تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
هنکاک!
* ما دیشب تا پاسی از نیمه شب گذشته داشتیم هنکاک می دیدیم! آقا جگره ویل اسمیت را همینطور خام خام بدونه نمک و گوجه! ینی زیباترین موجوده روی زمین است ها. فلیمی که هم چارلیز ترون دارد و هم ویل اسمیت می تواند بشود محبوب ترین فیلمه ما!!! ولی خب هنکاک خیلی چیزها کم داشت برای رسیدن به این عنوان. داستان هم از این داستان های ابر قهرمانیه آمریکاییه. ابرقهرمانی که هم پرواز می کنه هم با یه دست کامیون بلند می کنه و هم فانی نیست! فرقش با دیگر ابر قهرمان ها اینه که هیشکی هنکاک رو دوست نداره. مردم بهش فحش میدن ، هر وخت کسیو نجات میده همه غر می زنن و خلاصه مادرشو به سه نقطه دادن فلک زده رو... خودش هم خیابون خوابه و کر و کثیفه و تقریبن دائم الخمره... تا یه روزی یه آقاهه رو از مردن زیره دست و پای قطار نجات میده و آقاهه هم دیگه ولش نمی کنه و می برتش خونه و یه برنامه می ریزه براش که بشه محبوبه مردم... تو این هیری ویری هنکاک عاشخه زنه یارو که چارلیز ترون باشد می شود... هنکاک طبقه برنامه می ره خودشو می ندازه تو زندون تا مردم خودشون دلشون براش تنگ بشه و بخوان که بیاد بیرون و همین اتفاق هم می افته و بالاخره تبدیل میشه به یک آدم تر و تمیز و محبوبه مردم... همین طور که رفت و آمد داشته با خانوادهء اون یارو می فهمه که چارلیز ترون هم مثله خودشه و در واقع این دو تا از روزه اول جفت آفریده شدن و زن و شوهر بودن و اینا... وقتی تو یکی از قهرمان بازیهای غمگینانه اش تیر می خوره  چارلیز ترون میره براش توضیح میده که هر وقت این دو تا به هم نزدیک بشن و عشق مشقشون به هم زیاد بشه فانی میشن و تنها راهه جاودانه موندنشون اینه که دورو بره هم نپلکن... هنکاک هم مثه یه بچهء خوب بی خیاله چارلیز ترون میشه و می چسبه به جاودانگی!!!
+ نوشته شده در 10:35 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
از فیلم هایی که می بینیم...
* آقا دیروز که ما رفتیم دانشگاه چنان هوا گرم بود که تا برسیم خونه سر تا پا تاول زده بود کله هیکلمان... در ضمن استاده میکرو دیروز نیامده بود و ما گفتیم شاید امروز نیاید... این بود که امروز را به خودمان و نیلوخر مرخصی دادیمو نرفتیم دانشگاه و نشستیم اینکردیبل هالکه لیو تیلور و ادوارد نورتون و وانتده جیمز مک آوی عزیزمان و آنجلینا جولی را دیدیم... که آقا این دومیش اکشنه بسیار خوبی بود و من دوست می داشتمش... مخصوصن آن حرکته سه امتیازیه آنجلینا جولی در آخره فیلم خوده خدا بود!!! اولیش هم خب از همین داستانای دکتر جکیل مستر هایدی بود دیگه... بعد من متوجه نشدم منظورشونو!!! ینی این دنبالهء همون هالکی بود که اریک بانا و جنیفر کاملی بازی کرده بودن؟؟؟ خلاصه که اینم بدی نبود و باسه وقت گذرونی خوب بود... من جدن این لیو تیلور را می خوارم... خیلی خوچگله است... توی  اربابه حلقه ها هم که رسمن یک پریه تمام و کمال است!!! ادوارد نورتون هم خب خوب چیزیست... بعد خوبیش این است که هم نقش های مثبت بهش می آید مثله همین هالک... هم نقش های منفی مثله ایتالین جاب و هم نقش های مرموز مثله شعبده باز... و در همه حال عاشقه تمام عیاریست این ادوارد نورتون... دوستش می داریم... خلاصه که این وانتد را ببینید اگر دستتان آمد... یک چیزهایی هم میگوید راجع به سرنوشت واینها که خب خوراکه خیال پردازیست... بعد رسمن دوست می داشتم آن عوض شدنه جبهه ها را از نیمهء فیلم!!! اکشنه خوبی بود...
+ نوشته شده در 19:36 توسط بانو تلخون
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
تف!!!
* از همین جا مراتبه تف و لعنت و استفراغه خودم را می پاشم توی صورته مخابراته گدا صفت!!! ینی ریده ها... آخه هنوز یه هفته از مهلته پرداخته من نگذشته تو چرا خطه منو یه طرفه می کنی؟؟؟ قبلنا حداقل می ذاشتی دو دوره رو با هم پرداخت کنیم... حالا نمی کردیم هم تازه دورهء سوم اخطاره قطع میومد و بعد دس به کار می شدی که گل بگیری خطمونو!!! خاک بر سرت... خیلی بی شعوری!!!
+ نوشته شده در 11:57 توسط بانو تلخون
شنبه بیست و دوم تیر 1387
سینما لااااااااااااااااااااااااااگ!!!
* خب نوبت ما بود و در نتیجه بروید حالش را ببرید:

                                                                          سینما لاگ

حالا خر است هر کی نرود آنجا بخواند و بعد کامنت بگذارد و بعد هم برود فیلم را بخرد و ببیند و تو اون روحه من درود نفرستد!!! جدی خر می شی نری بخونی و کامنت بذاری... از ما گفتن...

