تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...

* اول از همه می خوام اینجا رو بهتون معرفی کنم که برین حالشو ببرین و ببینین من چه رفقای فرهیخته و با سوات و اینایی دارم!!! بسیار لذت بخش است خواندنش و البته به نظره من بسیار شسته رفته نوشته می شود و حرفه ای... بعد این دیالوگای ویکر پارک رو که میس نوتلا هم نوشته دیالوگ های محبوب منم بودن :

Mattew : Sometimes when you see someone from afar, you deveyou see it up close, nine times out of ten you wish you hadn't

Alex : It's easy to stand back and judge, and don't know anything about this woman.Maybe the first time she saw you , maybe she felt the way you did the first time you saw lisa.Love makes you do crazy things, insane things.Things in a million years you'd never see ylop a fantasy , but when ourself do.There you are doing , can't help it

 

* کلن در جریانه علاقهء سان جون به آلبر کامو هم قرار می گیرین در این کافه کاناپهء دوست داشتنی!!! :)))))))))

* یک سری حرف هایی زده بودم اینجا دیروز که خب پست نشد و اینا... منم دیگه ننوشتمشون از سر... لب کلام این بود که من مقصر نیستم و هر بار از دوست داشتنت شروع می کنم و تو می کشانی ام به بیزاری و فرار... و اینکه اگر نمی مانم برای این نیست که نمی خواهم... برای اینست که نمی توانی نگهم داری...

* آقام هم امروز میات...

* همینا دیگه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:33  توسط تلخون  | 

* دیشب خوش گذشت... با وجودی که فقط خانوادگی بود و تازه از خانواده مون هم نصفشون به دلایله موجه غیبت داشتن!!! بسیار بسیار خندیدیم... امیر هم بود و یک عالمه استعداد از خودش نشون داد!! حالا من نمیگم چه استعدادی ولی خب خودتون ربطش بدین به اون خنده هه!!!

* یکی از رشوه هایی که از اقای فرهیخته گرفتم و یادم رفت بگم یک سی دیه نامجو بود! نصفه آهنگ هایی که نداشتم... نصفه دیگه اش رو هم قراره تو یه سی دیه دیگه تحویل بگیرم به همین زودیا... بعد ببین دیوانه میشی... اون شعره مولانا رو که می خونه رسمن می خوای بری به درک... وحشتناک قشنگه... من عاشقه این دیوانهء دیوانهء دیوانه هستم... یه شعرش هم هس میگه رفتم سره کوچه یه پاکت سیگار بگیرم... بعد یه جاش میگه آییی مردم... کلن به  ت خ م م!!! بسیار بسیار لذت بخش است... یا اونیکه شعره که یه آهنگه فوق العادهء وحشتناک زیبا داره و نمی دونم ماله سعدیه حافظه کیه؟؟؟ میگه اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم... یه جاش میگه چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد... تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم... خلاصه که دلتون آب...

* فیلمایی که گرفتم یکیش بی کامینگ جین هستش که زندگیه جین اوستینه و به شدت به آنی توصیه اش می کنم... فیلمه لطیفه قشنگیه... فضاش به شدت شبیه به همون غرور و تعصبه... یکی دیگه پرستیژ بود که قبلن به تفصیل راجع بهش نوشتم... الفی بود که جود لا بازی می کرد و به شدت راجع به دختر بازی بود و خب من زیاد با خوده فیلم حال نکردم و فقط حظه بصر بردم از دیدنه این جود لای خوشگل... یکی دیگه هم پیپل آی نو بود... مردمانی که من می شناسم... آل پاچینو و کیم بسینگر بازی می کردن و بدی نبود... خب یه خورده خسته کننده بود ولی حضوره آل پاچینو جهنم رو هم می کنه بهشت!!! یکی دیگه هم امپراتوریه بهشته که هنوز ندیدمش!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:21  توسط تلخون  | 

* ببین جدی امتحانمو خوب دادما!!! یعنی خودم تعجب کرده بودم!!!

نه تا سوال بود که هشتاشو نوشتم... اونی رو هم که ننوشتم به شدت بلت بودم... فقط یه فرمول رو یادم رفته بود و این استاده کثافت هم نشسته بود دقیقن رو به روم و نمی تونستم تقلبمو نیگا کنم!!! ببین دیگه چقد بم فشار اومده بود که باسه اولین بار در طوله دورانه تحصیلم با یک عالمه رنگ به رنگ شدن و اینا استادو صدا کردمو و گفتم استاد من این سوالو بلتم... این فرموله رو یادم رفته یه کمکی نمی تونی بکنی؟؟؟ اونم بی شرف نه گذاشت و نه برداشت گفت نخیر!!! نمی تونم!!! تف!!! کثافت...

بی خیال حالا...

* ها ها... این استخلال که باخت بازم... اونم به کی؟؟ صنعته نفت... دلم خنک شد... بالاخره هر چینباشه یه جورایی تیمه شهرمونه این صنعته نفته آبادان... جونه من کیف می کنین با اون پرچمه برزیل؟؟؟

* یک شاهکاری من کردم هفتهء گذشته... گفتم تلفنمون قطع بود و اینا... خب تخصیره من بود... دو شاخهء این جارو شارژیو رو زده بودم تو پریزه تلفن!!!! فک کنننننننننن!!! یه هفتهء تمام مادر و خواهره مخابرات رو به هم پیوند دادیم!!!!

