تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
* نوده دیشب بر خلافه انتظار یک نوده بی بو و خاصیتی بود و حاله ما که گرفته شد!!! نه به ذوقی که اولش کردیم با دیدنه دوبارهء بازی و اینها... نه به اشکی که ریختیم اون آخرهاش که بازیه نفت رو نشون می داد و اینکه رفت لیگه یک... آنی در ادامهء بحثه طرفدار داشتن که این یکی دو روزه هی توی ذهنه من رژه رفته باید بگم که یه مثاله خوبه دیگه هم همین تیمه نفته... مدت ها لیگه یک بازی کرد... ساله پیش اصلن تو هیچ لیگی بازی نکرد!! ولی هیچ بازی ای نبود که تماشاچی هاش تنهاش بذارن... حتی بازیای سالای پیشش که تو لیگه یک بود هم همیشه استادیوم پر از طرفدار بود... و حتی من اطلاع دارم که تمرین های نفت هم همیشه پر تماشاچیه!!! و خلاصه که قلبه آبادان به عشقه این تیمه نفتی می تپه که خیلی وختا به شدت بی بو و خاصیته!!! دیشب باید می دیدی چه اشکی می ریختن ملت... چون تیمو تیمه خودشون می دونن... اصلن مدیر عامل و اینا رو هیشکی آدم حساب نمی کنه... تیمه نفت ماله مردمه آبادانه... بچه های خودشونن که وسطه زمین دارن می دون... بچه محل های خودشونن که دارن تکل می رن یا شوت می کنن یا گل می خورن!!! و کلن اگر جنوبی باشی ـ مثه من - می دونی که نفت یه شدت محبوب تر از استقلاله اهواز و حتی فولاده خوزستانه... به هر حال...

خب من یه خورده فک کردم و دیدم مثلن ابومسلم هم تماشاچی داره... شیرین فراز هم ـ حتیییی!!! ـ تماشاچی داشت... پاسه همدان هم همینطور... مسه کرمان هم همین طور... به نظرم مشکل از شیرازیاست... بگردین ببینین مشکلتون چیه با فوتبال که هیچکدوم از دو تا تیمتون طرفدار ندارن!!! با وجودی که خوب هم بازی می کنن اغلب... نظره منو بخوای میگم شاید زیادی روشنفکر شدن شیرازیا و فوتبال بازیه لمپنایی مثه ماست!!! و ایشششش!!! فوتبال هم شد کار؟؟؟ :))))

+ نوشته شده در 15:10 توسط بانو تلخون
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
ذهنه الکن ستاره بشمارد...
* آقا عنوانه پسته قبل ربطی نداشت به نوشته های پسته قبل و اگر هم داشت تقصیره من نبود و کلن میخواستم عرضه ماچ و بوسه ای کنم به لپه آقای نامجو که ما حظه مبسوط می بریم از گوش دادنه این آهنگه پدرسگه بی شرفه عشق همیشه در مراجعه است شان!! و اصلن جمله به جمله می خوریم این ترانه را و این آواز را... حتی یک جمله هم نیست که بتوانم ازش صرف نظر کنم توی این ترانه... یکی از پدر سوخته ترین تیکه هاش هم به نظرم همین همه آیند و باز و باز روند... می باشد... که کلی هم بی تربیتی است به نظرمان و دستش درد نکند که جدن باید باز باز برویم همگی مان!!!

و خب از عاشقانه ترین آهنگ هایی هم که شنیده ام یکی همین لیلای منه همین آقا محسنه خودمان است که ما به شدت دوستش داریم و به شدت ما را میانه گریستن و عشق و غربت معلق نگاه می دارد و همیشه موقعه گوش دادنش گیج گیجی می خوریم بینه یک عالم حس های متفاوت و متناقض و آخرش هم همان فقط گیج گیجی می خوریم و تکلیفمان هنوز با این آهنگ معلوم نشده که بخ بالاخره چه؟ چه خاکی به سر بریزیم موقع گوش دادنش؟؟؟

تو اکنون ز عشقم گریزانی...

غمم را ز چشمم نمی خوانی...

از این غم چه حالم نمی دانی...

پس از تو نمونم برای خدا...

تو مرگ دلم را ببین و برو...

چو توفانه سختی ز شاخهء غم

گل هستیم را بچین و برو...

که هستم من آن تک درختی...

که در پای توفان نشسته...

همه شاخه های وجودش

ز خشم طبیعت شکسته...

 

+ نوشته شده در 15:0 توسط بانو تلخون
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
همه آیند و باز باز روند...
* در این روزهایی که از ماتحته ملت دوده آبی ـ گاهی هم زرد ـ بیرون می زند توی خیابان ها و سلامت را جواب نداده می گویند هفت دیقه وخته تلف شده نداشتا که بگوییم به تخمه مبارکمان!!! من مانده ام شمایان - همگی تان - سرتان به چه اخوری بند است که برای من کامنت نمی گذارید؟؟؟

جملهء بالا را باید یک نفس بخوانید تا حال بدهد... از ما گفتن...

* یک چیزی هست که من مدت هاست می خواهم بگویم و هی یادم می رود... آقا جان من این تهرانه لعنتی را دوست دارم... روزهایش را البته... عاشقه گند و کثافتش هستم... عاشقه شلوغی و ترافیکش... عاشقه اینکه همه توی هم می لولند و می توانی خودت را ساعت ها گم کنی بینه ازدحامه اینهمه آدم... عاشقه اینکه از هر طرفش که بروی تا ساعت ها تمام نمی شود و نمی رسی به تهش... کلن عاشقه این گم شدن توی کوچه ها و خیابان ها و آدم هایش هستم که می گذارند نیست شوی مدتی و خودت هم نتوانی پیدا کنی خودت را... عوضش شب ها... آقا شب های تهران برای من یکی خوفه عجیبی دارد... آخره غربت است... حتی اگر چند قدمیه خانه ات باشی باز هم غربته این شهر می گیردت... خیلی کم پیش می آید که شب ها تا دیر وقت بیرون بمانم... و به شدت ترجیح می دهم آفتاب نرفته خودم را برسانم به دیوار های خانه ام و جایی خودم را پنهان کنم از دست های خیس و سرده این غربت... حالا اینکه چرا برای من اینجور است نمی دانم والله!!! مثلن شب های اهواز غربت ندارد... ولی شب های اصفهان هم به چشم دیده ام که هم غربت دارد... هم بختک... هم هزار و یک چیزه ترسناکه دیگر!!!

+ نوشته شده در 14:40 توسط بانو تلخون
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
دخترم مدرسه...
* آقا تو اون شبه اوله برنامهء مثلثه شیشه ای ـ چقد بدم میاد از این مرتیکهء پرمدعای گوز گوزو!!! رشید پور! ـ پژمان بازغی رو آورده بود که خب من به چشمه برادری بدم نمیاد ازش و یکی دو تا از فیلمهاش رو دوست دارم و کلن خودش رو دوست دارم بسکه تریپه پسرخالگی و پسر عمه گی داره!!! ینی یه جورایی خیلی صمیمیه کلن!!! بعد آقا این در اومد گفت که اسمه دخترشو گذاشته نفس...

آقا از اون شب به بعد من زرتو زرت خواب می بینم که یه دختر دارم اسمشو گذاشتم مدرسه!!! ینی نمی دونی چه اعصابی از من خورد میشه وختی تو خواب این بچه رو صدا می کنم!!! اینقد نفرین می کنم خودمو که آخه اینم اسم بود گذاشتی رو بچه؟؟؟ جدن عذاب آوره... حتی از دانشگاه هم به اندازهء مدرسه متنفر نیستم... یا حتی از الکترونیک... یا حتی از معماری کامپیوتر... جدن مدرسه تهوع ترین خاطره و اسمه برای من... جدن تو فکرم تا وختی نتونستم یه تمهیدی بیندیشم ـ جووووون!!! ـ که بچمو لازم نباشه بفرستم مدرسه ، بچه دار نشم!!!

البته خب من هیچوخت فکر نکردم که برای بچه دار شدن شوور هم لازمه و بعدش آقای اون بچه هم حقی داره در نفس کشیدن و حرف زدن و نظر دادن راجبه بچهء مشترکمون!!! از الان گفته باشم بچه هه فقط ماله منه!!! آقاش می تونه بره یه بچهء دیگه با یکی دیگه درست کنه باسه خودش!!!! :))))))

* جدی این چند شبه من چه له لهی می زدم باسه نود!!! ینی خاک تو سره عادل جون که همون شنبه نودو نفرستاد رو آنتن... حالا امشب باز دوباره اشکه ما در میاد...

