* خب ما تا امروز تقریبن یک روزه کامل از برنامه ای که برای درس خواندنمان ریختیم عقب هستیم... به سلامتی...
* آقا حراج کردیم... آتیش زدیم به مالمون... جناب شیطان تشریف بیاورید و هر چند مثقالی که از روحه ما می خواهید برای خودتان بردارید... خواستید شش دانگش را هم می توانیم بزنیم به نامتان... فقط جانه عزیزتان یک کاری بکنید که ما بتوانیم برویم ایتالیا... به جانه خودمان در زندگی همین یک آرزو را بیشتر نداریم...
دوستان!!! اگر تو فک و فامیل و آشنا و غیر آشنا و در و همسایه و بقال و چقال و خلاصه دوروبرتون پسره عزب جوون ـ از بیست تا شصت ساله - می شناسید که ساکن ایتالیا هستن و مشتاقن یه کاره خیر تو زندگیشون انجام بدن و قصده ازدواج و یا حتی تجدید فراش دارن لطفن منو بهش معرفی کنید!!!!!!!!! :))))))))))))))
* چه می کنه این تیمه والیباله نوجوانانه مون... من الان یکی از افسوس هام اینه که ساعت های برگزاری مسابقه خیلی تخیلیه!!! یعنی به ساعته ما خیلی تخیلی میشه... مثلن کی حال داره چهاره صبح بیدار شه والیبال ببینه؟ یا دو و نیمه شب... یا شیشه صبح؟؟؟
ولی دمشون خیلی گرمه... برزیل رو زدن... دیشب هم با هند بازی داشتن که نمی دونم چی شد... و علیرغم اینکه خواب دیدم باختن ، فکر می کنم برده باشن هند رو...
* احتمالن همین روزها برم کلاسه چیز... چیه این ورزشه که تو اطاقکای شیشه اییه؟ هان... اسکواش... بر همگان واضح و مبرهن است که ما تنیس را ترجیح می دهیم ولی خب فک می کنم تنیس خیلی هزینه اش بالاتر باشه... بعدشم این اسکواش رو همین بغل تو بولینگه عبده هم می تونم برم ولی باسه تنیس کمه کمش باید برم تا باشگاهه انقلاب که خودش مصیبتیست... از سه سال پیش تا حالا رسمن هیچ مدل ورزشی نکردم و جدن عذاب وجدان دارم... نه به اون موقع که تو هر تیمی منو میدیدی... نه به الان که تنها ورزشم رفتن از خونه به سوپریه سره کوچه اس یا تکون دادنه انگشتهام روی کیبورد...
خدا را چه دیدی؟؟؟ شاید زد و ما هم در بیست و چهار سالگی پدیده ای شدیم در اسکواش و رفتیم آسیا!!!!
* باشه مینی خانوم... شمام مارو بذار سره کار... دستت درد نکنه دختر...
* یه چن تا کتاب باید بخرم... تا حالا از کورت وونه گات یا هر چی که هس اسمش کتابی نخوندم و زیاد تعریفش رو اینور و اونور شنیدم... اگر شاهکاری داره این جناب که توصیه می کنید به خوندنش معرفی کنید بهم... بعدش بتورتون می شه من از بورخس تا حالا کتاب نخوندم؟ خیلی شرمنده ام ولی باورتون بشه... از یوسا هم فقط سوربز رو خوندم که اصلن دوستش نداشتم و یه صفحه در میون خوندمش!!!!!!!!!!! به جونه خودم... توی نویسنده های آمریکای لاتین گابوی عزیزم را عشق است و ایزابل آلندهء دیوانهء دوست داشتنی... اینقد که من از آلنده کتاب دارم از هیشکی دیگه ندارم... فقط این چن جلد کتاب آخرش رو ندارم... یعنی دهکدهء حیوانات و زورو و اینس آرامه جانه من... باقیه کتاباشو همشو دارم... خانهء ارواحش رو به همگی توصیه و وصیت می کنم...
* دیگه اینکه امیدوارم این برنامهء اسکواشه به هم نخوره... یادم باشه امروز که می رم خونه سره راه برم بپرسم ببینم از کی شروع میشه ترمه جدیدشون و چیا می خواد و شهریه اش چقده... بهد یادم باشه که باید برم کلاسه زبان... بهد یادم باشه که کارگاهه داستان نویسی باید برم... هیمن دیگه... بسه...
* باسه کلاسه زبان یه جایی رو سراغ دارم توی میدون محسنی... یه آقاییه که موسسه ماله خودشه و فقط خودش هم درس میده... بعد ایشون نه کتاب داره نه تمرین داره و نه هیچی... فقط به شدت روی تلفظ و صحبت کردنه آدم کار می کنه و هر جلسه هم نواره همون جلسه رو ضبط می کنه و تو به عنوانه تمرین باید همون نوار رو بگیری و تو طوله هفته گوش کنی...فکر می کنم سه یا چهار ترم هم بیشتر نیست دورهء کاملش... هفته ای یه جلسه... خب من فک می کنم همچین چیزی برای من که همش در میرم از زیره حرف زدن و اینا خیلی خوبه... شیرین یه مدت می رفت ولی خب شیرینه دیگه... کدوم کارشو تموم کرده که این یکی رو بکنه؟ بی خیال شد... ولی میترا دوستش هنوزم میره... میترا دکتره داروسازه و زرتشتیه و بچه درسخونه و خلاصه کارش درسته... بپرسم ببینم مفید بوده کلاسش یا نه؟؟؟ باشسه شیرین که همون یه ترمش مفید بود و با روسای فرانسویه شرکتشون یه هلو هاو آر یویی می تونست بکنه!!! بعد خب به نظرتون این کلاسه رو برم یا کیش ایری ، آریان پوری ، جایی از این موسساته همه مثله همی برم که کتاب دارن و مشق میدن و سیصد و خورده ای ترم باید بری و بیای و باز هیچی یاد نگیری و آی ام بلک بورد باشی؟
* خسته شدم از بیکاری!!! تنها فعالیتم تو این یکی دو ساله درس خوندن و دانشگاه رفتن بوده که اونم قربونش برم به نحوه احسن انجام دادم!!! کاملن معلومه از نمره هام!!!
* یاده کلاس زبان رفتنامون تو اصفهان با سمیرا افتادم... هر چی این بچه پر رو بود و زرت و زرت انجلیسی بلغور می کرد باسه خودش و دیگرون و لهجهء غربتی داشت من در می رفتم از زیره حرف زدن... با وجودی که سوادمون در یک سطح بود و لغاتی که بلد بودیم یه اندازه بود!!! حرف هم که می زدم خنده ام می گرفت... اصلن لهجه مهجه رو بی خیال بودم... خب خنده داره دیگه... یه جورایی احساس می کنم مثه فیلم بازی کردنه!!! :))))))))))))
* به نظرتون کاوه منو سره کار گذاشته که هی میاد ازم پول میگیره و فیلم نمیاره باسم؟؟؟
* مزدک سربازیش تموم شده و اومده... تبدیل شده به یک عدد جواته اصیل... سیبیل گذاشته شیش من... تیریپ جواتی می زنه خدا!!! ولی بچهء خوبیه این پسر عمهء ما... حیف که خره... هه... یاده بچگیاش افتادم... مزدکو یه سال از من کوچیکتره... بعد از اونجایی که خونهء ما و عمه ام اینا همیشه نزدیک به هم بوده ما با هم بزرگ شدیم... بعد ایشون یه عادتی داشتن در زمانه کودکی که خیلی باحال بود... هر وخت قهر می کرد یا ناراحت می شد یا خلاصه عواطف و احساساتش گل می کرد می رفت یه گوشهء اتاق و فرش و موکت رو می زد بالا و سرش رو می کوبید به کاشی های کفه خونه!!!!!!!!!!! همیشه هم یه گوشهء مخصوص داشت... یعنی سرشو هر جایی نمی کوبید!!! نمی دونی چه صحنهء دیدنی ای بود!!! الان البته حالش بهتره!!!! :))))))))))))))))
* ما بریم درسمان را بخوانیم...
نمیاد اونی که دلم می خواد
نمیاد اونی که رفته به باد
نمیاد اونی که عمر منه
نمیاد اونی که دل می کنه
دوباره دلم می خواد ببینمش
سرمو رو شونش بذارم
از چشام قطرهء اشکی نمیاد
نکنه دیگه دوسش ندارم؟
شعر من زمزمهء یه خواهشه
آرزوم دیدنه روی ماهشه
میونه غربت این فاصله ها
قلبه من همیشه چشم به راهشه
دوباره دلم می خواد ببینمش
سرمو روی شونش بذارم
از چشام قطرهء اشکی نمیاد
نکنه دیگه دوسش ندارم
نمیاد اونی که دلم می خواد
نمیاد اونی که رفته به باد
نمیاد اونی که عمر منه
نمیاد اونی که دل می کنه
دوباره دلم می خواد ببینمش
سرمو روی شونش بذارم
از چشام قطرهء اشکی نمیاد
نکنه دیگه دوسش ندارم
کاش می شد عشقمو باور بکنه
اونی که منو هرگز نمی خواد
نمیاد تمومه عمرم نمیاد
نمیاد دیگه هیچوقت نمیاد
نمیاد.....
خواننده اش یه آقاییه به اسمه کیوانه داوودی... البته خب یه جاهایی خیلی چرتو پرت می گه دیگه... ولی کلن دوسش دارم...
* آقا عجیبن غریبا!!! دیروز من تو حموم یه سوسکه سفید دیدم!!! بعد مجبور شدم همونجوری وایسم دمه دره حموم که این در نره تا مامانم بیاد بکشش!!! چون من خیلی روحیه ام لطیفه و اینا و در ضمن عینه چی از سوسک می ترسم و چندشم می شه و عقم می گیره!!!
جملهء معترضه : حدوده یه ربع من یه لنگه پا دمه حموم ایستاده بودم تا مامانم از سره کار برسه!!!
در ادامهء این پاراگرافه سوسکی باید یه چیزه چندشه دیگه هم بگم!!! یه هفته پیش دیدم روی تشکم یه پای سوسک افتاده!!! میزانه جیغ و داد و ایش و اوشه منو خودتون حدس بزنین دیگه... گل آقا رو مجبور کردم که ببره همهء تشک و پتو و اینجور چیزا رو بندازه بیرون تو آفتاب و بعدم حسابی شستم همه چی رو... ولی خب همش اعصابم خورد بود که خب بقیهء سوسکه کجاس یعنی؟؟؟ بعدش هم همش تصور می کردم که من خواب بودم و این سوسکه توی رختخوابه من می لولیده و احتمالن هم توسطه منه خوابیده لنگ و پاچش ناقص شده و هی حالم بدتر می شد!!! خلاصه گذشت این ماجرا تا رسیدیم به دیشب... دیشب طبقه معمول که من داشتم با بالشتم کشتی می گرفتم احساس کردم یه چیزی زیره روبالشتیم هس... خلاصه نصفه شبی بلند شدم گل آقا رو بیدار کردم که پاشو بیا سوسک رفته تو بالشتم!!! اه اه اه... یعنی دارم می میرم از دیشب تا حالا... این سوسکه نمی دونم چجوری رفته بود زیره روبالشتی و همون جا هم جان به جان آفرین تسلیم کرده بود... بعدش هم دیگه عمرن من نمی رفتم تو جام که... نشسته بودم رو تخته گل آقا و هم عق و پق می کردم!!! الان هم بالشت و روبالشتی و کلن متعلقاته رختخوابم همشون تو تراس تشریف دارن و من عمرن دست نمیزنم بهشون دیگه...