* امروز تفلده گل آقاس...

* پسته قبلیه منو چرا هیشکی نمی بینه؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:3  توسط تلخون  | 

* خب ما امروز به سلامتی دانشگاه را پیچاندیم که خیره سرمان درس بخوانیم یعنی!!! البت دروغ چرا دو ساعتی درس خواندیم... بعدش این آقای فرهیخته در ادامهء عجز و لابه و التماس های این چند روزه اخیرش زنگ زد و شیطان شد و به لطایف الحیلی رفت زیره پوست ما و از درس خواندن انداختمان!!! گفتنیست که بسیار بسیار رشوه گرفتیم از ایشان!!!

ماجرا اینه که ایشون قراره فردا یه جایی تقریبن بره خواستگاری!!!!!!!!!!! بعد از اونجایی که دختره پولداره به من قول داده که اگه کمکش کنم که جور بشه و اینا بعدن منو هم در ثروته دختره شریک کنه!!! بعد این همفه همش کارش التماس بود که تورو خدا بیا منو ببر لباس و اینا بخرم!!! خب ما هم امروز دیگر کم آوردیم و دلمان به رحم و اینجور چیزها امد و وعده وعید های ایشان کاره خودش را کرد و ما درس و مخش را ول کرده و رفتیم سروخته ایشان!!!

ثمرهء این فداکاریه من خب شیش تا فیلم بود که باسم خرید... بعد ناهار بود و بعد تازه قولهای زیادی هم داده در زمینهء یافتنه شوور باسهء ما!!! و خب خیلی هم فحشش دادم و اذیتش کردم که خودش خیلی کیف داره!!!

* هووووووووووووووووو!!! نخطه!!! به تو چه آخههههههههههههههه؟ حسوتیت میشه دیگه چرا فحش میدی؟؟؟ گوش کوب هم دماغته!!! خیلی هم شیک و سبک و خوچگله گوشیم!!!

آقا یکی از این کیسه میسه ها گرفته بودم که گوشیمو بذارم توش!!! پریروز گرفته بودم... دیروز گمش کردم!!! مرده شور!!!

* این گوشیه گرون هم دردسره ها... من که همش گوشیم اینور اونور پرو پخش بود و هی شوتش می کردم و می نداختمش و اینا حالا هی باید حواسم به این باشه!!! بعد تازه با این خنگ بازیای جدیدم که دچاره حواس پرتی هم شدم علاوه بر درد های دیگه ای که داشتم قبلن و هی همه چیو جا میذارم و گم می کنم و اینا... الان عینه این عصبیا شدم که تیک دارن!!! هی پنج دیقه یه بار دستم میره طرفه جیبم که مطمئن شم گوشیم سره جاشه!!! فک کنننننننننننننننننننننن!!! مایه داری هم جنبه می خواد ها!!!

* چیزه... این ماشینه رو اسقاطیش کردم رف... این باباهه اصن سوار نمیشد... ماهی یه بار میومد یه دوری باهاش میزد و خوابیده بود تو پارکینگ ماشین... بد عادت شده فک کنم... این چن وخته که من سوار شدم به جانه خودم نه به جایی زدم... نه جایی زد به من... نه خیلی تند رفتم... نهخلاصه خر بازی ای چیزی در اوردم... بعد الان نمی دونم چش شده که تا روشنش می کنی به تلق و تولوق می افته!!! آقای فرهیخته می گف شده مثه این توپولف ها!!!! بعد جدی دیگه احساس امنیت نمی کنم توش!!! همش فک می کنم الانه که یه چیزیش بشه... بعد امروزو بگو... این سپره جلو یه طرفش یه خورده لق شده بود ـ سه تیکه اس سپره ماشینه ما ـ و هر وخ از جاش در میومد یه لگدی چیزی نثارش می کردیم می رف سره جاش!!! بعد امروز یهو دیدم یه صدای نامفهومی اومد و خلاصه همهء ماشینای دورو بر هی بوق بوق و ادا اطوار!!! کاشف به عمل اومد که سپره افتاده!!! بعد یه سمند هم رفته بود روش!!! یعنی گیر کرده بود زیره سمنده... پسره هم همچین به من چشم غره می رفت و نچ و نوچ می کرد که نگو... واستاده بود من خودم دراز کش برم زیره ماشینش سپره رو در بیارم!!! آقای فرهیخته اینجا هم نقشه زورو رو بازی کرد و سپره رو کشید بیرون!!! الانم سپره باز با یه لگد رفته و سره جاش قرار گرفته... میگم توپولوف یعنی این دیگه...

بعد تازه ترمز که می گیرم جدیدنا همچین زیره پام می لرزه که نگو... خودم میگم از لنتشه لابد... بعد علی می گفت که یا دیسکت تاب برداشته و یا از پولوسته!!! خب من نمی دونم دیگه... بهتره که همون لنتش باشه... من که آخه کاریش نکردم...چرا اینجوری شد؟؟؟

* به تو چه که علی کیه؟؟؟؟

* ما بریم درس و مخش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 15:49  توسط تلخون  | 

* جونه من باور کردی؟ نه... تورو خدا باورت شد؟ خیلی خری اگه بعله!!! بابا من آدم بشو نیستم که... از شنبه تا سه شنبه شب دقیقن گیر دادم به این پازله و یک کلمه هم درس نخوندم!!! بعد از دیشب تا حالا دارم جون می کنم... فردا هم نمیرم دانشگاه و میشینم درس می خونم...

