خب من یه خورده فک کردم و دیدم مثلن ابومسلم هم تماشاچی داره... شیرین فراز هم ـ حتیییی!!! ـ تماشاچی داشت... پاسه همدان هم همینطور... مسه کرمان هم همین طور... به نظرم مشکل از شیرازیاست... بگردین ببینین مشکلتون چیه با فوتبال که هیچکدوم از دو تا تیمتون طرفدار ندارن!!! با وجودی که خوب هم بازی می کنن اغلب... نظره منو بخوای میگم شاید زیادی روشنفکر شدن شیرازیا و فوتبال بازیه لمپنایی مثه ماست!!! و ایشششش!!! فوتبال هم شد کار؟؟؟ :))))
و خب از عاشقانه ترین آهنگ هایی هم که شنیده ام یکی همین لیلای منه همین آقا محسنه خودمان است که ما به شدت دوستش داریم و به شدت ما را میانه گریستن و عشق و غربت معلق نگاه می دارد و همیشه موقعه گوش دادنش گیج گیجی می خوریم بینه یک عالم حس های متفاوت و متناقض و آخرش هم همان فقط گیج گیجی می خوریم و تکلیفمان هنوز با این آهنگ معلوم نشده که بخ بالاخره چه؟ چه خاکی به سر بریزیم موقع گوش دادنش؟؟؟
تو اکنون ز عشقم گریزانی...
غمم را ز چشمم نمی خوانی...
از این غم چه حالم نمی دانی...
پس از تو نمونم برای خدا...
تو مرگ دلم را ببین و برو...
چو توفانه سختی ز شاخهء غم
گل هستیم را بچین و برو...
که هستم من آن تک درختی...
که در پای توفان نشسته...
همه شاخه های وجودش
ز خشم طبیعت شکسته...
جملهء بالا را باید یک نفس بخوانید تا حال بدهد... از ما گفتن...
* یک چیزی هست که من مدت هاست می خواهم بگویم و هی یادم می رود... آقا جان من این تهرانه لعنتی را دوست دارم... روزهایش را البته... عاشقه گند و کثافتش هستم... عاشقه شلوغی و ترافیکش... عاشقه اینکه همه توی هم می لولند و می توانی خودت را ساعت ها گم کنی بینه ازدحامه اینهمه آدم... عاشقه اینکه از هر طرفش که بروی تا ساعت ها تمام نمی شود و نمی رسی به تهش... کلن عاشقه این گم شدن توی کوچه ها و خیابان ها و آدم هایش هستم که می گذارند نیست شوی مدتی و خودت هم نتوانی پیدا کنی خودت را... عوضش شب ها... آقا شب های تهران برای من یکی خوفه عجیبی دارد... آخره غربت است... حتی اگر چند قدمیه خانه ات باشی باز هم غربته این شهر می گیردت... خیلی کم پیش می آید که شب ها تا دیر وقت بیرون بمانم... و به شدت ترجیح می دهم آفتاب نرفته خودم را برسانم به دیوار های خانه ام و جایی خودم را پنهان کنم از دست های خیس و سرده این غربت... حالا اینکه چرا برای من اینجور است نمی دانم والله!!! مثلن شب های اهواز غربت ندارد... ولی شب های اصفهان هم به چشم دیده ام که هم غربت دارد... هم بختک... هم هزار و یک چیزه ترسناکه دیگر!!!
آقا از اون شب به بعد من زرتو زرت خواب می بینم که یه دختر دارم اسمشو گذاشتم مدرسه!!! ینی نمی دونی چه اعصابی از من خورد میشه وختی تو خواب این بچه رو صدا می کنم!!! اینقد نفرین می کنم خودمو که آخه اینم اسم بود گذاشتی رو بچه؟؟؟ جدن عذاب آوره... حتی از دانشگاه هم به اندازهء مدرسه متنفر نیستم... یا حتی از الکترونیک... یا حتی از معماری کامپیوتر... جدن مدرسه تهوع ترین خاطره و اسمه برای من... جدن تو فکرم تا وختی نتونستم یه تمهیدی بیندیشم ـ جووووون!!! ـ که بچمو لازم نباشه بفرستم مدرسه ، بچه دار نشم!!!
البته خب من هیچوخت فکر نکردم که برای بچه دار شدن شوور هم لازمه و بعدش آقای اون بچه هم حقی داره در نفس کشیدن و حرف زدن و نظر دادن راجبه بچهء مشترکمون!!! از الان گفته باشم بچه هه فقط ماله منه!!! آقاش می تونه بره یه بچهء دیگه با یکی دیگه درست کنه باسه خودش!!!! :))))))
* جدی این چند شبه من چه له لهی می زدم باسه نود!!! ینی خاک تو سره عادل جون که همون شنبه نودو نفرستاد رو آنتن... حالا امشب باز دوباره اشکه ما در میاد...
