رو باز کنی و ببینی از اون نوری که به خودت وعده دادی خبری نیست...
* من معتقدم که پول توی این دنیا حرف اول و آخر رو میزنه و از همه چی هم بهتره... رسمن از همه چی... بدون استثنا... پول همه چیز با خودش میاره... مخصوصن خوشبختی... مخصوصن خوشبختی... باقی هم همش حرف مفته و مصداق دقیق اینکه گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه اخه...
* این بود نیمی از درگیری های ذهنی من در این چند روزه!!! یعنی همون این بود انشای من...
* تو آموزش یه پسره خره منو گرفته بود که سیگنال سیستم با بشاشی بگیرم بهتره به نظرت یا با کمالی؟ گفتم خب بشاشی خوب درس میده و کمالی خوب نمره میده... و فکرمی کنم که فقط هم کلاسه کمالی ظرفیت داشته باشه... بعدش یه ساعت هی پرسیده که این نمره ات چی شد و اون نمره ات چی شد... بعد خب معلوم شد هم کلاسی بودیم تو خیلی از کلاسا و به جانه خودم من حتی یک بار هم ندیده بودم اینو!!! پرسید فیزیک مدرن چی کار کردی ترمه پیش؟ گفتم حذف کردم!!! گفت آره استاد یه دفعه که اومدین دمه کلاس پرسید اینا دیگه چرا نمیان و میانترم هم ندادن و اینا... ـ ما با استاده یه خورده مشکل پیدا کردیم و حذف کردیم درسو ـ پرسیدم شما چی کار کردی گفت من نوزده شدم!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد هی هر چی نمره پرسیدم ازش که اینو چی شدی اون چی شدی باز همش در همین حدود بود... کلی خاک ریختم تو سر و کلهء خودم!!!
* کتاب دن کامیلو و پسر نا خلف بسیار بسیار کتاب فوق العاده ایه و کلی دارم حال می کنم باهاش... به شدت توصیه می شود که بخوانید... حالا تموم که شد بیشتر میگم ازش...
* خشایار دعوتم کرده بود کنسرت... جمعه شب دانشگاهه هنر... گفتم نمی تونم بیام... حوصله نداشتم...از اون مواقعیه که دلم می خواد فقط ولم کنن به حاله خودمو در عینه حال ولم نکنن به حاله خودم... یعنی خب اگر یکی بیاد با پس گردنی منو از خونه بکشونه بیرون خب خیلی خوشحال میشم ولی اگر نیاد هم یا یه جوره دیگه بیاد هم از خونه پامو نمی ذارم بیرون و خب فکر نمی کنم مشکل خاصی هم برام پیش بیاد!!!
* یک عالم حرفای مهم و فلسفی و سرنوشت ساز و اینا دارم که الان یادم نیس... یادم اومد میگم خدمتتون...
:((((
خب عزیزه من وقتی نمیتونی راست و حسینی نظرت و نتیجهء تحقیقاتت رو کتاب کنی بهتره اصلن بی خیالش بشی... یا یه چیزی بنویسی اونطور که دوست داری و نیگه داری تو کتابخونهء شخصیت اصلن... چی انتظار داشتیم و چی ازآب دراومد... جدای از زبانی که جناب عالی ـ خانوم قدسی ـ به کار برده بودید و من اصلن نپسندیدم و به نظرم کمی خام و کودکانه اومد و همین طور ابطال کلامی که به شدت آزارم داد و خلاصه عیب و ایراد های دیگه ای کهمیتونم بعدن خصوصی خدمتتون بگم خیلی خیلی بدم اومد ازاینکه اینقدر - به گمان من ـ ترس خورده و به شدت محافظه کار نوشته بودید در ارتباط با مولانا و شمس... خداییش از این بیشتر که میگی به زور کیمیا خاتون رو دادن به شمس و این پیرمرد هم بعده یک دورهء حالی به هولی بی خیال کیمیا خاتونی که عاشقه پسر کوچیکهء مولانا و برادر ناتنیش بود شد و گیر داد که این یارو برادره چرا هی میاد و میره و حق نداری بری از خونه بیرون و ننه و داداشات رو ببینی و این صوبتا و بعد هم زده دختره رو نفله کرده و گردنشو شکسته از زوره غیرت... اونوخت بازم الهی قربونت برم شمس عزیزم و من تورو بخشیدم و تو هم منو ببخش و من و تورو از ازل برای هم شاخته بودن؟ اون چهرهء مهربان جونی هم که از مولانا ساخته بودی حاله من یکی رو به هم زد... کلن من با این آدم یه جورایی خصومت شخصی دارم... حالا هر قدر هم می خواد بزرگ باشه...
* دیروز دمه تندیس بگو کیو دیدم!!! امین زندگانی... یعنی اون داداش چشم سبزه که دماغشهم عملی نیست... خیلی خیلی قیافشو دوست دارم و تازه سیبیل هم گذاشته بودکه جاداره همین جا شخصن ازش تشکر کنم...
* این یکی کتابه که رسمن رفت تو پاچمون... ببینم بقیه چطورن...
* دیدی ایران برد... البته خب زحمت کشید واقعن!!! ازبکستان بود حریف!!!!
* من والیبال هم خیلی دوست میدارم و این روزها حسابی در بعضی نواحیه استراتژیک عروسی دارم!!! چهار و ربعه امروز صبح... یعنی همین چند ساعت دیگه... مکزیک و آرژانتین بازی دارن... حیف که خوابم میاد... ولی قول میدم فینال اگر آرژانتین و برزیل بودن حتمن بشینم ببینم...
* کسی نمیاد بریم سینما؟ خیلی وخته نرفتم... روز سوم رو دوست دارم ببینم...
بعد که رفیتم کاشونک... بعد برگشتیم تجریش اون کتاب فروشیه سره قدس که کتابای قدیمی داره... بعد رفتیم دمباله کتابفروشیه زمینه بگردیم که ماله گلی ترقیه ـ شایدم گلی امامی اصلن شایدم لیلی گلستان الان یادم نیس ـ همون که تو فیلمه شب های روشن استاده هی می رفت... که کلی پیاده اون خیابونه دربندی رو رفتیم پایین و پیداش نکردیم و بعد چون قرار بود ببرمشون کتابفروشیه علیم توی شریعتی همون جور هی پیاده رفتیم و رفتیم و رفتیم تا از پل رومی سر در آوردیم!!! یه یهساعتی هم توی علیم خودمان را با کتاب ها خفه کردیم و در آخر ما سه تا کتاب و دو تا سی دی خریدیم!!! کیمیا خاتون رو خیلی وخ بود میخواستم بخرم و پول نداشتم!!! که خریدم... عقاید یک دلقک رو هم به همچنین... دن کامیلو رو هم ایضن!!! سی دی ها هم یکیشون موسیقیه متن پدر خوانده است که من نمی دونم چرا نصفه تاک هاش موسیقیه لاو استوریه!!!! اون یکی هم به تماشای آب های سپیده که خیلی خیلی وخت بود می خواستم بخرم!!! خلاصه که خودمو بیچاره کردم... بعدشم یه ایس پک مهمونشون کردم و باسه اولین بار به جای کارامل آیس پک توت فرنگی گرفتم ببینم چجوریه... کهخب جوره خاصی نبود و همون کارامل خیلی بهتر بود!!! بعدم که خب ما سره سهیل بودیم و رفتیم خونمون.. اون دو تا رو هم ادرس دادم بهشون که چجوری برن خونهئ مادر بزرگه یاسر... ولی خب تا الان خبری ازشون در نرسیده!!!!
* اه اه اه... همون اول که رسیدم خب شروع کردم به سلام علیک و دست و روبوسی... بعد یادم نبود که این یاسر یه خورده از این مسلمون گند هاست!!! اومدم باهاش دست بدم اونم پررو پررو گفت ببخشید من دست نمی دم!!! می خواستم بگیرم خفه اش کنم... خیلی خورد تو ذوقم!!! به سمیرا گفتم مگه نگفتی این آدم شده؟ هنوز که همون الاغیه که بود!!! تا یکی دو ساعت بعدش که اصلن با این شووره مسقره اش حرف نزدم...
* توی علیم یه مجموعه عکس سینمایی بود که خیلی عالی بود... حدود پونزده تا عکس سیاه و سفید از بازیگرای قدیمی و توپه سینما... اینگرید برگمان... جیمز دین... کلارک گیبل... همفری بوگارت... خلاصه هر کیو که فکر کنی... البته جز آل پاچینو!!! بعد به اون اقاهه می گم که ببخشید چرا آل پاچینو نیس تو اینا؟ میگه خب اینا خیلی قدیمی ترن از آل پاچینو... میگم که خب پس چرا تام کروز هست تو اینا؟ میگه خانوم تام کروز خیلی قدیمی تره از آل پاچینو!!! یعنی می خواستم سرمو بکوبم تو دیوار ها!!! ثبت کنید در تاریخ که تام کروز خیلی قدیمی تره از آل پاچینو!!! بعد هم خیلی محکم وایساده سره حرفش و عمرن هم زیره بار نمی ره که اشتباه می کنه... سمیرا اگه پا در میونی نمی کرد احتمالن یه خون و خونریزی ای راه می افتاد اون وسط!!!!
* دوست داشتم از اون خانوم بد اخلاقه توی علیم بپرسم که شما احیانن همون خانومه سانتی مانتال نیستین؟ ولی خب نپرسیدم...
* خب دعاهای من به ثمر نشست و دیشب که جویای احواله افشین شدیم گفت که مریض شده و سفرش کنسل شده!!! و برای آیینه هست!
* این نمرهء سیگنال سیستم ما رو هنوز وارد نکردن... من چه گلی به سر بگیرم آخر؟ بعد الان چون چارت رو هم ندارم کلی هول و ولا افتاده به جونم که نکنه چون آمارم رو اون ترم افتادم و هنوز نگرفتم محاسبات عددیم هم حذف بشه؟ بعد نکنه سیگنال بیوفتم و این کنترل خطیم هم حذف بشه؟ دارم می میرم رسمن!!! خدایا... یه کاری کن که هیچ کدوم از این گزینه های بالا اتفاق نیوفته!!! :((((
* یاسر دیشب می گفت تو چرا اینقد سیاه می نویسی؟ گفتم خب دنیایی که من می بینم اینجوریه... این شکلیه... گفت یعنی هیچ چیزه خوبی نداره؟ گفتم چرا داره.. ولی خب من ندیدم... میگه مثلن تو صدای یه پرنده رو می شنوی که اواز می خونه خوشت نمیاد؟ میگم خب خیلی وقته نشنیدم راستش رو بخوای... میگه به خورشید نگاه می کنی چی؟ میگم خب اونم خیلی وخته نگاه نکردم... بعد یه ساعتی که گذشتو فکر کرد من یادم رفته بحثمون رو یهو پرسید نظرت راجع به آب چیه؟ گفتم خب بستگی داره پرسید به چی؟ گفتم به اینکه داری توش خفه میشی یا داره از تشنگی نجاتت میده!!! بعد هم گفتم ببین من که می دونم تو چه نتیجه ای می خوای بگیری از این همه... بیخود منتظر نباش جوابی که میخوای از دهن من بیاد بیرون!!!
* گل آقا یه عالمه گواشه رنگی رنگی خریده و الان قراره با هم رنگ بازی کنیم... داره ماکت می سازه و من رنگش می کنم براش!!! :)))
* قرار نیست که از هر چی بقیه خوششون اومده منم خوشم بیاد... راستش رو بگم نمی دونم از این آلبوم چه انتظاری داشتم ـ به تماشای آب های سپید رو میگم ـ ولی خب انتظارمو براورده نکرد... فک کنم منتظر بودم با یه شاهکار مواجه بشم... که خب از نظر من نبود...
* لازم به ذکر است که علیم یک پوستری دارد از پدر خوانده... صحنه ای که مارلون براندو استاده بالای سر مایکل که نشسته روی صندلی... همان جایی از فیلم است که قدرت را به مایکل تفویض می کند و خودش بازنشسته می شود و از صحنه بیرون می رود... بسیار بسیار پوستر زیباییست و در اسرع وقت خریداری خواهد شد...
* من چقدر این آل پاچینو را دوست داشته باشم خوب است؟ آن قدر که عکس های حالایش در این سن اشکم را در می آورد... مرده شور این زندگی رو ببرن...
* یه رازه کوچولو!!! من هر وخت چیز می نوشتم آهنگ می ذاشتم... همون آهنگه تاری که قبلنا روی وبلاگه خودم بود و عمر هیچ کدوم از خواننده های اینجا قد نمیده به شنیدنش!!! یعنی هیچ کدوم اون موقع خوانندهء اقلیما نبودن که شنیده باشنش... پیش در آمد قطعهء نوبهار بهمن باشی بود... حالا هر وخت نوشته های اون موقع رو می خونم احساس می کنم که ریتم اون آهنگ توشون هست... یه جورای موزون هستن... آهنگینن... ضرب دارن... الان اون آهنگ رو گم کردم... ندارم دیگه... همینه که حس می کنم دیگه اون حس و حال رو ندارن داستانام... البته خب الان هم گاهی می رم اینجا و آهنگش رو گوش می دم و باهاش می نویسم... یه جورایی شرطی شدم به گمونم!!!! :)))
* از وختی این فلان فلان شده ها بلاگر رو فیل تر کردن من سرگردون شدم کلن!!! چون خودم زیاد لینکه بلاگ هایی رو که می خونم ندارم و همیشه از وبلاگه اینو اون می رفتم به وبلاگ های مورد علاقه ام!!! الان هم که لینکای دوستان همه به فنا رفتهخ و من گم شدم!!! لطفن اگر کسی آدرسه وبلاگ دختر بودن رو داره برام بذاره!!! ژوکر رو هم همینطور...
* ما بریم به کتابخوانی مان برسیم...
* فیلم هم می خواستم بخرما... با این همه ولخرجیه کتابی نمی دونم دیگه می تونم یا نه...
* یه شاله خیلی خیلی خوچگل تو تندیس دیدم... حتمن میرم یکیشو می خرم... حتمنه حتمن...