این بالشته از کلاسه اوله دبستان با من همراهه... هیچوقت اون سوسکه کثافت رو نمی بخشم که بینه من و بالشتم جدایی انداخت... الاغ... خب می خواستی خودکشی کنی یه جور دیگه خودکشی می کردی عوضی...
* فک کنننننننن!!! دنیا چقد کوچیکه ها... نیمولی فخرالدین رو می شناسه!!! فخرالدین از بروبچسه کیو آی بود... از رفقای امیر... خلاصه که یکی از آدمایی که من توی یک دورهء خیلی خیلی خوش بحالیه زندگیم باهاشون آشنا شدم!!! همیشه هم فخرالدین رو خیلی دوستش می داشته ام چون آدمه باشعوری بود و جدای از همهء این چیزها به شدت به نظرم مهربون میومد!!! هر چند اون موقع من به شدت زبون دراز بودم و همیشه هم با همهء کله گنده ها بحث می کردم و حرف حرفه خودم بود... یادمه یه بار که با امیر و فخرالدین حرف می زدیم هم فخرالدین یه همچین چیزی بهم گفت... یعنی گفت اینقد زبون درازی نکنی بهتره!!! فک کنم اصلن بدتر از اینا هم بود حرفش و گفت اینقد بی ادبانه صحبت نکنی بهتره!!! فک کنننننننننن!!! خلاصه ما چون ارادت داشتیم خدمتشون و رفیق امیر بودن و این حرفا اجازه دادیم که جانه سالم به در ببرن و خونشان را نریختیم!!! :))))))))
* من با امیر قهرم تا اطلاعه ثانوی و می خوام سر به تنش نباشه و در ضمن می تونه بره بمیره...
* امروز داشتم فکر می کردم که از چه سنی با آقام دس به یقه شدم...
آقام همیشه باسه من مثله یه بت بود... می پرستیدمش اصلن... روابطه خیلی خوبی داشتیم با هم... فک می کنم از وقتی من جنسیت پیدا کردم با آقام هم به مشکل بر خوردم... اصولن دختر بچه ها تا یه سنی فقط آدمن و بعد از اون مقطع تبدیل می شن به زن... خب من که عادت داشتم به گل کوچیک بازی کردن و بلوز شلوار پوشیدن و داو چرخه سواری و بزن بهادری یک هو مواجه شدم با یه روسری قرمزه گلدار که بابام برام خرید!!! خب مسلمه که سرم نکردم!!! همچنان با بلوز و شلوار و دوچرخه باسهء خودم در کوچه و خیابان و پارک و اینور و اونور جولان دادم و زیره باره همچین ننگی نرفتم... اینجا بود که فهمیدم که نه جانم... اون پدری که ما می شناختیم انگار چندان هم پدره ایده آل و آزاده ای نیست و هیچ هم من عزیزترین فرزندش نیستم... چون باید روسری سرم کنم و بعدترش باید مانتو بپوشم... شده با داد و فریاد و قهر... ولی همینه که هست... دیواره محکم تری که با سر خوردم توش ظرف شستن بود... یادم نمیره که پدرم مجبورم می کرد ظرف بشورم و من با جیغ و داد و گریه می گفتم نمی شورم... چرا به پویا نمی گی بشوره ظرفا رو؟؟؟ خلاصه... ما به زور هم روسری سرمان کردیم و هم مانتو های بی ریخته بد رنگ پوشیدیم و هم ظرف شستیم... غذا هم یاد گرفتیم که بپزیم و شدیم دختر... شدیم زن... و برادرمان نه روسری سرش کرد و نه مانتو پوشید و نه ظرف شستن یاد گرفت و نه غذا پختن و شد مرد... دختر شدن همانا و کناره گیریه پدر همان... طرد شدن رو به معنای کامل کلمه تجربه کردم... از بازی های قبلی کنار گذاشته شدم... یه دختر که با پسرا فوتبال بازی نمی کنه... اگر هم خیلی دلت می خواد وایسا تو دروازه... بدتر از همه این بود که بازیم هم از پویا برادرم و هم مزدک پسر عمه ام بهتر بود... بی عدالتیه مطلق بود... هیچ کلامی نمی تونه توصیف کنه احساسم رو... فکر می کنم این تجربه اییه که اغلب دختر ها از سر می گذرونن... نوجوانیه من پره از حسه نفرت... تو هیچ سنی به اون اندازه نفرت و خشم رو تجربه نکردم... از پدرم متنفر بودم... از برادرم هم همین طور... هیچوقت نتونستم پدرم رو ببخشم... هنوز هم اثرات اون دوره توی روابط ما هست... برای دو سال تمام یک کلمه هم باهاش حرف نزدم... هنوز هم که هنوزه تا جایی که مجبور نباشم سعی می کنم چندان هم کلام نشم با پدرم... خب این خیلی سخته... برای من سخت تره... چون اون عشقه اولیه ام به پدرم تبدیل شد به نفرت و مدت ها معلق بودم بینه این دو حس...
الان خبری از اون نفرت نیست ولی همونطور که گفتم هیچوقت هم نتونستم ببخشمش...
می شد خیلی نرم تر و مهربانانه تر با اون بچه برخورد کرد... می شد خیلی سختی ها رو براش سخت تر نکرد... من هنوز یه بچهء گریان دارم در درونم که از همه بدش میاد و نه روسری دلش می خواد... نه مانتو... نه ظرف شستن...
* میگم این مردم همشون دیوونه ان و باید همه رو بدونه استثنا ریخت تو دریا نگین نه... مرده شور ببرن تلویزیونی رو که تو اخبارش پنج دقیقه رو اختصاص میده به صحنهء مرگ یک آدم...
دیشب اخبار بیست و سی رو نمی دونم دیدی یا نه... ولی من تنم لرزید... آقای نمی دونم چی چی که معمار بوده و تو کاره ترمیمه آثاره باستانی توی مراسمه تجلیل و بزرگداشته خودش مرد... جلوی دوربین... حالا این اجازه میده به تو برنامه سازه احمق که توی برنامه ات این صحنه رو پخش کنی؟ این اجازه میده به تو مجریه بی شعور که با لبخند این خبر رو اعلام کنی و دعوت کنی من رو... مردم رو به دیدنه این صحنه؟؟؟؟
توی اخباره رسمیه یک کشور... فکر کن... جونه مادرت فکر کن به این قضیه...
می دونی بدتر از این چیه؟ اینکه وقتی وحشت زده و لرزان کانال رو عوض می کنم جیغ و داده مامانم میره بالا که بذار ببینم... تو نمی تونی نیگا کنی چشماتو ببند... داستان ختم شد به داد و بیداده من بر سره مامان که همین امثاله تو هستن که میرن اعدامه ملت رو توی میدون ها نگاه می کنن و کف و سوت می زنن... چه دیدنی داره جون کندنه یه آدم؟؟؟؟
چی به سره ما اومده؟؟؟؟
* خب گذشته از این همه غر غر و ایش و اوش و اخ و پیف یه لینکه باحال بذارم براتون که برین حالشو ببرین!!! اینجا یه گوسفند فروشیه... برین و گوسفنده خودتونو انتخاب کنین...
* نظرتون چیه باسه اقلیما آهنگ بذارم؟ مبافقین؟؟؟
* خب فضول نباشین دیگه اینقد... ما حرفه خصوصی داشتیم با دوستمان!!!
* طی امروز و فردا باید سیگنال سیستم کلکش کنده شود... دیروز یک جلسه و نصفی را خواندم و می ماند سه جلسه و نصفیه دیگر... چهارشمبه و پنجشمبه هم کنترل باید خوانده شود و حداکثر تا جمعه تمام شود... از شمبه هم یک روز در میان باید خودکشی کنیم تا این دو تا درس را بتوانیم پشت سره هم در روزهای پنجشمبه و جمبهء بعدی امتحان بدهیم و پاس بشویم...
* به سلامتی دیشب پدرمان اعلام کرد که کلیهء سایت های عسلویه تعطیل شده اند و پرنده هم پر نمی زند... خوش می گذرد ها... من فقط مانده ام این یارو یعنی چقدر رو دارد؟ یعنی چقدر دقیقن؟
* در راستای پر رو بودن این یارو ، اوضاع فرودگاهها و پرواز ها هم که گفته ام قمر در عقرب است... این ماه دیگه شرکت به پدرمان اعلام کرده که بلیط گرفتن با خودشان است!!! نمی تواند بلیط بگیرد خب نرود خانه!!! یادش به خیر یه زمانی پتروشیمی هواپیماهای اختصاصی داشت و اگر هم نداشت چارتر داشت و اگر هم نداشت... یادش به خیر...
* اون شب یه خوابه مسقرهء تاثیر گذار دیدم... خواب دیدم دارم یه داستان می نویسم... بعد داستانه خیلی خوب بود... بعد توی خواب همش داشتم به خودم یادآوری می کردم که یادت بموه... یادت بمونه... اینجوری بود داستان...اینجوری شروع شد... این دیالوگ ها رو داشت... یادت بمونه که بیدرا شدی بنویسیش... اینقدر این حسه قوی بود که دقیقن بیدار شدم نصفه شب از خواب و یه ساعت دنباله قلم و کاغذ گشتم که بنویسم... بعد در همین حین یاد اومد که ای بابا... این داستانه که داستانه اون فیلمه است که سره شب دیدم!!! خیلی حالم گرفته شد... می فهمی؟؟؟ :(((
* خیلی وقته می خوام نقطه نظراته گرانبهام رو در مورده زیبایی بنویسم اینجا که هی یادم میره و هی وقت نمیشه و هی خیلی اتفاقاه مختلف می افته که نمیشه...
یکی از چیزایی که توی این زندگی هم ارز پول می شه بهش نگاه کرد و ارزش گذاریش کرد همین زیباییه... تو اگر چهرهء زیبایی داشته باشی کلی از مشکلات رو نداری و کلی از انرژی ها رو لازم نیست خرج کنی و خیلی از داستانها از قبل برات حل شده است... حرفی که از یک دهان زیبا بیرون بیاد خواه ناخواه شنوندهء بیشتری داره... صرف نظر از اینکه چه حرفی هست و یه در فشانیه درست و حسابیه و یا یک مشت خزعبله... زیبایی توجه ها رو جلب می کنه... محبت ها رو جلب می کنه... کمک ها رو جلب می کنه... خیلی چیزهای دیگه رو هم جلب می کنه... می شه ازش به عنوان یک سلاح تستفاده کرد در جهت اهدافی که داری... حتی اگر ازش استفاده ای هم نکنی ، پنهانش که نمی تونی بکنی... خودش کاره خودش رو می کنی... خیلی وقت ها شعور در درجهء چندم قرار می گیره ولی زیبایی همیشه اولینه... یعنی تو اولین تاثیر رو با چهره ات می ذاری... وقتی چهرهء زیبایی نداشته باشی خب کسی چندان توجهی نمی کنه به چیزای دیگه... یعنی من اینجوری دیدم ماجرا رو... کلن آدما این ریختی هستن دیگه... خوده من هم در درجهء اول به حرفی که از دهان یک آدمه زیبا بیرون بیاد بیشتر توجه می کنم... حالا اگر موضوع برام مهم باشه ممکنه فکر کنم بهش و ببینم اصلن یارو چرت گفته... ممکنه هم نباشه و اصلن فکر نکنم بهش و نفهمم چی به چی بوده اصلن... نمی خوام بگم که آه مردمان نمی دانید چه جواهر هایی رو از دست میدید با همین ظاهر بینیتون... چون آدم همیشه همه چی رو با هم می خواد... یعنی دنباله ایده آل می گرده یا چیزی که به ایده آل نزدیک باشه... و خب نمیشه خرده ایهم گرفت به این داستان... ولی می خوام بگم نمی تونین ایرد بگیرین و برای خودتون حکم صادر کنین که چرا مردم دنبال دماغ عمل کردن و گونه کاشتن و پوست کشی و پروتز گذاشتن و اینجور چیزان... و نمی تونین محکوم کنین به سبک مغزی و سطحی نگری کسی رو که همچین کاری کرده و می کنه... خوده ماییم که وادار می کنیم جامعه رو به همچین کارهایی... نظر من رو هم بخوای اصلن بد نیست... وقتی عدالتی در خلق چهره ها وجود نداشته علم می تونه این عدالت رو به وجود بیاره و دله اون بخشی رو که محروم بودن از زیبایی خنک کنه و شاد کنه... فقط یه بی عدالتی هم اینجا بوجود میاد... اونم داستاننه پوله... هر کی پوله بیشتری داشته باشه زیباتر میشه... که خب این رو هم من مطمئنم یه فکری براش می کنه این جامعهء بشری... نگران نباشین!!!!
