ولی خب خیلی سخت و دردناک است که آدم اینطوری بمیرد... من صمیمانه به شما بازماندگانم توصیه می کنم شده باسه یه هفته یه خری رو پیدا کنید که در بستر مرگ نقشه معشوق را برای شما بازی کند و هی مو بکند و رو خراش بدهد و از اینجور غربتی بازیها در بیاورد تا شمتا چندان هم تلخکام از دنیا نروید و خب البته اگر پایه بود از ناکامی هم درتان بیاورد که ـ یه چیزی می گن مسلمونا... چیه؟ فبها المراد؟؟؟ ـ همونی که مسلمونا می گن... فارسیش یه چیزیه تو مایه های برقراریه عروسی در ناحیهء دیفرانسیله انسان!!!
* از احوالاته ما جویا باشید این روزهایمان تقسیم شده بینه سر و کله زدن با پویا برای گرفتن فیلم هایش و پهن شدن جلوی تلویزیون و مسخ فیلم شدن... میگم مسخ چون من از اوناییم که جدی جدی با یه فیلم می تونم خل بشم بره پیه کارش... الانم که می بینی اینجوریم دقیقن باسه خاطره فیلمایی که سابقن دیدم! بعدش خب خیلی فیلمای خوبی دیدم این جچند وخته و اگه پویا اینقد دق به دلم نمی کرد سره هر دونه از این فیلما خیلی بیشتر خوشحال می شدم...
اول از بهترین فیلمی که دیدم بگم... سینما پارادیزو... فوق العاده است این فیلم... خودمو نمی بخشم که به این سن رسیدم و این فیلم رو تازه دیدم... نزدیک به سه ساعت فیلمی می بینی که دلت نیم خواد تموم بشه... من حتی یک بار هم دلم نیومد نیگا منم ببینم چقد دیگه مونده به اخرش... دوست داشتم تا آخره دنیا ادامه پیدا کنه... شک نکنین که تورناتوره اگر می خواست می تونست یه همچین فیلمی بسازه... فیلمی که تا آخره دنیا ادامه داشته باشه و نتونی چشم برداری ازش... فیلمی در ستایش فیلم و البته خیلی چیزای دیگه... یعنی اون صحنهء آخرش تو سینما خداست... همونجایی که تمام صحنه های سانسوریه عاشقانهء بوس و ماچ و غیره ای که آلفردو قولش رو به توتو داده بود پخش میشه... خب من که اشکم در اومد... خلاصه عزیزانه من بشتابید و تا عمری باقیست این فیلم را ببینید که به جانه خودم کسی وارد به بهشت نمی شود مگر اینکه سینما پارادیزو را دیده باشد...
بعد از دیگر فیلم ها عبارتست از یه فیلم از دیوید لینچ که ما خواستیم ببینیم چطور معجونیست و خب به مذاقمان خوش نیامد... امپراطوریه درون یا امپراطوریه درونی یا یه همچین چیزی بود اسمش و من خب تا نصفش بیشتر ندیدم اونم به احترامه نیمولی!!! بعد خب بقیشو هم به احترام بهار خانوم ندیدم!!! ربطشو برین از خوده نیمولی یا بهار یا مینی بپرسین!!!
بعد یه فیلم دیدم از این آقاهه هلندیه پل ورهوفن که کارگردانه اورجینال سینه.... به اسمه اینولید نمی دونم چی چی!!! ولی خب شارون استون و مایکل داگلاس بازی می کردن و فک کنم اهله فیلم باشی بدونی کدومو می گم... همونی که مثبته هیجده ساله و بعد شارون استون نویسنده است و کلی پولداره و تمامه اطرافیانش در طیه سالها دقیقن به شیوه هایی که تو کتاباش می نویسه کشته میشن!!! خب فیلمه خوبی بود... یعنی خب فیلمای قتلی و کارآگاهی و پلیسی باید یه جورایی خاص باشن که من خوشم بیاد که خب اینم یه خورده ای خاص بود و بدمان نیامد... بیشتر اندر کفه جناب ورهوفن بودیم که به نظرمان کارگردانه خوب آمده... و البته اندر کفه این خانومه شارون استون که چه جیگری لامصب!!!
بعد یدگه زا فیلمایی که دیدم مرد عنکبوتیه سه رو دیدم که خب من دوس ندارم این جفنگیات رو... اربابه حلقه هاش رو هم دوس نداشتم چه رسد به این که اصلن کاریکاتوره... بعد آهان یه فیلمه خوب... ما فرشته نیستیم که رابرت دنیرو و شون پن بازی می کنن و فیلمه کمارمولک رو با اعتقاد کامل می گم که از روی این فیلم ساختن و بازیه پرستویی یک کپی برداریه دقیق از بازیه دنیروست حتی توی ریزترین حرکاته صورت... خب فیلمه باحالیه... یادم نیس کارگردانش کیه ولی داستان از این قراره که این دوتا که یه خورده ای هم شاسکول می زنن ـ مخصوصن شون پن ـ زندانین به جرمه قتل بعد یه جورایی اتفاقی تو صحنهء اعدامه یکی از زندانیای خطرناک حاضر می شن و بعد اون زندانیه همه رو می کشه و سه تایی فرار می کنن و بعد از هم جدا می شن... بعد این دو تا رو توی یه دهکدهء مرزی که با یه پل به کانادا وصل میشه به جای دو تا کشیشه معروف اشتباه می گیرن و باقیه ماجرا که ختم میشه به یه صحنهء باحال که مریم مقدس دسته دنیرو رو زیره آب میگیره و قضیهء رستگاری و اینا... یکی دو تا صحنهء باحال داره که من کلی خندیدم باهاش... یکی اونجاهایی که دنیرو با اسقف حرف میزنه و اسقفه خیلی تیتیش و ایناست و دنیرو هم هی داد و بیداد می کنه سرش... یکی اونجا که بعد از اینکه یه بچه هه می افته تو آب و دنیرو می پره نجاتش بده و مریم مقدس جون هر دوشونو نجات میده بچه هه که کر و لال بوده طیه یک معجزه به حرف میاد و اولین چیزی هم که میگه اینه که این دو تا مجرمن!!! خلاصه اینو هم وصیت می کنم ببینین...
یک فیلمه فوق العاده خنده داری که دیدم فیلمی بود به اسمه باکرهء چهل ساله... که خب باکره هه مرد بود بیخود دلتونو صابون نزنین... بسیار بسیار فیلمه مفرحی بود که حتمن باید یا انگلیسیتون عالی باشه که بفهمین چرا خنده داره یا خب با زیر نویس ببینین فیلمو که ما این دومیش بودیم و کلی خندیدیم... یک عالم هم فحش های بیست و باحال هست توش تازه!!! اینو هم توصیه می کنم جهته رفعه کسالت و افسردگی و اینا ببینین...
دیگه تریستان و ایزوت یا به قوله فرنگیا ایزولد رو دیدم که خب فیلمش یه خورده ای با افسانه ای که من خونده بودم فرق می کرد ولی خب بدک نبود... یعنی فیلمه عاشخانه ای بود و به یک بار دیدنش می ارزید... بعد کیلینگ می سافتلی رو دیدم و تازه فهمیدم که ای دله غافل کارگردانش چن کایگه است و من نمی دونستم... این فیلم هم جزبه فیلماییه که من دوس دارم... چون هم جوزف فینس را عاشخ یم باشم و هم داستان های عاشخانهء هیجده سال به بالا را!!! که این فیلم هر دو را به مقداره زیاد دارد... یک چیزی هم که توی دوباره دیدنه این فیلم به نظرم اومد این بود که فیلم رو میشه کاملن به دو نیمه تقسیم کرد... نیمهء اول اشناییه خانوم و اقا و روابطشون و ازدواجچ و اینا... نیمهء دوم هم شک کردنه زنه به مرده ـ خاک بر سرش ، احمق به جوزف فینس شک یم کنه!!! خب فوقش می کشتت دیگه!!! به جهنم!!! ـ و مرده به زنه و موش و گربه بازی و کشیده شدن پای پلیس به داستان و آخره ماجرا و قاتل کیه و اینا... خب به نظره من فیلم توی نیمهء دوم افت پیدا می کنه... البته خب کارگردانی مثه چن کایگه هم بیکار نمیشینه و با یه ضرب آهنگه تند فیلم رو پیش می بره که اصولن تو وخت نمی کنی به این چیزا فک کنی اصلن... خب اینم از این... بعد اینم بگم که سکانسه پایانیه فیلم عجیب تو ذهنه من نقش بسته... اونجایی که بعد از یه یال همدیگه رو می بینن و پسره داره با پله برقی میره بالا و دختره داره میره پایین... من وحشتناک این صحنه رو دوست دارم تازه بعدش هم در همین حین صحنهء آشناییشون که اونم خیلی دوست داشتنی و رمانتیک و این حرفاست هم دوباره یادآوری می شه که کلن خیلی خوبه و دوست می داریم...