* آقایان و خانام ها بروید اینجا را بخوانید و لذتش را ببرید... ما که خیلی حال کردیم با این ملکوته خداوندی و خدایی که فوتبال می بیند و روی دره یخچال برای خودش یادداشت می گذارد...
* کلن تقاضامندیم چند تا وبلاگه جوندار هم به ما معرفی کنید که بدجور بو گرفته است وبلاگ هایی که سابقن می خواندیم و نیاز به یک تحوله اساسی و یک خونه تازه داریم در رگ های وبلاگ خوانیمان... خیلی وخته هر چی می خونم به دلم نمیشینه...
* دیدی این مردمه بخیله چشم تنگ اصلن نمی تونن خوشیه کسیو ببینن؟؟ ینی از دیروز تا حالا ملت همهء تلاششونو کردن این خوشیه منو زهره مار کنن!!!
* تی وی همیشه اینقد خزعبلات رو همزمان با هم پخش می کرد یا الان یک دورهء نوآوری و شکوفایی رو داره طی می کنه؟؟؟
* برم تمرینه کنترلم رو انجام بدم که فک کنم این ترم فقط همین آزمایشگاهه کنترل رو بتونم پاس کنم!!!
آقا ینی دراولین فرصت باهاس برم یک عدد پرچم و یک عدد پیراهنه پرسپولیس ابتیاع کنم که خیلی جای خالیش به چشم می آمد...
* تیم بود این سپاهان؟ بازی می کرد؟ بی شرفا... ینی بی اخلاق ترین تیم و تماشاچی رو دارن... نیمهء دوم یازده نفره دفاع میکردن!!! ینی کسیو نموند که نزده باشن... عکاسای گوشهء زمینو هم زدن!!!الهی بمیرم چقد پوله فشفشه داده بودن نه؟؟؟ :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

سینمای ما - امیر قادری: آقای افشین قطبی؛ احتمالا وقتی صبح میشود و مردم این یادداشت را میبینند، شما بالای سر تیمات هستی و من و دوستانام رفتهایم آن بالا روی سکوهای ورزشگاه از چند ساعت پیش جا گرفتهایم که شما و تیممان را یک بار دیگر نگاه کنیم. با عشق و شور و علاقه هم نگاه کنیم. از ته دل نگاه کنیم. این فکر کنم پنجمین بازی پشت همای است که برای تماشای بازیهای پرسپولیس، میآییم ورزشگاه آزادی. چون انگار که بالاخره آرمانام را در زندگی پیدا کردهام؛ این که قطبی قهرمان شود. این که فرهنگ قطبی، بخشی از جهان این سرزمین شود. میآییم که حمایت کنیم. که انرژی بدهیم. میدانم که لازم دارید. آن گل دقیقه هشتاد و چندم بازی با سایپا را که شما نزدید. من و رفقایم بودیم و هفتاد هزار نفر دیگر در ورزشگاه آزادی که در یک لحظه تصمیم گرفتیم بلند شویم، پایمان را بکوبیم به زمین، و توپ رو بکنیم توی گل...
حتی یک کلمه هم نمی خوام حرف بزنم!!! حتی یک کلمه!!!
اینکه امروز روز آخر از لیگه کوفتیه امساله مهم نیست... اینکه امروز با سپاهانی بازی می کنیم که حتی اگر تیمه اوله جدول نبود باز باید لهش می کردیم هم مهم نیست... اینکه بهترین و شایسته ترین تیمه لیگه امسال بودیم و با تمامه مصائب و بدبیاری ها و لج و لج بازی ها و باخت های تخیلی به تیم های تخیلی تر باز هم الان سرنوشته قهرمانیمون دست خودمونه هم هیچ مهم نیست... مهم اون صد هزار نفرین که امروز روی سکو هان... اون میلیون ها نفری که مثله من پای تلویزیونن و آرزو می کنن کاش می شد ورزشگاه باشن... یه جایی نزدیک تر به تیمشون... نزدیک تر به جامی که امروز می بریم بالای سر... نزدیک تر به گل هایی که می زنیم... نزدیک تر به سه امتیازی که می گیریم... نزدیک تر به پرسپولیس... به قوله افشین قطبی تقدیر ما قهرمانیه امسال...
* آقا این تربیت بدنی کم بو گه می داد سر تا پاش حالا بازم شروع کرده به تر تر!!! گفتن پرسپولیس ماله سازمانه تربیت بدنیه و اسمش هم پیروزیه... هر کی هم بگه پرسپولیس تخلف کرده!!! بیشین بینیم با آآآآ!!!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!! مامااااااااااااااااااااان!!! بردیییییییییییییییییییییییییم!!! من که گفته بودم!!! من که گفته بودم!!!![]()
![]()
خدا این محسن خلیلی رو برامون حفظ کنه... این کریم باقری رو... این زارع رو... این باقری ها رو... این کعبی رو... این قطبی رو...
حالا این سپاهانیا برن اون فشفشه ها رو تو ک ونشون روشن کنن!!! ج اکشای بی شرف!!!