* گفتنی است که افاضاته فوق در پی دیدنه مقادیر بسیار بسیار زیادی از عکس ها و وال پیپر های برد پیت ، جانی دپ و لئوناردو دی کاپریو بر ما الهام گشت...
* ای خدای بزرگی که در آسمانهایی این قرص های نمی دونم چی چی هست که میگن به درده درس خوندن می خوره!!! و عملن جای خالیه معجزات تو رو در این زمینه پر می کنه!!! و در راستای آرزوی همیشگیه دانش آموز و دانشجوئه که کتابشو بذاره زیره سرش و بخوابه تا صبح و صبح همهء کتاب رفته باشه تو مغزش!!! نمیشه تا چهارشمبه آینده یکی دو تا از اون قرص کوچولو ها رو به من برسونی؟ به جونه خودم جبران می کنم...
تازشم خطر نداره!!! شنیدم تو انگلیس خوده آموزش و پرورش تجویز می کنه همچین چیزی رو...
ای خدایی که در آسمان هایی و از مصائبه ما اینجا روی این زمینه خاک خلی خبر نداری... یکی از بندگانه وبلاگ نویست که الان اسمش یادم نیست نوشته بود چه میوه ای رو بخورم که از زمین بیرونم کنی؟؟؟ اگر به اون گفتی به من هم یه ندا بده... حالا به او نگفتی هم ایرادی ندارد... به من بگو... ای خدایی که در آسمان هایی...
دنیای خالیه خالیه خالی...
* من الان دلم پیتزا فیلادلفیای هیوا رو می خواد... یا هات داگ پنیرهای سون رو با یه عالمه قارچ و پیاز و جعفری... با یه عالمه سودای هلو... با هزار و ششصد تا از اون کرم کارامل ها... بعدش هم یه عالمه کیت کت... بعدش هم بستنیه زعفرونی با یه عالمه خامه و پسته... بعدش هم اندازهء دریای خزر ژله از همه طعمی...
کلن آدما موقع آرزو کردن ظرفیت هاشون رو در نظر نمی گیرن قبول نداری؟
* دنیایی که توش از دست هیچکس کاری برای کسه دیگه ای بر نمیاد دنیای گند و کثافتیه... خدایا اگه تو کاری از دستت بر میومد آرزو می کردم که منو بفرستی تو یه کارخونهء پاستیل سازی کار کنم... اونوقت در عرضه یک هفته خودمو تو پاتیله پاستیلا غرق می کردم و جنازه ام که پیدا می شد می فهمیدی که دیگه کارت تمومه... چون اومدم اون بالا ترتیبتو بدم!!!
* اگر اینجا کارخونهء شراب سازی یا یه همچین چیزی داشت خب ترجیح می دادم اونجا مشغول به کار بشم.. این میکده قزوین که میگن کجاست؟؟؟؟
* نوشتن نفرین هولناکیه... از اون دست نفرینا که تا دچارشی تبش دیوونه ات می کنه... و وقتی فارغی ازش نبودنش دیوونه ات می کنه...
احساس می کنم دیگه هیچوقت هیچی نمی تونم بنویسم...
* یه شماره تیلیفون پیدا کردم که میگن ماله یه آقاههء دی وی دی داره که هر فیلمی بخوای داره و برات میاره... هر دی وی دی هزار تومن!!! حالا که پول ندارم... بعدن یه امتحانی می کنیم ایشون رو هم...
* با عرض معذرت از همهء دوستان فرهیخته و وبلاگ نویس های عزیزم... این روزها با حال ترین و جالب انگیز ترین و دوست داشتنی ترین وبلاگی که می خونم همانا وبلاگ خانومه یانگوم هستش که طی یک عمل شجاعانه هر شنبه صبح خلاصهء قسمته بعدیه سریال رو می نویسه و به جونه خودم هیجان انگیز ترین فعالیته من در این وقطع زندگی همانا به زور خوابیدن در شب های جمعه به امید بیدار شدنه شنبه صبح هاست که دست و رو نشسته می شینم پای نت و خوندن خلاصهء قسمت بعدی!!!
* البته جدیدن یه سری وبلاگه دیگه هم کشف کردم که خخب خیلی حال می کنم با خوندنشون... ولی اینخده بی ادبانه و شکشی می نویسن که جرئت نمی کنم لینک بدم بهشون... آخه اونجوری اون تصویره فرشتهء مهربونه مودبه معصومی که معمولن همه از من دارن تبدیل میشه به یه چیزه دیگه!!!! البته اگر تبدیل می شد به یک شیطان مجسم مشکلی نداشتما... تبدیل میشه به یه چیزه دیگه!!!!
در کل می تونم بهتون اطمینان بدم که جز یک نفر از اهالی وبلاگستان کسه دیگه ای نمی دونه من چه موجوده خبیثه بی ادبی هستم و موقع دری وری گفتن تا کجاها پایه ام!!! :)))))
این مورد بالا رو جزء افتخاراتم ذکر کردم... اینقد که این روزا بی افتخار و کوفتین!!!!
* دیروز برای چند لحظه تمام زندگیم از اینجایی که هستم تا چهل پنجاه سالگی اومد جلوی چشمم... چیزه مزخرف و بیخودی بود... فک نکنم به اونجاها بکشه کارم...
* من چطوری می خواستم این بلا رو سره خودم بیارم؟ چیز خور شده بودم؟ خدا زده بود پسه کله ام؟ مرگ موش بلعیده بودم؟ قصده خودکشی و یا خو ویرانگری داشتم؟ میخواستم خودمو راهیه تیمارستان کنم؟ چه مرگم بود که برنامه ریخته بودم باسه ارشد خوندن؟ منو به سیصد هزار تیکه هم اگه تقسیم کنن ـ حتی با یه تیغه کند!!! ـ امکان نداره همچین غلطی بکنم... همین لیسانسه رو بگیریم گورمونو گم کنیم از دانشگاه و اگر شد از این خراب شده و اگر شد از این کرهء خاکی...
دییر موجوداته فضاییهء عزیز!!!
اگر فرمی چیزی هست که با پر کردنش می شه تقاضا کرد که منو به عنوان یک پناهنده و یا حتی یک نمونهء آزمایشگاهی و یا حتی هر چی صلاح بدونین از این سیارهء کوفتی ببرین به سیارهء کوفتی خودتون لطفن سریعتر برای من بفرستینش... دیگه طاقت ندارم!!!
* آقا ما چیکار کنیم که این ننهء جانی دپ ما رو به کنیزی قبول کنه؟ ها؟ هیچ نظری نداری؟
* گویا این داستان سایت های مستهجنی که ما می خوانیم مفسده ای بر انگیخته و این خواهرمون آنه سادات شرلی وسوسه شده اند که خودشان به چشم ببینند... خب خواهره من... عزیزه من... من اگر می بینم که خب وظیفه دارم ببینم و زنهار بدهم جوانان را که نبینند یک وخت... اگر قرار بود همه ببینند که خب ما چه کاره بودیم آنوخت؟؟؟ برگ چغندر؟؟؟ عمرن اگه بگم... عذاب آتشه دوزخ رو به جان بخرم که تو بری لهو و لعب کنی؟ هیهات... وا اسفا که مسلمانیتان کجا رفته؟ حق است که سرت را بگذارند روی سینه ات... یا لب باغچه و گوش تا گوش ببرند!!! حیف که دیگر مرد مسلمان با غیرت یافت می نشود...
* خب ما این آدرس ها را می گذاریم اینجا تا خدای نکرده شما یک وخت سهون نروید و گناه کنید...
دیفال مستراح!!!! جالبات من!!!!
فعلن همین دو تا بستان است!!! قرار نیست که یکهو اینجا آدرسه خونهء عفاف بنویسم باستون!!!!
* این آقاهه سوپریه سره کوچه جیگرش کبابه باسه من!!! بسکه هر روز هر روز میرم یه کلاب ساندویچ و یه سودای هلو یا انبه و یه کرم کارامل می گیرم ازش باسه ناهار!!! فک کنم دفهء دیگه بگه خانوم بیا با ما ناهار بخور!!! :)))))))))
* به سلامتی پاس شدم الکترومغناطیس رو!!! زحمت کشیدم!!! فک کنننننننننننن!!! این یکی رو هم می افتادم خیلی شاهکار می شد!!! رسمن این ترم فقط تنظیم پاس می کردم... این مملکت به وجود مهندسینی مثله من افتخار می کنه... خودم می دونم!!!
من آنقدر جان ندارم که نمی دانم چرا نمی میرم؟؟؟؟
شیخ تلخونه کله خر میرزای مادر به خطای خسته!
اولندش که دیشب طبقه مهمول به سگ غلت زدن تو رختخواب و جیغ و دادئ کردن سره گل اقا که هی داشت اس ام اس یازی می کرد و فحش دادن به زمین و زمان و اینا گذشت تا چهاره صبح!!! بعدشم یه خورده دیگه به همین کارا گذشت تا یه ربع به پنج که پاشدمم برم دیگه خبره مرگم!!! بعد اصلن از دمه در حسه مردن داشتم!!! از تو اسانسور تا تو کوچه رو هم دویدم و رفتگره فک کرد دیوونه ام!!! خب تاریک بود... یه جوری بود...
بعدش حالا رفتنه که هیچی... اتفاقه خاصی نیوفتاد... فقط یه آقاهه خیلی با شخصیت و اینا نشسته بود کنارم و منم همچین لم داده بودم خدمته ایشون که نگو... بعد راننده ایشون رو می شناخت و طی صحبت هایی که با هم می کردن برای ما کاشف به عمل اومد که یه خری هس این بابا... پیاده که شد و راننده منو برد دره دانشگاه پرسیدم این آقاهه افسری چیزی بود؟ گفتش خانوم جون ایشون قاضی تشریف دارن!!! من که کلی شاخ در اوردم... یارو خیلی جنتلمنگ و این حرفا بود... بوی ادکلنش هم خیلی خوب بود... تازه از اولی که راه افتادیم هم این هایده خانوم داشت تو گوشمون جیغ جیغ می کرد تا اخرش... راننده هه هم می گفت خیلی باحاله این آقای نمی دونم چی چی... به حقه چیزای ندیده!!! پس قاضیه درست حسابی و غیره بوگندو هم داریم...
