تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
این روزها...
* خب الکترونیک بدی نشد... یعنی یه چرندیاتی نبشتم براش و یه نامهء بلند بالا هم نوشم که جونه عزیزت به من نمره بده و من بدبخت و بیچاره ام و تورو خدا و بچه ام رو گازه و اجرت با امام حسین واینا... فردا هم با همون استاد فیزیک الکترونیک دارم و اجالتن از نه جلسه چهار جلسه را خوندم... ولی الان دلیله آپ شدنم ابرازه جیغ و فریاد و سووووووووووووووته فراوان به مناسبته بازیه امشبه آلمان پرتغاله!!! نیمولی حواست به خورد و خوراکت باشه امروز که شب مجبور نباشی تی وی رو ببری تو دسشویی!!!! :)))))))))))))))))))))))

ولی قوین اعلام می کنم که ایتالیا اسپانیا یک چیزه دیگه است و من آن بازی را انتظار می کشم... حتی روزی که دیگر نباشم...

و خلاصه در کناره همهء این ها غمه محاسبات مرا خواهد کشت... چون هر چی حساب می کنم از ساعته شیشه عصری که می رسم خونه تا پنجه صبحه فرداش که از خونه باید بزنم بیرون نمی تونم تمومش کنم... و چون هیچ سابقهء ذهنی ای ازش ندارم به شدت دچاره خوف و نا امیدی و اینها هستم!!!! بعد تازه غمه فیزیک هم هست که چطوری یه روزه بخونمش؟؟؟ اونم با اینهمه سوالی که این مرتیکه داده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 12:43 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
viva italia
خوشم میاد که کرکو پره خروسا ریخت... ایتالیاس دیگه... ها ها ها...

فک کن چه بازی ای میشه اسپانیا ایتالیا... اوووووووووووووووووووووف...

ما رفتیم امتحانمو بدیم... تف...

+ نوشته شده در 9:35 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
همه’ ما...
* همهء ما روزی خواهیم مرد... خوشبختانه... فقط امیدوارم مرگه من قبل از تمام شدنه این درسه لعنتی نباشد.. چون آنوقت واقعن که باید رید توی این زندگی ای که من کردم!!! البت همه می دانند و آگاهند که در واقع زندگی مرا... ولی خب عفت کلام و اینجور چیزها مرا وادار می کند به حفظه خودش!!!!

به هر حال برای منی که همیشه در انتظاره این بوده ام که درسم تمام شود و بروم سراغه زندگی ای که خودم می خواهم خیلی ضد حاله بدیست اگر قبل از تمام شدنه درسم بمیرم!!! انگار که اصلن به دنیا نیامده ام!!! به خدا... خدایا گفته باشم... هر چی سرطان و تومور مغزی و تصادف و سکتهء قلبی و مغزی و اینا داری بذار باسه بعده چهل سالگیم...

* جدن این استاده الکترونیکه ما درس نداده... ریده... رسمن یک دونه سوال رو پیدا نمی کنی که مثه قبلی حل کرده باشه... یا توضیح داده باشه حداقل که چه گهی خورده و تو وختی می خوای همون گه رو بخوری چطوری بخوری!!!!

* اعصاب و روان ندارم ها...

* ینی فک کن که من از ساله شصت و نه تا حالا مشغوله درس خوندنم... خودم عقم می گیره بش فکر که می کنم... به جانه خودم قسم می خورم که هیچوقت توله پس نندازم... مگر اینکه قبلش مطمئن بشم که توله ام پاشو تو هیچ مدرسه ای نمی ذاره... قسم می خورم...

+ نوشته شده در 13:18 توسط بانو تلخون
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
یک نفر دست هایش را...
* آقا من هر چی حساب می کنم کم میاد... ینی هیچ جوره نمی تونم توی این دو روزه حتی فیزیک الکترونیک و الکترونیک رو تموم کنم... چه برسه به اینکه یه نگاهی هم به محاسبات عددی و فیزیک ـ که استادش قول داده هممون رو بندازه!!! ـ بندازم!!!

حالا گیر نده که چرا تو که وقت نداری خبره مرگت اومدی نشستی وبلاگ می نویسی!! من کلن وختی استرسه یه چیزی بگیرتم بی خیاله اون چیزه می شم!!!

* آمده ام کتابخانه ملی و قرار است تا شیش و هفت بمانم و درس بخوانم مثلن... امروز اگر الکترونیک تمام شود حداقل می شود فردا یک نگاهی به فیزیک الکترونیک انداخت... شنبه هم باید خودم را تیکه تیکه کنم که فیزیک را بخوانم و یکشنبه امتحانش را بدهم... بعد مانده ام که در طوله یک شب تا صبح می شود محاسبات عددی را خواند به طوری که بالای دوازده نمره گرفت؟؟؟ آن هم محاسباتی که به کل بی اطلاعم از موضوعش!!! :))))

* آقا ما گفتیم این اسپانیا سروره... دیدی... چقده چسبید اون گله دیقه نود و دو...

* تیمه علی داییمون هم که همینجور ناپلئونی داره می بره... ولی خب خوبیه بازیه دیب گله دیقه نود و خورده اییه محسن خلیلی جانمان بود که چسبید خیلی و البت اینکه نیکی خره را بازی نیم دهد تا دیقهء هشتاد و نه هم خیلی مایهء مسرته ماست... و تازه به نظرمان مجتبی جباری را بهتر است از اوله بازی بگذارد توی تیم... در ضمن تا وختی علی کریمی بر نگردد همچنان این تیمه دایی را نه به رسمیت می شناسیم... نه دوست داریم... نه هیچ چی... سیزده تا فحشه ناموسی هم در ادامه خودت ردیف کن!!!

* دیروز هم رفتیم دکتره پوست و مو!!! البت به خاطره مویش رفتیم! بعد آقا یارو دکتره پنج دیقه پنج دیقه مرض می دید... ویزیت هم نفری ده تومن... بعد مطب هم غلغله... ینی با یک حسابه سر انگشتی و بسیار بدبینانه در بدترین حالت روزی پانصد هزار تومن در می آورد خانوم دکتر... که عمرن اینقدر کم باشد درآمدش و برو بالای یک میلیون... چه حالی می کنن این دکتر ها... حیف شد... من طاقته خون و خونریزی و اینا نداشتم وگرنه می خواستم برم دامپزشک شم از عنفوانه کودکی!!!

ربطش هم خب به شما چه!!!! :)))))))))))))))))))))))))))))

*باز خوبه میعاد در سپیده دمه رومن گاری و نغمهء غمگینه سلینجر را تمام کردم... وگرنه که فااااتحه...

* ببین آقای جهانگیر کوثری... بابای بارانی باش... شووره بنی اعتمادی ، اونم باش... میگن با فهم و کمالاتی اونم به جهنم... ولی من یکی دیگه حالم داره از این برنامه های مغرضانه و دستمال به دستانه ات به هم می خوره... مخصوصن از اون پدرسوخته بازیای که در میاری در طرفداری از استقلال و کوبیدنه رندانهء پرسپولیس!!! عقققققققققققققققققققققققق!!!

