تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
احصاب ندارم ها!!!!
* آقا ما می خوایم بریم به درک واصل شیم .

کاری هم داری به من چه؟؟؟

زت زیات .

خدافظی .

+ نوشته شده در 11:37 توسط بانو تلخون
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
خشمانه!!!
* من  آخرش این ننه ام را خواهم کشت و از بلندترین درخته این شهر آویزان خواهم کرد  ـ حتی شاید از برجه میلات!!! ـ تا مایهء عبرته همهء ننه های عالم بشود و دیگر اینقدر تناردیه بازی در نیاورند برایه فرزندانه خاک برسری ماننده من که اینقدر به ننه هه در کارهای خانه کمک کرده اند که ننه هه بالکل بازنشسته شده و لطف های ایشان وظیفه تلقی گردیده!!!! فهمیدین؟؟؟؟

زنگ زده به من که مگه نگفتم بت بابا میاد چرا خونه رو تمیز نکردی؟؟؟ آخه به من چه؟؟؟ شووره تو میاد... منو سننه؟؟؟ جز غر غر که نصیبی من از این مهمونی های ماهانهء باباهه نمی برم... خودت خونتو باسه شوورت تر و تمیز کن!!!! والللللللللللللللللللللللله!!!

جییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!!

* بعد آقا این استاده چه حالی دادها... همون یکه بش گفتم جونه عزیزت نمره بالای دوازده بهم بده... گفته باسه این صورته بلند بالای بدبختی هات یه مدرک به من نشون بده منم نمره ات رو ردیف می کنم!!! خاک بر سرم که نگفتم نمرهء بالای پونزده می خوام ها!!! خنگ!!!

* امشب یا فردا فیلمام حاضرن... هووووووووووووووووووورا!!!

* دیگه چی؟؟؟

* پریشب خوابه پسرمو دیدم... اینقد خوبه هوابه این بچه رو دیدن که نگو...

من از هفت هشت ساله پیش همیشه خوابه پسرمو می بینم... بعد از اون موقع تاحالا هی بزرگ تر شده... ولی خب مثلن هنوز چهار پنج ماهشه... الهی بگردم... چنان آرامشی داره این خوابهای من وقتی پسرم توشه که نگو... بعد بدونه استثنا توی تمامه خواب هایی که من پسرمو بغل کرده ام عینه چی هم دارم گریه می کنم!!! یعنی گریهء ناراحتی و اینا نه ها... فک می کنم اینقده آرامش دارم اون موقع که از ظرفیتم خارجه و اشکم در میات!!! به جانه خودم اگه دروغ بگم...

در ضمن کسی با پسره من شوخی نکنه که این یکی رو روش حساسیت دارم!!!

* آقای فرهیخته خداوند شاهد است که من آمده بودم مشق هایم را تحویل بگیرم و تو خواب بودی!!! خاک بر سرت!!! دیگه رفت تا شنبه یک شنبه!!! به من چه؟؟؟

* گرشنگی مرا خواهد کشت عاقبت...

* آقا دیدی این عادل جون چه گیری داد به کلمنته؟؟؟ خوشم میات بچه پرروئه ها!!!

* راجع به بازیه اخیره پرسپولیس هم حرفی ندارم چون ندیدمش و اصن حساب نیس!!!!

* تیم ملی هم خر است!!!

* دیگه چی؟؟؟ ها.. این سریاله هم خوب چیزیه ها... همین رقصه پرواز که شهاب حسینی داره و لاله اسکندری و هاشمی!!! من رسمن باهاس مراتبه عشق و بوس و ماچ و اینای خودم رو نسبت به شهاب حسینی ابراز کننم!!! جدن خیلی جیگره پدرسوخته!!!

+ نوشته شده در 12:49 توسط بانو تلخون
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
روزی روزگاری بطالت...
* آقا ما اینقد دلمون رو صابون زده بودیم باسه تعطیلی و مسافرت و  تا لنگه ظهر خوابیدن و اینا... هیشکدومشون میسر نشد هیچ... تازه کلی هم فعالیت های گوناگونه تهوع به ما تحمیل شد!!! مثلن تو یه روز برفی از این بانک به اون بانک و از این شرکت به اون شرکت دنباله کارای مالیه خانواده!!! بعد هی ر به ر تجریش رفتن دنباله سفارشای برادره محترم... بعد هی صبحه زود بیدار شدن و دیر خوابیدن باسه کمک به خواهره گرامی در آماده کردنه پروژه اش... بعد هی عذاب وجدان داشتن و اینا از ننوشتنه سفارشه آقای فرهیخته...

