تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
یکشنبه سی ام دی 1386
تایتانیکم آرزوست...
* آقا من رسمن سرویس شدم اینقد که تو کفه تایتانیکم این چند ساله... ینی رسمن بر باد رفتم ها... نه که ندیدهباشمش... دیدم... فقط تهش رو ندیدم... ینی فک کنم راسه پنج دیقه اش رو ندیدم... تو این ده سال هم هر وخ پای دیدنش نشستم باز همین پنج دیقه اش رو به هزار و یک دلیل نشد که ببینم... بعدش اون هفته از پسرخاله ام زور گیری کردم دی وی دیه تایتانیک رو و دو سه شب پیش نشستیم با گل آقا که بالاخره این کرمه تایتانیک رو بخوابونیم تو وجودمون و تا ته ته تهش رو ببینم و از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون که من رو شور حسینی هم گرفته بود و می خواستم بشینم سیر گریه کنم... بعد لامصب سی دیه نمی دونم چه مرگش شد دقیقن از اونجایی که جکو بردن زنجیر کردن به اون ستونه و کشتی هم داشت غرق می شد دیگه نمی خوند!!! ینی چقد فحش داده باشم به کائنات خوبه؟؟؟

بعدش هم آقا از اونجایی که ما تو کف موندیم همه جوره و نه تهش رو دیدیم و نه سرش رو چندان توجه کرده بودیم و نه اشکی ریخته بودیم و نه اینایی الانه حسابی عقده هامون زده بالا و آی دلمون یک رمانتیکه شور و غلیظ و اینایی می خواد که نگو... ینی رسمن من الان جک می خوام... همین دیگه... هر چند به نظرم اگر رز می دونست که جک ده سال بعدش چه تیکه ای میشه عمرن نمیذاشت طفلی غرق بشه و هر جوری شده جکه رو نجات میداد و نیگر میداشت واسه ده سال بعدش... خلاصه که اینطوریاس داداشه من...

+ نوشته شده در 16:5 توسط بانو تلخون
یکشنبه سی ام دی 1386
* آقا گفتم من فردا امتحان دارم؟ نگفتم؟ خب ماشین دو ماشین دو که هی می کنم امتحانه فردامه دیگه... همینه از دیشب تا حالا خودمو زنجیر کردم به ضریحه نت دیگه... نفهمیدین ینی؟؟؟

* از صبح تا حالا من فقط داشتم فرمول وارده ماشین حساب می کردم... نمی دونم تا حالا چه نوع مغزه خری خورده بودم که گیر داده بودم به همون روشه سنتیه نوشتن رو کاغذ و جون به جون شدن و پاره شدن و انواع و اقسام لرز ها را گرفتن سره جلسه تا نصفه و نیمه خوندن از رو کاغذ و وارده برگهء امتحانی کردن!!!! فک کنم یه فعلی چیزی این جمله هه کم داره ولی خب بی خیال... آقا خیلی با حاله این ماشین حساب... امتحانه فردا کع ردیفه... خداوند ماشین یک و برنامه نویسی را به خیر بگذراند... میگم میشه بشینم یه چن تایی برنامه هم وارده این ماشین حسابه بکنم... سره امتحانه برنامه نویسی به کارم میاد نه؟ فقط سیمیکالون و اینا به نظرم نداره...

* من جدیدن از طرفدارانه محسن یگانه گشته ام!!! ینی رسمن خودمو گل آقا به گ ا داده ایم دو سه تا از ترانه هایش را بسکه گوش کرده ایم و جیغ جیغ کرده ایم باهاشون!!! یکیش مثلن همینی هس میگه  آی خدا دلگیرم ازت... آی زندگی سیرم ازت... آی زندگی میمیرمو عمرمو می گیرم ازت...یا اون یکی که میگه  دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه... یه عمره حال و روزه من همینه... کسی به پای گریه هام نمی شینه... بعد این دو با ره اش رو یه جوره باحالی میگه... اون آهنگ جواته هم هس همه تو موبایلاشون دارن... همون که مالبه چار تا بچه خوابگاهیه جنوبیه که یارو پسره خودش گیتار میزنه و می خونه... هم اتاقی... اونو هم ایضن اضافه کنین... خیلی حال میده جونه تو... مخصوصن امتحان هم داشته باشی... دیگه  آخره کیف و حاله...

+ نوشته شده در 16:2 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و نهم دی 1386
کلن بدونبن...
* میگم من این * رو می شناسم؟؟؟ ها؟ نظری ندارین؟

* کلن در حس و حاله غر و تهوع و خودکش شدگی و برو بمیر بابا و مرده شور ریخته همه رو مخصوصن خودمو ببره هستم تا همون هفتهء دیگه... گیر ندین لطفن...

* خداوندا این سامان مقدم رو خر گاز گرفته بود همچین چرتی ساخت؟ ینی چه جونی دارن میکنن که نادر خانو بندازن از چشمه جماعته فیلم بین ها... تف... فیلم نامه به این بی منطقی ندیده بودم تا حالا... یعنی فقط باهاس گفت تف...

* جدیدنا حس میکنم از این آقای ایتان هاوک با  وجودی که جشته تقریبنی خوشم میات... یه جورایی خیلی آدمه... ینی شبیه به آدمیزاده... میفهمی چی میگم؟ نمی فهمی؟ چیکا کنم؟

* حالا تو این هیری ویری ما یاده نداشته هامونم افتادیم... خداوندبه ما صبر بدهد... و خب عقله درست و حسابی و البت پوله فراوان که بر همه چیز اولی تراست... شایدم از همه چیز... دقیقن خاطرم نی... دیگه اونوخ این فرهیخته که هیچ بویی از آقایی نبرده نمیاد هی پوله اقاشو بزنه تو سره ما و هی پزه مزدا تیریه کوفتیشونو به ما بده... بعدم هی بگه تاعید ماشین میخرم تا عید ماشین می خرم!!!! بعدشم اصن آدمی که گواهینامه نداره بیتره بره بمیره و جلو چشمه کسی نباشه... فهمیدی؟؟؟

* تکبیر...

+ نوشته شده در 23:48 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و نهم دی 1386
گندش بزنن...
* من به صورت کاملن قابل پیش بینی ای دچاره خودباختگی و حسه خودکش کنندگی شده ام... و خب تقریبن هر روز عصر می خوام که خودمو خود کش کنم و هی میگم حیف که زمستونه... واقعن مزخرف تر از زمستون باسه مردن وجود نداره... تف... فک کن برف هم بیاد... بیچاره فروغ... شانس نیورد... 

کلن هم سعی میکنم اصلن به یکشمبه و دوشمبه و سه شمبهء بعد فکر نکنم... مخصوصن به دوشمبه سه شمبه اش... وای خدایا من چیکا کنم که این ماشین یک پاس شه؟ استاد جونه عزیزت منو بیچاره نکن...

بعد اینکه باز هم دچاره خود خنگ بینیه حاد هستم و به شکله خیلی خوشگلی هر چی می خونم رو یا میگیرم ولی وختی میرم مثلن خطه بعد خطه قبلی کاملن پاک میشه از ذهنم!!! قذرته خدا!!! نوعه جدید مرضه اودزه به نظرم...

دیگه اینکه یه پالتوی جینگول خریتم که نمی دونم هدفم چی بود از خریدنش جز اینکه ننه ام دوسش داشت... کلن من یکی دیگه رو دوس داشتم که خیلی کوتاه بود... خداوکیلی فکرشو می کردی یه روز به چار انگشت بالای زانو بگی کوتاه؟؟؟ خداوکیلی؟؟؟

همینا دیگه... کلن زندگیه کوفتی هستش و من نمی دونم چطور قراره این دو ترمه دیگه رو بخونم... و میخوام مراتبه تاسف تاثر تسلیت و اینای خودم روابراز کنم نسبت به خریته اونایی که نه تنها لیسانس میگیرن... بلکه وهم برشون می داره و فوق و دکترا و اینا رو هم میرن تو کارش... ولمون کنین بابا...

+ نوشته شده در 23:13 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
چی ناله؟؟؟
* من اومدم غر غر کنم اعصاب هم ندارم اصلن...