+ نوشته شده در 13:24 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
دل می کنیم...
* و خلاصه اینجوری هاست که ما دل کندیم از تیمه محبوبمان و لعنت به هر قهرمان جهانی که فوتبال را این طور مفتضحانه بازی کند... از صمیم قلبم امیدوارم هم ایتالیا و هم فرانسه حذف بشن... البت فرانسه که از اولش هم قاطیه باقالیا بود... به هر حال... به خونه لوکا تونی و دونادونی هم تشنه ام!!! پانوچی هم خر است... و جدن کدام عشقه فوتبالیست که لذت نبرد از بازی های دیوانه کنندهء هلند؟؟؟ ینی رسمن اعلام می کنم به نظره من بخته اوله قهرمانیه هلند و من جدن طرفدارش هستم...

فقط منتظرم که مثلن بخوره به پسته پرتغال یا اسپانیا...

آلمان هم که ریت... از اون پنج تا تیمم ترجیح میدم فقط همین سه تای هلند و پرتغال و اسپانیا برسن نیمه نهایی!!! تیمه چهارم رو هم خب می تونن یه تیمه محلی از هر جای دنیا که خواستن انتخاب کنن!!! فقط کسی اسمه ایتالیا و آلمان و فرانسه رو جلوی من نیاره!!!

* آقای عادل جون من باز هم از شما به خاطره وجودتان ـ صرفن!!! ـ تشکر می کنم... مخصوصن این شب ها که حالی می کنیم با گزارش هایتان... آنجایی را می گویم که لجتان می گیرد و می گویید امیدوارم رومانی هلند را بزند که ایتالیا فرانسه هر دو حذف شوند و بروند هر بلایی می خواهند سره هم بیاورند!!!

* یک نگاهی اینجا هم بیندازید که هم حال است و هم تماشا!!! من که طرفداره اسپانیا و طرفداراشم!!!

+ نوشته شده در 11:3 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
همینجوری...
* چه بازی ای بود بازیه دیشبه پرتغال... ؟ آقایان و خانام ها ینی کسی هم هس که فک کنه پرتغال نمی رسه به نیمه نهایی؟؟؟ و حتی به جسارت می تونم بگم فینال؟؟ چه سنگینی می کرد اون بازوبنده کاپیتانی رو بازوی کریس رونالدو که همچون موقعیته گلی رو پاس داد به یاره تازه وارد!!! ینی کاپیتان به این میگن ها... یاد بگیر...

آقا اسپانیا که کولاکه... پرتغال که حرف نداره... ایتالیا که بلخره ایتالیاس... آلمان هم که در وضعیته خوبی به سر می بره... هلند هم که قاطیه بازیه بزرگان شده... من که دلم نمیاد هیشکدومو حذف کنم... نمیشه پنج تا تیم برسن به نیمه نهایی؟؟؟ :))))))))))))))

* صب رفتیم دانشگاه و برگشتیم و الانم اومتیم قالب زدیم باسه اینجا و بعدش هم می ریم خونه و از فردا هم خبری از ما نخواهید داشت تااااااااااااااااااا خدا می دونه کی...

میگم این قالبه خوچگل تره نعععععع؟؟؟

* یه چیزه بامزه راجبه این فیلمه رو اعصابه هانکه اینه که یه جای فیلم رسمن یارو یه ریموت می گیره دستش و فیلمو میزنه عقب و وقایع رو عوض می کنه... یعنی یک جر زنیه آشکار... یک تقلبه توهین آمیز که کارگردان عمدن انجام میده... حالا جالبیش اینه که تو بعد از فیلم هیچ این تقلب رو یادت نمیاد و روایت فیلم رو دقیقن همونجور که کارگردان خواسته به یاد می آری... همین دیگه... گفتم که بدونین!!!

* بعد می گم کی این استقلاله آفتابه بازی داره بخندیم هان؟؟؟؟ دوشنبه نه؟؟؟ وای ملت من که بی صبرانه منتظره یک صحنهء دیگه از یقه گیریه استقلالیا با خودشونم... ینی می میرم باسه اون لحظه که باز پیروز قربانی و یوسفی شاخ به شاخ بشن با هم!!! حالا این وسط نوازی هم یه مشت خورد بی اشکاله از نظره من!!!

بعد جدی فک می کنن آزادی پر میشه؟؟؟ تو بگو چهل هزار نفر زورکی... اونم فقط باسه خاطره اینکه دلت نشکنه و اینا... وگرنه که عمرن بیشتر از بیست هزار نفر تماشاچی بیاد باسه بازیتون آفتابه اییا!!! :)))))

* ینی من نمی دونم چرا قسمت نیس من این فیلمه وانس رو ببینم!!! جدی چرا؟؟؟

+ نوشته شده در 13:56 توسط بانو تلخون
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
و بالاخره درس...
* اولندش بگم که من هیشوخت نتونستم یاد بگیرم که بلخره رو بنویسم بالاخره و بخونم بلخره!!! همیشه خوندم بالاخره!!! حالا اینکه چرا بالا خره یا پایین چرا خر نیست یا اینا رومن نمی دونم!!! گفتم که اگر شما می دونین منو هم از جهالت در بیارین...

* اسپانیا هم با چهار گل برد ولی فک نکن که این التیام بخشه زخم هاییست که از باخته ایتالیایمان خوردیم... آه... دردا و دریغا...

* از دیشب جون به سر شدم... ینی هی این برنامهء امتحانی رو گرفتم جلو چشمم هی دچاره تب و لرز و تشنج و خودزنی و اینا شدم... اینهمه درس رو چطور تو یه هفته بخونم؟؟؟ بالاخره ـ پایین نه ها... بالا!!! ـ دیروز اندکی الک خوندیم و امروز هم اندکی بیشتر می خوانیم... فردا هم باهاس برویم و تحویله استاد بدهیم میان ترم هایمان را و ما نگرانیم که نکند بازیش بگیرد و از همین سوالها امتحان بگیرد و ما صفر شویم!!!

* فانی گیم یا بازیهای مسخره یه فیلمیه از میشاییل هانکه... دقیقن فیلمیست در تمسخره تماشاگر... و هر چند من از اینجور فیلم هخا و کتاب ها خوشم نمیاد ولی این یکی اونقدری رو اعصاب نبود... به هیچ وجه توصیه نمی کنم ببینی... دو سه جا توی فیلن این مایکل پیت بر می گرده و رو به دوربین با توی تماشاگر حرف می زنه!!! در واقع شرطی رو که با اون خونواده می بنده با تو هم می بنده و خب لازمه که بگم آخرش تو به شدت می بازی؟؟؟

شرطشون هم این بود که مایکل پیت و رفیقش می گفتن ما شرط می بندیم که شما تا فردا صبح ساعته نه زنده نیستین ، شمام شرط ببندین که هستین!!!

+ نوشته شده در 10:56 توسط بانو تلخون
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
ما که از رو نمی رویم!!! ویوا ایتالیا همچنان!!!

