تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
دوشنبه سی ام مهر 1386
* آقا من مردهء اینهمه ابرازه دلتنگی و نگرانی و اینای شماهام!!! هیشکی اصن نمیاد ببینه من مرده ام زنده ام... چی اصن؟؟؟

باز یه زمانی آنی بود حاله مارو می پرسید... الان انی هم معلوم نیس کجاس...

بی معرفتا!!!

* وااااااااااااااااااااااااای!!! فک کننننننننننننننن!!! به تو گفتم ازدواج کردم!!! اینقد کیف داشت... بعد گفت جدی؟ گفتم وا!!! مگه شوخی دارم باهات... گفت کی؟ کی هست؟ گفتم کی اش که میشه دو سه ماه پیش... کیش رو هم تو نمی شناسی... گفت خیلی خوشحال شدم... گفتم چرا؟ ساله دیگه داریم میریم ایتالیا.. میخوام اونور بپیچونمش!!!! حوصله داری؟؟؟ گفت به هر حال برات ارزوی موفقیت می کنم!!! گفتم مرسی!!! جدی باورش شده ها!!!! :)))))))))))))))

* امروز رفتم کتابخونه... یه عالمه تمرین داشتم... هیشکدومو نتونستم بنویسم... چون یکی از کتابا که نبود... اون یکی رو هم اصن نداشتن... دست از پا دراز تر برگشتم خونه!!!

* اقا استاده برنامه نویسیمون خیلی با حاله... مهندسه برقه... بعد باسه همین خیلی خوب درس میده.. یعنی الکترونیکی درس میده... چیزایی که به درمون می خوره میگه... کلی هم روشنفکره... دوسش دارم!!!

* دیدی گفتم این مرتیکه شاگرده اسی بوده؟؟؟؟ رفتم ازش پرسیدم!!! :))))))))))

+ نوشته شده در 14:43 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
* آقا به جانه خودمان ما از جمبه تا الان هزار و یک دفعه خواسته ایم اینجا را به روز کنیم ولی خب نشده... یعنی این بلاگفای گور به گوری نمی دانم چه دردش است...

* اینکه پست شد!!! قذرته خدا!!!

* آقا جان ما جاتون خالی جمبه ماشین رو دزدیدیم و رفتیم دانشگاه باهاش!!! تازه تنهایی هم رفتیم... کلی هم حال داد... در بازگشت هم گفتیم ثواب کنیم سه تا از برو بچزه هم کلاسی را با خودمان آوردیم تهروان...

بعد شبه قبلش از استرسه اینکه نکنه مامانم بفهمه یا اینکه وختی دارم ماشین رو از پارکینگ میارم بالا از صدای موتوره تراکتورش بیدار بشه یا خلاصه از اینجور اتفاقتی که همش مربوط به مامانم بود بیفته تا صبح هی خواب میدیدم و هی تپشه قلب داشتم!!! فک کنننننننننن... خواب دیدم همین که ماشین رو اوردم بالا و در داشت باز می شد مامانم از تو آسانسور پرید بیرون!!!! سکته کردم تو خواب!!!!

* خب نخطه جان من این آهنگ را به صورته دیوانه واری عاشخ یمباشم... در واقع اگر این روزها به نظر یک خورده ای کر می رسم به این دلیل است که با اخرین ولوم این آهنگ معمولن تو گوشه من در حاله ریپیت شدن است!!!! :))))

* یه عالمه چیزه دیگه هم نوشته بودم که حالا حسش نی بنویسم دوباره...

+ نوشته شده در 15:51 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
* وای!!! اینقد دیشب راجع به مردن و انواعه راه های مردن و اینا حرف زدیم دیشب تا صبح تو خوابم کشت و کشتار بود...

خیلی وحشتناک بود...

بعد آخرینش هم این بود که بالای یه کوهه خیلی بلند و خیلی خیل خوچگل با یه نفره دیگه نشسته بودم ، بعد من واقعن الان یادم نمیاد ایشون چه نقشی تو زندگیه من داشت... ولی خب مجبورم کرده بود آواز بخونم... بعد خب گفتم که ما یه جای بدی نشسته بودیم... دقین جایی که من وحشت دارم تو بیداری ازش... روی یه تخته سنگ تو بالاترین نقطهء ممکن... بعد یکهو انگار که مثلن ما تو یه تابلوی نقاشی بودیم و یکی از پشت زد بوم رو پاره کرد... یا روی یه دیوار بودیم و با لودر زدن دیوار رو خراب کردن پرت شدیم پایین... بعد تو اون مدت که داشتم هی سقوط می کردم و زمین نزدیک تر میومد به خودم می گفتم خب... اینم مرگ... مام اینجوری مردیم بالاخره... بعدشم تاق... خوردم زمین و جدن مردم...

قلبم همچنان تو حلقم می تپه از وختی مردم!!!

* چیزه... ببین من می خوام برم کتابخونه... ولی خب کارم به اندازهء نیم ساعت هم نیس... یعنی باید برم تمرینامو از رو یه کتاب بنویسم و بیام... بعد از همون اول می خواستم با ماشین برم... الان یادم اومده ماشین بنزین نداره!!! پول هم ندارم!!! یعنی با این ننه هه یه خورده زدیم به تیپ و تاپه هم... خله دیگه... یهو جن می گیرتش... بعد پول و اینا خبری نیس... ته تو یکیفمو در بیارم شاید هزار تمن داشته باشم!!! ضایع است برم بگم آقا ده لیتر بنزین بزن!!!بعد جونه مادرت حواست باشه بیشتر نشه ها... من پول ندارم!!! شما فک می کنین می رسونه تا کتابخونه ملی برم و برگردم؟؟؟

هیچوخت نتونستم تشخیص بدم این ماشینه بالاخره چقد دیگه بنزینش تموم میشه!!! ببین چهار تا قسمت داره این علامته باکش که پره یا خالیه... بعد الان عقربه وسطای قسمته چهارمیه!!! وسطه مایل به آخر ها!!! فک نکنم کم بیاد ها؟ نمونم وسطه راه؟؟؟ گل آقا میگه تازه وختی چراغه بنزین روشن بشه بازم ده لیتر تو باکه... ولی خب گل آقا زرتو پرت زیاد می کنه...

من چه گلی به سر بگیرم؟؟؟

* یک جوره بدی دارم سرما میخورم به نظرم... یعنی مطمئن نیستما... ولی خب یک هفته ای هست به صورته فزاینده ای دچاره درد در ناحیهء گلو هستم!!! دردش البته بیشتر سوزشه تا خوده درد... نفس کشیدن و چیز قورت دادن هم سخت شده... بعد موندم که این مرضی که یکی دو هفته طول کشیده تا عیان بشه ، چقدر طول خواهد کشید که دست از سره ما بردارد؟ خدایا بش بگو همین الان بی خیال بشه... من جدن در موقعتی نیستم که بتونم مریض بشم...

* به شدت دارم با خودم کلنجار می رم که فردا پا نشم تنهایی با ماشین برم تا گرمسار...

* من خرمالو می خواممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم...

* این دانشگاه رفتنه ما هم مصیبتی شده ها... فک کن من برای اینکه به موقع برسم به کلاسه اولم ، پنجشمبه ها باید ساعته پنج و نیم از خونه بزنم بیرون... که خب به سلامتی اون موقع ظلماته ظلماته... منم که ترسوووو... هفتهء پیش یه ربه به شیش زدم بیرون از خونه که یه خورده ای گرگ و میش بود... ولی خب دیر رسیدم و اینهمفته همون پنج و نیم باید برم... خداوند به من کمی شجاعت عطا بفرماید... اگه دیدین کلهء سحر یکی از زیره پنجره تون رد شد که داشت بلند بلند آواز میخوند اون منم که با صدای سروش مانندم سعی دارم ترس رو از خودم دور کنم!!!

قبلنا می گفتن اول سربازا از خواب بیدار می شن بعد سگا بعد خروسا... الانم همونه... فقط یه دانشجو اضافه شده اوله صف... به این ترتیب که دانشجو... سرباز... سگ... خروس...

* بعد از خوندنه آرشیوه اقلیما به من پیشنهاد کرده کله ارشیو رو دیلیت کنم تا اردیبهشته پارسال!!! من جدن شرمنده ام از اونهمه چس نالهء دختر دبیرستانیایی که قبلنا اونجا به راه بود... ولی خب بازم شرمنده ام... دیلیتشون نمی کنم... و بازم شرمنده ام چون اگه آرشیوه توی قالب رو غیره فعال کنم خودمم دیگه بهش دسترسی ندارم... پس اینکار رو هم نمی کنم... فقط دعا دعا می کنم که کسی نره سر وقته آرشیو و همگی در این گمانه باطل بمانند که من آدم حسابیم!!! :))))))))))))))))

* آقثا هیشکی پیدا نمیشه تو این دنیای مجازی با ما تخته بزنه!!! این مستر جان که اصلن پایه نیست مرده شور برده... همش هم می خواد زود بره... دوسش ندارم...

اون آقای فرهیخته هم که پایهء همه چی هست و همیشه هم وخت داره و همیشه هم مصاحبتش کیف داره خب این صفحهء کوفتی براش باز نمیشه... شانس نداریم دیگه... مرده شور...

+ نوشته شده در 9:47 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
* این ترم استادهای با سوادی داریم... با توجه به اینکه این ترم من تمامه درس های مربوط به قدرت رو برداشتم و استاد هامون همگی برق قدرتی هستن، می تونم کاملن نتیجه بگیرم که قدرتی ها باسواد تر از الکترونیکی ها هستن!!! البته خب این خیلی نتیجهء تخیلی ای هستش ها... درست ترش اینه که بگم الکترونیکی ها ماشالله همگی چس کن به برق و گنده دماغ تشریف دارن و همه رو به چشمه یک مشت خنگ نگاه می کنن!!! معمولن بهتره اصلن سوالی ازشون نپرسی چون چنان نگاهه عاقل اندر سفیهی بهت میندازن که اگر ذره ای شعور داشته باشی باید پاشی بری مستقیمن انصراف بدی!!! اینجوریاس که ما خیلی چیزای بدیهی رو هنوز بلد نیستیم... چون هیچ کس به خودش این دردسر رو نمیده که یه سواله سادهء مهمه گفته نشده رو بپرسه و احیانن مضحکهء کلاس و استاد بشه! خب این استادای قدرتیه ما در همون جلسهء اول اینقدر داستانای جالب و جذاب و اینا برای ما تعریف کردن که من یکی کلی از جوابامو پیدا کردم!!! تازه بعده کلاس هم یه ساعت ایستادم با استاده ماشین دومون که خیلی بامزه است و کلاسش بیشتر شبیه به کلاسه علوم سیاسیه صحبت کردم و سوال پرسیدم ازش!!! حتی گفتم من یه فیلم دیدم که توش می گفت ادیسون و تسلا هم زمان برق رو کشف کردن و ادیسون با ای سی کار می کرد و تسلا با دی سی... که استاد جان تصحیح فرمودن که برق هزاران ساله که کشف شده و ادیسون فقط تونست به مردم نشونش بده!!! بعد می دونی کدوم فیلمه رو میگفتم؟؟؟؟ پرستیژ!!!! :)))))

خلاصه... این از استاده ماشین دو... استاده ماشین یکمون هم خیلی استاده... این خودش یعنی کلی ماسهء مسرت و خوشحالی... حالا میگم چرا... استادای ما معمولن مهندسن... یعنی تدریس بلد نیستن و از بده حادثه و این صحبتا پاشون به دانشگاه به عنوانه استاد باز شده و در بهترین حالت اینجوریه که خودشون یه چیزی رو فهمیدن وی نمی تونن به منه دانشجو هم بفهمونن... ولی خب این دیگه خیلی ایده آله... در واقع بیشتر اینجوریه که هیچی نفهمیدن و هیچ تلاشی هم برای فهمیدنش نمی کنن چه برسه به اینکه بخوان به کسی هم بفهمونن!!! حالا این استاده خیلی استاده... یعنی بلده چطور درس بده... یعنی این طور بذار برات بگم که من این درسه ماشین یک رو یک بار توی کاردانی پاس کردم و یک بار هم ترمه پیش این استاده پدرسگه پفیوزمون منو انداخت بی شرف... بعد تازه الان که نشستم سره کلاسه این دارم می فهمم چی به چی هست!!!