+ نوشته شده در 10:46 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
پس لرزه ها...
* آقا به این میگن خوشیه پایدار به نظرم... یا یک چیزی توی همین مایه ها... به این... به این ساعت ها و روزهای یعد از قهرمانیه سختمان... به این دقایقی که هی یاده روزهای گذشته و بردها و تساوی ها و باخت های تیممان می افتیم و هی حرص می خوریم و بعد یادمان می اید که در پایان برنده شده ایم... در پایان ایستاده ایم روی سکوی اول... در پایان ریخته ایم به خیابان و از خوشحالی جیغ های بلند کشیده ایم و سوت های دیوانه وار زده ایم و بوق های ممتد... بعد لبخندمان هی کش می آید... هی کش می آید... و تمامه ثانیه هایمان می شود رنگه این لبخندی که تمام نمی شود... حالا حالا ها تمام نمی شود...

* آقایان و خانام ها بروید اینجا را بخوانید و لذتش را ببرید... ما که خیلی حال کردیم با این ملکوته خداوندی و خدایی که فوتبال می بیند و روی دره یخچال برای خودش یادداشت می گذارد...

* کلن تقاضامندیم چند تا وبلاگه جوندار هم به ما معرفی کنید که بدجور بو گرفته است وبلاگ هایی که سابقن می خواندیم و نیاز به یک تحوله اساسی و یک خونه تازه داریم در رگ های وبلاگ خوانیمان... خیلی وخته هر چی می خونم به دلم نمیشینه...

* دیدی این مردمه بخیله چشم تنگ اصلن نمی تونن خوشیه کسیو ببینن؟؟ ینی از دیروز تا حالا ملت همهء تلاششونو کردن این خوشیه منو زهره مار کنن!!!

* تی وی همیشه اینقد خزعبلات رو همزمان با هم پخش می کرد یا الان یک دورهء نوآوری و شکوفایی رو داره طی می کنه؟؟؟

* برم تمرینه کنترلم رو انجام بدم که فک کنم این ترم فقط همین آزمایشگاهه کنترل رو بتونم پاس کنم!!!

+ نوشته شده در 11:54 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
پرسپولیس قهرمان شده... خدا می دونه که حقشه...
* خب رفقا... بردیم دیگه... به جانه تک تکتون من می دونستم... ینی اصن سره بازیه صبا باتری جدی نصفه بالشتو خوردم اینقد که استرس داشتم و اینقد که خطرناک بود بازی... ولی این بازیو همچین با یک هالهء نوریدر گرد و اطرافم نیگا میکردم!!! جیغ جیغ هام که به جای خود ولی اصن همون هاله هه به من میگفت این گله لعنتیه دوم رو می زنیم... بالاخره می زنیم... و بالاخره هم زدیم... آقا شیش هفت سالی بود باسه فوتبال گریه نکرده بودم... به سلامتی امروز همچین اشکی ریختیم و دلی صفا دادیم که نگو... بعدوش هم گفتیم برویم بپیوندیم به خیله عظیمه پرسپولیس های جاری در خیابان های شهر!!! مزدکه استخلالی و عمهء بی رنگمان را برداشتیم و با یک روسریه سرخ بر سر و یک دستمال سرخ تر در دست جیغ کشان و سوت زنان یه تابی خوردیم و حالی کردیم مبسوط... خداییش مردم انگار خجالتمیکشن خوشحال باشن... همه خیلی ساکت و شیک و موقر تو ماشیناشون نشسته بودن ولی تا یکی مثه منو می دیدن که از ته حلقومش داره عربده می کشه و سوت می زنه یهو می دیدی شیش نفرشون تا کمر از پنجره می اومدن بیرون و استعدادهاشونو شکوفا می کردن...

آقا ینی دراولین فرصت باهاس برم یک عدد پرچم و یک عدد پیراهنه پرسپولیس ابتیاع کنم که خیلی جای خالیش به چشم می آمد...

* تیم بود این سپاهان؟ بازی می کرد؟ بی شرفا... ینی بی اخلاق ترین تیم و تماشاچی رو دارن... نیمهء دوم یازده نفره دفاع میکردن!!! ینی کسیو نموند که نزده باشن... عکاسای گوشهء زمینو هم زدن!!!الهی بمیرم چقد پوله فشفشه داده بودن نه؟؟؟ :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

+ نوشته شده در 0:20 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
اندر احوالاته این روزهای ما پرسپولیسی ها...
این  یادداشته امیر قادری را از دست ندهید که فوق العاده است...


سینمای ما - امیر قادری: آقای افشین قطبی؛ احتمالا وقتی صبح می‌شود و مردم این یادداشت را می‌بینند، شما بالای سر تیم‌ات هستی و من و دوستان‌ام رفته‌ایم آن بالا روی سکوهای ورزشگاه از چند ساعت پیش جا گرفته‌ایم که شما و تیم‌مان را یک بار دیگر نگاه کنیم. با عشق و شور و علاقه هم نگاه کنیم. از ته دل نگاه کنیم. این فکر کنم پنجمین بازی پشت هم‌ای است که برای تماشای بازی‌های پرسپولیس، می‌آییم ورزشگاه آزادی. چون انگار که بالاخره آرمان‌ام را در زندگی پیدا کرده‌ام؛ این که قطبی قهرمان شود. این که فرهنگ قطبی، بخشی از جهان این سرزمین شود. می‌آییم که حمایت کنیم. که انرژی بدهیم. می‌دانم که لازم دارید. آن گل دقیقه هشتاد و چندم بازی با سایپا را که شما نزدید. من و رفقایم بودیم و هفتاد هزار نفر دیگر در ورزشگاه آزادی که در یک لحظه تصمیم گرفتیم بلند شویم، پای‌مان را بکوبیم به زمین، و توپ رو بکنیم توی گل...

+ نوشته شده در 12:47 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
...

+ نوشته شده در 11:41 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
...

+ نوشته شده در 11:31 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
این پرسپولیسه مقدس...

+ نوشته شده در 11:18 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
و اینک شنبه’ سرنوشت...

 

حتی یک کلمه هم نمی خوام حرف بزنم!!! حتی یک کلمه!!!

اینکه امروز روز آخر از لیگه کوفتیه امساله مهم نیست... اینکه امروز با سپاهانی بازی می کنیم که حتی اگر تیمه اوله جدول نبود باز باید لهش می کردیم هم مهم نیست... اینکه بهترین و شایسته ترین تیمه لیگه امسال بودیم و با تمامه مصائب و بدبیاری ها و لج و لج بازی ها و باخت های تخیلی به تیم های تخیلی تر باز هم الان سرنوشته قهرمانیمون دست خودمونه هم هیچ مهم نیست... مهم اون صد هزار نفرین که امروز روی سکو هان... اون میلیون ها نفری که مثله من پای تلویزیونن و آرزو می کنن کاش می شد ورزشگاه باشن... یه جایی نزدیک تر به تیمشون... نزدیک تر به جامی که امروز می بریم بالای سر... نزدیک تر به گل هایی که می زنیم... نزدیک تر به سه امتیازی که می گیریم... نزدیک تر به پرسپولیس... به قوله افشین قطبی تقدیر ما قهرمانیه امسال...

* آقا این تربیت بدنی کم بو گه می داد سر تا پاش حالا بازم شروع کرده به تر تر!!! گفتن پرسپولیس ماله سازمانه تربیت بدنیه و اسمش هم پیروزیه... هر کی هم بگه پرسپولیس تخلف کرده!!! بیشین بینیم با آآآآ!!!

+ نوشته شده در 10:23 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
و این پرسپولیسه مقدسه مقدسه مقدس...

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!! مامااااااااااااااااااااان!!! بردیییییییییییییییییییییییییم!!! من که گفته بودم!!! من که گفته بودم!!! 

خدا این محسن خلیلی رو برامون حفظ کنه... این کریم باقری رو... این زارع رو... این باقری ها رو... این کعبی رو... این قطبی رو...

حالا این سپاهانیا برن اون فشفشه ها رو تو ک ونشون روشن کنن!!! ج اکشای بی شرف!!!

وای خدای من... عابدزاده.. پیروانی... شاهرودی... می دونی من چند سال بود شاهرودی رو ندیده بودم؟؟؟ کی میگه حقه ما نیست قهرمانی؟؟؟ کی جرات می کنه به ما بگه حقه ما نیست قهرمانی؟؟؟ آسیا آماده باش... ما داریم می آییم...

+ نوشته شده در 19:9 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
دودورو دودو پرسپولیس!
خب خانوم ها و آقابان همگی پامیشین میرین ورزشگاه امروز چون من بازی به این حساسیت توی سالهای اخیر اصلن به یاد ندارم!! حتی به نظرم از بازی با استخلال هم حساس تره چونکه اون به قوله پروین اینا فقط سه امتیازه و به قوله تلخون اینا یک امتیازشو چند سالی هست قرارداد بستیم و به هر حال همه میدونن پرسپولیس سروره استخلاله!!!

حالا پا میشین میرین ورزشگاه و تا جان در بدن دارین تشویق می کنین! خانوم هایی هم که مثه من نه زنه افشین قطبی ان و نه رییس فوتباله زنان می تونن تو خونه بشین و زمین رو گاز بگیرن از زوره هیجان و خب عجالتن این یه بازی فقط بازیو نیگا کنن و فحش ندن به زمین و زمان و اینو و اون که نمی ذارن ما بریم ورزشگاه!!!