* آقا چه به سره قهرمانه جهانمان آورده این دونادونی که باید خدا خدا کنیم که بازی زودتر تمام شود مبادا گله چهارم را هم بخوریم؟؟؟

جدن من لذت بردم از بازی زیبایی که دیدم ولی خب همینطور دشنه و خنجر و اینا بود که به قلبم فرو می رفت... وقتی حتی آلکس هم نتونه گلی بزنه باسه این تیم و جی جی بوفونه محبوبمان هم نتواند دروازه اش را حفظ کند خب به نظرم بهتر است بگوییم: فاااااااتحه... جدن کدام خری اینها را گاز گرفت که تیمه مارچلو لیپی را سپردند به این بارو که تر بزند توش؟؟؟ احتمالن خرش از نژاده همان خری بوده که آقایونه فوتبالی و تربیت بدنی ایه ما رو درسته بلعیده و بعدش هم ریده!!!!

فرانسه رو هم اصن نمی دونم چیکار کرد... بسکه بی روح و لوس و خنک و بی مزه بازی می کنن و فقط دو سه دیقه اش رو دیدم و اون هم کافی بود تا قیدش رو بزنم... طفلی فردوسی پور چرتش گرفته بود از شدته کسالت!!!!  ها ها!!! مساوی کرده!!!

اعصاب هم ندارم و کسی به قهرمانه جهانه ما گیر بدهد یکهو دیدی مادرش را...

* ها ها ها... به قوله نیک آهنگ : قهرمان جهان اشتباهی پیرهنه استقلالو تنش کرده بود انگار... ها ها ها...

* عجالتن هم نه بارسلون نه میلان... فقط پگاهه گیلان!!! رسمن دوست دارم نادر دست نشان!!! بوس بوس!!! :)))))

* عشق در سالهای وبا هم تعریفی نداشت... حوصله مان را سر برد... فیلمش را می گویم ها...

+ نوشته شده در 10:59 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیستم خرداد 1387
و خری که مرا گاز گرفته... یا اندر حکایته الاغی که هستم...
* من چرا درس نمی خونم؟ جدن چرا؟ ینی باهاس حتمن این ترم مشروط بشم و گوشمو بگیرن و پرتم کنن بیرون از دانشگاه تا عینه بچهء آدم کونمو بذارم زمین و درس بخونم؟؟؟ عینه چی افتادم رو میعاد در سپیده دم... بعد جز اون کلی فیلم دارم که باید ببینم... فیلمای خودم کم بود پویا هم اومده با دو تا هارده اکسترنال که اونلی با فیلم پر شده ان و اغلبشون رو هم من ندیدم... بعد تازه پازلم هم هست... بعد از اون تازه تر نغمهء غمگین سلینجر رو هم دارم یکی در میون می خونم... بعد کلی روزنامه هر روز باید بخونم... چلچراغ و مجلهء فیلم هم هستن... بعد تازه وبلاگ خوندن و نوشتنو مگه می تونم ترک کنم؟؟؟ خاک بر سرم!!! ینی اگر ذره ای در طوله ترم لای این جزوه ها رو باز کرده بودم الان اینقد عذاب وجدان نداشتم!!!

* آقا یه سواله جدی... من ریتال ی ن می خوام بگیرم... بعد هیچ داروخونه ای نداره... ینی این اطراف نداره... شما داروخونهء خاصی سراغ ندارین که داشته باشه؟؟؟

* می خواهیم قالبه اینجا را اندکی تغییر دهیم... بعد می خواهیم به جای این دختر ساوت پارکیه اون یکی رو جایگزین کنیم و از آبی رنگ های اینجا را به سبز و اینها متمایل کنیم... بعد آقا دختره را دیروز پیدا کردیم... همان که لباسه ارتشی تنش است.. بعد عینه ابله ها همان موقع هی دل دل کردیم و سیوش نکردیم... حالا تمامه این سیصد چهارصد صفحه را داریم می گردیم دنبالش و نیست... تف... تف...

+ نوشته شده در 14:20 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیستم خرداد 1387
viva italia
* خب خوش به حاله بعضیا که تیمشون چه قشنگ بازی می کرد دیشب!!! از همین الان من آلمان را یک پای فینال می بینم!!! لامصب خیلی خوب بود... ینی نود دیقه که تموم شد من باورم نمی شد... بسکه اینا قشنگ بازی می کردن و آدم حال می کرد... ینی جا داشت یه نود دیقهء دیگه هم بشینیم بازیه آلمان رو نیگا کنیم و حظ ببریم... بابا لهستان هم تیم بودها... ولی مگه زورش رسید به این ژرمن ها؟؟؟

امشب هم بالاخره ایتالیا بازی می کنه و می بینیم که قهرمان جهانمون ـ بعله!!! ـ چیزی در چنته داره هنوز یا نه... به هر حال ایتالیاست و مرده اش هم در بازیها شرکت کنه حداقل تا نیمه نهایی می رسه...

* آقا گیری افتادیم ها... در این روزهایی که من له له می زنم وانس را ببینم دفعهء اول که اونجور یه فیلم کمدی به جاش توی پاکت بود... دفعهء دوم هم که دیروز باشه رفتم پیشه آقاهه و عوضش کردم و زودی برگشتم خونه و عینه این مهتادها با کفش و کلاه پهن شدم جلوی تی وی که وانس ببینم دوباره می بینم همون فیلم کمدی هه توشه!!! ینی می خواستم زمینو گاز بگیرم از حرص!!!! فک کنم باید برم همون آن هر دد بادی رو بگیرم که وانس توش باشه!!!! همون فیام کمدی هه دیگه...

* ببین آقای رومن گاری من حالا این کتابت تموم شه کار دارم باهات... خیلی نامرده بی شرفه دوست داشتنی ای هستی... و همچنان هم مادرت را... از همه لحاظ...

+ نوشته شده در 11:17 توسط بانو تلخون
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
قول!!!
* خب همین که خوندین پسته قبلی رو تا آخر خودش میشه یه خاطره دیگه!!! دنباله چی می گردی؟؟؟؟

* من قول می دهم که امروز حداقل سه جلسه از الکترونیک رو بخونم!!!

* آقا این مهتاد شدن هم خیلی سخته ها!!! فک کن نسخه شو داری پنجاه تا داروخونه هم سر زدی ولی هیشکدوم ندارن جنستو!!! همون آدم بره شیشه بکشه!!!

* دیشب خواب دیدم که تو یه خونه ای مستاجریم ـ فک کنم خونه بابای ممد قریب بود!!! ـ بعد اینا میخواستن مارو بیرون کنن و ما نیم رفتیم!!! بعد خونه هه انگار زیره دریا باشه از سقف و در و دیوارش هیمنجور زرت و زرت شروع کرد به آب ریختن و خلاصه داشت خراب می شد رو سرمون... هر چی هم من جیغ و ویغ می کردم هیشکی محلم نمی ذاشت!! آخرش یه دختر فسقلی به اسمه مهتاب پیدا کردم و از تو پنجره فرستادمش بره علی رو بیاره کمکم کنه نجات پیدا کنم!!! علی از همون بچگی که همیشه نقشه شوهر و دوست پسر و همه چیه من رو بازی می کرده به شدت به عنوانه حامی خودش رو تو ذهنه من حک کرده!!! هر چند الان هیچ ربطی نداره به اون موقع و کلن دو سالی یه بار هم همو نمی بینیم!!!

* واااای... بازیای گروهه ایتالیا آلمان هلند رو بگو فردا... میگم من تازه دیروز یادم افتاد انگلیس حذف شده تو این بازیا!!! هر هر هر!!! بخندیم با هم... من هیچ دوست نمی دارم این فوتباله انگلیسی رو... چه بازی ای کرد پرتغال دیروز... محشر بود...