* مینایی در اثر گفتمان دیشبمان امروز نزدیک بود بی خیال ثبت نام دانشگاه بشم... بابا مگه خوابم می برد؟؟؟ تا چهار صب بیدار بودم... بعدشم مامانم از ساعته شیش و نیم هی اومده پامو لگد کرده... پتومو زده کنار... جیغ جیغ کرد... خلاصه ما رو بیدار کرد دیگه... حالا خوبه دیشب گفته بود من اصلن کارت ندارم خودت ساعت بذار !!! و من هم تاکید کرده بودم که جونه عزیزت هی نیای گیر بدی به منا... بذار خودم بیدار میشم... ولی خب اگه این کارا رو نکرده بود عمرن بیدار می شدم!!!
* من عاشخه این هات داگ پنیر های سون هستم بسیار بسیار زیاد... الان هم دارم با عشخ سیر می شم!!!! گفتم که دلتون آب شه!!!
* آقا من این والیباله رو هم می خوام ببینم... وخت ندارم...
* دیدین منم به سبک رهبر فقید انقلاب ورزشکار نیستم ولی ورزشکار ها را دوست دارم!!!! در هر ورزشی هم که تو فک بکنی صاحب نظرم... می تونی امتحان کنی... اطلاعاتم هم به روزه به روزه!!!
* نیمولی دست از سره کچله ما بردار جونه عزیزت... می دونی که... من به کمتر از رافی راضی نمیشم... بعدشم من به رافی قول دادم... نمی تونم دلشو بشکنم!!! :)))))
* الهی بگردم... :)))))
* امروز به این خانوم عارف نیا گفتم من اگه سیگنالم رو بیوفتم باید محاسبات عددی رو حذف کنم و سیگنال بگیرم جاش... گفت بشاشی نمره ها رو اورده پایینه... برو ببین چند شدی...
حالا من سره کلاسای این بابا همیشه ردیفه اول می نشستم.... کلاساش حضور و غیاب نداشت و گفته بود برام مهم نیست بیاین یا نه... درسته که در کل من چهار جلسه بیشتر سره کلاسش نبودم ولی عینه چهار جلسه رو ردیفه اول بودم و زل زده بودم تو چشه استاد و جزوه می نوشتم و سوال می پرسیدم... خلاصه دانشجوی فعالی بودم... بعد امروز رفتم میگم استاد نمرهء ما چی شد؟ میگه شما؟ مگه دانشجوی من بودی؟ میگم استاااااااااااااااد!!! میگه خب فامیلیت چیه؟ میگم فلانی... میگه من اصلن اولین باره تو رو می بینم و اسمت رو می شنوم!!! نمره ها رو هم دادم دایرهء امتحانات و خودمم کپی ندارم ازش... باید صبر کنی تا توی سایت بیاد... خلاصه که دایرهء امتحانات هم مرده شور برده نمره ام رو نگفت بهم و گفت فردا میاد تو سایت... حالا اگه افتاده باشم که با این تفاسیری که از استاد دیدم حتمن افتادم فردا هم باید برم دانشگاه...
* این خانومه عارف نیا مسئوله گروهه ماست... هر چی مدیر گروهمون مزخرف و زیر آبی رو هستش این دختر ماه و مسئول و دلسوزه... فکر می کنم سی سالش باشه... یه قیافهء خیلی معمولی داره... بعد اینقد هوای بچه ها رو داره و کمکشون می کنه که همه دوسش دارن... امروز تو دانشگاه داشتم باهاش از این اتاق به اون اتاق می رفتم هر پسری می رسید بهمون کلی سلام علیک گرم با این خانوم عارف نیا می کرد... اینم عینه این پهلوونا هی با سر تشکر می کرد و حال می کرد... سه چار تا از بچه ها که تا دیدنش شروع کردن به تعریف و تمجید... پسره می گفت خیلی با مرامی... یه مرد تو این دانشگاه باشه همین تویی... خیلی با معرفتی... خلاصه... کلی خنده دار بود... خیلی خوشم اومد... لاته خوبیه این خانوم عارف نیا... امروز هم باز این طفلک همه کاره بود و این مدیر گروهه مفنگی و حشیشیمونو نتونسته بودن از پای بساط بکشن دانشگاه... خانوم عارف نیا هم که اجازهء خیلی کارا رو نداره خب... هی زنگ می زد به این مرتیکه که پاشو بیا.. اونم هیچی... نیومد آخرش... گوره بابای دانشجو هم کرده...
* آقا ما مخلصه این شهاب حسینی هم هستیما... حیف اون موقع که پلیس جوان رو همین اونوره پل تمدن روی تپه های قیطریه بازی می کرد ما خیلی عقلمون نمیرسید به این حرفا!!!
خیلی با حال بود.. اون موقع هر دفه از اونجا رد می شدیم اگر آنتراکه گروه فیلمبرداری بود این شهاب خان داشت با بچه های کوچه گل کوچیک بازی می کرد!!! خیلی دوس داشتم!!! :)))))
* احتمالن امروز با سمیرا و شوورش هر چی کتاب فروشی دمه دسته زیر و رو کنیم.. یه عالمه کتاب می خوام بخرم!!! :)))
* طفلک آنی... من خیلی بی خیالم نه؟؟؟؟
صب اس ام اس زده که امروز ه.ج.د.ه تیره و تسلیت!!! منم جاتون خالی تازه چشامو باز کرده بودم و هنو خوابه خواب بودم... بعد گفتم خب که چی؟ میگه برو تقویمو نیگا کن... منم عینه بچهء آدم پا شدم تقویمو نیگا کردم و براش فرستادم خب هجدهمه دیگه!!! چه خبره؟ هیچی دیگه... بعد هی همین جور فکر می کردم که خب چه خبره امروز آخه؟ کسی مرده؟ کسی کسی رو مردونده؟ مسقره داره می کنه؟ نکنه اون ایر باسه امروز افتاده اینا الکی می گفتن هفتهء پیش افتاده؟ چه خبره آخه؟ بعد از اونجایی که کارته اینترنت از همه چی واجب تره دس رو نشسته رفتم سره کوچه یه کارت خریدم و هی با خودم فکر کردم که خب چی شده بالاخره امروز؟ بالاخره بعده کلی فک کردن و اینا یادم اومد که هاااااااااااااااااا... امروز ه.ج.د.ه تیره!!! سمیرا هم گفت خسته نباشی... تازه شما که غریبه نیستین... اومدم کانکت شدم دیدم یه ایمیل اومده برام... یه شعر راجع به همین امروز... اونو خوندم یادم اومد!!!ولی خب به سمیرا که ربطی نداشت... داشت؟ :)))
* باورتون نمیشه که بگم من سمیرا رو از دورانه مهد کودک می شناسم... یعنی مهد که نه... پیش دبستانی... دبستان و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهیمون هم مشترک بود!!! اغلب هم همکلاسی بودیم!!! ولی خب من تا دوم دبیرستان به طرزه وحشتناکی از این بشر بدم میومد و این بشر هم به همون طرزه وحشتناک از من بدش میومد!!! سمیرا از این بچه مسلمونا بود که همیشه سوگله مدیر و ناظم و معلم دینی و معلم ادبیات و اینا هستن و چون خیلی بچه پررو هم بود و البته خب صدای خوبی هم داشت همیشه سر صف برنامه اجرا می کرد!!! میمون بازی نه ها... شعر می خوند و اینا... بر عکس من که با همه از دربون مدرسه گرفته تا همون مدیره آشغاله مدرسه یه تریپ دعوا و درگیری داشتم... مشاور مدرسه و معلم ادبیات رو هم اضافه کنید... اصولن من همیشه قرائت خودم رو از شعر و داستان ها داشتم و اینقدر هم تخس بودم که حتی سره امتحان هم حرف حرف خودم بود و تشخیص تشخیص خودم... گیریم که ادبیاتم همیشه بیست بوده... بزرگترین مشکلم هم با مثلن دبیر ادبیاتمون سره شعرای مولانا بود که من به هیچ وجه قبول نمی کردم که باید همه چی رو بدن شیره بخوره و این درسته!!! حالا گیریم که شیر یعنی خدا!!! سر همین حرفای بوداره من همین دبیر ادبیاتمون و مشاورمون و چن تایی دیگه از به اصطلاح معلمان دلسوز مدرسه به دوستام اولتیماتوم داده بودن که بهتره از من دوری کنن تا دین و ایمونشون بر باد نره!!! اینو همین یکی دو ساله سمیرا و سارا بهم گفتن... وگرنه که همونموقع شلوار آموزش و پرورش رو می کشیدم رو سرش!!!
سمیرا از نظر ایدئولوژی نقطهء مقابل من بود... حتی وقتی که حسابی رفیق شدیم... خلاصه سمیرا سوگولیه مسئولین مدرسه بود و من بز گر!!! رفاقت ما هم خب در نوعه خودش بسیار جالب بود... الان که فک می کنم اصلن یادم نمیاد چجوری ما با هم جفت شدیم... خب فک کنم سواد ادبی سمیرا بر هر وجه دیگهء شخصیتش می چربید و همین کافی بود تا من از دین و ایمون اون و اون از بی دین و ایمونیه من چشم بپوشه... خب بحثای داغی هم همیشه داشتیم در همین رابطه... ولی رفیق موندیم... حالا امروز خوشحالم که سمیرا رسمن میاد میشینه و میگه نه من و نه همسرم مشلمون نیستیم!!! و می خنده به اعتقاداته قبلیش و البته خب میگه انصاف داشته باش... من مشلمونه روشن فکری بودم... منم خب انصاف دارم میگم نه تو مشلمونه بی گناهی بودی... چون همه چی بهت حقنه شده بود و به محضی که فرصت دست داد اونقدر شعور به خرج دادی که رفتی ببینی چی به خوردت دادن و بعد هم همشو بالا آوردی!
* دوست گل آقا با مامانش امروز میاد اینجا... ژولیت جون که میشه مامانه آیلین آرشیتکته و گل اقا و آیلین هم که دانشجوی مهماری ان... میان اینجا که آیلین و گل آقا ماکت های پروژشونو بسازن و ژولیت جون هم کامپیوترش خراب شده میاد با کامپیوتره ما یه سری نخشه پخشه هاشو بکشه!!! فک کننننننننننننننن!!! بعد اینا یهودین... نمی دونم چه صیغه ایه که گوشت قرمز نمی خورن... من که هیچ جا نشنیدم همچین پرهیزی داشته باشن یهودیا یا هر دینه دیگه ای... مگه در ایامه خاصی که میشه روزه براشون! به هر حال... ما می خواستیم براشون ماهی درست کنیم... یعنی گل آقا می خواست... ولی خب زنگ زدن که ناهار هم می گیرن میارن!!! بهتر!!! :)))))
* من هم دوست ارمنی داشتم... هم زرتشتی... ولی دوست یهودی نداشتم تا حالا!!!
* بدم میاد میگن جهود... این گل اقا هم هی میگه اینا جهودن می خوام بزنم تو دهنش!!! به نظرم توهین آمیزه این کلمه.
* افشین می خواد بره ایروان و احتمالن باسه جلسهء آیینه نیست... غریبه غریبیم اونجا... میگه سفارشتو می کنم به رویا بیژنی... ولی خب من که خودم رویا رو نمی شناسم... بلاگشو قدیما چند بار خوندم فقط... نرو افشین... نرو...
* فردا می رم دانشگاه ثبت نام مالی کنم...
* گل آقا را به را به من میگه تو دیوونه ای!!! دیوونه... دیوونه... خب من چیکار کنم که اینا نمی فهمن وختی دارم می نویسم کسی نباید بیاد گیر بده بهم؟ خب معلومه داد می زنم!!! منطقی نیست به نظرتون؟ :))))))
* یک سری آدم ها هستند که جدن حاله مرا به هم می زنند... البته چند سری هستند ها...ولی خب من یک سری را فعلن می گویم تا بعدن به بعدی ها هم برسیم... من عادت ندارم برای لینک کردن کسی اجازه بگیرم... صرفن کافیست برایم که دوست داشته باشم نوشته هایش را و احساس رفاقت کنم با نویسنده و دوست داشته باشم لینکش کنم... خب به همین ترتیب برای حذف لینک کسی هم فکر نمی کنم که باید اجازه بگیرم یا حتی توضیح بدهم... مگر وقتی لینک می شدند توضیحی خواستند؟ خب پاک شدن لینک هم به نظره من به روشنی همان ظاهر شدن لینک است... صرف اینکه یک زمانی من دوست داشته ام لینک شما آن بغل باشد که حقی را برای شما بوجود نمی آورد که بعد ها اگر یک هو غیبتان زد از آن بغل یقهء مرا بچسبید که چرا و به چه گناهی... می آورد؟ خلاصه که نکنید از این کارها...خوب نیست... برای خودتان می گویم... ما که به تخیلمان هم نمی گیریم این اعتراض ها و به دمباله دلیل گشتن ها را... شما بی خود به در بسته نکوبید...
خب اینا رو خیلی وخ پیش می خواستم بگم... الان یهو یادم اومد!!!
* خب برنامه نویسی ای رو که ما حذف کردیم خانوم به مدده دسمال کشی و البته پفیوزی و خیلی فحشای دیگه در این زمره که الان می تونم همشو براتون بشمارم با سیزده پاس شده... الان یعنی به شدت دارم جلوی خودم رو می گیرم که نرم هر چی واحد میگیره برای ترم تابستونه حذف کنم... خداییش خیلی کیف داره ها... فک کن... اون هی اخذ کنه... من هی حذف کنم!!! اونوخ باید بره پیشه یکی از همین فرنگیس جون مینا جون چی چی جونایی که قراره باسش شوور جور کنن ببینه این دست خدا از آستینه کی در اومده بود!!! دلم خنک میشه اینجوری حرف میزنم... بیخیاله سجایای نداشتهء اخلاقیه ما بشین... جدن دلم می خواد الان بکشمش...
* تازه نادال هم باخت... من نمی خواااااااااااااام... حقش نبود... سه دو که باخت نیست... این چه زندگیی کوفتی اییه آخه؟:((((((
* خب مهمونای ما هنوز نیومدن...
* اعصابم به هم ریخته... نمی دونم چرا... امروز که رفتم نمرهء اینو دیدم اصلن یهو دیوونه شدم... جدن دلم می خواست بکشمش... نه به خاطر نمره... به خاطره خیلی چیزا...