البت الان کتابخونه ملی ام و چیزی حدوده نصفه ماجرا رو خوندم... تا عصر هم نصفه دیگه اش رو کله می کنم و فردا هم به مسئله حجل کردن می گذره...

جدی باسه خودمم جالبه ها... آدم نمیشم...

* آقا صب من جدن چنان شوکی بم وارد شد که نگو... خیلی وخ بود اینقد بد گند نزده بودم و اینقد استرس بهم وارد نشده بود... داستان این بود که صب که از خونه اومدم بیرون رفتم این پمپه بنزینیه توی دولت که بنزین بزنم بعد بیام کتابخونه... بعد خب دولت به شدت شلوغ بود و تا من اومدم برم از این لاین به اون لاین توی پمپه بنزین یارو افسره زرتی یکی از این مانع ها گذاشت جلوی منو گیر که دنده عقب بگیر و از اینور برو و خلاصه... یه ده دیقه ای طول کشید تا گندیو که زده درس کنه و اعصابه ما هم رف تو فرغون... بعد من همیشه خودم پیاده میشم و بنزین میزنم... دوس دارم یه جورایی... کلن هم به نظرم هر وخ دادم خوده این کارگرای پمپ بزنن کلاه سرم رفته با وجوده همهء حواس جمعی ها و اینایی که می کنم به خیاله خودم و چشم از آینه بر نمیدارم که نکنه کم و زیاد بزنن... بعد امروزم پیاده شدم که خودم بنزین بزنم یارو پر رو پر رو برداشت و شروع کرد باسه من بنزین زدن... خب خیلی مسخره اس که گیسر بدی یالله بده من خودم می خوام بنزین بزنم... هیچی بنزینو زد و منم حساب کردم و راه افتادم سمته کتابخونه... رسیدیم اینجا و خیلی خوشحال پارک کردیم و پیاده شدیم که یهو یادم افتاد ای دله غافل... کارت بنزینمو جا گذاشتم... هیچی دیگه... جنگی برگشتم دولت... تو راه هم همش خدا خدا می کردم که نبرده باشن کارتو یا خلاصه هاپولی نشده باشه به هر صورت... باباهه دیگه ولم نمی کرد... هیچی کلی فحش و اینام دادم به خودم که حواست کجا بود و اینا... ولی دسته آقاهه درد نکنه... کارتمو برداشته بود باسم... خیلی خوشحال شدم... بعدشم خب برگشتم دوباره کتابخونه دیگه!!!! :)))))))))))

* آقا این پسره رو من میشناسم... دوستاشو هم میشناسم... همینی که الان اینجاس!!!! اسمش مهرانه... پارسه میومد با رفقاش... حالا هی اینوری منو نیگا می کنه اونوری منو نیگا می کنه!!! نمی دونم یادش هس منو یا نه؟؟؟ برم دس روبوسی؟؟؟ مکانیک می خوند... کلاسای عمومیمون با هم بود... خیلی هم دلقک و خوچمزه بود... بچه پولدارم بود... اون موقع ها هم با ما تیک میزد یه نمه!!! قدش هم نیم وجبه!!!

* آقای فرهیخته میگه برو درستو بخون بعدش بیا دمباله من بریم شلوار بخرم!!! منم میگم حتمن!!!! طفلی هر روز از این خرده فرمایشات می کنه و اینا... بعد منم عینه هر روز می زارم تو کاسه اش!!!!

* خرم دیگه... چیکار کنم؟؟؟ هی هر بار میگم شاید این دفه فرق کنه... شاید من فرق کرده باشم... شاید اون فرق کرده باشه...

اون شبی اس ام اس داد که داریم وسایله مسعودو میچینیم تو خونه اش... هفتهء دیگه عروسیشه... گفت یادته خجالت می کشید بره خواستگاری؟؟؟ یادم بود... از من پرسیدن چی بگه... چجوری بگه... کجا بگه... چقد خندیدیم!!! فک کنننننننننن... حالا عروسیشه... نمی دونم... حسرت داره؟ نداره؟ چی؟

دیروز گفتم فردا میرم کتابخونه... مسیرت اونطرفا بود بیا ببینمت... گفت دارم میرم اصفهان... دالان کوه... جمعه بر میگردم... هفتهء دیگه ببینیم همو... گفتم تا هفتهء دیگه شاید نظرم عوض شه!!!! :)))))))))))))

* چه حالی میده پسته طولانیا... ایول به کتابخونه ملی...

* چیزه... تلفنمون خراب شده... خطمون از مرکز قطع نیستا... ولی از خونه که گوشیو بر میداریم بوق نمی خوره... از بیرون هم که زنگ میزنیم اشغاله... با وجودی که کال ویتینگ داریم... خلاصه که گیری افتادیم...