وای خدا قلبم!!! دودورو دودو پرسپولیس! دودورو دودو پرسپولیس!!! دودورو دودو افشینه امپارتور!!! دودورو دودو افشینه امپراتور!!! دودورو دودو محسنه رفت و برگشت!!! دودورو دودو محسنه رفت و برگشت!!! دودورو دودو پرسپولیس!!! دودورو دودو پرسپولیس!!!

+ نوشته شده در 10:59 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
قرررررررررررررررررمززززززززززززززززززززته!!!

                              ما قهرمانیم ! حتی بدونه اون شیش امتیاز !

+ نوشته شده در 13:8 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
تا یکشنبه’ آینده و حتی شاید دوشنبه : این پرسپولیسه مقدس...
آقا جان ما این یکی دو روزه در به در دمباله این آرمه پرسپولیسه زلزله مان گشتیم که یک گوشه کناری توی این وبلاگ آویزان کنیم و همه حسابه کار دستشان بیاید... ولی یافت می نکردیم... ینی تمامه این وب سایت ها و وبلاگهای مرتبط با باشگاه رو هم زیر و رو کردم نبود همچین چیزی! به نظرم بریم پیشنهاد بدیم بذارن کدش رو یه گوشه ای که عاشقانی مثه من اینجور به دیوار نخورند در مواقعه فوارانه عشق!

* آقا من به کی بگم دوست دارم این افشین قطبی رو؟ تو مصاحبه با همشهریه امروز گفته دوست دارم چهارشنبه و شنبه حتی یه صندلیه خالی تو ورزشگاه نبینم!!! جدی همین الانم اشکم در میاد از زوره عواطف و احساساته پرسپولیسیانه!!!

گل محمدی رو بگو دیشب می گفت اگه خودمون قهرمان نشیم دوس دارم پرسپولیس قهرمان بشه ولی سپاهان قهرمان میشه!!!! کلن این روزها همه در حاله با یک تیر چند نشان را زدن هستند! شما چطور؟؟؟

* من قرار بود دیروز درس بخوان . نخواندم . قرار بود امروز بروم کتابخانهء ملی . نرفتم . قرار است امروز همین جا توی خانه درس بخوانم . حرکته بعدی را حدس بزنید!

+ نوشته شده در 11:6 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
عنوان ندارد...
 

* از تمامیه جملاته مستقیم، متنفرم. از کلماته عریان، متنفرم. از دلم تنگ می شود، متنفرم. از گاهی دوستت دارم، متنفرم. از بی معرفت، متنفرم. از خاطرت عزیز است برایم ، متنفرم. از مواظب خودت باش، متنفرم. از خوشم می آید از تو ، متنفرم. از تو ،متنفرم. از همین تو های رهگذری که با کوچکترین آغوش های دوستانه ای که برایشان باز می کنی خیال می کنند با دسته گل رفته ای دره خانه شان برای خواستگاری لابد!!! متنفرم. از تو، متنفرم. از همین تو های رهگذری که تا چند قدم با هم بر می دارید به اجبار و حتی به اکراه و دست آخر به بی تفاوتی ، می شوند رفیقه جان جانی ات و راه و بی راهت را بهتر از همه تشخیص می دهند و چرا خندیدی به آن؟ چرا اخم کردی به این؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ متنفرم. از آدم ،متنفرم. از همین آدمه متعفنه گندیده ای که هستم. که هستی. که هستیم.

کاش می شد آرزو کنم و بشوم سنگ. بشوم درخت. بشوم خاک. بشوم خاکستر.

* به بهانهء روزهایی که سال ها پیش بر من گذشته و انگار که نگذشته... اینقدر که زخمی شان هستم هنوز...

+ نوشته شده در 12:34 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
از روزهایی که نمی گذرند... یا شاید خیلی تند می گذرند... یا شاید من اصلن نمی دانم...
* خب پازلمان با سلامتی و میمنت و مبارکی محکم و استوار به فومش چسبیده و ایستاده کناره دیوار تا ببریم و قابش بگیریم! خدا عالم است این اتفاقه میمون کی می افتد البته!!! بعد حالا المانه جدیدی که به خواب های من اضافه شده همین پازل است... دیشب خواب دیدم که یک نفر _ حالا نمی دانم ننه ام بود یا گل آقا... چون با هر دو تایشان دعوایم شده!!! _ پازلم را از روی فوم کنده و پخش و پلا کرده... بعد هر چی رو هم به دستش رسیده بود پاره و مچاله و ریز ریز کرده بود... ینی چنان شوکی شده بودم توی خواب که هنوزم تنم یخه!!!!

* بختیار هم کارشان تمام شده و امروز بر می گردد خانه!!! همه اش هم غصهء درس و مخشش را دارد... امید که هر چه سریعتر برگردد سره خانه و زندگیش و ما را در امان بگذارد از افاضات و راهکار های نوآورانه و شکوفایش!!!

* من دلم یک پازله جدید می خواهد...

* من جمعه امتحانه آمار دارم و اگر یک درس در زندگانی باشد که من همپایهء برنامه نویسی ازش هیچ نفهمم و متنفر باشم همین آمار است... یک بار هم با کماله افتخار افتاده ام!!! و خب هنوز هم هیچی نخوانده ام... بروم سره درس و مخشم نه؟؟؟

* ببینم کسی از پرسپولیسی ها سنگر را خالی گذاشته و جا زده و غر غر کرده و اینا خودم به خدمتش می رسم و حقه خیانتشو می ذارم کفه دستش!!!

+ نوشته شده در 11:3 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
و همچنان این پرسپولیسه مقدس!!! چیه خب؟؟؟؟
* آقا مساوی کردیم که کردیم!!! هیچ مهم نیست! سپاهانو صبا هم اونور مساوی کردن... خب هنوز چیزی از دست نرفته... هر چند می تونستیم برگردیم بالای جدول و دیگه تکون نخوریم از اونجا...

آقا این نیکبخت را باید کشت... چند تا پاسه گله محسن خلیلی رو خراب کرد؟؟؟ ینی چند تا؟ شمردی؟؟؟ بی خیال بابا... دیگه اعصاب نمونده باسم اینقد که فحش دادم به این دیوص!!!! و جدن مردهء اون تماشاگری هستم که تو مصاحبه با شبکه خبر میگه آقای نیکبخت نمی خوایمت!!! نمی خوایمت!!! و در ضمن به نظرم اگر کعبی رو از زمین نمی کشید بیرون نیمهء دوم اینجوری تموم نمی شد... به هر حال... هنوز چیزی از دست ندادیم...

حیفه  اون گلی که آفساید بود... حیفه اون همه توپی که نیکبخت خراب کرد... حیفه اون چند تا توپی که کریم زد تو باقالیا... حیفه پرسپولیس...

* فرودگاه که می رفتم تو ستاری چنان ترافیکی بود که بیا و ببین... همهء ماشین هام یکی دو تا پرچمه قرمز از اینور و اونورشون انداخته بودن بیرون... کلن خیلی روحم شاد شد...

+ نوشته شده در 10:50 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
و باز هم این پرسپولیسه مقدس...
* آقا این افشین جون هم دیر موتورش راه افتاد ها... مامانی رو هم اخراج کرده... ایول داره... هر چند مامانی از اون بازیکنایه که معدله خوش قیافگیه برو بچز پرسپولیسو بالا می بره و خلاصه خیلی مامانیه... ولی می خوام سرشو بخوره خوشگلیش وختی شاخ و شونه می کشه باسه افشین!!!! بعد میگم نیمو داری که... از سه تفنگداره استیلی دو تاشونو اخراج کرد... سومیشون هم که نیکی باشه یه هفته در میون از رو سکو ها باهاس بازی رو تماشا کنه... خدا رحم کنه امروز بهمون... من می ترسم این نیکبخت بالاخره کرمه خودشو بریزه و قهرمانی رو بپرونه... اونم الان که وضعیته این سه تا تیمه بالای جدول به گوزی بنده و به چسی پیوند!!!

بعد امروز این مرتیکه مربیه سپاهان می گفت ما مطمئنیم که روزه آخر بازیه راحتی مقابله پرسپولیس داریم و تا اون موقع تکلیفه قهرمانی هم روشن شده!!! ینی بشمارید که چند تا هدفو زده بود با این شگری که خورده بود!!! ینی سپاهان صبا رو می بره... ینی سپاهان نفت رو هم می بره... ینی پرسپولیس به برق می بازه... ینی پرسپولیس به صبا هم می بازه!!! ینی من موندم این خودش پاره نشد از همچین گنده گوزی ای؟؟؟

آقا پاشین برین ورزشگاه بعد بیاین باسه مام تعریف کنین... الهی که به حقه همین وخته عزیز ای اف سی محرومشون کنه که از ساله دیگه مام بتونیم بریم ورزشگاه... الهی آمین!!!