* خدا وکیلی ان فدرر اگه راس میگه بیاد رو زمین رسی با رافیه ما بازی کنه... اونجا ببینم اصلن حرفی دراه باسه گفتن؟
* این برنامه هه رو دیدی شبا بعد از خبر ده و نیم شبکه دو پخش می کنه؟ همین که فیلم سینمایی میذاره هر شب... مجری هاش هم رامبد جوان و اشکان خطیبی هستن... رامبد که از قدیم ندیما یکی از ادمای دوست داشتنیه سینما و تلویزیون بوده باسه من... این اشکان خطیبی هم خیلی خوبه... کلن اجراشون یه اجرای متفاوت و خیلی جذابه تو مقیاس تلویزیون ما... خلاصه که دیدن داره... این اشکانه دیوونه آخره بچه است ها... خیلی باحاله دیوونه بازیاشون... رامبد هم که استاده خل بازیه...
* چیکار کنم الان که حالم بهتر شه؟ چیکار کنم؟ :(((
* خب به سلامتی سیگنال سیستم ظرفیتش تکمیل شد و همون محاسبات عددی افتاد تو دامنمون!!! شایدم افتادیم تو دامنش... زیاد توجه نکردم کی افتاد کجا!!! حالا بی خیال... یه حذف و اضافه ای چیزی باید داشته باشه این ترم تابستونه دیگه... اونجا راست و ریستش می کنیم...
* هیچی دیگه... کارمون در اومد... دوشمبه ها از هشت صبح تا چهار بعد از ظهر... سه شمبه ها از یک و نیم تا شیش و نیم... فک کن... تابستونی شدا...
* خب به من پیشنهاد و توصیه شده که توی کارگاه داستان نویسی مهسا محب علی هم شرکت کنم... شهر کتاب برگزار می کنه... خب من نوشته های محب علی رو دوست دارم... و فکر می کنم بد نباشه که شرکت کنم کلاساشو... بالاخره از این هرتکی پرتکی نوشتنه خودم بهتره دیگه به هر حال... حالا امروز قراره زنگ بزنم شهر کتاب ببینم چه خبره و چه جوریاس و اینا... خبرتون می کنم!!! پایه می طلبیم... نبوووود؟
* گفتم خیلی وخته یه سوالی می خوام بپرسم ازت... من کجا ایستادم؟ یعنی دقیقن کجا ایستادم؟ و بعد توضیح دادم که منظورم اینه که از نظر تو نوشته های من در چه سطحین؟ گفتم نمی خوام بگی اگر فلان بکنم و بهمان نکنم بعدها به کجا می رسم... می خوام بدونم همین الان کجام... بعد هم گفتم نظر بقیه ای رو که تعریف میکنن قبول ندارم... گفت نظر منو قبول داری؟ گفتم متاسفانه!!! و گفتم که خودم هیچی حساب نمی کنم خودم رو... گفت خب اینکه خودتو هیچی حساب نمی کنی خیلی خوبه... و اگر از نوشته های یکی دو ماه پیشت هم بدت بیاد دیگه می شی یه دختر گل!!! گفت من هیچوقت سر نوشته های کسی باهاش بحث نمی کنم... ولی با تو حرص می خورم و تعصب می کشم... تو راهت رو پسیدا کردی... پل می زنی بین خاطره و قصه... رمانتیک می نویسی ولی از سیالیت هم غافل نمی شی... و این چیزیه که من توی هیچ دختر بلاگری ندیدم! فقط داری یواش یواش دور می زنی این جایگاه رو... و این چیزیه که اعصابمو خورد می کنه... فضاهات... نه فضای قصه هات.. فضای راوی داره تکراری می شه... انگار این راوی متحجر داره دگم میشه... هیچ تغییر و تحول ذهنی نداره... پخته میشه ولی در چیزی تجدید نظر نمی کنه... خب بیا و تجدید نظر کن... بیا تست کن... یه کاره راحت بنویس... کابوس نداشته باشه... هذیان نداشته باشه... برش ها رو با قصه بساز نه با هذیان های راوی... یه چیزی بنویس به سادگی یکی بود یکی نبود... یه قصهء خطی... راویه تو مسحوره... مفتونه... بهت گفتم بارها... مسحور کلمات نشو.. کلمات وسیلهء تو هستن نه هدفت... زبان... زبانت رو عوض کنی فضات هم عوض میشه... این زبان فقط همین فضا رو می طلبه...
و ما فقط گفتیم اوهوم!!!
نوشتیم برای ثبت در تاریخ... باشد که روزی چند بار بخوانیم و آدم شویم...
* می بینی؟ انگار خودم اونقدر بی شکلم که باید بقیه برام یه قالب بسازن و من توی اون قالب و با اون کلمات خودم رو پیدا کنم... این خیلی مزخرفه...ربطی به حرفای منتقد عزیز نداره... حرفاشو دربست قبول دارم... دقیقن همینطوره که میگه... کمتر کسی هست که منو و کار هام رو به این خوبی بشناسه و تحلیل کنه... دارم راجع به خودم حرف می زنم... فقط همین...
* پنجشمبه چهار مرداد سبلان!!! :))))
پایه می طلبیم!!! همچنان...
* کلاسای مهسا محب علی هم دوازده جلسه است که به عبارتی می کنه چهل هزار تومن و از همون چهارم مرداد شروع میشه...
* نمی دونم چرا وختی نامجو میخونه این قرار عاشقانه را عدد بده فقط به ذهنم میرسه دو زار!!! خیلی این ترانه هه رو دوس دارما... خیلی... ولی هی میگه این قراره عاشقانه را عدد بده منم با همون حس و حاله دوست داشتنم خیلی جدی میگم دو زار!!! اصلن هم دست خودم نیست!!! لذت ببرین از این خلی که منم!!! :))))
* بعدش هم باید بگویم که من زبان کردی را عاشخ می باشم... مخصوصن ترانه ها و آوازهایی که خیلی زیاد هم دارند... یک جورهایی اصلن انگار همه چیزشان با موسیقی و آواز عجین شده... یک جورهایی شبیه به ما بختیاری ها هم هستند از این لحاظ... بعد یاد آن دوستان کرد چند وخت پیشمان می افتم که هی به هر بهانه ای می زدند زیر آواز و پشت بندش هم رقص!!! رقص های گروهی هم که رسمن مرا دیوانه می کنند... یاد بابلسری که با هم رفتیم افتادم امیر... یادته؟ خیلی خوش گذشت... اون آرشه مارمولک با اون گیتار زدن و خوندنش!!!
البته خب یادم هم هست که بعدش همه چه گندی زدند به حاله خوشمان!!!
اینا رو گفتم سر بنده همین ترانه کردیه که باز نامجو می خونه و خیلی هم خوچگل می خونه... یکی بیاد به من کردی یاد بده!!!
* ببین به نظرت مخه این باباهه رو نزنیم به جای این پرایده چسکی ای که حکمن می خواد برامون بخره یه جیپ بخره؟ چون عمرن که دویست و شیش نمی خره برامون... همون جیپ رو نچسبیم؟ هم شاسی بلنده... هم از بچگی دوست داشتم... هم اسپورته... هم خیلی چیزای دیگه؟ یه جیپه قرمز از اینا که لاستیکاشون یه عالمه پهنه و سقف هم ندارن!!! به یه گارد باسه سپر جلو...
خیالباف!!! :)))
* یه قالب ساختم باسه اقلیما... خیلی وخت بود باید یه فکری به حالش می کردم... عکسی که اول انتخاب کرده بودم رو بیشتر دوس داشتم... یه دختری بود که داشت یه قاصدک رو فوت می کرد... ولی خب اون زیاد جالب نمی شد باسه قالب... این چطوره؟ کلی زحمت کشیدما... عمرن عوضش کنم حالا حالاها!!!
* خب می تونید به این نتیجه برسید که نیمولی یکی از تاثیر گذار ترین شصخیت های زندگیه منه!!! حالا گیریم که نتیجه های بر عکس!!! چون رسمن این طرف شد روی سفیده شصخیته من و اونطرف شد روی سیاهش!!!! احتمالن من با نیمولی لجم و خودم خبر ندارم!!! به صورته نا خودآگاه یعنی لج می باشم و می خواهم هر چی اون میگه بر عکسش بشه!!! :)))))))
* آقا این مردا چقد فکرشون خرابه... ببین یه ساعت نشده من این قالبو گذاشتم... دو نفر گیر دادن به این دختره... نیمولی که گیر داده که آیا این خانوم شلوار پاش هست یا نه و آیا بهتر نیست یه دامنی چیزی بپوشه؟ جناب منتقد عزیز هم گیر داده که... خب اون خیلی گیره بی تربیتی ای داده و ترجیح می دم نگم!!! ای ذهن های خراب!!!
* ببین جدن من چرا اصلن برام قابل قبول نیست از روزی که اقلیما رو آپ کردم تا امروز فقط دو هفته گذشته؟ واقعن چرا آیا؟
* اون دختره که اون بالا نیشسته تو اقلیما خیلی حسه خوبی بهم میده... دوسش دارم...
حماقت را ببین تا کجاست که خرده ریزه های سفرهء محبت شما را گدایی می کنم و گاه به گاه که پس گردنی ای عنایت می فرمایید به این حقیر ، دست بوس معجزات الهی می شوم که نا ممکن را ممکن ساخته... گیریم که تنها به چشمتان آمده باشد که چقدر سیلی خوره این یارو ملس است... راستش را بخواهی تو نیستی که کثافت این زندگی را می پاشی توی چشمم... خودمم... انگار که عهد کرده ام حقارت نفس را اینطور ذکر بگویم... به سبک مازوخیست های مذهبی که گندابه می دهند به خورد خودشان باشد که رستگار شوند... من اما رستگاری را هم امید ندارم... نمی دانم... یک جور پوچی محض بگیر... بی هدف... انگار کن که غایت آمال ما همان پس گردنی های مرحمتی شماست...
اوج کمدی آنجاست که رخت و لباس یک مرشد را هم می پوشانم به تنت و می پرسم مدام... من کجا ایستاده ام حضرت استاد؟ من کجا ایستاده ام؟ آدرس را گیریم که شما دقیق بدهید و حرفی نباشد در راست و دروغش... خودمان هم اگر چشم کور شده مان را باز کنیم به گمانمان خوب معلوم است کجای این گورستان ایستاده ایم به لعنت و لجن... بعد همین غیب گفتن شما را به التماس خودمان ، می گیریم معجزتی دیگر و ایمانمان راسخ تر می شود به تو پیامبر عذاب و پس گردنی... بیا... بیا با هم بخندیم به این خری که منم... بیا بخندیم...
* مامانم امروز میره بابل... پس فردا میاد...
* این سایته کوفتی دانشگاه هیچ جاش ننوشته زمان دقیق انتخاب واحده ما کیه!!! تلفن ها هم هیچ کدوم جواب نمیده... گل بگیرن درشو...
* دیشب یه خواب با مزه دیدم مینایی!!! خواب دیدم اومدم خونهء تو... همون جا تو بلاد کفر... بعد بهار و نیمولی هم خونت بودن... بعد من و نیمولی تو حیاط گل کوچیک با هم بازی می کردیم!!!! من کپشای پاشنه بلندمو پوشیده بودم و هیچی نمیتونستم شوت کنم!!! بعد قرار شد برای اینکه عادلانه باشه بازی نیما هم بره کپش پاشنه بلند بپوشه بیاد بازی کنیم!!!
فک کننننننننننننننن!!! :)))))))))))))))))))))
* تنظیم شدم هیفده!!! فقط باسه توصیه های آنی ها... وگرنه بیست می شدم!!! :)))
* یهنی ببین من چه حالی دارم که با وجود نفرتم از ماهی و تن ماهی و بوی ماهی و اینا یه ساندویچه تن که دستپخت گل آقا بود رو با یه عالمه سس سفید بلعیدم!!!
از حق نگذریم زیاد هم بدمزه نبود... پر از سیب زمینی بود و لوبیا چیتی!!! تنها موردش همون وجود مقادیر زیادی تن ماهی بود!!! اه اه اه...
آنقدر دلتنگ صدایت هستم که دلم می خواهد نشنوم هیچ از این دنیا... وقتی که تنها تویی که دیگر نمی شنوم... تنها تویی که دیگر نمی بینم...
خب... همین ها بود... نه خیال کنی سبک شده ام... نه... فقط... هیچ... بگذریم...
امروز دلم می خواست همهء دلم بشود یک کلمه.. شده آن یک کلمه سلام باشد... بعد بفرستم برایت و هیچ هم باکی نباشدم از تو و دیگرانی که با تواند... مراعات خودم را کردم و زنجیری که اگر پاره بشود دیگر هیچ نمی ماند برای بندی کردن دل دیوانه...
انصاف نیست... انصاف نیست که تو هر بار به هر بهانه ای که دلت خواست مرا یاد کنی و منی که بی بهانه هر نفس به یاد توام نتوانم بگویمت... انصاف نیست...
* قبل ترها گفته بودم اینجا معجزه دارد...
* دیشب تازه با جیرونی هم چت کردیم که اون هم خودش کلی باعث خوش بحالی شدنه ما شد... مخصوصن که جیرونی هی به من می گفت من به تو افتخار میکنم... تو سره منو بلند کردی و میکنی وازاین حرفا!!! کلی هم حرفای خبیثانه زدیم که کیف داد و اگر فکر میکنی من میام و اینجا میگم چی گفتیم کور خوندی!!!
* قالبببببببببببببب طراححححححححححححححححی میییییییییییییییییییییییی کنیم!!! آب حوووووووووووووووض می کشیییییییییییییییییییم!!!
* دیشب تازه افشین یه سری از عکساشو برام فرستاد که تا همین الانه تو کفشم!!!! یه چیزای خدایی بودن!!! اینقده ماته عکسا شدم که اصلن یادم رفت سیوشون کنم... گویا قراره نمایشگاه بزنه!!!
