بعدش هم آقا از اونجایی که ما تو کف موندیم همه جوره و نه تهش رو دیدیم و نه سرش رو چندان توجه کرده بودیم و نه اشکی ریخته بودیم و نه اینایی الانه حسابی عقده هامون زده بالا و آی دلمون یک رمانتیکه شور و غلیظ و اینایی می خواد که نگو... ینی رسمن من الان جک می خوام... همین دیگه... هر چند به نظرم اگر رز می دونست که جک ده سال بعدش چه تیکه ای میشه عمرن نمیذاشت طفلی غرق بشه و هر جوری شده جکه رو نجات میداد و نیگر میداشت واسه ده سال بعدش... خلاصه که اینطوریاس داداشه من...
* از صبح تا حالا من فقط داشتم فرمول وارده ماشین حساب می کردم... نمی دونم تا حالا چه نوع مغزه خری خورده بودم که گیر داده بودم به همون روشه سنتیه نوشتن رو کاغذ و جون به جون شدن و پاره شدن و انواع و اقسام لرز ها را گرفتن سره جلسه تا نصفه و نیمه خوندن از رو کاغذ و وارده برگهء امتحانی کردن!!!! فک کنم یه فعلی چیزی این جمله هه کم داره ولی خب بی خیال... آقا خیلی با حاله این ماشین حساب... امتحانه فردا کع ردیفه... خداوند ماشین یک و برنامه نویسی را به خیر بگذراند... میگم میشه بشینم یه چن تایی برنامه هم وارده این ماشین حسابه بکنم... سره امتحانه برنامه نویسی به کارم میاد نه؟ فقط سیمیکالون و اینا به نظرم نداره...
* من جدیدن از طرفدارانه محسن یگانه گشته ام!!! ینی رسمن خودمو گل آقا به گ ا داده ایم دو سه تا از ترانه هایش را بسکه گوش کرده ایم و جیغ جیغ کرده ایم باهاشون!!! یکیش مثلن همینی هس میگه آی خدا دلگیرم ازت... آی زندگی سیرم ازت... آی زندگی میمیرمو عمرمو می گیرم ازت...یا اون یکی که میگه دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه... یه عمره حال و روزه من همینه... کسی به پای گریه هام نمی شینه... بعد این دو با ره اش رو یه جوره باحالی میگه... اون آهنگ جواته هم هس همه تو موبایلاشون دارن... همون که مالبه چار تا بچه خوابگاهیه جنوبیه که یارو پسره خودش گیتار میزنه و می خونه... هم اتاقی... اونو هم ایضن اضافه کنین... خیلی حال میده جونه تو... مخصوصن امتحان هم داشته باشی... دیگه آخره کیف و حاله...
* کلن در حس و حاله غر و تهوع و خودکش شدگی و برو بمیر بابا و مرده شور ریخته همه رو مخصوصن خودمو ببره هستم تا همون هفتهء دیگه... گیر ندین لطفن...
* خداوندا این سامان مقدم رو خر گاز گرفته بود همچین چرتی ساخت؟ ینی چه جونی دارن میکنن که نادر خانو بندازن از چشمه جماعته فیلم بین ها... تف... فیلم نامه به این بی منطقی ندیده بودم تا حالا... یعنی فقط باهاس گفت تف...
* جدیدنا حس میکنم از این آقای ایتان هاوک با وجودی که جشته تقریبنی خوشم میات... یه جورایی خیلی آدمه... ینی شبیه به آدمیزاده... میفهمی چی میگم؟ نمی فهمی؟ چیکا کنم؟
* حالا تو این هیری ویری ما یاده نداشته هامونم افتادیم... خداوندبه ما صبر بدهد... و خب عقله درست و حسابی و البت پوله فراوان که بر همه چیز اولی تراست... شایدم از همه چیز... دقیقن خاطرم نی... دیگه اونوخ این فرهیخته که هیچ بویی از آقایی نبرده نمیاد هی پوله اقاشو بزنه تو سره ما و هی پزه مزدا تیریه کوفتیشونو به ما بده... بعدم هی بگه تاعید ماشین میخرم تا عید ماشین می خرم!!!! بعدشم اصن آدمی که گواهینامه نداره بیتره بره بمیره و جلو چشمه کسی نباشه... فهمیدی؟؟؟
* تکبیر...
کلن هم سعی میکنم اصلن به یکشمبه و دوشمبه و سه شمبهء بعد فکر نکنم... مخصوصن به دوشمبه سه شمبه اش... وای خدایا من چیکا کنم که این ماشین یک پاس شه؟ استاد جونه عزیزت منو بیچاره نکن...
بعد اینکه باز هم دچاره خود خنگ بینیه حاد هستم و به شکله خیلی خوشگلی هر چی می خونم رو یا میگیرم ولی وختی میرم مثلن خطه بعد خطه قبلی کاملن پاک میشه از ذهنم!!! قذرته خدا!!! نوعه جدید مرضه اودزه به نظرم...
دیگه اینکه یه پالتوی جینگول خریتم که نمی دونم هدفم چی بود از خریدنش جز اینکه ننه ام دوسش داشت... کلن من یکی دیگه رو دوس داشتم که خیلی کوتاه بود... خداوکیلی فکرشو می کردی یه روز به چار انگشت بالای زانو بگی کوتاه؟؟؟ خداوکیلی؟؟؟
همینا دیگه... کلن زندگیه کوفتی هستش و من نمی دونم چطور قراره این دو ترمه دیگه رو بخونم... و میخوام مراتبه تاسف تاثر تسلیت و اینای خودم روابراز کنم نسبت به خریته اونایی که نه تنها لیسانس میگیرن... بلکه وهم برشون می داره و فوق و دکترا و اینا رو هم میرن تو کارش... ولمون کنین بابا...