+ نوشته شده در 12:3 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
این پرسپولیسه مقدس...
* اول یکی به من بگه این آنی چرا اینقد پرتو پلا می پرونه جدیدنا؟؟؟ هان؟ آنی جون می خوای حرف بزنی اول چن تا نفسه عمیق بکش آروم که شدی یه کم فک کن به نهاد و گذاره و فعل و فاعل و مفعولی که خوندی قبلنا تو دبستان بعد خیلی ریلکس تایپ کن خب؟ به جانه تو خیلی بهتره... حداقل مردم می فهمن چی می خوای بگی!!!! :)))))))))))

* خداوند مرا ببخشد!!!

* آقا ما امروز در خذمته داداشه بودیم از صب... رفتیم باسش بیلیط خریتیم که بره امروز سایته شیش! بعد میگه باید برسونیم فرودگاه... منم جیغ و داد که پرسپولیس بازی داره عااااااااااامو... من نمیام... میگه خب سه بیا منو برسون که بازیو هم برسی ببینی!!! بعد تازه ایشون از کودکی به شکله تهوع آوری همراه با ننهء مشترکمان اعضای استخلالیه خانواده را تشکیل می دادند... امروز اعتراف کرد که می خواد پرسپولیسی بشه و از من پرسید باهاس چیکا کنه... خودش که حدس می زد باید غسل تعمید داده بشه!!! ایشون در ادامهء اعترافاتشون اضافه کردن که نه به خاطره پرسپولیسا!!! فقط به خاطره هواداراش... من میگم پاشین برین ورزشگاه یه چی می دونم دیگه... ما ها فرق داریم کلن!!! ما پرسپولیسیا فرق داریم!!!

* بعد فک کن من تا آزادی برم اینو برسونم فرودگاه ولی نتونم برم ورزشگاه... ای خدا... این چه ظلمیه؟؟؟ الهی خراب شه این کاخه ستم رو سرتون... بی شرفای اونی!!!

+ نوشته شده در 11:56 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
می میرم جایز نیست... من مردم...
* ببین ینی من را مرده که هیچ... به درک واصل شده بدانید از امروز تا فردا ساعته چهاری که بازیه پرسپولیس و صبا و سپاهان شروع می شود و از آن موقع تا ساعته شیش هم رسمن مراسمه کالبد شکافیه من است!!! ینی قلب و عروقم به فاک رفته این چند وخته اینقد که استرکس دارم و اینقد که مرده ام!!! ینی ببین چی میشه اگه بشه ها... سپاهان و صبا مساوی کنن و ما برقو بزنیم... میام صدره جدول... واااااااااااااااااااااااااااااااااااای... یکی یه لیوان آب قند برسونه به من... وای مادر... مادر... نیکی به جانه خودم میام روده هاتو می پیچم دوره گوشات اگه باز گه بزنی به همه چیا... گفته باشم!!! اعصاب ندارم!!!

* هیچ هم من این دللی های کلیشه ایهء وصله به بنده تمبان را قبول ندارم... و از آنجایی که معتقدم در ذاته انسان پلیدی و کثافت اصالت و ریشه است و هرزگی جزء لاینفکه آدمیزاد این چیزها توی کتم نمی رود... نه مردانش و نه زنانش جنابه آقای نخطه خانوم... به نظرم چیزی خیلی بیشتر از راضی نبودن از هم خانه و همسر آدم لازم است تا کسی اینجور با جانه خودش بازی کند... حالا اگه یه گورستونه دیگه ای بودیم و به هیچ جای کسی هم نبود باز یه چیزی... هر چند اونجوری هم باز نمی تونم هیچ کدوم از این حرفایی که زدی رو قبول کنم... به هر حال... حداقل در مورده زنان می توانم اطمینان بدهم که همچین اتفاقی به همچین دلیله مسخره ای هیچوخت نمی افتد... ولی خب می شود ربطش داد به شعور و معرفت طرف هم... شاید یک جلبکی صرفن به دلیله لج و لج بازی با شوهرش برود با یک جلبکه دیگر بخوابد!!! اینش را من نمی دانم!!! ولی خب بعید هم نمی دانم!!!

+ نوشته شده در 16:18 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
اندر حکایته سوراخی که بی موقع باز شود!!!
* این آسمون هم دیدی چه موقع ریدنش گرفت؟

موقعی که ما دیروزش ماشینمان را برق انداخته بودیم و امروزش تنهایی عازمه بلاده گرمسار گشته بودیم و برگشتنی از زوره خواب چشمانمان جایی را نیم دید... حالا بماند که گه رفت به سر و شکله ماشینمان و شده سیاه از گل... این برف پاک کنا هم عینه این چیزای هیپنوتیزم کننده منو گیج و ویج می کردن!!! ینی می زدم رو دوره تند سر گیجه می گرفتم... می زدم رو کند... خوابم می برد... با چه مصیبتی رسیدم تهران فقط خودم می دانم و خدا و یکی دو تا رارنده ای که تو خواب فرمون دادم رو دستشون و رفتن قاطی باقالیا!!!

* آقا این پازله ما را سه نخطه!!! ینی سه نخطه ها!!! اون از اون یکی فومه که آب شد و ریده شد توش با اون چسبه تخیلیه رازی!!! اینم از امروز که رفتیم کلی دوباره پوله فوم و چسبه فوم دادیم و بعد یک آقای پازل بازه دیگری توی علیم بهمان گفتند که اصلن لازم نبود پشته پازله را از این چسب های هشت سانتی بزنیم... ینی چه خوار و ماری از ما سرویس شد تا این پازل را برگرداندیم و چسب زدیم و اینها بماند... حالا من می دانم و آن آقای دیگره علیمی که به من گفت پشتش از این چسب ها بزن اگر که چسبه پازل این چسب ها را نچسباند!!!

جدی فهمیدین این بالا من چی گفتم؟؟؟ :))))))))))))))))))

+ نوشته شده در 16:9 توسط بانو تلخون
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
و آنگاه...
* امروز نشستم و از بیکاری آرشیو اینجا رو خوندم... اسفند ، فروردین ، اردیبهشت ، خرداد و تیر... اینقدر دورم از آن موقع ها که خیلی از نوشته هایم را با ابروهای بالا داده می خواندم... و خب واقعن احساس می کنم که حداقل در نوشتن دچاره پس رفت شدم... خودم خیلی از بعضی از نوشته های قبلی ام خوشم میاد... و خب به نظرم الان دیگه عمرن بتونم بنویسم اون جوری... یک آنی می خواهد آن جور نوشتن که من دیگر ندارم... 

و چه سری از من درد شد با خواندنه همهء روزهای بهاره گذشته...

چه همه خالیم... چه همه خلوتم... و چقدر همهء آدم هایم توی سایه ها گم شده اند... و چقدر من توی این تاریکی ها نا پیدام...

+ نوشته شده در 0:42 توسط بانو تلخون
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
خرده جنایت های مادر دختری...
* آقا من تکلیفم هنوز روشن نیست با این موضوعه خیانته آدم های متاهل! ینی خب فک کنم حتی اگر اون آدم خودم باشم که خیانت می کنم باز هم نتونم حق رو بدم به خودم و با شناختی که از خل خلانگیه خودم دارم می دونم که احتمالن دیوونه تر از اینی که هستم میشم و بیشتر از طرفه خیانت دیده آسیب می بینم... در مورده بقیه ولی نمی تونم یه موضعه مشخص اتخاذ کنم... نه می تونم بگم خیلی غلط می کنید خیانت می کنید... نه می تونم بگم دمتون گرم خیلی با حالید...

بیشتر از اینها هم با اون نفره سوم مشکل دارم... ینی اونی که با یه مرده زن دار یا یک زنه شوهر دار رابطه برقرار میکنه... آخه چرا؟ هر چند چرا و برای چی و اینها کلن تو اینجور موقعیت ها سوالهای به جایی نیست!!!

مامانم هی منو سوال پیچ کرده که خب دختره چه جور بود؟ چه شکلی بود؟ عقل و شعور در کله اش بود؟ خانواده اش چطور بودن؟  منم خب بعد از مقاومته بسیار دیگه وا دادم و تعریف کردم براش... گفتم که خودش خوشگله و با مزه است... اخلاقش خوبه... خانوادهء خوبی داره... مامانش خیلی عشقه... خوش تیپه... عقل در کله اش یافت می شود... و خلاصه... تعریف کردم ازش حسابی... تنها چیزایی که نگفتم این بود یک سال از من بزرگتره و پنج شیش سالی هست که شوهر کرده!!!! واقعن تصور عکس العمل مادرم بعد از شنیدنه اینکه رفتیم با هم سه تایی برا مادر شوهرش دامن خریدیم غیر ممکنه!!!

اعصاب ندارم ها ینی!!!!

+ نوشته شده در 12:7 توسط بانو تلخون
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
از جانی که می کنیم...
* مرده شور ببرد این روزهای گند بهاری رو... حالم از این همه آبیه آسمون و سبزیه درختا و تیغه آفتاب و این باده لعنتی به هم می خوره... مخصوصن طاقته این آخریشو اصن ندارم... اصن ها...