بعدش تازه اضافه کن این ماجرا رو که دی وی دیمون خراب شده باز... فک کنم این دفه دیگه کارته صداش سوخته... این گل آقا هی فیش های بلند گو هاش رو دستکاری کرده الان دیگه کلن بی صدا شده.... کلش رو هم یه بار باز کردم از نو بستم باز توفیری نکرده... گمونم همون کارته صداش عیب کرده... این دیگه آخره مصیبته ها... ینی هیچ انگیزه ای ندارم برم فیلمارو بگیرم...

* جونه تو حسه نوشتن ندارم...

* انتخاب واحد کردم هم الانه... یه نامهء پر آبه چشم هم فرستادم باسه یکی از استادا که جونه عزیزت نمرهء بالای دوازده به من بده... روم نشد بگم بالای پونزده... تربیت بدنی هم شدم هجده و نیم...

* خسته شدم از اینهمه احساسه مسئولیت باسه هر خری که یه نسبتی باهاش دارم... دلم می خواد یه مسلسل بر دارم و همهء آدما رو ببندم به رگبار و راحت شم!!!!!!!!!!!!!!!

از اینهمه احساسه گناهی که بابته هر اتفاقی که می افته و من ممکنه کمترین نقش رو توش داشته باشم هم عقم گرفته!!!!

عمرن نفهمین چی گفتم...

* ینی فقط مونده آقام بیات اینجا رو بخونه ها!!!! تف!!!!

* میگما... چرا ملت فک می کنن من اینجا طنز می نویسم؟

به جانه خودم که من عینن همین جوری که اینجا می نویسم فکر می کنم و همین جوری حرف می زنم و همینجوری کلن!!!! ینی خیلی جوکم؟ هان؟

* همینا دیگه...

+ نوشته شده در 12:40 توسط بانو تلخون
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
به ه ه ه !!! سلااااام!!!
* اول اينكه بازگشته خفت پيروزمندوارانهء خودم رو از شهرستان شهيد كن و پاره كن و ايناي گرمسار به همگيتون تبريك و تسليت ميگم... دوم اينكه امتحان هامو هم ايييي كما في السابق!!! ريدم!!! اول تكبيرو برو تو كارش!!!! بعد اينكه نمرهء ماشين يك كه هنو نيومده... و اگر بياد و افتاده باشم خب به سلامتي شوتم بيرون از دانشگاه... باين ترتيب كه مشورط كه ميشم هيچ... ماشين دو رو كه پاس شدم هم حذف مي كنن برام تا حالشو ببرم.. بعدش اينكه ما ماشين دومونو به اون خوبي داديم شديم ده... ديگه ماشين يكي كه نصفه امتحانش به اين گذشت كه فكر كنم ببينم بالاخره بزنم زيره گريه يا نع و ركورده هيچوقت گريه نكردنمو باسه اينجور مزخرفات نشكنم؟؟؟ آخرش كه گريه نكرديم ولي اگر فكر مي كنين باقيه وقت به سوال حل كردن گذشت كور خوندين... بقيشو يا داشتم ماشين حسابمو بالا پايين مي كردم كه ببينم بالاخره چيزي پيدا مي كنم باسه اين استاده بنويسم كه پيدا نكردم و با عرفان جون كه نيشسته بود بغل دستم و اونم شوته شوت بود اختلاط مي كردم!!!! خلاصه كه رفقا اوضا خيطه خيطه...