وای خدای من... عابدزاده.. پیروانی... شاهرودی... می دونی من چند سال بود شاهرودی رو ندیده بودم؟؟؟ کی میگه حقه ما نیست قهرمانی؟؟؟ کی جرات می کنه به ما بگه حقه ما نیست قهرمانی؟؟؟ آسیا آماده باش... ما داریم می آییم...
خب خانوم ها و آقابان همگی پامیشین میرین ورزشگاه امروز چون من بازی به این حساسیت توی سالهای اخیر اصلن به یاد ندارم!! حتی به نظرم از بازی با استخلال هم حساس تره چونکه اون به قوله پروین اینا فقط سه امتیازه و به قوله تلخون اینا یک امتیازشو چند سالی هست قرارداد بستیم و به هر حال همه میدونن پرسپولیس سروره استخلاله!!!
حالا پا میشین میرین ورزشگاه و تا جان در بدن دارین تشویق می کنین! خانوم هایی هم که مثه من نه زنه افشین قطبی ان و نه رییس فوتباله زنان می تونن تو خونه بشین و زمین رو گاز بگیرن از زوره هیجان و خب عجالتن این یه بازی فقط بازیو نیگا کنن و فحش ندن به زمین و زمان و اینو و اون که نمی ذارن ما بریم ورزشگاه!!!
وای خدا قلبم!!! دودورو دودو پرسپولیس! دودورو دودو پرسپولیس!!! دودورو دودو افشینه امپارتور!!! دودورو دودو افشینه امپراتور!!! دودورو دودو محسنه رفت و برگشت!!! دودورو دودو محسنه رفت و برگشت!!! دودورو دودو پرسپولیس!!! دودورو دودو پرسپولیس!!!
ما قهرمانیم ! حتی بدونه اون شیش امتیاز !
* آقا من به کی بگم دوست دارم این افشین قطبی رو؟ تو مصاحبه با همشهریه امروز گفته دوست دارم چهارشنبه و شنبه حتی یه صندلیه خالی تو ورزشگاه نبینم!!! جدی همین الانم اشکم در میاد از زوره عواطف و احساساته پرسپولیسیانه!!!
گل محمدی رو بگو دیشب می گفت اگه خودمون قهرمان نشیم دوس دارم پرسپولیس قهرمان بشه ولی سپاهان قهرمان میشه!!!! کلن این روزها همه در حاله با یک تیر چند نشان را زدن هستند! شما چطور؟؟؟
* من قرار بود دیروز درس بخوان . نخواندم . قرار بود امروز بروم کتابخانهء ملی . نرفتم . قرار است امروز همین جا توی خانه درس بخوانم . حرکته بعدی را حدس بزنید!
* از تمامیه جملاته مستقیم، متنفرم. از کلماته عریان، متنفرم. از دلم تنگ می شود، متنفرم. از گاهی دوستت دارم، متنفرم. از بی معرفت، متنفرم. از خاطرت عزیز است برایم ، متنفرم. از مواظب خودت باش، متنفرم. از خوشم می آید از تو ، متنفرم. از تو ،متنفرم. از همین تو های رهگذری که با کوچکترین آغوش های دوستانه ای که برایشان باز می کنی خیال می کنند با دسته گل رفته ای دره خانه شان برای خواستگاری لابد!!! متنفرم. از تو، متنفرم. از همین تو های رهگذری که تا چند قدم با هم بر می دارید به اجبار و حتی به اکراه و دست آخر به بی تفاوتی ، می شوند رفیقه جان جانی ات و راه و بی راهت را بهتر از همه تشخیص می دهند و چرا خندیدی به آن؟ چرا اخم کردی به این؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ متنفرم. از آدم ،متنفرم. از همین آدمه متعفنه گندیده ای که هستم. که هستی. که هستیم.
کاش می شد آرزو کنم و بشوم سنگ. بشوم درخت. بشوم خاک. بشوم خاکستر.
* به بهانهء روزهایی که سال ها پیش بر من گذشته و انگار که نگذشته... اینقدر که زخمی شان هستم هنوز...
* بختیار هم کارشان تمام شده و امروز بر می گردد خانه!!! همه اش هم غصهء درس و مخشش را دارد... امید که هر چه سریعتر برگردد سره خانه و زندگیش و ما را در امان بگذارد از افاضات و راهکار های نوآورانه و شکوفایش!!!
* من دلم یک پازله جدید می خواهد...
* من جمعه امتحانه آمار دارم و اگر یک درس در زندگانی باشد که من همپایهء برنامه نویسی ازش هیچ نفهمم و متنفر باشم همین آمار است... یک بار هم با کماله افتخار افتاده ام!!! و خب هنوز هم هیچی نخوانده ام... بروم سره درس و مخشم نه؟؟؟
* ببینم کسی از پرسپولیسی ها سنگر را خالی گذاشته و جا زده و غر غر کرده و اینا خودم به خدمتش می رسم و حقه خیانتشو می ذارم کفه دستش!!!