فقط حیف اون اوله کلاس وختی استاد گفت کسی این درسو قبلن داشته من اعتراف کردم که ترمه پیش افتادم!!! بعد الان وختی سوالاشو جواب میدم یا حرفی می زنم یا مسئله ای حل می کنم یه جوری نیگام می کنه که هنوز نمی دونم منظورش اینه که خب تو که اینو قبلن خوندی معلومه که باید بلد باشی.. یا منظورش اینه که تو که اینا رو بلدی چرا افتادی پس!!!! امیدوارم دومی باشه!!!

استاده درسه مبانی قدرتمون هم یه پسرهء جوونه ای هستش که دماغشو عمل کرده و یه خورده ای کلن کج و کوله است... بعد من حاضرم قسم بخورم این شاگرده اسی بوده... درس دادنش دقیقن کپی برداری از روی تدریسه اسیه!!! فقط خب یه فرقه مهم داره.. اینکه اسی دقیقن می دونست داره چیکار می کنه و چه نتیجه ای می خواد از اینهمه آسمون ریسمونش بگیره...ولی ایشون یه خورده ای گیج میزنه!!! یعنی بعضی وختا رسمن گه گیجه می گیری!!!! ولی به هر حال بد نیست... خیلی هم میخواد بگه با حال و ایناست... یه سری چرتو پرت هم گفت اوله کلاس از این قبیل که تیکهء بیمزه ممنوع تیکهء بامزه آزاد... با موبایل حرف زدن ممنوع ولی اس ام اس بازی و بازی کردن آزاد... و از این قبیل خزعبلاتی که یعنی من خیلی کارم درسته و دوسم داشته باشین و اینا...

بعد جالبه ها... الکترونیکی ها قدرتی ها رو مسقره می کنن که هیچی حالیشون نمیشه از تکنولوژی و قدرتی هما هم الکترونیکی ها رو مسقره می کنن که سوسولن مثلن...

به عنوانه مثال استاده به ما می گفت شما الکترونیکی ها بیشترین ولتاژی که باهاش کار میکنین چقده؟؟؟ آخی بیست و چهار ولت؟ طفلکیا!!!!!

خب حالا که چی؟ جفتش یه مزخرفه... حالا چه با بیست و چهار ولت کار کنی که با چهار صد کیلو ولت!!!!

* اینا رو اون روز نوشته بودم ولی همش پرید... الان دوباره نوشتم!!!

* امروز اصلن حوصله ندارم برم کتابخونه... گیر نده...

* آقا اگر ما شانس داشتیم الان اینجا ننشسته بودیم باسه شماها پرتو پلا ببافیم... این گل آقا چن تا فیلم آورده یکی از یکی مزخرف تر و آشغال تر... تنها نکتهء قابله توجهش سیندرلا من بود که من خیلی دوست داشتم ببینمش... بعد امروز با ذوق و شوق صورت نشسته پاشدم اومدم فیلم ببینم، می بینم که به جای سیندرلا من راه رفتنه مرد مردهء جیم جارموشه!!! البته خب من ارادت دارم خدمته جانی دپ... و به هر حال می دونم که این جنابه جیم جارموش هم سرش به تنش می ارزه حسابی... ولی راستشو بخواین یه بار خیلی سال پیش سینما یک این فیلمه رو داشت پخش می کرد بعد منم تنها نشسته بودم میدیدم... بد وسطای فیلم از ترس رفتم گرفتم خوابیدم!!!! می دونی دقیقن کدوم صحنه اش؟ همون که اون یارو جایزه بگیره میزنه اون یکی رو می کشه بعد کبابش می کنه و می خوره!!! همون صحنه ای که داره دسته اون یکی رو گاز میزنه!!!!

بعد حالا بشینم باز پای این فیلم؟؟؟ عمرن... مگر اینکه یکی دگه هم بیاد بشینه باهام که خب فعلن کسی نیست...

* وای نیمولی مرسی... چقده تو خوبی... خداوند یک در دنیا هزار در آخرت عوضت بده!!!

دیدی این مسلمونا رو؟؟؟ یک در دنیا هزار در آخرت!!! انگار می ترسن مثلن اگر هزار در دنیا به کسی برسه از سهمه اونا کم بشه... یا یه چیزی تو همین مایه ها...

* یه فیلم هم از مرلین مونرو دیدم به اسمه خارشه هفت ساله... بسیار فیلمه مزخرفی بود... خب کمدی بود مثلن ولی ادا اطوار های ایشون حاله من یک رو که بهم زد!!!!

* پایه این قالبه اینجا رو عوض کنم؟؟؟؟ هر چند خودم خوشم میاد ازش... خیلیه سادهء خوبیه!!!! یه قالب درست کردم عینه همون قالبی که الان سیصد و شصتم داره!!! بدک نیست...

طراحیه قالب پذیرفته می شود!!!! با نازل ترین قیمت!!!! :)))))))))

* کتابه خونم به شدت اومده پایین... خدایا یه پولی برسون ما بریم یه خورده کتاب بخریم... کمک های جنسی و نقدیه شما هم پذیرفته می شود در ضمن!!!

+ نوشته شده در 10:57 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
* در شهر که هیچ... در کله این منظومهء شمسی خبری نیست...

* اندوه مثله یک جور غلظت می مونه! هوایی که توش نفس می کشی سنگین میشه... غلیظ میشه... احساس می کنی داری فرو می ری و فرو می ری... یک هو به خودت میای می بینی در برت گرفته و دست و پا زدن هم فایده ای نداره...

این حاله دیروز و امروزه من بوده... چراش رو هم نمی دونم... دنباله یه پایه می گردم باسه بیخودی گریه کردن... یه نفر که نپرسه چته که مجبور بشم بگم نمی دونم.. یه نفر که ندونه چشه و گریه بخواد دلش... حاله گریه حاله خوبیه...

* من می خوام برم عکاسی بخونم... فعلن که اینه داستان...

* حساب کردم دیدم به جز پروژه و کارآموزی فقط بیست و هفت واحده دیگه مونده... خودش خیلی جای امیدواری داره... کلی دلداریه...

* یادم باشه برم کتابخونه ملی قبل از پنجشنبه... کلی تمرین دارم باید تحویل بدم پنجشنبه...

* این آقای فرهیخته چقدر از ما تعریف کرد... خیلی خوش خوشانمان شد... احساس کردیم شاید اونقدر ها هم که به نظر می آید بی مصرف و اینجور چیزها نیستیم...

* بابا چارتا فیلم بذارین تو سینما ملت ببینن دیگه... دلم تنگ شده باسه سینما... از زمانه روزه سوم تا حالا نرفتم سینما...می دونی میشه چقد؟ میشه خیلی!!! سینمااااا می خوام...

*وای وای وای... این مستر جان می گفت اوندفه سره کلاسه ریاضیات مهندسیه پیشرفته به جای نگاشته همدیس گفته نگاشته پردیس!!!!!!!!!!! بعد تازه اولش گفته نگاشته مهدیس!!! بعد اومده درستش کنه گفته نگاشته پردیس!!! کلی خندیدم!!! کلی هم نفرینم کرد!!! :))))))))))))

*دیدی آدم یه مدت با ماشین بره اینور اونور دیگه زورش میاد دو قدم راه بره؟؟؟ این حاله الانه منه!!! یعنی می خوام برم تا سره کوچه هم ولم کنن با ماشین میرم!!!

* گفت هیچی خیلی اضطراب آوره... گفتم نه... هیچ خیلی امنه... خیلی آرامش بخشه... اینکه آدم هیچی نداشته باشه... هیچی نباشه و در انتظار هیچی هم نباشه... گفت این یعنی بی تفاوتی؟ گفتم این یعنی بصیرت...

* آقا این عمهء ما یه دوربین خریده آخره دوربین!!! کنونه از اونایی که هم دیجیتالن هم همینجوری معمولی... بعد یه لنز داره بیا و ببین!!! حدودن هفتصد هشتصد تومن هم پیاده شده... یه سالی هم هس این دورببینه رو خریده... بعد تو بگو یک بار استفاده کردن از این نکردن... مسخره ها... هر چی هم من می زنم تو سر و کلهء خودم که خب بده من یه خورده باهاش عکس بگیرم جونه عزیزت محلم نمی ذاره!!! کثافت!!! خسیس!!! خدایا تو هم با این عدالتت منو نمودی دیگه!!! این عدالته که همچین دوربینی دسته همچین ازگلی باشه؟؟؟؟ حیف نیست؟؟؟ من نمی دونم اصلن انگیزه اش از خریده این دوربین چی بوده؟؟؟

فک کنم حرص دادنه من...

* به نظرتون بالاخره کی این بابای من باسه من لپ تاپ می خره؟؟؟ بعد به نظرتون من کی میرم خطمو وصل می کنم؟؟؟ بعد بازم به نظرتون کی به رضا بگم برام گوشیه رو بیاره؟؟؟

پاسخه دو تا سواله آخر میشه هفتهء دیگه!!! هر کی به سواله اول تونست جواب بده سه تا آی پاد جایزه می بره!!!

* کی برف میاد؟

* با این جمبه ها دانشگاه رفتن کوه و اینام مالیده شد... مرده شور...

* این ترم تربیت بدنی دارم... بعد استادش یه دختریه هم سن و ساله خودمون... گفته از اول تا آخر والیبال بازی می کنیم!!! کلی خوش به حاله من شد!!! حالا می خندیم حسابیا... یک مشت از این دختر مخترای ناخون فرنچ کرده و اوه مای گاد و اینا داریم که به زحمت به یک و شصت می رسه قدشون و به زحمت قدم از قدم بر می دارن باسه راه رفتن چه رسد به دویدن و ورزش کردن... بعد یک مشته دیگه هم داریم که به عمرشون فکر نمی کنم هیچ گونه فعالیته خاصه بدنی ای جز خوردن و خوابیدن و پس دادن و احیانن دوباره خوابیدن کاره دیگه ای کرده باشن... از اینای که از همه ورشون گوشت و موشت زده بیرون!!! بعد فک کنم این دختره استادمون سکته کنه تا آخره ترم... اینقدر که جدی گرفته اینا رو... منتظره  شکستن ناخونهای ملت هستم حسابی!!! جدن والیبال فقط جون میده باسه ناخون شکستن... آه... چه اشک ها که ریخته نخواهد شد...