ینی چی که هیچی جالب نیس؟ ینی چی که هیشکیو دوس ندارم؟ ینی چی که هیشکی منو دوس نداره؟ ینی چی که باید درس بخونم؟ ینی چی که باید برق بخونم؟ ـ با تهوع بخون ـ ینی چی که من هی خوابه دبیست و شیش می بینم؟؟؟؟ ینی چی که گل آقا ممکنه شده باشه مثه شیرین؟ ینی چی که امتحان داریم؟ ینی چی که اینقد سرده؟ ینی چی که بابام یه میلیارد پول نداره؟ ینی چی که ویلا نداریم شمال؟ ینی چی که شیش تا ماشین نداریم؟ ینی چی که خونمون آپارتمانه؟ ینی چی که من حالم از همه چی بهم می خوره؟ ینی چی که من اینقد اخلاقم سگیه؟ ینی چی که یه خورده شعوره بیشتری ندارم؟ ینی چی که گازمی گیرم؟ ینی چی که مرده شور ببره منو همه رو با هم؟؟؟ ینی چی کلن؟

الان به جی جی اس ام اس دادم که دلم گرفته... میگه باسه امتحانا یا چی؟ میگم هم امتحانا هم همه چی!!! تف... سرم درده... کمرم درده.. کلیه ام از جا کنده!!! تازه فردا هم باید برم پالتو بخرم اونم یه مصیبته!!! فک کنم از اوله زمستون تا الان دو بار بیشتر پامو از خونه بیرون نذاشتم!!!

* اه اه اه... گند زدن با این فیلم ساختنشون... مرده شور اون پهلوونه نامردو ببره!!! ینی آخره بی شعوری بودها... حقشونه این بی پدرا.. بده پوسته همشونو بکنن... یه مشت گوسفند!!! بعد من چرا هیچگونه عشق و علاقه ای در چهرهء این پریدخت خانوم نسبت به نصرت خان ندیدم ولی عوضش همش فک می کردم که نادر رو دوس داره؟ تف!!!

+ نوشته شده در 0:5 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
کامنت خصوصی!
* من کامنت خصوصی دوس دارم... یعنی خب وختی می بینم مثلن دو تا کامنته خصوصی دارم به شدت حسه خوشاینده فضولی که ینی چی می تونه باشه در من غلیان می کنه و اینها... تا بازش کنم و ببینم بازم خب آنی بوده حرفای بی تربیتی زده و بخورم تو دیوار!!!!!!!!!!!!!!!!! ـ چقد خبیثم من ـ ولی جدی نمی فهمم مثلن یکی که می خواد بگه سلام خوبی به من هم سر بزن دیگه چرا اینو خصوصی می نویسه ها؟ یعنی منظورش این بوده که برم یه جای خصوصی بش سر بزنم؟ ینی فحش داده به نظرتون؟؟؟

* بعدش اینکه اون همه بیل و کلنگ زدنه ما بالاخره جواب داد و امروز باباهه ماشین را یه دستی آورد بالا!!! ـ یه دستی یعنی یه دستی دیگه... عینه پره کاه!!! ـ بعد یک اتفاقه دیگری هم که افتاد این بود که یکی از همسایه های کون گشاده ما که پارکینگش پایین بود و تمام این مدت ترجیح داده بود به جای تمیز کردنه اون یخ ها ماشین رو تو کوچه و اینو و اونور پارک کنه گوله اونهمه شن و ماسه رو خورد و دیشب ماشینشو برد پایین... بعد صبح حدودن دو ساعتی داشت این پایین واسه خودش بکس و باد می کرد و سر می خورد و عمرن هم بالا نیومد... ها ها... خیلی دلمان خنک شد... فک کردی چی؟ ماچینه ما دنده کمک داره... دندهء مخصوصه برف داره... بعععععله...

* مهمترین تاثیره تحرکاته دیروز هم به گ ا رفتنه کلیهء چپه من بوده که اونقد درد گرفته که دیگه اصن درده دست و پا و گردن و اینام در مقابلش به چش نمیاد...

* یه چی دیگه هم اینکه من به شدت پاچه می گیرم این یکی دو روزه... همینا دیگه... برم مشقامو بکنم!!!!!!!!!!!!! :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

+ نوشته شده در 11:11 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
فیلم نامه...
* آقا ما این شب دهم را ندیده بودیم همان چن سال  پیش که پخش میشد... بعدها هم تکرارش را هیچوخت ندیده بودیم... بعدالان حظ داریم ما بریم از دیدنش به وفور... کلن لات خوبیست این حسین یاری و کلن ما عاشخه سیبیل هایش می باشیم به مولا... بعدش دیگر اینکه این صدای علیرضا قربانی ها به نظره ما با ترانه های افشین یدالهی می شود یک چیزی تو همون مایه های ملکوته خداوندی...

بعد دیگر اینکه این این لیلای پریدخت به نظرم خوب نیست... لیلایش خوب است ها... پریدختش خوب نیست... کلن هم علی مصفا و لیلایش را عشق است... حالا که چی زدنریدن تو ماجرااز همیناوله بسم الله؟ حالا زرتی این کامی دیرباز هم باهاس عاشخه لیلا بشه؟ ده آخه این دوتا اگه داآشن چطو نمی دونن کدومشون کیو دوس داره؟ خلاصه که خیلی بیخود بود این قسمته ماجرا... بعد یه چی دیگه هم اینکه من یکی که دیگه خسته شدم از این پهلوون داریوشه ارجمند... از بابای لیلاتو فیلم هم خیلی تهوعم... مرتیکه... همینا دیگه...

* ببین من امروز به این فک میکردم اینهمه ما زر زر میکنیم ایران ایرانو وطن وطن... احمد شاه اونهمه سال پیش حتی حاضر نشد شاهه این مملکت باشه... چه برسه به یه شهرونده معمولی مثه منو تو... آدم تفش میگیره...

* دیدی دارن این قلعه نویی رو می کنن تو پاچمون؟ ای خاک بر سره این مملکت...

* ای الهی بمیری استیلی و اون کاشانی هم با تو بمیره! بلکه پرسپولیس بشه تیم!

+ نوشته شده در 1:19 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
ملالت نامه!
* ما آقایمان تشیف آورده اند و بزنیم به چوق خیلی خوش خوشانشان است ایندفعه!!! بر عکسه هر دفه که از راه نرسیده و کفش ها را در نیاورده بند می کرد به ما که تو چرا هنوز بیکاری و علافی و اینا و بعدش هم تا روزه آخر نمی شد کلن ناخونک بهش زد چه برسه به اینکه خوردش حالا با عسل یا هر چی...  کلن خوش اخلاق و شنگول می باشد نمی دانم به چه مناسبت!!!

از احواله ما اگر جویا باشید امروزمان به بیل زنی و شن و ماسه توی فرغون جا به جا کنی و این صوبتا گذشت... درس هم به قوله رفقای لاته نداشته هته ته... البت یه دوری برنامه نویسی خوانده ایم ارواحه شیکممان و هیچ نفهمیده ایم از دو فصله اخر به جانه خودمان... ولی خباصله کار ماشین یک است که مانده لنگ در هوا... بایدتمام شود لعنتی تا قبل از پنجشمبه...

ها... ماجرای بیل زنی و فعلگیه فوق الذکر هم این بود که اقامون گیر داده بود حتمن با پاژی بره بیرون!!! بعد خب این پارکینگه مام زیر زمینه یه سر بالاییه خیلی تند داره تا بیاد بالا با یه پیچه تخمی دقیقن!!! ینی روزه معمولیش هم باس با سلام و صلوات بیای بیرون از اون تو... بعد تو فک کن از روزه اوله بارندگی کسی نرفته بود اون زیر و بیرون هم نیومده بود... ینی کلن شده بود سرسره... خلاصه این آقای ما نیم ساعتی سره جاش سر خورد و نتونست بیات بالا بعد ما رفتیم پایین مثلن راهنماییش کنیم و گذاشتیم دنده کمک واینها باز همنتوانست بیاید بالا... بعدش بیل زدیم دو ساعتی و یخ ها را کندیم باز هم نتوانست بیاید بالا... بعدش رفتیم شن آوردیم و ریختیم اونجا بازهم نتوانست بیاید بالا... بعدش همین دیگر... رفتیم ماشینه عمه هه را گرفتیم و رفتیم مهمانی!!!