آقا این نیکبخت را باید کشت... چند تا پاسه گله محسن خلیلی رو خراب کرد؟؟؟ ینی چند تا؟ شمردی؟؟؟ بی خیال بابا... دیگه اعصاب نمونده باسم اینقد که فحش دادم به این دیوص!!!! و جدن مردهء اون تماشاگری هستم که تو مصاحبه با شبکه خبر میگه آقای نیکبخت نمی خوایمت!!! نمی خوایمت!!! و در ضمن به نظرم اگر کعبی رو از زمین نمی کشید بیرون نیمهء دوم اینجوری تموم نمی شد... به هر حال... هنوز چیزی از دست ندادیم...
حیفه اون گلی که آفساید بود... حیفه اون همه توپی که نیکبخت خراب کرد... حیفه اون چند تا توپی که کریم زد تو باقالیا... حیفه پرسپولیس...
* فرودگاه که می رفتم تو ستاری چنان ترافیکی بود که بیا و ببین... همهء ماشین هام یکی دو تا پرچمه قرمز از اینور و اونورشون انداخته بودن بیرون... کلن خیلی روحم شاد شد...
بعد امروز این مرتیکه مربیه سپاهان می گفت ما مطمئنیم که روزه آخر بازیه راحتی مقابله پرسپولیس داریم و تا اون موقع تکلیفه قهرمانی هم روشن شده!!! ینی بشمارید که چند تا هدفو زده بود با این شگری که خورده بود!!! ینی سپاهان صبا رو می بره... ینی سپاهان نفت رو هم می بره... ینی پرسپولیس به برق می بازه... ینی پرسپولیس به صبا هم می بازه!!! ینی من موندم این خودش پاره نشد از همچین گنده گوزی ای؟؟؟
آقا پاشین برین ورزشگاه بعد بیاین باسه مام تعریف کنین... الهی که به حقه همین وخته عزیز ای اف سی محرومشون کنه که از ساله دیگه مام بتونیم بریم ورزشگاه... الهی آمین!!!
* خداوند مرا ببخشد!!!
* آقا ما امروز در خذمته داداشه بودیم از صب... رفتیم باسش بیلیط خریتیم که بره امروز سایته شیش! بعد میگه باید برسونیم فرودگاه... منم جیغ و داد که پرسپولیس بازی داره عااااااااااامو... من نمیام... میگه خب سه بیا منو برسون که بازیو هم برسی ببینی!!! بعد تازه ایشون از کودکی به شکله تهوع آوری همراه با ننهء مشترکمان اعضای استخلالیه خانواده را تشکیل می دادند... امروز اعتراف کرد که می خواد پرسپولیسی بشه و از من پرسید باهاس چیکا کنه... خودش که حدس می زد باید غسل تعمید داده بشه!!! ایشون در ادامهء اعترافاتشون اضافه کردن که نه به خاطره پرسپولیسا!!! فقط به خاطره هواداراش... من میگم پاشین برین ورزشگاه یه چی می دونم دیگه... ما ها فرق داریم کلن!!! ما پرسپولیسیا فرق داریم!!!
* بعد فک کن من تا آزادی برم اینو برسونم فرودگاه ولی نتونم برم ورزشگاه... ای خدا... این چه ظلمیه؟؟؟ الهی خراب شه این کاخه ستم رو سرتون... بی شرفای اونی!!!
* هیچ هم من این دللی های کلیشه ایهء وصله به بنده تمبان را قبول ندارم... و از آنجایی که معتقدم در ذاته انسان پلیدی و کثافت اصالت و ریشه است و هرزگی جزء لاینفکه آدمیزاد این چیزها توی کتم نمی رود... نه مردانش و نه زنانش جنابه آقای نخطه خانوم... به نظرم چیزی خیلی بیشتر از راضی نبودن از هم خانه و همسر آدم لازم است تا کسی اینجور با جانه خودش بازی کند... حالا اگه یه گورستونه دیگه ای بودیم و به هیچ جای کسی هم نبود باز یه چیزی... هر چند اونجوری هم باز نمی تونم هیچ کدوم از این حرفایی که زدی رو قبول کنم... به هر حال... حداقل در مورده زنان می توانم اطمینان بدهم که همچین اتفاقی به همچین دلیله مسخره ای هیچوخت نمی افتد... ولی خب می شود ربطش داد به شعور و معرفت طرف هم... شاید یک جلبکی صرفن به دلیله لج و لج بازی با شوهرش برود با یک جلبکه دیگر بخوابد!!! اینش را من نمی دانم!!! ولی خب بعید هم نمی دانم!!!