خب منو که فهمیدین نه جزبه دستهء اولم نه دوم!!!! ورزشکاره ورزشکارم جونه داداش!!!! :)))))))))

* چقد خبیثم من...

* از وختی دیگه قرص نمی خورم حالم بهتره... ولی هنوزم خیلی سختمه غذا خوردن... کلن خلاصه شده وعده های غذایی ما در یک وعدهء ساعته پنج و شیشه عصر!!!! بقیش رو دروغ نگم با یکی دو وعده هات چاکلت می گذرانیم من بابه خالی نبودنه عریضه!!!

* چقدر جفنگ بافتم... آخه بگو مجبوری؟؟؟

* آرشیوه بلاگه من کوووووووووووووووووووو؟؟؟؟ یعنی آرشیو ندارم اصن؟؟؟؟ خاک بر سرم...

* نع پیداش کردم... جالبه ها... بیستمه آذره هشتاد و پنج... اولین پستیه که الان وجود داره...نوشتم لذت داشت... یادمه که داشت... تک تکه اون نوشته ها رو خط به خط پاک کردن!!!

راستی... تقریبن یه ساله دارم همینجور اراجیف می نویسم اینجاها!!!!

+ نوشته شده در 14:45 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
* خب امروز من حالم تا همین الان خوب بود بعد الانم یهو دارم احساس می کنم که الانه که قاطی کنم!!! خداوندا جونه عزیزت بذار حالم خوش بمونه... آخه الکی الکی؟؟؟ من الان سره چی باید اینجوری شده باشم؟ هان؟ نه جونه من یه دلیله منطقی یا غیره منطقی بیار که من الان احساسه ناراحتی و اینا بکنم به خاطرش... ای خدایی که در آسمان هایی شفای عاجل درخواست مندیم از محضرتان...

* چیزه... خب امروز و دیروز و اینا ما مهمون داشتیم و اینا... بعد الان خسته ام دیگه... هی نسکافه درست کن... شکلات درست کن.. میوه بیار... چایی بیار... زیر سیگاری خالی کن... ظرفا رو بشور... خوبه یه نفر بیشتر نبودا... ولی جدی احساس می کنم دارم له میشم دیگه... خیلی خسته شدم...

* ببینم من این آهنگه دیس نور هپند بیفوره پل مک کارتنی رو از کدوم گورستانی می تونم مفتکی دانلود کنم؟ هر چه گشتیم نبود جانه شما... اصلن کلن و جزئن و همه جوره خوشمان آمده ازاین آقای مک کارتنی... مخصوصن همین اهنگش... خب توی لیک هاوس می خوند دیگه اینو!!! باهوش!!! :)))

* دیشب کلی راجع به پسرم نوشته بودم... الان دیگه حسش نیس... برین از مینا بپرسین که به طوره زنده براش پخش کردم همه چی رو!!!

بعد جدی مینی الان میگه این دختره خل شده... بسکه از آدمای مختلف براش حرف زدم و بعد گفتم ولی خب مینی جون تو جدی نگیریا... این هیچی نیست... بعد تازه اون یکی... ولی خب تو جدی نگیریا... اینم هیچی نیس... فک کنم طفلی تا صب داشت باسه خودش حلاجی می کرد که خب بالاخره چی به چیه این وسط؟؟؟؟ :)))))))))))))

* بازی هم تا دقایقی دیگر شروع میشه و من وحشتناک خوابم گرفته!!! فک کننننننننن!!!! الان بگیرم بخوابم... می خندیما!!!!

* ای خدای یکه در اسمان هایی یه کارایی باهات داشتم که الان یادم نیس... فعلن تو قوله ردیف شدنشو بده... من بعدن که یادم اومد میگم بهت که چیا بوده...

* خدایا خواهش می کنم یا مزدک میرزایی گزارش کنه که پرسپولیسهء مامانی اییه!!! یا عادل جون که استقلالیه خوبیه و خب شرمش میشه نشون بده استقلالیه و در نتیجه گزارشاتش تخریبن بی طرفانه است!!!!

* حرفی داشتم؟ حرفی نداشتم؟ چی بالاخره؟

* مستر جان خداوند عمره با عزت بدهادتان... یکی از دلایله حاله خوشه این روزهایمان به گمانه خودمان و خودمان و خودمان شمایید... امروز هم کلی خندیدیم!!! دست و پنجولت درد نکنه مادر خلاصه...

* چیزه.. تو فکره من و پل مک کارتنی باشیندا... گفته باشم... جای دوری نمیره...

* ما بریم بازی رو ببینیم... زته همگیتون زیاتتتتتتتتتتتتت!!!

* آقا این خیابونی ماگای ما را راگید رفت پیه کارش!!! مرتیکهء پفیوز... یعنی می خوام برم چل تیکه اش بکنما... کثافته رذل!!! ولم کنین یه خورده فحشش بدم دلم خنک شه لااقل!!! کثافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!! الهی بترکی بری زیره گل... آشغاله استقلالیه کثیفه پلیده دیوث!!!!

بعدش این گله نیکیه ما اونقدرا هم هند نبودا... داوره خر!!!

ولم کنین بابا حالم خوش نیس!!! من مساوی نمی خوااااااااااااااام!!! من برد می خوام!!!

* چیزه... خب مساوی کردیم دیگه... چیزی نیس که... تازه گلشون هم شانسی بود... این رودباریان منو کشته... خاک بر سر... من نمی دونم واعظی چشه که به رودباریان بازی میدن؟؟؟؟ حداقل از این گل های تابلوی مزخرفه آبرو برک نمی خوره!!!  بعد دیدی نزدیک بود تو وخته اضافه خودمون گل بزنیم به خودمون؟؟؟؟

+ نوشته شده در 15:27 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
* خدا را و مینا را و آقای گوجه را شاهد میگیرم که من سه ساعته تمام داشتم اینجا چیز مینوشتم ولی نم یدانم به نفرینه کدام شیره پاک یا دامداران یا چوپان خورده ای همه اش پرید... ای تو اون روحت بلاگفا...

فکرنمیکنین که از اول می نویسم دوباره همش رو؟ هان؟

خب خوبه... منو خوب شناختین... شب بخیر...

* بازی رو ما می بریم... همین و تمام.

+ نوشته شده در 2:31 توسط بانو تلخون
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
* ما بالاخره یا پایین خره از فردا می رویم مردسه و حالمان به شدت توی قوطی ست من بابه همین داستان... خداوندا من در آن باغ وحشه حشرات چه گلی به سر بگیرم؟؟؟

خداوندا یه کاری کن اون دو نفری که میخوام برن زیره گل از شنبه تا چار شمبه کلاس داشته باشن و به هیچ عنوان چشممتو چشمشون نیفته... ای خدااااااااااااااااا... من نمی خوام ببینمشون...

بعد خدایا می دونی می خوام چیکار کنم؟ می خوام از لجه اون کثافت هم که شده چنان با عرفان جون و سالار جون گرم بگیرم که خودشون هم پس بیفتن از تعجب!!! حالا می بینی...

* ها ها... خدایا یه زمانی برای همچین لحظه ای جون میدادم... فک کنننننننننن!

* هی ی ی ی... خدایی که در آسمان هایی... چرا اینقدر دیر آرزوهای آدم رو برآورده می کنی؟؟؟ هی ی ی ی... خدایی که در آسمان هایی...

* همینجوری:

 غـمم از وحشــت پوسیدن نیست

                  غـمـم در غربت شــب زیستن است

          از من تا خاک شدن راهی نیست

   از سر این بام

          این صحـرا

                   این دریا

                         پر خواهم زد .

                                      _ مهدی اخوان ثالث _

* چقده سرده هوا... ای خدایی که در آسمان هایی... یعنی میشه برفم بیاد؟؟؟؟ :))))))))

* میگه از وختی درسم تموم شده از هیچکدومه بچه ها خبر ندارم... میگم یه چیزی بگم؟ تو کلن فرق می کردی با همه شون... از یه جنسه دیگه بودی... میگه نمی دونم... میگم منم نمی دونم!!!! :))))

* ای خدایی که در آسمان هایی امروز همین جوری الکی دوستت دارم... حواست باشه ها...

* گیر دادم به آرشیوه اقلیما دیگه :

اگر مثل همهء تعويظ ها و اعاظم ، عدد پی ، يا حد ، يا انتگرال ، وجود داشته باشی اما دست نيافتنی ، اگر توی آن قطعه های بی سنگ باشی ، زيرِ زمينی يک دست خاکی و کنار مرده هايی بی نام ، کنار تن های سوراخ سوراخ ، گردن های شکسته يا له شده از طناب ، جسم های بی حرمت شده ، اگر آنجا باشی ، توی آن قطعه که نتوانستم حتی به درونش پا بگذارم ، چون اگر می گذاشتم مثل اين بود که پا روی تن تو گذاشته ام ، اگر آنجا باشی ، خيال می کنم کاری نمی توانم برای آمرزش خودم بکنم . اگر نتوانم گلی را که در تمام آن چند ماه به تو ندادم ، برات بياورم ، چگونه می آمرزی ام؟ چگونه ، وقتی حتی نمی توانم کنارت بيايم؟

ويران می آيی... از حسين سناپور

خب بازم مثه همون چند سال پیش باید بگم که فوق العاده است این کتاب... من کلن و جزئن حسین سناپور را دوست می دارم فراوان... نیمهء غایبش را هم دوست داشتم...

یعنی یک مدتی اصلن ورده زبانم شده بود همین تکه... همین که چگونه می آمرزی ام؟؟؟ چگونه؟؟؟

+ نوشته شده در 12:21 توسط بانو تلخون
سه شنبه هفدهم مهر 1386
* دو سه نفری هستند که بودنشان رنگ می دهد به آن یکی خانه که به حاله خود و خودش به تنهایی خالیه ساکت بی پایانیست مه آلود که می شود به راحتی فراموشش کرد... یک جورهایی حکم چراغ را دارند مثلن... یا از آن بهتر... حکم میهمانی که به خاطره خاطرش که عزیزاست ، چراغ خانه را روشن نگاه می داریم...

یکیشان همین محمد... همین که می نویسد از چیزی که نوشته ام خودش می شود بهانه برای باز هم نوشتن... حالا تعریف هم اگر کرده باشد که دیگر می شود یک چیزی اندر مایه های شور و همایون و ساز و طرب... مرسی رفیق...

* من کلن و جزئن خیلی سرماییم در عینه حال که به شدت عاشق می باشم سرما را... بعد تو الان مرا تصور کن با شلواره پشمی و پلیور پشمی و جورابه پشمی زیره یک خروار پتو که نفسم را بند می آورد ولی گرمم نمی کند... فک کنم مثله تیتا باید من هم دست به کاره بافتنه یک پتوی پشمی برای خودم بشوم که بعد بکشمش روی خانه و خیابان و شهر و زمین و گرم بخوابم...