*آقا راس میگه این استخلالیه آفتابه ای!!!! آلمان نیست و فرانسه است... ولی خب ما هیشوخت فرانسه را قاطیه آدم حساب نکرده ایم!!!!:))))

+ نوشته شده در 11:24 توسط بانو تلخون
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
یک خاطره!!!
* وای خدا این جام ملت های اروپا رو کجای دلم بذارم؟؟؟  نونو گومژ رو دیدی؟؟؟ کاپیتان شده!!! همون زمانایی که ما ـ من و خواهره نیمولی!!! ـ عاشقه شاهرودی بودیم ، عاشقه این هم بودیم!!!! :))))

* من دیشب دقیقن به این نتیجه رسیدم که سه عشقه بزرگ در زندگانی دارم که در برابرشان هیچ چیزی را یارای مقاوت نیست و رسمن کور می شوم و جز این سه عشقه بزرگ به هیچ چیزه دیگری توجه نمی کنم اغلب...

اول خب چون به نوبت می خوام بگم ادبیات... ینی تو یه کتابه خوب به من بده ـ اصن یه کتابه بد!!! تو بگو فیهمه رحیمی!!! ـ تا آخرین کلمه اش رو نخونم نه خوابم می بره و نه خوراکم میاد و خلاصه دیگه تعطیل میشم تا تموم شه کتابه... بزرگترین لذت زندگیه منه در کناره اون دو تای دیگه...

دوم سینماست... سودایی ترین عشقمه... حتی ادبیات هم در ذهنه من تبدیل به سینما میشه... اینطور که کتاب که می خونم در واقع دارم یه فیلم می بینم...

و سوم... فوتبال... روانی ترین و دیوانه ترین و آدرنالین ترین عشقمه...

* تیمه علی داییمون هم که برد... ولی خداوکیلی اولین بار بود که ما به سبکه عرب ها فوتبال بازی می کردیم و عرب ها به سبکه ما!!! بعد یکی به من بگه این رحمتی تو دروازهء ما چه گهی می خوره؟؟؟؟

+ نوشته شده در 11:16 توسط بانو تلخون
شنبه هجدهم خرداد 1387
اندر احوالاته سلطنت طلبیه تلخون!!!!
* خب ما باهاستی که به عرضتان برسانیم در نظره ما ایده ال ترین نوعه حکومت دیکتاتوریست و حالمان به هم می خورد از این دموکراسی های جهان سومی که بوی گندش دنیا را برداشته... و کلن اصلن توی همان جهانه اولش هم ـ که به ما چه!!! ـ دیکتاتوریه خوب بهتر است از هر مدل دموکراسی ای به نظرمان!!! خلاصه که این مقدمه ای بود برای اینکه بگویم من دیشب با جنابه محمد رضا خانه پهلوی توی خواب ماشین سواری کردم!!! بعد اینقد طفلکی بود این ممد رضا که نگو... دوستش داشتم و یک مرسدسه ضد گلولهء مشکی داشت که داد من برانم چون طفلی دست هاش می لرزید و اشک توی چشماش جم شده بود و نمی تونست رانندگی کنه... ملت هم دو سه تا گوله حروممون کردن ولی خب ضد گلوله بودیم و خییییییییط شدن!!! به هر حال خیلی گناه داشت و حقش نبود اینقد جون به سرش کنیم!!! فک کن بنزشو داد من برونم!!! خیلی شعور داشته ها!!! همین تو یه ژیان داشته باشی نمی دی کسی بوق بزنه... این چیزا شعور می خواد...

* بدینوسیله از این آقای محمد که طیه چهار ساله گذشته در فالهای من حضوره مستمر و پر رنگی داشته خواهشمندم که خودش را تو رو خدا به من هم نشان بدهد!!!

* نه فیلم هایمان را عوض کردیم و نه فیلمه جدید گرفتیم... برزخه برزخ هم می باشیم!!!

* میعاد در سپیده دمه رومن گاری را می خوانیم و مادرش را... نه از اون لحاظ... از این لحاظ... درس هم همچنان نخوانده ایم... تف...

+ نوشته شده در 1:43 توسط بانو تلخون
شنبه هجدهم خرداد 1387
دروغ چرا؟؟؟
* دروغ چرا؟؟؟ هیچوقت نبوده که در کنار دوستانم ، هم کلاسی هایم ، همشهری هایم ، هم زبان هایم ، هم وطن هایم احساسه راحتی و سر خوشی داشته باشم... حتی همان راحتی... آسودگی... همیشه دیواره بلندی بوده میان ما... میانه من و تویی که آن رو به رویی... یا این کنار شانه به شانهء من ایستاده ای... من تو را هیچوقت دوست نداشته ام... تو هم مرا هیچوقت... من همیشه دروغ گفته ام... تو همیشه دروغ گفته ای... تو همیشه مرا از خود رانده ای... من همیشه تو را... بی حسابیم اما من می خواهم بازی را به هم بزنم... می خواهم بگویم حالم به هم می خورد از توی ایرانی... از توی هموطن... هم زبان... هم شهری... هم کلاس... از توی دوست... از خودم که همان نشانه های تو را یک به یک دارم... همان رنج های تو را یک به یک کشیده ام... همان دروغهای تو را گفته ام و همان لبخند های زهر آگینه تو را به روی دیگری زده ام... هیچ غروری نمی بینم در ایرانی بودن... همه اش ننگ... همه اش گند و کثافت... متنفرم از اینکه هر کجای دنیا بروم داغه ننگه ایرانی بودن و از آن بدتر مسلمان بودن روی پیشانی ام خورده... و کاش هر کجای دیگری به دنیا می آمدم... کاش اصلن به دنیا نمی آمدم...

دروغ چرا؟ گاهی فراموشم می شود همهء اینها و درده خلیجه فارسم عود میکند... یا دریای خزرم ـ که شعورم نمی رسد و سوادم که خزر چه ربطی به ایران داشته و یک قوم بربر و مهاجم بوده اند اصلن این خزر ها و کاسپین است آن لامصب یا آبسکون!!! ـ ولی خب کلن همگیمان می دانیم که هر چیزی به این مختصاته گند و کثافت مربوط شود به وقتش حواله می دهیم به جهنم و تخم و درک و من هم همان...

دروغ چرا؟ خواستم بدانید من تلخونم ساکنه زمین... داعیهء هیچ کوفت و زهرماری را هم ندارم... نه سهم می خواهم و نه خون می دهم... کلن هم به تخمم!!!

+ نوشته شده در 1:30 توسط بانو تلخون
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
این روزها همه شمالند...
* این روزها که همه مشغول به حال و حول و شمال بازی و اینا هستند ما نشسته ایم خانه مان و فیلم می بینیم...

آقا من این پی اس آی لاو یو  رو خیلی دوس داشتم... ینی خیلی ها... هر چند یه کم به نظرم بهتره که نگم و آبرو ریزیه بری ببینی و بگی اوا!!! اینکه از این فیلم رمانتیکای آبگوشتیه هندی بود که!!! ولی خب به هر حال من دوسش داشتم و خیلی هم خوب بود و تا یکی دو روز بعد از دیدنش هم احساس می کردم تو یه فضای دیگه شناورم!!! بعد ببین من مردهء اون شوهره هستم... خداوکیلی امکان نداره به یه شوهره عادی رضایت بدم! من از همچین آدمای خل و دیوونه ای خوشم میاد...

