تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
چهارشنبه سی ام آبان 1386
آقام!
* این آقای ما دیشب به سبک و سیاقه آن مرده که تو کتابه اول دبستان در باران می آمد در باران آمد!!! البت نه با اسب که با الاغ!!! :))))

بعد امروز صبح رفت که به دلبنده عزیز تر از جانش سر بزنه ـ مسلمن می دونید که ننه ام را نمی گویم و ماشینمان را می گویم!!! ـ بعد از نیم ساعت چهل دیقه ور رفتن با عزیزش برگشتهبالا یقهءمنو گرفته که کی اینقدر بی رحمانه ماشین منو سوار شده!!! به جانه خودم اگر دروغ بگم گفت بی رحمانه!!! منم در عینه مظلومیت گفتم خب من یه بارو نصفی سوار شدم ولی بی رحمی ای ازم سر نزد!!! خلاصه کاشف به عمل اومد که حتی یک قطره هم روغن توی ماشین نیست و درستش این بوده که موتورش پیاده شه کلن!!! و خب احتمالن از کراماته من بوده که پیاده نشده!!!

آقا به جانه خودم این چراغه روغنش اصن روشن نشد... به من چه دیگه؟ این باباهه هم که نمیاد یاده من بده جای روغن و آب و نمی دونم چی چی و نمی دونم چی چیش کجاس که من هر دفه چکش کنم بعد برم ماشین سواری...

ولی فک کن موتور می سوزوند... یا مثلن بینه راه می موندیم... آخ آخ آخ... چه بی رحمانه!!! :)))))

* چه بارونه مزخرفی... من جدی بارون دوس ندارم اصن... یعنی اگر قرار باشه تو بارون برم بیرون از خونه که اصن متنفر می شم ازش...ولی خب اگر قرار باشه تو خونه بمونم زیاد مشکلی ندارم باش... البت مثه بقیهئ جماعته پروانه ای دیگه پروانه های عشقم رو هم پرواز نمیدم باسه یه چیکه بارون!!! ولی عوضش برف... جدی عاشقانه دوس میدارم برف رو...

بعد الان اعلام م یکنم که روی کلک چال برف نشسته و من کلی دارم کیف می کنم از این اتفاق!!!

* این کاسته شعرای نیما سوشیج با صدای احمد رضا احمدی و آوازه محمد نوری انگه همچین روزاییه ها...  زورتون بیاد که من الان دارم گوش میدم!!!

+ نوشته شده در 10:53 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
همینجوری!
* دلم یه وبلاگه حسابی می خواد... اینایی که میخونم دچاره خاک گرفتگی شدن به نظرم...

* دیشب خواب دیدم نمی دونم رفوزه شدم؟ چی شدم؟ که رفتم نشستم سره کلاسه ریاضیه دبیرستان!!! بعد تازه دیر هم رسیده بودم یه جلسه هم غیبت کرده بودم بعد داست امتحان می گرفت خانومه ازمون!!! بعد از اون بدتر دمه دره ورودیه همونجا که نمی دونم دبیرستان بود یا دانشگاه یا مهده کودک گیر دادن بهم که یالله ریملت رو ژاک کن... حالا هر چی من میگم اقا جون من از خواب بیدار شدم دویدم تا اینجا ریملم کجا بود به خرجشون نمیره!!! خلاصه داستانی بودها!!!

* بابام امشب میاد!

* به آقای فرهیخته گفتم که اصن ادم حالش بهم می خوره از این دنیا... نمیشه این روشنفکرا بی خیاله سینما بشن؟ دیگه به چی میشه اعتماد کرد آخه؟ بعدشم طی یک اعترافه انتحاری اعلام کردم که من فیلمه رنگی دوست دارم فقط و از فیلمای که زن توشون نباشه هم حالم بهم می خوره!!!!

بعد در کماله تعجب آقای فرهیخته هم به صورته ذوق آلود و شرمنده اعلام کردند که ایشان هم همینطور ولی چون قبلن یک جای خیلی روشنفکری همچین چیزی را گفته بودند و جماعت خیلی بد نگاه های چپ چپکی بهش کرده بودن و گویا یک جورهایی کوبونده بودنش تو دیوار دیگه از این رازه مگو با کسی صحبت نکرده!!!