ینی چی که هیچی جالب نیس؟ ینی چی که هیشکیو دوس ندارم؟ ینی چی که هیشکی منو دوس نداره؟ ینی چی که باید درس بخونم؟ ینی چی که باید برق بخونم؟ ـ با تهوع بخون ـ ینی چی که من هی خوابه دبیست و شیش می بینم؟؟؟؟ ینی چی که گل آقا ممکنه شده باشه مثه شیرین؟ ینی چی که امتحان داریم؟ ینی چی که اینقد سرده؟ ینی چی که بابام یه میلیارد پول نداره؟ ینی چی که ویلا نداریم شمال؟ ینی چی که شیش تا ماشین نداریم؟ ینی چی که خونمون آپارتمانه؟ ینی چی که من حالم از همه چی بهم می خوره؟ ینی چی که من اینقد اخلاقم سگیه؟ ینی چی که یه خورده شعوره بیشتری ندارم؟ ینی چی که گازمی گیرم؟ ینی چی که مرده شور ببره منو همه رو با هم؟؟؟ ینی چی کلن؟
الان به جی جی اس ام اس دادم که دلم گرفته... میگه باسه امتحانا یا چی؟ میگم هم امتحانا هم همه چی!!! تف... سرم درده... کمرم درده.. کلیه ام از جا کنده!!! تازه فردا هم باید برم پالتو بخرم اونم یه مصیبته!!! فک کنم از اوله زمستون تا الان دو بار بیشتر پامو از خونه بیرون نذاشتم!!!
* اه اه اه... گند زدن با این فیلم ساختنشون... مرده شور اون پهلوونه نامردو ببره!!! ینی آخره بی شعوری بودها... حقشونه این بی پدرا.. بده پوسته همشونو بکنن... یه مشت گوسفند!!! بعد من چرا هیچگونه عشق و علاقه ای در چهرهء این پریدخت خانوم نسبت به نصرت خان ندیدم ولی عوضش همش فک می کردم که نادر رو دوس داره؟ تف!!!
* بعدش اینکه اون همه بیل و کلنگ زدنه ما بالاخره جواب داد و امروز باباهه ماشین را یه دستی آورد بالا!!! ـ یه دستی یعنی یه دستی دیگه... عینه پره کاه!!! ـ بعد یک اتفاقه دیگری هم که افتاد این بود که یکی از همسایه های کون گشاده ما که پارکینگش پایین بود و تمام این مدت ترجیح داده بود به جای تمیز کردنه اون یخ ها ماشین رو تو کوچه و اینو و اونور پارک کنه گوله اونهمه شن و ماسه رو خورد و دیشب ماشینشو برد پایین... بعد صبح حدودن دو ساعتی داشت این پایین واسه خودش بکس و باد می کرد و سر می خورد و عمرن هم بالا نیومد... ها ها... خیلی دلمان خنک شد... فک کردی چی؟ ماچینه ما دنده کمک داره... دندهء مخصوصه برف داره... بعععععله...
* مهمترین تاثیره تحرکاته دیروز هم به گ ا رفتنه کلیهء چپه من بوده که اونقد درد گرفته که دیگه اصن درده دست و پا و گردن و اینام در مقابلش به چش نمیاد...
* یه چی دیگه هم اینکه من به شدت پاچه می گیرم این یکی دو روزه... همینا دیگه... برم مشقامو بکنم!!!!!!!!!!!!! :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
بعد دیگر اینکه این این لیلای پریدخت به نظرم خوب نیست... لیلایش خوب است ها... پریدختش خوب نیست... کلن هم علی مصفا و لیلایش را عشق است... حالا که چی زدنریدن تو ماجرااز همیناوله بسم الله؟ حالا زرتی این کامی دیرباز هم باهاس عاشخه لیلا بشه؟ ده آخه این دوتا اگه داآشن چطو نمی دونن کدومشون کیو دوس داره؟ خلاصه که خیلی بیخود بود این قسمته ماجرا... بعد یه چی دیگه هم اینکه من یکی که دیگه خسته شدم از این پهلوون داریوشه ارجمند... از بابای لیلاتو فیلم هم خیلی تهوعم... مرتیکه... همینا دیگه...
* ببین من امروز به این فک میکردم اینهمه ما زر زر میکنیم ایران ایرانو وطن وطن... احمد شاه اونهمه سال پیش حتی حاضر نشد شاهه این مملکت باشه... چه برسه به یه شهرونده معمولی مثه منو تو... آدم تفش میگیره...
* دیدی دارن این قلعه نویی رو می کنن تو پاچمون؟ ای خاک بر سره این مملکت...
* ای الهی بمیری استیلی و اون کاشانی هم با تو بمیره! بلکه پرسپولیس بشه تیم!
از احواله ما اگر جویا باشید امروزمان به بیل زنی و شن و ماسه توی فرغون جا به جا کنی و این صوبتا گذشت... درس هم به قوله رفقای لاته نداشته هته ته... البت یه دوری برنامه نویسی خوانده ایم ارواحه شیکممان و هیچ نفهمیده ایم از دو فصله اخر به جانه خودمان... ولی خباصله کار ماشین یک است که مانده لنگ در هوا... بایدتمام شود لعنتی تا قبل از پنجشمبه...