* پوووووووووووووف!!! چطور دووم میارم؟؟؟؟

* بگذریم...

* یک فروشگاهی هست بالاتر از میرداماد و نرسیده به اون پمپه بنزینه به اسمه خانه و آشپزخانه که فقط خانه اش را نوشته اند روی تابلوی سر در! بعد آقا بهشته خانوم های خانه دار و یا حتی خانوم های خانه ندار یا اصلن خانومهاس خالی همان جاست... یعنی چنان ظرف های خوشگل قشنگی داره که اصلن دلت نمی خواد پاتو از مغازه بذاری بیرون... لامصب مغازه هم نیس که... خودش یه پاساژه!!! نه خب ولی خیلی عظیم و بزرگ و ایناس... یه چیزای خوشگلی داره که نگووووو... به شدت رنگی و شاد و جینگول هم هست... از این آویز های تزیینی بگیر تا این حباب گردای درخته کریسمس و ماگ های بسیار بسیار خوشگل و قابلمه های وحشتناک خوشمزه و گلدون های فضایی و لیوان بشقاب های رنگین کمونی و خلاصه همه چی داره... من که خیلی دوستش داشتم... فقط اندازه خونه باباش پول می گیره... یعنی گرونه ها... گرون... ولی خب برین ببینین که ندیده از دنیا نروید... اون بیوتی فول هومی های انتره تندیس که من همیشه باهاشون دعوام میشه و خیلی بیشعور هستن هم باید برن سقط شن در مقابله اینها...

+ نوشته شده در 11:42 توسط بانو تلخون
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
هوووووووووووووووورررررررررررراااااااااااااااااا!!!
* واااااااااااااااااییییییییییییییییی!!! فردا تعطیلیم... هوووووووووووووررررررررررااااااااااا!!! با کماله بی میلی ساعته ۱۰ اس ام اس دادم نیلوخر که فردا همون شیش و نیممترو ترمینال جنوب باشیم... بعد اس ام اس داد که تعطیلیم!!! تو دانشکده مون کنکوره ارشد برگزار میشه... آخ جووووووووووووون...

* خداوند دانشجویی به بیزاریه من تا به امروز نیافریده...

* سپاهانتونم که باخت بابا... ما که والله دلمون می خواس ببره... مگه بخیلیم؟؟؟

* من شیفتهء این بابای دکتر قریب تو سریاله کیانوش عیاریم... ینی فقط و فقط به خاطره اون و زری مامان و مهندس بازرگانهه که می شینم می بینمش... هر چند در کل دوست دارم سریاله رو... ولی این آقاش یه چی دیگه اس...

* ولمون کن آنی... اینهمه بکوبم بیام تا شیراز کارآموزی؟؟؟؟ خر گازم گرفته مگه؟ تازه ترمه دیگه دارم نه تابستون... ینی در حینه درس و مخش داشتنه ترمه آخر کارآموزی هم باهاس بگذرونم... یه جا میخوام بعدشم همونجا بمونم اگه شد... بریم ببینیم این ایران خودرویی ها نمیتونن کاری بکنن برامون... اینقدم که بخیلن... من سه چار سالی هس گاهی اونجایه کارایی میکنم... ولی هر وخت گفتیم آقا بیاین دسته ما رو درست حسابی بند کنین آه و ناله شون رفته هوا که به جونه عزیزت اگه بشه... اصن نمی ذارن که... خوانندگانه عزیزم هر کی بتونه دسته منو تو ایران خودرو یا سایپا یا بالاخره یه جای نون و آب دار بند کنه بش قول میدم که از خجالتش دربیام و حداقل روزی شیش تا پست قربون صدقه اش برم!!!

+ نوشته شده در 0:9 توسط بانو تلخون
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
جای منو و توان دیوونه خوونه ها...
* دیشب رفتیم خونهء خالهه و طبقه معمول من گفتم زنگ بزنن یانگوم اینام بیان... به جانه خودم این اولین دختر بچه ایست که من دوستش دارم با وجودی که با بیشتره معیار های من برای دوست داشتن بچه فرق می کند!!! یانگوم از این بچه سیاه هاست!!! ینی یک برنزیست که بیا و ببین... بسکه ننه اش سیاه سوخته است... چشمهاش ولی چشمهای علیرضاست... چشمای سیاهه گرد!!! تنها حسنش می شود گفت همان نیشه بازش است و اینکه مرا دوست دارد و می شناسد... خوشم می آید که حتی از بغله پدر و  مادرش هم دستهایش را دراز می کند تا من بغلش کنم... دیشب یک لحظه از ذهنم گذشت که یانگوم می توانست دختره من باشد...

ولی بعد دیدم که نه... نمی توانست... خندیدم کلی به این ناخودآگاهه خل و چل!!! و تا صبح خوابه بچه دیدم!!!!

* این شب ها خوابه ستاره را می بینم... مدام...

* آقا اوندفه با امیر بودیم که کشف کردیم اون خونه هه رو به روی فرهنگسرای نیاوران و جفته شهره کتاب  همون خونهء گوگوشه تو در امتداده شب!!! چه حالی داد ها!!! چه همونجوری مونده خونه هه هنوز... آقای فرهیخته هم بعدن اضافه کرد کهخونهء یاحقی بوده!!! راست و دروغش پای خودش...

* کارآموزی رو چیکار کنم؟؟؟

+ نوشته شده در 12:16 توسط بانو تلخون
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
آشه کشکه خاله!!!
* خداوند ـ یا کلن مسئوله این امر!!! ـ به نیمولی عمر بدهد که تا پایانه بازیهای لیگ بتواند دوام بیارد... حالا کارش به قرص های زیر زبونی هم کشید ، کشید... فقط سکته نکند بیفتد بمیرد که ما نتوانیم جشنه قهرمانی بگیریم!!! اینقد هی می گه مردم از هیجان مردم از هیجان که به جانه خودم استرسی گرفتم در حده امتحانای پایان ترم!!!!

* تو همیشهء خدا همین بودی... همیشه ها... هیچ وخت نشد که ذره ای عوض بشی... هر وخت خرد و خراب و داغونی زود به زود پیدات میشه... زود به زود زنگ می زنی... زود به زود میای... احوالمو می پرسی که احوالت رو بپرسم و اونقد پیله کنم بهت تا بگی چته... بعد منم مثه تمومه این سالها بشینم از تمامه خوبی هات بگم... از انسانه فوق العاده ای که هستی بگم... از اینکه دوستت داریم بگم... اونقدر بگم و بگم و بگم تا بند بخوری... تیکه تیکه هات جمع بشن و دوباره سر پا بشی... بعد بری تا باز که لهت کردن پیدات شه و باز روز از نو روزی از نو... اصلن گلایه نیست این حرف ها... من مدت هاست که قبول کردم تو رو... همین جوری قبول کردم... فقط خواستم که نوشته باشم این ها را... تا اگر خواندی بدانی که به یادت هستم... هستیم... دوستت دارم... داریم... همین طور که هستی... همین بی معرفته کم عقله بی مهر و محبتی که هستی رو دوست داریم... البته این قسمته آخرش بیشتر دارمه!!!! چون بقیه دیگه با این قسمت زیاد حال نمی کنن!!! :)))))))))

+ نوشته شده در 12:4 توسط بانو تلخون
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
آخه واست چی کم گذاشتم؟ فقط پرادو دو در نداشتم...
* ای خدا من این آهنگ را عاشخ می باشم... ینی کلن صدای تتلو را از قدیم دوست می داشته ایم و هم اکنون هم که فنا شده ایم در راهه عشخه رضایا و تو ای اف ام!!! حالا بگذریم...

* من می میرم اگر این را نگویم... من پرسپولیسه زلزله هستم و محسن خلیلی را دوست می دارم!!! اینقد که با فهم و کمالات است و اینقدر که شعورش می رسد وختی می آید تلویزیون خیلی باید فرق کند با وختی دارد مثلن پیشه رفقایش دلقک بازی در می آورد... و دوستش دارم چون با وجودی که موجوده به شدت جوکی است آنقدر سنگین متین می نشیند جلوی فردوسی پور که هر جانی هم بکند عادل جان نمی تواند یک سوتی از حرف هایش بگیرد یا یک جنجالی چیزی درست کند از حرف هایی که شاید بتواند از زیره زبانش بکشد بیرون له یا علیه این و آن!!!

خلاصه که آقا محسنه رفت و برگشت ما مخلصه شوماییم و خاطرت عزیزه برامون...

هفته دیگه رو بگو که تو شیش روز سه تا بازی دارم!!! من رسمن از همین الان برم وصیت نامه ام رو بنویسم... خداوندا من می دونم و تو و شیر سماور اگه بخوای چوب بذاری لا چرخه پرسپولیسا!!!