بعد این استاده پدرسگه عوضی کمر بست به کشتنه ما... اولندش که دید من تمرینامو از رو دسته یکی دارم می نویسم و کلی متلک انداخت بهم!!! بعدش هم گفت یه برگه در بیارین و نامرد عینه همون تمرینا رو داد باسه امتحان!!! حالا تو منو تصور کن چه شکلی شده ام!!! تازه جلسهئ قبل هم غایب بودم و قده بز نمی فهمیدم چی به چیه!!! شانس آوردم دو تا از یوالاش تمرینای سریه قبل بود و بلت بودم... بعدم تا لنگه ظهر مارو نگه داشته مادر سه نخطهئ نفهم... من که دیگه داشتم گریه می کردم... اینقد درس داده که عمرن کسی بتونه جزوه رو تموم کنه...بهش میگم استاد این سرفصلارو ما تو طوله ترم هم نخوندیم میگه شما اشتباه کردین!!! کره خر... بعدش که تازه ساعته دوازده و نیم گفت برین ناهار بخورین و یک بیای باه بقیهء درس من رسمن شکله یک جنازه شده بودم و گریه کنان ـ به جونه خودم!!! ـ به بغل دستیم گفتم من دیگه طاقت ندارم میرم خونه... هر گهی می خواد بخوره استاد تنهایی بخوره!!! شماره شو هم گرفتم که بعدن بهش زنگ بزنم ببینم استاد چه غلطی کرده...
خب حالا می رسیم به جاهای هیجان انگیزش...
جونم براتون بگه که ما سواره ماشین شدیم که بیایم تهران... بعد این آقاهه راننده عینه چی گاز می داد... یعنی عینه چی ها... ابی هم عینه همون چی داشت نعره می زد تو گوشمان... بعد ما چون می دانستیم قرار است بمیریم تصمیم گرفتیم در خواب بمیریم لا اقل!!! حالا تو منو تصور کن که بعد از اون مصائب در حاله چرت زدنم... بعد در یکی از این پیچ و واپیچ های توی راه با سرعته صد و چهل تای آقای راننده دره طرفه من باز شد!!!!!!!! یعنی نمی دونم چجوری موندم سره جام... به هزار زور خودمان را برگردانده ایم توی ماشین و در را بسته ایم و همگان به ما به چشمه یک نجات یافته نگاه می کنند راننده عینه بز می خندد که ای وای باز بود در؟؟؟ می خواستم بکشمشا... خلاصه این که از این... بعد ما در پی همان استراتژی مرگ در خواب بازر هم خوابیدیم و هر پنج دقیقه یک بار از زوره ترمزه راننده پرت می شدیم جلو و از خواب می پریدیم می دیدیم دقیقن یک میلی متر با مرگ فاصله داشته ایم و دقیقن زیره شکمه یک هجده چرخی تانکری چیزی هستیم... به جانه خودم اگه دروغ بگم... اصلن خل بود یارو... اینا به کنار چنان فازی گرفته بود با ابی و هی ولوم میداد که من هنوز گوشام داره زنگ می زنه!!!
بالاخره ما رسیدیم تهران ونمردیم... سواره خطی های ترمینال جنوب شدیم و این یکی هم هنوز سلام نگفته چهچهه های شهره و آهنگ جواتی اش را علم کرد و شروع کرد به گاز دادن... منم نشسته بودم جلو... بعد هنوز صد متر راه نرفته بودیم که بعله... همچین زیبا و خوشگل و قشنگ کوبید به یه پزویی که جلو بندیه ماشینه تا خوده داشبورد اومد تو!!! ولی لامصب این پژوهه تکون نخورد... نمی دونم کجاش زد که فقط رو سپرش دو تا خط افتاد... ولی داغون شد پیکانه... منم با مخ رفتم تو شیشه... البته خب نه کاملن... دستمو گرفته بودم به داشبورد... کمربند هم ندارن که اینا... حالا دستمم هم درد می کنه...
بالاخره با کلی مصیبت واینا ما خودمان را رساندیم خانه و یک عدعد کرم کارامل هم از سره کوچه ابتیاع فرمودیم تا تسکینی باشد بر آلاممان...نمی دانستیم خودش می شو.د قاتله جانمان... اومدم که دره اینو باز کنم همچین انگشتم رو بریده که نگو و نپرس... انگار اصلن هدف غایی از آفرینشش همین بوده از ازل... کثافت...
این هم از امروزه ما...
فعلن خدافظ... اگر عمری باقی بود باز هم خدمت می رسم...
* ببین دیروز یعنی نمی دونی من چه حال و روزی داشتم!!!! پریشب که رسمن تا خوده صب تو جام غلت زدم!!!! شاهدش هم مینی که ساعته دوازده و نیم تا یک و خورده ای هی بهش اس ام اس دادم و هی نذاشتم بخوابه!!!! تازه بعد از اون که دیگه فاجعه بود تا پنجه صبح!!! نمی دونم چه مرگم شده!!! تازه کلی هم برنامه ریخته بودم و ظهر نخوابیده بودم و اینور و اونور پریده بودم که شب عینه میت بیفتم و بخوابم!!! همهء برنامه هام درست از آب در اومد اتفاقن... یعنی وختی رفتم بخوابم دقیقن عینه میت بودم!!! ولی میتی که نمی تونه بخوابه!!!! حالا حاله منو تصور کن که چجوری با چشای قرمز و پف الود راه افتادم رفتم دانشگاه و اینا همه کم بوده دو تا قرصه آنتی هیستامین هم انداختم بالا هیچی هم نخوردم!!!! بعد این انتی هیستامین جدیدایی که گرفتم نمی دونم چه کوفتین که به شدت خواب آورن!!! کلن من چون از بچگی آنمتی هیستامین می خوردم دیگه یه خورده ای عادت کردم بهش و معمولن دو سه تا قرصشو با هم می خورم عینه خیالم هم نیست و تاثیره خواب اوری روی من نداره... حالا نمی دونم چه سری بود!!! خوردن این دو تا بر بی خوابیه شب قبل ما افزوده شد و ما سره کلاس رسمن خواب بودیم!!! یعنی نمی دونی چه جونی کندم که چشام بسته نشه!!! تا یکی از بچه ها سوال می پرسید من سرمو می ذاشتم رو میز و دقیقن یه سه چهار دیقه ای می خوابیدم!!! خواب ها... نه که فک کنی بیدار بودم!!!! خوابه خواب!!! خلاصه شانس آوردم که کلاسه یازده و نیم تموم شد وگرنه خروپفم سره کلاس هوا می رفت!!!
* فردا هم گویا آخرین جلسهء تجزیه تحلیل سیستم هاست و خلاص میشیم از شرش... من که جلسهء پیش نبودم ولی گویا گفته تا ساعته ده تموم می کنه درس رو!!!!
* حالا احوالاته دیروزه مارو که داشتین... وختی اومدیم خونه دقیقن از ساعته سه تا هشته شب خوابیدیم!!! ـ خودم تنهایی ـ بعد مامانه که لابد فک کرده من تو خواب مرده ام یا یه همچین چیزایی اومده و به زور منو از تو رختخواب کشیده بیرون!!! خدا ازش نگذره... خیلی خوابه خوب و عمیق و شیرینی بود!!! بعد دوباره کلی جون کندم و اینور و اونور پریدم و فیلم دیدم و اینا تا ساعته یک و نیم به امید خواب رفتیم تو جامون!!! ولی خب بازم همون آش و همون کاسه!!! مگه خوابم می برد!!! عینه چی هم دلم می خواست بخوابم... بعد صبح هم مامانه ساعته هشت و نیم نه زنگ زده و منو بیدار کرده و یه برنامهء کاری بهم داده که این کارا رو امروز باید حتمن انجام بدی!!! یعنی خدا ازش نگذره!!! رسمن من شدم تحصیلداره اینا!!! آخه این درسته آقای فردوسی پور؟ فک کن من از اینجا باید می رفتم خیابون ویلا شرکت مامانم اینا که خانوم چک امضا بفرمایند ـ خودمم می تونستم جاش امضا کنم ولی قبول نمی کنه لامصب!!! بابا من از کلاسه دوم دبستان امضاشو جعل می کردم!!! نمی فهمه که!!! یه بار باید حسابشونو شخصن خالی کنم تا بفهمه دنیا دسته کیه!!! ـ بعد بر یم گشتم شریعتی بانک تجارته پل رومی چکه رو نقد می کردم ، بعد چک بین بانکی می گرفتمم باسه بانکه مسکنجردن شمالی ، بعد می رفتم بانک مسکن جردن شمالی چک و می ریختم به یه حسابه دیگه ، بعد می رفتم جردن جنوبی شرکت سرمایه گذاری مسکنی که چک رو به حسابشون ریخته بودم ، رسید می دادم بهشون!!! خب آدم جونش در میاد دیگه!!! در نمیاد؟؟؟؟
فقط یه فرقه کوچولویی بینه برنامه ای که مامانه ریخته بود باسه من با کارایی که من کردم وجود داشت!!! یه فرقه کوچولوها!!! مامانه می خواست من با تاکسی و اتوبوس برم اینور اونور ، من نمی خواستم!!! این جوری شد که بعد از یه جست و جوی چن دیقه ای سوییچ و کارته ماشین از زیره بالشته مامانه در اومد و من به اتفاقه گل آقا راهیه کار زار شدیم!!! خب خوش گذشت!!! رانندگی به من همیشه خوش می گذره!!! بعد هم کلی پیشه مامانه قیافهء ناله و اینا هم گرفتم که عذاب وجدان بگیره که منه طفلکی رو اینقد تو گرما اینور اونور فرستاده!!! تو طرح هم نرفتم!!! ماشین رو پارک کردم تو یکی از این کوچه پس کوچه های پشته هفت تیر ، با تاکسی رفتم تا سره ویلا و برگشتم!!! :))))
* هی مینی... بابا یه وخت بذار ببینیمت!!! من همش میگم این دخمله تازه رسیده هنوز می خواد وره دله مامانش باشه هیچی نمی گم بت!!! تو هم دیگه اینقد بچه ننه نباش دیگه!!! بسه مامان بازی و اینا... بیا یه خورده ای به رفقات هم برس!!! خودمو میگما!!! :))))))))))
* خب این هفته از فیلم و اینا خبری نیست... فک کردی من سره گنج نشستم هر روز هر روز فیلم بخرم بعد بیام اینجا باسه تو تعریف کنم؟ هان؟ روتو برم بابا!!! خب تو هم یه خورده ای دست کن تو اون جیبه مبارکت!!! اومدیم من همین یه ساعت دیگه افتادم و مردم!!! اونوخت تو می خوای تا آخره عمرت دیگه فیلم نبینی؟؟؟؟
* اینو الان می گم با وجودی که خیلی بی ربطه... ولی خیلی وخته می خوام بنویسمش و هی یادم میره... سوم راهنمایی که بودم یه دوستی داشتم به اسم مژده درخشان... من کلن خیلی آدم مزخرف و احساساتی ای بودم... بعد از اینکه مامانم اینا منو از مدرسهئ محبوبم و رفقام جدا کردن و فرستادن یه مدرسهء نمونه مردمی که جونه خودم پیشرفت کنم چنان تر زدم تو درسام که نگو و نپرس!!! اوصولن از من بپرسی افسردگیه شدید من و خلاصه این آدمه بیخود و مزخرفی که الان هستم دقیقن به خاطر همین کاره ننه و آقاهه تو اون دورانه!!! بعد از اینکه دوم راهنماییم رو به شکل خیلی زیبایی گند زدم بهش و خیلی شیک از معدل بیست و شاگرد اول و بچه تیزهوشانی و اینا رسیدم به معدل چهارده و انضباط پونزده و خنگ بازی و هپروتی و افسردگی و اینا ، ننه بابامون ما رو برداشتن و بردن یه مدرسهء غیر انتفاعی!!! اینقد هم نامردئ بودن نکردن دوباره بذارنم همون مدرسهء دولتی ای که دوستام می رفتن!!! خلاصه تو این مدرسهء غیر انتفاعی و پس این مصائبی که گفتم من با مژده آشنا شدم... یه دختر سبزه با چشمای کشیدهء بادومی و به شدت قرتی و شیطون!!! خب تو اون سن دخترا خیلی دوستی هاشون براشون مهمه... یک جورایی مثله عشقه... یعنی دقیقن همون پارامتر های عشق رو داره... حسودی کردن ها... رقیب داشتن ها... فداکاری کردن ها... خلاصه... رفیق فابریک من شد مژده و رفیق فابریک اون هم بالطبع من... حالا تو منه ببوی افسردهء دپرس و اینا رو تصور کن با همچین موجوده شاد و شنگولی... یک جورهایی می تونم بگم منو به زندگی برگردوند... خلاصه خیلی خوش می گذشت با این مژده... تو همون سن تا دلت بخواد بی اف و اینا داشت و یکی از سرگرمی هاش هم گیر آوردنه شماره های اینو و اون و زنگ زدن و اذیت کردنشون بود... منم که همیشه تماشاچی... خلاصه... این مژده یه پسرخاله ای داشت به اسم آرش که خیلی دوستش داشت... آرش فک می کنم یه ده سالی ازش بزرگتر بود و اون موقع ها دانشگاه رو هم تموم کرده بود... فک می کنم مهندسی کشاورزی خونده بود... بعد خب این ننه آقای ما به شدت تو همه کاره ما فضولی می کردن از همون بچگی و در پیه گزارشاتی که بهشون رسید از اینور و اونور بعد از یه مدت قدغن کردن من با مژده دوست باشم... فک کنننننننننننن... یعنی احمقانه ترین کاریه که پدر و مادری می تونن بکنن همینه.. اینکه بگن از امروز دیگه حق نداری با دوسته جون جونیت دوست باشی...