* چه حالی میده این ان نود و پنج... گوشی خارجی که میگن همینه ها!!!! :))))))))))))

آقا ما این یکی دو ماهه یه گوشی دستمون بود که اونم کم خارجی نبود... اف سیصده سامسونگ... من دوسش داشتم... یعنی کلن من با سامسونگ هم راحتم بر خلاف یه عده که میگن فقط نوکیا... اینم خیلی گوشیه باحالی بود و کلی کلاس داشت!!!:))))))))

* بعد دو سه روز پیش رفتیم و بالاخره این ان نود و پنجه رو ابتیاع فرمودیم و الان در حاله حظ بردن و ندید بدید بازیو اینا هستیم!!!! :))))))))))))

چه دوربینی داره ها... زورتون بیات!!!! :)))))))))))))))

* ببین تمام تنم مثل بید می لرزد...

لبم ،

که اسم تو را سر برید می لرزد...

* من کلن آدمی نبودم هیچوخت که بگم خب دوسم داره دیگه... پس منم دوسش دارم!!! همیشه باید دوست می داشته ام اول... حالا... هیچی ولش کن!!!! :)))))))))))

* ما بریم دیگه... زته همگیتون زیاااااااااااااااااااااااااااات!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:26  توسط تلخون  | 

* آقا هیشکی با من راجع به بازیه دیروز حرف نزنه که شاکی ام اساسی... الانه که هر چی فحش بلتم اینجا رو کنم... والله... مرتیکهء ... ... ...... ...!!! ای بر پدره هرچی .... ... ...!!! ولم کن ببینم این .... ..... چی میگه این وسط!!! ج... ت......!!!

یعنی زور داشت ها... جدن زور داشت... ای ... به کلهء پدر داوره شیره سماور... اونوخ میگن تماشگر باید مودب باشه... ولمون کنین بابا... به قرآن باید می کشتنش!!! الکی الکی به گه کشید بازیو... ای خدااااااااا!!!

* ولی جونه من بعده بازی کیف کردی؟ هر چی اون مربیه صبا باتری گوز گوزه زیادی کرد و چرتو پرت گفت و بی ادب بود و بی چاکه دهن این افشین خانه ما مودب و با کلاس و خونسرد بود... اصن هم به هیچ جاش حساب نکرد زرتو پرتای طرف رو... لذت بردم...

* ولی حیف شد... خدایا...نمییییییییی خوااااااااااااااام... مفت و مسلم قهرمانیه نیم فصلمونو هاپولی کردن رف... حالا باز باید بشینیم دس به دعا که این سپاهان نکنه همهء بازیاشو ببره... و یا نکنه فقط یکی از بازیاشو نبره!!! ای تو اون روحت... مرتیکهء ... ...... ..... .........!!! از مادر و خواهر و دختر و پدر و برادرو پسرو پدر بزگو و همه چیت تو این نخطه ها مایه گذاشتم آقای داور!!!! خوش باشی!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:39  توسط تلخون  | 

* خب از اون موقع تا حالا من رفتم بانک... بعد رفتم یه عالمه میوه و سیب زمینی و پیاز و اینا خریتم!بعد رفتم لازانیا سفارش دادم به ناپولیه سره خیابون!!! بعد رفتم دمباله آیلین... بعد اومدم غذامو تحویل گرفتم... بعد نشستیم غذا رو خوردیم... بعدش هم من هی همینجور نارنگی می خورم... هی نارنگی می خورم... جدی دقت کردی چقد می چسبه بعضی وختا این نارنگی؟؟؟؟ سیر نمیشی ازش لامصب... عینه چیز می مونه!!!! :)))))))))))))))))

* خیلی روزه مفیدی بود نع؟؟؟

* دلم می خواست می رفتیم بام تهران... نیم دونم... هوس کردم یهو... بعد می دونم هم وختی برم اونجا اعصاب معصابم به هم میریزه!!! بعد تازه یخ می کنم زود می خوام برگردم... ولی خب هوس کردم دیگه چیکار کنم؟؟؟

البت از آنجایی که من ابدا آدمه هوسبازی نیستم نیشستم تو خونه و نرفتم!!!! یاد بگیر...

* آقا جدیدنا از هیشکی خوشم نمیاد... یعنی فک کنم اگر سروش رو که پسرمه جدا کنید یکی دو سالی هس هیشکی یو ندیدم که خوشم بیاد... خیلیه ها... باز خوبه یه پسر دارم!!!

* سروش یکی از هم کلاسیامه!!! بعد من ایشون رو به فرزندی قبول کردم ولی خب خودش خبر نداره!!!! بسیار بسیار دلم میخواد یه پسره این شکلی داشته باشم!!! چشمای سبز خاکستری داره... موهای یه کمی روشنه کوتاهه کوتاه!!! بعد خوچگله دیگه... خوچگل... کلن عینه مامانش که من باشم هم هیشکی یو نمی بینه و آدم حساب نمی کنه... یعنی کیف می کنم از دیدنش ها... افتخار می کنم به این پسری که دارم... بعد این دختر مخترا نمی دونی چیکار می کنن باسش... یعنی همینجور راه میره کشته و شهید میده!!!! پسره منه دیگه!!! :))))))))))

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:52  توسط تلخون  | 

* استیده محترم هر کدوم از الان اولتیماتوم دادن که حداقل چهار جلسه باید اضافه بر این روزای باقی مونده بیایم سره کلاس!!! اساتیده محترم هر کدوم اخطار دادن که امتحانشون قراره کانه همگی مان را پاره کند!!! اساتیده محترم هر کدوم حداقل یه ماشین حساب الجبرا سفارش دادن که بگیرم که حتمن لازممون میشه و بدونه اون بهتره نیایم سره جلسه!!!! اساتیده محترم قصد دارن ما رو به چی بدن؟؟؟؟

* همه اینا رو ول کن... ماشین یکی که من دارم پیشنیازه اون دو تا درسه دیگه امه... یعنی اگه ماشین یک رو بیفتم کلن این ترمم میره به ف ا که فنا!!! دوره هم خوشیما...