ها... ماجرای بیل زنی و فعلگیه فوق الذکر هم این بود که اقامون گیر داده بود حتمن با پاژی بره بیرون!!! بعد خب این پارکینگه مام زیر زمینه یه سر بالاییه خیلی تند داره تا بیاد بالا با یه پیچه تخمی دقیقن!!! ینی روزه معمولیش هم باس با سلام و صلوات بیای بیرون از اون تو... بعد تو فک کن از روزه اوله بارندگی کسی نرفته بود اون زیر و بیرون هم نیومده بود... ینی کلن شده بود سرسره... خلاصه این آقای ما نیم ساعتی سره جاش سر خورد و نتونست بیات بالا بعد ما رفتیم پایین مثلن راهنماییش کنیم و گذاشتیم دنده کمک واینها باز همنتوانست بیاید بالا... بعدش بیل زدیم دو ساعتی و یخ ها را کندیم باز هم نتوانست بیاید بالا... بعدش رفتیم شن آوردیم و ریختیم اونجا بازهم نتوانست بیاید بالا... بعدش همین دیگر... رفتیم ماشینه عمه هه را گرفتیم و رفتیم مهمانی!!!
در همین لحظه گل اقا با چشمانی اشکبار به من اعلام کردکه رکسانا مرت!!!! دیدی گفتم دیدی گفتم؟؟؟
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
* خداییش معصیت داره از این راه ها نون خوردن... یکی بره به اینا بگه اینقد با احساساته جوانانه این مملکت بازی نکنن!!!!
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
* به جانه خودم این مستر جان هم اینجا رومی خونه... هر وخ یه چی می نویسم ازش میره یکی دو هفته گم و گور می شه!!! بدینوسیله از همین جا اعلام می کنم شما تو گلوی من گیر کرده این و کور شوم اگر دروغ بگویم!!!!
* گاهی دلم برای رفیق جانه سابق تنگ میشه... گاهی فکرمی کنم شاید بهتره بگم به تخمم یا همون حوالی و زنگ بزنم بش بگم بی خیال... چطوری رفیق؟؟؟ ولی در کل می خوام سر به تنش نباشه... و تا عمر داره هم شوور پیدا نکنه!!! وای وای وای... یعنی به تنها آرزوش نرسه!!!! چقد کثافتم من!!!!
* چه حالی میده این ابی قدیمیا...
* این ننه و گل اقای ما از عاشقان و دل سوختگانه این یارو مودب پورن... بعد دیروز ننهء ما یه کتاب ازاین منشی شون قرض گرفته اورده از ایشون و خودش و گل آقا دارند میخورند کتاب را... در همین راستا گل آقای که با رفیقه مربوطه شان چند روزیست شکر آبند و اینها از زندگی نا امید شده و هی آه های جان سوز می کشد و عنقریب است که خودش را بکشد... ننه مان هم با آقامان قهر کرده... فک کنم به اندازهء کافی رمانتیک نیس!!!
بعدشم خب ما اونقدی سوسول نیستیم... همون کالیبرمون بالاس و ذهنمون به شدت تخمه جنی است و روی هیچ مصیبتی زوم نمی کند و عمرن بتوانیم یک صفحه را بدون شیش بار دوره خودمان گشتنو سه بار ملق زدن و هفتاد بار رفتن و در یخچالو باز کردن و جیش کردن و زر زدنو... اس ام اس دادنو خلاصه هر چی که فکرشو کنی!!! بخونیم... اینه که میریم یه جایی که با میخ ببندنمون به صندلی و نتونیم نطق بکشیم...
بعد تازه تو کتابخونه هم خب آدم هی دلش بوفه می خواد... لامصب اینترنت هم داره... بعد من عادت دارم نمیتونم بدونه کرم ریختن بشینم سره جام... هی رو صندلی تاب می خورم!!! بعد اون روز دیدم رو همهء میزا چسبوندن که صندلی ها را لطفن روی دو پایهء عقبی بلند نکنید متشکر هستیم و این صوبتا... فک کنم دقیقن منظورشون من بودم!!!
* اون روزی کی بود؟ چارشمبه؟ نیلوخر که رفته بود ددر منم هی دوره خودم چرخیدم و اینا بعد، ظهر اومد نیلو رفتیم جزبه هه رو کپی کردیم و برای جزبهء هزار و هفصد تومنی نفری چارو پونصد پیاده شدیم و آی درد داشت... تف به این کتابخانه ای ها که دیگر جزبه کپی نمی گیرند... بعدش دوباره نیلو رف ددر و من برگشتم که دوره خودم بچرخم... بعد ساعته چار نیلو آمدو ساعته پنج کتابخانه تهطیل شد!!! بعد این رفیقه نیلو خیلی خوب چیزی بود... خوچگل بود...دومترهم قد داشت... گفته بودم اینا رو؟؟؟ معلوم شد چشمو گرفته!!! منو هم رسوندن خونه!!! خداوند اجرشان بدهاد...