خلاصه کار به جایی کشید که مامانه ما خودش به مژده اولتیماتوم داد که دیگه خونهء ما زنگ نزنه و از این صوبتا... ما البته همچنان با هم دوست بودیم... تا رفتیم دبیرستان و کلاسامون جدا شد و من با دوستای قدیمیم دوباره همکلاسی شدم و خلاصه کم کم رابطه مون کم رنگ شد...
بعد هم که کلن گم کردیم همدیگه رو... ما هم که اومدیم تهران و خلاصه اصلن یادم رفته بود مژده رو... دو سه سال پیش سمیرا گفت که مژده با همون آرش پسرخاله اش ازدواج کرده... اینو که شنیدم کلی خوشحال شدم و گفتم خب خوبه که به عشقش رسید...
امسال که سمیرا اومده بود یکی از چیزایی که گفت این بود که مژده از شوهرش جدا شده... خب من که اصلن باورم نمی شد... ولی چندان هم عجیب نیست... معمولن عشق های نوجوونی بهتره که همون عشقای نوجوونی باقی بمونن و تبدیل نشن به چیزای جدی تری مثله ازدواج...
هیچی همینو می خواستم بگم...
* الان این گل اقای مرده شور برده مودم رو زد به برق... امیدوارم نسوخته باشه... خب نسوخته گویا... شانس آورد وگرنه می کشتمش...
* حالم از هرچی امتحانه به هم می خوره... نمیشه یه جوره دیگه باشه این سیستمه پاس شدنه درسا؟؟؟ گندش بزنن...
* آقایون و خانوما امیدورام که همتون دیده باشین این فیلم تروی رو... البته امیدوارم که نسخهء صدا و سیماییش رو دیده باشین وگرنه در جهل مرکب باقی می مونین و تا عمر دارین نمی فهمین که دنیا دسته کی بوده و چی به چی بوده...
اولن که هومر گه زیادی خورده که گفته هلن زنه یارو بوده و پاریس دزدیدتش... تاریخ نویسان هم خب همگی آدمای دروغگو و البته فاسد و اینایی هستن و اونا هم ایضن... همون داستانه گه زیادی... هلن خانوم یک دوشیزهء با شخصیت و فهمیده و محجوب بوده و پاریس هم ایضن جوانه بسیار فهمیده و مودبی بوده که رفته هلن خانوم رو خواستگاری کرده از باباش و باباش پاریس رو به نوکری و غلامی قبول نکرده ـ خب خودش کلی غلام داشته لابد ـ بعد هم این دو نوگله نو شکفته با هم رفتن تو اتاق تا فقط ترتیبه فرار کردن با هم رو بدن و عمرن تا جاری شدنه صیغهء عقد چشمشون هم به چشمه هم نیفتاد... بعد هم تو دوبله چندین بار تکرار یم کنیم که آره بابای هلن... بابای هلن... عموی هلن...عموی هلن... خلاصه تا ملت همه بفهمن که هر چی تا حالا فک می کردن بی خود فک می کردن!!! بعد اصلن اون دختره که برد پیت دوسش داشت که تو فیلم نقشی نداشت... همینجوری دوسش داشت فقط... دورا دور... حتی نجاتش هم نداد از دسته کسی... همین جوری خودش نجات پیدا کرد... خلاصه اینکه حتمن اینو بشینین ببینین که روشن بشه براتون داشتانه تروا و آشیل و هلن و پاریس از چه قرار بوده...
* ببین من اصلن نفرت دارم از این اورلاندو بلوم... حالم به هم می خوره ازش... بعد تو فک کن نقشه پاریسه خاک بر سره ترسوی چن تا فحشه ناموسیه بی ادبی رو هم بازی کنه... دیگه رسمن از اول تا آخره فیلم داشتم فحش می دادم به خودش و اون هلنه سه نخطه که هکتوره عزیزه منو به کشتن دادن بعدش هم برد پیته عزیز ترم رو... ای الهی تو آتیشه جهنم بسوزن جفتشون!!!
* من از فردا ظهر به بعد بی کارم... قابل توجه مینا خانوم... یعنی همینجوری بیکارمممممممممممممممممممممممممم... تااااااااااااااااااااااااااااا اول شهریور... البته خب وسطش یه خورده باید درس هم بخونم... ولی گفتم که شما در جریان باشی!!! همینجوریا!!! :)))))))))))
* خب زت زیات...
خب من نمی دونم پرسپولیسی که از زیره دست ایشون بیرون میاد چه بازی ای ارائه میده... یعنی ممکنه اینقد خوب بازی کنه که آدم افسوس نخوره از غیبته دنیزلی؟ من همچنان آقا مصطفی رو ترجیح میدم به هر خره دیگه ای!!!! خب تیممون خوب بازی می کرد... قشنگ بازی می کرد... حالا مهاجمه خوب نداشتیم اون یه بحثه دیگه است... باید امسال هم بهش فرصت می دادن... خیلیه که تماشاچی های اکثرن شاکیه حاضر تو ورزشگاه ها که منتظره یه اشاره ان باسه فحش و فحش کاری اونم تو لوله ناموسی و خواهر مادری و آفتابه ای ، با این همه مساوی و باختی که پرسپولیس داشت تو لیگه پارسال باز هم تشویق می کردن آقا مصطفی رو... این یعهنی بهتر بود یه خورده ای فکر می کردن این مدیران جدید که می خوام سر به تنشون نباشه!!!!
به هر حال... دلم سوخت باسه افشین قطبی... جمعه شب تو برنامهئ ورزش دو این جناب جهانگیر خانه کوثری گویا می خواستن انتقامه زبان درازی و گستاخی و دریدگیه قلعه نویی رو از این قطبیه طفله معصوم بگیرن... هی این قطبی رو از جمیعه جهات می برد زیره سوال و اون بدبخت هم هی در پیه اثبات کردن خودش بود... خیلیه ها!!! جلوی قطبی از کاشانی می پرسه خب ایشون که کارنامهء خاصی ندارن و شما هم که شناخت چندانی از عملکرد ایشون ندارین!!!! چرا آوردینش پرسپولیس!!!! بعدم خیلی پر رو به خوده قطبی میگه خب حالا مامان جون تو یه خورده از هنرهات بگو ببینیم اصلن چی بلدی!!!!
* البته بر کسی پوشیده نیست که جناب قطبی هم اگر این مصائب را به جان می خرد فقط و فقط به خاطره دورخیزیست که کرده برای نیمکته تیمه ملی ایران... به جانه خودم... مگه بخیلیم ما؟؟؟ مسلمن صلاحیتش از قلعه نویی که بیشتره...
* تقریبن بیشت روزه دیگه مونده تا امتحان هام... هنوز هیچی نخوندم... فقط حضوره هشیاری داشته ام سره کلاس ها... بر خلافه تمام این سالها که حضورم سره کلاس ها یک جور فرو رفتن در خلسه بوده و خیال بافتن و فرو رفتن در هپروت... جدن این هپروت دنیای جذابیه...
* جیرونی اراده کرده است که ما بنویسیم... اما... احساس می کنم خیلی از اراده کردن و اینها گذشته... یک جور فلجه ذهنی... یا اصلن عقیم شدن ذهنی...
شاید برگردد به نا خوشنودیه عمیقم از خودم... شاید هم به حرف های منتقد بزرگ که معتقد است مدام دارم خودم را تکرار می کنم و کلاه می گذارم سره خواننده... شاید هم به اینکه واقعن احساس می کنم حرفی ندارم برای گفتن و خودم هم خسته شده ام از تکرار یک داستان و یک موقعیت به هزار و یک زبان... خب بس است دیگر نه؟ آدم تا یک جایی تحمله تکرار را دارد... بعد از آن یکهو از شدت سرگیجه بالا می آورد...
یک موضوعه جالب و خنده داری هم این وسط هست... می دانستید که من داستان می نویسم که وبلاگ داشته باشم... نه اینکه وبلاگ دارم که داستان هایم را بنویسم آنجا!!!! این هم از کراماته ماست دیگر!!!! :))))))))))
* تعطیلاته پر رانندگی ای بود... خوش گذشت... قرار است خاله هه از وزارت راه که شوورش آنجا معاون وزیری چیزیست ـ کلن معلوممان نکرده چه غلطی می کند آنجا!!! گاهی عملن وزارت هم می نمایند ایشان!!! ـ برای اواسط شهریور یک ویلای درست و حسابی بگیرد و من مامانم و گل آقا و خاله هه و دختر بزرگه و دختر کوچیکه اش پاشیم بریم... بدون سر خر!!! ـ سر خر اصولن عبارتست از شووره خاله ههو شووره ننه هه!!! ـ بعد قرار است یک ماشین دربست بگیریم تا آنجا!!!! پولداریم دیگه!!! بعد من هی افسوس می خورم که چرا نمی توانیم با ماشینه خودمان برویم... هر چند عمرن من از این غلط ها بکنم و بخواهم توی جاده چالوس رانندگی بنمایم... همین جوری ور دسته آقاهه هم که می نشستیم تن و بدنمان می لرزید!!! چه رسد به اینکه خودمان پشت فرمون باشیم!!!