 * ای وای خاکه عالم!!! دختره تو نمایشگاهه عکس بود که بش گفتم منو اشتباه گرفتی، اومده کامنت خصوصی گذاشته که هیچ هم اشتباه نگرفته بودم، تو پریدی تو حرفم نذاشتی بگم!!! الهی دوره خودم بگردم اینقد از شهرت و اینا بی زارم!!! :))))))))

+ نوشته شده در 15:16 توسط بانو تلخون
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
دستور غذای تلخونه آشپزباشی!!!
* خب مستحضر هستید که من آشپزه خوبی هستم. از آن مهمتر اینکه آشپزه عاشقی هستم. یکی از آرزو هام هم اینه که یه کافی شاپی رستورانه کوچولویی چیزی داشته باشم! یکی از غذاهای مورده علاقهء من سیب زمینی تخمه مرغه که اغلب وختی گرسنه ام و غذایی که داریم رو دوست ندارم یا اصن غذایی نداریم اولین گزینهء منه! برین درست کنین و حالشو ببرین... با دو تا سیب زمینیه متوسط میشه راحت برای سه چهار نفر این غذا رو پخت. سیب زمینی ها رو خورد می کنین، از این خورد چار گوش ها ها!!! بعد پیاز رنده می کنین. یه پیازه بزرگ. کلن هر چی پیاز بیشتر باشه تو غذا خوشمزه ترش می کنه. بعد پیازا رو سرخ می کنین ولی نه اونقدری. بعد سیب زمینی ها رو هم می ریزین تو ماهیتابه با همون پیازه یه خورده هم می زنین. بعد دره ماهیتابه رو می ذارین و زیرش رو کم می کنین. بعده یه رب ده دیقه که سیب زمینیا نرم شد و پخت نمک و فلفل و ادویه و زرچوبه و اگه دوست داشتین پودره سیر بش اضافه می کنین. بعد دوباره حسابی همش می زنین و میذارین یه خورده دیگه هم بپزه. بعد تو یه کاسه ای چیزی چار تا تخمه مرغ ـ مثلن!!! میشه پنج تا هم باشه یا سه تا یا دو تا!!! ـ می شکنین. شیر بهش اضافه می کنین یه کمی. نمک هم یه کمی دیگه. بعد اگه دوست دارین می تونین تره کوهی هم بهش بزنین که من اصن نمی دونم شمات می دونین چیه یا نه!!! ولی خیلی تخمه مرغ رو خوشمزه می کنه! حالا نزدین هم نزدین... من خودم تازگیا به غذام میزنم ازش. بعد همش می زنین و می ریزین رو سیب زمینیا و دره ماهیتابه رو می ذارین تا با همون شعلهء کم تخمه مرغا هم بپزن! آقا یه چیزه خوفی میشه ها!!! خیلی خوشمزه است!!! من امروز باسه خودم از اینا پختم و الانم تا خرتناقم لمبوندم و واقعن حیفم اومد با کسی تقسیم نکنم لذته پختن و خوردنشو... زت زیات!!!

+ نوشته شده در 15:6 توسط بانو تلخون
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
اندر احواله فواهشه کوچکه این روزها و کسادیه بازار!!!
* دخترک با اصرار ـ اصرار ها ـ پا شده و از اصفهان ساعته شیشه صبح پرواز کرده و آمده تهران... عصر ساعته پنج هم بر گشته... فقط و فقط برای اینکه بدهد و برود!!!

ینی خب من شرمنده ام ها... ولی برای همین کار اومده بود... من جدن دلم میخواست ازش بپرسم که ینی اینقد اوضاع خرابه؟ همون خراب شده ای که بودی هیشکی پیدا نیم شد ترتیبتو بده که مجبور شدی اینقد خرج کنی؟ اونم برای کسی که فقط یک بار دیدیش؟؟؟ برای کسی که حتی دوستت نیست؟؟؟

یا اصن اینا نیست و طرف یک موجوده غیره قابله مقاومته فضاییه و ما نمی فهمیم؟؟؟

من واقعن نمی فهمم این آدم ها رو...

* خودمان بلتیم که فوا ح ش است!!!

+ نوشته شده در 13:22 توسط بانو تلخون
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
خداوند مرا بیامرزد...
* آخرین شاهکاری که تلخون بانو ـ ینی خودم - در طیه زندگیه پر بارش زده بدین شرح است: حسابی دمه شهرداریه میدون قدس پراک کرده است، دقیقن رو به روی اون کوچه هه که در دارد ، آن هم یک جوری که کونه ماشینش تمایلاته غریبی به وسطه خیابون دارد... بعد خواخرش رفته نمی دونم چی چیه خونه را بگیرد که بختیار سفارش داده... بعد چون تلخون بانو دیروزش تا از بوقه سگ تا نیمه های شب نقشه درایوره برادره را داشته و کلهء سحر هم بیدار شده باز هم در نقشه درایوره رفته تا فرودگاه و بلافاصله بعدترش هم آمده شهرداری... خلاصه نه جانی در بدن دارد و نه مغزی در کله... یک سوپری در چند قدمی به شدت چشمک می زند... تلخون با خودش می گوید خب تا خواخره بیاید طول می کشد... برویم یک رانی ای به عنوانه صبحانه بزنیم به بدن... تلخون خیلی حواسش جمعه رعایته نکاته ایمنی است که یک وخت ماشینه عزیزش را ندزدند... پنجره ها را تا تهه تهه ته میکشد بالا... همهء در ها را قفل می کند... پیاده می شود.. دوباره چک می کند که در ها قفل باشند... می رود رانی اش را می خرد... در همین حین ناگهان حس می کند که گنده بزرگی زده... دلش می خواهد اینطور نباشد... بر می گردد و می بیند نه خیر... همین طور است... سوییچ را توی ماشین جا گذاشته...

و اینطور می شود که ما حدوده نیم ساعت مورده مناسبی برای خنده های گل و گشاد و متلک پرانی های عابرین پیاده و سواره و موتوری ها بودیم و آخرش هم کلید سازه نتوانست قفل را باز کند و زد شیشهء کمک را هم شکست... ما بشیار اعصابمان به فاک رفت و با عنایته برادرمان شصت تومان پرداختیم بابته یک شیشهء برنزه ایرانی که قرار بود رنگش توفیری نداشته باشد با رنگه باقیه شیشه ها... ولی یک نمه دارد...

+ نوشته شده در 13:17 توسط بانو تلخون
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
رساله ای اندر حکایته هیچ چیز و همه چیز: زنه دوم!
* ینی می تونم بگم که از زجر آور ترین... خسته کننده ترین... چرت ترینو مهوع ترینه فیلم هایی بود که به عمرم دیدم... ینی به جانه خودم مجنونه لیلی از این بهتر بود... حداقل معلوم بود چی می خواست بگه!!! این زنه دوم می خواست بگه که عشق خوب است: با دکلمه های فروتن و نیکی کریمی!!! می خواست بگه خانواده خوب است: با دماغه وحشتناک رو اعصابه آناهیتا نعمتی! و اون مامی ددی گفتن های دختر کوچولوهه که از شیش ماهگی آمریکا بوده ولی از انگلیسی تا سنه پنج سالگی فقط همین دو کلمه رو یاد گرفته بود! می خواست بگه کونه لقه خیانتکار برو زن بگیر دوباره و حالشو ببر: با زرتو زرت نشون دادن نیکیه خوابیده رو تخت که عینه هر دو سه بار هم ملافه عینه چی پیچیده بود دوره سر و تهش!!! می خواس بگه هر چی ننه ات گف همونه:با زرتو زورتهای مهتاج نجومی در نقشه مادره خنگی که نمی دونه پسرش سه ساله زن گرفته و  حال و حوله اش به راهه! می خواست بگه جانباز خوب است... گل است... ماه است... ما همه خریم و خاک تو سرمان که جانباز نشدیم... با گوز گوز های امیر آقایی ـ که من دوستش دارم واقعنی ـ از روی ویلچر که من اینقد خوش به حالمه که نمی دونی و دلتون آب !!! می خواس بگه سقط جنین اهه: با دادنه یک پسره نابغهء المپیادی به نیکی که ریختو قیافه و حرف زدنش بیشتار به معلولینه ذهنی شبیه بود! می خواست بگه فروتن پیر شده... می خواست بگه چشمای نیکی قشنگه... می خواس بگه کلن نیکی قشنگه... و از همه تهوع تر اینکه می خواس بگه زنو و شوهرای عاشق وختی می رن سالگرده ازدواجشونو تو کوه و بیابون می گیرن چیکارا می کنن که ما جلو دوربین نمی تونیم بگیم!!! و با درخشان ترین ایده دو تا سگو نشون میداد که همچین در حاله لیسیدنه هم بودن که انگار نه انگار الان زمستونه و فصلش نیس!!!

+ نوشته شده در 13:2 توسط بانو تلخون
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
...
 

بی شک امروز یکی از پنج روزه گند و کثافته زندگیه منه!!! به دلایله سادهء کوچکه کثیف!!! و البته می تونه گندترین روز طیه دو سه ساله اخیر هم لقب بگیره!!! کلن گه بگیرن همه چی و همه کس و همه جا رو بلکم راحت شیم...