بعد الان دارم میرم بازم فیلم بگیرم!!! وانس رو خریتم و به شدت ذوقه دیدنش را داشتم که خورد توی پوزمان و یک فیلمه کمدیه لوس به جایش توی پاکت بود!!!

دسته بر قضا همین اتفاق برای فیلمه قبل از اینکه شیطان بفهمد مرده ای هم افتاد و یک فیلمه ترسناک توش بود که من فقط یه ثانیه اش را دیدم!!!! قذرته خدا!!! حالا میرم اینا رو هم با اصلش عوض کنم!!!

از خون به پا می شود هم خوشمان نیامد و فقط بیست مینه اولش را دیدیم!!!!

+ نوشته شده در 10:29 توسط بانو تلخون
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
اندر حکایته سیبیلی که دوست می دارم...
* آقا یه پسری دیدم تو دانشگاه که جونه تو خاطر خواش شدم بد جور!!! ینی خوده جنس بود ها... از اون مدلایی که آقای فرهیخته می گه قلبم ریخت!!! ـ البت اوشون طبعن مدله دخترانه اش را یم بیند که قلبش می ریزد!!! ـ تازه سیبیل هم داشت که من جدن عاشقه پسرهای سیبیلویی هستم که سیبیل بهشان می آید... فقط یک مشکله بزرگ هم در میان بود... آن هم اینکه یک دوست دختری هم داشت به اسمه مژده!!! الهی زودتر مژده خانوم برود با یک میلیونری ازدواج کنم بعد حامد ـ همون یارو سیبیله دیگه - با قلبه شکسته یک گوشه بنشیند و غصه بخورد و من بروم بر زخمه قلبش مرحم بگذارم و از اینجور فیلم هندی ها... آمین!!!!

* ینی اینقد اعصاب ندارم از این پولی که باید پیاده بشم که اصن یادم رفت می خواستم فیلم بخرم از سره تجریش... اومدم خونه یادم افتاد...

* خب کتابه کافکا در کرانه هم تمام شد و به نظرم یک خورده ای زیادی جاپونی بود!!! ینی خب آخرش رسمن من حوصله ام سر رفت و از خیلی چیزها سر در نیاوردم... ولی در کل کتابیست که روسم می شود توصیه اش کنم... آنقدر ها که تعریفش را می کنند ملت فوق العاده نیست... و بیشتر به نظرم خواندنش و به به چه چه گفتنش یک جور جو گیریه عمومی می آید که ما ایرانی ها استادیم توش!!!

+ نوشته شده در 16:7 توسط بانو تلخون
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
و چیزهایی که می روند توی پاچه’ آدم...
* استاده محترمه الکترونیک یه فروند نخه بسیار باریک و بسیار بلند است که اصلن جان ندارد!!! صورتش هم عینهو کله پاچه می ماند... حرف هم که می زند انگار که جان می کند... بعد به شدت اصرار بر تمام کردنه تمامیه سر فصل ها داشت... به طوری که قریب به صد و هشتاد نفر را - که ما باشیم ـ پاره کرد تا درسش تمام شد... دقت داشته باشید که هیچ مهم نیست این صد و هستاد نفر فهمیده باشند کلمه ای از این چرتو پلا ها را یا نه... خلاصه... یک سری تمرین داده بود از اوله ترم و دو هفته پیش هم پنج تا سوال داد برای میانترم و قرار است میانترم را بیست و سوم برویم تحویلش بدهیم!!! تمرین ها را هم که ما از اول حل نکرده بودیم و نمی توانستیم حل کنیم... نه تنها ما... همهء بچه ها...

خب ما آمدیم زرنگی کنیم و از آنجا که عینه روز روشن است که پایانترم هم از همین سوالا می دهد دادیم یک یارویی برایمان حل کند و پولش را بگیرد... گفتیم به جهنم... گیریم پنجاه تومن هم گرفت...

امروز همان یارو زنگ زده که سوالا آماده است و بیا بگیر... می گم خب چند شد بالاخره؟؟؟ میگه من از همه ساعتی بیست تومن می گیرم از شما پونزده تومن چون آشنایی... بیست ساعت هم وخت گذاشتم!!!! ینی ببین چه کیسه ای دوخته ها!!! جدن فکر میکنه من سیصد تومن پول میدم باسه بیست و شیش تا سوال؟؟؟؟ ببین بره بالا بیاد پایین صد تومن!!! نخواست هم به جهنم!!! مادر سگه اصفهانی!!! بچه ها گفته بودن این اصفهانیه خیلی سره پول چکو چونه می زنه ولی دیگه فک نمی کردم اینقد جا کش باشه!!! پفیوز!!! سیصد تومن!!!!

+ نوشته شده در 15:25 توسط بانو تلخون
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
اندر حکایت امپراتوری که نماند...
* خب امروز صب افشین قطبی مان رفت... حیف شد... خیلی حیف... ولی همه می دانستیم که می رود... نه؟ مگهء همهء ما ـ بدون استثنا ـ دنباله یک سوراخی نمی گردیم که از آن طریق بزنیم به چاک از این مملکته گل و بلبل و گند و کثافت و دیگر پشت سرمان را هم نگاه نکنیم؟؟؟ چرا باید افشین می ماند؟؟؟ که دو روز دیگه با کون پاره بازی های دو تا میمون خودمون با هزار جور فحش و نا سزا با اردنگی پرتش کنیم بیرون؟؟؟ بگذریم... من ناراحتم... خیلی هم ناراحتم... من نمی تونم مثله مامانه استقلالیم بگم که خب اشکال نداره امسال که پرسپولیس رفت ته جدول اونوخت می رن می افتن به دست و پای قطبی که برش گردونن و استیلی رو بیرون می کنن... من نمی خواام اون روزای پرسپولیس رو ببینم...

* این زروان گاییچ هم گویا چندان چیزی بارش نیست... بازیه دیروز را که نمی دانم ولی امروز تا اینجا دو ست را به ژاپن باخته ایم و یک ست را به زور برده ایم...

واضح و مبرهن است که راجع به والیباله بزرگسالان حرف می زنم... مسابقات هم برای گرفتنه سهمیهء المپیک است... به نظره من که عمرن...

باختیم... به سلامتی...

* فردا هم که با امارات بازی داریم و هر چقدر هم این روزنامه چی ها خودشان را پاره کنند که به خاطره خلیجه فارس و به خاطره کوفت و به خاطره زهرمار فکر نمی کنم حتی ده هزار نفر هم بروند استادیوم... این تیمه علیه دایی آبادی را هیچ کس دوست ندارد... به جهنم که نمی رویم جام جهانی...

* کلن همه چیز به جهنم و تخم و این قبیل چیزها...