* جمبه امتحانه میانترمه ماشین دو دارم... تا این لحظه جز حضور سره کلاس و گه گیجه گرفتن هیچ فعالیته دیگه ای انجام ندادم... قرار است خودم را بکشم و هر جور شده این میانترمه رو خوب بدم... شاید اونجوری امید به زندگی برگرده!!!!

* آقا این آقای فرهیخته رتبهء چهاره کنکوره فوق الیسانسه سراسری بوده ها!!!! فک کننننن!!!! من که جدن تحته تاثیر قرار گرفتم... بعد الان دارم یه نخشه هایی می کشم باسه اینکه برم خراب شم سرش از ساله دیگه که درسم بده باسه فوق!!! جامعه شناسی دانشگاهه تهران!!! چه حالی بده ها نه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:42  توسط تلخون  | 

داستان از این قرار است : در این گوشه از زندگی من بالا دست نشسته ام... قدرتمند... مختار... قادر به ستم... و تلخ از اینهمه... پناه می برم از دیگران به او... هر از گاهی که پناهی نداشته باشم دیگر و بخواهم که بمیرم از بس که نمی توانم نفس بکشم ، می شود زندگی... بازم می گرداند... دستم را می گیرد... دوستم می دارد... سوال نمی پرسد... می گذارد هر چه می خواهم بکنم... می گذارد ببوسمش و می داند که همهء اینها برای این است که آنقدر کم آورده ام که می گذارم دوستم بدارد و خوش باشد تا از خوشی او من به زندگی برگردم و شارژ که شدم... گرما که برگشت به تنم... وقتی که رسیدم به جایی که باز بتوانم تحمل کنم همه چیز را دورش می اندازم و تمام . توضیح هیچوقت نداده ام... هیچ وقت هم نخواسته... همین طور پذیرفته مرا... ولی من نمی توانم... نمی توانم اینطور خودم را بپذیرم... نمی توانم... این بار می نشینم توی همین تاریکی و سرمایی که هر بار گریخته ام ازش به دستان او و نفس نمی کشم اگر لازم شد... این بار نه...

گاهی حس می کنم خدا هم حالش از اینهمه قدرته خودش بهم می خورد... حالش از همهء ما بهم می خورد...  بعد بالا می آورد روی همه مان... همین است که بوی تعفن می دهیم...

همه به این بهانه که دیشب دست و دلم می رفت به احوال پرسی و نباید که می رفت و نرفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 15:42  توسط تلخون  | 

گل من

 گوهر من

کاش اینجا بودی

جان من جوهر من

کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی

با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود

لحظه های دیدار تا ابد ساکن بود

اگر اینجا بودی

زندگی وسعت داشت

غزل ناگفته به قلم رغبت داشت

گل من

گوهر من

کاش اینجا بودی

جان من

جوهر من

کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی

.

.

.

 

* گفتن دارد؟؟؟ ندارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 15:26  توسط تلخون 

* چهار تا دی وی دیه پرندهء خارزار رو دیدم این روزا... بدی نیست... کتابش مسلمن خیلی خوچگل تر بود... نظر منو بخوای به شدت فیلمه کفر آمیزیه و به شدت هم من دوست دارم این مبارزهء مگی رو در سرتاسره زندگیش با خدا... و به شدت به نظرم جر زنیه خداست بلاهایی که سرش میاد و اینهمه عزیزی که از دست میده... تکون دهنده ترین صحنهء فیلم جاییه که وقتی دین رو میذارن تو آرامگاه و مگی به رالف میگه که دین پسره تو بوده و لذت می بره از رنجی که رالف می کشه از شنیدنه این موضوع و هیچ هم نمی ره تسلیش بده و با گردنی افراشته تنهاش میذاره...

البت تو کتاب همچین صحنه ای نبود... سینماس دیگه...

بیگ فیش هم فیلمه محشری بود... من کلن این تیم برتونه لعنتی رو دوست دارم... اون دنیایی که داره رو دوست دارم... اون دنیایی که برای ما می سازه رو دوست دارم... یه راست از وسطه قصه های پریون اومده انگار... بیگ فیش هم از نظره من فیلمی بود در ستایش رویا و قصه پردازی... دیدنیه... وصیت می کنم شما را به دیدنش...

خانومه که توش نقشه مادر رو بازی می کرد همونی بود که توی پستچی همیشه دو بار زنگ می زند بازی کرده بود... وحشتناک خوشگل بود از نظره من... قابله ذکر است که جوونیاش به نظرم چندان خوب نبود...ولی پیری عجیب بهش اومده بود... اصن آدم کیف می کرد نگاش کنه...

هوسه ادوارد دست قیچی کردم...