ولی جدیا... من فقط فیلمه رنگی دوست دارم که زن هم توش داشته باشه!!!

* من یک عالمه مشق دارم!!!

* من کاسکو می خوام... تازه صد و چهل سال هم عمر می کنه و هی لازم نیست عزا بگیری که اگه مرد من چیکار کنم؟ چن تومنه؟ یک میلیون؟ آقا یکی پایه بشه به من کاسکو کادو بده... خیلی متشکرم!

* نیمولی گندشو در اوردی دیگه بابا... یه چی بنویس خب...

 

+ نوشته شده در 11:17 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
حیف!
* گفتم تو خیلی حیفی... تو نباید اینجا تموم بشی... اونقدر حیفی که دلم میخواد بشینم گریه کنم برای تموم شدنت... گفتم هر بار باهات حرف می زنم احساس می کنم در حاله فرو پاشیدنی... نگفتم هر بار باهات حرف می زنم گریه می کنم...

* جدی من کنار کشیدم از زندگی...

* طی یکی از افاضاتی که باسه اقای فرهیخته می کردم فرمودم که من خودم به دسته مبارکه خودم چنان گندی دارم می زنم به زندگیم که دیگه بدتر از اون ممکن نیست... اینجوریه که آرامه آرامم... در امنیته کامل... هیچ چیز منو نمی ترسونه و هیچ چیز آزارم نمیده... چون بدتر از انی که الان خودم برای خودم ساختم ممکن نیست!!!

* پستای طولانیم رو بلاگفا آپ نمی کنه... شرمنده...

* این داستانه آخره مارکز هم چندان چیزه خاصی نبودا... یعنی در مقایسه با شاهکارهای قبلیش میگم... الب من به هیچ وجه زنده ام که روایت کنم رو دوست نداشتم... بعد تازه صحنه ای آنچنان هم نداشت ها... اینا بیخود شلوغش کردن!!! زورشون به صد سال تنهایی نمی رسه الکی گیر میدن به این دلبرکان!!! والله!!! :)))))))

* احساس مریضی می کنم... سرفه هم می کنم تازه... استخونام هم درد می کنه... همش هم خوابم...

* من محسن چاوشی را دوست دارم...

* من همایون را دوست ندارم...

* من دلم فیلمه جدید می خواد...

* من تو را یک بار و برای همیشه دوست داشته ام... همین .

+ نوشته شده در 14:57 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
حبس!!!
* اینی که الان داره با شما صحبت میکنه یک حبس کشیده است!!! آقا گرفتن منو!!! فک کنننننننن!!! به هر کی میگم یه ساعت می خنده که واقعن؟؟؟ تو رو گرفتن؟؟؟ جدی بهم بر خورد! مگه من چمه؟ هان؟ خب خیلی خوش تیپ و داف و اینا بودم گرفتنم دیگه!!! میدونه میرداماد!!! بعد یه آقایی هم همینطوری الکی با ما بود که سه سوته پیچید به بازی و در رفت!!! بعد منم زرتو زرت بش زنگ می زدم و کرکره خنده که من الان لوت میدم!!! بعدش خلاصه بردنمون وزرا... چه خبر بودا... بعدشم عکس انداختن ازمون دوتا!!! بعدش من نیشم تا سر حده امکان تو اون عکسه بازه!!! یعنی هر کاری کردم جمعش کنم نشد... اینجوری شد که تا منتهی الیه حلقم تو عکسه افتاده احتمالن!!! بعدشم یه تعهده کتبی و گل آقا هم اومد با علیرضا و زهرا باسم یکی از مانتو های گشاد و بلنده خاله رو اوردن... بعدشم رفتیم خونه... البت مانتوی خودمم بهم پس ندادن... خلاصه که من همش داشتم یم خندیدم و البته سگ لرز هم می زدم چون به شدت سرد بود هوا و من اصن قرار نبود تا اون ساعت بیرون بمونم باسه همین لباسه گرم نپوشیده بودم این برادران و خواهران گرامی هم تمومه در و پنجره ها رو باز گذاشته بودن!!! بعد همین دیگه... الان احساس می کنم دارم مریض میشم... تمومه استخونام درد می کنه... گلوم هم گرفته... سر درد هم دارم...