موقعی که ما دیروزش ماشینمان را برق انداخته بودیم و امروزش تنهایی عازمه بلاده گرمسار گشته بودیم و برگشتنی از زوره خواب چشمانمان جایی را نیم دید... حالا بماند که گه رفت به سر و شکله ماشینمان و شده سیاه از گل... این برف پاک کنا هم عینه این چیزای هیپنوتیزم کننده منو گیج و ویج می کردن!!! ینی می زدم رو دوره تند سر گیجه می گرفتم... می زدم رو کند... خوابم می برد... با چه مصیبتی رسیدم تهران فقط خودم می دانم و خدا و یکی دو تا رارنده ای که تو خواب فرمون دادم رو دستشون و رفتن قاطی باقالیا!!!
* آقا این پازله ما را سه نخطه!!! ینی سه نخطه ها!!! اون از اون یکی فومه که آب شد و ریده شد توش با اون چسبه تخیلیه رازی!!! اینم از امروز که رفتیم کلی دوباره پوله فوم و چسبه فوم دادیم و بعد یک آقای پازل بازه دیگری توی علیم بهمان گفتند که اصلن لازم نبود پشته پازله را از این چسب های هشت سانتی بزنیم... ینی چه خوار و ماری از ما سرویس شد تا این پازل را برگرداندیم و چسب زدیم و اینها بماند... حالا من می دانم و آن آقای دیگره علیمی که به من گفت پشتش از این چسب ها بزن اگر که چسبه پازل این چسب ها را نچسباند!!!
جدی فهمیدین این بالا من چی گفتم؟؟؟ :))))))))))))))))))
و چه سری از من درد شد با خواندنه همهء روزهای بهاره گذشته...
چه همه خالیم... چه همه خلوتم... و چقدر همهء آدم هایم توی سایه ها گم شده اند... و چقدر من توی این تاریکی ها نا پیدام...
بیشتر از اینها هم با اون نفره سوم مشکل دارم... ینی اونی که با یه مرده زن دار یا یک زنه شوهر دار رابطه برقرار میکنه... آخه چرا؟ هر چند چرا و برای چی و اینها کلن تو اینجور موقعیت ها سوالهای به جایی نیست!!!
مامانم هی منو سوال پیچ کرده که خب دختره چه جور بود؟ چه شکلی بود؟ عقل و شعور در کله اش بود؟ خانواده اش چطور بودن؟ منم خب بعد از مقاومته بسیار دیگه وا دادم و تعریف کردم براش... گفتم که خودش خوشگله و با مزه است... اخلاقش خوبه... خانوادهء خوبی داره... مامانش خیلی عشقه... خوش تیپه... عقل در کله اش یافت می شود... و خلاصه... تعریف کردم ازش حسابی... تنها چیزایی که نگفتم این بود یک سال از من بزرگتره و پنج شیش سالی هست که شوهر کرده!!!! واقعن تصور عکس العمل مادرم بعد از شنیدنه اینکه رفتیم با هم سه تایی برا مادر شوهرش دامن خریدیم غیر ممکنه!!!
اعصاب ندارم ها ینی!!!!
* پوووووووووووووف!!! چطور دووم میارم؟؟؟؟
* بگذریم...
* یک فروشگاهی هست بالاتر از میرداماد و نرسیده به اون پمپه بنزینه به اسمه خانه و آشپزخانه که فقط خانه اش را نوشته اند روی تابلوی سر در! بعد آقا بهشته خانوم های خانه دار و یا حتی خانوم های خانه ندار یا اصلن خانومهاس خالی همان جاست... یعنی چنان ظرف های خوشگل قشنگی داره که اصلن دلت نمی خواد پاتو از مغازه بذاری بیرون... لامصب مغازه هم نیس که... خودش یه پاساژه!!! نه خب ولی خیلی عظیم و بزرگ و ایناس... یه چیزای خوشگلی داره که نگووووو... به شدت رنگی و شاد و جینگول هم هست... از این آویز های تزیینی بگیر تا این حباب گردای درخته کریسمس و ماگ های بسیار بسیار خوشگل و قابلمه های وحشتناک خوشمزه و گلدون های فضایی و لیوان بشقاب های رنگین کمونی و خلاصه همه چی داره... من که خیلی دوستش داشتم... فقط اندازه خونه باباش پول می گیره... یعنی گرونه ها... گرون... ولی خب برین ببینین که ندیده از دنیا نروید... اون بیوتی فول هومی های انتره تندیس که من همیشه باهاشون دعوام میشه و خیلی بیشعور هستن هم باید برن سقط شن در مقابله اینها...
* خداوند دانشجویی به بیزاریه من تا به امروز نیافریده...
* سپاهانتونم که باخت بابا... ما که والله دلمون می خواس ببره... مگه بخیلیم؟؟؟
* من شیفتهء این بابای دکتر قریب تو سریاله کیانوش عیاریم... ینی فقط و فقط به خاطره اون و زری مامان و مهندس بازرگانهه که می شینم می بینمش... هر چند در کل دوست دارم سریاله رو... ولی این آقاش یه چی دیگه اس...