+ نوشته شده در 15:17 توسط بانو تلخون
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
و اینک سینما تلخون!!!
* خب رفقا از عشق و علاقهء ما به سینما که خواجه حافظ شیرازی هم خبر دارد ، فک کنم آنی بهش گفته!!! به هر حال خواستیم دعوتتان کنیم به سینما تلخون که در زیر آردسش می آید... بر شماست که برایمان تبلیغ کنید... البت صاحب خانه کسه دیگری بوده ولی خب ما که از این حرف ها نداریم و دو دانگش را زدیم به اسمه خودمان و دو دانگش را به اسمه شانتال و دو دانگش هم ماند به اسمه آقا گنجیشکه!!!

                                                          سینما لاگ

البت بر همگان واضح و مبرهن است که ما نمی توانیم یک فیلمی را معرفی کنیم ولی نظره خودمان را راجع بهش نگوییم... لیکن از آنجا که مودممان نیم سوز است و پول نداریم مودمه نو بخریم و این صوبتا آنجا هم مثله اینجا نمی شود پست های طولانی آپ کرد و فعلن بسنده کرده ایم به همان رواله معموله سینما لاگ... و خب قول می دهیم وختی مشکلاتمان بر طرف شد در انجا هم به افاضهء فیض بپردازیم!!!

بر همگیه شماست که سینما لاگ را بخوانید و کامنت بگذارید و لینک کنید... باشد که رستگار شوید و من دوستتان داشته باشم!!! :))))

+ نوشته شده در 13:9 توسط بانو تلخون
سه شنبه هفتم خرداد 1387
طویله ای به اسمه...
* بر همگان واضح و مبرهن است که بعد از مجتبی محرمی و عابدزاده و شاهرودی یگانه عشقه من در زندگانی علی کریمی بوده و هنوز هم وخت هایی که خودش است است!!! :))))

بعد جدن از همین تریبون دلم می خواد تر بزنم به سر تا تهه اون دستگاهه عریض و طویلی که بیشتر طویله شده است این روزها و اسمش هست سازمانه تربیت بدنی و آن زیر مجموعهء دستمال کشش که موسوم است به فدراسیونه فوتبال!!! پدرسگا خجالت نمی کشین علی کریمی رو محروم می کنین؟؟؟ ج اکشای دیو ث!!! و شخصن به کشی که یک تفه آبدار بیندازد به صورته علی دایی مژدگانیه خوبی می دهم!!! پفیوزا!!! ینی خدافظی کن با فوتباله این مملکته کثافت تا چار ساله دیگه!!!

ینی شرم و حیا رو که از اول هم نداشتن ولی خب دیگه اینقدر هم بی پدر نبودن... فک کنننننننن!!! جدن این چند روزه من معلق بودم بینه خودم را هی بلند کردن و به زمین کوبیدن و خندیدن به جوکر هایی که اینها هستند!!! اون فلان فلان شده ای هم که اسمش هست سر مربیه تیمه ملی و هیچی نه از فوتبال سرش میشه و نه از شعوره اجتماعی و رفتاره حرفه ای و یکی یکی همبازیای سابقش که به نظرش سده راهش تو تیم ملی هستن رو خط میزنه و تو کنفرانسه خبریه بعده بازی با مربیه حریف ـ اونم چه حریفی!!! زامبیا!!! ـ درگیر میشه ، بهتره تا باز از مادر و خواخور و زنش تو اس ام اس های میلیونی مایه نذاشتن گورش رو گم کنه!!! تو رو خدا یکی به من بگه اینا همش یه شوخیه بی مزه است و ما قرار نیست تا جامه جهانی ـ هیهات - این ابله رو روی نیمکته تیم داشته باشیم...

+ نوشته شده در 13:5 توسط بانو تلخون
سه شنبه هفتم خرداد 1387
تلخون در کرانه...
* آقا عجب کتابیه این کافکا در کرانه... اعتراف می کنم که با دیدنه حجمش ـ حدوده ششصد صفحه!!! ـ حالم به شدت گرفته شد و گفتم تف... یه کتابه قطوره خسته کنندهء بیخوده دیگه که هی باید جون بکنی و هی تموم نشه!!! ولی عجب کتابیه لامصب!!! ینی تا الان که دویست و پنجاه صفحه اش را بلعیده ام به جرئت می توانم بگویم جزیه ده کتابه اوله عمرم است!!! ینی رسمن یک جاهایی مو به تنت راست می کند... و خداییش یک جاهاییش از وحشت من که ترجیح می دهم سرم را بکنم زیر پتو!!!! خداااست ایده هاش... رسمن دلم ناکاتا را می خواهد که با گربه ها حرف می زند... تکون دهنده ترین صحنه اش هم همون جاییه که جانی واکر ـ قابله توجه نیمولی و آل پاچینوی بویه خوشه زن!!! ـ قلبه گربه ها رو دونه دونه بیرون میکشه و می خوره!!! ینی خوفه ها!!!

بعد به یک چیزه دیگه ای از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم و آن هم اینکه ما ها ـ ینی ایرانی ها ـ اصلن ادبیاته وحشت نداریم... از قدیم هم نداشتیم... ینی داستان های کمی راجع به جن و روح و اینا پیدا می کنی توی ادبیاته قدیممون و تو جدیدمون هم من سراغ ندارم!!! مثلن ادبیاته ژاپن پر از این چیزاست... سینماشون هم همینطور... ولی ما اصن نداریم همچین ژانری ـ بهتر!!! ـ و خلاصه می خوام نتیجه بگیرم که اجداده ما هم یا مثه من آدمای ترسویی بودن و ترجیح میدادن سراغه این چیزا نرن و یا خیلی شجاع و اینا بودن و فقط به واقعیات سر و کار داشتن و اینجور چیزا رو وهم و خیال و خزعبل می دونستن!!!

+ نوشته شده در 12:49 توسط بانو تلخون
سه شنبه هفتم خرداد 1387
معشوقه جان به بهار آغشته’ من...
* اولندش که خذمته نیمولی خانه خودمان باهاس عارض بشیم که ما طیه این چندین و چند سالی که مشغول به درس و مخشیم حدوده دو تا جامه جهانی و سه چهار تا جامه ملت های اروپا را از سر گذرانده ایم و خداوند شاهد است که برای هیچ کدامشان کم نگذاشته ایم!!! گفتیم که ابدا نگران نباشی و ما هلاکه فوتبالیم و تفو به هر چه بخواهد ما را از این معشوقه جان به بهار آغشته مان دور کند...

من که اول ایتالیا... بعد اسپانیا و پرتغال... انگلیس هم اصن و ابدن!!! باقیه تیمام برن گل بچینن!!! و واقعن متاسفم که آرژانتین جزبه اروپا نیست!!! :)))))

* بعدوش اینکه خدایا افشین قطبی بمونه... خدایا این استیلیه دم بریده رو بندازیم بیرون... خدایا این نیکیه کون پاره را بندازیم بیرون... خدایا محسن خلیلی بمونه...

* آقا دیشب چنان محوه خوندنه این کافکا در کرانه شدم که به کل نود و افشین قطبی و اینا از یادم رفت و فقط به آخرای صحبته افشین جون رسیدم!!! کلی دلم سوخت...

ولی آقا چقد حال کردم با اون خوشمزگی های آخرش... همون که گفت من هر چی میگم معنی داره!!! بعدم گفت صد درصد مرزبان رو نمی خوام!!!