* باید پاشم برم یه کم باسه خودم خرید کنم... یعنی می خوام برم یه عطر بخرم... ولی خب اون عطری که می خوام رو باید برم از شهرک بخرم... سخته دیگه... اراده می خواد!!!!!!! :)))))))

* من تمرینامو ننوشتم هنوز... باسه امتحانه هفتهء دیگه ام هم درس نخوندم... این هفته چرا اینقد زود تموم شد؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:46  توسط تلخون  | 

 

                    

ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم

گر همه زهر است چون خوردیم ساغر نشکنیم

پیش ما یاقوت یاقوتست و گوهر گوهر است

داب ما اینست یعنی قدر گوهر نشکنیم


ما درخت افکن نه ایم آنها گروهی دیگرند

با وجود صد تبر یک شاخ بی بر نشکنیم

وحشی بافقی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:24  توسط تلخون 

* شده ام زبان گنجشک... بی بر... عقیم... با بوی تلخی که می نشیند روی سر و صورتت و نمی رود... شده ام تلخ؟ نه... شده ام تلخی... کنار کشیده ام... پیاده شده ام... کاری ندارم با دنیا... می گذارم بگذرد... همهء درها را بسته ام... دوست؟ نه دارم و نه می خواهم داشته باشم... عشق؟ نه داشته ام و نه خواهم داشت و حالم که از حالم پیداست... نیست؟ کار؟ نمی خواهم... درس؟ نمی خوانم... نفس؟ می آید و می رود... به میل من باشد می گویم لزومی ندارد...

روزهایم را انگار که برگ های دفتر چه ای کهنه دانه دانه می کنم و ریز ریز از پنجره می ریزم بیرون... چه سلامی؟ چه امیدی؟

گریه ام می گیرد گاهی... مثلن امروز... داد می زنم... با من حرف نزنید... برف باریده بود و بسم بود همین برای سالها گریستن انگار...

دوست دارم اینطور تمامش کنم... شب بود... کوچه تاریک بود و بلند... دستم را گرفته بودی و لیز می خوردیم روی یخ هایی که کاش تمام نمی شدند و هیچوقت نمی رسیدیم...

* راستش را بخواهی آنقدر ها هم توی من آن توی قدیم نیست... نه که تو نباشد... هم هست و هم نیست... بیشتر بهانه ای... نه که زانوی غم تو را هنوز بغل زده باشم بعد از اینهمه سال... فقط  گاهی دلم عجیب نوشتن می خواهد و تو تنها نوشتنی ای هستی که سراغ دارم از گذشته و حالی که ندارم... و تازه... امشب عذرم موجه است که عجیب دلم لرزیده با اسمت...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:14  توسط تلخون  | 

* چی بود این یهو؟؟؟ هان؟ این چه طرزشه آخه؟ بی خود اینجوری اسمه تو رو میگه... من قلبم درد گرفت...  من تو خوابم اسمه تو رو اینجور می گم... اینجور صدات میکنم... من گریه ام گرفت... من مردم... این دیگه چی بود یهو؟؟؟

* دو تا سریاله خوب داشت امشب تی وی... هر دو هم قسمته اولشون بود... یکی روزگار قریب که کاره کیانوش عیاریه و شبکه سه پخش می کنه... من دیوانهء این آفرین عبیسی ام... چه بازی ای می کرد بی شرف... ماماااااااااااااااان... می خوام سرمو بکوبم به دیوار... اون یکی هم ساعت شنی! که به شکله خارجکی ای دیدنش به افراده زیره شونزده سال توصیه نشده بود و مامانم با دیدنه این جمله گفت خب من برم بخوابم!!! فوجی از بازیگرای بیست و کار درست داره... بیژن امکانیانه عشقه منو داره... اون دختره مریم کاویانی رو داره... رویا نونهالی رو هم داره که من زیاد علاقمندش نیستم جز در فیلمای فرمان آرا!!! بعد کورش تهامی داره... مهراوه شریفی نیا داره که شده کپیه مامانش... سیمین مقانلو داره که من خیلی دوسش دارم... برزو ارجمند داره که تو همین یه قسمت کولاک کرد با اون اعتیاده خفنش!!! داریوش ارجمند هم داره خب... یک نقطه ضعف داشت  فقط که خدا رو شکر تو همین قسمته اول خودشو دار زد!!! سام درخشانی!!!!

* من هوای عاشقانه نوشتن دارم و عشقم نیست...

* پست های طولانیمو بلاگفا آپ نیم کنه دیگه... منم خب دو قسمتی می نویسم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 23:57  توسط تلخون 

* به به... اولین برف امسال...

* خواب بد دیدم... خواب دیدم آتیش گرفته همه جا و من دارم می دوم توی آتیشا... از خواب پریدم... قلبم داشت از جا کنده می شد... نفس نمی تونستم بکشم... رفتم پشت پنجره... برف می بارید... خاموش شدم...

* من معیین دوست دارم خب... به من چه اصن...

* صبح جمبه... نزدیکای کلهء سحر... تو صفه حلیمه سید مهدی... میگم من از اینجا خاطره دارم... از این نردهء چرک گرفته خاطره دارم... بعد تعریف می کنم که خاطره از ونک شروع شد و رسید به برف بازیه پارک ملت و همین طور راهشو کشید اومد بالا تا رسید به اینجا... حلیم خورد... نمی گم که تو دستکش داشتی و من نع... نمی گم که دستت رو گذاشتی رو صورته من و من ها کردم... عوضش میگم همین دیگه... خاطره از تجریش می گذره و نمیگم که به خاطره میگم بیا تا خونمون... اون کوچه هه ترسناکه... میگم خاطره منو می رسونه دمه خونمون و تموم می شه...