* خب نصفه برنامه نویسی را خوندم امروز... البته نصفش که می گم چاخانه ها... کلن چار فصل ونصفیه که دو فصله اولش زنگه تفریحه... من همون دو فصله اول رو خوندم!!! بعد این یارو جدن مریضه... یا خله.. یا هردو... کتابی که از روش درس داده صد و بیست صفحه است... قراره دو تا سواله تشریحی بده شیش نمره از همین کتاب... یه کتابه دیگه هم معرفی کرده که هم درس داده و هم تست... اونم صد و هفت صفحه است... قراره از اون دوازده نمره تستی بده... میگن سی تا سوال... بعد این کتابه علاوه بر تستایی که در طوله درس دادن داده آخره هر فصلش حدوده دویستا تست داره!!!!!!!!!!! مامااااااااااااااان!!! چار فصله!!! هشصد تا تست!!! من باسه کله کنکورهایی که در تمامه عمرم دادم اینقد تست نخوندم!!! بشینیم به امیده تقلب ها؟؟؟
* خب ماشین یک رو هم یه چی تو مایه های نصفش رو خوندم... ولی چه خوندنی؟؟؟ هی خوندم هی دیدم بلد نیستم باید باز بخونم... خداوند رحم کند...
* حالا نمی شد این مامانه سوییچ رو نمی برد باخودش؟؟؟ من نمی تونم تو این سرما با اتوبوس برم کتابخونه...تازه با اون سرویسای تخیلیه کتابخونه که جدیدنا نمی دونم کجا می رن وامیستن!!!!
* آقا همه اینا رو گفتم اینم بگم که از دیشب به زندگی امیدوار شدم... طفلک جی جی پنجاه تا امتحان داره همش هم دو تا دوتا تو یه روز!!! ترم آخریه دیگه... نیلوخر هم کلی امتحان داره اونم چه درسای تهوعی!!! خداوندا من جدن متشکرم که تابستون این سیگنال سیستم و کنترل خطی رو پاس کردم و یه کوچولو هم تقاضامندم ماشین یکم هم پاس بشه که بدبخت نشم... وگرنه ماشین دو و بررسی سیستمهای قدرت واینا کاری نداره... این برنامه نویسی رو هم شرشو از سره ما کم کن... همینا دیگه...
* اقا ما یکشمبه امتحان داریم بعد اینا تو تلویزیون میگن از جمعه دوباره برفو بارونه... به نظرت چی میشه یعنی؟؟؟ تو راه نمونیم یخ بزنیم بمیرم جوون مرگ شیم؟؟؟
* هوی نخطه... تو رو باز تو روت خندیدن؟؟؟
همین دیگه... من امروز یک صفحه و نصفی ماشین یک خواندم و همین...
ها یه چی دیگه... چقد این یکی دو روزه فیلمه کوهنوردی و اینا پخش کرد تی وی!!! کی تو و حد عمود و اینا... آقای ما قبلنا سفارشه این فیلما رو به ما داده بود که ما هم محلش نگذاشته بودیم... بعد الان جا دارد مراتبه بیزاری و تهوعه خودم را از این ورزشه تخمی اعلام کنم... یعنی عمرن درک نمی کنم که چه دردی دارن اینا اینجوری خودشونو هلاک می کنن!!! حالا آدم چار قدم میره تا توچال اونم اگه حال کرد و اگه حال نکرد هم از همون شیرپلا سره خرشو کج میکنه پایین... ولی اینکه چمیدونم بری خودتو جر بدی تا فلان قله رو بزنی و اینا تو کته من یکی نمیره... یکی از احمقانه ترین انواعه مرگ هم هس به نظرم مردن تو کوه...
* دیگه انتظار ندارین که من بیام پشته سره این آقای فرهیخته اینجا حرف بزنم که؟ هان؟
* دیدی مملکتو تهطیل کردن دو روز رف پیه کارش؟؟؟ خوشیم دوره هم...
* خدایا من چرا درس نمی خونم؟؟ آخه چرا؟؟؟
* برف بازی هم نرفتیم...
* میگن قراره یازده درجه سرد تر بشه!!! فک کننننننننننن!!!
* آقای فرهیخته جونه گیتی جون اگه چیزه دیگه ای هم هس که من نمی دونم بیا همین الان بگو... جونه اون کاسکوتون!!!
* آقا باسهء ثبت در تاریخ می گویم ها... امیر می خواهد ماشین بخرد و گفته به کسی نگویم که من هم نمی گویم... این قسمتش را می گویم که قول داده وقت هایی که تهران نیست ماشینش را بدهد به من... بالاخره این امیر که سر و صاحاب و خونه زندگی نداره و عزیز تر از من هم کسی رو تو زندگیش نداره و منم تقبل می کنم ماشینشو نگهدارم!!! چیکار کنم دیگه... رفیقمه...
* بعد تازه امروز گاز گرفته بودش و من نجاتش دادم!!! شوفاژه خونشون خراب شده این دیوانه هم اجاق گاز رو تا صب روشن گذاشته... این اجاقه هم خاموش شده... خلاصه که نزدیک بود ماشینه بپره... نه ببخشید.. نزدیک بود پسرخالهء عزیزم دار فانی رو وداع بگه!!!!
خدا وکیلی تو این هوا خر میره از خونه بیرون؟ ولم کن بابا... همین جا راحتم...
* من دلم می سوزه باسهء تو... دلم می سوزه... میگم بیا ماچت کنم حالت خوب شه!!! میگی کفاف کی دهد این باده ها به مستیه ما... میگم عزیزم چه کوفتی شدی تو جدیدنا... با یه من عسلم نمیشه خوردت!!!!
* آقا وسطه این هیری ویریه درس خوندنو نخوندن حالا ما نبشتنمون گرفته... چه داریم بینه لیلی و لیلا و امیر خان گیج گیجی میخوریم... چه فکریه زنای لهستانی و جنازه و سناتور و ایناییم... خداوند آخر و عاقبته همهء جوانان و نوجوانان و نونهالان و سالخوردگان و نوزادان و رفتگان و آمدگان را به خیر کند!!!