* بعد خب من باهاس همه چي رو بگم ديگه اينجا... ريا نباشه ما رفتيم اين افرا رو ديديم و مرده شور ريخته مژده شمسايي رو ببرن با اون صداي گندش... ما بسيار عشق ورزيديم به همگيه بقيه!!! ولي در كل و به صورته انتحاري چند نكته رو بايد اعلام و اينا كنم... اول اينكه ما سينما را دوست تر داريم از تئاتر... دوم اينكه اين آقاي بيضايي رو ميگن آدمه بزرگيه و مام مي گيم هس... ولي خب به نظرم اين كارش يه خورده اي آفتابه لگن هفت دست شامو ناهار هيچي بود... يا به بياني ديگر آفتابه خرجه لحيم!!! كلن آفتابه رو داشته باش و اينا ايضن!!! منظورم اينه كه اينهمه دنگ و فنگ و زحمت و آه و ناله و اين صوبتا باسه چي؟ آدم حداقل يه قتلي... تجاوزي... خودكشي اي چيزي انتظار داره ديگه... مي خوام مراتبه ماچ و بوس و اينهاي خودم رو اعلام كنم نسبت به مرضيه برومند كه يه جا تپق زد ولي اشكال نداشت!!!! و آقاي حكايتي كه ا ينجا دوسش نداشتم و كلن دوسش دارم!!!! و افشين هاشمي كه اينجا دوسش دارم و بقيه جاها بيشتر دوسش دارم و مهرداده ضيايي كه همه جا دوسش دارم!! ها... و از همه مهمتر هدايته هاشمي كه جدن و واقعن بهترين قسمته ماجرا بود!!!! و عشق! اون پسر كوچولوهه هم بد نبود... از اينكه نويسنده هم اومد تو كار جاي پسرعمو خوشم نيومد و همين... ها اين آقاي پور شيرازي هم اي ي ي ي... حالا... بدي نبود...

غذاهاي لبناني هم اصن دوس ندارم... مزه صابون و حتي تايد و در مواقعي ريكا ميدن!!!!

* ديگه اينكه دهم تولده امير بود و من چون وخت نداشتم و خودش هم داشت فك مي كرد كه بالاخره كي خودكشي كنه باسش تولد نگرفتيم و پنجشنبه خودمو شيرين و آيدين و گل آقا و مريم دختر عمه مون باسش يه جشنه كوچولو گرفتيم خونهء ما كه واقعن خيلي خوش گذشت و اينا... بعدشم تا خرتناقه وجودمون آب شنگولي زديم و چنان جنگولك بازي هايي در آورديم كه نگو و نپرس!!! يعني من الان فيلمه اون شبو مي بينم نصفش كه اصن يادم ني... نصفه ديگشم شرمنده ام!!!!بعدشم چاره صب شيرين اينا رفتن خونشون و اميرو نيگر داشتيم تا خودشو نكوفه به جايي تو اون برفو و مستي... گل آقا هم ويرش گرف كه بريم برف بازي و چاره صب رفتيم پارك... اينقده خوشگل بود كه نگو... منم زرتي خوردم زمين و زانوم هنوز باد داره... يه ماشينه هم گير كرده بود تو برف و ما رو شوره حسيني گرفت يه نيم ساعتي هلش داديم!!! همين ديگه...

شيشه صب خوابيديم... منم جمعه ساعته چارو نيم امتحانه تربيت بدني داشتم و پنجاه صفحه جزمه كه هنو نخونده بودم... خلاصه يازده بيدار شدم و با سر گيجه و ملنگي و اينا يه دور خوندمو و جدن الان يادم ني چطور رفتم گرمسار امتحان دادمو برگشتم؟؟؟؟؟

* ديگه اينكه اگر نگنم مي ميرم... غذام خيلي خوشمزه شده بود و دستم درد نكنه و امير خيلي ازم ممنونه خودم مي دونم!!!!

* بعد ديگه چي شده؟؟؟ هان... تلفنمون هم قطعه و من الان تو اين برف نشستم تو اين كافي نته سره تجريش بالاي كفشه ملي و دارم حالي مي برم باسه خودم از اينهمه زمستون!!!!

* ديگه هم اينكه كلي فيلم ديدم به بركته دست و دلبازيه آقاي فرهيخته...

پيرمدها وطن ندارند از برادرانه كوهن رو دوس نداشتم و به نظرم بي خود اسكار و گلدن گلاب شلوغش كردن... چيزه قابله عرض يا حتي طولي نيس...

وعده هاي شرقي بدي نبود و خب تتو هاي آقاهه خوب بود... و من نائومي واتس رو دوست دارم و همين...

زيرزمينه امير كوستوريكا هم بدي نبود و يه كمي اعصاب مي برد از آدم و همه چي رو به همه چي ربط داده بود و اينها ولي خب دوسش داشتم... جملهء جاويدانش هم اون بود كه مي گفت تيتو از غمه دوستش مريض شد و بيست ساله بعد مرد!!!! يعني خدااااا بودا...

بعد ديگه امپراتوريه بهشت از ريدلبي اسكات خوب بود و يكي از معدود فيلماي منصفانه راجع به جنگ هاي صليبيه كه من ديدم و نكته اش حضوره اوا گرين هس كه من تا الان فك مي كردم زشت و كجو كوله است و الان ديگه اينطور فك نمي كنم!!! بعد جرمي آيرونز هم داشت كه خوبه... بعد من متنفرم از ريخت و قيافهء اين اورلاندو بلوم و كلن در كناره مت ديمن از تهوع ها هستن در نظره من و اينجا خيلي خوچگل شده بود و دوسش داشتم و اينا...