بعد شمام اینجورین؟ من هزار تا لباس هم که بپوشم تا جورابه پشمی پام نکنم و پاهام گرم نشن گرم نمیشم!!!! حالا جدی عزا گرفتم که وختی می خوام برم دانشگاه چی بپوشم؟؟؟ اون مانتو پاییزه هه رو؟ اونجا گرم نیست؟ گرمم میشه ها... بعد اونوخ باقالی از کجا بیارم باره اونهمه خری که اونجان بکنم؟؟؟ بعد تازه تا روی زانومه..می ترسم این لاشخورا باز گیر بدن... روزای اول هم که فقط پاچه میگیرن... اون مانتو عهده بوقیه رو بپوشم؟؟؟ خیلی بی ریخت شده ها... بعد یخ نمی کنم؟ پنج و نیم دارم از خونه میزنم بیرون سرده ها... کت هم حوصله ندارم بگیرم دستم... خدایا این زندگی چقد سخته!!!!

* چقد ترانه هایی که تو این مداره صفر درجه جنابه قربانی ـ اگر اشتباه نکرده باشم ـ می خونن خوچگلن... اون آهنگه تیتراژه پایانی که حرف نداره... ترانه هایی که گاه به گاه چاشنیه متنه فیلم هم میشه فوق لعاده است... چه اون ابتدای فیلم و خوندن یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش... می سپارم به تو از دسته حسوده چمنش... و چه این ترانه های دیشبی... یعنی جانه تو هیچ شرمنده نیستم که بگم نیم ساعت عینه خر گریه کردم!!! من از اینور گل اقا از اونور!!! ننهء مام که این همه سال عمر کرده نفهمیده که بهتره وختی من احساستی شدم گیر نده و ادا در نیاره!!!! خاک تو سرت چرا گریه می کنی؟؟؟ یعنی می خوام بزنم نصفش کنم اینجور وختا!!!! خلاصه که بسیار زیبا بود و امروز ظهر حتمن می شینم یه بار دیگه می بینم اون نیم ساعته اولش رو... و می نویسم ترانه هاش رو...

* یه فیلم لطفن به من معرفی کنین که از اول تا آخرش رقص باشه... یعنی وحشتناک دوست دارما... یه جورایی تاثیره آرم بخش رو من داره!!! این غرور و تعصب جدیدنا برای من حکمه مسکن و روان درمانی و اینجور چیزا رو پیدا کرده... هر وخت قاطم می شینم نیگاش می کنم!!!

یه فیلمی هس خیلی وخ پیش دیدم... انتونیو باندراس بازی می کنه... داستانش اینه که تو یه دبیرستانه خیلی خلاف و اینا این میشه معلمه رقص و تانگو یاد میده به شرور ترین بچه های مدرسه... خیلی باحال بود... مخصوصن آخرش که توی مسابقه رقصای تخیلی و لاتیه خودشون رو هم با تانگو ترکیب می کنن... اون صحنه ای که دوست دختره یکیشون که از اول تا آخره فیلم دو تا پسره ماجرا داشتن سرش همدیگه رو سیاه و کبود می کردن با دومی می رقصیده تو مسابقه و همدیگه رو می بوسن وسطه رقص و دوست پسرش غیرتی میشه و میره وسطه ماجرا و سه تایی می رقصن خیلی محشره... اسمش یادم نیست... کلن هم فیلمه خاصی نیست... فقط اینکه همش رقصه خیلی خوبه!!!!

* به من میگه تو از اونایی که عمرن خوشبخت نمیشی!!!! خیلی خوب منو شناخته ها!!!! نه؟؟؟؟ :))))))))))))))))))

*خیلی وخته کتابه جدید نخوندم... خیلی وخته شعر هم نخوندم... دلم برای نظامی تنگ شده...

* پویا که اینجا بود یه روز رفتیم تندیس که خرید کنیم براش... یه شلوار جین و پیراهتن و خلاصه از اینجور چیزا که خریدیم... رسیدیم به اون مغازه ساعت فروشیه تو طبقهء منفیه یکش ـ اگر باز هم اشتباه نکنم!!!! ـ همون که کلی ساعت های مارک داره خفن داره... بعد هیچی دیگه... یه ساعته تیسوته خیلی خوچگل داشت کههمینجوری رفتیم تو گفتیم بنداز دستت ببینیم چجوریه و اینا... خلاصه یه خورده ساعت هاش رو بالا و پایین کردیم و آخرش همون تیسوته رو پویا پسندید... قیمتش هم چرصد و هستاد تومن بود... هیچی گفتیم خب بی خیال و بعدن میایم و زدیم بیرون از مغازه... بعد همین جور هی تو پاساژ می گشتیم و هی وسوسه هه میومد سراغمون نوبتی!!!! خلاصه آخرش این شد که پویا گفت خب بریم بخریمش... زرتی رفتیم چارصد و هشتاد تومن دادیم و ساعته رو گرفتیم...

از من بپرسی کاره بسیار خوبی کردیم... دو تا چیز هست که من هیچ دلم نمیسوره بابتشون پول بدم... یکی کفشه که حاضرم اندازهء خونه بابام هم پول بدم بابتش!!! یکی هم همین ساعت... مخصوصن برای پسرا... خلاصه... به مامانم که نگفتیم چقد بوده قیمته ساعته... اگر می فهمید قیمه قیمه مون می کرد احتمالن!!!! :))))

* بهتون گفتم بابام امسال رفت دانشگاه؟؟؟؟ نگفتم؟ خب امسال رفت دانشگاه... همونجا ماهشهر دانشگاهه آزاد رشتهء جامعه شناسی... بعد پریروز هم باسه اولین بار رفته بود سره کلاس... زنگ زده خونه به من میگه اینا چرا دختراشون این ریختین؟ همشون نیم وجبین!!! میگم دسته ننم درد نکنه!!! تو رفت یاونجا علم آموزی یا چشم چرونی؟ خوبه قده بابا بزرگه همشون سن داری!!! میگه البته پویا بهم گفته اینا ورودی هشتاد و شیش ان... ورودیای سالای قبل خیلی بهترن!!! می گم بابااااااااااااااااااااااا!!!!

خلاصه که اینم از دست رفت... این ماه هم که میاد وقت گرفته پیشه دکتره من بره چشاش رو عمل کنه!!! هیچی دیگه... از پس فردا بابای مام با موهای سیخ سیخی و تی شرت تنگ و شلواره تنگ تر و فاق کوتاه وامیسته دمه دانشگاه به کسبه علم...

ولی جدن از همین الان با تک تکه استاداش ابرازه همدردی می کنم... چی قراره بکشن... طفلکیا... بحث کردن با پدره گرامیه من تنها نتیجه اش اعلامه تسلیمه!!!!

ناکس... مارو فرستاد مهندسی... خودش الان میره حالشو می بره با جامعه شناسی... البته اگر اینبار هم مثله باره اوله دانشجوییش اخراج نشه بعده چار ترم!!!! هر چند گمون نمی کنم... دیگه کی به کیه؟؟؟

* کلافه ام... کلافه... کلافه...

* یک داستانه جالبی هست در مورده من!!! یعنی خوده خودم!!! فکر نمی کنم هیچ دو نفری از آشناهای منو پیدا کنین که تعریفه یکسانی در مورده من داشته باشن... مثلن همین جناب گوجه را در نظر بگیرید با مستر جان... اولی کلن روی افسرده و فلاکت بار و نومید و بدبدخت بیچارهء منو دیده... البته با چاشنیه دیالوگ های ادبی...و دومی فقط شر و شور از من دیده... یعنی چنان پدری ازش در اوردم که بعضی وختا احساس می کنم نیشسته داره موهاشو می کنه دونه دونه!!!! کلن خواستم بگم خیلی آدمه جالبیم!!! یا به قوله گوجه ذهنه مشوشی دارم!!!! یا به قوله طالع بینی های مختلف بنده چندین شخصیت رو با هم یک جا به ف ا ک داده ام... یک جا!!!!

* این فیلمایی که گل اقا اورده رو چرا دی وی دیه ما نمی خونه؟؟؟ گندش بزنن... خیلی دوست داشتم این پستچی همیشه دوبار زنگ می زند را ببینم... همینطور این فیلمه ویکر پارک که جاش هارتنت بازی می کنه... گندش بزنن... باید یه دی وی دی رام باسه کامپیوتر بخرم از شره اون دی وی دیه پر سر و صدا هم راحت بشم...

* حیف که دیشب عینه مرگ خوابم میومد... وگرنه می نشستم نود رو تا آخر می دیدم.. این استخلالیا گند زدن به هرچی فوتباله... بعد تازه فک کن اقا فتی می گه تا من هستم ناصر جون هم هس!!! ای گل بگیرن دره اون باشگاهو...

همچنان عشق است افشین قطبیه خودمونو که آدم کیف می کنه همین که لب باز می کنه...

دیشب داشتم فکر می کردم پرسپولیسه افشین قطبی رو بیشتر دوس دارم یا پرسپولیسه مصطفی دنیزلی رو؟

خب ببین به نظره من اگر یک فصله دیگه به مصطفی دنیزلی فرصت میدادن تیمش حتمن علاوه بر بازی های زیباش به نتیجه هم می رسید... این که از این... ولی در کل من پرسپولیسه افشین قطبی رو ترجیح میدم... فوتبالش روح داره... فوتبالش فوتباله... تیمش یمه... یه سری بازیکنه خوب نیستن که با تکیه بر فردیتشون بازی کنن و گل بزنن و تیم نتیجه بگیره... یه تیمن... همه در خدمته تیمن... واقعن و بدونه تعصب و پارتی بازی دارم میگم... هیچ تیمی رو ندیدم تو ایران مثله پرسپولیسه این فصل پاسکاری کنن با هم... هیچ تیمی رو ندیدم اینهمه برنامه های مختلف برای حمله به دروازهء حریف داشته باشه... دیدن بازیاش واقعن لذت بخشه... حالا من نمی دونم دگه اینا بازیه زیبا به چه بازی ای میگن که گیر دادن پرسپولیس فقط نتیجه میگیره و بازیاش قشنگ نیس؟

* تورو دوس داره مثه من؟؟؟

* فعلنا همین...

* دسته نخطه درد نکنه!!!

* خب این تیکهء آخره ترانه ای بود که دیشب تو سریاله خوند...

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام همدم شبم یار آنچنان است

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است...

+ نوشته شده در 12:13 توسط بانو تلخون
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
* یک غذای خوچمزه ای پخته ام با استفاده از بادمجان و گوشته چرخ کرده و پیاز و رب گوجه و ادویه جات و پودره سیر که نگو... جای شما خالی...

* امروز نشستم از تو کله آلبومهای خارجکولی ای که داشتیم اهنگ سلکت کردم تو یه فایله فیوریتم که همیشه گوش میدم... بعد الان می خوام اعلام کنم که اینجانب جیمز بلانت را تازه کشف کرده ام و دوست می دارم... بعد باز هم یم خوام اعلام کنم هر چی آهنگه فرانسوی و اسپانیایی داشتیم جزبه فیوریت های من شد!!! بعد یه اهنگی هس... من سالهاس عاشقشم... قبلن روی یه سی دی داشتمش که همراه با تصاویره یه فیلم بود... الان گم و گور شده... اسمش هست آن برک مای هارت... آهنگش فوق العاده است... توی این آهنگایی که انتخاب کردم اینم بود... ولی خب اسپانیولیش... اینقد دماغم سوخت... یعنی از وختی دیدمش تا وختی بازش کردم که بخونه همینجور قلبم داشت تاپ تاپ می کرد... حالا اگر اینو می دونین لینکش کجاست و اینا به منم بگین... متنش رو هم همون جوونمردی که اوندفه مرام گذاشت ایندفه هم مرام بذاره و اگه می تونه برام بنویسه... :))))))

* بعد خب یکی دو تا آهنگ هم از انریکه ایگلسیاس هس که دوس داشتم... یکیش همون که تو سیصد و شصت گذاشتم... سام بادیز می... یکی هم آهنگه رینگ مای بلز رو... بعد یه آهنگه دیگه ای هم هس که خوچگه... گودبای مای لاور... ماله همین آقای جیمز بلانت... خلاصه... اینم یک پسته موسیقایی...