* یعنی الان باهاس بگم ببینیمت؟؟؟ نمی گم...
* این توفیقه اجباری بدی نبود ها... باسه یک بار دیدن و خندیدن بدون ادا اصوله روشنفکری و گلزار بد آمدگی خوب بود...
* میگه من برم... میگم برو... میگه قربانت... میگم باشه.
ببین به نظره من سن و سال اصن مهم نیست فقط خوشگل باشه... نکنه تو به بابات رفته باشی؟؟؟ ها؟ آقات شکله توئه؟؟؟ خدا مرگم بده... اونجوری که من شکسته عشقی می خورم تا ببینمش!!!!
یه حسنه دیگه ای هم که داره این آقای تو اینه که آقای توئه!!! بعد من از آقامون که آقای توئه خواهش می کنم بزنه پسه کلهء پسرش و هر چی فیلم داره ازش بگیره و به نفعه من مصادره کنه!!!! :))))))))
* خب از بقیه هم می خوام سریعتر اقدام کنن چون به هر حال ولنتاین نزدیکه و مام می خوایم امسال دیگه خیره سرمون از دوس پسرمون کادو بگیریم نه از دوس پسره آبجی کوچیکه مون!!!!
* ها یه سوال!!!! باندراس اون رزومه ات بود؟؟؟ خیلی پر باره که!!!
* من کلن همه جوره تشکر می کنم از این حمایته بی دریغه نخطه!!!
بقیهء صوبتا باشد باسهء جلسهء بعدی!!!! ها یک چیزه دیگر هم که خیلی مهم است بفهمد من اگر یکهو عشق و علاقه ام قلمبه شد و ابرازه عشقم آمد یه دفه ای نباید به خودش بگیرد و احتمالن اگر یک گلدان هم به جای او دمه دست بود همانقدر بهرمند می شد از احساسات و عواطفه من... همینا دیگه... از متقاضیان خواهش می شود که رزومهء کاریه خود را باسهء من کامنت بگذارند... بر همگان واضح و مبرهن است که هر کی زودتر اقدام کنه برنده اس... هر چی هم سابقه اش بیشتر باشه برنده تره!!!! همین دیگه... تموم شد.
چه به قد و بالای این کعبی میات کاپیتانی!!!! :))))))))))))))))))))))))))))
طفلی این مربیه هانزاروستوک که گفته بود کلی خر کیفه از اینکه می خواد جلو صدهزار نفر بازی کنه... سوسک شد بدبخ... هزار نفر هم نیومدن ورزشگاه... هر چند برخلافه عادل جون من فکر می کنم که حتی اگر جمعه هم بازی برگزار می شد خبری از تماشاچی نبود باسه این تیم...
بعد دیگه اینکه دیشب یه خوابه ردیفی دیدم که نگو... یه عالمه ادم بودیم هی می زدیم تو سره این علی آبادی که تو بی جا کردی کاندید شدی و خاک بر سره خره نفهمت کنن و عقده ایه بدبخت... خلاصه خیلی مجلسه بی ریایی بود اونجا... بعد جالبیش این بود که علی آبادی هم به گه خوردن افتاده بود و را به را می گف غلط کردم و ببخشید و اینا... چه دنیای زیبایی بود... به جانه خودم اگه دروغ بگم... همشو خواب دیدم...
این روزها هی بغض میکنم... انگار که برادرم... همسرم... پسرم... این روزها هی اشک لب پر می زند از چشمانم و هی بغض می کنم... این روزها هی نگاه می کنم این ورم... آن ورم... این روزها هی می گذرم از پل رومی و هی خانه ای که سیاهپوش شده... این روزها هی روزنامه می خوانم و هی آیدین آیدین کسی می خواند در گوشم و وای آیدین... آیدین... جوان مردن خوب است... خوب است؟؟ خوب است وقتی کاری نداری دیگر... بد است وقتی اینهمه زندگی مانده است که باید نفس بکشی... اینهمه روز است که باید ببینی... اینهمه عشق است... اینهمه دویدن است... اینهمه شور است... جوان مردن خوب است وقتی که آیدین نیستی... وقتی که جوانیت مرده...
ها راستی!!! یه سوالی این وسط باسم مونده... تو که میگی تیریپ عشق و عاشقی و اینا نیس پس چرا منه بدبختو اینقد زا به را می کردی بس که زنگ می زدی آبغوره می گرفتی و التماس می کردی و اینا؟ هان؟ نه جدی؟ خب میرفتی سره یکی دیگه خراب می شدی خب!!! بعده اینهمه پیچوندن!!! دیگه لازم نبود منم هی خودمو با این ورژن های مختلفه سریاله رفاقته نداشته ام با تو عذاب بدم و هی سنگین تر بشه باره گناهه دوست نداشتنت برام!!!
حیف که سیو نکردم اون شمارهء سفارتو و باید یه بار دیگه ازت بگیرم... وگرنه از همین امشب شوتت می کردم اونجا که عرب نی انداخت...
* قصد قبلی؟؟؟؟ بله داشتم!!!
* مینی کجایی تو؟؟؟ خوبه تهطیلاته تو اون خارجتونا!!! کجایی تو بابا؟؟؟ اس ام اس که نمی گیری... کامنت که نمی ذاری... آپ که نمی کنی!!! خب من دلم تنگ شده باست خره!!!