یه چیزه دیگه... ببین مثلن از اون صد نفری که گرفته بودن به جرئت میگم که نود و ژنج نفرشون به شدت عادی و معمولی بودن و هیچ مشکلی توشون پیدا نمی کردی... فک نکنی هر چی درو داف بود جمع کرده بودن ها... نع... همه دانشجو بودن و اکثرن هم با مقنعه... تف... حاله آدم به هم می خوره... هر کی مانتوش بالای زانوش بود رو گرفته بودن... مثلن جرمه منی که مانتوم بالای زانوم نبود این بود که جنسه مانتوم کشیه!!! به جونه خودم اگه دروغ بگم...

+ نوشته شده در 11:46 توسط بانو تلخون
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
* ای الهی خدا مرگ بده این کتابخونه ملی رو که هرچی توش یه دفه پیدا می کنی دفهء دوم عمرن نمی تونی پیدا کنی و هر چی رو فوری و فوتی لازم داری دیگه عمرنه عمرنه عمرن نمی تونی پیدا کنی!!!

حالا من چیکار کنم با اینهمه تمرینه برنامه نویسی که کتابه حل تمرینشو پیدا نمی کنم؟؟؟ اصن چی شده کتابه هان؟ جدی سواله برام!!! ترمه پیش من هر هفته تمرینامو از روش می نوشتما... نمی دونم چطور میشه که اینجوری غیب شه یهو؟؟؟؟ شما می دونین؟

* به من میگه متروک!!! منم بعد از کمی تفکر من بابه این برچسب اعادهء حیثیت کردم و گفتم من تارکم... متروک نیستم...

متروک خیلی اسمه دردناکیه... واقعن... تارک باز یه خورده محترمانه تره و یه خورده آدم احساس می کنه که خب زیاد هم بد نیست...

* گفت ما همه سمته مردهء زندگی هستیم و خنده خنده داریم می پوسیم تو این روزمرگیه متعفن...

* فردا دانشگاه... اه اه اه... اخ اخ اخ... پیف پیف پیف... کی تموم میشه خلاص میشم؟؟؟؟

* آقا من بی جا کردم گفتم استادامون خوبن... کی گفته اصن؟ اون ماشین دوییه که همش داره قصه میگه سره کلاس... بقیه اش رو هم کتابو میده دسته یکی میگه از روش بخون!!! به جانه خودم... تو بگی کسی یه کلمه می فهمه نمی فهمه!!! اون مبانی سیستم های قدرت هم که شاگرده اسیه مرده شور برده فقط ادا اطواره اسی رو یاد گرفته... هیچی حالیش نی... اصن درس دادن بلد نیست... هیچ نمی دونه چی به چیه... اوندفه سی تا تمرین رو گفته بود حل کنیم بعد مثلن فقط سه تاش رو درس داده بود!!! جالبیش اینه که همه آوردن تمرینارو!!!! استاده برنامه نویسیه هم که اصولن حال نداره... جلسهء اول یادش رفته بود بیاد... جلسهء دوم همش راجع به لاس وگاس حرف زد ـ به جونه خودم ـ جلسهء سوم حسش نبود بمونه پیغام داده بود من رفتم خونه شومام برین!!! جلسهء چهارم هم اومد چارتا خط کشید رو تخته و دو تا داستان گفت یه خورده کل کل کرد با برو بچز و گفت خب فصله یک تموم شد تمریناشو بیارین جلسهء بعد!!! به جونه خودم اگه دروغ بگم!!! مرده شور برده ها!!!

فقط همون استاده ماشین یکمون خوبه که گفتم خیلی استاده... ول یخب اونم معلومه که وختی اینقد خوب داره درس میده یه امتحانه تخیلی ای قراره ازمون بگیره در حده همگی افتادن!!!