+ نوشته شده در 1:7 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و دوم دی 1386
ها ها!!!
* یه چی الان پیش اومد بگم بخندین... من به این گل اقا گفتم که این جنابه مودب پور فقط یه الگو داره باسه نوشتن... اونم دو تا پسره خوچگله ژیگوله پولداره با مرامه فهمیدهء خلاصه همه چی تمومه که یکیشون دلقک و زبون درازه واون یکی مودب و ساکت و اینا... حالا دوتا دختر میندازه به جونشون و بعد همه چی که داره شیرین میشه میزنه اون دختره که ماله پسر ساکته بوده رو می کشه... بعد خوده اون پسر مودبه هم یا دیوونه میشه یا یه چی توهمین مایه ها...

در همین لحظه گل اقا با چشمانی اشکبار به من اعلام کردکه رکسانا مرت!!!! دیدی گفتم دیدی گفتم؟؟؟

:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

* خداییش معصیت داره از این راه ها نون خوردن... یکی بره به اینا بگه اینقد با احساساته جوانانه این مملکت بازی نکنن!!!!

:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

+ نوشته شده در 1:23 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و دوم دی 1386
دیگه چی؟؟؟؟
* آخه چه معنی میده؟؟؟ حالا من هی میگم تفم میاد شما فک می کنین نمیاد... این چه زندگی اییه؟؟؟ پشته سره این آقای فرهیخته هم نمیشه حرف زد... تو خجالت نمی کشی اومدی تو زوایای تاریک و پلید و خبیث و کثافته ذهنه من؟؟؟

* به جانه خودم این مستر جان هم اینجا رومی خونه... هر وخ یه چی می نویسم ازش میره یکی دو هفته گم و گور می شه!!! بدینوسیله از همین جا اعلام می کنم شما تو گلوی من گیر کرده این و کور شوم اگر دروغ بگویم!!!!

* گاهی دلم برای رفیق جانه سابق تنگ میشه... گاهی فکرمی کنم شاید بهتره بگم به تخمم یا همون حوالی و زنگ بزنم بش بگم بی خیال... چطوری رفیق؟؟؟ ولی در کل می خوام سر به تنش نباشه... و تا عمر داره هم شوور پیدا نکنه!!! وای وای وای... یعنی به تنها آرزوش نرسه!!!! چقد کثافتم من!!!!

* چه حالی میده این ابی قدیمیا...

* این ننه و گل اقای ما از عاشقان و دل سوختگانه این یارو مودب پورن... بعد دیروز ننهء ما یه کتاب ازاین منشی شون قرض گرفته اورده از ایشون و خودش و گل آقا دارند میخورند کتاب را... در همین راستا گل آقای که با رفیقه مربوطه شان چند روزیست شکر آبند و اینها از زندگی نا امید شده و هی آه های جان سوز می کشد و عنقریب است که خودش را بکشد... ننه مان هم با آقامان قهر کرده... فک کنم به اندازهء کافی رمانتیک نیس!!!

+ نوشته شده در 1:2 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و دوم دی 1386
از کتابخانه و گفتمان!!!
* این اولد فشن رو خودم قبلنا کشف کردم و ارادت دارم خدمتشون... ولی اون بقیه رو نه... خیلی خوب بود... دستت درد نکنه نخطه...

بعدشم خب ما اونقدی سوسول نیستیم... همون کالیبرمون بالاس و ذهنمون به شدت تخمه جنی است و روی هیچ مصیبتی زوم نمی کند و عمرن بتوانیم یک صفحه را بدون شیش بار دوره خودمان گشتنو سه بار ملق زدن و هفتاد بار رفتن و در یخچالو باز کردن و جیش کردن و زر زدنو... اس ام اس دادنو خلاصه هر چی که فکرشو کنی!!! بخونیم... اینه که میریم یه جایی که با میخ ببندنمون به صندلی و نتونیم نطق بکشیم...

بعد تازه تو کتابخونه هم خب آدم هی دلش بوفه می خواد... لامصب اینترنت هم داره... بعد من عادت دارم نمیتونم بدونه کرم ریختن بشینم سره جام... هی رو صندلی تاب می خورم!!! بعد اون روز دیدم رو همهء میزا چسبوندن که صندلی ها را لطفن روی دو پایهء عقبی بلند نکنید متشکر هستیم و این صوبتا...  فک کنم دقیقن منظورشون من بودم!!!

* اون روزی کی بود؟ چارشمبه؟ نیلوخر که رفته بود ددر منم هی دوره خودم چرخیدم و اینا بعد، ظهر اومد نیلو رفتیم جزبه هه رو کپی کردیم و برای جزبهء هزار و هفصد تومنی نفری چارو پونصد پیاده شدیم و آی درد داشت... تف به این کتابخانه ای ها که دیگر جزبه کپی نمی گیرند... بعدش دوباره نیلو رف ددر و من برگشتم که دوره خودم بچرخم... بعد ساعته چار نیلو آمدو ساعته پنج کتابخانه تهطیل شد!!! بعد این رفیقه نیلو خیلی خوب چیزی بود... خوچگل بود...دومترهم قد داشت... گفته بودم اینا رو؟؟؟ معلوم شد چشمو گرفته!!! منو هم رسوندن خونه!!! خداوند اجرشان بدهاد...

+ نوشته شده در 0:51 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و دوم دی 1386
هاها... کلن فیتیله!!!
* آقا درسته که ما جز یک امتحانه تربیت بدنی اونم تستی هیچ امتحانه دیگه ای تا اوله بهمن نداشتیم... ولی خب کلن در جهته همدردی با رفقای شهیدمان کلی حال و حول از خودمان در کردیم... مثلن محیا سه تا امتحان داشته... نیلوخر دو تا امتحان تو یه روز داشته... جی جی که کلن قرار بوده نموده بشه توی همین یه هفته... آقا بزنن کلن درشو تخته کنن تا دهم بهمن که مام دعاشون کنیم!!! مخصوصن اگه هشتم و نهم رو تهطیل کنن من ممنون می شم! با تشکر...

* خب نصفه برنامه نویسی را خوندم امروز... البته نصفش که می گم چاخانه ها... کلن چار فصل ونصفیه که دو فصله اولش زنگه تفریحه... من همون دو فصله اول رو خوندم!!! بعد این یارو جدن مریضه... یا خله.. یا هردو... کتابی که از روش درس داده صد و بیست صفحه است... قراره دو تا سواله تشریحی بده شیش نمره از همین کتاب... یه کتابه دیگه هم معرفی کرده که هم درس داده و هم تست... اونم صد و هفت صفحه است... قراره از اون دوازده نمره تستی بده... میگن سی تا سوال... بعد این کتابه علاوه بر تستایی که در طوله درس دادن داده آخره هر فصلش حدوده دویستا تست داره!!!!!!!!!!! مامااااااااااااااان!!! چار فصله!!! هشصد تا تست!!! من باسه کله کنکورهایی که در تمامه عمرم دادم اینقد تست نخوندم!!! بشینیم به امیده تقلب ها؟؟؟

* خب ماشین یک رو هم یه چی تو مایه های نصفش رو خوندم... ولی چه خوندنی؟؟؟ هی خوندم هی دیدم بلد نیستم باید باز بخونم... خداوند رحم کند...

+ نوشته شده در 0:37 توسط بانو تلخون
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
2
* خب این گل اقای ما تا دیروز با همین پای چلاقش اینور و آنور خوب می رفت و می آمد و هیچ چیش هم نبودها... بعداز وختی گچ گرفته پاشو امر برش مشتبه شده که ها... مریضم... بعد مرضش بیشتر به حاملگی می بره!!! اینو می خوام... اونو می خوام... غذا اینو بپز... صبونه اونو بیار... میوه می خوام... کمپوت می خوام... کله پاچه میخوام!!!! آدم خوبه جنبه داشته باشه!!!!

* حالا نمی شد این مامانه سوییچ رو نمی برد باخودش؟؟؟ من نمی تونم تو این سرما با اتوبوس برم کتابخونه...تازه با اون سرویسای تخیلیه کتابخونه که جدیدنا نمی دونم کجا می رن وامیستن!!!!