بعد امريكن گنگستر هم كه خب گفتن نداره فيلمه جمع و جور و خوبيه و من عاشق مي باشم دنزل واشنگتن را.. خب راسل كورو هم داره اون گوشه موشه ها... ولي يه عيبي داره اين فيلمه... اونم اين كه همه دنزل واشنگتن كه مثل بد منه ماجراست رو دوس دارن و آخرش هم حالشون گرفته ميشه از اينكه مي گيرنش!!!! كلن هم من و گل آقا و هر آدمه منصف و عاقله ديگه اي ميگه كه خب كونه لقه هر چي عمليه... اين آدم بلده چطور پول در بياره و دمش گرم!!!!

بعدش هم اينكه هم الان كه از اينجا بلند شم باهاس برم ليسته دي وي ديه اين آقيونه دوقلوي رفقاي پويا رو بگيرم و پنجاه تا فيلم سفارش بدم براي پويا... قراره كه حالش را ببريم و گوره باباي دنيا و آخرت و درس و مخش...

* همينا ديگه... آخيش... حناق گرفته بودما...

* كي تو اين برف بره تا خونه؟؟؟؟

+ نوشته شده در 14:31 توسط بانو تلخون
سه شنبه دوم بهمن 1386
خدا مرگم بده!!!
 

شد پنج تا پست تو یه روز؟؟؟ واه واه واه!!! خدا به دور!!! این مردم چشونه؟؟؟ دیوونه شدن؟؟؟؟

+ نوشته شده در 14:40 توسط بانو تلخون
سه شنبه دوم بهمن 1386
those were the days


Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
And dreamed of all the great things we would do

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes those were the days

Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I'd see you in the tavern
We'd smile at one another and we'd say

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes those were the days

Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes those were the days

Through the door there came familiar laughter
I saw your face and heard you call my name
Oh my friend we're older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes those were the days

+ نوشته شده در 14:36 توسط بانو تلخون
سه شنبه دوم بهمن 1386
اندر حکایت انسانی که هستم...
* الان به نظرم اومد یک جورایی توجیه دارم می کنم قیافهء عنق و اخموی خودم رو و اخلاقه سگ سگی ای که اغلب دارم! دیروز به اینش فک نکرده بودم! ولی خب این یک اتهام رو قبول می کنم که من آدمه بجوشی نیستم! یعنی معمولن توی سلف جدا از بقیه می شینم، ترجیح میدم با کسی سلام علیک نکنم تا وقتی که مجبور نشدم، ترجیح میدم با خیلیا حتی اگه مجبور شدم سلام علیک نکنم. خیلیا رو اصلن قابله نگاه کردن هم نمی دونم و کلن خوده تنهاییم رو ترجیح میدم به کله جماعته آدما!! در کل می شود نتیجه گرفت که من آدمه چسی هستم با لحظه های کوتاهی از شیطنت که خب منو تو هر کدومه این حالت ها ملاقات کنین خوشتون نخواهد اومد. چون یا با یه من عسل هم نمی شه خوردم و یخم باز نمیشه... یا به وضعه خل خلانه ای در حاله هر و کر به همه چیز و همه کس هستم...

* الانم چون خیلی وخت دارم و خیلی درس خوندم و همشونو هم بلتم یه آهنگه دیگه که خیلی دوس دارم از ماری هاپکینز میذارم اینجا تا هم پوزه نیمولی خورده بشه و هم وخت گذشته باشه و هم یه کاره فرهنگی ای کرده باشم!!!!