* ولمون کن آنی... اینهمه بکوبم بیام تا شیراز کارآموزی؟؟؟؟ خر گازم گرفته مگه؟ تازه ترمه دیگه دارم نه تابستون... ینی در حینه درس و مخش داشتنه ترمه آخر کارآموزی هم باهاس بگذرونم... یه جا میخوام بعدشم همونجا بمونم اگه شد... بریم ببینیم این ایران خودرویی ها نمیتونن کاری بکنن برامون... اینقدم که بخیلن... من سه چار سالی هس گاهی اونجایه کارایی میکنم... ولی هر وخت گفتیم آقا بیاین دسته ما رو درست حسابی بند کنین آه و ناله شون رفته هوا که به جونه عزیزت اگه بشه... اصن نمی ذارن که... خوانندگانه عزیزم هر کی بتونه دسته منو تو ایران خودرو یا سایپا یا بالاخره یه جای نون و آب دار بند کنه بش قول میدم که از خجالتش دربیام و حداقل روزی شیش تا پست قربون صدقه اش برم!!!
ولی بعد دیدم که نه... نمی توانست... خندیدم کلی به این ناخودآگاهه خل و چل!!! و تا صبح خوابه بچه دیدم!!!!
* این شب ها خوابه ستاره را می بینم... مدام...
* آقا اوندفه با امیر بودیم که کشف کردیم اون خونه هه رو به روی فرهنگسرای نیاوران و جفته شهره کتاب همون خونهء گوگوشه تو در امتداده شب!!! چه حالی داد ها!!! چه همونجوری مونده خونه هه هنوز... آقای فرهیخته هم بعدن اضافه کرد کهخونهء یاحقی بوده!!! راست و دروغش پای خودش...
* کارآموزی رو چیکار کنم؟؟؟
* تو همیشهء خدا همین بودی... همیشه ها... هیچ وخت نشد که ذره ای عوض بشی... هر وخت خرد و خراب و داغونی زود به زود پیدات میشه... زود به زود زنگ می زنی... زود به زود میای... احوالمو می پرسی که احوالت رو بپرسم و اونقد پیله کنم بهت تا بگی چته... بعد منم مثه تمومه این سالها بشینم از تمامه خوبی هات بگم... از انسانه فوق العاده ای که هستی بگم... از اینکه دوستت داریم بگم... اونقدر بگم و بگم و بگم تا بند بخوری... تیکه تیکه هات جمع بشن و دوباره سر پا بشی... بعد بری تا باز که لهت کردن پیدات شه و باز روز از نو روزی از نو... اصلن گلایه نیست این حرف ها... من مدت هاست که قبول کردم تو رو... همین جوری قبول کردم... فقط خواستم که نوشته باشم این ها را... تا اگر خواندی بدانی که به یادت هستم... هستیم... دوستت دارم... داریم... همین طور که هستی... همین بی معرفته کم عقله بی مهر و محبتی که هستی رو دوست داریم... البته این قسمته آخرش بیشتر دارمه!!!! چون بقیه دیگه با این قسمت زیاد حال نمی کنن!!! :)))))))))
* من می میرم اگر این را نگویم... من پرسپولیسه زلزله هستم و محسن خلیلی را دوست می دارم!!! اینقد که با فهم و کمالات است و اینقدر که شعورش می رسد وختی می آید تلویزیون خیلی باید فرق کند با وختی دارد مثلن پیشه رفقایش دلقک بازی در می آورد... و دوستش دارم چون با وجودی که موجوده به شدت جوکی است آنقدر سنگین متین می نشیند جلوی فردوسی پور که هر جانی هم بکند عادل جان نمی تواند یک سوتی از حرف هایش بگیرد یا یک جنجالی چیزی درست کند از حرف هایی که شاید بتواند از زیره زبانش بکشد بیرون له یا علیه این و آن!!!
خلاصه که آقا محسنه رفت و برگشت ما مخلصه شوماییم و خاطرت عزیزه برامون...
هفته دیگه رو بگو که تو شیش روز سه تا بازی دارم!!! من رسمن از همین الان برم وصیت نامه ام رو بنویسم... خداوندا من می دونم و تو و شیر سماور اگه بخوای چوب بذاری لا چرخه پرسپولیسا!!!
* ای وای خاکه عالم!!! دختره تو نمایشگاهه عکس بود که بش گفتم منو اشتباه گرفتی، اومده کامنت خصوصی گذاشته که هیچ هم اشتباه نگرفته بودم، تو پریدی تو حرفم نذاشتی بگم!!! الهی دوره خودم بگردم اینقد از شهرت و اینا بی زارم!!! :))))))))
ینی خب من شرمنده ام ها... ولی برای همین کار اومده بود... من جدن دلم میخواست ازش بپرسم که ینی اینقد اوضاع خرابه؟ همون خراب شده ای که بودی هیشکی پیدا نیم شد ترتیبتو بده که مجبور شدی اینقد خرج کنی؟ اونم برای کسی که فقط یک بار دیدیش؟؟؟ برای کسی که حتی دوستت نیست؟؟؟
یا اصن اینا نیست و طرف یک موجوده غیره قابله مقاومته فضاییه و ما نمی فهمیم؟؟؟
من واقعن نمی فهمم این آدم ها رو...