ینی میشه بمونه... ینی میشه؟؟؟

+ نوشته شده در 12:45 توسط بانو تلخون
دوشنبه ششم خرداد 1387
و اینک آخر الزمان!!!
* برنامهء امتحانا رو داشته باش:

بیست و نه خرداد الکترونیک دو! سی و یکه خرداد فیزیک الکترونیک! دومه تیر فیزیک یک! سومه تیر محاسبات عددی! هشتمه تیر آمار! دهمه تیر معماری کامپیوتر!!! ینی من نمی دونم اینا نمی توننیجوری برنامه بریزن که حداقل دو روز بینه هر امتحانی وخت داشته باشیم؟ جدن اینقد کاره سختیه؟؟؟ آقا من هنوز لای هیچ کدومه اینا رو باز نکردم!!! خدا رحم کنه... خرداد هم که تموم شد!!! وای نفسم بند اومد!!!

* آقا جمبه که ثبته نامه سفارت ایتالیاست من دانشگا دارم!!! اینقدم غیبت دارم این ترم که می ترسم جدی جدی حذفم کنن!!! یا حالا نکنن هم موقعه تصحیحه ورقه ام ترتیبم رو بدن!!! چیکار کنم؟؟؟ بعد آقا من نمی دونم همون صب مثلن خیلی شیک باید رفت و ثبته نام کرد یا از نصفه شب باهاس رفت و زمبیل گذاشت؟؟؟

* آقا خوبیه اینکه منو دختر خاله ام تو یه روز به دنیا اومدیم اینه که دیگه لازم نیس ما از این لوس بازیای تفلد گرفتنو اینا در بیاریم... هر سال خیلی شیک اون تولد میگیره باسه جفتمون و منم خیلی شیک می رم کادو هامو جم می کنم و کیکمو می خورم و میام خونه!!! :))))

+ نوشته شده در 15:38 توسط بانو تلخون
دوشنبه ششم خرداد 1387
اهتیاد!!!
* آقا ما دلمان نمی خواهد مهتاد بشویم... ینی کلن در زندگانی تلاشمان بر این است که مهتاد هیچ چیز و هیچ کسی نشویم که پس فردا بیفتیم به دستمال کشی و دریوزگی و اینجور فعالیت ها!!! ولی خب این هم هست که بدمان نمی آید خیلی چیزها را امتحان کنیم!!! مثلن حیف نیست آدمیزاد عمرش را بدهد به بقیه و مثلن یک بار مست نکرده باشد؟؟؟ یا مثلن یک بار از بینه اینهمه کشیدنی و زدنی و نمی دونم چی چی کردنی یکی را نکشیده باشد و نزده باشد و نمی دونم چی چی نکرده باشد؟؟؟

خب ما می خواییم یک کمی مهتاد شویم!!! همین دیگه... گفتم در جریان باشید...

* خب من هم حافظه ام مثه نیکی واحدی حافظهء ماهیه!!! شیش ثانیه بعد همه چی یادم میره!!! اووووه... اصن جونه تو یادم نیس چی نوشته بودم قبلنا... این کار هم نکرد نکردش یادمه ها... باقیش یادم نی... و کلن هم من آدمه متناقض و  همه چی با هم خواهی هستم!!! و بدانید و آگاه باشید که ما نه دور می زنیم... نه بالا می رویم... نه پایین و نه فرو!!! ما ایستاده ایم و تماشا می کنیم!!!

* آقا این کافکا در کرانه را خریتیم با ترجمهء مهدیه غبرایی و نشره انتشاراته نیلوفر ، هفت و نیم... گفتیم که بدانید و نرود توی پاچه تان آن ترجمهء بیتا گرکانی!!!

* خداوند نصف کند این رنوار را با این نقاشی های پر از جزییات و رنگ های درهم برهمش!!! پوستمان کنده شده با این پازلش!!!

* باندراس خدا نصف کناد تو را هم!!! کدام ابلهیست که همچین کیسی را روی هوا نزند؟؟؟ :))))))

+ نوشته شده در 10:59 توسط بانو تلخون
یکشنبه پنجم خرداد 1387
جانی دیوانه خواه...
* خب در راستای پسته لطفن... و اینکه همهء دنیا باید یاری کنند تا من شوهر داری - یا به عبارتی معشوق یابی!!! ـ کنم ُ از علاقمندان تقاضا می شود رزومهء خود را برای من کامنت بگذارند و تاکید می کنم که باید حتمن بنویسند که معمولن چه لباسی می پوشند برای بیرون رفتن!!! بعد ذکره قد هم الزامیست... و در ضمن ذکر کنند که ننه آقایشان در قیده حیات هستند یا نع... اگر نع که نوبتشان جلو می افتد!!!! بعد خب آخرین فیلمی که دیدن هم باید بگن!!! خلاصه خودشون در مورده خودشون هر چی رو که فک می کنن جالبه بگن!!! من جدن و واقعن رسیدگی می کنم!!! قول!!!

* ما رفتیم و با کوله باری از کتاب بازگشتیم... یک نغمهء غمگینه سلینجر را هم خریتیم لا به لای کتا درسی هایمان... بعد خواستیم کافکا در ساحل هم بخریم که نامرد ده هزار تومان بود و دیگر پولی ته جیبمان نمی ماند تا خودمان را به ماشینمان برسانیم!!! پس نخریتیم و دماغمان سوخت!!!

* دیگه چی می خواستم بگم به نظرتون؟؟؟

* عصر قرار است برویم با ننه مان باسهء آقایمان گوشی بخریم!!! بعد احتمالن ننه هه را خر کش کنیم تا علیم و آنجا بست بنشینیم تا سی دیه آن آهنگی که هیچ کس یادش نیست و ما مرده اش هستیم هنوز و همیشه پیدا کنیم...

+ نوشته شده در 14:51 توسط بانو تلخون
یکشنبه پنجم خرداد 1387
خیابان نامه!!!
* امروز باید بروم انقلاب و کتاب متاب هایم را بخرم... خب به خودم قول داده ام که قبلش هم بروم این دی وی دیه طفلکی را که فکر می کنم کارته صدایش سوخته بدهم نمایندگی اش توی بلواره کشاورز تا تعمیر کنند... خلاصه که اینطوریاس...

آقا من هر چی این بلوار کشاورز رو دوس می دارم و به نظرم خیابونه آروم و راحتیه از این انقلاب بدم میاد... اصن می تونم بگم که حتی می ترسم از خیابونه انقلاب!!! اینقد که شلوغ پلوغ و خر تو خر و کثیف و قر و قاطیه!!! به نظرم خیلی غربت داره این خیابونه انقلاب... بدم میاد تنهایی برم... این آقای فرهیخته هم به نظرم در نظر دارد امروز ما را بپیچاند و به زندگیش برسد... ما هم حوصله نداریم تا فردایی که گفته صبر کنیم... اینجوری هاست که باید شال و کلاه کنیم و به تنهایی برویم به غربته انقلاب!!!