بعد یدگه چی دیدم؟؟؟ اممممممم... آهان اولتیماتومه بورن رو دیدم... بد نبود ولی من مت دیمون رو دوس ندارم... اوشن الون رو دیدم که ندیده بودم و به نظرم همین اوشن الون و اوشن توالو ـ خودتون بخونین دیگه!!! دوازده نفرهء اوشن!!! ـ بهتریناشن... و سیزده نفردهء اوشن در مقامه سومه... هنوز تصمیم نگرفتم که دوازده نفره اش بهتره یا یازده نفره...
بعد چند تا از این فیلمایی که پویا دوس داره دیدم... مثله شوتر که خب فیلمه بیخودی بود و پویا چون توش اسنایپر داره خوشش میاد از فیلمه!!! هان بلک هاوک داون رو هم دیدم که یه فیلمه جنگیه و خیلی وحشتناکه!!! یعنی همه چی توش می بینی از انگشت کندن و ادم نصف شدن و خمپاره از وسطه یه ادم رد شدن و خلاصه هر چیزی که فکر می کنی تو یه جنگ می تونه پیش بیاد... یچزی که باسم عجیب بود خیله عظیمه هنرپیشه های معروفش بود!!! از اوان مک گرگور بگیر تا این پسره که بدم میاد ازش... همینی که تو دزدانه دریاییه کارایب بازی کرده... حلا یادم نیس اسمش... و اون اقاهه که بازم اسمش یادم نیست و دوسش دارم ونقشه هکتور رو توی تروی بازی کرد! به اضافهء چن تا هنرپیشهء مطرحه دیگه که اسماشون از خاطرم رفته... و خب هیچ کدوم هم نقشه یک نبودن... و اصلن نقشه یکه پر رنگی نداشت... بعد یه فیلمه دیگه هم دیدم به اسمه جارهد که اونم یه فیلمه جنگی بود... راجع به یربازای آمریکایی تو مرزه عراق و کویت که چندین ماه اونجا می مونن و کلی زندگیاشون به هم میریزه و دوس دخترا و زناشون ولشون می کنن و یه عالم بلاهای دیگه و آخرش بدونه شلیکه حتی یک تیر بر می گردن آمریکا...
یه چن تا فیلمه دیگه هم دیدم که الا یادم نیست... فعلن همینا بسه...
* ولی از هر چه بگذریم سخنه سینما پارادیزو خوشتر است... اصلن تا چند ساعت بعدش نمی تونستم هیچی نیگا کنم... اینقدر که شیرین بودن این تصاویر...
* حالا تیمه ما دو تا مساوی داد! چتونه شما؟ بی خیال بابا... همش که نمیشه برد... بالاخره بقیهء تیما که برگ چغندر نیستن... یه تکونی می خورن... تازشم بازی به این قشنگی... دیشبو میگم... چه اشکال داره؟ حازی می بازه می گه همینه که هست و تا اطلاع ثانوی هم همین رویه رو ادامه میدیم... ما تا دو تا مساویه پشته سر هم می کنیم داد و قاله همه در میاد که ای داد ای فغان پرسپولیس از دست رفت...
* یعنی ای خاک بر سره این مملکت کنن... فاتحهء فوتبال رو بخونین... علی آبادی بعد از اینکه به زور شد پدره ورزشه ایران ـ همونجوری که سیگار پدره سلامتیه!!! ـ حالام اومده بشه پدره فوتباله ایران... جناب به قرآن این مادره فوتباله مارو قبلن همگی چندین بار عروس کردن شما دیگه بی خیال شو... همون بهتر که منی میمرم و عمرم قد نمیده به دیدن گند و کثافت هایی که قراره با مدیریته ایشون زده بشه... ببین این یعنی دهن کجیه مطلق به فیفا به مردم به فوتبال و البته به صفاییه فراهانی... حوصله هم ندارم توضیح بدم...
* فردا می رم دانشگاه ببینم چه خبره... حذفه ترمم نکردن؟؟؟ :))))
* این پویا هم کشت مارو با یان پلی استیشنش... ای کوفت... تمامه روز سردرد دارم چون با صدای گزارشگره ایتالیاییه این بازیه کوفتی به خواب می رم و با همون صدا هم از خواب بیدار میشم...
* یه آهنگی هست که من سالهاست عاشقشم... به معنای کامله کلمه... هیچوقت هم نه فهمیدم ماله کیه و نه داشتمش... اون هست که می گه: هلو... ایز ایت می یو لوکینگ فور...
جونه عزیزتون هر کی می دونه ماله کیه و لینکی چیزی ازش داره برام بذاره و منو از این عشقه ناکام نجات بده...
* خوابتو دیدم... بعده اینهمه... خوابه بدی بود... ولی خوابه تو بود...
دچاره ورم معده شده ام و کلی قرص و آمپول و قطره و اینا برام نبشته دکی که قبل غذا و بعده غذا و وسط غذا و اینور غذا و اونوره غذا میل بفرمایم... ولی خب دکی متوجه نشد که من اصولن غذا نمی تونم بخورم که اینور و اونورش به دستوراته ایشون برسم!!!
اگر مشتاقید بدونید که از چه رو بنده به این درد دچار شدم دکی فرمودن که از استرس و عصبیت فراوان!!! حالا هی بگین درس خوبه و دانشگاه خوبه و اینا... نظره منو بخوای دختر رو باید هیجده سالگی شوور داد!!! وگرنه درس و مخش و اینا همش دیگه قرتی بازیه!!! والله!!!
* به هیشکدومه کارایی هم که گفته بودم یادم باشه برسم نرسیدم... یعنی نه کلاس اسکواش رفتم و نه هیشکدومه دیگه ای که گفتن... حتی دانشگاه هم نرفتم باسه ثبت نام مالی... شاید اوله هفتهء دیگه رفتم... زودتر محاله!!!
* پدرم زنگ زده احوالپرسی مثلن!!! یک ساعت باید بهش توضیح بدم که چرا همچین بلایی سرم اومده و مگه من نمی دونم که باید مواظبه خودم و سلامتی ایم باشم و مشکلم چیه؟ و آیا درد اینه که برام خونه و ماشین و اینجور چیزها نخریده اند پدر و مادره گرامیم؟ و یا اگر این نیست پس چه هست؟ و اگر درس و دانشگاه است که خب مهم نیست!!! اصلن خودم را ناراحت نکنم... فقط درسم را بخوانم!!!! خدایا به من صبر بده!!!
* می دانی... هیچ تکراری نمی شوی... هیچ...
* من فکر می کنم اگر یک میلیارد تومن داشتم به راحتی دست از غر غر کردن بر میداشتم و یک زندگیه عالی برای خودم ترتیب می دادم... یعنی حالا نمی دانم چقدر از این یک میلیارد تومن زیادی است ها... فقط می دانم بیشتر از این نمی خواهم... نگه آدم جز یه ماشین و یه خونه و یه حساب بانکیه توپ که کلی سود بیاد هر ماه رو پولش و لازم نباشه کار کنه چی می خواد دیگه؟
* دیگه حتی باخت های استخلال هم حالم رو خوش نمی کنه...
* از انجایی که این تناقض اول و آخرش مرا باید نصف کند از طرفی من کلی حاله بد و اسف و کوفت و افتضاح دارم... و از طرفی در نواحیه مختلفه بدنم عروسی و پایکوبی و اینها بر قرار است به یک دلیله شخصی که فقط مینا می داند!!! بعد باز چون جون به جونم کنن ادمه کله خر و بی عرضه و چلمنی هستم در ضمنه عروسی و اینا عینه خوده مرگ هم غمگینم و می ترسم و نمی دانم چه گلی باید به سرم بگیرم...
حالا هر کی فهمید من بالاخره در چه حالم بیاد به منم بگه و مژدگانی دریافت کنه!!!