+ نوشته شده در 15:20 توسط بانو تلخون
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
اندر حکایته نمایشگاهی که نمی رویم...
* آقا جان ما نمایشگاه نمی رویم... حالمان به هم می خورد از آن مصلای تخمی شان... اصلن حالمان به هم می خورد از شلوغیه این همه مردم... گرم هم که هست... آلرژی هم که داریم... گردنمان هم که شکسته و کمرمان هم که ترک برداشته و کلن نمی توانیم مدته زیادی صاف بایستیم یا صاف راه برویم... چه کاریست دیگر؟ همین علیمه خودمان را عشق است که هم خنک است...  هم خلوت است... هم بزرگ است... هم کتاب زیاد دارد... هم پازل زیاد دارد... هم پوستر و آهنگ زیاد دارد... هم جدیدن شعورشان رسیده که هی نیایند خودشان را فرو کنند در چشم و چار و پاچه ات که چیزه خاصی می خوایییییین؟؟؟ کتابه خاصی مده نظرتووووونه؟ و می گذارند با خیاله راحت دو سه ساعت پهنه زمین شوی و هی قفسه های را بالا پایین کنی... واقعن ریدم تو کله پدره اینا با این سیاستای تخمیشون... مصلی و مسجد جا شاشیدنه... جا کتاب خریدن و خوندن و فروختن که نیس!!!!

بعدش هم نگویم می شود ریا... تف به اینهمه مردمه بوگندوی گدا صفت... حالا اگه می یومدن کتاب می خریدن باز یه چیزی... نصفیشون که میان دنباله انگولک کردنه اینو اون تو شلوغی... نصفیشون قراره وبلاگی دارن... نصفیشون هم میان یه دوری بزنن ببینن سیب زمینیای امسال مزهء سیب زمینیای پارسالو میده یا نه اگه نه په چه مزه ای میده؟ باقی هم که دانشجوی بدبخته خاک بر سر که هی باید از این غرفه به اون غرفه دنباله دو زار تخفیف باسه کتابای مزخرفه درسی باشه... کلن وختی میگم بشاش تو این مملکت از بالا تا پایین بگو چشم...  ادب هم هیچ چیزه خوبی نیست اینجور وختا...

+ نوشته شده در 14:48 توسط بانو تلخون
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
جوی که ول نمی کند...
* آقا این برده پرسپولیس اینقده سفت و سخت و ملس چسبیده به ما که ول نمی کند حاله خوشش ما را به همین زودی ها!!! این است که همگی سه بار پشته سره هم فریاد می زنید: بی بی بی بی بیب... پرسپولیس... بی بی بی بی بیب... پرسپولیس... بیب بی بی بیب بیب... پرسپولیس!!!

* حالا از اول... بی بی بی بی بیب... :))))))))))

* آقا ما امروز از کلهء سحر باز راه افتاده ایم و رفته ایم دندان پزشکی و بالاخره اون عصب کشی شده هه را پر کرده ایم... در همین راستا مادرمان مورده عنایت قرار گرفت و همچنین همباز لبمان را جر دادند جنابه دکتر!!! بعدوش تازه آن دندانه هست که پشته آن یکی است که دیگر نیست... آن هم درد می کند!!!! :(((

بعد از آن هم تشریف مبارکمان را با پاژی بردیم تعمیرگاه خذمته آقای سارون که آقامان گفته بودند... بعدوش یارو شیش سایت رو ماشین کار کرده و گفته اینو ریدن توش!!!پیچه نمی دونم چی چیش رو عوض کردن و نشتی بنزین داره و فیلتر هواش باهاس عوض بشه و موتورش باهاس تنظیم بشه و خلاصه مخلصه کلوم اینکه همه چیش بود الا همونی که فک می کردیم!!! و در ضمن بختیار هم خر است که به ماشین نمی رسد... حالا آدرسه فکو فامیلای همین سارون را گرفته ایم که برویم خذمتشان بلکم ماشینمان درست شد.. و تازه ما این هفته هم نمی توانیم با ماشین برویم دانشگاه و دماغمان سوخت...

+ نوشته شده در 14:6 توسط بانو تلخون
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
اندر احوالاته بختیار!!! و تلخون...
* نیمو خیلی وخ پیش جویای احواله بختیار بود که حالا من به مناسبته برده پرسپولیس و اینکه یک گام به شامه قهرمانی که نیمو قراره بده نزدیک تر شدیم خذمتتون عارضم که : یارو ـ ینی بختیار ـ تازه ترمه دوئه!!! بعد یک کنفرانسی بوده در اصفهان... به هزار جان کندن باسهء خودش جا رزرو کرده و مرخصی گرفته و دو روز رفته اصفهان... قابل توجه است که همگیه مدعوینو اینا دکتر وپرفسور و استاده دانشگاه واینا بوده ان... بعد از اونجایی که بختیار پنجاه و دو سالشه و اینا هر جا می نشسته کلی تحویل می گرفتنش به گمونه اینکه ایشون هم پرفسوری چیزی تشیف دارن... بعد از اونجایی که بختیار اگه ضده حال نزنه و اینا روزش روز نمیشه تا سلام می کرده به کسی ُ پشت بندش اضافه هم می کرده که من دانشجوی ترمه دو ام ها!!! خلاصه که از دیدنی های کنفراس شده بوده و همگیه پرفسورها و دکتر ها و اینامتفق القول بش توصیه می کردن که: چه حالی داری تو بابا!!!!!!!!!!! خلاصه که کلی دوستو رفیقه استاذ پیدا کرده بختیار و از این حرکته فرهنگی و دانشجویانهء خودش غرق در شعف و لذت واینجور چیزهاست هنوز هم!!!

* آقا من هیشوخته خدا تو زندگیم باسه چیزی نجنگیدم... با چیزی هم نجنگیدم... کلن هر چی به سرم اومد و اینا تماشا کردم... بیشتر فلسفه ام اینجوری بوده که من اومدم تماشا... بعد هم خب اغلب اینقدر برخوردها و شرایط تخیلی و غیر منطقی بوده که می دونستم هر تلاشی بی فایده است... پس گفتم به تخمم... قراره ریده بشه به همه چی... خب چرا دستو پا بزنم من؟ گوره بابای همه از جمله خودم... کلن زندگیو گذاشتم باسه یه وختی که شرایط رو خودم تعیین کنم... یا حداقله شرایط روخودم تعیین کنم... به هر حال ویرم گرفته بود بگم اینو...

+ نوشته شده در 1:8 توسط بانو تلخون
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
قرمززززززززززززززززززززززززززززته!!!
* جانه من لذت بردی؟ بازیو حال کردی؟

یعنی من که شیش هفت جای سر و کله ام کبوده بسکه سرمو کوبوندم به میز و صندلی از دسته اینا تو نیمهء اول... اون گل نزدن های ماته و باقری و خلیلی هم که دیگه نوره علی نور بود!!! ولی خوب بردیما... خیلی خوب بردیم... بعد سپاهانو داشتی مساوی کرد؟ ینی سه تا برده دیگه می خوایم تا قهرمانی... ما می تونیییییییییییییییییییم!!! من می دونم... من مطمئنم!!! بعد هوادارا رو داشتی؟ چه گلی کاشتن همه امروز...

* نیمو داشتی نیکبختو قاطی باقالیا؟؟؟؟ بعد تازه داشتی چه شاخی شده بود کعبی گوشه راست؟ ینی به هیچ جامون هم نیس اگه نیکی رو بالا بیاریم رو استقلالیا!!! بره گورشو گم کنه مرتیکه اغتشاش طلبه گوزو!!!

 

+ نوشته شده در 0:57 توسط بانو تلخون
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
اصن همینه که هس...
* آقا من بلت نیستم بشمارم... این بلاگفا هم خره که نمی ذاره اون چاره رو بکنم پنج خیالم راحت شه!!! حالا که اینجوره یه خوابه دیگه هم تعریف می کنم!!

پریشب خواب دیدم که خوابیدم!!! بعد یه نوری میزنه تو چشمم و بیدار میشم ـ تو خواب ها!!! ـ بعد در حالی که دارم از ترس قالب تهی می کنم می بینم که تو تاریکیه خونه یه نوره چراغ قوه داره از اینور به اونور می چرخه... دزد اومده انگار... جرئته تکون خوردن هم ندارم... فکر میکنم جیغ بکشم... بلند جیغ بکشم و مامانمو صدا کنم... صدام در نمیاد... اینقد اروم میگم مامان که صد رحمت به وز وزه پشه!!! دو بار سعی می کنم صدام در نمیاد... تو خواب فکر می کنم که خب من سوت های بلندی بلدم بزنم... سوت هم نیم تونم بزنم... دهنم خشکه خشکه... یارو انگار صدای جیر جیره منو به جای جیغ و داد شنیده... داره میاد تو اتاقه ما!!! من تکون هم نمی تونم بخورم!!! از خواب می پرم و دارم می میرم از ترس!!!