* خودمان بلتیم که فوا ح ش است!!!
و اینطور می شود که ما حدوده نیم ساعت مورده مناسبی برای خنده های گل و گشاد و متلک پرانی های عابرین پیاده و سواره و موتوری ها بودیم و آخرش هم کلید سازه نتوانست قفل را باز کند و زد شیشهء کمک را هم شکست... ما بشیار اعصابمان به فاک رفت و با عنایته برادرمان شصت تومان پرداختیم بابته یک شیشهء برنزه ایرانی که قرار بود رنگش توفیری نداشته باشد با رنگه باقیه شیشه ها... ولی یک نمه دارد...
بی شک امروز یکی از پنج روزه گند و کثافته زندگیه منه!!! به دلایله سادهء کوچکه کثیف!!! و البته می تونه گندترین روز طیه دو سه ساله اخیر هم لقب بگیره!!! کلن گه بگیرن همه چی و همه کس و همه جا رو بلکم راحت شیم...
بعدش هم نگویم می شود ریا... تف به اینهمه مردمه بوگندوی گدا صفت... حالا اگه می یومدن کتاب می خریدن باز یه چیزی... نصفیشون که میان دنباله انگولک کردنه اینو اون تو شلوغی... نصفیشون قراره وبلاگی دارن... نصفیشون هم میان یه دوری بزنن ببینن سیب زمینیای امسال مزهء سیب زمینیای پارسالو میده یا نه اگه نه په چه مزه ای میده؟ باقی هم که دانشجوی بدبخته خاک بر سر که هی باید از این غرفه به اون غرفه دنباله دو زار تخفیف باسه کتابای مزخرفه درسی باشه... کلن وختی میگم بشاش تو این مملکت از بالا تا پایین بگو چشم... ادب هم هیچ چیزه خوبی نیست اینجور وختا...
* حالا از اول... بی بی بی بی بیب... :))))))))))
* آقا ما امروز از کلهء سحر باز راه افتاده ایم و رفته ایم دندان پزشکی و بالاخره اون عصب کشی شده هه را پر کرده ایم... در همین راستا مادرمان مورده عنایت قرار گرفت و همچنین همباز لبمان را جر دادند جنابه دکتر!!! بعدوش تازه آن دندانه هست که پشته آن یکی است که دیگر نیست... آن هم درد می کند!!!! :(((
بعد از آن هم تشریف مبارکمان را با پاژی بردیم تعمیرگاه خذمته آقای سارون که آقامان گفته بودند... بعدوش یارو شیش سایت رو ماشین کار کرده و گفته اینو ریدن توش!!!پیچه نمی دونم چی چیش رو عوض کردن و نشتی بنزین داره و فیلتر هواش باهاس عوض بشه و موتورش باهاس تنظیم بشه و خلاصه مخلصه کلوم اینکه همه چیش بود الا همونی که فک می کردیم!!! و در ضمن بختیار هم خر است که به ماشین نمی رسد... حالا آدرسه فکو فامیلای همین سارون را گرفته ایم که برویم خذمتشان بلکم ماشینمان درست شد.. و تازه ما این هفته هم نمی توانیم با ماشین برویم دانشگاه و دماغمان سوخت...
* آقا من هیشوخته خدا تو زندگیم باسه چیزی نجنگیدم... با چیزی هم نجنگیدم... کلن هر چی به سرم اومد و اینا تماشا کردم... بیشتر فلسفه ام اینجوری بوده که من اومدم تماشا... بعد هم خب اغلب اینقدر برخوردها و شرایط تخیلی و غیر منطقی بوده که می دونستم هر تلاشی بی فایده است... پس گفتم به تخمم... قراره ریده بشه به همه چی... خب چرا دستو پا بزنم من؟ گوره بابای همه از جمله خودم... کلن زندگیو گذاشتم باسه یه وختی که شرایط رو خودم تعیین کنم... یا حداقله شرایط روخودم تعیین کنم... به هر حال ویرم گرفته بود بگم اینو...
یعنی من که شیش هفت جای سر و کله ام کبوده بسکه سرمو کوبوندم به میز و صندلی از دسته اینا تو نیمهء اول... اون گل نزدن های ماته و باقری و خلیلی هم که دیگه نوره علی نور بود!!! ولی خوب بردیما... خیلی خوب بردیم... بعد سپاهانو داشتی مساوی کرد؟ ینی سه تا برده دیگه می خوایم تا قهرمانی... ما می تونیییییییییییییییییییم!!! من می دونم... من مطمئنم!!! بعد هوادارا رو داشتی؟ چه گلی کاشتن همه امروز...