یک عالمه هم آهنگ های تانگویی جمع کردم!!! من عاشق می باشم تانگو را!!! از نوعه دیوانه وارش...

* خب من تصمیم گرفتم محله سگ به معدهه نذارم و هیچی هم قرص نخورم... خودش باید خوب بشه.. این روشه نوینه درمانیه!!!!

+ نوشته شده در 14:54 توسط بانو تلخون
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
* امروز از اون روزای قند و عسلیه پاییزی بود که ابر و بارونش جون میداد باسه افسردگی و نوستالژ و این جور کوفت و زهرمارا...و البته جون میداد باسه صب تا شب خوابیدن... من این آخری رو امتحان کردم... البته خب اول صب از بلند شدم و ظرف شستم و جارو کشیدم و بعد دوش گرفتم و بعد حدودای یک بود که تشریف بردم تو رختخواب... در تراس رو هم باز گذاشتم و پتو رو تا زیره چشمام کشیدم بالا... خیلی لذت بخش بود... تا همین الانی که بلند شدم داشتم حظ می بردم از این روزه پاییزی... البته جانه شما نخوابیدم ها... فقط چشمامو بسته بودم... بعضی جاها هم خواب دیدم حتی... ولی خب این بچه های این مدرسه هه که اینوره خونمونه اینقد سر و صدا کردن که هیچ کدومه خوابام به آخر نرسید... فک کنم تو بازه های پنج دیقه ای می خوابیدم و بیدار می شدم... این دقیقن ریتم تشویق کردن و هورا کشیدنه این بروبچ باسه رفقای فوتبالیستشونه... مرده شور برده خوبه مدرسهء مفیده و اینقد معروفه همش بچه ها تو حیاط دارن بازی می کنن...

بعد توجه دارید که کلن غذا خوردن از فالیت های من خط خورده... صب ممکنه یه تیکه نون تست بخورم... بعد دیگه هیچی تا همین ساعت ها که باز نون تست یا چیزی در همین حدود می خورم... البت دروغ چرا؟؟؟ الان دارم دستپخته دیشبه خودمو می خورم... جاتون خالی یک دمپخته خوشمزه ای از آب در اومد که نمی دونم چرا بوی کیک میده!!! :)))))

* من عاشق می باشم این منظرهء کلک چال را که دقیقن رو به روی پنجرهء خانه مان است... بعد نمی دونی وقتایی که ابریه این کوه چقد خوچرنگ میشه... میشه کبود... آبی... بنفش... میشه عشق... بعد تازه هواشناسیه منم هس... هر روز صب میرم نیگا می کنم ببینم آسمونه بالای کوه چه رنگیه و در چه حال و روزیه... بعد پیش بینی میکنم که امروز ابر خواهیم داشت با رگباره پراکنده... امروز باران خواهیم داشت شر شر... امروز برف می بارد عینه چی... امروز سنگ می بارد از آسمان با قورباغه!!! رد خور هم نداره پیش بینی هام... به جونه خودم...

* خواستم بگم ما بچه بالا شهریما... اگه توجه نکردی توجه کن!!!! :)))))))))))))))))

* همین مونده بود که عمویی هم احواله تو رو از من بپرسه... گفت میگن اینجوریه راسته؟ گفتم من خبر ندارم...

* ببین جناب... اگه اینجا رو میخونی که تف به ذاته پدرت... یعنی همشو خوندی؟؟؟ من که باور نکردم اون ماست مالی کردنتو... تف به ذاتت بیاد... آبروم رفت... اگر هم نمی خونی که هیچ...دیگه مهم نیس... رفتی قاطی اینویزیبلای همیشگی...

* ما یک پایهء حرف زدن پیدا کرده ایم که بعضه تک تکتان نباشد خیلی فرهیخته می باشد و خیلی حال می دهد مصاحبتش... همین است که یکهو می بینی از ساعته دوی شب قصده خداحافظی می کنیم ولی تا پنجه صبح طول می کشد این خداحافظی!!!! :))))

* ای مرده شور ببره این شصخیته مارو... فک کن دیشب داشتیم با این طالع بینیه آنی همدیگه رو مو شکافی می کردیم!!! بعد این مصاحبه ما میگه خب می دونی اگه بخوام طبقه شصخیتت بات حرف بزنم باید چی بگم؟؟؟ باید بگم گله من آخره هفته دوس داره کجا بره؟؟؟؟

منو بگی... یعنی زیره میز بود از بس خندیدم!!! فک کنننننننننننننننن!!!! :)))))))))))))))))

* حیف که اوصولن و کلن و طبقه یک قانونه غیر قابله تغییر همهء فرهیخته های خوش مشرب و با شعور بلانسبته همهء فرهیختگانی که اینجا رو می خونن عینه دیو زشتن و معمولن هم نیم وجب قد دارن با بیست و هشت کیلو وزن!!!! ما هم که می دانید عقلمان به چشممان است... خدا نکند بفهمیم کسی که اینهمه وخت داشتیم باهاش ور ور می کردیم چه شکلیه... دیگه تموم... عمرن نمی تونم تحمل کنم!!!! این است که ترجیح داده ایم که مجازمان همان مجاز بماند و فراتر نرود... این خط و این هم نشان! :))))

* یادم افتاد چقد حساسیت دارم به این کلمه!!!! مخصوصن وختی تو می گفتی پردیس گله!!!! احساس می کردم داری به بدترین وجه به موجودیتم توهین می کنی...

* سمته ملعونه کلمات... تعبیره جالبیست... دوستش داشتم...

* ببین... هنوز دو قاشق نخوردم این بی پدر درد گرفت... همون برم بدم بکننش راحت شم...

* من اگر مرد بودم حتمن و حتمن وختی می خواستم خوش تیپ باشم یک بلوزه آستین بلنده یقه گرد از اونایی که سه چارتا دکمه هم داره یقه اش می پوشیدیم... زیرش یه پیرهنه بدونه آشستینه یقه گرده!!! با یه رنگه متضاد با اولی... دکمه های اولی رو هم باز می ذاشتم یکی دو تاشو... بعد شلوار هم خب مسلمن جین... یا اگر بهم میومد بگی... بعد اگه هوا سر می شد یه کت هم می پوشیدم رو اینهمه... اوفففففففففففف... چه تیکه ای می شدما!!!! نمی دونم چرا هیش کدومه این الاغایی که ما تا امروز زیارت کردیم نمی فهمن اینو...

ببین بلوز اولیه سفید باشه و دومیه دودی عالیه... میشه هم که اولیه دودی باشه و دومیه مشکی... یا بر عکس... الههههههههههههییییی!!!! :)))

* به زودی در این مکان ـ جیبم!!! ـ یک عدد ان نود و پنج قرار خواهد گرفت... فقط قرار است بروم رنگش را انتخاب کنم تا بیاورند برایم دمه دره خانه... خداوند این پسرخاله های ما را حفظ کناد...

*این آهنگه هس ماله خیلی وخ پیشه... با صدای نویزه موبایل شرو میشه... بعد اون موقع ها میذاشتن جای زنگه موبایل معمولن...

همونی که میگه گوشی رو بردار که میخوام فاصله رو گریه کنم...

و یه آهنگه نیناشه با مزه داره... خب اینو من روزی صد و بیست بار گوش میدم و کاملن جای بنگ بنگ رو گرفته... حالا خوبه هیشوخت در طوله زندگیمان اینجوری خاطر خواهه کسی نبودیم که زرت و زرت بزنگولیم بهش... احتمالن عقده شده الان سر باز کرده!!!! :))))

* الهی من دوره این جود لا بگردم با این دخمله خوچگله مو فرفریش...

دسته آنی درد نکنه که منو به دیداره معشوق نائل کرد...

* مادرمان افطاری دعوت است از طرفه رییسه اعظمشان نایب... ای کوفته اون رییسه بشه که با اینهمه ثروت و انواع و اقسامه شرکت ها از کشتیرانی گرفته تا گلدوزی!!!! نمی کنه بگه با خانواده بیاین!!! کوفتتتتتتتتتتت!!!!

* گل آقا هم که طبقه معمول دانشگاه است جانه خودش و تک تکه رفقایش!!!

* من تلخون بانو هستم خانه دار از تهران!!!!

 * من از رعد و برق می ترسسسسسسسسسسسم!!! یکی بیاد دسته منو بگیره بگه نترس!!!

:(((((((((((((((((

هم اکنون که انگشتانم روی کیبورد می لغزند و اراجیف می بافند ساعت دقیقن یازده و سی و هشت دقیقهء شب است و می ریم که داشته باشیم:

* آخ چه حالی داد گله دیقه نود و چهاره سپاهان به استخلال... یعنی حجازی وسطه زمینبودا... کیف کردم... اینم باخته قبله دربی... ناصر خان غزلو بخون که موقعه سر کشیدنه ریقه!!!!

* وااااااااااااااااای خدای من!!! عکسه رو جلده چلچراغو داشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فوتبالیستا!!! سوباسا!!! کلی کیف کردم... کلی چیز نوشته بود راجع بهشون و اینکه محبوبه کلی فوتبالیسته درست و حسابی از جمله دل پیرو و رونالدینیو و اینا بودم... فک کن دل پیرو می گفت من کاپیتانی رو از سوباسا یاد گرفتم... ای خدا... تازه یه عکس داشتاز همشون... واکی بایاشی هم بود... عشقه من... به جانه خودم الان اشک تو چشام جم شده!!!!

بعد خیلی باحال میگفت که از زمانه پخشه این کارتون بود که فوتبال از ورزشه هیچمه ژاپن تبدیل شده به ورزشه اول و اینهمه براش هزینه کردن و بعدش اینهمه پیشرفت کردن...

همهء اینا به بهانهء بیست و پنج ساله شدنه سوباسا بود...

:))))))))))))))))))))

+ نوشته شده در 16:56 توسط بانو تلخون
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
* امشب فیلمه مثله آب برای شکلات رو دیدم... قبلن گفته بودم که کتابش محشر بود... فیلمش با وجودی که خیلی شبیه به کتاب بودولی خب شاهکار نبود... تنها نکتهء قابل ذکر حضوره اون پسر خوشگلهء سینما پارادیزو تو فیلم بود... چقد این خوشگله لامصصصصصصصصب!!! اسمشو حالا یادم نی... همین الان خوندما... ولی یادم رفته... آلزایمره دیگه... چیکارش کنم...

* پرسپولیس هم برد...  تازه نمی دونی توچه جوی... خونهء خالهه بودیم وهمهء پسرخاله های نفهمه استخلالی هم جمع بودن به کل کل... نزدیک بود دستم به خون الوده بشه...

* خب حرفه خاصی ندارم این روزا... چیکار کنم؟؟؟ بیام لاطائلات ببافم؟ بافتنمم نمیاد...