* دانشگاه هم که می بینید نرفتم امروز هم!!! حرفی داری؟ نه میخوام بدونم حرفی داری؟؟؟

+ نوشته شده در 13:21 توسط بانو تلخون
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
خواب نامه... 4
* این خوابه خیلی قدیمیه... خواب دیدم که رفتم مصر... رو به روی ابوالهول ایستادم... ابوالهول داره لبخند می زنه... به نظرم میاد که نباید لبخند بزنه... همینجوری باسه خودم دارم می گردم... می رسم پای یکی از اهرام... یه راهی بازه به داخله هرم... می رم تو... یه نفری هم با هامه که یادم نیست کیه... همین جور توی تونل های مختلف می ریم داخل...زا یه جایی به بعد اون نفری که باهام بوده هم دیگه نیست... همه جا هم روشنه... خیلی طول می کشه این راه رفتنم... آخرش می رسم به یه اتاقه خیلی بزرگ که انگار هر چی توش بوده رو برده ان... اونو که رد می کنم می رسم به یه اتاقه کوچیک تر... وسطه اتاق از این تابوت های مومیایی هست... دور تا دور هم چیزای مختلف چیده شده... از اون سگای چوبیه نگهبان بگیر تا صندلیای عجیب غریب... یه ویترینه شیشه ای هم یه گوشه هست!!! می رم سمته ویترین... یه عالمه چیزهای خوشگل هست توی ویترینه... گردنبند و دستبند و یک عالمه سنگ های جور واجور... یه نفر هی صدام می کنه که باید بریم... باید بریم... یه گردنبنده فلزیه لوزی شکل بر می دارم و یه سنگه بنفش آبی که روش گل های ریزه سفید هست... می دوم که برگردم... بیدار می شم از خواب... اصلن نمی خوام حتی چشم هام رو باز کنم... احساس می کنم هیچی تو مشتم نیست... زود پتو رو می زنم کنار که دنباله غنیمت هام بگردم... پام می خوره به یه فلز زیره پتو... خوشحال می شم که پیداشون کردم... خیط میشم!!! ناخن گیر نمی دونماز کجا رفته زیره پتوی من... تا همین الان هم حسرته اون گردنبند و اون تیکه سنگ رو می خورم... تا همین الان...
+ نوشته شده در 13:8 توسط بانو تلخون
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
خواب نامه... 4
* این تاثیر گذارترین خوابیه که دیدم... به شدت دوستش دارم... وحشتناک...

خواب دیدم یه روزه آفتابیه... از اون روزایی که همه چی خیلی خوشگل و تر و تازه و قشنگه... نمی دونم... از اون روزای رنگی که احتمالن فقط خوابشو می تونی ببینی... توی همین پارکه قیطریه هستم و دارم قدم می زنم... راه می افتم سمته پله ها که برم خونه...  آب پاش ها دارن همین طور دور می زنن و همه جا خیس می کنن... می رسن به من که دارم از پله ها بالا می رم... خم می شم که خیسم نکنن... یهو پرواز می کنم... یعنی سیصد چار صد متر یک هو ارتفاع می گیرم... بعد شروع می کنم به پرواز کردن... نه بال بال می زنم نه چیزی... فقط متعجبم که چرا تا حالا تصمیم نگرفته بودم پرواز کنم...

بیدار که می شم اونقدر سبکم و اونقدر احساسه خوبی دارم که فکر میکنم همین الان هم می تونم پرواز کنم... حتی یکی دو بار همونجوری مثه تو خواب خم میشم شاید که دوباره بپرم... هنوز هم هر وخت از پله های پارک می یام بالا منتظرم که پرواز کنم...

بارها و بارها خوابه پرواز می بینم... حتی خیلی وقتها دارم یه خوابه دیگه می بینم یهو وسطش پرواز می کنم و دیگه فقط پروازه موضوعه خوابم...

+ نوشته شده در 13:0 توسط بانو تلخون
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
خواب نامه... 3
* خواب می بینم یه زنه سرخپوستم... تو مکزیک... همه جا خشکه... دقیقن این بیابونای تو فیلم وسترن ها که خاکه سرخ دارن و تپه های سرخ و کوه های اون شکلیه سرخ و کاکتوس... دو تا پسر دارم... پسرهام غذا دزدیدن... گرفتنشون و بستنشون به دو تا تیرک چوبی وسطه میدون... یه جمعیتی دورشون جمع شدن و منم پشته سره همه ام... می خوان بکشنشون... خودم می رم جلو... تبر رو بر می دارم و هر دوشون رو می کشم...

اونقدر تو خواب نفس نمی کشم که با خفگی از خواب می پرم... عینه چی ترسیدم... قلبم تو دهنمه... گلوم از بغض سنگ شده... نفسم بند اومده... این چی بود من دیدم؟؟؟

+ نوشته شده در 12:52 توسط بانو تلخون
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
خواب نامه... 2
* خلاصه حالا می خوام سه تا از خواب هامو براتون تعریف کنم... اینا خب ترتیبه زمانی ندارن و نزدیک به هم هم نبودن...

شمارهء یک : خواب دیدم تو یه جایی شبیه به مثلن شهرکه تو ادوارد دست قیچی هستم... بعد اونجا شهرکه محل زندگیه خلبان هاست... خونه ها هم همه به شکل هواپیما هایی هستن که از دم تو زمین فرو رفتن... هر کدوم هم یه رنگن... خلاصه موضوعه خوابم یه زنه حامله است... ه رجا می ره منم باهاشم... بعد فرمانده اونجا که فرمه خلبان یهم تنشه و کلاه و اینا داره میاد دنباله زنه... از اینجا به بعد من خوده زنه هم هستم... خلاصه می ریم یه جایی روی یه تپه زیره یه درخت که مشرف به دریا هم هست ـ دریاش صورتیه ـ یارو فرماندهه میگه که یه توفانی به اسمه توفانه شنگ من توی راهه و شوهره تو هم در حینه پرواز به این توفانه بر خورده و الان معلوم نیس چی به سرش اومده... توی خواب زیاد نگرانه شوورم نمی شم... بیشتر تو فکره اینم که اگه این توفانه شنگ من برسه به اینجا همهء خونه های هواپیمایی پرواز می کنن... نگرانه خودمو بچه امم بیشتر!!! بیدار که میشم هیچی یادم نیست... فقط یه توفانه شنگ من مثه بوق تو گوشم صدا می کنه... هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چیه... یکی دو روز به شدت نگرانم و هی اینور اونور سرچ می کنم راجع به توفانه شنگ من... بعد یه بار دیگه خوابه اون خونه های هواپیمایی رو می بینم و یادم میاد... بیدار که میشم مثه سگ غمگینم... گریه می کنم... شوهرم مرده... بچه هم ندارم... زندگیم از این رو به اون رو شده...

+ نوشته شده در 12:48 توسط بانو تلخون
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
خواب نامه... 1
خب من از وختی که یادمه خواب های زیادی می دیدم... ینی ممکنه تو یه شب تا چهار تا خواب هم ببینم که هیچ کدوم به هم ربطی نداشته باشن... یا ممکنه چند شب پشته سره هم خوابه یه چیزو ببینم... یا گاهی هم پیش میاد که سریالی خواب ببینم ینی امشب قسمته اول و فردا شب قسمت دوم و همینطور تا آخر... اغلب توی خواب هام خودم حضور ندارم... ینی هستما... ولی نقشی ندارم... ینی انگار دارم یه فیلم تماشا می کنم... و از اغلب بیشتر هم هیچ کدوم از جاهایی که توی خوابم هست رو ندیدم قبلن و هیچ کدوم از آدمای توی خوابم رو هم نمی شناسم و هیچ ربطی به بیداریم نمی تونم بدمشون.. ینی واقعن انگار که فیلم دارم می بینم... ولی خب گاهی هم پیش میاد که یهو از ویطه فیلم یکی از تقش ها رو خودم به عهده می گیرم و رسمن دو نفر می شم... ینی هم تماشاچی هستم و هم یکی از نقش ها رو دارم... حتی شده که دو تا نقش رو هم داشته باشم علاوه بر تماشاچی... گاهی هم که خب از همین خواب های معمولی می بینم که راجع به خودم و دورو بریامه... بعد حالا تو هر چی می خوای فکر کن ولی بعضی وختا یه اتفاقاتی رو از تو خواب با خودم میارم به بیداری... ینی پیش اومده که تو خواب یه آینده ای رو حس کرده باشم و بعد اتفاق افتادخ باشه... نه اونجوری دقیق که مثلن بگم پیشگویی می کنم و اینا ها... ولی خب یک نمه حس ششم و اینها دارم... ننه ام هم به شدت اعتقاد دارد به این خواب های من و آنقدر اعتقاد دارد که تا من دهن باز می کنم خوابم رو تعریف کنم میگه باز این خواب دیدم خاک به سرم پاشم برم صدقه