* یک شمبه و دوشمبه ثبت نامه دانشگاهه... بعد طبقه معمول که این ننه اقای ما باید اینجور مواقع گند بزنن به اعصابت اینبار هم همینه... عابر بانکشون رو این ماه پر نکردن... بعد دسته چکشون هم تموم شده و یه برگ داره فقط!!! بعد پوله نقد هم کم داریم تو خونه... بعد خب ما باید نصفه شهریمونو نقد بدیم ونصفش رو چک... اینا اگه چک بکشن که پول نقد بگیریم از بانک دیگه چک ندارن که من برم بدم دانشگاه... بعداگه نکشن و چکه رو صاف بدن به من که خب دانشگاه قبول نمی کنه همهء شهریه رو با چک بدی!!! خر تو خریه خلاصه... فک کنم واجبه یه داد و بیدادی بکنم!!!!
* این تصویره بالا خیلی خیلی برای من آشناست... یعنی حسش خیلی توی من قویه... نه این تصویر دقیقن ها... کلن تصویره خونی که قطره قطره می چکه روی سفیدی... یه بار هم نوشتمش... اسمش کلاغ بود... توی اقلیما... تریپ خودکش یو این حرفا نیس اصلن... فقط دارم میگم این تصویر رو منباخودم دارم... همیشه...
* همینا دیگه... حرفی نیس فعلن...
* بعدش خانومه مینا خانوم شما نمی خوای به هیچ عنوان یه وختی آن بشی و احیانن با ما یه چاق سلامتی ای چیزی بکنی؟ خجالت هم خوب چیزیه!!!
* بدانید و آگاه باشید که عوض شدن رنگه اینجا فقط تخصیره میناس!!!
* خب خوشم اومده از این سایکو... هی میشینم قالب می سازم!!! :)))))
* جونه داداش حال میکنی چی ساختم؟
* این مستند چهار چند وقتیه که گیر داده به فیلم هایی که از عشایر هست... چند وخت پیش که فیلمه گراس یا همون علف رو نشون داد که اگر دیده باشید و یا اطلاعاتی راجع بهش داشته باشید می دونید که مسیر کوچ یکی از ایلات بختیاری رو نشون میده که اون آقایی که خان تشریف داشتن و الان اسمش یادم نیست از اجداد ما بوده... بعد دیشب داشت یه فیلمی نشون میداد باز هم از مسیر ییلاق به قشلاقه ایله بختیاری که ساله شصت و شیش تهیه شده بود و دقیقن تک تکه فک و فامیلای ما بودن... یعنی من همشون رو به اسم می شناختم... و دقیقن هموم سال سالی بود که مامانم گل آقا رو حامله بود و من چهار پنج ساله بودم و پویا دو ساله و به دلایله امنیتی ما هم تشریفمون رو بردیم به همین ییلاق و بعد هم قشلاق که البته خودمون اسب و قاطر گرفتیم و با خانوادهء همین امیر اینا از بازفت و زرد کوه رفتیم تا قشلاق... اونجا رسیدیم به همین ماله آمرید که توی فیلم بودن... این آ مریدی که دیشب توی فیلم بود هی میگفتن مال آ مرید از عمو زاده های مادربزرگمه... عمهء مامانم هم توی فیلم بود... همچنین دختر عمه ها و پسر عمه هاش... خلاصه که خیلی باحال بود... من همش یاده اون ساله شصت و شیش بودم که کلی عشق و حال کردیم و هیچ هم نمی دونستیم اصولن جز مسافرت دلیله دیگه ای هم داره حضور ما توی سیاه چادر... و بعدش هم یاده همین هفت هشت سال پیش افتادم که برای فوت عمه فاطمهء مامانم رفتیم دوباره بین ایل و من چون خیلی خیلی اونجا رو دوست دارم با مامانم اینا بر نگشتم اهواز و دو هفته ای باسه خودم اونجا اسب سواری و گوسفند چرونی و حالی به حولی و اینا کردم... علی پسر خاله ام هم مونده بود باهام... خیلی خوش گذشت... حیف که الان دیگه همشون شهر نشین شدن...
* خب اینو باید می دیدم که مامانم بیدارم کرد دیشب!!!
* خیلی با حال بودا... فک کن ما باسه استتار و اینا رفته بودیم اونجا بعد اگه زودتر می رسیدیم به مال احتمالن فیلمه ما رو هم می گرفتن میخندیدیم!!! یعنی به باباهه می خندیدیم!!!!
* این مال که من هی می گم و شما احتمالن نمی دونین چیه به مجموعه ای از چند خانوار چادر نشین میگن که با هم معمولن نسبت خانوادگی نزدیک دارن و تقریبن با هم زندگی می کنن... البته خب توی چادر های جداگانه و رفت آمدشون به ییلاق و قشلاق با همه... گله هاشون با همه... زمین هاشون کنار همه... و خلاصه همه چیشون با همه... یه خان هم دارن که مال رو به اسمه اون می شناسن... مثل همین آ مرید که ذکرش رفت...
* این سایته مرده شور بردهء دانشگاهمون باز نمیشه من ببینم چه خاکی به سرم شده و چه گلی باید باسه ترم تابستونه به سرم بگیرم...
* این آقای ما مشکوک می زنه... دیروز تلفن زده به من میگه خسته نشدی ازاین همه درس خوندن؟ بعد من با چشمای چار تا شده میگم تو از کجا می دونی من خسته شدم؟؟؟
من اینجا ننوشته بودم همین چند وخت پیش که خسته شدم از درس خوندن؟ به جانه خودم اگر اینجا رو هم بخونه آقام دیگه هیچی حریم خصوصی و اینا نمونده باسم... هر چی بوده و نبوده ریختم رو دایره!!! زشته خب... یه جای رو بذارین باسه آدم که راحت باشه!!!
* این خانومه که دبستانشون بسته شده جدن ما رو از خودمون و جهانیان شرمنده کرد... به جونه خودم... من نشسته ام اینجا فقط غرغر می کنم و آه و ناله و داد و فغان... قدم هم از قدم بر نمیدارم... به قوله بابام منتظرم معجزه ای چیزی بشه و منو از اینجایی که هستم برداره بذاره اون جایی که دلم می خواد باشم! شیش ساله یه کلاس زبانه فزرتی می خوام برمو و نمیرم!!! بعد نیشستم هی هم تز می دم باسه خودم که اینجور باید باشه و اونجور نباید باشه و من اگه اینقد پول داشتم چه ها که نمی کردم و ای وای هیشکی قدره منو نمی دونه و هیشکی منو دوس نداره و اینا نمیذارن من به هیچ جا برسم... خلاصه که اگه ازاین به بعد غر غر کردم شما مجازید سه تا تو دهنی به من بزنین که یادم بیاد اگر الان اینجام فقط و فقط به خاطره تنبلی و بی عرضگیه خودمه!!!
* قرار شد بریم این جلساته آیینه که شنبهء آخره هر ماهه و جلساته کارنامه که چهارشنبهء آخره هر ماهه!!! حالا چقد دیگه مونده تا آخره ماه؟ :)))
* من این دیازپامه دهه نامجو رو خیلی دوس دارم... بعد اون آخرشو هم خیلی دوس دارم... مخصوصن اون اخرش که میگه:
ای درد توام درمان
در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس
در گوشهء تنهایی
وی خاطره ات پونز
نوک تیز ته کفشم
این سندل رسوایی... این سندل رسوایی...
* دیشب خواب مرضیه رو دیدم...
* همین الانه کلی با آنی حرف زدیم و خوشوقت شدیم!!!
* بعدش قبل از آنی هم شیرین بعده سه ماه زنگ زد و با اونم کلی حرف زدیم... هر چند شیرین دیگه یه جوری خیلی خیلی دوره از من... و دیگه هیچوخت نمی تونیم مثه قبل باشیم با هم... جدن این ازدواج خیلی چیزه مزخرفیه و آدما رو از این رو به اون رو می کنه...
* دیدی هم میهن رو هم کردن توی قیف؟
* این تست روانشناسیه فروید هم میگه من چه آدمه کلن رها از مادیاتی هستم!!!
اول خانواده برام مهم بود بعد ص.ک.ص بعدش دوستام ، بعدترش کار و آخر از همه هم پول!!!
* امیر هنو این رییس روسات نرفت؟
* خب اینجا رو یه رنگ و لعابی دادیم... دستمون که راه افتاد باسه اقلیما هم یه فکری می کنیم... یه سایته خوب باسه آپلود کردنه عکس سراغ ندارین؟
* اینجا رو فقط به کوریه چشمه نیمولی رنگی رنگی کردم!!! به من میگه اینجا روی سیاهه شخصیتته که روزی پونزده بار خودشو نشون میده و اقلیما روی سفیده شخصیتته که ماهی دو ماهی یه بار پیداش میشه!!!! :))))))
* بعد نمی دونم با اون فاصلهء خالیه ته صفحه چیکار باید بکنم... یعنی چجوری باید برش دارم.. همینطور بااون ستون های خاکستریه سمت چپ... هر چی رنگ پس زمینهء ستون رو تغیر میدم اون تغییری نمی کنه!!! قذرته خدا!!!
* این قالب رو اول باسه اقلیما درست کردم... بعد گفتم بذا باسه اقلیما بعدن که درست و حسابی یاد گرفتم قالب درست کنم... اون جمله هه هم که میگه جهان به رواسته یک غریبه گذاشته بودم زیره اسمه اقلیما دختره ادم... بعد که اسمش رو عوض کردم و اسمه اینجا رو گذاشتم دیدم جمله هه خب قشنگه... برش نداشتم... اینجا هم خب جهان به روایته یک غریبه است... گیریم غریبه اش یه خورده ای با غریبه ای که تو اقلیما هست فرق کنه!!!
* خب فهمیدین دیگه... برگشتم از دانشگه و امتحانمم اییییییی... کلن هم امتحانام تموم شد!!!
* اتفاقن سه نخطه هه شماها رو گذاشته سره کار نیمول جان!!! ما که تفهیم شدیم که با کی طرفیم!!! :)))))
* چه نامرده این خانومه تسنیم!!! چرا به من نگفت میاد تجریش؟ خب می رفتم می دیدمش دیگه... نامرد...
* گل آقا داره از زوره بیکاری وکیل مدافعه شیطان رو نیگا میکنه... منم تا لحظاتی دیگه بهش می پیوندم که عشقه بزرگ زندگیم رو در نخشه شیطان ببینم!!! راستی... حالا که سان جون از جیا نوشته... خب من زیاد فیلمای بیوگرافیک دوس ندارم... خوده جیا رو دوست داشتم... مخصوصن اون تریپه اولای فیلمش رو... موهای سیخ سیخیه انجلینا جولی و مش قرمز!!! کیف کردم اسمش رو با چاقو کند روی میزه منشیه!!! اینکه تا آخرش فقط یه بچه بود که می گفت دوستم داشته باشین... ولی کلن جز فیلمای محبوبم نیست...
* او برام اس ام اس زده هنوز اعصابت نیومده سره جاش من بیام این کادوی تولدت رو بهت بدم؟ میگم برو بابا تو هم خوشی... میگه می تونم بیارم دره خونتون... میگم بیخود... میگه پس پست می کنم میگم بیخود... میگه حالا... هیچی نمی گم...
خداوند هم مرا و هم بقیهء خل و چل های عالم را شفا دهد... بابا جونه مادرت بی خیال ما شو... ما کلن هیچ جوره تحمل یک نفر دیگه رو در کناره خودمون نداریم... مخصوصن یک نفری که از فرطه گوساله بودن حرصت بدهد و چون گوساله بودن دلیله کافی ای نیست برای دعوا راه انداختن و پیچاندن و اینا همون فقط حرص بخوری!!!
خداییش یکی از این بره بپرسه از چی چیه من خوشش میاد؟؟؟ تو این سه سالی که همو می شناسیم به زحمت دیدار هامون به ده بار برسه... به جانه خودم از این شصخیته گسترده و متضاد و درب و داغونه من فقط یک صدم درصد رو می شناسه!!! اونم یک صدم درصده خیلی مزخرف و خیلی دور از احواله همیشگیه من!!!
* پویا که اومده بود فیلمه افسانهء هزار و نهصد رو داشت... بعد من وخت نکردم ببینم.. بعد وختی داشت می رفت هم خونه نبودم... بعد گل آقا فیلمه رو دو دستی تقدیمش کرده... خب افسوس می خورم دیگه... کاوه قراره برام یه لیسته پنج هزار تایی فیلم بیاره!!! هورا!!!
* هیشکی نمی یاد بریم این جلساته گروهه آیینه؟ برای بار دوم می پرسم... :))))
* هوا دیوانه وار گرمه... و به اطلاعتون برسونم که گرمسار کلی از تهران خنک تر بوده این چند روزه... چون حداقل یه بادی میاد اونجا...
* شریعتی رو دیدی به گ.ا دادن؟ من که عمرن سواره این متروهه نشم!!! یعنی عمرن باهاش نیام تا قیطریه... ولمون کن بابا... این هنو راه نیفتاده زرت و زرت می ریزه... فک کن از روش چار تا اتوبوس رد میشه اینه وضعش حالا یه ترن هم بخواد از زیرش بگذره!!! دیگه میشه نوره علی نور!!!
* یه چیزه دیگه... می ترسم پول نداشته باشم بیام سبلان!!! :))) از الان گفته باشم!!!
* امروز داشتم فکر می کردم که دره اینجا رو تخته کنم!!! یعنی برم یه جایی بنویسم که هیشکی ندونه من کیم... بعد عمرن هم به هیشکی آدرسشو ندم!!! چیه اینجوری؟ آبروریزیه!!! منم که هیچ سانسور و اینا حالیم نی.. همین جور هر چی میاد به ذهنمو و دهنم می نویسم... اصلن یکی از دلایله اینی که نیمولی دیگه باسه اقلیما کامنت نمی ذاره اینه که میاد اینجا رو می خونه بعد میگه وللش بابا این که هیچی حالیش نی!!! داستاناش رو هم لابد واقعن از رو همون دفتره که میگه پیدا کردم بر می داره می نویسه!!!