 

+ نوشته شده در 0:30 توسط بانو تلخون
شنبه چهاردهم مهر 1386
* شک نکنید... رانندگی در کناره مادره من از مرگ هم بدتر است... یعنی انچنان می رود روی اعصابتان که تا ساعت ها متشنجید به معنای کامله کلمه و پریدنه گربه ای از روی دیواره همسایهء شش کوچه انور تر هم جیغتان را در می آورد...

آقا به جانه خودم اگر این اقای مختاریه مربی رانندگیمون هم در کله دورهء آموزشی اندازهء یکی از این شبایی که مامانم کناره من نشسته به من اخطار داده باشه و دستور داده باشه و راهنمایی کرده باشه... به قرآن یه روز می زنم کنار و پرتش میکنم از ماشین بیرون... به خوده قرآن!!!!

* طفلک آنی... دیروز که اومده بود خونمون من صبحش یک عدد آنتی هیستامین انداخته بودم بالا بعد این یک بستهء جدید بود از یک کارخانه ای که تا به حال مشتریه قرص هاش نبوده ام... یعنی نمی دونستم چه تاثیری روی من میذاره... فک کن من ساعته نه و نیم این قرصه رو خوردم و رفتم دنباله آنی... بعد از ساعته ده و نیم یازده که دیگهخونه بودیم و داشتم آشپزی می کردم عینه این خمارا هر دیقه خمیازه می کشیدم... فکم دیگه داشت از هم می پاشید جونه تو... بعد خلاصه ننمون اومد ساعته یک و ناهار خوردیم و آنی دید من خیلی حالم خرابه لطف کرد و منو رسونند به رختخواب... بعدفک کن قرار بود پنج مین فقط چشمامو ببندم... دو ساعت خوابیدم!!! آنیه طفلک رو نمیدونم چیکار کرد.. واقعن خوابید یا چشاشو بسته بود و داشت به من فحش می داد!!!! :)))))))))

بعد تازه فک کن ناهارو چه گندی زدم... قبله اینکه برم دنباله آنی یه خورده خرتو پرت خریدم باسه ناهار... از جمله ماکارونی... بعد چون عجله داشتم این چشامو باز نکردم که ببینم چی دارم میخرم!!! یک بسته ماکارونیه فتو چینیه تک ماکارون خریدم!!! از همونا که وختی می پزیش میشه عینه نوارای پارچه ای... خلاصه کلی آبروریزی کردم!!!! شرمنده آنی جون!!!!

* من بازی دوست دارم... بازیه با کلمات را هم... حالا که تو هم بازیکنه خوبی هستی و هم کلامت کلمه به کلمه شنیدنی و خواندنیست... چرا که نه؟ آشپزی می کنیم گوجه جان!!!

* دیشب تا صبح توی خواب داشتم می رقصیدم!!! بعد ما یه سری دوست  و آشنا داریم که سالی ماهی یه بار می بینیمشون و خیلی خیلی باحالن... بعد اینا هم مثله خودمون جنوبی و بختیارین... بعد تو خوابه من اینا کرد بودن و تا صبح داشتیم کردی می رقصیدیم... چه حالی داد... بعد مسته مست هم بودیم... خیلی خوب بود... خیلی...

* بعد دیشب تو خواب همش داشتم رو به رفیقه تو که این روزها هم صحبتم شده و بچهء خوب و ساده ایست فریاد می زدم که تو ـ یعنی تو... اسمت را می گفتم ـ عزیزترین دوست منی...

نمی دونم چرا... بعد کلی هم احساسه غرور می کردم!!! فک کننننننننننننننننننن!!!

* حوصله مو سر می بره... این رفیقت رو میگم... تازه یکی دو تا جملهء ابلهانهء تکراری هم گفته که حسابی از چشمم افتاده... شاید می رفت جزوه اینویزیبل های همیشگی اگر رفیقه تو نبود...

* این جنابه گوجه بدجوری دلش میخواهد من تیکه هایی که تو حرفاش می پرونه راجع به افتخاراتش روروی هوا بگیرم و بپرسم تا فرصته گفتن پیدا کنه... ولی خب شرمنده...

 * خب الان ساعته دوی بعد از ظهره روزه شنبه هستش و من حوصله ندارم که یه پسته جدیداضافه کنم... پس وصله اش می کنم به همین دیشبی... شمام ببخچید...

* چیزه... جدی ما دیشب تا پنجه صب حرف زدیم؟ بعد جدی من اونهمه حرفای درد و دلی رو به تویی که نمی شناسم گفتم؟ چند ساعت حرف زدیم؟ پنج ساعت یا بیشتر؟؟؟ اینهمه سکوته این چند ماهه اذیتم کرده بود که یهو همشو یه جا تحویله یکی بدم یا حرف زدن با تو کیف داشت؟ از من بپرسی هر دوش... دومی بیشتر... خوش گشت... بعد از تو  با هیچ کسی اینقدر حرف نزده بودم از خودم... بعد هم به این نتیجه رسیدم که آدمها خیلی شبیه به همند... خیلی... اصلن بعضی جمله ها هست که توی هر دهنی پیدا می کنی... ولی بعضی جمله ها هست که فقط از دهنه یکی دو نفر می تونی بشنوی تو زندگیت... خب یکی از اون جمله هایی رو که قبلن از تو شنیده بودم دیشب هم شنیدم...

اشکم در اومد... تو هنوز برام درد داری... اونقدر که یه جای صحبت اشارهء دوری به جایی شد که تو زمانی بودی... گفتم حرفی از اونجا نزن لطفن... من خاطرهء بدی دارم ازش... ولی نمی خوام همون خاطرهء بد رو هم با کسی قسمت کنم...

به هر حال... مصاحبته خوبی بود... کلی هم خندیدیم... کلی هم حرف های حکیمانه زدیم... کلی هم بازی کردیم... خوب بود...

* این مدرسهء زبانه سفارته ایتالیا کدوم گوری بود که ما همهء سوراخ سمبه های دورو بره سفارتو گشتیم و پیداش نکردیم؟؟؟؟

+ نوشته شده در 1:11 توسط بانو تلخون
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
* کلن به این نتیجه رسیدم ملت همه پایهء احیا و اینان... تو این دو سه شبه هیشکی نبوده که محضه رضای خدا یه سلام علیکی باهم بکنیم!!! اه اه اه!!! کلن گل بگیرن درشو...

* آنی رو هم زیارت کردیم امروز و خب زیارتمون قبول!!!

* ننمون هی یه زمزمه هایی می که مبنی براینکه هفتهء دیگه بریم اهواز اون چن روز تعطیلی رو... ولی خب عمرن... من که گول نمی خورم... شما هم گول نخورین... ما سنگر رو سفت و محکم نگه داشتم...

* خداوندا یعنی ممکن است دو ساله دیگر در چنین شبی من هزاران کیلومتر با اینجا فاصله داشته باشم؟؟؟؟ حالا گل آقا هم باهام بود اچکال نداره...

*  مزدک بالاخره سیبیلاشو زد!!! حال بهم زن!!! بش گفته بودم دیگه رات نمیدم خونه با این ریختو قیافه!!!

* دیشب اینقد قاطی بودم نزدیک بود کرکرهء جفت بلاگارو بکشم پایین تااطلاعه ثانوی... بعد گفتم چه کاریه؟ اینجا که حکمه سوپاپ رو داره... اونجا هم که خداییش کرکره اش پایینه... بی خیال شدیم...

* به یاد سلام و خداحافظت...

       گفتی بيا زندگی خيلی زيباست...

                                                               دويدم...
                          چشم فرستادی برام تا ببينم ،
                                                            که ديدم...
                          پرسيدم اين آتش بازی تو آسمون معناش چيه؟
                          کنار اين جوب روون نعناش چيه؟
                          اين همه راز اين همه رمز
                          اين همه سر و اسرار...
                                                             معماس؟
                          آوردی حيرونم کنی که چی بشه؟
                                                             نه والله...
                          مات و پريشونم کنی که چی بشه؟
                                                             نه بالله...
                          پريشونت نبودم؟
                                                     من
                                                             حيرونت
                                                                            نبودم؟
                           ديوونه کيه؟
                                                  عاقل کيه؟
                                                                        جونور کامل کيه؟
                                                                                                       کيه؟
                                                                        
                                                                                                                                        حسين پناهی...

 

با اشک بخوان... با گریه... با بغض... با صدای شکسته در گلو... با صدای شاعر بخوان...

* حدوده دو ساعت گپ و گفته جذاب فقط در مورده آشپزی... خیلی گفتگوی دلپذیری بود... خوشوقتم از آشناییتون...

+ نوشته شده در 23:9 توسط بانو تلخون
چهارشنبه یازدهم مهر 1386
* خب من حرف مفت زیاد می زنم... این یکی هم روی بقیه... بذار به حسابه اعصابه درب و داغون و گونهء مفت و پسه گردنی که جان می دهد برای کوبیدن...

منی که اختیاره دله خودم رو ندارم چطور می تونم  اختیاره دله یه نفر دیگه رو بگیرم دستم و بعد بکوبمش تو دیوار؟

دیشب جیرون می گفت لججججججججججججججججججم می گیری... آی لججججججججججججججججم می گیره... دقیقن همینه حکایت... لجم می گیره... از تو... از تو... از خودم... از زندگی... از خوشبختیه تو...

بگذریم ازاین شامه غریبانی که هر شب اگر ولم کنند ساز میکنم...

جیرون آدمه خاصیه... دوسش دارم... خیلی... خیلی خوش می گذره وقتی می شینیم دوتایی و یکی در میون برای هم از بلاهایی که سرمون اومده حرف می زنیم و نوبتی فحش میدیم!!! کیف داره... آخرش هم خب همیشه ختم میشه به قه قاهه خنده... خنده از نفرینایی که می کنیم...

خوبه حداقل گاهی وقتا هستن کسایی که می تونم حرف بزنم باهاشون... خیلی خوبه...

* فردا که نمی رم دانشگاه... پس فردا هم که روزه قدسه عمرن دانشگاه باز نیست!!! بعد هفتهء دیگه هم احتمالن تعطیله دیگه... چون عیده فطر که شنبه است... این الدنگای گشاد هم می خوان سه روز تعطیل کنن مملکت رو... احتمالن پنجشمبه و جمبه و شمبه... خب بازم درس و مخشه ما مالیده میشه میره پیه کارش... رسمن از اوله آبان میرم دانشگاه احتمالن!!!! خاک به سرم... این ترم اگه گند بزنم دیگه اخراجم به قرآن... چه ترمی بشه این ترم...

* خونهء خاله ام بودیم شب... بعد زنه علی رضا هم بود... علی رضا پسر خاله امه و یه سال هم از من کوچیک تره... بچشون آبان به دنیا میاد... فک کننننننننننننننن... دستم که خورد به شکمه سارا یه جوری شدم... نمیدونم... خیلی چندش بود...

گندش بزنن...

* حالم خرابه... یک نفر بیاد امشب منو بغل کنه...

* همین الان یک نفر منو به تمام اسم های یک رفیقه نارفیق صدا زد... سنجاقک...  پلدیش... پدیس... فکر نکنی دلم تنگ شده برات... فقط گریه ام گرفت... یه زمانی نزدیک ترین دوستم بودی... حالا برو به هموندرکی که تا الان توش بودی...