* الان یهو تصمیم گرفتم به جای کتابخونه که حوصلم نمیاد با آقای فرهیخته برم سینما!!! بذا برم بیدارش کنم!!!
* باسه کلاسای سفارت هم از یکی از دوستای محسن که خودش داره میره پرسیدم گف بیتره که بذارم ترمه بعدیشو برم... اینو گفته بودم قبلن؟؟؟
بعد چقد به قوله این اقای فرهیخته شهر کوچیکه!!!! می شناخت این دوسته محسن رو آقای فرهیخته!!! تازه دوس دخترش رو که من ازش بدم میات هم می شناخت!!! آدم دیگه احساس امنیت نمی کنه!!! همه همو می شناسن!!!
* این مستر جان بدجوری گیر داده به ماها!!! فک کنم گیر کردم تو گلوش!!!! :)))))))))))))))))))))))
* محسن همون او ئه دیگه!!!! البت که عمرن کسی بتونه فرقه تو و او و مستر جان و آقای فرهیخته و پسرم و اینا رو بفهمه اینجا!!!!
* خاک به سرم نیمولی!!! یعنی آره؟؟؟؟
* ببین دیگه چقد امنیته جامعه ارتقا پیدا کرده که منم با این اوضاعه شاسکولیت و اینا جزوه اراذل و اوباش و تهدید باسهء امنیته ملی حساب می شم و ارتقام میدن بازم!!!
* اینو با حاج آقا گنجیشکه بودم... یادم رف بگم!!!
* می دونی چیه؟ من به شخصه هیچ مشکلی ندارم با این قضیه... ولی فکر میکنم که اگر آدم افتاد توی این خط دیگه بیرون بیا نیس... حداقل خودمو میدونم که اینجوریم و دیگه ولم نمی کنه تصاویرش و فکر و خیالش و احتمالن شرمندگیش... خب ترجیح میدم یه مورده جدید باسه اذیت شدن خودم اضافه نکنم به لیسته بالا بلندی که فعلن دارم!!! می فهمی چی میگم؟؟؟ بعدشم من به طرزه احمقانه ای اصرار دارم که فقط و فقط باید با عشق همراه باشه و همینجوری خشک و خالی چیزه بیخودیه...
* عمرن کسی بفهمه راجع به چی دارم حرف می زنم!!! :))))))))))))))
* آقا من باسه خودم عینه چی متاسفم!!!! یعنی جدن متاسفم!!!! دست و پاچلفتی تر از خودم ندیدم!!! اه اه اه!!! دو کلوم حرف نمی تونم بزنم!!! تا این پسرمون زنگ می زنه به من که جویای احواله ترجمه ها بشه منو چنان تته پته ای میگیره که به جانه خودم این فک می کنه من لکنت دارم!!!! حالا اون هیچی!!! چنان عرقه شرم می ریزم من در حینه صحبت که هر کی ندونه فک می کنه مثلن بی ناموسی ای چیزی در جریانه که من اینجوری لبو شدم!!!! خاک بر سرم!!! بسکه بچه مثبت بودم تو زندگیم ها ، کلن از آدمیزاد به دور شدم!!!! خدا وکیلی خیلی خنده داره ها!!!! اون روز که فایلا رو داشت باسه من می فرستاد حالا من خودم حالم خیلی خوبه... گل آقا هم گیر داده کرکرکر به ریشه منو حرف زدنم می خنده!!!! خلاصه که بسیار بسیار دیدنیست این صحنه های صحبت کردنه ما!!!!
بعد من به این نتیجه رسیدم که خدارو شکر که کلن و جزئن تو خطه پسربازی و اینا نیستم... وگرنه فک کن می خواستم با یارو برم بیرون!!! احتمالن آب می شدم می رفتم تو زمین قبل از سلام علیکه اول!!!! هر چیزی عرضه می خواد دیگه!!! من کلن تعطیلاتم در این زمینه!!!! آخرش هم می ترشم می مونم رو دسته ننه آقام!!!
* تنها کسی که توی این سالها دوست داشته ام... به عنوان یک قهرمان یا حالا چیزی در همین حدود... احمد شاه مسعود بوده که با شنیدنه خبر ترورش ساعت ها و ساعت ها گریه کردم و با وجودی که حقیقت محتوم را می دانستم دعا کردم که نمیرد و زنده بماند... هنوز هم که هنوزه دوستش دارم و به یادش چشمانم تر می شود... جز او دیگر کسی نبوده که بودن یا نبودنش برایم زیاد فرقی بکند در دنیایی که هستیم... ولی هر کاری می کنم بی نظیر بوتو از ذهنم بیرون نمیره... نه که قبلن دوستش داشته باشم... یا همچین چیزی... ولی مرگش به شدت منو تکون داده... با چه ایمانی برگشت به پاکستانه بدتر از افغانستان؟ با چه امیدی؟؟؟ به نظر من که می دونست داره به استقبال مرگ میره... می دونست که جونه سالم در نمیبره از دست مشرف و طالبان... همین چیزاس که این چند روزه ولم نمی کنه... اینکه چه ایمانی چه عشقی آدم رو اینجور مصمم به سوی مرگ می بره؟؟؟
و اینکه چه حماقت و پلیدی ای باید در کسی باشه که بخواد همچین عشقی از بین بره... بخواد محو کنه زنی رو که اینطور عاشق مملکت و مردمش بوده... گیر کرده بود بیخه گلوم اینا...