* امروز چنان تقلبی کردم که هنوز دست و پام داره می لرزه!!! یه عالمه فرمول داشتم که خب حفظ کردنشون سخ نبود ولی من یه مشکلی دارم... سره امتحان همهء فرمولا رو با هم قاطی می کنم یه شتر گاو پلنگی در میارم از توشون که کلن فیزیک رو به ف.ا.ک میده... اینه که هر چی فرمول بود نوشتم رو یه تیکه غاغذ و بردم سره جلسه.. البته خب دیروز هم همین کارو کردم!!! :)))
بعدش خیلی شیک غاغذه رو در اوردم گذاشتم روی میزم و همهء فرمولاشو توی برگه نوشتم بعد هم خیلی شیک چپوندمش تو جیبم... خب البته شیک بود ولی دست و پام عینه چی می لرزید... بعد دیدی وختی داری تقلب می کنی احساس می کنی این مراقبه فقط داره تو رو نیگا می کنه و هر لحظه است که بیاد بزنه پسه کله ات که داری چه غلطی می کنی؟ هیچی دیگه... هر لحظه منتظر بودم بیاد بالا سرم و برگه هامو بتکونه و برگه تقلبمو ببینه!اونوخ خر بیار و باقالی بار کن!!! باقالی که هیچی... احتمالن مشروطی و شیش ترمه شدن و این چیزا رو باید بار می کردم!!! این استاده گرامیمون هر ترم نیم دونم به چی چیه برگه های من نمره می ده... چون بدونه استثنا هر ترم من هیچ کدوم از سوالای امتحانشو بلد نیستم حل کنم و هر ترم چنان راه های من در آوردی ای براش رو برگه می نویسم و اینقده گوز پیچش میکنم که احتمالن یا میگه این یارو نابغه است و من سوادم نمیرسه به این چیزایی که این نوشته یا میگه طفلک منگله بذار پاسش کنم بره!!! امیدوارم این دفعه هم یکی از همین فرضیات رو در نظر بگیره و پاسمون کنه بریم!!!
* همینا دیگه...
* امتحانمان هم اییییییییییییی... بدک نشد...
* خوبه که شمبه الکترو مغناطیسم خوندما... الان یعنی یک جنازه ای هستم که اومدم چار تا کلوم در فشانی کنم و برم تو جام بخوابم!!!
* دیدی نزدیک بود خواب بمونم؟ صب ساعته پنج ساعته زنگ زد ما هم چشمانه مبارکمان را باز کردیم و دستمان را دراز کردیم و گوشی مان را برداشتیم و صدای زنگش را خفه کردیم... بعد در همان لحظه دیدیم که ای دله غافل دیشب مینایی اس ام اس داده و ما خوابمان برده و جواب ندادیم... همینطور به آهستگی سرمان را گذاشتیم روی بالش تا اس ام اس مینا را بخوانیم که چشمت روزه بد نبینه... رفتیم... خوبه این ننهء ما سحر خیزه... پنج و ربع بیدارم کرد... وگرنه که هیچی... بعد جالبه که حتی یه کلمه از اس ام اس مینا رو هم نخونده بودم!!!
* وای وای وای... جانه تو هر چی خونده بودم تو را پرید.. این رانندهء سمنده یک دیوانهء دیوانهء دیوانه بود... حتی اقام هم که خیلی دیوانه است توی سرعت پیشش باید لنگ بندازه... دقیقن دویست تا رو پر کرد... ما هم مگه جرئت داشتیم نطق بکشیم؟ همه جزبه هارو ول کرده بودن چسبیده بودن به دستیگره ای صندلی ای چیزی... خداییش مرگ رو جلو چشمم دیدم... البته خب دویست تا رو جاهایی می رفت که راه باز بود.. وختی که به تانکری... هجده چرخی کامیونی چیزی می رسیدیم طفلی مراعات می کرد فقط صد و هشتاد تا می رفت... از همه بدتر اون پیچای بعد از ایوانکی بود که با یه سمنده شخصی افتاده بود تو کل کل... میتونی تصوری داشته باشی از گذروندنه پیچهای هفتاد هشتاد درجه با دویست کیلو متر سرعت؟ من فقط خدا خدا می کردم لاستیک نترکونه...
* ما این نامجو را ـ با تشکر از نیمولی و همسرشان ـ بسیار بسیار دوست می داشتیم... یعنی خیلی بسیار ها... اونقد بسیار که همش داریم گوش میدهیم... و اونقدر بسیار که امروز مست و ملنگه صداش رفتیم تا میدونه نوبنیاد و هیچ هم حواسمان نبود... خلاصه که ما هم غریب... تاکسی گرفتیم تا سره بهار... و حسابی جا داشت که به ما بخندید...
* یه چیزای دیگه هم می خواستم بگم که الانه یادم نیست... زته همگیتون زیات!!!
* ها... ببین جنابه سه نخطه اگه منو می شناسی که می دونی اصولن این قرتی بازیا می ره رو اعصابم و اگر منو بیشتر بشناسی می دونی که هیچ رقمه حال نمی کنم با این مسقره بازیا و وقتی چیزی بره رو اعصابم و باهاش حال نکنم خب دیگه زیاد برام فرقی نمی کنه که چه شخصیتی پشتش باشه... می رم تو کاره شست و شو و رنگ کاری و اینا... حالا یا مودبانه خودتون رو معرفی بفرماید یا اینکه کلن بی خیاله کامنت بشید...
* برویم بخوابیم...
* ببین من تو دو تا پاراگراف بالاتر خیلی بداخلاق بودم!!! اونقدرام دیگه نه...
* یعنی خیلی خیلی ننگ آوره اگر سیگنال سیستم پاس نشم... فک کن از چهارده واحدت سه تاش رو حذف کرده باشی... سه تاش رو هم بیفتی!!! یعنی چقد خنگی؟ ها؟
* به جانه خودم من خنگ نیستم... گ.ش.ا.د هستم!
*بلانسبته شما ماننده یک گاو چاق شده ام!!! فک نکنی غذا خوردنم فرقی کرده ها... نه... چه بسا کمتر از معمول هم شده... فقط به شدت عصبیم و خب وختی عصبیم نمی دونم چرا چاق می شم!!!
* همیشه دعاهای الکیه من زرتی برآورده میشه... پویا و آقام جفتشون دیروز صب رفتن!
* سمیرا زنگ میزنه و از شوورش حرف میزنه... خنده ام میگیره!!! یاده عروسیشون می افتم بیشتر خنده ام میگیره!!! یاده شوورش می افتم دیگه خیلی خیلی خنده ام میگیره... اصلن نمی تونم اون آقای کم حرفه لاغره درازه یخ رو در حاله شعر خوندن پشت تلفن باسه همسره مسافرت رفته اش تصور کنم!!! بعد یاده عروسیشون می افتم که سمیرا شده بود قده خرس و منم خیلی بدجنس و خبیث بش گفتم شدی عینه زنه شرک!!!
خدا منو ببخشه و بیامرزه...
آدرسه اینجا رو هم گرفت سمیرا... منو می کشه...
* جدن نمی فهمم رفیقه خوش هیکل و ورزشکاره من که بسکتبال رو حرفه ای بازی می کرد و کاپیتانه تیمه دبیرستانمون بود چطوری تبدیل شد به زنه شرک؟
* از هر گونه شوور کردنی حالم به هم می خوره... آخه آدم چطوری می تونه همچین کاری با خودش بکنه؟ خودم و سارا را عشق است که پاکه پاک زندگی می کنیم!!! :)))))
* ولی خب خاک بر سره خودم و سارا هم بکنن که عرضهء هیچگونه زیر آبی رفتن و مخ زنی رو نداریم... شده محضه تفریح و وخت گذرونی حتی... البته سارا از من بیتره تو این زمینه ها...
* مگه ابی آهنگه پیچک داره نیمولی؟ یادم نمیاد... خب تو بخون خرزهره!!!
* از تو کتابخونه ملی نمیشه کامنت گذاشت باسه کسی... گفتم که بدونین!!!
* یه کتاب گل آقا خریده از این کوچولو کوچولوها... یعنی از جیبی هم اونورتره ها... تو جیب کوچولوئهء شلوار جینتون هم احتمالن جا میشه... اسمش هست آداب معاشرت برای دختران و پسرانه جوان... بسیار بسیار دوست داشتنیه این کتاب و خنده دار... با چنان لحنب بدیهیات رو توضیح میده که فقط می تونی غش بری از خنده... ـ ما غش را می رویم... نمی کنیم ـ خلاصه...اون وسط مسط ها هم یهو یارو نویسنده هه تیکه ای چیزی می ندازه که دیگه کولاکه! البته من فکر می کنم کلی سانسور شده ها... ولی خب خوچگله باز...
* امیر برام اس ام اس زده ما دلمان پردیس می خواهد با چهار تا فحش و یک پسه گردنی!!! همین الان دیدم... اس ام اسش ماله ساعته ده و پنجاه و پنج دقیقه می باشد... نوشتیم برای ثبت بر جریدهء عالم!!!
* آخه کره خر من کی به تو پس گردنی زدم؟ تقاضایی داری خب راحت بگو!!! :)))
* بعدشم واه واه واه... خدا به دور... این امیره رو ترکا چیز خور کردن به جانه خودم... این اینجوری نبود... میم ط رو که بدبخت کرد فرستاد لا دسته ننه اش... بعده اونم تا جایی که ما اطلاع داریم از ترسه بووی کارخونهء هیولا سازی قدم از قدم برنداشته باسه بدبخت کردنه کسی... بعد اونوخت این تقتضاهای نا مشروع چیه هی را به را از من می کنی؟ آدرسه اینجا رو بدم به آقام که بیاد بزنه لهت کنه؟
* به اون تهدیده بالا میگن حملهء انتحاری!
* این مجلهء فیلم چقد لوس و خنک و بیمزه شده... رسمن آب بستن توش...
* بووی کارخانهء هیولا سازی!!! کلن از اسمش میشه رفت تا ته ته ته فرحزاد... اینو فقط باسه این گفتم که اون شبی نظرمو خواستی در موردش و من نخواستم بزنم تو ذوقت!!!
* خب خباثت هم حدی داره... اینقد این امیرو اذیت نکنم!
* من دیشب ساعته یک و ده دیقه باسه انی اس ام اس دادم و گفتم هم چون ممکنه تو خواب و بیداری به جا نیاری خودمو معرفی می کنم... پردیس هستم... بعدش هم خوابیدم... بعد صب دیدم طفلکی بیدار شده . یک و سیزده دیقه جوابمو خیلی مودبانه داده... ولی من خواب بودم...
یعنی من اگه جاش بودم مادر و خواهره طرف رو پیوند می دادم با هم...
* مینایی تویی این نخطه و سه نخطه و بی نخطه؟ هاااااااااااااااااا... شناختمت!!!
* حالا هستی یا نه؟ :))))))))))))))))))))))))))))))))))
* برویم درسمان را بخوانیم... هر چند این استاده گفته است که همه را می پاسونم... و ما را هم به طوره مخصوصی دوست دارد و هر وخت می گفتیم آنتراک می گفت آنتراک و هر وخت می گفتیم امتحان نه می گفت امتحان نه و هر وخت می گفتیم خسته نباشید می گفت خسته نباشید... ولی خب من شانس اگه داشتم که الان این نبود وضعم... یهو دیدی اینو هم افتادم... اونوخته که دیگه به جانه خودم میرم انصراف میدم... آدم اینقد خنگ؟ نه می خوام بدونم... آدم اینقد خنگ؟
*دیروز استادمون نیومد که تمرینا رو تحویلش بدم... تو دفتره گروهمون هم هیچکی نبود... درش هم قفل بود... منم تمرینا رو از تو دریچهء بالای در انداختم تو اتاق... امیدوارم خانومای مسئوله گروه بفهمن که منظورم این بودده که این تمرینا رو بندازین تو باکسه استاد بشاشی که اسمش رو روی جزبه بالای اسمه خودم نوشتم!!! وگرنه بدبختم...
* ما رفتیم... زتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت زیاتتتتتتتتتتتتت...
* نه ما هستیم هنوز... چیزه... چی می خواستم بگم؟ يادم رفت!!! خدا رحم كنه!!! يه حافظهء درست و درموني داشتيم يه زماني... اونم كه داره اينجوري پرپر ميشه...
* خب من الان که ساعته چهار و شیش دیقه هستش خونه هستم و یادم هم اومده اون بالا چی می خواستم بگم... اینقد هم که چشمم شوره خودم رو چشم کردم و یهو همهء احوالتم به هم ریخت... اینقد حالم بد بود که پاشدم اومدم خونه مستقیمن...
* برام اس ام زدی... دوباره...
* می خواستم بگم که تو این فیلمه حیچ اون آخرش یه منولوگه خدایی داره که ویل اسمیت میگه... میگه که آدما همشون تو یه نخطه ای می پرن... به این امید که بتونن پرواز کنن... بعد هی از خودشون می پرسن چرا پریدم؟ چرا پریدم؟ آخه چرا پریدم... حاله الان من اینه... دارم سقوط می کنم... فقط تویی که به من حسه پرواز میدی...
می خواستم بگم منم همینطور!!! پریدم... ولی از همون لحظه سقوط هم آغاز شد... پروازی نبود... تو نبودی...
* قلبم... دقیقن قلبم فشرده میشه تمام مدتی که دارم با تو حرف می زنم و به تو فکر می کنم... انگار که گرفتی باشی توی مشتت و مشتت رو بسته باشی... بازش نکن... مشتت رو باز نکن...
* هیچی ماشین نخوندم... :((((
* یکی زحمت بکشد و یک سایته درست و حسابی باسه دانلوده محسن نامجو به ما معرفی کند...
* مونا اس ام اس داد خره تو چرا زود دادی برگتو... آخره جلسه می شد تقلب کرد... خوشم اومد گفت خره!!! داریم دوست میشیم!!!
* به جانه خودم من سه نخطه نمی شناسم!!! جونه عزیزت بیا بگو کی هستی و خانواده ای رو از نگرانی برهان!!! من کلن در این زمینه ها علمه غیبم زیاد جواب نمیده...
* کجاش ترسناک بود مینایی؟ :)))))))))
* من نفهمیدم این آنی چرا فک می کنه من دوسش ندارم...
* جرسومینای جادهء فلینی را بسیار بسیار دوست می داشتم...
* گریه هم کردم...
* به نظرم الان شبیه به علامت سوال هستم... نمی دونم چرا؟ کلن همه چی باسم مبهمه... همه چی هم یعنی مثلن زندگی... مثلن راه رفتن... مثلن نفس کشیدن...