از همین الان استرسه امتحانای پایان ترمو دارم... خاک بر سرا...

* آقا یه چیزی... من فک می کردم استاده کنترل تابستون همه رو پاس کرده منم قاطیه بقیه زیر سیبیلی پاس شدم و اگه به خودم بود می افتادم... بعد تازگیا کاشف به عمل اومده که جناب استاد از اون کلاسه پنجاه نفری فقط هفت هشت نفرو پاس کرده!!! من هی میگم من نابغه ای چیزی هستم هی شماها منو جدی نمی گیرین...

* آنی جون مرسی... دستت درد نکنه...

* من اگه مردم بدونین تخصیره نیمولیه ها... داستان از این قراره که این چرخای ماشینه ما خیلی جیر جیر و آه و ناله می کنن چن وختیه... یعنی چند ماهیه در واقع... بعد دو سه روز پیش همینجوری از دره یه مکانیکی رد می شدم گفتم بذا ببینم این چشه... فک می کردم که قضیه مثلن ا تنظیمه باده لاستیکو اینا سرو تهش هم میاد... بعد یارو مکانیکه همینجوری ندید تا من از ماشین پیاده شدم گفتش این مشکلش از لنت ترمزاشه و باید عوض بشن... بعد خب منم که از این ولخرجیا نمی کنم... بذا صاحابش بیاد هر کاری می خواد بکنه... بعد خلاصه از اون روز یه خودره نگرانه خودم شدم که نکنه من تو این راه هی می رم و میام وسطه اینهمه کامیونو و اینا یهو ترمز واجب بشم و این ترمزاش نگیره؟؟؟ اونوخته که دیگه چاره ای نیس جز اینکه جوون مرگ بشم... بعد نیمولی به من اطمینان داده که یارو زر زده و من هیچیم نمیشه و اینا... خلاصه ما این هفته هم با ماشین داریم میریم دانشگاه و گفتم شما در جریان باشین اگه بلایی سره مناومد بدونین یقهء کیو باید بچسبین!!!

* هفتهء پیش پنجشمبه که بر می گشتیم از دانشگاه یه پرشیاییه از برو بچزه دانشگاه گیر داده بود بهمون و از هیچ رقم کرمی در ریختن دریغ نکرد... یعنی که کارایی می کرد که اگر یک سیب زمینی جای من پشته رل نشسته بود بالاخره به یه جاییش بر می خورد و می افتاد به کل کل و حالگیری... ولی خب ما چون یده طولایی در ندید گرفتن و یابو آب دادنو و اینا داریم به روی مبارکمان نیاوردیم هیچ کدام از کرم هایشان را...

جدن خیلی آدمای مزخرفی بودن...

بعد فرداش که می شد جمبه من همش نگران بودم کهنکنه منماشینو از صب تا شب میذارم تو پارکینگ اینا یه بلایی چیزی سرش بیارن... مثلن حداقلش اینکه بزنن چار تا چرخه ماشینو پنچر کنن!!! جدی ازشون بر میومد اینقد که الدنگ بودن... بعد جمبه عصر دیدم یه نامهء فدایت شوم با کلی گل و بلبل و قلبه تیر خورده و اینا گذاشتن زیره برف پاکن که ببخشید ما دیروز اذیتتون کردیم و اینا!!! مسقره ها!!!

خداوند فردا را به خیر بگذراند که باز اینها توی جاده هستند...

* آقا صب به صب که میرم دانشگاه اول میرم پمپه بنزین بهد میرم سید مهدی یه حلیمه توپ می خورم بعد میرم دانشگاه.. اینقده حال میده... دلتون بسوزه...

* همینا دیگه... هر چی ناگفته داشتم تو این مدت صدقه سره کتابخونه ملی نوشتم!!! :))))))))

+ نوشته شده در 11:14 توسط بانو تلخون
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
* والله حقیقتش این است که ما چند باری آمده ایم و نوشته ایم ولی خب بلاگفا با ما و هر کارتی که می گیریم لج کرده است!!! این است که گفتیم یک چند وختی بی خیالش بشویم تا مگر درده دوریه ما حالش را جا بیاورد و بیاید اشتی!!!