* آقا همه اینا رو گفتم اینم بگم که از دیشب به زندگی امیدوار شدم... طفلک جی جی پنجاه تا امتحان داره همش هم دو تا دوتا تو یه روز!!! ترم آخریه دیگه... نیلوخر هم کلی امتحان داره اونم چه درسای تهوعی!!! خداوندا من جدن متشکرم که تابستون این سیگنال سیستم و کنترل خطی رو پاس کردم و یه کوچولو هم تقاضامندم ماشین یکم هم پاس بشه که بدبخت نشم... وگرنه ماشین دو و بررسی سیستمهای قدرت واینا کاری نداره... این برنامه نویسی رو هم شرشو از سره ما کم کن... همینا دیگه...

+ نوشته شده در 10:9 توسط بانو تلخون
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
و بالاخره کتابخانه...1
* خب ما درست است که یخ زده ایم و به صورته خیلی قطره چکانی درس می چکانیم توی مغزمان و کتابخانه هم نرفتیم تاامروز... ولی خب آنقدرها هم از دست نرفته ایم که بی خیاله جزوهء برنامه نویسی بشویم وامروز نرویم از یکی از هم کلاسی هایمان که می آید کتابخانه بگیریم!!! حالا اون یازده میات ما دوازده می ریم... چیزی نیس که... وای من نمی خوام برم بیرون از خونه!!! تازه الان نیلوخر میگه بسته اس کتابخونه!!! دروغ میگه نه؟؟؟ کتابخونه ملی هیچوخ نمیبنده جز روزه اوله عید و عاشورا به گمونم!!!

* اقا ما یکشمبه امتحان داریم بعد اینا تو تلویزیون میگن از جمعه دوباره برفو بارونه... به نظرت چی میشه یعنی؟؟؟ تو راه نمونیم یخ بزنیم بمیرم جوون مرگ شیم؟؟؟

* هوی نخطه... تو رو باز تو روت خندیدن؟؟؟

 

+ نوشته شده در 10:8 توسط بانو تلخون
سه شنبه هجدهم دی 1386
...
* من از همین الان پشیمونم که چرا از همین ترم نرفتم کلاساس سفارتو!!! احساسه غبن می کنم!!! و احساسه دلشکستگی هم می کنم نمی دونم چرا!!! از همهء دنیا عقبم به نظرم!!! :((((((((

+ نوشته شده در 13:21 توسط بانو تلخون
سه شنبه هجدهم دی 1386
وقایع الاتفاقیه!!!
* ما به سلامتی در حاله یخ زدگی می باشیم و با خانوادهء گرامی همش دعوا داریم که کی بیشتر بچسبد به شومینه!!! درس هم که خب شوخی نکن... اصن کی مرده کی زنده اس تا دو هفته دیگه؟؟؟ بعد اینکه ما دیروز رفتیم خانهء خاله هه و امیر را جن گرفته بود و همه را گاز می گرفت و سره همه داد می زد و خب الهی بمیرد زودتر کیثافت!!!! بعدش هم اینکه گل آقای ما چن روزی بود پایش درد می کرد و مقادیری هم باد کرده بود بعد دیروز خاله هه گف ببریمش همین درمانگاهه پایین و بردندش و بعد الان یک فقره لنگش در گچه آبی به سر می برد!!! گویا تاندون هایش کشیده شده بود و اینها...

همین دیگه... من امروز یک صفحه و نصفی ماشین یک خواندم و همین...

ها یه چی دیگه... چقد این یکی دو روزه فیلمه کوهنوردی و اینا پخش کرد تی وی!!! کی تو و حد عمود و اینا... آقای ما قبلنا سفارشه این فیلما رو به ما داده بود که ما هم محلش نگذاشته بودیم... بعد الان جا دارد مراتبه بیزاری و تهوعه خودم را از این ورزشه تخمی اعلام کنم... یعنی عمرن درک نمی کنم که چه دردی دارن اینا اینجوری خودشونو هلاک می کنن!!! حالا آدم چار قدم میره تا توچال اونم اگه حال کرد و اگه حال نکرد هم از همون شیرپلا سره خرشو کج میکنه پایین... ولی اینکه چمیدونم بری خودتو جر بدی تا فلان قله رو بزنی و اینا تو کته من یکی نمیره... یکی از احمقانه ترین انواعه مرگ هم هس به نظرم مردن تو کوه...

* دیگه انتظار ندارین که من بیام پشته سره این آقای فرهیخته اینجا حرف بزنم که؟ هان؟

+ نوشته شده در 12:45 توسط بانو تلخون
دوشنبه هفدهم دی 1386
تففففففففففف!!!
* ای تو اون روحه هر چی آدمه نامرده... دیدی آبرو نموند باسم؟؟؟؟  این آقای فرهیخته از خیلی قبل از روزه اول اینجا رو میخونده!!! خداوند مرا مرگ بدهد این همه که چرتو پلا بافتم در مورده ایشان... وای اصن یادم که می افتد چیها نوشته ام می خواهم بروم سرم را بکوبم به دیوار... فقط خوبیش این است که زیاد دقیق یادم نیم آید چیها گفتم!!! فقط یادم هس چیزهای خوبی نبود... ای تففففففففف!!! نمی بخشمت به مولا!!! کیثافت خیلی نامردی... خوبه من یه لنگه پا بیام وسطه افکاره کثیفه تو در بارهء المیرا و ساغر و ادری و نسترن و اینو و اونو و بقیه؟

* دیدی مملکتو تهطیل کردن دو روز رف پیه کارش؟؟؟ خوشیم دوره هم...

* خدایا من چرا درس نمی خونم؟؟ آخه چرا؟؟؟

* برف بازی هم نرفتیم...

* میگن قراره یازده درجه سرد تر بشه!!! فک کننننننننننن!!!

* آقای فرهیخته جونه گیتی جون اگه چیزه دیگه ای هم هس که من نمی دونم بیا همین الان بگو... جونه اون کاسکوتون!!!

+ نوشته شده در 1:12 توسط بانو تلخون
یکشنبه شانزدهم دی 1386
برررررررررررررررررررررف!!!
* ما با گل آقایمان رفیم همین پارکه قیطریه و مقادیری برف پاچیدیم به همدیگر و تا دیدیم دارد شلوغ می شود و الان است که این بچه مچه ها بیفتند به جانمان در رفتیم... و باقیش ماند تا شب که با عمه و مزدک و احتمالن امیر و شیرین و آیدین برویم به خدمته هم برسیم... در راستای همین برف بازیه من و گل آقا لوازمه کوهه آقای ما مورده پاتکه اساسی قرار گرف... کلن من با آقام ندارم... می دونی که... یه جفت دستکش داره که خیلی چیزای خدایین و مخصوصه اورسته به جانه خودم... یک دستکشه انگشت دار از این جنس های نمدونم چی چی دارد که اول می پوشی بعد یه دستکش از آن یکی جنس های ضد آب می آید رویش که از اینهاست که انگشت ندارد و یعنی برای چهار تا انگشت یک قسمت دارد و برای شست هم یکی جدا... بعد خوده این دومیه هم دو لایه است... ما فقط همین دومی را کردیم دستمان و رفتیم... الان هم گلاب به رویتان نمی دانیم این گل اقا همراهه برف چه جک و جونوری را به حلقه ما فرو کرده که هی می خواهیم بگوییم عققققققققققققققق!!!!

* آقا باسهء ثبت در تاریخ می گویم ها... امیر می خواهد ماشین بخرد و گفته به کسی نگویم که من هم نمی گویم... این قسمتش را می گویم که قول داده وقت هایی که تهران نیست ماشینش را بدهد به من... بالاخره این امیر که سر و صاحاب و خونه زندگی نداره و عزیز تر از من هم کسی رو تو زندگیش نداره و منم تقبل می کنم ماشینشو نگهدارم!!! چیکار کنم دیگه... رفیقمه...

* بعد تازه امروز گاز گرفته بودش و من نجاتش دادم!!! شوفاژه خونشون خراب شده این دیوانه هم اجاق گاز رو تا صب روشن گذاشته... این اجاقه هم خاموش شده... خلاصه که نزدیک بود ماشینه بپره... نه ببخشید.. نزدیک بود پسرخالهء عزیزم دار فانی رو وداع بگه!!!!