* در راستای کامنته نیمولی باید بگم که امروز ناهار عدس پلو پختم با کشمشه فراوان!!! از آنجایی که ما دست پروردهء شیطانیم کلی هم دارچین اضافه مکرده ایم به غذا و چنان بویی راه انداخته ایم که تا سره کوچه احتمالن رسیده و روزه داران را به نفرین کردنمان واداشته!!! :))))
* این ننهء ما امسال خدا زده پسه سرش و داره روزه میگیره!!! هرچی بش میگم اخه ننه جان تو که تو عمرت یک رکعت هم نماز نخوندی و بلت نیستی بخونی دیگه این روزه گرفتنت چیه؟؟؟ به خرجش نمیره... ولی خب خیلی خنده دار است... روز اول که ده دیقه مونده به اذان روزشو خورد چون از شدته سر درد نمی تونست چشاشو باز کنه!!! روزه دوم که خب جمعه بود و تعطیل بود روزه نگرفت!!! روزه سوم نمی دونم چجوری شد که روزه گرفت و سردرد هم نگرفت!!! روزه چهارم هم که امروز باشه باید ببینیم چی میشه!!!
* دو تا فیلم دیدم... یکی پاییز در نیویورک که ریچارد گیر و وینونا رایدر بازی می کنن و یه پاسسزه خوچگل داره... یکی هم جایی شبیه به بهشت که اسمه هنرپیشه اش یادم نیس... هیش کدوم اونقدری خوب نبودن که بیام بنویسم ازشون!!! فقط سرگرمی های خوبی بودن... می شد یکی دو ساعتی فارغ از فکر های دیگه فقط فیلم دید و رنگ دید و زندگی کرد!!!
* امروز برنامه ام اینه: برم بانک چک نقد کنم! خب من تحصیلداره خانوادمونم دیگه هنوز نفهمیدی؟؟؟
بعدش یه خورده خرید کنم... بعدش برم دکتر ببینم چه مرگشه این معده که بابای منو اورده جلوی چشمم... بعدش هم بیام ناهار بپزم!!!
برام نوشته شما منو از کجا می شناسین...
برای من نوشته... برای من...
* امشب نشستم و نوشتم... یه نامه نوشتم... برای تو... خیلی حرف زدم... خیلی حرفا رو زدم... شاید می خوندی شایدم نمی خوندی... ولی همش پرید... خیلی ساده همش پرید... دیگه نمی تونم بنویسم...
* خنده داره... می دونی... دلم می خواد امشب با تو حرف بزنم... راجع به کبوتر... مگر چه عیب دارد؟ آنقدر تو را دوست دارم که میتوانم راجع به ستاره ام با تو حرف بزنم... شاید باید بگویم انقدر دوستش دارم که میتوانم راجع به او با تو حرف بزنم...
خل شدن هم عالمی دارد...
* همه رفتن... مهمونامون... خاله و پریسا امروز ظهر رفتن... سارا رو هم صبح خودم بردم رسوندم خونهء مامان بزرگش... تنهام...
* ما با قدرت به سیصد و شصت بازگشتیم... همین روزها هم اگر وخت کنیم یک عکسی چیزی از تمثال بی بدیلمان آنجا مرحمتمی کنیم تا دوستان بدانند با کی طرف هستند... مشکل اینجاست که من نه تنها از قیافهء خودم خوشم نمیاد... بلکه فکر میکنم هر کی از قیافهء من خوشش بیاد هم کلن زیبایی شناسیش در حده چغندره!!! بعدش کلن همیشه پشته دوربینم!!! اینه که هیچی عکس ندارم!!! حالا قراره شق القمر کنم و عکس بندازم از خودم!!! خودتونو آماده کنید!!!
* بعضی وقت ها دقیقن عینه خر می مونی تو گل... عینه خر... خب شما که خره تو گل مینده ندیدن عمرن نمی تونین بفهمین چه حالی داره ادمی که اون شکلیه...
* یک عالمه جمله و کلمه هست که می تواند تو را برساند به من... اگر که شهامت گفتنشان را پیدا می کردم... ترس دارد... ترس... وقتی رویایت یکهو جلوی چشمت سبز شود باید تمام شجاعتت را جمع کنی برای لمس کردنش... چون ممکن است دود شود و برودبه هوا... ممکن دیگر رویا هم نداشته باشی... اما... ممکن هم هست که بیداریت بشود همان رویایی که به خواب هم نمی دیدی... سخت است انتخاب...
* خیلی دارم چرتو پرت میگم می دونم... ولی تو که نمیدونی من چه حالی دارم... نمی دونی...
بعد تازه تو خواب یه شیره گنده هم داشتم!!! فک کننننننننن!!! خیلی با حال بود... تازه دو تا پسره دو قلو هم بودن که داشتم باهاشون تنیس بازی می کردم!!! فک کنم این دوقلو بودنشون مربوط به خرداد ماهی بودنه من باشه!!! یعنی یارو باید خودشو چهل تیکه کنه تا همهء دستوراته منو بتونه اجرا کنه!!! بعد این دو قلو ها یکیشون اینوره تور بود و داشت به من یاد می داد چطور ضربه بزنم و یکیشون اونوره تور بود داشتم باهاش بازی می کردم!!!
* شاید آخره هفته باسه سه چار روز بریم اهواز... هر چند بعید می دونم... ولی خب شاید... به شدت دلم می خواد بریم یه گورستونی... حتی اگه اون گورستون اهواز باشه...
ها... الان یادم اومد که نمی ریم... چون خاله های ما همه از دم *س خل هستند و روزه می گیرند و ما هم که همه از دم بی دین و ایمونیم!!! نمی شه هم که صابخونه روزه باشه و باسه مهمونش هی غذا درست کنه... این شد که ننمون تز داد که نریم... ولی منو سالاد قراره بین دو ترم بریم اهواز... گفته بودم اینو قبلنا؟
* سهمیه بنزینه این ماهه باباهه را رسمن به فاک دادیم!!! یعنی ده لیتر مونده باسش!!! فقط خوبیش اینه که ایشون اوله ماه تشریف می آورند و می توانند سهمیهء ماهه بعد را به سلامتی افتتاح کنند!!! ما آنقدر به این کارمان ادامه می دهیم تا ایشان تصمیم بگیرند کارت بنزینه دومشان را هم رو کنند!!!
* شیر خانگی داشتن هم برای خودش عالمی دارد ها...
من دلم می خواد برم آفریقا زندگی کنم... فقط یه مچکلی دارم... از مار می ترسم و با خدا هم شرط کردم که توسطه هیچ ماری خورده نشوم لطفن!!! بعد از حشره مشره هم بدم می آید... مخصوصن از اون مورچه گوشت خوار ها که فیلمش را هی را به را تی وی نشانمان می داد و می دهد و کلن کابوسه بچگی های من بوده!!! ولی خب فک کنم بتونم یه کاریش بکنم... یعنی با این دو تا ترس کنار بیام... حالا بزن بریم آفریقا... با اون همه جک و جونور... چه حالی می ده ها...
* الان یادم اومد که در ادامهء خوابه دیشبم دیدم که اومدیم نشستیم فیلمه دپارتد رو از تی وی نیگا می کنیم... بعد بابام هم بود... بعد یه چیزی بود این دپارتد افتضاح تر از اونی که دفهء قبل سینما یک پخش کرد... اصلن از نو تدوین شده بود... بعد من هی بالا پایین می پریدم که این چیه و این دپارتد نیست و اینا... بعد بابام و همهء بقیه ای که فیلم رو می دیدن می گفتن همین خوبه و اینجوری بهتر شده فیلم!!! بعد منم هی داد و بیداد می کردم و به بابام می گفتم تو بهتر می فهمی یا اسکورسیسی؟ اونم گفت من!!! منم خوردم تو دیوار و رفتم به سبکه بچگی هام زیره میز و گریه کردم!!! فک کنننننننننننن!!! به من می گن یک عشقه فیلمه واقعی!!!! :))))
* دیروز با سالاد رفتیم آرایشگاه!!! مو هاشو فر کرد!!! من از عنفوانه جنینی عاشخه موی فر بوده ام... الان به شدت در حالته حسودی هستم!!! بچمون موهای مچکیه پر کلاخی داره خروار خروار ، که این هم به نوبهء خود مایهء حسودیه ما بوده از بچگی!!! خیلی خوچگل شده موهاش... منم می خوااااااام!
از آنجایی که سالاد بهترین دوسته من است خودش قول داده که موهایش را بکند و بدهد برای من یک کلاه گیس ازش درست کنند که من هم آرزو به دل نمانم!!!
* این بازیه جدید که دو تا از رفقا ما رو بهش دعوت کردن خیلی بی مزه است... همین که بهترین پسته وبلاگتون کدومه؟ خب قبول کنین که خیلی بی مزه است دیگه... حتی اگر جنابه عرب زاده دعوتتان کند و همچنین جنابه ملک زاده... ما شرکت نمی کنیم... دوستان هم ببخشند ما را دیگر...
ولی خب کیف داشت دعوت از طرف این دو نفر... این را اعتراف می کنم...