* ها... توی حیچ یه جمله از این الکیا و لوسا بود که دوست می داشتم... میگفت زندگی اون لحظاتی نیس که نفس میکشی... اون لحظاتیه که نفست بند میاد...
* احساس می کنم اندازهء اون سنگ ریزهء تو دسته جرسومینا هم به درد نمی خورم...
* جرسومینا... جرسومینا... خوشم اومده از اسمش... جایی شنیده بودم قبلن؟
* فردا و پس فردا باید ماننده خری بسیار بارکش و حرف شنو درس بتپانم توی کله ام... دو شنبه و سه شنبه امتحان دارم و بعد... تمام!
* امروز دژاوو رو هم دیدم... دوست می داشتم... اینکه این تئوریه زمان های موازی ما و بعضیای دیگه هی را به را مورده تایید قرار بگیرد خیلی حال میدهد... کلن می ارزه به دیدنش این فیلم... فقط نیمهء اولش به نظر من خیلی کند بود و حوصلهء آدم رو سر می برد...
جملهء معترضه: البته من معتقدم که خوب از پسه هم براومدین... و کاملن تفاهم داشتین با هم... حالا چه اشکالی داره که تفاهمتون در زمینهء ریدن بوده؟؟؟ زوجه خوشبخت!!!
* آقام امروز کلهء سحر برگشت... بعد هی پنج دیقه یه بار اومده بالا سره من که پاشو... پاشو... پاشو... دیرت میشه... مگه نمی خواستی بری کتابخونه؟ مگه به مامانت نگفتی الان بلند میشم؟ منم در حاله گریه و ضجه و زاری و اینا می گفتم به خدا دیشبی که به زنت گفتم شیش و نیم هفت بیدارم کنه قرار بود ساعته یازده بخوابم... اصلن هم نمی دونستم قراره تا دو و نیمه شب بشینم و نخشه های گل آقا رو بکشم!!! خلاصه که ما رو بیدار کرد... بعد هم وختی ما در حاله ارتکابه اتو کردنه رخت و لباسمان بودیم برایمان از سیر تا پیازه سفرشان را تعریف کرد... بعد هم گفت خوب حالا پاشو برو می خوام بخوابم!!!
* باسه خودش سه تا بلوز خریده و یه شلوار بعد میگه اینقد گشتم برات عروسک بخرمممممممممممممم... هیچ جا نداشت... ای الهی خر منو گاز بگیره... بابا جان ما اون عروسکه رو که توی اقلیما از زبانه لال شده مان در رفت و گفتیم می خواهیم از شما نمی خواستیم که... کنارش اگر دقت کنی خیلی چیزهای دیگر هم خواسته بودیم... از جمله میراکله لانکوم... از جمله ان نود و یکه نوکیا... از جمله بی ام دابلیوی ایکس تری... حالا تو گیر دادی به همون خرسه؟
* اگر آدمه یه خورده با هوشی باشی خواهی فهمید که من چقده شلخته و هپلی و اینا هستم... هر دفه که می خوام برم بیرون از خونه باید همه چیمو اتو کنم!!! خب وختی مانتوت رو از زیره پایهء صندلی باید بکشی بیرون و مقنعه ات رو زیر تخت پیدا کنی کاملن طبیعیه که اتو لازم باشی...
* صب داشتم خواب میدیدم که یهویی یادم افتاده ثبت نام ترم تابستونه هفدهم و هجدهمه تیره بعد نمی دونم چجوری بود که توی خوابم گذشته بود از اون تاریخ... بعد عینه خر داشتم عر عر می کردم که چرا یادم رفته و دیگه سره وقت درسم تموم نمیشه... عینه خرا... بیدار که شدم گلوم عینه همون خری که شیش ساعت عر زده باشه درد می کرد...
* الانه من از کتابخونه ملی در ختمتتون هستم و سه ورق دیگه مونده تا جزبه ام را تمام کنم... بعدش باید بنشینم و بعضی نواحیه استراتژیک را هم بیاورم و تمرین حل بفرمایم... باشد که رستگار و پاسوده شوم این درس را...
* در جریان هستید که... این سیگنال سیستم رو من ترمه یک داشتم... بعد چون با استاده به هیچ وجه نمی شد کنار اومد و زبونش رو فهمید از میانترم به بعد نرفتم سره کلاسش... امتحانه میانترم رو هم ندادم... بعدش خب حذفش کردم دیگه... بفهم چی می گم... بقیه اما خب با بدبختی و معلم خصوصی و پاچه خواریه استاد و اینا پاس شدن... بعد حالا ما در این زمان رسیدیم به این درسه دوباره... هیچ هم خیال نکنی پشیمونم ها... اون یکی استاده خیلی گاو و بی پدر مادر بود... این یکی استاده ولی خیلی گوگولی و ماهه... حداقلش اینه که آدم زورش نمیاد که یه گوسفند انداختتش...
* يه چيزه ديگه... بروبچ اين گروهه آيينه گويا ارزشه رفتن داره... كلي آدم حسابي جمعن... پايه باشين با هم بريم... كلي ثواب داره... هم من دعا مي كنم به جونتون... هم افشين پرورش دست از سره من بر ميداره كه هي ميگه بيا بيا... و من هي ميگم نميام نميام... هم خير از جوونيتون مي بينين... هم اسدالله امرايي رو مي بينيم... هم همديگه رو مي بينيم... هم خوش مي گذره... هم منه به دور از اجتماع كه تنهايي خجالتي مي كشم برم رو خر كش مي كنين و مي برين... هم... هم... هم... هم خيلي چيزاي ديگه ديگه... هر كي پايس بگه كه بريم...
* به جونه خودم من آدمه خجالتي اي هستم... باور كنين...
* ميدوني عينه چي مي ترسم از اينكه يكي خرمو بگيره جلوي يه جمعي و بگه مثلن فلان داستانتو بخون... يا چه مي دونم يه زرتو پرتي بكن در بارهء فلان چيز... احتمالن برم زيره ميز از خجالت!!!
* اصلنا... داستان كه ماله رو خوني كردن نيست... ماله خوندنه... يعني منظورم اينه كه خيلي فرق يم كنه وختي تو داري خودت يه داستانو مي خوني با وختي كه يه نفر ديگه ـ گيريم نويسندهء اثر هم باشه ـ برات بلند بلند بخونه... من مخالفم با خوندنه داستان توي جمع!!! گفته باشم!!!
* بعد فك كن جلوي اينهمه آدمه با سواد و كتابخون و فرهيخته تو بخواي پرت و پلاهايي كه نوشتي رو بخوني... خب بهتره قبلش بري بميري...
* حالا كي از من خواسته چيزي بخونم زودي جو مرا اخذ نمود؟؟؟؟ :)))))
* اين آقاهه بغل دستيم گفت آرومتر تايپ كن... خيلي اذيت مي كنه صداي تايپ كردنت!!! خب به من چه؟ كيبورد هاشون آشغاله... من كه صدا خفه كن نمي تونم نصب كنم نوكه انگشتهام!!!:((
* ديگه چيزي نمي خواستم بگم؟ ها؟
* و آيا كدام گزينه درست است؟
الف ـ امير ك.. است!
ب ـ امير ك... است!!
ج ـ امير ك... است!
د ـ به تو چه مرتيكهء الاغ؟ مگه خودت پسرخاله نداري؟ ها؟بيام چشماتو از كاسه در بيارم؟
* البته قبول دارم که برای پاسخ دادن به کنکوره فوق باید مطالعهء قبلی می کردید... یه رفرنس می تونم معرفی کنم بهتون... کامنت دونیه پسته قبلی!!!
* خب ما به سلامتی نموده شدیم و دیگر خیالمان راحت شد که اتفاقاته بدتری برایمان نمی افتد... داداشه من بالاتر از سیاهی که رنگی نیست... اون پنجاه تمرینه بود که فک می کردم ده تاش مونده... خب؟ بیستاش مونده بود... چونکه منه کور شده ده تا تمرینه فصله دو رو اشتباهی نوشتم... یعنی از روی یه حل المسائله دیگه نوشتم که ماله یه کتابه دیگه بود کلن... اصولن هم که صورته سوال به من ربطی نداره... از اون ظهریه... تا همین الان ده تاش رو نوشتم... ده تای دیگه هم مونده هنوز... این یه هفته هم که خودم یادمه هیچ غلطه خاصی نمی کردم که حالا بخوام بپرسم به نظرتون من تو این یه هفته چه غلطی می کردم که شب امتحان باید بشینم تمرین بنویسم؟؟؟؟
* یه گزینهء دیگه هم هست... اینکه من این ده تا تمرین رو کپی بگیرم... ببرم خونه ننم بنویسه برام!!! خودم بشینم دوره کنم!!! جونه تو هنوز نفهمیدم این کانولوشن چه کوفتیه!!! ستمه ها... فوریه و لاپلاس و اینا رو توپ بلتم... اونوخت این کانولوشنه فصله دو رو هیچی نمی فهمم چه شکری می خوره گلاب به رومون!!!
* ای خدا بگم چیکار کنه این آقامو با اون دو تا رشتهء پنجم و شیشمی که برام انتخاب کرد و منو انداخت تو دامنه الکترونیک... وگرنه من که اینکاره نبودم... خیلی می خواستم مهندس بشم می رفتم مهندسه عمران می شدم عینه این امیر و نیمولی چارتا آجر می نداختم بالا و یه استاتیکه چسکی پاس می کردم تموم بود... یا از اون بهتر مهمار می شدم... چار تا خط و خوط می کشیدم و آبرنگ بازی و گل بازی و تریپ خاکی و اینا... تموم می شد می رفت پیه کارش... من نمی دونم کجای زندگیم گناهی به این عظمت کردم که تاوانش اینهمه فیزیک و ریاضی و الکترونیک و مداره!!! ای تو اون روحت...
* ها چیه؟ همه می دونن سخت ترین رشتهء مهندسی الکترونیکه!!! نفسه یه کدومتون در بیاد کشتمشا... شبه امتحانه خون جلو چشامو گرفته...
* بعد تو فک کن که من فردا باید پنج و نیم از خونه بزنم بیرون که شیش و ربع اونورا افسریه باشم که سمند گیرم بیاد برم برسم به امتحانه هشت صبحم... ای خدااااااااااااااااا... یعنی ما از هیچی نباید شانس بیاریم؟ نه تو قیافه... نه تو درس... نه تو رفیق... نه تو فک و فامیل... نه تو عشق و عاشقی... نه تو پسر بازی... آخه این انصافه؟ نه میخوام بدونم این انصافه؟ بابا تو دیگه کی هستی...
* بدبختیش اینه که شانسه ما همین شبای امتحان های به هم چسبیدهء ما تمامه خانوادهء محترممون که سال تا سال هم همدیگه رو نمی بینیم جمع شدیم تو یه گله جا!!! بد بختی ترش هم اینه که چراغه اتاقه من و گل آقا سوختیده و هولدرش هم خراب شده و ما نه خیلی مهندسیییییییییم حوصلمان نمی آید درستش کنیم و آقامون هم خب جدیدنا خیلی گشاد شده و به خونه به چشم توقفی کوتاه مابینه محله کار و مقصد سفر نگاه می کنه و به هیچ جاش هم نیست که سنگ دستشویی شیکسته... چراغه اتاقه ما خرابه... آب حموم نشت می کنه رو سره همسایهء پایینی... آب رو ظرفشویی را به را می گیره و الخ... خداوند این خانوادهء نمونه را به همان رواله گذشته برگرداند سریعتر که فقط عید به عید دوره هم جمع بودن!!!
* خب همینا بود دیگه... درد دلم تموم شد... برم اینا رو کپی بگیرم و برم برسم به کانونه گرمه خانواده...
* جدن زشت نیست اقلیما کامنت هاش رو همون هیجده تا مونده این دو روزه؟ نیمولی تو به جای اینهمه لهو و لعب و چوب تو توپ کردن... ببخشید زدن!!!! بیا یه خورده کاره فرهنگی کن و کامنت بذار باسه من... از اون کامنت متفاوت های اوندفعه ای!!! :))))))
* حالا من اسم نمی یارم ولی با بقیتونم بودما... مینا خانوم خودتو قایم نکن تو اون اتاق روح دارهء زیر شیروونی... :)))
* آقا این پویاهه هنوز پاشو از خونه بیرون نذاشته بود که من و گل آقا ریختم سره وسایلش... بعد جات خالی... خیلی وخت بود اینقد نخندیده بودم... یه عالمه نامه و یادداشته روزانه پیدا کردیم که خودش و دوست دخترش با هم رد و بدل کرده بودن... من بلند بلند می خوندم و گل آقا هم پهنه زمین شده بود از خنده... بسیار بسیار خوش گذشت... توصیهء من یه همهء شمایان اینه که هیشوخته هیشوخته نامهء عاشقانه ننویسین باسه کسی... چون جوات شده... بعد اگه نوشتین تاکید کنین که حتمن بعد از خوندن بسوزونتش!!! چون معمولن حرفای عاشقانهء دو نفر بسیار بسیار مضحک میاد به نظره بقیه...
* امیر آف گذاشته باسم که اون ساعت اومده بودم مخه تورو بزنم!!! حالا با من ازدواج می کنی؟
من یه چند جملهء ادب کنندهء حسابی بهش میگم... بعد هم میگم عزیزم حواستو جمع کن... دخترا یا خوشگلن و یا وبلاگ نویس... این یه قاعدهء جهانیه که بارها و بارها هم اثبات شده و شکی توش نیست...