* به سلامتی فصل جدید فوتبال های اروپایی شروع شده و یک مقداری از باره کسالت و خستگیه این روزها را امیدواریم بازی های آث میلان و رئال و بارسا بکاهد... احتمالن من یکی از معدود نفراتی هستم که هم طرفداره رئالم و هم طرفداره بارسا!!!! انگار که ادم هم طرفداره جدایی طلبان باسک باشد و هم طرفداره تمامیته ارضی و دولت مرکزیه اسپانیا!!!! یا یک مثالی تو همین مایه ها!!!! :)))))
* هی مینایی... خوش میگذره خونهء مامان؟؟؟
* آنی گفته بود دلش باسه من تنگ میشه!!!! :))))
* این کاوه آدم بشو نیست!!! قبلنا که هنو پشت کنکوری بود خیلی بهتر بود!!! الان اینقد بد قول شده که نگو!!! خاک بر سر!!! مثن دیشب قرار بود سه چار تا فیلم برام بیاره!!! اگر برای شما فیلم آورده برای من هم آورده!!!
* خیلی جالب است ها... این ماه به پدره گرامیه ما حقوق ندادند!!! لابد فکر کرده اند که زیادیش می شود!!! این وضع یکی از بزرگترین شرکت های پتروشیمیه ایرانی سوئدیست!!! تازه در قسمت کارفرما و نه لول های دیگر!!!! خدا رحم کند که دو سال بعد قرار است چه به سرمان بیاید!!!
* جدی ماها اگه ارثی چیزی بهمون نرسه ـ که نمیرسه!!! - چجوری قراره اینجا زندگی کنیم؟ چجوری می خوایم خونه بخریم؟ نه جدیا!!!! شیرین اوندفه می گفت یه خونهء پنجاه و هفت متری ـ شایدم چهل و هفت متری!!! ـ توی گیشا نود میلیون!!!! فک کنننننننننننننننننننن!!!! گیشا!!!! پنجاه متری!!!!
بعد همچین همه هم کله شون تو ابراست که نگو!!! همچین تز هایی میدن باسه دکوراسیون خونهء آینده شون و قصرهایی که قراره توش زندگی کنن و بار عام هایی که قراره بدن!!! من که ترجیح میدم همین خونهء ننه آقام بمونم تا اطلاعه ثانوی!!!!
* امیر هم رفته خارک نه اراک!!!! :))))))))))))
هنوز هم خبری ازش نیست!!!!
* فردا جلسهء آخره کنترل خطیه... ولی تجزیه تحلیله سیستم ها احتمالن هفتهء بعد هم تشکیل بشه... ای خدایی که می گویند در آسمان هایی جونه عزیزت یه کاری کن من پاس شم این دو تا درس رو... موافقی که این درخواسته بزرگی نیست و در برابر رنج هایی که ترمه پیش بر من روا داشتی و خفت و خواری هایی که کشیدم و تو ترمه آینده هم باید بکشم یه کوچولو تسکین بخشه فقط!!! دستت درد نکنه... بعد یه درخواسته دیگه هم داشتم... لطفن یه کاری کن چشمم به چشمه هیچ کدوم از اون دو نفری که می دونی نیفته امسال... هر جوری که خودت می دونی از جلوی چشمم محوشون کن... شده حتی با تیکه تیکه کردن!!! بعد خدای عزیز یه درخواسته دیگه هم داشتم... فکر می کنم باز هم با من موافق باشی که خیلی وخت است هیچ اتفاقه جالب توجهی که حتی به اندازهء سر سوزنی شادی بخش باشد و آدم را یه کوچولو خوشبخت کند برای من نیفتاده... میشه که تو برنامه هات یه کوچولو به این موضوع هم توجه کنی و یه رحمی به این اعصاب و روان ما بنمایی؟؟؟ جانه تو دیگه دارم می پوسم تو این سکون و خلوت و اندوه!!! قربونت... دمت گرم فقط زودتر اگه ممکنه!!! ببین خدای عزیز سه تا ارزو شد فقط... دیوه چراغه جادو هم اگه بود می تونست اینا رو برآورده کنه... تو که دیگه خدایی...
* ماشینمان بیمه اش تمام شده... یعنی تماس گرفتند و گفتند تشریفتان را بیاورید و نمی دانم چقدر پول بدهید تا بیمه را تمدید کنیم... بعد خب آقای ما که نیستش... فعلن ما همینجوری بدونه بیمه در خیابانهای شهر جولان می دهیم!!!! :))))
من چندان با سیستمه بیمه و اینا آشنا نیستم ولی به نظرم خیلی زور دارد آدم اینهمه پول بدهد سالیانه و تصادف هم نکند... خب یکی دو تا تصادفه کوچیک به نظرم بد نیست که حداقل اون بیمهء کذایی به یک دردی بخورد... از آنجایی که تجربه اش را دارم می دانم که توی تصادف های بزرگ هزار و یک ترفند دارند این شرکت ها برای سگ خور کردن پولتان... دلیل می خواهید؟ بروید شیراز پلیس راهه نمی دونم کجا توی پارکینگ یک میتسوبیشه لنسر خواهید دید که سه سال است همینجوری با موتوره نصف شده و کاپوت و صندوقه جمع شده افتاده زیره آسمان خدا!!! و البته باز هم می توانم ارجاعتان بدهم به سه چهار میلیونی که خرجه آمبولانس و بیمارستان و خلاصه دوا درمانه بنده شده که حتی یک دهمش را هم بیمه نداد...
* گل آقا همین چن وخت پیش یه گوشیه نوکیای ان هشتاد گرفت... من با وجودی که از گوشی های خشابی خوشم می آید چندان حال نکردم با این گوشیه... خیلی سنگین است به نظرم و کلفت!!! حالا می خواهم ببینم پیشنهادی ندارید شماها راجع به گوشی؟ توی بروشور هایی که دیده ام ان هفتاد و شش به نظرم خوشگل امده... ولی هنوز نیامده و باید خرج رجیستری اش را هم بدهی... بعد ان نود و یک با وجوده همهء مشکلاتش هنوز هم به نظرم خیلی خوب است... بعد خب بالاخره؟؟؟؟ هان؟؟؟
* چیزی شبیه به الهام...
* به اعتیاد های ما اضافه کنید رانندگی را... امروز بعد از ظهر رسمن استخونام درد گرفته بود از بی ماشینی!!! فک کن منی که ممتنفرم از فامیل بازی و مهمون و اینا زنگ زدم کلی نازه مادربزرگه رو کشیدم که بریم دمبالش از خونهئ اون یکی خالهه بیاریمش خونهء خودمون!!! این گل آقای تخم سگ هم هی را به را به ننمون می گفت این که مادربزرگ رو دوس نداره... فقط می خواد رانندگی کنه!!! :)))))))))))))))
* هورررررررررررررا!!! مینی داره میاد تهران!!! از غربتستون... ایشون از اون مغزاییه که خدا زده پسه سرشون!!!! و هوای وطن یه لحظه ولش نمی کنه!!!! مینی امیدوارم این دفه بیشتر از یه بار ببینمت!!!! :)))
* امیر اومده بود تهران... دیشب با گوشیه ننه هه بهش اس ام اس دادم ساعته دوازده و نیم دیدم بیداره!!! گفتم دهه تو چرا بیداری؟؟؟ ناکس میگه دارم کار می کنم... حالا منم بعده عمری اینو گیر اوردم هی حالشو می پرسم هی احوالشو می پرسم!!! اینم هی یه کلمه دو کلمه جوابمو میده!!!! فک نکنی به ذهنم نرسید که شاید داره کار میکنه ها!!!! اتفاقن یکی از دلایله سریش شدنم همین بود!!! بعد امروز زنگ زده و کاشف ـ علی کاشف نه ها ـ به عمل اومده که تهرانه و دیشب در محضره ننهء جدیدش بوده که نمی تونسته عینه آدم جواب بده!!!
خلاصه که بعد از ظهر رفت یه جاهایی سایت ویزیت کنه!!! طرفای اراک فک کنم... ندیدمش... قراره شمبه یکشمبه بیاد اینورا هم... من یک پدری در بیارم ازت امیر!!!! همینجوریا... چون خیلی وخته پدرتو در نیووردم هوس کردم!!!!:)))))))))
جملهء معترضهء یک: علی کاشف یکی از همکلاسی های کاشان و هم دانشگاهی های فعلیه!!! هر وخت میگم کاشف به عمل اومد مراحل به عمل اومدنه این ادم میاد جلو چشمم!!! عققققققققققققق!!! خیلی گنده!!!!
جملهء معترضهء دو: نیمولی فک کردی فقط خودت میری سایت ویزیت؟؟؟ هان؟؟؟ :)))))))))
* این بود افاضاته نصفه شبانهء ما...
* راننده تاکسی از نظر من به طور عامدانه ای کش دار و کند بود! یعنی یه جورایی آخرای فیلم تو هم ، هم پای تراویس خل شده بودی!!!
چقد جوون بود این رابرت دنیرو!!! جودی فاستر که اصلن بچه بود!!! خلاصه اینکه آنچنان در ردهء شاهکار برای من قرار نمی گیره ولی فیلمه خوبی بود... اگر به بی سوادی و بد سلیقگی و اینجور چیزها متهم نشم می گم که دپارتد و گنگز آو نیویورک رو دوست تر داشتم... چون اینقد خواب آور نبودن!!! کلن با فیلم هایی که در واقع یک جور مانیفست هستن از طرف کارگردان مشکل دارم...
* بابام این دفه می گفت این چرتو پرتا چیه جدیدن می نویسی!!!! البتهء دفهء قبل هم همینو گفت!!! منم گفتم خب به نظر تو من همیشه چرتو پرت می نوشتم پس تغییر خاصی نکردم!!!
ولی خداییشا... این چرتو پرتا چیه من این آخریا می نوشتم؟؟؟ مخصوصن این ناژو بد جوری رو مخمه... فک کنم باید از جهانیان عذر خواهی کنم به خاطرش... امیدوارم از صفحهء اعمالم پاک شه هر چه زود تر...
* اصولن حال می کنم با این بیت :
سر زلـــف تو نباشد سر زلـــف دگری...
از برای دل ما قحــط پریشانی نیست...
* از پیامد های تحریمی که می گویند نشده ایم و گه خورده اند که می گویند نشده ایم این است که جهانیان هواپیما های اجاره ایشان را از ما پس گرفته اند... نتیجه این می شود که باسهء اینکه ملت به کار و زندگیشون برسن پروازهای شبانه هم برقرار شده... مثلن اقای ما ساعته سهء صبح پرواز داشت اون دفه که اومده بود... و داییه ما ساعته دوی صبح... ما همچنان مهر می ورزیم...
* مقالهء بهنود توی شمارهء یکی مونده به آخره شرق یه چیزه خداییه... می ارزید به توقیف!!!! دردنهاک و حقیقی!!!
* یه ماجرای جالبی هم آقامون اون دفه تعریف می کرد... می گفت اینا چون قطعات ایرباس رو بهشون نمیدادن قبلنا وختی هواپیمایی مشکل داشت باهاش پرواز می کردن و مثلن می رفتن آلمان یا بالاخره کشورهایی از این دست و اونجا توی فرودگاهه اونا هواپیمای خراب رو تعمیر می کردن و اون کشور هم خب اجبارن قطعه ای رو که لازم داشتن در اختیارشون قرار می داد... حالا چون ایرانی دیگه خیلی زیادیشون شده و فک کردن خودشون خدای رندی و پدرسوخته بازین و بقیهء دنیا هم یک مشت گاگول!!! در راستای مشت محکمی بر دهانه همهئ مهرورزان و عدالت پیشگان فرموده اند که اون ممه رو لولو برد!!!! ـ به من چه خودشان فرموده اند... بی ادب هم خودشانند!!! ـ وختی همچین کلکی را دوباره سوار می کنند برو بچ کشور میزبان عمرن قطعه نمی دهد و به جایش یک پرواز به ایران برای همگی ترتیب می دهد!!! با هواپیما و خلبان خودش که سه سوته هم بر گردد و خدای نکرده سگ خور نشود هواپیما!!!!