+ نوشته شده در 14:35 توسط بانو تلخون
سه شنبه دوم بهمن 1386
اندر حکایت انسان هایی که هستیم...
* دیروز توی راه که بر می گشتیم ، این افعاله جمع آخرش منو می کشن!!! ، توی راه که بر می گشتم ، به این فکر می کردم که کلن در رابطه با بقیهء آدمها یک قانونه کلی ای هست که کسی بهش توجه نمی کنه... اینکه معمولن آدمای خندان و شاد و کلن کسایی که خوب با بقیه ارتباط برقرار می کنن و راحت می تونی باهاشون دوست بشی آدمای گهی از کار در میان... یعنی خیلی کم پیش میاد که بعد از یکی دو هفته باز هم نظرت در باره شون به همون مثبتیه روزای اول باشه. ولی عوضش خیلی زیاد پیش میاد که آدمای اخمو و بد اخلاق و اینا که حتی می ترسی بری طرفشون،دوستای خیلی خوب و جذاب و رفیقی بشن. البته خب زیاد نمی تونین به نظراته من راجع به آدمها اعتماد کنین چون به شدت از روی خصومته شخصی ای هست که من با تک تکه این ابناء بشر دارم! ولی در این پاراگراف از حرف های من حقیقتی هست!!! حداقلش اینه که با حداقله غرض ورزی نوشته شده و به این می تونی مطمئن باشی!!!

+ نوشته شده در 14:33 توسط بانو تلخون
سه شنبه دوم بهمن 1386
نرود میخه آهنینی در چی؟؟؟؟
* چششششم! فرمایشه دیگه ای نبود؟؟؟ من همین که می گردم این لیریک های رو پیدا می کنم خودش خیلیه... اونم نه باسه خاطره شما... باسه خاطره خودمه!!! تعارف که نداریم... شمام یه سرچه ناقابل بکنین ریحانا به اضافهء دانلود حله دیگه!!! خودش پیدا میشه!!! خدارو خوش میاد من این شبه امتحانی بشینم باسه شما لینکه آهنگ بذارم؟

* آقا من پس از بررسی هی فراوان به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که تو دنیا ازش سیر نمیشم همانا ژله علیه سلام می باشد... گفتم که در جریان باشید... یکی از افسوس هایم هم این است که بلد نیستم با ژلاتین و اینا ژله درس کنم که بتونم اون طعمه کوکایی که خیلی دوس دارم رو درس کنم... کوکا رو هم که خب می دونین... این ژله آماده ها ندارن... بلکه بری عروسی ای چیزی اونجا بخوری!!!! هیشکدومتون نمی خواد عروسی بشه؟؟؟

* آقای فرهیخته لطفن اینقد کولی بازی در نیار دیگه!!! حالا یه بلیطه تئاتر گرفتیا!!! دیگه اینهمه تهدید و ارعاب و اینا نمی خواد که!!! بعدشم بفهم که من امتحان دارم!!! نهم که این امتحان کوفتیه رو دادم و تموم شد خب می شینم می نویسم دیگه!!! غربتی!!!! حالا نیای بگی به من فحش دادیا!!! غربتی فحش نیست... یک صفت است که در اینجور مواردی که طرف خیلی زیادی جیغ و ویغ و گریه مریه و اینها می کند در موردش به کار می برند!!!ها یه چی دیگه!!! یه بار دیگه بیای منو تهدید کنی میام می نویسم تو دانشگاتون سنگه صبوره چه جور آدم هایی هستی!!! بگم؟ بگم؟ بگم؟؟؟؟؟؟ :))))))))

* خداوند آنی را هم بیامرزد... دختره خوبی بود!!! :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

+ نوشته شده در 10:6 توسط بانو تلخون
سه شنبه دوم بهمن 1386
جهنم!!!
* به سلامتی هفتهء جهنمیه ما هم شروع شد... پنج روز فرصت دارم برای سه تا درسه ماشین یک و بررسی سیستم های قدرت و برنامه نویسی... خب بررسی رو تا حالا نخوندم ولی خیالم راحته که زود یاد می گیرم... برنامه نویسی و ماشین رو یه بار اون هفته یه نیگاهی کردم... ولی نه مسئله ای حل کردم نه چیزی... کلن هم همش انگشت حیرت به دندان گزیدم که واه!!! قذرته خدا!!! اینا چی میگن؟؟؟ حالا هم همون قذرته خدا باید یه کاری بکنه دیگه...

* دیروز رفتم افسریه دیدم ماشین که نیس ز این خطیا هیچی... کرایه شونم پونصد تومن گرون کردن... دیدم دیگه روا نیس اصن با این سمند زردا برم اینور اونور... زنگ زدم به کازی که کجایی؟؟؟ من اومدم اینجا ماشین نی... اونم گف برو پیشه شخصیا الان داآشمو می رفستم خذمتت... خلاصه که دیروز با جواتی رفتیم... بعد آقا تا خوده اونجا از این نوحه ها گذاشته بود اونم نه از این تیتیش های مدرنش ها... یارو عر می زد از اعماقه تهش... رسمن گه گیجه گرفته بودم وختی پیاده شدم... بعد این جوتی یه عادته با مزه ای داره... از هر ماشینی که سبقت می گیره یه چشم غره هم بش میره... خلاصه که تفریحی بود باسه خودش...