خلاصه که هان یه چی دیگه هم باهاس بگم... به نظرم این بروبچسی که دانشگاشون اون طرفاس خیلی از زندگیه عادی به دورن!!! ینی همین دانشگاه تهرانی... یا اون دانشگاه آزادیای چند قدم بالاتر... یا خلاصه اونجاییا دیگه... اصن تو هپروت زندگی می کنن... همش کافه نشینی و کتابفروشی گردی و تئاتر و اینجور جینگول بازیا!!! دانشگاه هاشونم که خداوند زیاد کناد... کلی مایهء افتخار و تفریح و روشنفکری و اینهاست!!! خلاصه که می خواهم بگویم وختی فارغ می شوند همچین با مخ می خورند توی دیوار چون که دیگر از این خبرها نبست و باید مثله بقیهء ما دانشجوهای غیره انقلابی تن بدهند به یک زندگیه بدونه کافه و کتابفروشی و تئاتر و روشنفکری!!! حتی شاید خودکش هم بشن نه؟؟؟ :)))

+ نوشته شده در 11:3 توسط بانو تلخون
یکشنبه پنجم خرداد 1387
شب نامه!!!
* خوابمان نمی برد... وبگردی می کنیم و خمیازه می کشیم...

دو سه هفته پیش اشتباهه منگل وارانه ای کردم!!! گفتم بذار مرد باشم و آرشیوه اینجا رو بخونم!!! چشمتان روزه بد نبیند... چنان کله پا شدم با خواندنه یکی دو ماهش که توبه کارانه بی خیاله خواندنه باقیه آن روزها شدم!!! جدن چه روزها و هفته و ماه های گهی داشتم!!!

و خب یک اعترافه انتحاری!!! چقدر دلم برا ماهی و اس ام اس بازیهامون تنگ شده... خاک بر سره خری که ما آدم هاییم!!! نمی شد گند نزنیم به همه چی؟؟؟ نمی شد دوست بمونیم؟؟؟

لابد نع...

* من به خوشبختیه تو حسادت می کنم... هیچ به توی ماست نمی آمد همچین عاشقه پر حرارتی از کار در بیایی... دو روز پیش می خواستم برای نیلوفر از یکی از خاطرخواه هات تعریف کنم... دیدم چقدر راحت می شود تو را مصادره کرد... چقدر راحت می شود گفت یک دوستی داشتم... من انسانه تا سر حده تهوع صادقی هستم... گفتم یک نفر بود که من دوستش داشتم...

+ نوشته شده در 0:8 توسط بانو تلخون
شنبه چهارم خرداد 1387
لطفن...
* یکی دو هفته ای هست که دارم در به در دنباله یک کسی می گردم که عاشقش بشوم... حالا در به در زیادی شور است.. ولی خب دارم می گردم!!! و عجیب یافت می نشود... حتی یک عدد آدمه معمولی که مابه چشمه برادری هم خوشمان بیاید از قد و بالایش و چشم و ابرویش نیز یافت می نشود!!!

بعد تازه مشکل که فقط این نیست... به آقای فرهیخته می گویم که خب حالا گیریم که یک نفری را هم یافتیم که از چش و چارش خوشمان آمد و مخش را هم زدیم و خودمان را بهش قالب کردیم!!! خب از کجا معلوم که عقل و شعورش را هم بپسندیم؟ فک کن بعد از اینهمه جهد و تلاش نشود با بارو دو کلمه حرف زد!!! البته خب آقای فرهیخته عقیده دارد که من خودم هم عقل و شعوره درست و حسابی ای ندارم و در ادامه می فرمایند که خب آره... برای شما دختر ها سخت تره... برای ما سرها اینجور چیزها مطرح نیست چون کاری با عقل و شعوره دخترها نداریم و کارکردشون کلن چیزه دیگه اییه برامون!!!

ما هم چون قبلن امتحان کرده ایم این نگاهه کاربردی به مرد را فارغ از عقل و شعور و اینها ـ کلن منظورم نزدیکیه فکریه بیشتر!!! ـ و چنان به گ ا رفته است اعصابمان که خدا می داند ، تصمیم گرفته ایم این دفعه دیگر از این شکر خوریها نکنیم!!!

به هر حال خواستم بگم که جدن دوره و زمانهء بدی شده... این پسرهای خوشگل و با فهم و کمالات را کجا می شود پیدا کرد؟ هان؟ شما خبر ندارید؟؟؟

+ نوشته شده در 11:3 توسط بانو تلخون
شنبه چهارم خرداد 1387
اندر حکایته... مثلن این روزها لابد!!!
* باید بروم و زنگ بزنم به اون آقاهه و یک قراری بگذارم برای امروز که سوالهای میانترم و تمرین های الکترونیک را بدهم بهش که حل کند...

* باید بخوابم... خیلی زیاد...

* باید دی وی دیمان را بدهم تعمیر و خیلی وخت است که فیلم ندیده ام...

* باید کتاب بخرم...

* باید درس بخوانم... خیلی زیاد...

* باید برم انقلاب و کتاب های درسیم را بخرم بالاخره... هر چه نباشد دو سه هفتهء دیگر امتحان ها شروع می شود...

* باید خودم را مجبور کنم که بالاخره شنبهء دیگر کلاسه کوفتیه فیزیک را بروم... جلسهء آخرش است انگار...

* باید... باید... باید...

* بالاخره بعد از یک سال رفت و آمد در این جادهء گرمسار ما را دیروز پلیس گرفت!!!! و به خاطره سرعته غیره مجاز یک جریمهء بیست تومانی کرد!!! و تازه فرمودند که گواهینامه ات هم باید ضمیمه بشود و ما این دفعه می بخشیمت!!! خب دلیله این آخری این بود که کارته ماشین را جا گذاشته بودم و فقط کارته بیمه همراهم بود!!! :)))))

+ نوشته شده در 10:51 توسط بانو تلخون
چهارشنبه یکم خرداد 1387
اندر حکایته ننه’ ما!!!
* این ننهء ما کلن یک عادت های کلامی و اینایی داره که هیشوخ عوض نمیشه.. ینی از وختی من یادمه همین بوده که بوده... تو این بیست و خورده ای سال هم ذره ای عوض نشده!!! بیست وخورده ای سالی که من یادمه!!! یکی از عادت هاش که جدن موجبه شرمساریه من شده به دفعات اینه که تو جمع و مخصوصن موقعه خریت جلوی مغازه دار راجع به تو عینه یک بچهء شیش ساله که چه عرض کنم شیش ماهه حرف می زنه!!! انگار نه انگار که با شیش متر قد اونجا واستادی!!!

دیروز رفتیم با ننهء مربوطه یک عدد پازله دیگر از علیم ابتیاع کردیم... یک نقاشی از رنوار است... همان که عکسه روی جلده اولین جلد از کتابه در جستجوی زمان از دست رفته می باشد... بدی نیست و ما دوستش داریم... یک خانومه است با مدرسه اش!!! ینی دخترش!!! بعد خب ما زیاد به علیم رفت و امد می کنیم و مشتریه ثابتی هستیم تخریبن... موقعه حساب کردن ننهء مربوطه به آقای پازل باز که رفته بود پشته دخل گفت: اومدین اینجا مغازه ـ!!!! ـ باز کردین مارو ورشکست کردین!!! این ـ ینی من!!! ـ هی میاد کتاب می خره پازل می خره... کتاب می خره پازل می خره!!! آقای پازل باز هم فرمودن ای وای... خوبه که... بره همبرگر بخره بهتره به نظره شما یا کتاب؟؟؟

ینی من دیدن داشتم در اون لحظه!!!

+ نوشته شده در 9:42 توسط بانو تلخون