+ نوشته شده در 13:21 توسط بانو تلخون
یکشنبه شانزدهم دی 1386
چه میدونم بابا تو هم گیر دادی...
* قرار های من و نیلوخر باسهء درس خوندن به شدت جذاب است... مثلن دیشب قرار گذاشتیم ساعته هشت و نیم کتابخونه... به این شرط که برف نباره و اگر بارید نشینه رو زمین!!! بعد خب الان می بینید که منخونه تشیف دارم!!! باقیه قرار هامون هم چیزی در همین حدوده... همینه که تا امروز حتی یکی از قرار هامون به سرانجام نرسیده و هیچی درس نخوندیم...

خدا وکیلی تو این هوا خر میره از خونه بیرون؟ ولم کن بابا... همین جا راحتم...

* من دلم می سوزه باسهء تو... دلم می سوزه... میگم بیا ماچت کنم حالت خوب شه!!! میگی کفاف کی دهد این باده ها به مستیه ما... میگم عزیزم چه کوفتی شدی تو جدیدنا... با یه من عسلم نمیشه خوردت!!!!

* آقا وسطه این هیری ویریه درس خوندنو نخوندن حالا ما نبشتنمون گرفته... چه داریم بینه لیلی و لیلا و امیر خان گیج گیجی میخوریم... چه فکریه زنای لهستانی و جنازه و سناتور و ایناییم... خداوند آخر و عاقبته همهء جوانان و نوجوانان و نونهالان و سالخوردگان و نوزادان و رفتگان و آمدگان را به خیر کند!!!

* یعنی الان باهاس بگم ببینیمت؟؟؟ نمی گم...

* این توفیقه اجباری بدی نبود ها... باسه یک بار دیدن و خندیدن بدون ادا اصوله روشنفکری و گلزار بد آمدگی خوب بود...

* میگه من برم... میگم برو... میگه قربانت... میگم باشه.

+ نوشته شده در 11:15 توسط بانو تلخون
یکشنبه شانزدهم دی 1386
گزینش!!!
* خب... بابای گنجیشکه بد نبود ها... هر چند من گفته بودم بالای یک و هشتاد و ایشون فقط یک و هشتاد دارن... بعد گنجیشکه بابات نکنه قوز درآورده باشه خدای نکرده؟؟؟ بعد یک سواله خیلی مهمه دیگه اینکه هوو های من همگی به سلامتی حالشون خوبه و سر و مر و گنده ان و را به را تشیف میارن کافی شاپ با من و حاجی؟؟؟ یا اینکه آقامون سرشونو خورده؟؟؟

ببین به نظره من سن و سال اصن مهم نیست فقط خوشگل باشه... نکنه تو به بابات رفته باشی؟؟؟ ها؟ آقات شکله توئه؟؟؟ خدا مرگم بده... اونجوری که من شکسته عشقی می خورم تا ببینمش!!!!

یه حسنه دیگه ای هم که داره این آقای تو اینه که آقای توئه!!! بعد من از آقامون که آقای توئه خواهش می کنم بزنه پسه کلهء پسرش و هر چی فیلم داره ازش بگیره و به نفعه من مصادره کنه!!!! :))))))))

* خب از بقیه هم می خوام سریعتر اقدام کنن چون به هر حال ولنتاین نزدیکه و مام می خوایم امسال دیگه خیره سرمون از دوس پسرمون کادو بگیریم نه از دوس پسره آبجی کوچیکه مون!!!!

* ها یه سوال!!!! باندراس اون رزومه ات بود؟؟؟ خیلی پر باره که!!!

* من کلن همه جوره تشکر می کنم از این حمایته بی دریغه نخطه!!!

+ نوشته شده در 10:38 توسط بانو تلخون
شنبه پانزدهم دی 1386
اطلاعیه’ مهم!!!
* از همین جا اعلام می کنم که بنده دنباله یک دوست پسره اوکازیون می گردم که حداقل دبیست و شش را داشته باشد اگر که ایکس تیری را ندارد... بعد قدش حداقل بالای یک و هشتاد باشد و زیاد هم مردنی نباشد و بعدش خب بابایش پولدار باشد حالا کار نکرد هم نکرد!!!! بعد شعوره ابرازه عشق داشته باشد... یعنی بفهمد کی باید قربانه من برود و کی باید برود بمیرد و جلوی چشمم نباشد... بعد دیگه اینکه کچل هم بود بود ولی قیافه اش زیاد میمون نباشد... اسمش هم اصغر مصغر نباشد و با کلاس باشد... یعنی خب مثلن کامران خوب است... بعد زیاد هم فسقل مسقل نباشد یعنی بیست و سه چار را دشاته باشد و اگر رسید به سی چهل که دیگر خیلی بهتر!!! بعد دیگر اینکه همیشه بیاید دنباله من همه جا و مرا به همه جا برساند که من اینقدر به نیلوخر و گل آقا حسودیم نشود!!! همین ها دیگر... حالا یک بستنی هم با هم خوردیم خوردیم... کار هم نکرد نکرد!!! :))))))))))))

بقیهء صوبتا باشد باسهء جلسهء بعدی!!!! ها یک چیزه دیگر هم که خیلی مهم است بفهمد من اگر یکهو عشق و علاقه ام قلمبه شد و ابرازه عشقم آمد یه دفه ای نباید به خودش بگیرد و احتمالن اگر یک گلدان هم به جای او دمه دست بود همانقدر بهرمند می شد از احساسات و عواطفه من... همینا دیگه... از متقاضیان خواهش می شود که رزومهء کاریه خود را باسهء من کامنت بگذارند... بر همگان واضح و مبرهن است که هر کی زودتر اقدام کنه برنده اس... هر چی هم سابقه اش بیشتر باشه برنده تره!!!! همین دیگه... تموم شد.

+ نوشته شده در 15:19 توسط بانو تلخون
شنبه پانزدهم دی 1386
فیتبال!!!
* به به... به سلامتی تیمه بی صاحابه غیره ملیه هر چی جز فوتبالمون تا اینجای کار که آخره نیمهء اوله یه گل خورده... بی صبرانه منتظره گل های بعدی هستیم...

چه به قد و بالای این کعبی میات کاپیتانی!!!! :))))))))))))))))))))))))))))

طفلی این مربیه هانزاروستوک که گفته بود کلی خر کیفه از اینکه می خواد جلو صدهزار نفر بازی کنه... سوسک شد بدبخ... هزار نفر هم نیومدن ورزشگاه... هر چند برخلافه عادل جون من فکر می کنم که حتی اگر جمعه هم بازی برگزار می شد خبری از تماشاچی نبود باسه این تیم...

بعد دیگه اینکه دیشب یه خوابه ردیفی دیدم که نگو... یه عالمه ادم بودیم هی می زدیم تو سره این علی آبادی که تو بی جا کردی کاندید شدی و خاک بر سره خره نفهمت کنن و عقده ایه بدبخت... خلاصه خیلی مجلسه بی ریایی بود اونجا... بعد جالبیش این بود که علی آبادی هم به گه خوردن افتاده بود و را به را می گف غلط کردم و ببخشید و اینا... چه دنیای زیبایی بود... به جانه خودم اگه دروغ بگم... همشو خواب دیدم...

+ نوشته شده در 15:8 توسط بانو تلخون
شنبه پانزدهم دی 1386
دیر نامه...
* بر مثله همان مثاله مشهور که دیر آمده ام اما آمده ام...

این روزها هی بغض میکنم... انگار که برادرم... همسرم... پسرم... این روزها هی اشک لب پر می زند از چشمانم و هی بغض می کنم... این روزها هی نگاه می کنم این ورم... آن ورم... این روزها هی می گذرم از پل رومی و هی خانه ای که سیاهپوش شده... این روزها هی روزنامه می خوانم و هی آیدین آیدین کسی می خواند در گوشم و وای آیدین... آیدین... جوان مردن خوب است... خوب است؟؟ خوب است وقتی کاری نداری دیگر... بد است وقتی اینهمه زندگی مانده است که باید نفس بکشی... اینهمه روز است که باید ببینی... اینهمه عشق است... اینهمه دویدن است... اینهمه شور است... جوان مردن خوب است وقتی که آیدین نیستی... وقتی که جوانیت مرده...