* من یک روز از زندگیم مانده باشد می روم و این محمد را خفه می کنم... قول می دهم!!! قوله قول!!!
* آقا ما تو زندگیمان هر درد و مرضی داشتیم یک نقطهء قوت هم داشتیم و آن این که معده مان سوسول نبود و هی مثه دورو بریامون اخ معده ام و واخ معده ام نداشتم!!! بعد به لطفه کار کردن های متفرقه در هر گورستانی که فکرش را بکنید و دو بار مسمومیته غذایی شدید معدمان به فاک رفت... از اون بدتر اینکه دیگه به هیچ وجه نمی تونم کباب کوبیده بخورم... کوبیده یکی از عشق های بزرگه زندگیه من بود... بعد خب بیرون هم دیگه نمی تونم غذاهای کوشتی و برنجی بخورم... چون هر دو بار با همین غذاها مسموم شدم کلن یه جور حساسیت پیدا کردم نسبت به این مدل غذا ها... یعنی فخط پیتزا و ساندویچ و اینا می تونم بخورم... تازه از خوردنه ساندویچه مغز و زبون هم که باز در زمرهء عشاقه من محسوب می شد محروم شدم! چون یه جورایی گوشتیه و سنگینه!!! بعد حالا اینه ا خودشان کم دردی بودند جدیدن ها کلن غذا نمی تونم بخورم... یعنی کافیه به اندازهء یک قاشق غذا وارده این معده شود تا پدره ما به صورته خیلی شیک و بسته بندی بیاید جلوی چشممان... احتمالن برم بدم کلن درش بیارن راحت شم!!!
البته یه خوبی داره ها... این که خب این هیبته ما یک خورده ای به سمته آب شدن و اینها متمایل می شود!!!! خوب است دیگر...
* سارا یه داستان داره... یه داستانه خیلی غم انگیز...
* من سایه می بینم... سایه هایی که در رفت و آمدند و تا سر بر می گردانم غیب می شوند... بچه که بودم که فکر می کردم آدم هم با سیاهیه چشمش می بیند و هم با سفیدی... فکر می کنم این سایه های را با سفیدی چشمم می بینم!!! از گوشهء چشم!!! یعنی فکر می کنم سفیدی چشم مخصوص دیدن رویاست... یا دیدن دنیا های دیگر...
من خیلی فکر می کنم!!!!
* دلم یک نفر را می خواهد که بیاید برایم ساز بزند و آواز بخواند...
* اونقدر خسته ام که می تونم بمیرم...
* یعنی الان به من چنان شوکی وارد شد که دارم گیریه می کنم!!! تو فک کن بعد ا زاینهمه سال یکهو رو در رو بشی با کییییی؟؟؟ ای خدا بگم چیکار کنه این تکنولوژی رو...
آخه من چی بگم به تو؟ به تویی که حتی یک بار هم باهات حرف نزدم ولی خیلی چیزها گفتم به تو و برای تو؟ اصلن یادت هست منو؟ دلم می خواد بیام برات یه عالمه چیز بنویسم... می ترسم... بزرگترین ترسه زندگیمه شاید... اینکه تورو از دست بدم... خیاله تو رو از دست بدم...
اصلن ولش کن... چی بگم؟ بذار برم نگات کنم...
* هزار و یک حسه فراموش شده...
* به جان خودم و سگ آقای پتی بون من هم دیروز و هم پریروز اینجا اندازهء شیش تا پست چیز نوشتم ولی خب چون همشون به شدت عاشخانه و آبکی و اینا بود همش رو کلمه به کلمه پاک کردیم!!! خب بد آموزی داشت دیگه... فک کن هی را به را ملت رو امر به معروف کنی بعد خودت زر زر بیای و هی لاو بترکونی باسه منکر!!! خب نمیشه دیگه...
* چیزه... من با گل آقا قهرم... یه سه هفته ای هس... باسه همینه که نقشش کمرنگ شده اینجا!!!
* حالا به تو چه که چرا؟ خودت مگه خوار و بار نداری؟
* سالاد همچنان هستش... مریم هم ایضن... ولی پریسا اینا و خاله کوچیکه فعلنا رفتن یه جای دیگه رو خراب کنن رو سره صاب خونه!!! گفتن که بر می گردن!!!
* دیروز من یه عینکه خوچگله سی کی انتخاب کردیم باسه پلیسا... از اینا که دستش ماره... خودمم دوس دارم برم یکی عینش رو بخرم! حالا ببینم چی میشه... قول داده که خونهء ما جا بذاره عینکش رو!!!! اگه نذاشت باید خودم دس به کار شم و بدزدمش!!! من که عمرن اونقد پول بدم جا عینک آفتابی!!! حالا اون باباش میلیاردره!!! بابای ما که دربون و فراش مدرسه هم نشد که عید به عید و مهر به مهر از طرف اولیای مدرسه رخت و لباس و کپش و دمپایی برفستن باسمون!!!
* اینقد این چن وخته سرویسه در اختیار بودم که دیگه حالم بهم می خوره از لانندگی!!! البته خب دروغ گفتم... حالم به هم نمی خوره... ولی خب از زانو درد تا کت و کول درد تا زخم معده تا هر چی که فکرش رو بکنی و این روزا من مبتلاش شده ام زیره سره همین تراکتوره است!!! بعد می دونی دردش کجاس؟ اینکه یارو نیشسته و داره با دندهء اتومات و فرمونه هیدرولیکش حال می کنه... بعد بال بال زدنه منو که می بینه پشته فرمون میگه مگه پشته تریلی نیشستی؟؟؟ خب مرتیکه لابد نیشستم دیگه!!!
بعد الان برو بازو به هم زدم آه!!! خشنگ خط مطی شده بازوم!!!! بسکه کشتی گرفتم با این فرمونه!!!
دیدی چخده کیف داره پشته فرمون فحش دادن؟ کلن آبروی ما رفت پیشه این خاله هه... بسکه فحش های بی ناموسی و عمه ننه ای و همچنین انگشت های مختلفمان را حوالهء باقیه رانندگانه پایتخت کردیم!!!!
* مینی رفت!!! من فخط همون یه بار دیدمش!!! اینقد این هفته سرمون شلوغ بود و مهمون داشتیم از اصی نقاطه ایران که اصن وخت نشد دوباره با مینی بریم بیرون!!! :(((
* کاوه دانشگاه قبول شد!!! هم سراسری هم آزاد!!! فک کننننننننن!!! کاوولی!!!! سراسری کاردانیه نرم افزار قبول شده یه جایی طفای قزوین و آزاد مهندسیه پلیمر قبول شده ماهشهر!!! یعنی میره وردسته پویا!!! کلی خوچحال شدم براش... با این بابا ننه ای که داره اگه طفلک قبول نمی شد دانشگاه امسال پوستش کنده بود!!!!
* پریسا هم مثه من متولد خرداده... کلی شبیه به همیم... کلی هم دوس داریم همو!!! :))))
* سارا الان داره داستانه کوسه رو می بینه!!! منم ظرفامو شستم و غذام رو هم بار گذاشتم و اومدم اینجا دارم وراجی می کنم!!!
* با سارا قرار گذاشتیم تعطیلاته بینه دو ترم بریم اهواز... خراب شیم سره فک و فامیلای ما!!! البته خب عید های خوزستان کلن یه چیزه دیگه است...ولی خب چون عید خیلی سره خاله ها شوغه و همش کلی مهمون و اینا دارن من ترجیح دادم که بهمن بریم که همه در اختیاره ما باشن!!! :)))
* این خاله کوچیکه ما خیلی در کاره پیوند دادنه قلب ها تبحر داده!!! ما هم بهش ماموریت دادیم که شووره توپه پولدار باسه رفیقمان سارا پیدا کند!!!! فک کنننننننننننننن!!! سالاد منو می کشه!!! :)))))
* مریم خودش را پاره کرد بسکه این چند روزه خرید کرد!!! البته خب من دارم از شدته حسودی کور می شوم!!!! اینخده شلوار و کپش و مانتو و کیف و اینجور چیزا خریده که فک کنم باید یه چمدونه دیگه هم بخره که اینا رو توش جا بده و بره!!! فردا میره دیگه خونشون!!! :(
* ما هم انتخاب واحد کردیم و امور مالی هم یخه مان را نچسبید!!! حالا نمی دونم کی باید برم باسه ثبت نام مالی... بعد شما خبر ندارین حذف اضافهء ما کی هستش؟؟؟
* من جدن دلم نمی خواد برم دانشگاه... نه به این زودی... :(((((((
بعد تازه طفلکی دیروزش با نیرو انتظامی درگیر شده بود و یه کتکه مفصلی خورده بود و از قبل هم که کمی تا قسمتی چلاق بود و کلن نمی تونست زانوشو خم کنه!!! بعد به این ترتیب خوب انتقامی ازش گرفتم!!! هی هم زرت و زرت می زدم تو دست انداز و از رو موانع!!! با سرعت رد می شدم خلاصه دیگه به صورته حلیم در اومد امیر جان اون پشت!!! بعدش این پاجرو یک کمک های کوفتی ای دارد که رسمن دهانه سرنشین را مورده عنایت قرار می دهد... یهنی کافیست سر راهت یک کوچولو دست انداز باشد... تا شیش ساعته بهد داری بالا پایین می پری!!! همین جوریست که ملت حالته تهول بهشان دست می دهد!!!