* برای اولین بار با خوندنه هزار خورشید درخشان فهمیدم که همهء افغان ها احمد شاه مسعود رو دوست ندارن... و خیلی ها اونو مقصره مرگ عزیزانشون می دونن... کلن کشت و کشتار های توی کتاب و بمبارون ها و مردنه شخصیت های داستان که جلوی چشمه خواننده صورت می گیره اغلب در اثره بمبارون کابل توسطه مسعوده... هر چند خب اینقد قر و قاطیه تاریخه چند ساله اخیره افغانستان که دوست و دشمن زیاد توش مشخص نیس!!!!
بعد می رسیم به هزار خورشیده درخشانه جنابه خالد حسینی با ترجمهء مهدی غبرایی... کلی نقد و اینا تا حالا نوشتن راجع بهش و بالاخره شمام اگه کتابو نخونده باشین بالاخره چشتون به یکی از نقد هاش افتاده... کتابه خوبیه... آدمو تا حدودی درگیر می کنه... به شدت به جزییات پرداخته و اوایله کتاب یه کمی آدمو اذیت می کنه هجومه اینهمه جزییات... ولی در کل کتابیه که به خوندنش می ارزه... من عشق لیلا و طارق رو دوست داشتم... هر چند برگشتنشون به کابل خیلی دیگه ایده الیستی بود... یا مثلن تسلیم شدن مریم به طالبان خیلی بی منطق بود به نظرم!!!! یه چیزه دیگه هم هس... به نظرم کتاب اونجوری که باید حس و حال نداره... نمی دونم چجوری بگم... کلن نمی زنه لهت کنه... تو می دونی که کتاب دستته و همهء اینا رو خالد حسینی داره برات تعریف می کنه و از اون بدتر می دونی که نویسنده هم خودش اینا رو شنیده و به چشم ندیده... یعنی اونجور که باید و شاید نمی چسبه... اوکی؟؟؟
ببین من کلن و جزئن از این نیکی بدم میومده... مخصوصن وختی تو استخلال بود که دیگه اصن تهوع بودم ازش... بعد خب اومد و قرمز پوش شد و احترامش واجب شد و مام دندون رو جیگر گذاشتیم و خب خداییش بازیش هم بدک نیس... ولی این موجودی که من دیشب تو نود دیدم ذره ای شعور و اینا تو گلش به کار نرفته!!! خل بود یارو اصن... از بیخ تعطیل بود!!! این چرتو پرتا چی بود این می گف؟؟؟ بعدشم پر رو پر رو جلو چشمه هفتاد میلیون نفر ـ حالا یه کم کمتر یا بیشتر!!! ـ تو روی مربی وامیسته!!!! ای تف بر تو!!!! اوجه دلقک بازیش هم همون قضیه ماهیه بود!!!! یک ساعت داشتم می خندیدم!!!! بعد جدن این عادل جون عقش نمی گیره میشینه رو به روی اینا؟؟؟ به جانه خودم تا حالا فوتبالیس به این لوسی و ننری و یخی و خل وضعی ندیده بودم... ولی یه جا خیلی خیلی حال کردم باهاش... اونجا که گف من رو تیمی تعصب دارم که بهم پول میده!!! خیلی خوشم اومد از این حرفش... همینه دیگه بابا... حالا هی بیا زرتو پرت کن که من از بچگی چی بودم و تا خون در رگه ماست و از این شر ها!!!!
* متاسفم که باختیم... اونم به سپاهان... و خوشحالم که تعطیلاته نیم فصله!!! وگرنه که اینا همین جور می خواستن ببازن... عادل جونم دیشب خیلی تیکهء باحالی انداخت به رودباریان!!! گفت دستشو از جلو توپ کشید کنار فک کرد هند میشه اگه توپو بگیره!!!! تف!!!!
این استاده گل و گشاده برنامه نویسیه ما برای پروژه به هر کسی چند صفحه ای متنه تخصیصیه در مورده الکترونیک داده که ترجمه کنه... حالا ربطشو برین از خودش بپرسین... بعد ما طی اون ماجراها که گفتم و یادم نیست بلاگفا نشون داد یا نع متنی گیرمون نیومد... ما هم یعنی من و نیلوخر!!! بعد روزه آخر طیه یک سری زیر آب زنی ها و چوقولی ها به استاد که آقا اجازه اینا با ما لجن و آقا اجازه اینا فقط به دوستای خودشون پروژده دادن و اینا صدای پسرم هم دراومد که آقا اجازه اینا به رفقای خودشون دو صفحه پروژه دادن و به ما هجده صفحه!!!! بعد خب دیگه... دل به دل راه پیدا کرد و دسته سرنوشت منو پسرم رو به هم رسوند و قرار شد ترجمه ها رو سه نفری تحویله استاد بدیم... یعنی تقسیم بر سه بشه اون هجده صفحه... بعد ایشون فرداش به من زنگ زد که حالا که تو داری میدی ترجمه بیا و منت بذار سره من و همشو بده بعد من باهات حساب می کنم!!! منم که خر... قبول کردم... بعد حالا مگه جایی پیدا می شد اینا رو تا پنجشمبه تحویله ما بده؟ خلاصه با کلی آرتیست بازی و با پیاده شدن به قراره صفحه ای دوهزار و پانصد تومانه ناقابل این مهم میسر شد و فردا می رویم تحویل بگیریم ترجمه ها را... حالا من چی می خواستم بگم؟؟؟؟
ولی... این کتابه جدیدش واقعن خوبه... بازی عروس و داماد... داستان های کوتاهه کوتاهه کوتاه... و به شدت خوب... اصلن حال و هواش یه جوره خاصیه... اغلب داستانا راجع به مرگه و شاید یکی دو تا داستان پیدا کنی که توش مرگ حضور نداشته باشه... ولی به شدت خوبه این کتاب... اینجور که یادمه صد و دو صفحه است و من تو بیست دیقه خوندمش!!! چون آقام خریده بود دمه رفتنش و می خواست با خودش ببره... به شدت توصیه می کنم این کتاب رو...