+ نوشته شده در 23:49 توسط بانو تلخون
سه شنبه دهم مهر 1386
* در حاله حاضر می خوام براتون از عاشقانه ترین چیزی که در زندگیم وجود داره براتون بنویسم... من یه بلوزه آستین بلنده پشمی دارم که سبزه ماشیه... بعد حدودن سه سایز برای من بزرگه یعنی توش گم میشم اساسی... بعد آستین هاش هم همیشه دو متر آویزونن... از ساله هشتاد هم این بلوز تو زندگیه من حضوره پررنگ داشته... یعنی اصلن از دیشب که اینو پوشیدم دوباره در پوسته خودم و دیگران نمی گنجم که نمی گنجم... کلن بسیار مفید هستش این بلوزه... یعنی وختی این تنمه دیگه خیلی چیزا لازم ندارم... از جمله دست گیره باسه آشپزی چون آستیناش هستن!!! خلاصه که بسار عاشقانه دوست می دارم این بلوزه سبزه ماشیم را... اصلن یک حسی داره... نمی تونم بگم نوستالژی... چون این نیست... خودش و پوشیدنش یک حال و هوای خاصی به من میده که چندان ربطی به گذشته نداره...و البته به آینده هم زیاد مربوط نمیشه... یک جور حاله مطلقه... دوستش دارم...

* این بلاگفا چه مرگشه که نوشته های منو نشون نمیده؟؟؟

* خب نشون داد...

* مستر جانه عزیز... ببخشین که من بعده اینهمه مدت یادم رفته با آدما چجور باید حرف بزنم... جدن عذر می خوام که رنجوندمتون... اونم به این زودی!!! ببخشیند!!!

* الان دقیقن ساعت یک و سی پنج دقیقهء بامداده چهارشنبه است و من بی خوابم... هیچکی هم نیس باش حرف بزنم... مینی تاهمین الان بود ولی الان رفت سراخه درس و مخشش... فردا آنی رو نمی بینم... ولی به جاش پس فردا نمیرم دانشگاه که آنی رو ببینم!!! نه.. که مسقطی های آنی رو ببینم!!!

* می دونی چیهء بزرگترین فقدان و کمبودهاین روزهایم تویی با اون جملهء هشدار دهندهء خنده دارت که دیوانه ام میکرد : این یارو کیه جدیدن بهت گیر داده؟ حواست باشه ها... نویسنده جماعت همشون دنباله یه چیزن...

الان جای تو با این نطقه محشرت خالیه اینجا... حالا گیریم که بعدش به یک به تو چه ختم شود و حتی کار نرسد به صحبت گرگه بی دندان و اینجور زخم زدن ها...

خنده داره!!! عکست رو فرستادم باسه مینی... بعد گفتم من همیشه درنهایته تنفر یا فراموشی مبهوته این چشم هام... چشم های یک دختر بچهء معصوم! خب حالا... به من چه که تو چشمات دخترونه بود؟ با اون مژه های بلند و تاب دار... بعد هم کلی باهم به ریشت خندیدیم!!! مینی گفت چه عکسه شاعرانه ای... من گفتم آره... بچم عشقه فیگور بود... توهمه روشنفکری هم داشت شدید... بعد هم گفتم الهی بمیرم... الان... نع اینجا رو نمی گم چی گفتم... می فهمی از حرصم بوده... به هر حال... هوای گپ و گفت با تو رو دارم این روزهای اول پاییز که روزهای اوله آشناییمون بود...

ولی خب... مهم نیست...مهم اینه که من بلند شدم... همه رو پس زدم... همه رو دور انداختم و بلند شدم... الان روی پاهای خودم ایستادم و با گرگ هایی به مراتب دندان تیز تر از تو سروکله می زنم و نمی بازم...

دلم را هم در آوردم از سینه... خاک کردم توی باغچه و بعد که خاک شد و سنگ شد دوباره گذاشتمش سره جای اول... الان که ببینیم هیچ مو نمی زنم با همان دلدادهء سابقت... ولی وای به حاله هر که نفهمد فرق امروزم را با دیروز...

+ نوشته شده در 14:45 توسط بانو تلخون
سه شنبه دهم مهر 1386
* من چیم؟

یعنی دقیقن منظورم اینه که من چیم؟ حتی کی هم نه... تو این سالها تبدیل شدم به چی... اونم چیزی در فرار از مواجهه با دنیای کسی ها!!!

نه جدی... دیدی منو؟ نشستم تو یخونه... مدام مشغوله خوندن... آشپزی کردن... فکر کردن... رویا بافتن... حرص خوردن... غصه خوردن... خوابیدن... گاهی هم نوشتن... جدن فکرمیکنم اگر ولم می کردن می رفتم زیره میز قایم می شدم از دسته دنیا و زندگیمو همونجا ادامه می دادم!!! هیچی هم با الان عوض نمی شد!!!

خب این چه گندیه که من هستم؟؟؟

گنده مزخرفیه...

* کلن جهانه هستی ما را به سه ماهه بعد حواله داده... سفارته ایتالیه هم سه ماهه دیگه دوباره ثبته نام میکنه!!!

* آقا دیدی کشت خودشو؟؟؟ الاااااااااااااااااااااغ!!! حالا که چی؟ مثلن آبرو؟ گندش بزنن!!! بذار لجن بپاشن به سر تا پات... بالاخره تموم میشه... میری دوش میگیری و می رسی به عشقت... غیر از اینه؟ الاااااااااااااااااااااااااااغ... نمی بخشمت... اونم جلو چشمه سرگرد فتاحیه محبوبه من؟ بی شعور... دیگه خب این سریاله میتونه بره به درک... دیووونه...

اصلن من به این میگم سوراخه گنده در فیلمنامه!!! بابا یه دلیله منطقی بیار برای این کار... اصلن یه دلیله غیره منطقی و از روی احساسات بیار!!! این فقط یه سوراخه گنده است!!!

* خودمم نمی دونم دارم چیکار میکنم...

* الان باز احتیاج دارم به اینکه یکی بیاد حد اقل باسه یه ساعت منو تا می خورم بزنه... از اون مدلا که یارو آش و لاش میشه و دیگه هیچیش قابله شناسایی نیست!!! بعد اگه بتونه تک تکه استخونامم بشکنه خب پورسانت میگیره فتییییییییییر!!! با ما تماس بگیرید...

* این معده هه باز افتاده به جونه من... فک کنم نه تنها دیگه نباید حرصه درس و مخش بخورم که باید کلن جهان و جهانیانش را هم به اینور و آنوره پسرم حواله بدهم!!!

* این عکسه رفته رو مخم بد جور... در حده مرگ... در حده خوده مرگ...

جملهء معترضه : از وبلاگه پرگلک!

عکسه رو نتونستم بذارم اینجا... خودتون برین ببینینش...

* الان دلم می خواست یک عالمه چیزای عاشقانه بنویسم اینجا... ولی خب نمی تونم... حالم خوش نیست... دلم از اون مچها می خواد...

+ نوشته شده در 0:44 توسط بانو تلخون
دوشنبه نهم مهر 1386
* چه پاییزی شده... دل انگیز... پاییز همیشه باسیه من یا این ترانه هه شروع میشه:

پاییز آمد

در میان درختان لانه کرده کبوتر

از تراوش باران می گریزد...

اه ه ه ه ه ه ه ... بقیش یادم رفته... حالا من هی می گم آلزایمر گرفتم و خنگ شدم و تو کله ام خاکه اره ریختن تازگیا بگین نه...

ها بقیش:

خورشید از غم...

با تمام غرورش پشت ابره سیاهی

عاشقانه به گریه می نشیند...

ولی بقیش دیگه عمرن یادم بیاد...

* با اجازه تون کارگاهه داستان مالیده شد رفت پیه کارش تا سه ماههء بعدی... گویا ما خیلی دیر جنبیدیم...

* امروز تشریفمان را بریدم و مابقیه مالمان را آتش زدیم... یک جفت کپش خریدیم خوچگلللللللل!!! به خودم قول داده بودم که عمرن جز نایک یا آدیداس یا ریبوک چیزی نخرم... ولی خب خداییش این زاراها خیلی خوچله بودند و هیچ جوره نتوانستیم مقاومت کنیم در برابرشان...

یک مانتوی پاییزه هم ابتیاع فرمودیم که تا حوالیه اواسطه زانویمان است و به خوده خدا قسم اگه دمه دانشگاه گیر بدن بهم که مانتوت کوتاست همونجا آتیششون می زنم!!! خب من مانتویی که تا زیره زانوم برسه از کدوم گورستونی بخرم؟

* اول خواستیم بریم اسکان باسه کپش... بعد نزدیک به یک ساعت توی میرداماد و کوچه پس کوچه های اطرافه اسکان سرگردانه جای پارک بودیم که یافت می نشد... باسه همین گفتیم به جهنم و رفتیم همون میلاده نوره کذاییه مسقره و خرید کردیم... ولی آقایونه اسکانی ها... از دستتون رفت... من کاملن امادگی داشتم صد تومن خرجه کپش کنم!!!

* خب جناب... حال می کنید؟ گویا روابطه ما با دوسته نزدیکتان قرار است دوستانه تر بشود... با همان چیز جان... بگم مستر جان بهتره نه؟ خلاصه که فکر کنم یک پوسته حسابی از سره مستر جان و البته شما بکنم به همین زودیا... فکر می کنی ممکنه من یادم بره؟ حتی بعد از سه سال؟ امکان نداره... تا حسابی از خجالتت در نیام راحت نمی شم... حالا فقط تو وایسا و تماشا کن...

* جدا از برنامه هایی که داریم برایتان مستر جان لذت بردیم از مصاحبتتان... حیف که گوشهایمان را چند سال پیش دادیم از بیخ بریدند که دیگر نه مخملی بشوند و نه دراز...

* کلن آدمه خوب تو دنیا نداریم... این جمله حذف شده از زبان و فرهنگ و تفکر من... اینکه بگم فلانه آدمه خوبیه... یا بچهء خوبیه... گفتم که در جریان باشید...

* اه ه ه ه ه !!! آنی نمی شد یه روز زودتر بیای که من ماشین داشته باشم؟؟؟ چارشمبه که تعطیله و مامانم خونه است و ماشین نمیده به من که!!! :(((

* جالب است که تا دوی بعد از نیمه شب من می نشینم و آهنگ می ریزم روی ام پی فور و بعد صبح خیلی شیک گل آقا بر میداره می برتش!!! دنیایی شده ها!!!

در ارتباط با گل آقا یه چیزی بگم بخندیم با هم!!! گل اقا چهار سال از من کوچیکتره... بعد هر جا که میریم با هم همه می پرسن کدومتون بزرگترین و بعد هم اگر بخوان حدس بزنن بدونه استثنا میگن گل آقا!!!! نمی دونم واقعن چرا؟؟؟ بعد اینخده حرص می خوره این خواخره ما از این موضوع!!!!

* امروز متوجه شدم که گویا هرچی دانشجو بوده تو این مملکت رفته سره کلاس و فخط منم که با خیاله راحت نشستم تو خونه و آشپزی می کنم!!!

* چیزه... به نظرتون کلاسه تربیت بدنیه پنجشمبه صبحه من تشکیل میشه؟ بعد اونوخت باید لباس مباس ببرم؟ ولمون کنین بابا!!!