* هنوز نصفه جزوه ام مونده... اصلنه اصلن تمرکز ندارم... نمی دونم چه مرگم شده؟
* پویا با یکی از دوستاش اومده تهران به اسم بابک... این بابکه خودش ماهشهریه... یعنی خونه و زندگیشون اونجاست... بعد باباش یه خونه هم خریده توی کامرانیه... اوصولن دو قدم راه خونشون بیشتر فاصله نداره با ما ولی از اونجایی که این بشر آی کیوی مجسمه زرت و زرت گم میشه... دیرزو پویا رو رسونده بود خونه بعد راه افتاده بود که بره خونشون... بعده ده مین زنگ زده به پویا که من گم شدم... رفک کنننننننننن... رفته بود تا پارک وی!!! آخه یه نفر چقد می تونه هویج باشه؟ بعد پویا هی بهش آدرس میداد که سره خرتو بگیر از این ور و حالا بپیچ اونور خلاصه... داشت ناوبریش می کرد و یارو هم همچنان گمشده بود... بعده نیم ساعت گفت خب رسیدم دستت درد نکنه و اینا... بعد یه خورده ای بعدش من رفتم پشته پنجره که بارون بازی کنم و از این مدل لوسبازیای رمانتیک دیدم که دهه!!! این دویست و شیشه و صاحابش چقد آشنان... طفلک فک کنم نیم ساعتی همون جا زیره بارون ایستاده بود شمارهء پویا رو می گرفت... این پویا هم که مشغوله رد و بدل کردنه دل و قلوه با شکوفه جان بودن اوصولن پشت خطی و اینا حالیشون نمیشد... گفتم بیا ببین این بابک نیست؟ خلاصه... فک کنم خالی بسته بود که رسیدم خونمون... فقط خونهء مارو یاد گرفته... مستقیم اومده دمه خونمون!!! پویا هم باش رفت خونشون رو نشونش داد!!! شب هم موند همونجا... داداش هم داداشای قدیم... بعده چهار ماه اومده شبانه روز با رفیقشه...
* شکوفه دوست دختره پویاس دیگه...
* این پسرا چقده بی چشم و رو هستنا... دیروز پررو پررو جلوی مامانم قربون صدقهء دختره می رفت و میگفت بیا با مامانم صحبت کن... شکوفه هه از اون ور جیغ و ویغ که نه تورو خدا... مامانم از این ور!!!! بعدم دیدی این ننه باباها چقد اخلاقه مزخرفی دارن در اینجور موارد؟ پویا دو سال کوچیکتر از منه تازه... حالا اگه من داشتم اینجوری پشته تلفن با کسی لاس میزدم که احتمالن آقام سرم رو گذاشته بود رو سینه ام!!! ولی خب پویا پسره دیگه... یه فرقی باید داشته باشه!!! خیلی نفرت انگیز میشن آدما در اینجور موارد... حالا خوبه ما عطای اینجور فعالیت های فوق برنامه رو به لقاشون بخشیدیم... وگرنه که هر روز یه جنگ جهانی داشتیم تو خونه!!!
* بعد از ده دوازده ماه برام اس ام اس داده:
گر مردهء من به پیش او بردی
یادت نرود قفس
حیرانی من در آب و آیینه
یادت نرود
وقتی که بلند فریاد زدم
که دوستش می دارم
یادت نرود قفس...
"رضا براهنی"
خب ما فقط دماغمان را بالا کشیدیم و سعی کردیم گریه نکنیم...
* گل آقا شب که می خواستیم بخوابیم گیر داده بود که تو اگر بخوای برای تولد کسی که خیلی دوسش داری کادو بخری چی می خری؟ منم گفتم من کسیو دوس ندارم... بعد هی گیر داد... هی گیر داد... بعد هم گفت مثلن برای تو اگر بود... چی می گرفتی؟ چشمامو بستم و تصور کردم... تو رو تصور کردم... و گفتم... گفتم... گل آقا گفت اووووووووووووه... چه خبره؟ خیلی زیاد میشه که... گفتم خب آخه خیلی دوسش دارم... گل آقا خوابید... اشک هایی را که نریخته بودم ریختم...
* این بلاگر هم به ف . ا . ک رفته امروز... من لینکای سانجون رو می خوام به اضافهء لینکای کرم دندون...
* خانومه دبستان بسته ما جدن با این اتفاق ناگواری که براتون افتاده همدردی می کنیم... یعنی در واقع با شمایی که این اتفاقه ناگوار براتون افتاده همدردی می کنیم... و به نظرمان خیلی دردناک است که همچین بلایی سر خانهء آدم بیاید...
* فک می کنی در جوابه اس ام اسش چی گفتم؟ گفتم اوه آقای فلانی چقدر احساساتتون لطیف شده!!!
چرا فکر می کنی که من بعد از اینهمه باز هم فکر می کنم که ممکن است چیزه دیگری پشت حرف های تو باشد؟ نه عزیز دل... تو همیشه خوشت می آمده از اینکه مرا سر کار بگذاری... من هم استعفا داده ام... مدت هاست... و این هیچ ربطی ندارد به دوست داشتنت و یا نداشتنت... بشین زندگیتو بکن بابا... چیکار داری ما رو هی هوای می کنی و یاده نداشته هامون می ندازی؟
* فقط اون خط اول رو بهش گفتم... باقیش رو به خودم گفتم...
* این یاده نداشته هامون می ندازی دیالوگه یه فیلمی بود... فک کنم بهروز وثوقی به ننش می گفت!!! :)))
* برویم درسمان را بخوانیم... دقت کردی من از اوله امتحانا تا الان فقط یه تنظیمو امتحان دادم؟ خب به من چه... اینا برنامه ریزیشون تخیلیه... حالا عوضش... جمعه سیگنال سیستم... دوشنبه ماشین های الکتریکی... سه شنبه الکترومغناطیس... و ما نموده خواهیم شد با این وقتی که داریم باسه درس خوندن... که هی هدرش می دهیم.. هی هدرش می دهیم...
* فک کردی من درس خوندم؟ زهی خیاله باطل... فیلم دیدم... فیلمه هیچ!!! البته میشه اینجوری هم نوشت : حیچ! چون اسمه ویل اسمت بود توی این فیلمه... یه کمدیه باحال بود... ویل اسمست توش یه یاروییه که بهش میگن دکتره دختر بازی... بعد از مردای چلمن و خنگول و اینا یه موجوداتی می سازه شایانه تحسین!!! و البته مخ بزن!!! خیلی خنده دار بود... دوست داشتم...
* پویا اومده هر چی غذا داشتیم برده که با دوستش بخورن... بعد داره میره میگه چیزی نمی خوای بیرون؟ میگم چرا یه کوکتله ویژه از توچال!!! میگه ببخشید مسیرمون اونوری نیس... خدافظ! گوساله... خب من ناهار ندارم خب...
تصمیم گرفتیم همین یکیو نصفی رفیقی که از دبستان داریم را همچنان حفظ کنیم... هیچ کرمی نمانده که سره هم نریخته باشیم... یکیو نصفی از بابته اینکه سمیرا شوور کرده و دیگه نصفه آدم حساب می شه... یقهء سارا رو گرفتم که پاشو بیا تهران خره... گفتم اگه تونست بیاد بریم سبلان... به امیر که اعتباری نیس... ما یه رفیق برداریم بیاریم با خودمون اونجا غریب کشمون نکنین!!!
* دیدی گفتم تا من نرم رافائل بازی نمی کنه؟ اصلن افتتاحیهء ویمبلدون رو کنسل کرد!!! جونه تو فقط باسه خاطره من بودا...
* من که عمرن تو بلاده کفر مهندسی بخونم... آقامو که خر مالیدم منو فرستاد به خیالش مهندسی بخونم میرم فلسفه و سینما می خونم... نقاشی هم می خونم... دوست دارم... اینا رو دوست دارم... به جونه خوده آقای کیرشهف و اقای آمپر و آقای ادیسونه ذلیل مرده که هر چی میکشم از گوره اون بلند میشه و همین طور با حواله کردنه ناله و نفرین به روحه پرفتوحه زنده و مردهء آقایونه چنگ و اپنهایم... من مایهء ننگه جامعهء مهندسیم... بذارین برم پیه زندگیم اینقدر هم اینا رو تو گور نلرزونم... خوبیت نداره ها... از من گفتن...
* آخه خانومه دبستان بسته... اونجوری که خیلی زشته... اونوخت میگن اینو باش... چایی نخورده پسرخاله شد... من شرمنده می شم خیلی...
* می خوام یه اظهاره فضلی بکنم... جدی میگم... صاف بشین... دو کلوم حرفه درست حسابی... می دونی... موقعه نوشتن همیشه احساس می کنم که اینی رو که دارم می نویسم فقط دارم به خاطر میارم... واقعن این احساس رو دارم... نوشتنه روزمره رو نمیگم ها... خلاصه گفتم که در جریان باشید...
* امروز داشتم فکر میکردم که ما از کجا فرقه بینه توهم و واقعیت رو می فهمیم؟ مگه نباید یک اصلی وجود داشته باشه که ما با مقایسهء هر چیزی با اون اصل تشخیص بدیم که این از این مدله و یا از اون مدل؟ خب ما دنیای واقعی رو دیدیم... پس وقتی یه چیزه واقعی می بینیم تطبیقش میدیم با الگویی که از واقعیات داریم و تشخیص میدیم که این واقعیه... پس توهمات چی؟ خیال هامون چی؟ لابد یک جهانه رویایی رو هم داشتیم و دیدیم که الان الگوهاش توی ذهنمونه و میتونیم تشخیصش بدیم...
خیلی کوه کندم با این نظریه صادر کردنم نه؟ خودم می دونم... :))))
* من این ترانهء سریاله مدار صفر درجه را عاشق می باشم... همونی که افشین یدالهی سروده و میگه : وقتی گریبانه عدم... با دست خلقت می درید... وقتی ازل چشم تو را پیش از ابد می آفرید... وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید... وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید... من عاشق چشمت شدم... نه عقل بود و نه دلی...
می مردم اگه نمی گفتم...
* آقا این دزدانه دریایی کاراییبه سه رو دیدی؟ دوسش می داشتم... آخه شیرین تر و جذاب تر از این کاپیتان جک اسپارو ـ جک گنجیشکهء خودمون ـ دیدی تا حالا؟ نه جدن... دیدی تا حالا؟ مردهئ ادا و اطوارهاشم... هر چی این جانی دپ رو دوست دارم از اورلاندو بلوم بدم میاد... اه اه اه... زشته بی ریخت! می خواستم سیزده نفرهء اوشن رو هم بخرم که نداشت.. یعنی نگشتم در واقع که پیدا کنم... همین روزا ترتیبه اونو هم می دیم... فک کن چه شود... آل پاچینوی بزرگ... در کناره برد پیته عزیزم و جرج کلونی... حالا کاترین زتا جونز و مت دیمن رو فاکتور می گیرم...
* ای الهی بگردم... یعنی کسی شک داره که رافائل نادال نامبر وانه تنیسه؟ نکنه هنوز فک می کنین فدرره پیره مرد از پسه این رفیقه ما بر میاد؟ ها؟
* این امیر از دست رفت ها... باسه من ساعته پنجه صبح آف گذاشته... تو اصلن چرا اون موقع بیدار بودی؟ حالا این مهندس امامی نیستش چه دلیلی داره تو تا صب بیدار بمونی؟ ها؟ خجالت از اون همه موی سفیدت بکش!!!
* به مینایی میگم بابا بیا بزنیم بریم آفریقا... جزیرهء ماداگاسکار... بریم دمباله دودو های منقرض شده بگردیم... :)))))
* خداییشا... بیاین بریم... می خوام برم یه جایی که همش افتاب باشه... همش جنگل منگل و دار و درخت باشه... همش سبز باشه... همش جونور باشه!!! هیچی هم آدم نباشه... یعنی یکی دو تا بیشتر توی هر صد هکتار نباشه...
* امیره نامرد... مگه قرار نبود بری کانادا؟ ها؟ به اردبیل رضایت دادی؟ بچه پاشو برو کانادا منو هم ببر دیگه... اینقد کوته بین نباش عزیزم... زندگی کیفش به اینه که بزنی زیره هر چی برنامه برات ریختن و برای خودت ریختی و پشت کنی به هر چی داری و نداری و یهو کلن بکنی بری یه جای دیگه... آفرین پسرخالهء ماه و گل و عزیزم... پاشو بریم کانادا... بعد من از اونجا میرم آفریقا... جدیدنا دارم فکر می کنم کلن تو نیمکرهء جنوبیهء زمین آسمان رنگه دیگریست...
* اینو هم بگما... توی دزدانه دریاییه کاراییب دیگه خیلی ور رفته بودن با شخصیت های مختلفه جک اسپارو... یعنی اونجایی که تو سرزمینه مرده ها بود و بیست سی تا شخصیتشو با هم میدید خوب بود... ولی یارو فیلم نامه نویسه دیگه خیلی حال کرده بود با ایده اش... هی را به را یکی دو تا از این جک اسپارو ها رو می چپوند تو فیلم... مثلن اونجا که از بینه موهاش در اومدن و تو گوشش حرف می زدن رو دوست نداشتم... اصلن...
* فوتبال هم نداره تلویزیون یه خورده سرگرم شیم...
* اسم جام ملت ها رو پیشه من نیارین لطفن که از همین الان تحریم کردم دیدنش رو... این قلعه نوعی آخه آدمه؟ مرتیکهء ازگل... یعنی ببین چه گندی بزنه این تیم...
* تا یه ساعته دیگه می رم کتابخونه... اول باید الکترومغناطیس بخونم... بعد هم یه سری بزنم به سیگنال...
* البته قبلش باید مانتو و مقنعه ام رو اتو کنم... اه اه اه... چه کاره مزخرفی...
* فراغتی اگر حاصل شد برویم دمباله دار و دمبکمان... دلمان برای ساز تنگ شده است... سه تار را دوست داشتیم... می دانی چرا؟ غصه هایمان آن وقت ها آنقدری نبود که جز به نجوا بشود گفت... کفایت می کرد همان ناله های سه تار در خلوت یک نفره... امروز اما فریاد می خواهم... فغان... امروز دیگر خفه می شوم با نجوا... انگار که باید هر چه سیم است برید تا بشود آن چه که باید... دلم تار می خواهد... ذکر خیری هم بکنیم از آقای کبوتریان... استاد سازم... اصفهان... دلمان تنگ شده برایشان... یک بار که تار به دست گرفت و نواخت چه شوری ریخت به جانمان...
جملهء معترضه : تا چشم امیر در بیاد!!! آقای کبوتریانه عزیزم!!!