+ نوشته شده در 11:59 توسط بانو تلخون
شنبه پانزدهم دی 1386
تفاهم!!!
* بی خیال آقا... چه کاریه؟ من که از اول تکلیفم روشن بود و محضه خالی نبودن عریضه گاهی یه علیکی می گفتم به سلامت... تو هم که میگی اینجور... خب که چی بشه اصن؟ چه دلم هم می سوخت باست و چه بدم میومد از خودم!!!! خیالم راحت شد!!! کلن دیگه حوالت می دم به همون قوقولیه چپه اسبه حرضته عباس!!!!

ها راستی!!! یه سوالی این وسط باسم مونده... تو که میگی تیریپ عشق و عاشقی و اینا نیس پس چرا منه بدبختو اینقد زا به را می کردی بس که زنگ می زدی آبغوره می گرفتی و التماس می کردی و اینا؟ هان؟ نه جدی؟ خب میرفتی سره یکی دیگه خراب می شدی خب!!! بعده اینهمه پیچوندن!!! دیگه لازم نبود منم هی خودمو با این ورژن های مختلفه سریاله رفاقته نداشته ام با تو عذاب بدم و هی سنگین تر بشه باره گناهه دوست نداشتنت برام!!!

حیف که سیو نکردم اون شمارهء سفارتو و باید یه بار دیگه ازت بگیرم... وگرنه از همین امشب شوتت می کردم اونجا که عرب نی انداخت...

* قصد قبلی؟؟؟؟ بله داشتم!!!

+ نوشته شده در 0:46 توسط بانو تلخون
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
پرتو پلاجات...
* وای وای وای... آنی جون ببخچید... یهو آمپر چسبوندم... فک کنم بیشتر با خودم بودم... یعنی یاده خودم افتاده بودم...

* مینی کجایی تو؟؟؟ خوبه تهطیلاته تو اون خارجتونا!!! کجایی تو بابا؟؟؟ اس ام اس که نمی گیری... کامنت که نمی ذاری... آپ که نمی کنی!!! خب من دلم تنگ شده باست خره!!!

* الان یهو تصمیم گرفتم به جای کتابخونه که حوصلم نمیاد با آقای فرهیخته برم سینما!!! بذا برم بیدارش کنم!!!

* باسه کلاسای سفارت هم از یکی از دوستای محسن که خودش داره میره پرسیدم گف بیتره که بذارم ترمه بعدیشو برم... اینو گفته بودم قبلن؟؟؟

بعد چقد به قوله این اقای فرهیخته شهر کوچیکه!!!! می شناخت این  دوسته محسن رو آقای فرهیخته!!! تازه دوس دخترش رو که من ازش بدم میات هم می شناخت!!! آدم دیگه احساس امنیت نمی کنه!!! همه همو می شناسن!!!

* این مستر جان بدجوری گیر داده به ماها!!! فک کنم گیر کردم تو گلوش!!!! :)))))))))))))))))))))))

* محسن همون او ئه دیگه!!!! البت که عمرن کسی بتونه فرقه تو و او و مستر جان و آقای فرهیخته و پسرم و اینا رو بفهمه اینجا!!!!

* خاک به سرم نیمولی!!! یعنی آره؟؟؟؟

* ببین دیگه چقد امنیته جامعه ارتقا پیدا کرده که منم با این اوضاعه شاسکولیت و اینا جزوه اراذل و اوباش و تهدید باسهء امنیته ملی حساب می شم و ارتقام میدن بازم!!!

* اینو با حاج آقا گنجیشکه بودم... یادم رف بگم!!!

+ نوشته شده در 9:44 توسط بانو تلخون
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
این کالیبره بالا...
* آقا ما قرار بود امروز برویم کتابخانه... یعنی قرار بود با نیلوخر ساعته هشت کتابخانه باشیم... بعد دیدیم خیلی سختمان است... گفتیم هشت و نیم... بعد آخره شب دیدیم خیلی خیلی سختمان است گفتیم نه و نیم... بعد صب بیدار شدیه ایم با کلی جان کندن و مصیبت و اینا دوش گرفته ایم و فحش داده ایم به عالم و ادم و آماده شده ایم... نیلوخر زنگ زده که کوچمون یخ زده ماشینو نمی تونم بیارم بیرون... دیرتر میام... ما هم گفته ایم باشد و ما هم دیتر می آییم... بعد حالا زنگ زده که اصن بی خیال خطر داره بیرون بریم... یه وخ می افتیم پامون می شکنه!!! بمونیم خونه درس بخونیم... ما هم بعد از اینکه مفصل فحششان دادیم و لعنتشان کردیم بابته کلهء سحر بیدار شدنمان گفتیم باشد... ولی خب ظهر می رویم کتابخانه... به جانه خودمان... همین یه هفته رو وخ دارم و هنو لای هیچ کتابیمو باز نکردم... تف...

* می دونی چیه؟ من به شخصه هیچ مشکلی ندارم با این قضیه... ولی فکر میکنم که اگر آدم افتاد توی این خط دیگه بیرون بیا نیس... حداقل خودمو میدونم که اینجوریم و دیگه ولم نمی کنه تصاویرش و فکر و خیالش و احتمالن شرمندگیش... خب ترجیح میدم یه مورده جدید باسه اذیت شدن خودم اضافه نکنم به لیسته بالا بلندی که فعلن دارم!!! می فهمی چی میگم؟؟؟ بعدشم من به طرزه احمقانه ای اصرار دارم که فقط و فقط باید با عشق همراه باشه و همینجوری خشک و خالی چیزه بیخودیه...

* عمرن کسی بفهمه راجع به چی دارم حرف می زنم!!! :))))))))))))))

+ نوشته شده در 9:34 توسط بانو تلخون
سه شنبه یازدهم دی 1386
پووووووووووووف!!!

* آقا من باسه خودم عینه چی متاسفم!!!! یعنی جدن متاسفم!!!! دست و پاچلفتی تر از خودم ندیدم!!! اه اه اه!!! دو کلوم حرف نمی تونم بزنم!!! تا این پسرمون زنگ می زنه به من که جویای احواله ترجمه ها بشه منو چنان تته پته ای میگیره که به جانه خودم این فک می کنه من لکنت دارم!!!! حالا اون هیچی!!! چنان عرقه شرم می ریزم من در حینه صحبت که هر کی ندونه فک می کنه مثلن بی ناموسی ای چیزی در جریانه که من اینجوری لبو شدم!!!! خاک بر سرم!!! بسکه بچه مثبت بودم تو زندگیم ها ، کلن از آدمیزاد به دور شدم!!!! خدا وکیلی خیلی خنده داره ها!!!! اون روز که فایلا رو داشت باسه من می فرستاد حالا من خودم حالم خیلی خوبه... گل آقا هم گیر داده کرکرکر به ریشه منو حرف زدنم می خنده!!!! خلاصه که بسیار بسیار دیدنیست این صحنه های صحبت کردنه ما!!!!

بعد من به این نتیجه رسیدم که خدارو شکر که کلن و جزئن تو خطه پسربازی و اینا نیستم... وگرنه فک کن می خواستم با یارو برم بیرون!!! احتمالن آب می شدم می رفتم تو زمین قبل از سلام علیکه اول!!!! هر چیزی عرضه می خواد دیگه!!! من کلن تعطیلاتم در این زمینه!!!! آخرش هم می ترشم می مونم رو دسته ننه آقام!!!

+ نوشته شده در 16:11 توسط بانو تلخون
سه شنبه یازدهم دی 1386
نمی دونم!
* از کتاب فرشته ها بوی پرتقال می دهند هنوز یک روایتش را نخوانده ام... باشد برای وقتی که خواندم!

* تنها کسی که توی این سالها دوست داشته ام... به عنوان یک قهرمان یا حالا چیزی در همین حدود... احمد شاه مسعود بوده که با شنیدنه خبر ترورش ساعت ها و ساعت ها گریه کردم و با وجودی که حقیقت محتوم را می دانستم دعا کردم که نمیرد و زنده بماند... هنوز هم که هنوزه دوستش دارم و به یادش چشمانم تر می شود... جز او دیگر کسی نبوده که بودن یا نبودنش برایم زیاد فرقی بکند در دنیایی که هستیم... ولی هر کاری می کنم بی نظیر بوتو از ذهنم بیرون نمیره... نه که قبلن دوستش داشته باشم... یا همچین چیزی... ولی مرگش به شدت منو تکون داده... با چه ایمانی برگشت به پاکستانه بدتر از افغانستان؟ با چه امیدی؟؟؟ به نظر من که می دونست داره به استقبال مرگ میره... می دونست که جونه سالم در نمیبره از دست مشرف و طالبان... همین چیزاس که این چند روزه ولم نمی کنه... اینکه چه ایمانی چه عشقی آدم رو اینجور مصمم به سوی مرگ می بره؟؟؟

و اینکه چه حماقت و پلیدی ای باید در کسی باشه که بخواد همچین عشقی از بین بره... بخواد محو کنه زنی رو که اینطور عاشق مملکت و مردمش بوده...  گیر کرده بود بیخه گلوم اینا...