* چه امتحانه خوبی دادم دیروز... چه حالی میده این فرمول تو ماشین حساب... کلن آدم احساسه خود چاپمن بینی بش دست می ده... البت راجع به همون ماشین دو فقط!!! وگرنه فک نکنم با این چیزا ماشین یک به سراطی مستقیم بشه...

+ نوشته شده در 9:56 توسط بانو تلخون
دوشنبه یکم بهمن 1386
unfaithful


Story of my life
Searching for the right
But it keeps avoiding me
Sorrow in my soul
Cause it seems that wrong
Really loves my company

He's more than a man
And this is more than love
The reason that the sky is blue
The clouds are rolling in
Because I'm gone again
And to him I just can't be true

And I know that he knows I'm unfaithful
And it kills him inside
To know that I am happy with some other guy
I can see him dying

I don't wanna do this anymore
I don't wanna be the reason why
Everytime I walk out the door
I see him die a little more inside
I don't wanna hurt him anymore
I don't wanna take away his life
I don't wanna be...
A murderer

I feel it in the air
As I'm doing my hair
Preparing for another date
A kiss upon my cheek
As he reluctantly
Asks if I'm gonna be out late
I say I won't be long
Just hanging with the girls
A lie I didn't have to tell
Because we both know
Where I'm about to go
And we know it very well

Cause I know that he knows I'm unfaithful
And it kills him inside
To know that I am happy with some other guy
I can see him dying

I don't wanna do this anymore
I don't wanna be the reason why
Everytime I walk out the door
I see him die a little more inside
I don't wanna hurt him anymore
I don't wanna take away his life
I don't wanna be...
A murderer

Our love, his trust
I might as well take a gun and put it to his head
Get it over with
I don't wanna do this
Anymore
Uh
Anymore (anymore)

I don't wanna do this anymore
I don't wanna be the reason why
And everytime I walk out the door
I see him die a little more inside
And I don't wanna hurt him anymore
I don't wanna take away his life
I don't wanna be...
A murderer (a murderer)

No no no no

Yeah yeah yeah

+ نوشته شده در 10:29 توسط بانو تلخون
دوشنبه یکم بهمن 1386
امتحان نامه!!!
* خب جنابه نخطه تصدیق می فرمایید که جک از همون ده سال پیشش هم نویده همچین لعبتی رو می داد... بالاخره آدم که الکی الکی ریسک نمیکنه که... یه چیزی باید ببینه تو طرف... مگه نه؟ فک کن مثلن ده سال بشینی پای یکی که حالا خوشگل میشه حالا خوشگل میشه!!! آخرشم همون چلغوزی که بوده بمونه... ببخشید ها... ولی خب رسمن آدم خودکشیش می گیره... در کل می خوام بگم که حالا زیاد هم بی گدار به آب نزن... رو یکی سرمایه گذاری کن که اگه همینی که هست هم موند زیاد نباخته باشی... دانی؟؟؟

* من ساعته دو و نیم امتحان دارم و چون هر کاری بگی کردم که وختمو تلف کنم تا یازده که میرم از خونه و افاقه نکرده و عمرن دیگه درس بخونم اومدم یه خورده ای اینجا ور ور کنم...

* من این آهنگه این خانومه که نیمولی دوسش داره رو خیلی دوس دارم!!! ها نگفتم چی از کی؟؟؟ خب آهنگه آن فیت فوله ریحانا... خیلی خوچگله هستش و وصیت می کنم به شما هم...

* به نظرت زنگ بزنم با کازی برم دانشگاه؟ حوصله ور ور هاش و آهنگ جواتی هاش رو ندارم جونه تو... ینی عباس قادری بی داد می کنه تا گرمسار ها... ولش کن... با همون خطیا میرم... جهنم... ـ کازی رانندهء مخصوصمونه!!! به جونه خودم!!! ـ

* استاد به این میگن ها... قشنگ درسشو داداز رو کتاب... میانترمشو گرف... گف کجا رو بخونین کجارو نخونین... سوالای امتحانشم از سوالای آخره فصله... الهی دردو بلاش بخوره تو سره پاکدامنه ماشین یک!!!!

+ نوشته شده در 9:58 توسط بانو تلخون