خلاصه رفتیم خونهء خالهه و یک ساعتی نیشستیم ، من هی به خاله می گفتم که یه آب قندی چیزی آماده کن که الان مامانه میاد و ماچین رو اون پایین میبینه سکته ای چیزی میزنه حتمن!!! این امیره بی چشم و رو نمی دونم با کی قرار داشت دوباره ونک!!! بعدش ایشان هی به ما التماس می کردند که تورو خدا منو ببر برسون!!! منم گفتم خب یالله پاشو بریم که اگه مامانه بیاد دیگه عمرن نمیذاره!!! حالا شما یک ماشینه پر از دختر را تصور کنید ـ سارا دوستم و زهرا و پریسا دختر خاله هام ـ و امیر خان اون وسط!!! خلاصه ما داشتیم سر و ته می کردیم تو کوچه که یک هو سرمان را برگرداندیم دیدیم کلهء ننه مان خیلی خوچگل در قاب پنجره قرار گرفته!!!! بعد از مقادیره معتنابهی فحش و اینا که خوردیم ننه مان فرمودند که خب بروید خبره مرگتان!!! ما هم با همان ماشینه پره دختر و یک نخاله رفتیم... بعد چون نمی شد ایران زمین نرویم امیر را هم بردیم ایران زمین یک دوری زدیم بعد رساندیمش سره شهرک که خودش برود ونک!!! به ما چه؟ مگر ما رانندهء امیریم؟ با هر کی قرار داشت خب همون میومد دمبالش!!! :)))
بعدش هم با دخمل خاله ها یک خورده ای الواتی کردیم و بستنی خوردیم و برگشتیم خانهء خالهه...
نصفه شب هم برگشتیم خانهء خودمان...
این بود دیروزه ما...
* به شدت هم دارم لذت می برم از اینهمه علافی...
* سهمیهء بنزینه آقامون رو به شدت مورده عنایت قرار داده ایم!!! تا خودش باشد کارته سوخته اون یکی ماشین رو استفاده کند... چه معنی می دهد که آن یکی را قاب بگیرد؟ بعدش هم همهء جهانیان می دانند که پاجرو ماشینه پر مصرفیست و عمرن با یک کارته سوخت اموراتش نمی گذرد!!!
* امروز می خواستیم بریم دمباله مینی که بریم بگردیم... بعدش خب مینی نمی تونست بیاد... بعدش خب یک عالمه برنامه های جذاب ریختیم برای آینده مان من و مینی!!! که عمرن بگویم!!!
* یک نکته ای هست که باید تذکر بدهم: چار دیواری اختیاری!!!
خیلی خوبه که همیشه این جمله رو در نظر داشته باشه آدم...
* یه کتابی هست به اسمه چهره هایی از پدرم... نوشتهء ثمین باغچه بان... در مورده پدرش جبار باغچه بان... خب هنوز شروع نکردم بخوندنش ولی به این ثمین باغجچه بان و همسرش اولین باغچه بان به شدت عشق می ورزم... به خاطره نواره کاسته رنگین کمان که بچگی های من یکی رو به شدت پر کرده... یعنی توی بیشتره خاطراتم از بچگی این نوار و ترانه هاش هست... حتی توی نوجوونیم... یه ترانه ای داشت این آلبوم که می شد آخرین ترانه... برای ایران میخوند... باغ ما پرچین داره... میوهء شیرین داره...اینجوری شروع می شد و فوق العاده زیبا بود... توی دبیرستان گیر دادم که بیاین اینو به عنوان سرود تمرین کنیم و بخونیم... خب نذاشتن مسئولین مربوطه!!! به نظرشون بیست و دوی بهمن و خمینی ای امام خیلی مفید تر بود!!!
یکی دیگه از ترانه هاش هم ترانهء برف بازی بود... یکی دیگه اش هم که خیلی تصویره جالبی داشت و همیشه تو ذهنم هست داستانه یه آدم برفی بود که پای تنور ایستاده و نون می پزه میده دسته مردم... خیلی ترانه های خاص و متفاوتی داشت... درسته که کار برای بچه ها بود ولی خب می شد خانوادگی گوشش داد و از نظره من یکی از شاهکار های موسیقیه ایرانه... جالبه که بدونید شعرهای این آلبوم از خوده ثمین باغچه بان است و آهنگ با شرکته نوازندگانه ارکستر سمفونیکه رادیو وین اجرا شده... و گروهه کر میترا به رهبریه اولین باغچه بان...
حالا بعدن که کتاب رو خوندم راجع به کتاب هم می نویسم... فقط خواستم تشکره مبسوط و ویژه ای بکنم از ثمین که بچگی های من یکی به شدت مدیونه رنگین کمانشه...
جاتون خالی هرچی از جردن بدم اومد با ایران زمین حال کردم!!! بعدش آقا عجب جایی باسه تعلیم رانندگی ها!!! یعنی بعد از شیش هفت دور دیگه یه پا شوماخر میشه آدم باسه خودش و بقیه... به نظره من باید شهرکه آزمایش رو منتقل کنند به ایران زمین!!! خلاصه که خیلی خوش گذشت و من نمی دونم که اینا همشون مثه ما ساعته دوتازده بیدار شده بودن از خواب که خیلی بیکار از یک تا سه اونجا می چرخیدن؟؟؟؟ ولی خب یک نخطه ضعف هم دارد این ایران زمین و آن اینکه رسمن سرگیجه می گیری و در بعضی موارد ـ مثله مورده سارا ـ دچاره حالت تهول هم می شوی!!! ولی خب آنقدر می خندی که یادت می رود همهء اینها!!!!
بعدش آقا ما اینقد کل کل کردیم با بقیه و اینقدر حال گیری کردیم که نگو!!! خیلی کیف داشت!!! بعد اینطور که ما فهمیدیم ملت می روند آنجا که با هم بلاسند و ما چون عمرن این کاره نیستیم و خیلی موجوده پاک و شریف و آسمانی و بی عرضه ای هستیم عمرن نه به کسی نگاه می کنیم و نه پا می دهیم و نه دست و نه رو!!! اینها را وختی فهمیدیم که یک یارویی که اون هم پایهء دور دور بازی شده بود تا کمربند از ماشین اومد بیرون و گفت شما مثل اینکه اومدین دور بزنین فخط!!! اونجا بود که شستمان خبردار شد که اوا خواهر!!! ملت میان اینجا که کارای دیگه بکنن و در حینه اون کارا چند دوری هم می زنن!!!
اینا همه در ادامهء بد آموزی های این چند وخته اخیره منه!!!
بعدش امروز هم قرار است اول برویم آموزشگاهه رانندگیه امین که بالاتر از پارک وی هستش و من اونجا گواهینامه گرفتم ببینم باید چه گلی به سرم بگیرم که اون رانندگی با عینک رو بردارن از تو گواهینامه ام و همچنین تمدیدش هم بکنن!!! :))))
* آنی نیمیای تهران؟ پاشو بیا دیگه!!! اون موقع که من امتحان داشتم که خوب هی هر روز هر روز می خواستی بیای!!!
* ما برویم دیگر...