* آقا دیدین این فیروز خان رفت استخلال؟ حیف... من خیلی دوس دارم این فیروز کریمی رو... واقعن حیفش بود بره استخلال قاطیه اون انسان های اولیه!!! تف...

* آقای فرهیخته باسم ده دوازده تا سی دی موسیقیه درست و حسابی رایت کرده با دو جلد کتابه در جستجوی زمان از دست رفتهء مارسل پروست فرستاده دمه خونه!!! جدن شرمنده شدم!!!

بعد من واقعن احساسه بی سواتی و بی فرهنگیه مفرط می کنم در برابره ایشون... ولی خب کم نمیارم... خیالتون راحت... آخرش میگم همینه که هس!!!! وسطش هم اونو متهم می کنم به اینکه افکار و اعتقاداتش همه ماله اینو و اونه و در عوض افکار و اعتقاداته من ـ اگر که داشته باشم!!! ـ همش ماله خودمه!!! :))))))))))

+ نوشته شده در 15:13 توسط بانو تلخون
دوشنبه هفتم آبان 1386
* خب ماامروز در راستای مبارزه با اعمال زور های پدره مربوطه به جای نمایشگاه رفتیم سینما!!!

یعنی به جانه خودم اول رفتم قبضه تلفنه گل اقا رو سره پارک وی دادم... بعد رفتم جهان کودک پروندهء باباهه رو گرفتم... بعد رفتم پاساژ ونک ببینم دنیا دسته کیه... بعد یه ذرت با پنیر و قارچ خوردم... بعد گفتم خب جهنم برم نمایشگاه... سواره ماشینه یه خانومهئ خیلی باحال شدم که خیلی لات بودو باهمه راننده هاهم رفیق بود و سیگار هم می کشید... دعوا هم میکرد... یه سر اگزوز بسته بود خدااااااااااااا... بعد دس فرمونش هم خوب بود خیلی... بعد بی شرف نفری هزار گرف ازمون تا نمایشگاه!!! اونم دربه جنوبی... همونی که توسئوله!!!

بعد من یه مرضی دارم تو این نمایشگاه که پامو میذارم کمر درد میگیرم... اونم نه کمر درده معمولی... از اینایی که نفستو بندمیاره و نمیتونی قدم از قدم برداری... کور شم اگه دروغ بگم... بعد گفتم جهنم... بذا ببینم چه خبره... از تنفر من از جاهای شلوغ و اجتماعه آدمیزادو اینا که خبر دارین... چشمتون روزه بد نبینه... هنوز نصفه سالن رو نگشته بودم که احساس کردم الانه که پس بیفتم.. تب کرده بودم اصن... هیچی دیگه... در رفتم... فرار کردم رسمن!!! گه بگیرن این دنیای سگ سگیو که همه تو هم باید بلولن... بعد تشریفه مبارکمو آوردم تجریش... بعد تشریفه مبارکمو بردم سینما جوان بلیطه کلاغ پر گرفتم... بعد چون یه ساعت وخت داشتم رفتم کتابفروشیه علیم... بعدشم رفتم این نمایندگیه آدیداس که دیروز افتتاحیه اش بود.. بعدم یه آیس پکه کارامله ویژه گرفتم و رفتم سینما... ای مرده شور ببرن این گلزارو که هنو بی خیاله سینمای آشغال نشده... بابا این بشر به جانه خودم پتانسیلش خیلی بیشتر از ایناس... یه آشغاله به تمام معنا بوداینفیلمه کلاغ پر... دریغ از سره سوزنی جای دلخوشی... نه کارگردانی... نه فیلمنامه... نه بازیگری... هیچی... هیچی...