* ببین... به جانه خودم دارم لذت می برم از این اوضاع... دقیقن به نظرم شکله یه عقربیه که دوره خودش آتیش روشن کرده باشه!!!! گذشته از اینکه ما هم با عقربه توی همون حلقهء آتیشیم ، بسیار بسیار خنده دار است جان کندن هایش... از آنجایی که این عقرب با همهء عقرب های دیگر فرق می کند جان کندنش هم در راستای شعله ور تر کردن آتش است... به هر حال... آخره ماجرای عقرب و حلقهء آتش را همه می دانیم...
* آخه چرا من هر چی فیلم داشتم تو همون دو روزه اول نشستم نیگا کردم؟؟؟ شمبه هم تعطیله خب... از بی کاری می پوسیم!!!!
مامانه هم کلی خوشش اومده تا می رسه خونه میگه خب پردیس دیگه چه فیلمی داری؟ بذار ببینیم!!! تازه دستور خرید هم میده... اینو بگیر... اونو بگیر... منم گفتم عزیزم هر فیلمی میخوای اسمشو بنویس رو کاغذ پولش رو هم بپیچ لای همون کاغذ من برات سه سوته خریداری می کنم!!!! والله!!!!
* دیشب دوباره خواب جنگ دیدم!!! جدی من چه مرگم شده؟ این دفه جنگ خیابونی و کوچه به کوچه...
* آقا این مولن روژ شاهکار بود... شنیدن این حرف از دهانه من یعنی اینکه مولن روژ واقعن دیدنیه چون من عمرن فیلمه موزیکال نمی پسندم... اصلن موزیکال دوست ندارم... شیکاگو رو هم با وجوده رنه زلوگر و کاترین زتا جونزش دوست نداشتم... ولی این مولن روژ یه چیزه دیگه است... چه آواز های خدایی داشت لامصب... هر چند یه خورده ای قصه اش هندی بود... و هر چند به شدت به شکسپیره عاشق شبیه بود... حالا نه به اون شدت... ولی شبیه بود... نمی دونم کدوم اول ساخته شدن البته!!! نیکول کیدمن که مثل همیشه عالیست... از اوان مک گر گور هم تنها ایرادی که میتوانم بگیرم این است که من خوشم نمیاد ازش!!!! که خب زیاد ایراد محسوب نمی شود... ولی همین اوان هم چشم های فوق الهاده ای داره که به نظره من خیلی توی بازیش ازشون استفاده می کنه... این جناب اوان خان همونه که توی جزیره با اسکارلت جوهانسون بازی کرده و جزیره هم همونه که تی ویه خودمون شونصد بار پخشش کرده... همونی که راجع به شبیه سازیه انسان و این هاست... فک کنم یه سه چهار بار دیگه بشینم ببینم مولن روژ رو... فقط و فقط به خاطره آواز هاش...
* وای آنی... دختر دستت درد نکنه... من عاشقه این بلفی و لی لی پیت و مونگار بودم... کلی حال کردم... وای دهکدهء حیوانات... وای باربا ها... بچه های مدرسهء والت... آنت... از کارتونای بچگی فقط موند بامزی و شلمان!!! و واتو واتو... البته و خیلی چیزای دیگه... مثله الفی اتکینز که عاشقش بودم... یا سرندی پیتی و کنا... یا ممل... یا جکی و جیل... البته این دو تا یه خورده ای جدید ترن... یه برنامهء عروسکی هم بود که من خیلی می ترسیدم ازش... یعنی اصلن یه جورایی بود... حال و هواش بیشتر به سینمای وحشت می خورد!!! عروسک هاش هم ترسناک بودن... نمی دونم یادتونه یا نه ، اورم و جیر جیر بود اسمش... خلاصه که مرسی آنی جون! :*
* از فیلم هام فقط مونده راننده تاکسی... اونو هم امروز می بینم...
* خب اورجینال سین رو که قبلنا دیده بودم... دیروز هم دوباره دیدم... این جناب آنتونیو باندراس یکی از جذابترین بازیگرایی که من می شناسم... خیلیه ها... آدم نه قد و قوارهء خاصی داشته باه و نه قیافهء آنچنانی ولی اینقد جذاب باشه... یک شیلیاییه به تمام معنا... چند تا عکس ازش دارم با ایزابل آلندهء عزیزم که خیلی دوست می دارم عکس ها رو... عکس ها به فاصلهء بیست سال از هم گرفته شدن و این بشر تکون نخورده... فقط جیگر تر شده!!! آنجلینا هم که دیگه گفتن نداره... بازیگره محشریه... هرچند یه خورده ای برام سخته اینو بگم... یک جورهایی مقاومت دارم مقابل اینکه بگم بازیگره درجه یکیه!! احتمالن چون زنه برد پیته و من حسودیم میشه!!!!! شاید هم چون زیباییش از نظره من یک زیباییه نا متعارفه... کلن یه جوریه دیگه این آنجلینا!!! :)))))))))))))))
* حرفم نمیاد چندان...
* دیشب خوابه اوسی رو هم دیدم!!! مطمئنم... مطمئن... راجع به اوسی یکی دو بار حرف زدم اینجا... یک نابغه که نمی دونم ازش به چه عنوان باید نام ببرم... یک استاد و یا یک عشق... به هر حال می توانم بگویم جالب ترین و با سواد ترین و دیوانه ترین آدمی که به عمرم دیدم...
کلی هم عشقه کارتون... نمی دونی چجوری وسط درس دادن پای بلفی و لی لی پیت رو می کشید وسط... می گفت یه کارتونه خیلی عاشقانه و لطیف بودا یادتونه؟؟؟ بلفی و لی لی پیت...
خلاصه الان یادم نیست چه خوابی دیدم راجع بهش...
* به شدت و در چندین سانس مشغول خواب دیدن هستم... اشکالش اینه که معمولن بینه هر سانس از خواب می پرم و خودت می تونی حساب کنی من که به شدت بد خواب شده ام این روزها چه احساسی دارم وقتی بعد از دو سه ساعت جون کندن تو رختخواب خوابم می بره و بعد از خواب می پرم و می بینم فقط نیم ساعت گذشته بود از خوابم...
* فک کنم به دلیله همون خشمه است که همیشه توی خواب دارم یه نفر رو می کشم یا می خوام بکشم یا... خلاصه تو فکره کشت و کشتارم...
* دیروز یک دفعه احساس کردم که دیگر دلیلی ندارم برای دوست داشتنت... یا نداشتنت... یا نفرت داشتن از تو... یا دلتنگی... یا دلشوره... و یا هر چه که یک جورهایی به تو مربوط شود...
* بیتر مون... نمی دونم چرا فقط راجع به این فیلم نمی تونم بنویسم؟ چون تو گفته بودی که داستان توست؟ چون به شدت حقیقی است و به شدت لمسش کرده ام؟ چون نصفه شب دیدمش؟ چون چه؟ به هر حال فعلن نمی توانم بنویسم...
جملهء معترضه : عزیزم تو همیشه گنده گوزی می کردی...
* ببین چیز جان... من خیلی علاقمندم با تو بیشتر صحبت کنم... یعنی بیشتر از این یه باری که تا امروز صحبت کردم... که تازه اونم وسطش مجبور شدم برم پایین از پستچی کارتای ملیمون رو بگیرم که اورده بود دمه در و وختی برگشتم شما تشریفتان را برده بودید... ولی خب چه کنم که هر وخت می بینمتان وخت بسیار تنگ است و باید بروم... این می شود که مثل امروز یکهو می بینی تا چراغ تو روشن شد چراغه من خاموش می شود!!!! به جانه خودم عمدی نیست... فقط نمی خواهم وختی بعد از دو دیقه خدافظی می کنم شما خیال برتان دارد که ما از دماغه فیلی چیزی افتاده ایم یا خیال می کنیم که افتاده ایم... یا یک همچین چیزهایی...
:)))))
خلاصه دیروز ما خسته و کوفته رسیدیم خونه بعد تو فک کن که سجاد ـ یکی از پسر خاله هام ـ با خانومش هم قرار بود بیان خونمون... یه خورده ای به مامانه کمک کردم و بعد با مامانه نشستیم دزیره رو دیدیم...
من کتاب دزیره رو دوست دارم... نسخه ای که ما ازش داریم یه کتاب خیلی قدیمیه با ورقای کاهی که باید خیلی با احتیاط ورق بزنی مبادا ورقا خورد و خمیر شن!!! خلاصه کتابه خوبیه... چندین بار خوندمش... نوشتهء آن ماری سلینکو... بعد توی کتاب عکس های همین فیلم هم هست... مارلون براندو نقشه ناپلئون رو بازی می کنه...
فیلم خب اون چیزی نبود که انتظار داشتم... تازه دوبلهء ناپلئون رو هم دوست نداشتم... یه صدای جیغ جیغی بود که اصلن به ناپلئون و مارلون براندو نمی یومد... خلاصه این که از این...
سجاد یه سال از من کوچیکتره... و یه ساله که ازدواج کرده... یه زمانی دوستی خیلی نزدیکی با هم داشتیم... الان وقتی می بینمش فقط افسوس می خورم... یکی از جذاب ترین آدمای سطحیه که من می شناسم!!!! البته بهتره بگم بود!!!! خلاصه دیشب اومدن و کلی خندیدیم به سجاد... خیلی چاق شده و منو و گل آقا هم که فقط سوژه می خوایم باسه دست انداختن... آخر شب هم که می خواستن برن سجاد گیر داد که بیاین بریم بیرون حالا منم خسته و کوفته... بالاخره دیدم بچه گناه داره ساعت یازده و نیم پاشدیم رفتیم جمشیدیه... دیدین این جمشیدیه فقط تو زمستونا قشنگه؟؟؟ خب من که اینطور فکر می کنم...
خلاصه از اونجا که برگشتیم ساعت حول و حوشه دوازده و نیم یک بود... با گل آقا نشستیم به دیدن بیتر مون... تا چهار صبح!!! حالا راجع به فیلم بعدن می نویسم... با اجازتون تا ساعته دوازده ظهر هم خواب بودیم!!! خیلی هم کیف داشت...
خلاصه این بود برنامهء دیروز ما از ساعته پنج عصر به اینور...
* دیدین شرق رو هم بستن؟؟؟ بی پدر مادرا...
* جالبه... دیشب هم من و هم گل آقا غمگین بودیم... شاید چون سجاد رو هر دومون خیلی دوست داشتیم و احساس می کردیم که حروم شده... نه اینکه خانومش دختر بدی باشه... اتفاقن به نظره من خیلی هم خوب و دوست داشتنیه و از یه نظرایی از سره سجاد هم زیاده... با همهء اینا ازدواج کاره مزخرفیه... و وقتی تو سن کم ازدواج می کنی دیگه تبدیل میشه به یه فاجعه...