جدی احساس خنگ بودنه وحشتناکی می کنم... یعنی احساس می کنم یه مشت کاه ریخته شده توی کله ام به جای مغز!!! به جانه خودم من اینجوری نبودم که عینه خر شیشصد ساعت درس بخونم و مسئله حل کنم و خلاصه خودمو هلاک کنم بعد برم سره جلسه بمونم تو گل!!! یعنی تو فکر می کنی جدی مرضی چیزی گرفتم؟ خودم که احساس می کنم احتمالن یه بلا ملایی چیزی سرم اومده... وگرنه من با یه روز و یه شب درس خوندن حداقل دوازده سیزده می گرفتم سابقنا!!! بگذریم که گاهی هم پونزده و سابقهء هفده هم دارم!!! بعد الان اینه وضعم... احتمالن انصراف هم اگه ندم یکی دو ترم دیگه اخراجم با این نمراته شاهکار!!! چه مدل مرضی هست که تمرکزه آدمیزاد را ـ یعنی من ـ برساند به یک حدودی زیره صفر... و حافظهء آدم را ـ این هم یعنی من ـ بفرستد قاطیه باقالیها؟؟؟؟
بعد می دونی چیش لج دراره؟ اینکه همچین شیک و بدونه هول و ولا و استرسی که باید داشته باشی بزنی برینی تو برگه ات!!! بعد هم خیلی شیک یه نفسه راحت بکشی که خب چیکار کنم؟ الان که دیگه کاری از دستم بر نمیاد... خیلی هم کول و ریلکس پا شی و بعد از نیم ساعت چهل دیقه برگتو بدی!!! تا چشه همه در آد!!!
امروز امتحانم بدک نشد... یعنی از هشتا سوال شیش تاش رو نوشتم... پنج تاش کاملن درست... یکیش مزخرفه محض!!! اون دو تا هم که ننوشتم خب جزئ مبحثی بود که به نظرم استاد بیجا کرده بود درس داده بود و خودم با اختیاره خودم حذفش کرده بودم و نخونده بودم!!!
بعد باید منو می دیدی سره جلسه!!! نشسته بودم ته کلاس دو رو برم هم همه پسر بودن!!! بعد طبقه مذاکراتی که قبل از امتحان داشتیم با هم قرار بود من هر چی بلدم بنویسم و برسونم بهشون به جز همون مبحثی که نخونده بودم و یکی از بروبچ که خونده بود اون مبحث رو سوالای اون رو به من برسونه! خب من اونقدر وظیفه ام رو خوب و درست و توپ انجام دادم که مراقبه اومد گوشمو گرفت و پرتم کرد یه گوشه ای که هیچکی دوروبرم نبود!!! البته خب رفقا کاملن نوشته بودن هر چی که من نوشته بودم!!! فقط سره من بی کلاه موند!!! :))))
حالا جذابیته ماجرا اینجاست که من هیشکدوم از دوروبریامو نمی شناختم!!! یکیشونو سره کلاس دیده بودم ولی خب سلام علیکی نداشتیم با هم!!!
* ببین به چه سرعتی من امتحان دادم که تونستم با همون ماشینی که از تهران آورده بودم برگردم!!! یارو هم گفت چه زود امتحان دادی!!!
* در رابطه با به یه جایی رفتنه ما در طیه این چند روز باید به اطلاع برسونم که دقیقن از پنجشمبه صبح که از خواب بیدار شدم پی بردم که دچار یک مدل فلج در ناحیهء گردن و کتف ها هستم!!! یعنی جیغ می کشیدما!!! اصلن سرمو که نمی تونم اینور و اونور بگردونم... بعد نمی تونم عینه آدم دراز بکشم... یعین هیچ مدله نمی تونم دراز بکشم جز با تحمله درد!!! دستامم نمی تونم زیاد بالا پایین کنم!!! سرمو هم زیاد نمی تونم خم کنم!!! بعد حالا تو منو تصور کن که باید کلی درس هم می خوندم!!! این چند روزه یکی از صحنه هایی که به دفعات دیده می شد توی خونهء ما این بود که مامانم نیشسته بود روی صندلی و من پایینه صندلی نشسته بودم و در حالی که ایشون شونه ها و گردنه ما را ماساژ می داد جیغ می کشیدم!!!! هنوزم دچاره همون دردم!!!
* از عوارضه دو تا امتحانه شبیه به هم توی دو روزه پشت سره هم داشتن اینه که من سره هر جفتشون گه گیجه بگیرم و از اطلاعاته هر دو درس جا به جا استفاده کنم!!! حال می کنین با این گند هایی که من به صورته پی در پی و زنجیره ای می زنم ها...
* مریم همین الان رسید... دختر عمه امه... از اهواز اومده... داشتم احوال پرسی می کردم که یهو نزدیک بود بپرسم مرضیه چطوره! غمم گرفت...
* امروز توی راه یه چیزه جالبی به ذهنم رسید... ببین من حالم به هم می خوره از روابطه آدما... مخصوصن روابطه دو نفره... همه چی به نظرم به شدت دچاره ابتذاله... اصلن هرچی رو که بخوان تقدیس کنن به نظره من خیلی آشغال و مبتذله!!! از جمله نهاده خانواده!!! و از جمله عشق!!!
بعد به نظرم یکی از بزرگترین اشتباه هایی که آدما کردن و می کنن اینه که یک چیزی مثله وفاداری رو می کنن ارزش و بی وفایی می شه ضده ارزش... خب عزیزه من... اگه تا حالا نفهمیدی که بدی تو وجوده آدما اصله و نه خوبی که کلاهت پسه معرکه است! در ادامهء همین جملهء قبل باید بگم که به نظره من بی وفایی و خیانت رفتاریه طبیعی و از نظره من باید روابطه انسانی از روزه اول بر این پایه تشکیل می شده اند!!! یعنی آدما باید هر روز با یکی می بودن و هی همین جور پشت سره هم یکی رو ترک می کردن و به یکی دیگه می پیوستن و بعد اون دومی رو هم ترک می کردن و... خلاصه... اگر این می شد اصل و هنجار اونوقت اگر کسی پیدا می شد که وفادار بود و یکه شناس بود و از اینجور صوبتا خب خیلی راحت می شد زندگیشو بکنه... البته به شرطه اینکه یه خری مثه خودشو پیدا می کرد... بعد البته خب به نظره من زندگیش خیلی کسالت بار می شد ولی خب نظره منو که نپرسیده بود!!! خلاصه اونجوری به نظرم خیلی زندگی بهشت می شد... دیگه آدما از هم انتظاراته بی جا نداشتن... کلن انتظار نداشتن... خوش هم می گذشت به همه...
یه اعترافه دیگه هم بکنم... به نظره من شریف ترین نوعه رابطهء رختخوابی!!!! رابطهء یک ف*ا*ح*ش*ه هستش با مشتریش... یعنی نزدیکترین نوعه رابطه به رابطه ای که مبتذل نباشه همینه به نظرم!!! چون حداقل به خاطره پوله... و خب در لول های بالاتر و آرمانی میشه به خاطره خوده رختخواب! خب این به نظره من سگش شرف داره به روابطه زناشویی ، دوست دختر دوست پسری و از این قبیل!
خودتونو هم لوس نکنین که ما اینجور نیستیم و این حرفا... به نظره من هیچکی نیست که حداکثر بعد از پنج سال زندگی مشترک با یه نفره دیگه هنوز هم به همون شدته اول دوستش داشته باشه و بهش وفادار باشه و هیچکی جز اون رو نبینه و نخواد!!! هر کسی توی زندگیش هزاران بار دلش قیلی ویلی میره باسه این و اون و اگر خیلی دیگه درستکار و اینا باشه فقط به همون تصوره خیانت بسنده می کنه... اگر بازهم درستکار باشه که خب طرفش رو هم آگاه می کنه از داستان و میگه تو برو سب خودت و ما هم سی خومون!!! اگر خیلی گند و کثافت هم باشه که خب زیر زیرکی هر غلطی که بتونه می کنه و ظاهر رو هم به شدته تهوع آوری حفظ می کنه!!!
* جدیدن یک چیزی خوندم اینجا راجع به تن فروشیه مردانه و به شدت جالب بود به نظرم!!!
خب خیلی ابعاده وسیعی داشت این تزه من ولی الان یادم نمیاد... و خسته هم هستم... و فلج هم که هستم و نمی تونم زیاد بشینم رو صندلی و نمی تونم زیاد تایپ کنم!!!
جدی این چند وقته چرا اینقدر بلا سره من میاد؟؟؟
* خیلی لوسین!!! یعنی جدی دلخور شدم!!! خجالت هم خوب چیزیه!!! فک کن بعده چار روز غیبت با کلی ذوق و شوق میای کانکت میشی که اوووووووووووه... الان کامنت دونیم ترکیده و چه کامنتایی بخونم و خلاصه چه حالی قراره بکنیم!!! باز به اقلیما که یه دونه کامنت داشت تو این چهار روز!!! اینجا که تار عنکبوت بسته!!! انی جون باز گلی به جماله شوما!!! باقیه رفقا که همه رفتن ددر دودور و ما دهاتیانه فراموش کردن!!! دوستون ندارم!!! :(((
* من یه کاره باحالی کردم!!! یعنی یه کاره خبیثانه!!! باباهه که داشت می رفت سوییچ و کارت ماشین رو پیچوندم و برداشتم!!! بعد الان مامانه خیالش راحته که باباهه سوییچ رو برداشته!!! و باباهه هم خیالش راحته که مامانه برداشته!!! بعد قراره فعلنا رو نکنم و فعلنا در نظره مادرم یک آدمه در هجرانه رانندگی بیام!!! بعد سارا که امروز عصر می یاد... مریم هم که اومده... مینی هم که قراره پایه باشه... هر روز از صبح تا شب بریم ماچین سواری!!!