بعدشم دیگه ساعت چهار ونیم بود برگشتم خونه!!! :)))))))))))

* چیزه... من نمیدونم این کتابفروشا... مخصوصن علیمیا... و البته دارینوشیای سره دولت... کی میخوان بفهمن که بهتره ول کنن ادمو سرش به کارهخودش باشه نه که هی بیان پاپی بشن که چی میخوای... اینو میخوای؟ اونومیخوای؟ اینو خوندی؟ اونو خوندی؟ بابا جماعته کتاب بخون و کتاب بخر خوش داره حداقل نیم ساعتی در سکوت سرش گرمه قفسهء کتاب باشه... حالا بعدش ممکنه هیچی نخره یا اصن اندازه فروشه یه هفتهء مغزت خرید کنه... و این اصولن ربطی به زرتو پرتایی که میکنی و مخشو میخوری نداره!!!!

خیلی مونده بود رو دلم اینا...

* یعنی من تا وختی گواهینامه ام نیاد دمه خونه نمیتونم رانندگی کنم؟؟؟ پنجشمبه می خوام برم دانشگابا ماچین!!! :(((

* رضا ذلیل مرده گوشیمو بیار دیگه!!!

* من عاشقه انار و خرمالوام...

* این مدار صفر درجه هم گیر داده ها... اصن بعضی جاها احساس میکنم تاخیالش راحت نشه اشکه تماشاگر رو درآورده ول کن نیس!!!

با تشکر از تسلیته بهار جوون!!! :)))

واقعن حیفه این بازیگر خوچگلهء لبنانی... همین سرگرد فتاحی دیگه... همه رو زد کشت این حسن فتحی هم بدتر از من!!! دیگه فقط به خاطره شهاب حسینی باید این سریالو دید... و البته علی قربانزاده کهخیلی بی شرفه خوبیست... امیدوارم زودتر تموم شه... نمیشه بعد از اونهمه حظه بصر از جماله این و ان یهو به این خلوتو خالی دل خوش کرد...بهتره سر و تهش رو زود هم بیاره...

* اعتماد به نفسو داشتین؟؟؟ حسن فتحی مثله من!!! شد اون جوکه که منو داریوشو کجا می برین!!! :)))))))))))

* من این روزا گاز میگیرم... گفتم که در جریان باشید!!!

+ نوشته شده در 23:32 توسط بانو تلخون
یکشنبه ششم آبان 1386

* خداوندا به راستی هیچوخت فکرنمی کردم که روزی برسد که هفته صبح از خواب بیدار شوم و لباس بپوشم و اینهمه راه بروم تا نون سنگکی و یک ساعت توی صف بایستم و پنج تا نون سنگک و یه دونه پلاستیک بخریم و بیام خونه با بابام بشینم صبونه بخورم!!!! تازه سره انگشتام هم همه بسوزن!!!

عجیبن غریبا!!!

* و تازه خداوندا فکرکن که بعدش هم اینهمه کار بکنم... یعنی دوتا مطبه دکتر برم... بعد برم باسه تمدیده گواهینامه... بعد برم کلینیکه عمله چشمه بابام پرونده اش رو بگیرم... بعد برم انقلاب کتابمو عوض کنم!!!

بعد تازه به شکله مفتضحانه ای ایندو تا کاره اخری بیخود بوده باشن... یعنی مسئوله حسابداریه کلینیک مرخصی باشه و از کتابه من هم ترجمهء دیگه ای رو نداشته باشه که عوض کنه باسم...

حتی اون نون خامه ای بزرگه هم که از انقلاب خریدم نتونست تسکینی بر آلامه من باشه... این نون خامه ای یا قبلن خوشمزه تر نبودن؟؟؟

* جدیدن هر وخ نظراته مشعشع و گهر باره خودم رو اینجا می نویسم بلاگفا به روز نمی کنه باسم... نمی دونم می خواد آبرو داری کنه یا اینکه توطئهء امپریالیسمه جهانیه که می خواد دنیا رو از وجوده من بی اطلاع نگه داره!!!!

* آقا اون ترانه هه ماله اوتلندیش بود و منبسیار بسیار تا دوستش میدارم...