* برای اولین بار با خوندنه هزار خورشید درخشان فهمیدم که همهء افغان ها احمد شاه مسعود رو دوست ندارن... و خیلی ها اونو مقصره مرگ عزیزانشون می دونن... کلن کشت و کشتار های توی کتاب و بمبارون ها و مردنه شخصیت های داستان که جلوی چشمه خواننده صورت می گیره اغلب در اثره بمبارون کابل توسطه مسعوده... هر چند خب اینقد قر و قاطیه تاریخه چند ساله اخیره افغانستان که دوست و دشمن زیاد توش مشخص نیس!!!!

+ نوشته شده در 12:6 توسط بانو تلخون
سه شنبه یازدهم دی 1386
من متهم می کنم!!!
* خب برویم سره بحثه شیرین و جذابه کتاب! اول از شاهکاره آقای حسین مرتضاییان آبکنار بگم که واقعن کاره خیلی خوبی بود... کلن من علاقهء خاصی به کاغذه کاهی دارم... حالا فک کن چه عشقی کردم با کتابه عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک... برگه های کلفته کاهی . جلده مقوایی... یک طرح روی جلد عالی هم داره که هر چی بالا پایینش کردم ندیدم اسمه طراح رو... این از ظواهره امر... خوده کتاب به نظره من اتفاقه بی نظیریه توی ایران... یا اینکه من تا بحال چیزی نظیرش رو ندیدم... فضای کابوس مانند و روایت هذیان گونه... رسمن تب می کنی... به شدت خوب بود این کتاب... هیچ جاش نبود که به نظرم زیادی یا کم بیاد... همه چی سره جای خودش بود... من خیلی دلم می خواد بدونم چطور میشه همچین کاره تر و تمیز و خاصی نوشت... به نظرم دیوانهء جالبی باشه این جناب آبکنار...

بعد می رسیم به هزار خورشیده درخشانه جنابه خالد حسینی با ترجمهء مهدی غبرایی... کلی نقد و اینا تا حالا نوشتن راجع بهش و بالاخره شمام اگه کتابو نخونده باشین بالاخره چشتون به یکی از نقد هاش افتاده... کتابه خوبیه... آدمو تا حدودی درگیر می کنه... به شدت به جزییات پرداخته و اوایله کتاب یه کمی آدمو اذیت می کنه هجومه اینهمه جزییات... ولی در کل کتابیه که به خوندنش می ارزه... من عشق لیلا و طارق رو دوست داشتم... هر چند برگشتنشون به کابل خیلی دیگه ایده الیستی بود... یا مثلن تسلیم شدن مریم به طالبان خیلی بی منطق بود به نظرم!!!! یه چیزه دیگه هم هس... به نظرم کتاب اونجوری که باید حس و حال نداره... نمی دونم چجوری بگم... کلن نمی زنه لهت کنه... تو می دونی که کتاب دستته و همهء اینا رو خالد حسینی داره برات تعریف می کنه و از اون بدتر می دونی که نویسنده هم خودش اینا رو شنیده و به چشم ندیده... یعنی اونجور که باید و شاید نمی چسبه... اوکی؟؟؟

 

+ نوشته شده در 11:38 توسط بانو تلخون
سه شنبه یازدهم دی 1386
ماهی!!!!2
* من کلن ابرازه تاسف می کنم... یک مشت الاغ بیشتر نیستن این حیف نان ها!!! رسمن به گ ا دادن تیمو رف... الهی این استیلیه ذلیل مرده محو و نابود بشه که کمر به نابودیه تیم بسته... خداوکیلی کی فک می کرد اون بچه ننه ای که دو کلمه حرف نمی تونست بزنه و زرتی میزد زیره گریه جلو دوربین یه همچین تخمه سگی از آب در بیاد و زیر آبه پروین رو هم بزنه حتی و زوره هیشکی بش نرسه؟؟؟؟

ببین من کلن و جزئن از این نیکی بدم میومده... مخصوصن وختی تو استخلال بود که دیگه اصن تهوع بودم ازش... بعد خب اومد و قرمز پوش شد و احترامش واجب شد و مام دندون رو جیگر گذاشتیم و خب خداییش بازیش هم بدک نیس... ولی این موجودی که من دیشب تو نود دیدم ذره ای شعور و اینا تو گلش به کار نرفته!!! خل بود یارو اصن... از بیخ تعطیل بود!!! این چرتو پرتا چی بود این می گف؟؟؟ بعدشم پر رو پر رو جلو چشمه هفتاد میلیون نفر ـ حالا یه کم کمتر یا بیشتر!!! ـ تو روی مربی وامیسته!!!! ای تف بر تو!!!! اوجه دلقک بازیش هم همون قضیه ماهیه بود!!!! یک ساعت داشتم می خندیدم!!!! بعد جدن این عادل جون عقش نمی گیره میشینه رو به روی اینا؟؟؟ به جانه خودم تا حالا فوتبالیس به این لوسی و ننری و یخی و خل وضعی ندیده بودم... ولی یه جا خیلی خیلی حال کردم باهاش... اونجا که گف من رو تیمی تعصب دارم که بهم پول میده!!! خیلی خوشم اومد از این حرفش... همینه دیگه بابا... حالا هی بیا زرتو پرت کن که من از بچگی چی بودم و تا خون در رگه ماست و از این شر ها!!!!

* متاسفم که باختیم... اونم به سپاهان... و خوشحالم که تعطیلاته نیم فصله!!! وگرنه که اینا همین جور می خواستن ببازن... عادل جونم دیشب خیلی تیکهء باحالی انداخت به رودباریان!!! گفت دستشو از جلو توپ کشید کنار فک کرد هند میشه اگه توپو بگیره!!!! تف!!!!

+ نوشته شده در 11:24 توسط بانو تلخون
سه شنبه یازدهم دی 1386
ماهی!!!1
* خب من کتاب هایم را خوانده ام... کلاس هایم تمام شده است... این یکی دو روزه هم مشغوله زدن توی سر و کلهء خودم و نیلوخر و حرص و جوش خوردن از دسته پسرم بوده ام!!!

این استاده گل و گشاده برنامه نویسیه ما برای پروژه به هر کسی چند صفحه ای متنه تخصیصیه در مورده الکترونیک داده که ترجمه کنه... حالا ربطشو برین از خودش بپرسین... بعد ما طی اون ماجراها که گفتم و یادم نیست بلاگفا نشون داد یا نع متنی گیرمون نیومد... ما هم یعنی من و نیلوخر!!! بعد روزه آخر طیه یک سری زیر آب زنی ها و چوقولی ها به استاد که آقا اجازه اینا با ما لجن و آقا اجازه اینا فقط به دوستای خودشون پروژده دادن و اینا صدای پسرم هم دراومد که آقا اجازه اینا به رفقای خودشون دو صفحه پروژه دادن و به ما هجده صفحه!!!! بعد خب دیگه... دل به دل راه پیدا کرد و دسته سرنوشت منو پسرم رو به هم رسوند و قرار شد ترجمه ها رو سه نفری تحویله استاد بدیم... یعنی تقسیم بر سه بشه اون هجده صفحه... بعد ایشون فرداش به من زنگ زد که حالا که تو داری میدی ترجمه بیا و منت بذار سره من و همشو بده بعد من باهات حساب می کنم!!! منم که خر... قبول کردم... بعد حالا مگه جایی پیدا می شد اینا رو تا پنجشمبه تحویله ما بده؟ خلاصه با کلی آرتیست بازی و با پیاده شدن به قراره صفحه ای دوهزار و پانصد تومانه ناقابل این مهم میسر شد و فردا می رویم تحویل بگیریم ترجمه ها را... حالا من چی می خواستم بگم؟؟؟؟

+ نوشته شده در 11:15 توسط بانو تلخون
سه شنبه چهارم دی 1386
کتاااااااااااااب!
* خب من از این خانومه بلقیسه سلیمانی اصلن خوشم نمیاد... کتابه بازی آخر بانو رو هم اصلن دوست نداشتم و به نظرم به شدت پهلو می زد به نوشته های فهمیه رحیمی! از اون جنگولک بازیه آخرش هم جدن حالم بد شد... عینه رکب هایی که بچه دبیرستانیا تو انشاهاشون می زنن!!! یه مصاحبه هم ازش تو شرقه خدابیامرز خوندم که یک سری افاضات کرده بود راجع به زنای نویسنده که از زوره بیکاری و اینا مینویسن که این هم مزیده بر علت شد که کلن از ایشون بدم بیاد...