حتی بینه خودمون بمونه... اگر مجبور بشم باسه انتخاب واحد برم دانشگاه با ماشین می رم!!! هوووووووووورا!!!
این دانشگاهه گدا صفته آزاد هر ترم حداقل بیست سی تومن بدهکاره ما می شد و ما به روش نمی آوردیم... بعد این دفه که من در طیه عوض کردنه واحدهام بعد از حذف و اضافه یه بیست سی تومنی بدهکارش شدم گویا قراره پدره صاحابمونو در بیاره... امروز تو ماشین دو تا از بروبچز داشتن با هم اختلاط می کردن و ما هم که خب کر نیستیم... پسره می گفت به خحاطره چهل تا تک تومنی سایتش باز نمی شد که انتخاب واحد کنه!!! فک کننننننننن!!!! سپرده بود به یکی از دوستاش که بریزه به حساب دانشگاه تا بتونه انتخاب واحد کنه... من که باید بکوبم برم تا خوده دانشگاه!!!
* ولی بیخود میگن خانوما زیادتر از آقایون وراجی می کنن ها... این دوتا آقاهه از لحظه ای که ما سواره تاکسی شدیم تا ترمینال و از ترمینال تا تهران و از تهران تا مترو!!! و مطمئنم با اون استعدادی که من ازشون دیدم از مترو تا دمه خونه هاشون با هم فک زدن بلاانقطاع!!!! سرم رفت!!! یکی دو بار می خواستم برگردم بگم بابا یه استراحتی بده به اون چونه!!!
* ناهار نداریم بدیم به مریم!!! یعنی خب فقط من خونه ام و خب منم یه ربع قبل از مریم رسیدم!!! عجالتن یکی از اون کرم کارامل های سره کوچه ای را دادم به خوردش!!! باید زنده بماند تا شب!!! که ننهء ما یک شامی بپزد به مناسبته وروده سارا خره و مریم خره!!! :))))
* من اعتراف می کنم که به شدت کوروس را دوست دارم... و اصلن با بعضی از آهنگ هاش زندگی می کنم!!!! البته نه به این معنا که مدام گوش بدم... به این معنا که عاشخ می باشم ان آهنگ ها را!!! از جمله اون که باسه خانومش می خونه و الان یادم نیس چیه!!! هااااااااا... اونکه می خونه عشقه من... عشقه تو... مثله ابره... مثله باده... مثله حسه یه پرنده است.. که همه عشقش به پروازه!!!!
* یه فحشی که به شدت افتاده تو ذهنم و همینجور رابه را وود وود می کنه تو مخم و متاسفانه تا همین لحظه هیچ بهانه ای برای استفاده اش پیدا نکردم اینه: مادر سگ!!!! خیلی باحاله نه؟ فک کن به یکی بگی مادر سگ!!! چه حالی میده ها!!! :)))))))))))
*خب خیلی اراجیف گفتم... فعلنا بای بای... ولی یادتون باشه... دوستون ندارم!!! کامنت نگذارهای نامرد!!!
هووووووووووووررررررررررررررررررااااااااااااااااااا!!!!!
تیمو داشتی؟ وای دارم میمیرم از خوشی!!! خیلی باحال بود!!!! جیییییییییییییییغ!!!
اصلن همهء اینا به کنار... این سه بازی سه برد به کنار... گلای خوچگل و تمرین شده به کنار!!! همین که بازیکنای پرسپولیس تو هجده قدم چهار تا پاس ـ حداقل ـ بینشون رد و بدل میشه یعنی فوتبال!!!
تازه اینکه نیکی موقعیته مسلمه گل خودشو پاس بده به یکی دیگه که دیگه آخرشه!!!
بعدشم اگه امروز سه تا گل زدیم ، حداقل چهار تا گله مسلمه دیگه رو نزدیم!!! جونه تو از همین الان رفتیم آسیا رفته پیه کارش...
* گوره بابای امتحان!!!
تازه امتحانه پنجشمبه ام افتاد شمبه کلی عروسی دارم تو جاهای مختلفم!!! :)))))))))))))
* یه بار دیگه:
هوووووووووووووررررررررررررررررررااااااااااااا!!!!!!!!!!
آخه من نمی دونم شما که نمی تونی پخش کنی این بازیا رو... شما که عرضه اش رو نداری بخری حق پخشش و باید از اینور اونور بدزدی تصاویر رو... شما که مرده شور ببرن قیافتو... چرا ملت رو میذاری سره کار؟ فک کردی هیشکی اینقد خل و چل نیست که چار و نیمه صبح بشینه پایه تی وی به امیده دیدنه بازیه والیباله نوجوانانه ایران و فرانسه؟؟؟
ولی خیلی حیف شد ندیدم... سه بر صفر بردیم قهرمان اروپا رو و رفتیم فینال... از اون ور هم چین آرژانتین رو برد و شد حریفه ما توی فینالی که فردا برگزار میشه...
ای خدایی که در آسمان هایی... می دونی که من پنجشمبه و جمبه امتحان دارم... و می دونی که چه درسای تخیلی ای رو هم امتحان دارم... و خلاصه می دونی که اوضاع از چه قراره... پس حالا که من اینقد خرم که می خوام امشب هم بشینم پای تی وی تا فینال رو ببینم و بی خیاله خستگی و خواب آلودگی و اینای روزه بعدش شدم ، لطفن یه حالی به حوله این صدا و سیمایی ها بده که بازی رو پخش کنن حداقل!!!
* ما با مینی کلی حرف زدیم!!! آیس پک هم خوردیم... بعدش هم رفتیم خانه هامان!!! البته اون وسط مسط هاش به مناسبته روز جوان هی چپ و راست به ما گل تقدیم کردند!!! ما هم هی چپ و راست بخشیدیمشان به این و آن!!! باز هم اون وسط مسط هاش نیمولی مثله یک صاعقه ظاهر و پس از چندی به همان سرعت و صورت ناپدید شد!!!
فک نمی کنی که من میام حرف هامونو اینجا می نویسم که تو از فضولی بلایی سرت نیاد؟ هان؟
* دیدی بازی رو؟؟؟ جونه من دیدی بازی رو؟ پرسپولیس پرسپولیس که میگن اینه ها!!! البته خب فقط نیم ساعته اولش محشر بود... بقیش یک بازیه متوسطه رو به بالا از تیمه محبوبه من رو شاهد بودیم...
* یه فیلمی روزه جمبه تی وی پخش کرد که با وجوده قیچی شدنه بی رحمانه و خلاصه دوختن گوز به شقیقه برای داشتنه پیامه اخلاقی و اینا برای من جذاب بود... رسمن آخرش چشمانمان تر گشت... ـ منم گندشو در اوردما... هی زر زر زر... ـ داستانه فیلم در چند ساله اوله پسه از جنگ جهانیه دوم می گذشت و دربارهء تیمه فوتباله تورینوی ایتالیا بود و طرفدارانش... و البته یه ماجرای عشقی در بطن داستانه اصلی که خب انتظار ندارین که به ما نشونش داده باشن؟؟؟
خلاصه که فیلمی دوست داشتنی بود در بارهء فوتبال و به طوره اخص در بارهء تیمه تورینویی که تنها دستاویز برای غروره یک ملت شکست خورده و محکوم از سوی دنیا بود... تورینویی که صحبتش توی فیلم بود تیمی بود که پنج سال بود شکست نخورده بود و همه عقیده داشتن از تیمه ملی ایتالیا هم بهتر بوده... این وسط یه یارو انگلیسیه هم از طرف اتحادیهء فوتباله انگلیس اومده بود که یه بازیه دوستانه بینه تورینو و تیمه کملی انگلیس ترتیب بده که خیلی آدمه بی شعوری بود!!! ایتالیایی رو به شدت تحقیر می کرد و می گفت یک مشت بیکاره ان... سیبیلش هم خیلی مضحک و زشت بود... و خب البته یک پای اون ماجرای عشقس بود... ماجرای عشقیه هم سه پایه داشت... یکیش یه دختره انگلیسی که تو ایتالیا ادبیاته انگلیسی تدریس می کرد و یکیش همین جناب بی شعوره و پایهء سومش هم شیپورچیه مشهوره تیمه تورینو... خب لازم نیست که بگم دختره ماله کی شد؟؟؟ بالاخره اینقد شعور داشت که بفهمه یه ایتالیای چه جذابیت هایی داره!!!