* بعد می دونی نتیجهء جدیده فلسفیه من چیه؟ این که تمامه افکار و اعمال و رفتاره ادم ها ریشه در حسه خودخواهیشون داره... یعنی همشو می تونی اونجا پیدا کنی... حالابعدن توضیح می دم... فعلنا خوابم میاد می خوام برم بخوابم...

* بعد این تزه بالایی رو ارتباط بده به این موضوع که هر وخ یه نفر آدمو تحویل نگیره و تمامه سعیش رودر نادیده گرفتم و حتی قهوه ای کردنه ادم بکنه اون شخص به نظر جذاب و مرموز و اینا میاد و احتمالش زیاده که ادم خوشش بیاد از همون شخصه!!! این تمرینتون بود... هر کی تونست ربطشو بگه بهش جایزه میدم... هر کی هم نتونست خره!!! :)))))

* اینا رو ظهر نوشته بودم که بلاگفا در ادامهء رویه ء اخیرش در قباله من نشونه کسی ندادشون!!!

* یکی بیاد منو از دسته این باباهه نجات بده... اون ازامروز.. گیر داده که فردااز صب تا شب باید پاشی بری نمایشگاهه الکامپ... یکی بیاد به این حالی کنه که من هیچ گونه علاقه ای نه به الکترونیک و نه به کامپیوتر ندارم... مرده شور ببره هرچی تکنولوژی و علم و ایناس در ضمن...

بدتر ازاون عصری مخه منو کار گرفته که بیا باسه فوق هم بخون بعدش هر جا خواستی بری برو... خودمو میکشمممممممممممممممم!!! منم که بی جنبه ام... بعد ازاین گپه مختصری که راجهژع به فوق داشتیم یه یه ساعتی گرفتم خوابیدم... بعد تمامه اون یه ساعت رو خواب دیدم که رفتم سره کلاساس اسی نشستم باسه ارشد... هم خوب و بد هم افتضاح بود... بدیش اینجا بود که آخره کلاس که دیگه من کلی حال و حول کرده بودم که الان اسی میگه بیا من برسونمت خونه باباهه اومد بیدارم کرد... تف... تو خواب هم شانس نداریم...

* پویا داره میره قطر... هم باسه کار هم به قوله خودش باسه درس... ولی عمرن که درس بخون نیس این داداشه ما... باباهه مخالفه ولی پویایی که من میشناسم بالاخره مخه اینو میزنه و سندی چکی چیزی میگیره ازش... ببین کی گفتم...

+ نوشته شده در 22:28 توسط بانو تلخون
یکشنبه ششم آبان 1386
* این روزها دلم برای همه تنگ شده... برای همه... بدونه استثنا... و حالم به هم می خورد از همه... از همه... بدونه استثنا...

دلتنگی حاله آشغاله کثافتیه که به آدمیزاد خیانت میکنه... کثیف ترین نوعه خیانت... خیانته احساسات به صاحبشان...

+ نوشته شده در 0:2 توسط بانو تلخون
شنبه پنجم آبان 1386

Callin' U


Yo elmoro’s back
we still in here
I can’t believe we’re bout to do this again
u ready?
blaze it up, blaze it up for all my moros out there

I’m callin’ U
When all my goals, my very soul
Ain’t fallin’ through
I´m in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don´t doubt my love

I’m callin’ U
With all my time and all my fights
In search for the truth
Tryin’ to reach U

See the worth of my sweat
My house and my bed
Am lost in sleep
I will not be false in who I am
As long as I breathe

Oh, no, no
I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
My One & Only

I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
U all I need in my life

I’m callin’ U
When all my joy
And all my love is feelin’ good
Cuz it’s due to U

See the time of my life
My days and my nights
Oh, it’s alright
Cuz at the end of the day
I still got enough for me and my

I’m callin’ U
When all my keys
And all my bizz
Runs all so smooth
I’m thankin’ U
See the halves in my life
My patience, my wife
With all that I know
Oh, take no more than I deserve
Still need to learn more