ولی... این کتابه جدیدش واقعن خوبه... بازی عروس و داماد... داستان های کوتاهه کوتاهه کوتاه... و به شدت خوب... اصلن حال و هواش یه جوره خاصیه... اغلب داستانا راجع به مرگه و شاید یکی دو تا داستان پیدا کنی که توش مرگ حضور نداشته باشه... ولی به شدت خوبه این کتاب... اینجور که یادمه صد و دو صفحه است و من تو بیست دیقه خوندمش!!! چون آقام خریده بود دمه رفتنش و می خواست با خودش ببره... به شدت توصیه می کنم این کتاب رو...

دیشب هم سه تا کتاب خریتم... هزار خورشید تابان از خالد حسینی... فرشته ها بوی پرتقال می دهند از حسن بنی عامری و عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک از حسین آبکنار... بعدن می نویسم راجع بهشون...

* ننمون یه چیزه جالبی گف دیشب... گف این حسن بنی عامری از رفقای آقامه!!! یعنی جوونیاشون با هم رفیق بودن و اینا... یادم باشه آقام اومد حسابی سین جیمش کنم ببینم داستان از چه قراره!

+ نوشته شده در 11:45 توسط بانو تلخون
سه شنبه چهارم دی 1386
کودتا!!!
* شکی داری در اینکه باخته دیروز و اون اخراج های خنده دار و اون بازیه افتضاح و مسخره کودتای بازیکنا بوده علیه قطبی؟؟؟ واقعن که فوتباله ما گندابه متعفنیه که هیچ جوره نمی شه تحملش کرد... خجالت آور بود... من نمی دونم واقعن هیشکی زورش به این استیلیه نفهم نمی رسه که گوششو بگیره و با تیپا بندازتش بیرون از تیم؟ کثافت! من که دیروز فقط داشتم جیغ می زدم و می خندیدم!!! هیچی کم از کمدی نداشت!!! شرط می بندم که قهرمانیه نیم فصلمون پرید... با این بازیکنایی که من دیدم احتمالن کله نیم فصله دوم را بدون برد بگذرونیم!!!

* نودو دیدی؟؟؟؟ لذت بردم... کیف کردم یعنی... صفایی فراهانی آبرو نذاشت باسشون... خیلی شیک و خونسرد و کول و اینا در مقابله زرتو پرتا و توهین ها و داد و هوارای سازمانیا لبخند میزد بعد یه نامه یا یه مدرک رو می کرد که تا شیش ساعت اونا باید جلز و ولز می کردن... کاملن هم مشخص بود کی دروغ می گه و کی راست!!! یعنی تا خوده جناب دکتر پرفسور مرده شور بردهء موشه فاضلاب رو هم برد زیره سوال!!!! گوشه عادل رو هم خوب پیچوند که هی می خواست آوانس بده به سازمانیا!!! کیف کردم... حالا هی این مصطفوی و فائقیه معلوم الحال!!!!!!!!! رو بیارن اینور و اونور باسه خودشون خزعبل ببافنو شر بگن!!!

+ نوشته شده در 11:34 توسط بانو تلخون
دوشنبه سوم دی 1386
این روزها 2

* من خب یه اخلاقی دارم که نمی دونم گنده یا طبیعیه یا چی؟ اونم اینکه وقتی با کسی دوستم هر کاری بکنه به چشمم نمیاد ، هر غلطی که بکنه، هر جنایتی که بکنه در حقه من، تا زمانی که فکر کنم دوستیم... بعد که رسید به جایی که دیگه قیده دوستیه رو زدم و تموم شد برام ، هر کاری بکنه که برگرده من نمی تونم راهش بدم به خودم دوباره. به عبارتی میشه گفت که نمی تونم ببخشم یا فراموش کنم. عینن همین جمله رو براش نوشتم، گفتم ببین من نه می تونم ببخشمت و نه می تونم فراموش کنم کاری رو که کردی و حرفایی رو که به من زدی... حالم هم از به یاد آوردنه تو و خاطراته مشترکمون بد میشه! یه سری خزعبلاته دیگه هم گفتم و اخرش هم گفتم حالا چی؟ میخوای آشتی کنی؟ اوکی... من حرفی ندارم... ولی فک نکن من همون رفیقه سابقتم که همیشه به جای من می گفت ما... من الان فقط منم... دیگه هم ما نمیشم. خلوصه ایشون که دیدن تشریف بردن تو دیفال فرمودن که وا؟ من کی خواستم با تو آشتی کنم؟ من فقط چون احساس کردم دلت رو شکستم ـ فک کنننننننن ـ خواستم که ازت معذرت بخوام و بخوام که منو ببخشی!!! جا داشت بگم برو این فیلما رو باسه یکی بازی کن که نشناستت... من بزرگت کردم!!!

جدی دیدین وقتی موقعیت ها عوض میشه چقدر چیزهای لذت بخشی مثله شناخته همدیگه می تونن خطرناک و آزار دهنده بشن؟؟؟

+ نوشته شده در 11:1 توسط بانو تلخون
دوشنبه سوم دی 1386
این روزها 1
* آقا من از همین الان تب کردم و دلشوره دارم و معده ام شروع کرده به فاک رفتن و اینا... بعد می دونی جالبیش چیه؟ اینه که نمی تونم بشینم حداقل درسمو بخونم بلکم فرجی بشه!!!! چون اگه بشینم به درس خوندن میدونم که سکته می کنم!!!! ای تو اون روحه پرفتوحه اونی که این مهندسی برقو گذاش تو کاسهء ما.... پنج تا امتحان پشته سره هم... پنجم... شیشم... هفتم... هشتم و نهمه بهمن... این دیگه چه مدل برنامه ریزیه؟؟؟

* دیشب خواب دیدم با ندا و نیلوخر یه جا رفتم سره کار بعد خیلی خوش میگذره بهمون!!!! خیلی خوب بودا... دوست می داشتم....

* مینی خره اس ام اس که نمیگیری... آن هم که نمیشی... پس ما چجوری باید بزنیم پسه کلهء تو وقتایی که هوس می کنیم؟

* من دارم سعی می کنم... دارم سعی می کنم...

* این فایلای ترجمه رو چرا این مردک نفرستاد باسهءمن؟ چجوری تا جمبه ترجمه کنم آخه؟؟؟؟

* ها ها... یه چیزه جالب... اون رفیق جانه سابق منو که یادتون هس... بعده شیش سال گند زد به همه چی و شوت شد بیرون از زندگیه ما؟ جمعه که من دانشگاه بودم حدوده شیش تا اس ام اسه پر آبه چشم و اینا  داده به من تو مایه های غلط کردم و نفهمیدمو اشتباه کردم و خلوصه آه و ناله و اینا که همش یاده پارسال این موقع ام ـ پارسال این موقع من چند هفته ای خونشون بودم ـ و نمی دونستم با اون کارا دارم بهترین دوستمو از دست میدم و خلاصه از این دست حرف های منت کشانه... بقیه اشو بالا بخونین!

+ نوشته شده در 10:51 توسط بانو تلخون
یکشنبه دوم دی 1386
امروز... دیروز...
* چراغت روشن میشه... دلم می لرزه...

به چراش دیگه فک نمی کنم...

پشت هزار و یک حرف پنهان می شم...

* حوصله ام نمیاد... وختی اومد بر می گردم...

* بغضم که می گیرد ، می گویم بروم دیگر... خداحافظ... بعد خاموش می نشینم به تماشای روشناییت...

+ نوشته شده در 10:17 توسط بانو تلخون