* این پازله رسمن منو به فنا سپرده!!!

* دلم گرفت...

* عادت می کنم به همین پست های کوتاه... همین جمله های ناقص... همین پاراگراف های نیمه... شاید تو نبینی... من اما حرف به حرف می دانم چه چیزهایی را نگفته ام... چه چیزهایی را خط کشیده ام... چه چیزهایی را فراموش کرده ام... زندگی همین جمله های عقیم است و همین روزهای عقیم و همین نفس های عقیم... باور می کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:20  توسط تلخون  | 

* خب فیلمایی که من در این مدت دیدم عبارتند از یه فیلمه که اسمش یادم نیست و مگ رایان که من خیلی دوسش دارم بازی می کرد و کلاغ پر رو از روی اون ساختن!!! بعد الون فیلمه هست... جرج کلونی و کاترین زتا جونز بازی می کنن... فک کنم اسمش بود بی رحمیه تحمل ناپذیر یا یه همچین چیزی... اونم بدی نبود... بامزه بود... تمامه مردانه شاه رو هم دیدم که شون پن و کیت وینسلت و جود لا بازی می کنن و فیلمه خوبی بود... این شون پن عجب دیوانه اییه ها... آخره بازیگره... اون نطقاش منو کشته بود... یاده این جنابه دکتره خودمون هم افتادم... بعد دیگه آخرین سامورایی رو دیدم که تام کروز و اون بازیگر ژاپونیه که توی ببر خیزان اژدهای غران بازی کرده توش بودن!!! همون بازیگر کچله!!! اینم فیلمه خوبی بود... فقط من نفهمیدم چرا تی وی اینقد سانسورش کرده بود... کلن زیاد قیچی خور نبود فیلمش ولی اینا اصلن به هیچی رحم نکرده بودن... هشتاد و هشت دقیقه رو هم دیدم که خوده حضوره آل پاچینو بهشتش کرده بود!!! کلن چن وختی بود فیلمه جناییه خوب ندیده بودم که این یکی از خوبا بود به نظرم... بعد عکسه جوونیای آل پاچینو رو دیدی تو قاب؟؟؟؟ الهی بمیرم... جدن من هر وخت این آل پاچینو رو می بینم گریه ام می گیره... یاده جوونیاش می افتم!!! یکی دو تا فیلمه دیگه هم دیدم که الان یادم نیس نمی دونم چرا... یادم اومد میام می نویسم... الانم می خوام برم بیگ فیشه تیم برتون رو ببینم!!!

* چه خواننده های فیلم بینی... من به شما افتخار می کنم!!!

هی دریای مرام کجایی تو دختر؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:54  توسط تلخون  | 

* این چند روزی که پویا اینجا بود به من خیلی خوش گذشت... از صب تا شب تو خیابون و از این مغازه به اون مغازه... منم که عاشقه خرید... فرقی هم نیم کنه که باسه خودم بخرم یا باسه یکی دیگه... راستش رو بخوای خیلی بیشتر بهم خوش می گذره وختی مثلن باسه پویا خرید می کنم... کلی لباسای خوچگل خوچگل خریدیم باسش... خلاصه یه جیگری شد که بیا و ببین... امروز صب هم بردم رسوندمش فرودگاه... دلم تنگ شده از همین الان...

* یه کارتنه بزرگ فقط کادو مادو خریده بود باسه دوست دخترای متعددش!!!

باسه منم یه پازل خرید!!!! اینقده خوچگله... یه نقاشی از ون گوگه...همون که یه کافه است که صندلیاش تو خیابون چیده شده و شبه!!!  از دو روز پیش تا الان کارم در اومده... رسمن گه گیجه گرفتم... تا حالا فقط دورش رو چیدم...

* البت  دو جفت دستکشه چرم هم باسم خرید!!! یکی از این بی انگشتا باسه رانندگی یکی هم معمولی باسه سرما!!! یه عینک دودی هم خودم خریدم باسه خودم!!! :))))))))

* دیشب خوابه تو رو دیدم... خواب دیدم داریم گپ می زنیم... خواب دیدم هی بهت می گم قرار بود هفتهء پیش پیدات شه... الان شده دو هفته... نمی دونم... دلم تنگ شد برات؟ برای تو نه... برای اونی که توی خوابم بود...بود دلتنگم... اونی که اونقدر شبیه به تو اونقدر متفاوت از تو ...

* کلن امروز دلم باسه همه تنگه...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:38  توسط تلخون  | 

* خب ما این روزها خودمان را بسته ایم به آخور فیلم... چار تا فیلم دیدم دیروز... دو تاش خوب بود دو تای دیگه اش رو دوس نداشتم... میس لیتل سان شاین عااااالی بود... توپ بود... یکی از دوست داشتنی ترین فیلم هایی که دیدم... دایی منو کشتونده بود... اصن لذت می بردم دهن که باز می کرد... پدربزرگه هم کارش درست بود... دختر کوچولوهه هم با اون شیکمه گنده اش خیلی بامزه بود... پرل هاربر رو هم با وجودی که یه خورده ای قدیمی شده دیروز دیدم و خب دوست داشتم... کلن من فیلمای جنگ جهانی دومی که هواپیما و خلبان توش دارن دوس دارم... بن افلک و جاش هارتنت رو هم ایضن!!! دو تا فیلمی که دوس نداشتم یکیش  مای سامر آو لاو بود که راجع به رابطهء دو تا دختر بود... و اون یکی هم گود شپرد بود که با وجوده آنجلینا چیزه بیخودی از اب در اومده بود... مت دیمن رو هم که اصن دوس ندارم به هیچ وجه... کارگردانش هم رابرت دنیرو بود... خودش هم یه کوچولو بازی می کرد... خیلی طولانی و خسته کنند بود...