* کسی اون ترانه هه رو داشت برام لینکشو بذاره... یا مثله نیمولی شصخیت داشته باشه و مرام داشته باشه و آقا باشه و باسم میل کنه!!!

* این آهنگه توکیو دریفت حالی می دهد ها... آخره جواتیه بالا شهریست!!!

+ نوشته شده در 15:20 توسط بانو تلخون
شنبه هفتم مهر 1386
* همیشه این نیاز در من هست... اینکه با تو حرف بزنم... اینکه با هم حرف بزنیم... اینکه چرتو پرت بگیم... اینکه فحش بدیم به هم... اینکه بگم در چه حالم و بگی در چه حالی... اینکه اون وسط مسط ها یکهو بپرونم که دلم برات تنگ شده بود خره... اینکه این خره پسوند تمام جملاتی که رنگی از احساساته ممنوعه دارند باشد دیگر شده سنت برای ما!!! خب دلم می خواست امشب با شماره ای که نمی شناسی بهت اس ام اس بدم و بک عالمه ابرازه عشق کنم بهت!!! کلی هم جملاته وحشتناکه رمانتیک بنویسم برات... از اونایی که میگفتی حالتو بهم می زنه و میگم حالم رو بهم  می زنه!!! می خواستم بعد از اینکه اینا رو سند کردم بنویسم اوپس!!! ببخشید اشتباه شد!!! بعدش احتمالن تو یه چیزی می گفتی... اون هرزه ای که تو هستی حتمن یه چیزی می گفتی... اونوخت من خیلی می خندیدم... مطمئنم... حتی ممکن بود بمیرم ازخنده... بعد این درد از تنم می رفت...

چند ماه شد؟ آخرین بار کدوم داستانم رو خوندی؟ هان... پیچک... دوم تیر بود... نصفه شب به رسم معمول... چقدر خندیدم... تو رو نمی دونم... ولی من خیلی خندیدم... مخصوصن وختی می خواستی جزییات رو برات توضیح بدم!!! تنها کسی که احساس امنیت به من میده توی هر نوع مکالمه ای تویی... حالا امشب هم باش... خواهش میکنم... از دومتیر تا هشتم مهر میشه خیلی... میشه یه عالمه... بیا و باش... هر چی هم دلت خواست بگو راجع به نفس عمیق... اصلن اونقدر بزن تو سرم تا شاید آدم بشم و دست بردارم از هر بار تو رو به بند کلمات کشیدن و روایت کردن... از هر بار یک قصه را پیچانندن و گفتن... بیا و امشب باش... من دلم تنگ شده برات...

* یه سوال... اصلن چیزی هست تو این دنیا که به اندازهء خرید کردن به آدم حال بده؟ اینقد کیف داشته باشه؟ تازه اونم چی؟؟؟؟؟ لوازم آرایش... خاک بر سرم!!! عینه این مسخ شده ها هر چی پول داشتم دادم لوازم آرایش!!!

یه چلواره جین هم خریدم البته!!!

* وصیت میکنم شمارا که حتی شده ماشینتان را وسطه میدون روی چمن ها پارک کنید اما نبرید پارکینگه تندیس!!! پدرسگ سه تومن گرفت باسه یه ساعت!!! ای تو اون روحت...

* اون یکی درسم هم پاس شد!!!! یوووووهووووووووووووووو!!! امید به زندگی در من زنده شد!!! قول میدم بخونم برای معدله بالای پونزده!!! قول میدم حتی یک ردیف هم از ردیفه اوله کلاس عقب نشینی نکنم... قول میدم حتی یه دونه تمرینه حل نکرده هم نداشته باشم این ترم... قول میدم آدم بشم...

* خدا به من رحم کنه این ترم با سه تا درسه ماشین یک و ماشین دو و مبانیه سیستم های قدرت!!! و البته برنامه نویسه کامپیوتر که اگر خاطرتون باهش ترمه پیش حذفش کردم... کلن مرا سرویس شده به فرض کنید از همین لحظه!!!

* یه عالمه جزوه و آت آشغال این مدت ریختم دور... باباهه گیر داده بود که هر چی نمی خوای بریز بره... بعد امشب جزوه ها و کاغذای دورانه کاشان رو داشتم جمع و جور می کردم باشه سطله آشغال... یه دونه کارت تبریک بود از آزاده... ماله نهم خرداده هشتاد و یک... نوشته بود نوزده سالگیت مبارک!!! فک کننننننننننننن!!! نوزده سالم بود... همیشه از بچگی فکر می کردم نوزده سالگی خیلی سنه خاصیه... هر کی ازم می پرسید آرزوت چیه میگفتم اینکه نوزده سالم بشه... البته خب دروغ چرا... میگفتم اینکه برم دبیرستان!!!! ولی خب نوزده که هیچ... بیست و چهار سالمون هم شد و هیچ خاصیتی ندیدیم!!!

یه عالمه هم نوشته و نامه و اینا پیدا کردم... بعد تازه کاریکاتوره تمامه استادامونم پیدا کردم... خب توی کاشان منو هیچوقت در حاله درس گوش دادن و جزوه نوشتن یا هر گونه فعالیته دیگه ای نمی دیدی... همیشه یه مداد دستم بود و داشتم طرح می کشیدم از اینو اون... نصفه پسرای کلاس!!! و تمامه استادا!!!  روزه آخر از همهء کاریکاتور های اساتید کپی گرفتیم و برای همشون فرستادیم... کلن بروبچ سعی می کردن یه جوری بشینن که تو زاویه دیده من نباشن!!!! روزای خوبی بود... فقط یه نفر رو نتونستم بکشم... دستم می لرزید... دلم می لرزید...

* یه آهنگی هست هاتف خونده به اسم رویای آبی... خیلی خوچگله هستش... از اونجایی که خیلی وخته اهنگ براتون نذاشتم اینو می نویسم!!!!

وقتی می بوسه تو رو

یاد من می افتی هیچوقت؟

وقتی نازت می کنه

یاد من می افتی هیچوقت؟

وقتی گل میده بهت

یاد میخکام می افتی؟

وقتی زل زدی بهش

یاد شکلکام می افتی؟ 

یاد من می افتی هیچوقت یا که نه؟

یاد منم می افتی هیچوقت؟

وقتی گریه می کنی

سرتو بغل می گیره؟

وقتی می خندی بهش

برای خنده هات میمیره؟

وقتی با همدیگه این کناره هم اینور و اونور

وقتی چشم غره میری واسه چشات می زنه پر پر؟

تو رو دوس داره مثه من یا که نه؟

تو رو رو چشاش میذاره یا که نه؟

تو رو دوس داره مثه من یا که نه

تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟

مثل من یا که نه؟

مثله من یا که نه؟

مثله من...

وقتی آهنگی که باهم می شنیدیم رو گوش میدی یادم می افتی؟

اونجا هایی که با هم رفتیم میری یادم میافتی؟

وقتی دوستای قدیمو می بینی از من می پرسی؟

خیلی دوس دارم بدونم که حالت چطوره راستی؟

هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه؟

هوای طوطیمونو داشتی یا نه؟

یاد من می افتی هیچوقت؟

وقتی گریه می کنی سرتو بغل میگیره؟

وقتی میخندی بهش برای خنده هات میمیره؟

وقتی دلگیره ازت تو رو می بخشه مثه من؟

واسه خندوندنه تو میکشه نقشه مثه من؟

تو رو دوس داره مثه من یا که نه؟

اشکات رو تنش می باره یا که نه؟

تو رو دوست داره مثه من یا که نه؟

تو رو رو چشاش میذاره یا که نه؟

مثله من... یا که نه؟

مثله من...

مثله من...

تو رو دوست داره مثه من؟

* الان که فردای دیشبیه که من اینو پست کردم باید بگم که یادم رفت بگم عجب هواییه لامصببببببببببببببببببببببببببب!!!! پاشین بریم ولگردی...

+ نوشته شده در 23:48 توسط بانو تلخون
شنبه هفتم مهر 1386
* دیشب ما به اتفاقه گل آقای مربوطه و پویای باز هم مربوطه رفتیم مهمانیه آیلینه نامربوطه!!! خب دقیقن همونجور که من فکر می کردم یه خر تو خره حسابی بود که همه تو هم وول می خوردن و دی جی با آخرین صدایی که میتونی تصورش کنی گوش هایمان را می نواخت!!! از اواسطه شب هم که دیگه هیشکی تو حاله خودش نبود!!! پویای الاغ هم یک لیوان پانچ روی سر و کلهء من خالی کرد موقعه رقصیدن!!! چون من خیلی مثبتم و خیلی رقاصم جونه خودم تمامه شب با برادره گرامیمون جفتک می نداختیم و البته گاهی هم با فاطمه دوسته گل اقا که بسیار دختره خوچگله و مهربونی بود و دوست پسرش یه خورده ای تو لک بود چون یک میلیون تراول گم کرده بود!!! دوستای ابجیه ما همه مایه دارن دیگه!!!

خب لازم نیست که بگم من در همه چیز و از همه لحاظ جوانبه احتیاط رو رعایت کردم و جز دو سه پیک اونم اوله شب خلافه دیگه ازم سر نزد!!! نه که دلم نخوادها!!! ولی خب فکر کردم که این پویاهه که گواهینامه نداره و تازه اگر هم داشت اونقدر پاتیله که همین الان من باید برسونمش به ماشین!!! گل اقا هم که قربونش برم نخورده مسته و رانندگی هم نمی کنه... بنابراین از خود گذشتگی کردم...

بگذریم که نصفه مهمونی من یه گوشه دست به سینه ایستاده بودم!!! و هر از گاهی آبتین برادره آیلین میومد و پرتم می کرد وسط!!! دقیقن پرتم می کردها!!! الاغ!!!

این آبتین همونیه که ما یه مدت برای شرکتش که تو چهار راهه امین جضور بود کار کردیم با گل اقا و همونیه که سره غذایی که بهمون داد عینه مرگ مسموم شدم و دیگه هیچ نوع کبابی نمی تونم بخورم!!! بعد اون موقع من خیلی پول لازم بودم و از مامانم اینا هم نمی تونستم بگیرم... بعد همون اول کار زنگ زدم به ابتین و شوخی شوخی کلی جیغ و داد کردم و صد تومن ازش گرفتم!!! فک کن!!! باسه سه روز کاری که هنوز تمومش نکرده بودیم!!! خلاصه چون خاطرهء خوبی از من داره همیشه بهش اشاره می کنه و دیشب هم بهش می گفتم خب اگه می خوای من برقصم اول چکشو بنویس!!!

محضه رضای خدا یک نفر که سرش به تنش بیرزد حضور نداشت... البته دو تا پسر خاله بودند که مانکن های بوسینی بودند از قرار و قیافه های خوبی هم داشتند... فقط یه خورده بادی بینگولی بودند!!! اصولن هم ما عادت داریم زیبایی ها را فقط از دور تماشا کنیم و تحسین...

ساعته یازده و نیم هم به زور گل اقا و پویا را جمع کردیم تا ببریم خانه و دقیقن همان موقع که ما پایمان را از خانه گذاشتیم بیرون ماشین نیرو انتظامی ایستاد جلوی دره خونه و ماهم این دو تا را زور چپان کردیم توی ماشین و اولتیماتوم دادیم که پنجره ها را بسته نگهدارید تا بودی گندتان ن