* نیمو داشتی نیکبختو قاطی باقالیا؟؟؟؟ بعد تازه داشتی چه شاخی شده بود کعبی گوشه راست؟ ینی به هیچ جامون هم نیس اگه نیکی رو بالا بیاریم رو استقلالیا!!! بره گورشو گم کنه مرتیکه اغتشاش طلبه گوزو!!!
پریشب خواب دیدم که خوابیدم!!! بعد یه نوری میزنه تو چشمم و بیدار میشم ـ تو خواب ها!!! ـ بعد در حالی که دارم از ترس قالب تهی می کنم می بینم که تو تاریکیه خونه یه نوره چراغ قوه داره از اینور به اونور می چرخه... دزد اومده انگار... جرئته تکون خوردن هم ندارم... فکر میکنم جیغ بکشم... بلند جیغ بکشم و مامانمو صدا کنم... صدام در نمیاد... اینقد اروم میگم مامان که صد رحمت به وز وزه پشه!!! دو بار سعی می کنم صدام در نمیاد... تو خواب فکر می کنم که خب من سوت های بلندی بلدم بزنم... سوت هم نیم تونم بزنم... دهنم خشکه خشکه... یارو انگار صدای جیر جیره منو به جای جیغ و داد شنیده... داره میاد تو اتاقه ما!!! من تکون هم نمی تونم بخورم!!! از خواب می پرم و دارم می میرم از ترس!!!
* دانشگاه هم که می بینید نرفتم امروز هم!!! حرفی داری؟ نه میخوام بدونم حرفی داری؟؟؟
خواب دیدم یه روزه آفتابیه... از اون روزایی که همه چی خیلی خوشگل و تر و تازه و قشنگه... نمی دونم... از اون روزای رنگی که احتمالن فقط خوابشو می تونی ببینی... توی همین پارکه قیطریه هستم و دارم قدم می زنم... راه می افتم سمته پله ها که برم خونه... آب پاش ها دارن همین طور دور می زنن و همه جا خیس می کنن... می رسن به من که دارم از پله ها بالا می رم... خم می شم که خیسم نکنن... یهو پرواز می کنم... یعنی سیصد چار صد متر یک هو ارتفاع می گیرم... بعد شروع می کنم به پرواز کردن... نه بال بال می زنم نه چیزی... فقط متعجبم که چرا تا حالا تصمیم نگرفته بودم پرواز کنم...
بیدار که می شم اونقدر سبکم و اونقدر احساسه خوبی دارم که فکر میکنم همین الان هم می تونم پرواز کنم... حتی یکی دو بار همونجوری مثه تو خواب خم میشم شاید که دوباره بپرم... هنوز هم هر وخت از پله های پارک می یام بالا منتظرم که پرواز کنم...
بارها و بارها خوابه پرواز می بینم... حتی خیلی وقتها دارم یه خوابه دیگه می بینم یهو وسطش پرواز می کنم و دیگه فقط پروازه موضوعه خوابم...
اونقدر تو خواب نفس نمی کشم که با خفگی از خواب می پرم... عینه چی ترسیدم... قلبم تو دهنمه... گلوم از بغض سنگ شده... نفسم بند اومده... این چی بود من دیدم؟؟؟
شمارهء یک : خواب دیدم تو یه جایی شبیه به مثلن شهرکه تو ادوارد دست قیچی هستم... بعد اونجا شهرکه محل زندگیه خلبان هاست... خونه ها هم همه به شکل هواپیما هایی هستن که از دم تو زمین فرو رفتن... هر کدوم هم یه رنگن... خلاصه موضوعه خوابم یه زنه حامله است... ه رجا می ره منم باهاشم... بعد فرمانده اونجا که فرمه خلبان یهم تنشه و کلاه و اینا داره میاد دنباله زنه... از اینجا به بعد من خوده زنه هم هستم... خلاصه می ریم یه جایی روی یه تپه زیره یه درخت که مشرف به دریا هم هست ـ دریاش صورتیه ـ یارو فرماندهه میگه که یه توفانی به اسمه توفانه شنگ من توی راهه و شوهره تو هم در حینه پرواز به این توفانه بر خورده و الان معلوم نیس چی به سرش اومده... توی خواب زیاد نگرانه شوورم نمی شم... بیشتر تو فکره اینم که اگه این توفانه شنگ من برسه به اینجا همهء خونه های هواپیمایی پرواز می کنن... نگرانه خودمو بچه امم بیشتر!!! بیدار که میشم هیچی یادم نیست... فقط یه توفانه شنگ من مثه بوق تو گوشم صدا می کنه... هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چیه... یکی دو روز به شدت نگرانم و هی اینور اونور سرچ می کنم راجع به توفانه شنگ من... بعد یه بار دیگه خوابه اون خونه های هواپیمایی رو می بینم و یادم میاد... بیدار که میشم مثه سگ غمگینم... گریه می کنم... شوهرم مرده... بچه هم ندارم... زندگیم از این رو به اون رو شده...