*  پویا تا اینجایی که من شمردم با هفت تا دختر دوسته!!! بعد تازه با دوست دخترای دوستاش هم کلی حرف می زنه و بهشون مشاوره میده!!! دیشب تا ساعته دو سه من داشتم فیلم میدیدم و اون داشت یه دختره رو به راهه راست هدایت می کرد!!! خداوند همهء مارا عاقبت به خیر کند!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:10  توسط تلخون  | 

نمی دونم... احساس می کنم که نه تنها با بقیه تو یه دنیا زندگی نمی کنم و هیچ تلاشی هم نمی کنم که از اینوره پل برم اونور پل... که حتی اگر سعی هم بکنم نمی تونم برم... و اگر برم هم چیزه گندی از آب در میاد و مجبور میشم خودمو بندازم تو جوب!!!!

جدی زندگیه من کی قراره شروع بشه؟ کی؟ ها؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:52  توسط تلخون  | 

* خب اول اینکه پویاهه اومده و اینا! خبره خوب اینکه باز دست به دامنه من شده که بهش لیسته فیلم بدم بره بخره... وخبر بداینکه چون لپ تاپشو فروخته دیگه من نمیتونم برم سر وخته سیصد چارصد تا فیلمی که روی این دوتا هارده نمیدونم چی چیش داره و خودمو خفه کنم بافیلم!!!

خب حالا یه چن تا فیلمه خفن خوفون معرفی کنین من بدم این بگیره... نامرده هر کی تو کامنت فیلم معرفی نکنه!!! :)))))))))

*  چند وختی هس که دارم کتابه مستطابه خل خلانهء پدر در آره با شکوهه عظیمه و اینای د جستجوی زمانه از دست رفته نوشتهء خل ترین موجودی که دنیا به خودش دیده جنابه مارسل پروست رو میخونم... اولندش که بگم در بابه این کتاب شایع هست که جز خوده پروست و ویراستارش و مهدی سحابی که این کتابو ترجمه کرده هیشکی دیگه بیشتراز صد صفحه اش رو نتونسته بخونه... همین جا خودم رو مثاله نقض میارم که هم اکنون صفحهء چهار صد و ایناش می باشم!!!

بعدش اینکه آقا دیوانه کننده است... من با این خورهء کتاب بودنم و با اینکه خیلی تند میخونم الان یه ماه ونیم هست که در گیره این کتابم و جدن نمیشه عینه باقیه کتابا خوندش... اعصاب فولادین هم اگر ندارین اصن نرین طرفش از من به شما وصیت... خلاصه که خدا قسمت کنه و زنده برسیم به اخرین صفحهء لده هشتمش همتون مهمونه من به صرفه کمپوته آناناس تو بخشه بیمارانه روانی!!!

* دیروز همچین گریه کردم ها... خیلی وخ بود گریه نکرده بودم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:4  توسط تلخون  | 

* جدی می دونی مهمترین فعالیته امروزه من چیه؟؟؟ البت بعد از دعوا با آقای فرهیخته!!! از صبح که بیدار شدم دارم می گردم دمباله اجناسی که میشه کش رفت و فروخت!!! :)))))

به جونه خودم! تا اینجا یه ورنیهء مهندسی پیدا کردم که خیلی به نظرم مناسب میاد! ولی خب نمی دونم کجا برم بفروشمش؟؟؟ مال خرای سید اسماعیل؟؟؟؟ :)))))))))))

حالا ببین... من پوله این تعویض روغنه رو باید تا آخره هفته جور کنم از هر راهی که شده!!!! :))))

* بعله مینی  جون!!! نیما سوشیج... تلفظه درسته اسمش اینه... یعنی واقعن تو نمی دونستی؟؟؟ وا!!! آدم متاسف میشه... یه کم مطالعه کن! حالا درسته که رفتی فرنگستون ولی دلیل نداره که از زبانه مادریت و اینا دور بمونی که!!! آفرین دخترم!!!

تازه منم دلم باست تنگ شده دخترهء پررو!!! خوب نیست به من یه اس ام اس بدی ببینی مردم یا زنده؟؟؟ تو از من کوچیک تریا... احترامه بزرگترت رو داشته باش!!! دهه!!!

* آدما توی هر رابطه ای که باشن با کلمات به هم تجاوز می کنن... با صمیمیت به هم تجاوز می کنن... صمیمیته بیشتر یعنی تو هی داری بیشتر راه میدی که حسابی به گ ا بده تو رو... من حالم بهم می خوره از همه!

* چقد انژی مثبت!!! حال کن آنی!!!

تازه فقط به خاطره تو و بلاگفای ذلیل مرده که پستای طلانیمو آپ نمی کنه یکی دو پارگراف زنجموره و فحش و عق و اینا رو پاک کردم!!! :)))))

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 14:27  توسط تلخون  |