خلاصه همهء اینا رو داشته باشین تا برسیم به اواخره فیلم و فاجعه ای که به بار میاد... قبل از بازی با تیمه ملیه انگلیس ، تورینو که قهرمان لیگ شده به پرتقال می ره برای برگزاریه یه بازیه دوستانه و استراحت... در بازگشت هواپیما سقوط می کنه و اون تیمه رویایی با تمامه بازیکنانه فوق العاده اش کشته می شن... تمامه افراده تیم... بعد هم صحنه هایی رو نشون می داد از فیلم های مستندی که از همون موقع مونده و هواپیمای سوخته و له و لورده به اضافهء موزه ای که براشون ساختن و هواپیمایی که بقایاش رو بازسازی کردن و متعلقاته سوخته و نیم سوختهء بازیکنان...
قبول داری که باسه یه عشقه فوتبالی مثه من این داستان خیلی اشک در آره دیگه؟؟؟
البته خب من نصفی از فیلم رو تعریف نکردم...
جالبه که من همیشه فکر می کردم تیمه منچستر بوده که سقوط کرده هواپیماش و همشون مردیده شدن...
ولی پدرمان فرمودند که انگلیس از بعد از جنگ جهانی تا امروز حتی یک مورد هم سانحهء هوایی نداشته!!! حالا من نمی دونم پدرمان از خودشان در آوردند؟ یا واقعن یک همچین چیزی بوده...
* یه مقالهء بسیار بسیار جالب توی مجلهء فیلم خوندم که هنوز مبهوتشم ـ این مودبانه و ادیبانهء تو کفشمه!!! ـ مقاله اییه از ایرج کریمی در مورده مرگ و نیستی... خیلی خیلی فوق العاده است... میگه که آدما می خوان بگن که خودشون فاعل مرگن... باسه همینه که میگن فلانی مرد... در صورتی که فلانی مرده شده... نمرده... بقیشو خدتون برین بخونین که یه کاره فرهنگی هم کرده باشین...
یه جمله ای هم نقل می کرد از یه آقایی که الان یادم نیس کی... می گفت هر آدمی که می میره ، اولین نفریه که می میره!
این جمله هم خیلی شاهکاره و وصیت می کنم روش فکر کنین!!!!
* جمبه یا شمبه سارا می یاد... هورررررااا!!! قراره با سارا و مینی بریم ماچین سواری!!!!
* نیمولی فک نمی کنی حق با آنی باشه و اگه این آخری رو برفستم بیان کت بسته ببرنم؟؟؟ اونم با این همه ترویجه فساد و فحشا و علف و ملف و اینایی که ما کردیم توش؟؟؟ الکی الکی می شیم یعقوب یادعلی و میره پیه کارش... حالا باز اوشون کتابشون چاپ شده و چن نفر می شناسنش که ازش حمایت کنن و سنگشو به سینه بزنن... من که دیگه می رم اونجا که عرب نی انداخت و هیشکی هم نیست باسم لوگو بذاره و یقه پاره کنه که آزادش کنین این طفلک رو!!!
ولی حالا جدی... یادمه دو سال پیش یه نقد نوشتم تو اقلیما راجع به همین کتابه آدابه بی قراری... هر چند من خوشم نیومده بود از کتاب ، یعنی در واقع از نگاهه نویسنده... ولی خیلی ستمه که بیان آدم رو به جرمه روابطه نامشروعه توی کتابش بگیرن!!! فک کنننننن!!! از همینجا من درخواست می کن حالا که اینطوره پس همه رو باید بگیرین... اول از همه هم دولت آبادی رو به خاطره کلیدر ـ چون کلیدر رو دوست ندارم!!! ـ و روابطه گل ممد و مارال.. حالا مهم نیست که زرتی رفت عقدش کرد!!! قبلش که عقد نکرده بودن!!! و خلاصه همه دیگه... ارامگاهه حافظ رو هم خراب کنین و استخوناش رو بکشین بیرون و باد بدین که هر چی لهو و لعب هس تو این مملکت اون ترویج کرده...
* خب ما برویم درسمان را بخوانیم...
به نظره خودم پیچک...
جدی پرسیدما... جواب بدین...
* پست جدید اقلیما به نظرم در ادامهء همون چرت و پرتاییه که از سره ناچاری به هم می بافم... و جز یکی دو جمله که باز هم اسیره عاشقانه نوشتن و شاعرانه نوشتن و قشنگ نوشتن شدم ـ اینا خودش نقطه ضعفه ها!!! ـ بقیش خیلی افتضاحه... این چه مدل خوره اییه که افتاده به جونه من؟ گندش بزنن...
* من همین الان و در حالی که امروز هیچی کنترل نخوندم و اون یه ذره ای رو هم که خوندم نفهمیدم دلم تمامه کتابای هری پاتر رو می خواد... یالله... می خوااااااااااااااام!!!
* ای خدایی که در آسمان هایی... می دونم که هیچ نیازی به کمکه تو نیست و استخلال خود به خود تیمه ریده ای هستش... فقط خواستم بگم یه فکری به حاله درس و مخشه ما بکن... جونه مادرت...
* همه رفتن کسی اینجا نمونده!!!
مامانه با شوورش رفته خونهء خالهه مامانشو ببینه!!!
گل آقا رفته خونه آیلین اینا الواتی و استخر و اینا...
من نشستم اینجا تو تنهایی دارم چرت و پرت میگم...
* من جدی جدی دو ماه اقلیما رو ول کرده بودم تو کوچه ها!!! :))))
* یکی دو شب پیش در طیه عملیاته جیغ کشی های ممتد و مصرانهء این تولهء همسایمون من به گل آقا اعلام کردم اگر زمانی توله دار شدم و توله ام اینقد بی شعور و بی ادب و انکر الاصوات بود همون اولین دفه ای که جیغ کشید جفت پاهاشو می گیرم تو دستم و می کوبمش به دیفال که دیگه نفس کشیدن هم از یادش بره!!!
بعد خودم الان تو کفه این صحنهء ترسناکی هستم که توصیف کردم!!!
قبلن هم که به جهانیان اعلام کردم که اگه توله هه زشت باشه می ذارمش دمه در با آشغالا ببرنش!!!
خیلی مامانه خوبی میشم من!!! :)))))))))))))))
* چرا هیچکی نیس من باش حرف بزنم؟
:(
* یادش به خیر یه زمانی هنوز ما جوهره آپ کردنمون خشک نشده بود که پونزده شونزده تا کامنت ریخته بود سرمون... چه حالی میدادا... خداییش من هنوز دچاره بیماریه کامنت دوست داری هستم... اصلن این کامنت لامصب یه کوفتیه که خیلی می چسبه به آدم... حالا بیا و ببین که بعده این همه وقت و بعده اینهمه اصرار و التماس و تو بمیری و من بمیرم اومدیم در فشانی کردیم و بعد از یک شبانه روز هنوز ده تا کامنت نداریم... هیییییی... زندگی... هیییییی روزگاره غداره نامرده گاو!!!
* تفلده جیرونی بود امروز... دیشب به همین مناسبت یه گپه کوچولویی زدیم... من دوست می دارم این دخمله رو خیلی...
* خدایا دیدی گفتم نیازی به کمکه تو نیست؟ همین الان و در ساعته هجده و سی و دو دیقهء بعد از ظهره پنجشمبه و در دقیقهء هفتادو یکه بازی استخلال یه گل خورد... هورااااااااااااااااااااا!!!!
:)))))))))))))))))))))))))
* خدایا غلط کردم... نمی دونستم اینقد زود رنجی و بعده دو دیقه این استخلالیا یه گل می زنن به کمکه امداد های غیبی تو ـ خودشون تنهایی که عمرن نمی تونستن بزنن ـ بیا و جونه عزیزت یه کمکی بکن اینا ببازن یه کوچولو بخندیم... دله ملت شاد میشه ها... آ باریکلا... بیا قربونش...
* ای خدایی که در آسمانهایی و کارت اینقدر درست است و به حرفه من هم اینقدر گوش می دهی که استخلاله دقیقهء نود و سومه بازی گل می خورد و می بازد... خب به بقیهء عرایضه بنده هم یه عنایتی بکن دیگه... جونه مادرت به اون سه تا آروزی من توجه کن... بهدشم بیا و یه کاری کن من هر چه زودتر شرم رو بکنم از این دارالسلامت و پرت شم وسطه ایتالیا... آ باریکلا... بیا قربونش...