دیشب هم سه تا کتاب خریتم... هزار خورشید تابان از خالد حسینی... فرشته ها بوی پرتقال می دهند از حسن بنی عامری و عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک از حسین آبکنار... بعدن می نویسم راجع بهشون...
* ننمون یه چیزه جالبی گف دیشب... گف این حسن بنی عامری از رفقای آقامه!!! یعنی جوونیاشون با هم رفیق بودن و اینا... یادم باشه آقام اومد حسابی سین جیمش کنم ببینم داستان از چه قراره!
* نودو دیدی؟؟؟؟ لذت بردم... کیف کردم یعنی... صفایی فراهانی آبرو نذاشت باسشون... خیلی شیک و خونسرد و کول و اینا در مقابله زرتو پرتا و توهین ها و داد و هوارای سازمانیا لبخند میزد بعد یه نامه یا یه مدرک رو می کرد که تا شیش ساعت اونا باید جلز و ولز می کردن... کاملن هم مشخص بود کی دروغ می گه و کی راست!!! یعنی تا خوده جناب دکتر پرفسور مرده شور بردهء موشه فاضلاب رو هم برد زیره سوال!!!! گوشه عادل رو هم خوب پیچوند که هی می خواست آوانس بده به سازمانیا!!! کیف کردم... حالا هی این مصطفوی و فائقیه معلوم الحال!!!!!!!!! رو بیارن اینور و اونور باسه خودشون خزعبل ببافنو شر بگن!!!
* من خب یه اخلاقی دارم که نمی دونم گنده یا طبیعیه یا چی؟ اونم اینکه وقتی با کسی دوستم هر کاری بکنه به چشمم نمیاد ، هر غلطی که بکنه، هر جنایتی که بکنه در حقه من، تا زمانی که فکر کنم دوستیم... بعد که رسید به جایی که دیگه قیده دوستیه رو زدم و تموم شد برام ، هر کاری بکنه که برگرده من نمی تونم راهش بدم به خودم دوباره. به عبارتی میشه گفت که نمی تونم ببخشم یا فراموش کنم. عینن همین جمله رو براش نوشتم، گفتم ببین من نه می تونم ببخشمت و نه می تونم فراموش کنم کاری رو که کردی و حرفایی رو که به من زدی... حالم هم از به یاد آوردنه تو و خاطراته مشترکمون بد میشه! یه سری خزعبلاته دیگه هم گفتم و اخرش هم گفتم حالا چی؟ میخوای آشتی کنی؟ اوکی... من حرفی ندارم... ولی فک نکن من همون رفیقه سابقتم که همیشه به جای من می گفت ما... من الان فقط منم... دیگه هم ما نمیشم. خلوصه ایشون که دیدن تشریف بردن تو دیفال فرمودن که وا؟ من کی خواستم با تو آشتی کنم؟ من فقط چون احساس کردم دلت رو شکستم ـ فک کنننننننن ـ خواستم که ازت معذرت بخوام و بخوام که منو ببخشی!!! جا داشت بگم برو این فیلما رو باسه یکی بازی کن که نشناستت... من بزرگت کردم!!!
جدی دیدین وقتی موقعیت ها عوض میشه چقدر چیزهای لذت بخشی مثله شناخته همدیگه می تونن خطرناک و آزار دهنده بشن؟؟؟
* دیشب خواب دیدم با ندا و نیلوخر یه جا رفتم سره کار بعد خیلی خوش میگذره بهمون!!!! خیلی خوب بودا... دوست می داشتم....
* مینی خره اس ام اس که نمیگیری... آن هم که نمیشی... پس ما چجوری باید بزنیم پسه کلهء تو وقتایی که هوس می کنیم؟
* من دارم سعی می کنم... دارم سعی می کنم...
* این فایلای ترجمه رو چرا این مردک نفرستاد باسهءمن؟ چجوری تا جمبه ترجمه کنم آخه؟؟؟؟
* ها ها... یه چیزه جالب... اون رفیق جانه سابق منو که یادتون هس... بعده شیش سال گند زد به همه چی و شوت شد بیرون از زندگیه ما؟ جمعه که من دانشگاه بودم حدوده شیش تا اس ام اسه پر آبه چشم و اینا داده به من تو مایه های غلط کردم و نفهمیدمو اشتباه کردم و خلوصه آه و ناله و اینا که همش یاده پارسال این موقع ام ـ پارسال این موقع من چند هفته ای خونشون بودم ـ و نمی دونستم با اون کارا دارم بهترین دوستمو از دست میدم و خلاصه از این دست حرف های منت کشانه... بقیه اشو بالا بخونین!
به چراش دیگه فک نمی کنم...
پشت هزار و یک حرف پنهان می شم...
* حوصله ام نمیاد... وختی اومد بر می گردم...
* بغضم که می گیرد ، می گویم بروم دیگر... خداحافظ... بعد خاموش می نشینم به تماشای روشناییت...