:((((
* می گما... من این پسره هیو گرنت رو هم دوست دارم... خیلی با مزه است... حالا فک نکنین من فقط از خوچگلا خوشم میاد ها... نه... مثلن می تونم براتون قسم بخورم که یکی از بزرگترین عشقای من آدرین برودیه!!!! همون دماغ گنده هه که تو پیانیست بازی کرده... و البته تو گل های هریسون...
دیشب داشتم فک می کردم بشینم این عشقای زندگیم رو رتبه بندی کنم!!!! ببینیم بالاخره کی عشقه کی عشق تره!!!!
* نیمولی جدن سلیقه ات چیز شده ها!!!! کیلینگ می سافتلی می بینی دیگه؟؟؟؟ من فک کردم فقط خودم این فیلم رو می شناسم!!! ولی خیلی خداسسسسسسسسسسس!!!! هم فیلم هم جوزف فینس... قبول نداری؟؟؟؟
من به مینا توصیه می کنم که یه فکری به حالت بکنه... دیگه چی؟ کیلینگ می سافتلی و نه و نیم هفته و کوکتله لینچ و... از دست رفتی...
:)))))))))))
* می دونی سخت ترین قسمته ساعته پنجه صبح بیدار شدن و دانشگاه رفتن چیه؟ اینکه در مقابله همهء بهانه ای که برای نرفتن می تراشی مقاومت کنی... باورت نمیشه چه مبارزهء سختیه... از لحظه ای که چشمام رو باز می کنم یکی تو گوشم داره می خونه تا زمانی که سواره ماشین بشم... خیلی وقتا این وسوسه که برگردم خونه و بخوابم حتا تا افسریه هم با من هست... تا می بینم ماشین نیست می گم خب برگردم بخوابم... تنها راهه مقابله با این وسوسه اینه که تو کاره خودت رو بکنی... یعنی دقیقن انگار دو نفری... یه نفری که داره غر می زنه جیغ و داد میکنه... یه نفری که گوشاش بسته است و داره کاره خودشو می کنه!!!! این دقیقن منم تو روزایی که دارم می رم دانشگاه و البته خیلی روزا و شبای دیگه!!! فک کن... همینجوری که داری به خودت میگی بابا بی خیال حضور و غیاب که نمی کنه استاد... یه جلسه فقط... فقط همین امروز... دیشب نیم ساعت هم نخوابیدم... در همین حال صورتت رو هم بشوری... لباس هم بپوشی... کیف و کتابت رو هم جمع کنی... خیلی دردناکه!!!!
* هی دختر تو چته؟؟؟؟
* من چرا احساس می کنم خواب تو رو دیدم دیشب؟ دیدم؟ ندیدم؟
* همین الان که ساعت یک ربع به چهاره بعد از ظهر است کانال دو داره آنت رو پخش می کنه!!! نمی دونی این آهنگش چه می کنه با من... یعنی یه راست پرت می کنه آدم رو به چهار پنج سالگی!!! اون یکی کارتونه هم همینطور... بچه های مدرسهء والت... من دیوانهء موسیقیه این دو تا هستم...
* ا گود یر یا همون یک سال خوب رو دیدم... چندان چنگی به دل نمی زد... انتظار داشتم یک شاهکار ببینم... هر چه نباشد کارگردانش ریدلی اسکات است دیگر... ولی خب زهی خیاله باطل... خب من برخلافه نیمولی مشکل خاصی با جناب راسل کرو ندارم... هر چند که علاقهء خاصی هم ندارم بهش... فقط بازیه فوق العاده اش توی فیلمه ذهن زیبا هیچوقت یادم نمیره!!!! تو این فیلم هم کاره خاصی نکرد!!! ولی چه حالی میده آدم یه ویلای این ریختکی توی جنوب فرانسه داشته باشه ها... من حاضرم روحم رو باسه همچین چیزی به هر کی خواست بفروشم!!!
* آقا هر چی این کلاسه دوشمبه های ما زود می گذرد و چیز یاد می گیریم و خوب و خوش و این هاست... برعکسش کلاسه چهارشمبه ها... یعنی جان به سر می شوم رسمن تا این کلاسه کوفتی تمام شود... هفتهء پیش هم دیگه رسمن کم آوردم و وقتی ساعت دوازده آنتراک داد باسه ناهار یک راست تشریفم رو آوردم تهران!!! حالا فردارو بگو... از همین الان احساس مریضی می کنم... گندش بزنن...
* تصمیم دارم راننده تاکسی رو آخر از همه ببینم!!! :)))
* یه آهنگی هست که من یکی دو بار بیشتر نشنیدمش... دیشب گل آقا سی دیش رو داد به سجاد و تو ماشین با ولومه بالا گوش می کردیم... رسمن اشکه من رو در آورد... حالا یادم نیس چی می خوند... می گردم پیداش می کنم می نویسم اینجا...
فک کنم باسه همین احساس می کنم خوابتو دیدم...
تازه قبل از اینکه برم وسط میدون جنگ رفته بودم آمریکا... جاتون خالی خیلی خوش گذشت... تازه یه جایی تو یه مهمونی با بن افلک و مارک آنتونی هم آشنا شدم... البته خب جنیفر لوپز هم اومد که اون زیاد مهم نیست... همش داشتم افسوس می خوردم چرا دوربین همرام نیست عکس بگیرم باهاشون!!! بعدش برگشتنی رفتم یه توله سگ بخرم... همشون خیلی خیلی خوچگل و خواستنی بودن... بنابر این من شیش تا توله سگ برداشتم با خودم از آمریکا آوردم ایران!!!! ننه بابای منم که با همون یکیش هم مشکل داشتن تو فرودگاه فهمیدن گفتن همین جا برو تحویل بده پنج تاشونو به این آقای مسئوله فرودگاه... منم با کلی گریه و زاری رفتم که همین کارو بکنم.. اصلن هم نمی تونستم یکیشونو انتخاب کنم.... بعد از آقاهه پرسیدم که خب حالا شما اینا رو چیکار می کنین؟ کثافت خندید که می ندازیمشون تو اتیش!!! منم عینه دیوونه ها فرار کردم!!! به ننه آقام هم گفتم منو هم باید بندازین بیرون از خونه همراهه توله سگام!!!! بعدش خلاصه همگی اومدیم خونه و خوابیدیم... بعد کلهء سحر تو برف و سرما من پاشدم برم داروخونه از این دستکش های پزشکی بگیرم که شیر بریزم توش و به هر کدوم از توله ها یه انگشتشو بدم که بخورن!!!! خیلی خیلی خوابه خوبی بود... هنوزم سرانگشتام احساس لذت می کنم به خاطر دست زدن به اون توله ها...
یه خوابه دیگه هم دیدم که مربوط میشد به پشت بومه خونهء خاله ام اینا و نریمان پسر خالم و چند تا دیگه از خاله زاده ها که الان یادم نیست... فقط یادمه از پشت بوم که داشتم میومدم پایین یه جا از این ردیف پله پریدم روی اون ردیف!!!! خیلی هم بلند بود!!! بعدش هم کلی به خودم افرین گفتم که با وجودی که از بلندی می ترسم پریدم!!!!
آخه من با این همه فعالیتی که شبا تو خواب انجام میدم ، فک می کنی بیداریه خیلی سرحال و توپی می تونم داشته باشم؟
* راجع به بوی خوش زن یه چیزایی ناگفته موند... می دونی شگفت انگیز ترین قسمتش چیه؟ اینه که تو باور می کنی ال پاچینو کوره... مثلن تو اون سکانس رقصش با دختره که خیلی فوق العاده است میگی نیگا با اینکه کوره چه خوب می رقصه!!! این دقیقن جمله ای بود که من به گل آقا گفتم... و خب وقتی نیمولی تو کامنتش به این صحنه اشاره می کنه یعنی کاملن باور کرده که آل پاچینو کوره... همینه که این صحنه یا صحنهء رانندگی با فراری رو تبدیل می کنه به شاهکار...
آره موافقم... اون آه گفتناش محشره... همین طور تز هایی که میده راجع به هر چیز!!!! یه چیزه دیگه هم که خیلی منو تکون داد تو این فیلم اونجایی بود که دیگه می خواست خودشو بکشه... صورتش اینقدر بی روح و مرده بود که تنه آدم رو می لرزوند...
* این ترم تابستونه گرفتن رسمن گند زده به زندگیه من... کلن نابود کرده هفته امو!!! یعنی شمبه صبح که از خواب پا میشم میگم خب این هفته هم تموم شد!!! فک کن یکشنبه ها که رسمن به راست و ریست کردن مانتو و جزوه و کفش و کیف و اینا می گذره... دوشمبه از صب تا شب دانشگاه... سه شمبه از زوره خستگی همش تو خماری... چهار شمبه از صب تا شب دانشگاه... پنجشمبه خماری... جمعه کسالت... دوباره شمبهء کوفتی...
* یعنی فاجعه تر از این نمیشه که یه کسی به اسم ص*ف*ا*ر ه*ر*ن*د*ی بشه وزیر ف*ر*ه*ن*گ
ـ با اون ارشاده اسلامیش به شدت مشکل دارم ـ و بعد همچین خزعبلاتی بگه در هر موردی... و مورده اخیر رو هم که شنیدین حتمن!!! سنتوری قابلیت نمیاش نداره!!! ای تف به ذات پدر و پدر جده هر چی...
* دلم کتابه جدیده آلنده رو می خواد... اینس آرام جان من... فقط حیف که گرونه... پنج هزار تومن... بعدش دلم اون کتابه عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک رو هم می خواد... بعدش یکی دو تا کتاب از یوستین گاردر هم می خوام... چون دنیای سوفی و راز فاله ورق فوق العاده بودن... دختر پرتقالی و مرد رویا فروش هم فک می کنم خیلی شاهکار باشن...
* یه چیزه دیگه... اون دو تا سالگردی که دیروز گفتم هر دوش امروزه... یعنی چهاردهم...
* میگما من هی می خوام بیام اینجا بنویسم این سیزده یاره اوشن رو هفتهء پیش دیدم هی یادم میره... اصلن هم دوستش نداشتم... اصلن هم خوب نبود... نه برد پیته عزیزم جایی برای هنر نمایی داشت و نه جرج کلونیه گرامی...
* این پسره بود تو مچ پوینته وودی الن بازی کرده بود... اینقد فیلمامو اینور اونور کردم تا فهمیدم کیه و کجا بازی کرده که اینقد آشنا بود قیافش... معرفی می کنم... جنابه آقای جاناتان ریز مه یرز!!! ریز نه ها... ریز... توی میشن ایمپاسیبله سه با تام کروز بازی کرده... توی گروهش نقشه اون پسره رو داشت دیگه... اون سیاه پوسته غوله نه ها... خلاصه خواستیم مراتبه ارادت و عشق و محبت و بوس و ماچ و اینای خودمان را خدمتشان عرض کنیم... یکی از جذاب ترین بازیگرایی که من می شناسم... مخصوصن توی میشن ایمپاسیبل وقتی ایتالیای حرف میزنه خداسسسسسسسسسسس!!! توی مچ پوینت هم که دیگه حرف نداره... از دستتون رفته اگه نبینین بازیشو... و البته خوده فیلمه مچ پوینت رو... قبلنا فک کنم نوشتم راجع به مچ پوینت و اسکارلت جوهانسون و همین جاناتانه خودمون...
* اندر فواید قطع بودن گوشی اینه که دیگه نه تو و نه او نمی تونن اعصابه منو به هم بریزن... تو با اس ام اس های ماهیانه اش به شدت منو دیوانه می کنه ، طوری که می خوام سرمو بکوبم به