* یعنی امیر اگه الان زنگ نمی زدی پوستت رو می کندم... تو نمی گی من با این اوضاع و احواله اسف... اینجوری میای کامنت میذاری برام میشینم گریه می کنم الاغ؟
* پسرخاله هم پسرخاله های قدیم... زنگ زده به من میگه تو بیا طرزه فکرتو عوض کن... بیشتر این اتفاقایی که باست میوفته به نظر خودخواسته میاد... احتمالن منظورش از اتفاقات شکست های عشقیه و احتمالن منظورش از طرزه فکر ، مدله پسر بازیه!!!
* آقا... یعنی نه ببخشید خانوم... ما که از خدامونه بوی خوش زن رو ببینیم!!! فقط نگرانیم که شما زحمتتان بشود...
* آقا به خوده خوده خوده مولا قسم ما هر چی عاشقانه اینجا نوشتیم باسه یه نفره... فک نکنین چه خبره ها... اون یه نفر رو هم دو ساله ندیدیم... به خوده خوده خوده مولا قسم... اون ماهی ماهی هم که می گفتیم یه هم کلاسه سابق و هم دانشگاهیه فعلی بود که دست بر قضا پایهء خوش صحبتی بود و کم نمی آورد موقع کل کل... همین...
* حالا چون پای مولا رو کشیدیم وسط دروغ نگیم... گاهی یاده یه ستاره ای هم افتاده ایم اون وسط مسط ها که اون هم فقط یه خاطره است که قریب به سه سال و نیم ازش می گذره...
* يك چيزه جالبي كشف كرده ام... رفاقت يعني كشك... دختر و پسر هم ندارد... هم رفيقه جان جانيه دختر داشته ام و هم رفيقه جان جانيه پسر... به هيچ كدامشان به قدره يك اپسيلون هم اعتباري نيست... عزيزم كلاهه خودت رو سفت بچسب كه باد نبره... رفيق مي خواي چيكار؟ خودتو گول بزني؟ نه جيگر... دنيا همين گند و گهيه كه ميبيني... آدما هم همشون همينن... حالا يكي از همون روزه اول معلوم ميكنه كه كيه و چيه يكي بعده دو هفته... يكي شيش ماه... يكي يه سال... يكي هم ده سال... اگر هم ديدي كسي خيلي خوب داره پيش ميره و تا حالا هيچ جا كم نيوورده تو رفاقت... ببين اون ديگه چه ناكسيه كه به شكل دوبل پيچوندتت... از همشون خطرناك تره حسن!!! والله... بشين تنهايي نون و ماستتو بخور و هي هم زر زر نكن كه اي واي يعني هيشكي پيدا نميشه كه فرق داشته باشه؟ كه قدره منو بدونه؟ كه آدم باشه؟ كه بشه بهش اعتماد كرد؟ نه جونم پيدا نميشه... حالا خفه خون بگير و زندگيتو بكن تا اون فرصت پيدا نكرده تو رو بكنه!!!
* چيه خب؟ من بي ادبم... دقيقن هم اينجوري فكر مي كنم... حال نمي كني؟ شرت كم...
* خب امروزمان به روخوانيه الكترومغناطيس و نوشتنه تمرين هاي سيگنال سيستم گذشت... لامصب مگه تموم ميشه اين پنجاه تا تمرين؟ ده تاي ديگه اش مونده... دستم خورد شد... جانه تو اگه تايپ كردني بود تا صب تايپ مي كردم... بعده اينهمه قلم دست نگرفتن خب معلومه كه جونت بالا مياد باسه پنجاه تا تمرين... تازه در كله ترم هم من به جز جزوهء درس ماشين كه كلن پنج جلسه هم تشكيل نشد جزوهء ديگه اي ننوشتم كه حداقل نوشتن يادم نرفته باشه!!!
* دو تا بسته پاستيل خوردم... يكي از اونايي كه شكله دندون مصنوعي هستن... يكي هم نوشابه اي... يكي از دلپذير ترين و خوچمزه ترين و عاشقانه ترين موجوداتي كه خداوند زحمته خلقشونو كشيده همين پاستيله... باور كنيم كه اگر پاستيل نبود زندگي چيزي كم داشت و تا وقتي پاستيل و بستني و پيتزاهاي هيواي تجريش و فيلم هست زندگي بايد كرد...
* خب با نام و ياد خدا تخته مي كنيم درش را... برگه ها بالا... برويم خانه مان ببينيم چه خبر است... خوبيه كتابخونه ملي اينه كه با يه اتوبوس از سره كوچتون مياي و با همون يه اتوبوس هم برميگردي سره كوچتون... با اتوبوساي نوبنياد كه از صدر ميرن و ميان... سره بهار سوار ميشم و سره بهار هم پياده ميشم... باقيه راهه از متروي ميرداماد تا كتابخونه رو كه ميني بوسهاي مفتكيه كتابخونه زحمتشو ميكشن... ما پول تو جيبيمان را فقط خرجه لمباندن مي كنيم... آقا من قول ميدم يه شيش هفت تومني از اين پولارو اين ماه صرفه خريد فيلم كنم... ماهه ديگه كتاب مي خرم... خب؟
* نه جديا... اين نيمولي چرا محلمون نميذاره ديگه؟؟؟ نه جدي دارم مي پرسم نيشتو ببند... به راستي چرا؟ مينايي هم چن وختيه خبري نيست ازش...
* انسي گلي تو يه تعارفي كردي همين جور الكي... ما هم همينجور الكي تر به باباهه گفتيم كه رفيقمون اينجوري گفته اين تابستونيه پاشو بيا اينجا بريم لهو و لعب... بعدش باباهه هم همين جوري الكي الكي رو هوا گفت خب برو... خدا را چه ديدي... يهو ديدي ما هم الكي الكي پا شديم اومديم تو اون بلاده كفر دمه دره خونتون ها!!! اين جاست كه ميگن تعارف اومد نيومد داره!!!
* ولي جونه من... اگه اومدم تورو خدا با اون لباس سه تيكه هه يه سر هم بريم تا اسپانيا ديگه... راهي نيست كه... رافائل منتظره منه... گفته توي هيچ گراند اسلمي شركت نمي كنه ديگه تا من نرم... بعدشم تازه گفته حتمن بايد با يه تيكه از اون لباس سه تيكه ههء انسي گلي بياي!!! :)))))))))))))))
* موبایلم خاموشه... از دیروز... کسی با من کاری نداره تو این دنیا...
* بعضی وقتا هست که آدما فقط ازت انتظاره یک سلام و احوالپرسی رو دارن... یه چطوریه مختصر... یه مواظب خودت باش... یه خوشحال شدمه کوچولو!!! و این بار بقدری سنگینی می کنه رو دوشت که ترجیح میدی بمیری ولی یکی از جمله ها و کلمات رو به کسی نگی...
* دقیقن و در همین لحظه یک آقایی دارند مخه من را با به نظره خودشان جدیدترین متد های مخ زنی می زنند و من حاله استفراغ دارم می گیرم دیگر... جالب است اگر بدانید که ما همچنان داریم می زنیم توی حالشان!!!
ta: پرديس جان
pardis karimi: بله؟
ta: نميدونم چرا
ta: ولش کن
ta: بعدن ميگم
ta: اگه ميخواي بگم
ta: در گوشتو بيار جلو
ta: بگم
pardis karimi: بگو خب
ta: بيار
pardis karimi: بفرماييد.. اين گوشه ما
ta: چشمات هم ببند
pardis karimi: چشم
ta: دستتو هم بده من
pardis karimi: ديگه شرمنده!!!
pardis karimi: موردتون داره منکراتي ميشه!!!!
ta: اي بابا
ta: چه زود حکم صادر مي کني
ta: به جونيم رحم کن
ta: منو نکش
ta: اين يه بازيه
ta: باشه نميخواي نده
ta: خوبه که نگفتم
ta: چشماتو نشون بده
ta: مفسد في الارض
pardis karimi: شما بفرماييد حرفتونو
ta: خوب
ta: چشماتو ببند و گوشتو هم بيار جلو
ta: حالا بگو چه مي شنوي
pardis karimi: والله من از بچگي گوشام يه کمي ضعيف بوده شنواييشون... ميشه خودتون بفرماييد؟
ta: من که گفتم شما نشنيدي
pardis karimi: خب من معذرت مي خوام پس!!! احتمالن اون ناشنواييه مختصرم به کريه کامل رسيده!!!
ta: من گفتم
ta: نشنيدي
ta: حالا حدس بزن در گوشت چي گفتم؟
pardis karimi: خب... گفتي چي؟ من خنگم کلن!!!!
ta: نه نميگم بايد حدس بزني
pardis karimi: خب ولش کن پس... من حدسي نمي تونم بزنم!!!
ta: بذار
ta: تو گوشت زنداني بشه حرف دلم
ta: حالا سخت نگير
pardis karimi: نميگيرم
ta: معلومه که آدم در گوش کسي چي ميگه
ta: مثلن
ta: شما خوبي
ta: شما قشنگي
ta: ما مهربوني
ta: شما دوست داشتنيي
ta: يا...
ta: من شما رو...
pardis karimi: خب آدم بهتره از اين حرفا نزنه در گوشه کسي... خطر داره!!!
ta: چرا
pardis karimi: ديگه ديگه...
یعنی جای آن دارد که هر چی فحش بلدم همین جا نثاره روحه ناپاکه هر چی آدمه مزخرفه که فک می کنن همه هالو تشریف دارن و خودشون هم یک دون ژوآنه دلپذیر هستن بکنم!!!
* حواستون باشه موقعه چت کردن با من چی دارین میگین... من آبرو و اینا حالیم نیست... یهو دیدی زدم همشو منتشر کردما!!! :))))))))))
* آخه آدم چی بگه به اینا؟ جدن چی بگه؟ بابا خجالت هم خوب چیزیه... نوشته های یکیو که می خونی به نظرت میاد که خب شاعره خوبیه مثلن... یا نویسندهء خوبیه... یا آدمه جالبیه... ولی تا یارو دهن باز می کنه میبینی که به به... با چه گند و کثافتی طرفی... حالم داره به هم می خوره... خیلی هم جالبه که از راه نرسیده همه واله و شیدا و دلخون هستن و مدت هاست که دارن در اتشه عشق جلز و ولز می کنن!!! ـ مثه اون روغن نباتیه ها... اسمش چی بود؟ هی می گفت جیلیز و ویلیز!!! ـ خلاصه که برادره من برو خدا روزیتو جای دیگه حواله بده...
* ول کن هم نیست... بابا بی خیال!!!
* به روز شد اقلیما... گفتم که... باید بخوانی... باید بخوانی و حرف بزنی برایم... تا بتوانم بنویسمش آن طور که باید... می دونی هیچکس نتونسته بود اینجوری دستمو رو کنه؟ فقط تو فهمیدی که جادوی کلمات منو اونقدر شیفته می کنه که هر جا کلمه بخواد میرم...
* با آنی کلی داریم پشته سره نیمولی حرف می زنیم... آی کیف داره... آی کیف داره...
* چه عجب این پسرخاله’ عزیزه ما تشریف فرما شدن!!!!
* آقا ما گفتیم این بوی خوشه زن رو ـ حالا شده نسخهء صدا و سیماییش ـ بالاخره می بینیم... دیدی پخش نکرد... بی شرف... حتی بوی خوشه زندگی رو هم پخش نکر که ما لااقل دلمون به دیدنه آل پاچینوی عزیزمون خوش بشه... ولی بعد از ظهره سگی هزار دفه هم دیدن داره...
* ما امروز به کاره مقدسه معلمی پرداختیم و از این گل آقای یوله یول در زمینهء ریاضی یک نیمچه ریاضی دانی ساختیم... البته اگه همشو قر و قاطی نکنه تا فردا... فک کن... تمامه این هفته داشت هندسه ترسیمی می خند...بعد امروز طرفای یازده دوازدهه ظهر بهش میگم فردا امتحانت چیه؟ میگه ریاضی!!! میگم خب اینو چرا میخونی پس؟ میگه اونو هیچی بلد نیستم... میخوام حذف کنم!!! گفتم بیا بشین یادت بدم... خلاصه در راستای نیکی کردن و کاره خیر و اینا مخه خودمو گوزونده ام از ظهر تا حالا... اینم هنرستانی... یعنی هیچیه هیچیه هیچی از ریاضی نمی دونست... بعد یه چیزه جالبی... این استادشون چنان ریده بودبه تک تکه قوانینه ریاضی که من شخصن علاقمندم زیارتشون کنم!!! یعنی افتضاح!!! سه چیزایی باسه خودش درس داده بود که من واقعن مشکوکم که اصلن خوده این خانومه استاد چند کلاس سوات دارن!!! فک کن سینوس به توانه دوی پی شیشم رو نوشته بود مثلن یک دوم به توانه دو!!! کلن هر جا سینوس به توان داشتیم خودشو اینجوری راحت کرده بود... نکته هاش منو کشته بود... جدن اینهمه سال اینور و اونور درس خوندم حتی یکیشو هم نشنیده بود!!! بعدش هی یکی میزدم تو سره گل آقا و یکی تو سره خودم که چرا زودتر این به من نگفته درسشونو اینقد مشکل دارن... همهء رفقاش حذف دارن می کنن... فک کن چه پولی می شد در آوردا!!! :)))
* می ارزد... تمام این روزها... ماه ها... سالها... تمام این ویرانی و تلخی خرد کننده... تمام این خالی و خلوت... این سکوت... اینتنهایی... می ارزد... زندگیم را می ارزد... همین چند کلمهء کوتاه که انگار نجوا می کنی زیر گوشم... دلم تنگ شده برات... می دانی اولین بار بود؟ اولین باری که از دلت حرف زدی و من؟ می دانی گریستم؟ چنان که همیشهء من در دوری تو... می دانی سکوت کردم و جهان ایستاده بود و چرا باید نفس باز هم می آمد و می رفت وقتی زندگی خلاصه شد در همان چند کلمه که نقش بستند بر پنجرهء سفید همیشگی؟ ما دوستان ابدی هستیم نه؟ هر چه خواهد گو بشو... هر قدر که بگذرد از خداحافظمان... هر قدر که دور باشیم... یک سلام کافیست تا بشویم همان که بود... همین برای من بس است عزیز دل... همین سهم من... دلتنگی تو... دیوانگی تو... غم تو... باقی را ببخش به او که دوست تر داری... فقط کاش می شد ببینمت... کاش...