Oh, no, no
I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
My One & Only

I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
U all I need in my life

Our relationship, so complex
Found U while I was headed straight for hell in quest
You have no one to compare to
‘Cause when I lie to myself nothings hidden from U
I guess I’m thankful
Word on the street is U changed me
It shows in my behaviour
Past present future
Lay it all out
Found my call in your house
And let the whole world know what this love is about

Yo te quiero, te extraño, te olvido
Aunque nunca me has faltado, siempre estas conmigo
Por las veces que he fallado y las heridas tan profundas
Mejor tarde que nunca para pedirte mil disculpas
Estoy gritando callado yo te llamo, te escucho, lo intento
De ti yo me alimento
Cuando el aire que respiro es violento y turbulento
Yo te olvido, te llamo, te siento

Translation:
[I love you, I miss you, I forget you
Even though you never let me down and always are by my side
For all the times I’ve failed and hurt you deeply
Better later than never to give you a 1000 apologies
I’m shouting silently, callin’ you, I’m listening to you, I’m tryin’
You nourish me
When the air that I breathe is violent and turbulent
I’m forgettin’ you, I’m callin’ you, I’m feelin’ you]  

Oh, no, no
I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
My One & Only

I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U…

 

+ نوشته شده در 15:30 توسط بانو تلخون
شنبه پنجم آبان 1386
* خب رفقا ما زنده ایم و به جانه خودمان در هیچ گوشه و کنارمان خبری نیست... گفتیم که یه وخ حرف در نیارین باسه ما...

* آقامون چش و چارشو عمل کرده... بعد رسمن زاییده... یعنی زاییده دیگه... کلی درد و ترس از نور و کوفت و زهرمار داره... بعد یه کاره امروز بلند شده رفته با ماشین دکتر!!! شایانه ذکر است که دیروز عمل کرده!!! بعد ننه مان می گفت دکتر رسمن خواهر و مادرش را مورده عنایت قرار داد... ننه مان با یک لبخنده خاصی می گفت این را!!!

بعد تازه پر رو پر رو میخواستامروز صب بره ماهشهر!!! می گفت کلاس دارم!!! دکتر در این مرحله هم باز یک حالی به حولش داده و الان دیگه عینه ادم نیشسته سره جاش!!!

* آقا جان چه کاریه؟؟؟ من هی بنویسم و هی این بلاگفا نشون نده؟؟؟ خب نمی نویسم اصن...

* یه کتاب خریتم از انقلاب هشت تومن!!! اندازهء یک بلوکه سیمانی وزنشه و هیکل هم که قربونش برم بینی زهره ات اب میشه... بعد امروز باره خودم کردم بردم دانشگاه... کاشف به عمل اومده که اونی که باید می گرفتم نی... یعنی مترجمش فرق می کنه... بعد یهنی الان عزا گرفتم که کی دوباره بره تا انقلاب و چک و چونه بزنه و کتابه رو عوض کنه؟؟؟ ای خدااااااا...

* خوابم می آید هزار تا حدودن...

* این خط ما وصل است ولی خب هنوز گوچیه در محله مورده نظر نصب نشده!!! همین امروز فردا ترتیبه اونو هم میدم و بعد با خیاله راحت میشینیم به اس ام اس بازی!!!یکی دو روز دیگه هم دوریه منو طاقت بیارین!!! :)))))

+ نوشته شده در 0:8 توسط بانو تلخون
سه شنبه یکم آبان 1386
* یه فیلم دیدم الان به اسمه ملیسا... دوسش داشتم... ایتالیایی بود... دختره هم خیلی خوچگل بود!!! داستانش هم خب خوب بود... هر چند در زمرهء شاهکار ها و به یاد موندنی ها قرار نمی گیره...

* خداوندا به من کانه درس خواند عطا بفرما!!! آمین!!!

* یه عالمه چیز نوشته بودم اینجا ولی خب جدیدن فقط وختایی که آن لاین می نویسم بلاگفا آپ می کنه... الان دیگه حسش نیست بنویسم...

* کلن چند وختیه حسش نیست... همه جوره و به هر طریق...

+ نوشته شده در 12:56 توسط بانو تلخون