* آقا جان ما خب سالها موهای یک سانتی داشتیم و تازه یک سال و اندیست که گذاشته ایم کچلی هامان باز بلند شود... حالا این خانوم های دکتر هایمان هی مدام اولتیماتوم می دهند که برو موهایت را کوتاه کن... برو موهایت را کوتاه کن!!! ما هم می خواهیم برویم با ماشین بزنیم سرمان را... جانه تو... از بچگی دلم می خواسته که برم با نمره یک موهامو بزنم... حالا می زنم... جهنم... هر چند جدیدن ها به شدت دوست می دارم موهایم را و حرص می خورم که باز باید دو سالی بگذرد تا همین قدری بشوند... خلاصه گفته باشم پس فردا مرا با دستمال سر دیدید توی خیابان جا نخوردی و راهتان را کج نکنید... دکتر تجویزمان کرده!!!

* فردا می رویم دانشگاه... اولین جلسهء ترم تابستونی... بعد این بختیار که آب و هوای تهران بش ساخته و ول کن نیست که... حالا خوبه برای این زمینه چک داده و اندکی کم دارد و باید برود سره کار وگرنه که تا مهر در خذمتمان بود و ما هم بی ماشینی دق می کردیم!!!

* دیدی چه زیر پوستی و حرفه ای پز دادم؟؟؟ :))))))))))))))

رفته ایم زمینه سوگلیه ناصرالدین شاه را از نوه نتیجه هایش خریته ایم!!! چه خوابهایی که نبینیم در این ویلایی که بعدها خواهیم ساخت!!! :))))))))))))))

* همینا دیگه... این روزها ارباب حلقه ها می بینیم و نمی دانیم چرا قبلن ها حال نمی کردیم باهاش و حالا می کنیم!!! قذرت خدا... یک فیلمه با مزه ای هم دیدیم به اسم دوس پسره جدیده مامانم...ب سیار با حال بود... مگ رایانه عزیزه دلمان و آنتونیو باندراس درش بازی می کردند... ـ راستی این آقای باندراسه خودمان کجاست؟؟؟ خبری نیست ازش... ـ خلاصه که فیلمیست در ژانره ببین بخند فراموش کن!!!

+ نوشته شده در 18:56 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیستم تیر 1387
از کتاب هایی که می خوانیم...
* زن در ریگ روان را می خوانم... نوشتهء کوبو آبه... ترجمهء مهدی غبرایی... آقا همچین خوف است این کتابه که نگو... جن و پری و اینها ندارد... فقط آدم دارد... و ترسناک تر از آدمیزاد نداریم چیزی در این دنیا... فصله بیستمم... تمام که شد می آیم درست و حسابی می نویسم ازش...

مرده شور این جاپونی ها را ببرد... هنوز که هنوز است بزرگترین ترس های من ریشه در آن فیلمه ت خ م یه کوایدان دارند!!! ای تو روحه این جاپونی ها... دردشان چیست با اینهمه المانه ترسناک در همه جایشان؟؟؟

* آقا من کلی حال می کنم با این سریاله سه در چاهاره تی وی... ینی آخرش است اینقدر که فقرشان آشناست برای من و اینقدر که مردمش آشنا هستند و  اینقدر که می خارم این علی صادقیه پدر سگ را!!! بعد آقا بر عکسش این مهره مادره ت خ م یه تهوع... یعنی ببین از ده دقیقهء اولیهء قسمته اول سریال من تا اخرش را برای ننه ام توضیح دادم که این دو تا داداش هستند و آن سمیرا هم خواخرشان است و اینها را به فرزندی قبول کرده اند و الخ...

+ نوشته شده در 13:13 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیستم تیر 1387
تلخون همچنان در بازار است...
*هان تازه یک کاره دیگری هم کردم که اینجور مواقع می کنم... خودم را یک ناهار مهمان کردم رستورانه راز که به جای لادن سره تجریش باز شده و خب پشیمان نیستم ولی دفعهء دیگر جایی که تا حالا غذا نخورده ام نمی روم کلی پوله بی زبان حرام کنم!!! والله ما غذاهای دریای کلن عقمان است و نمی دانیم چه خری گازمان گرفت که تصمیم گرفتیم پاستای میگویش را امتحان کنیم... ینی جانه تو من چهار تا چنگال بیشتر از اون بشقاب نخوردم و هر دونه میگوییش که می رفت زیره دندونم سه بار می خواستم تف کنم!!! انگار با پوست بود میگوهاش... پاستاش هم نمی دونم چه سسی ریخته بود روش انگار مثلن خمیره آبکیه نون بود!!! خلاصه که تف... فقط لیوانه بزرگه کوکایش خوب بود!!! سیب زمینی هاش هم هر کدوم اندازهء لنگه کفش بود و من دوست نداشتم!!! کلن منظور این است که از این ولخرجی ها نکنید و همان پیراشکی های کاسکو مگر چش هست؟؟؟ یا جهنمه ضرر... پیتزا های هیوا؟؟؟

* مادربزرگمان این روزها خانهء ماست و خب من موجوده سنگدلی هستم کلن به مظره همهء آشنایانم و این پیرزن را هم دوست ندارم... دلم می سوزد گاهی برایش ولی کلن دوستش ندارم... نمی توانم از فکر کردن به مرضیه خودداری کنم وقتی که مادربزرگم را می بینم... هر چند ربطی ندارد...

* فیزیک و فیزیک الکترونیک پاس شد... جفتش ده و نیم!!! خاک بر سرم... مشروط شدم رفت...

+ نوشته شده در 11:10 توسط بانو تلخون
پنجشنبه بیستم تیر 1387
تلخون به بازار می رود...
* ما یک عدد کانورسه ساق بلنده قرررررررررررررررررمززززززززززززززززز خریتیم باسهء خودمان و در نواحیه مختلفمان عروسیست زین باب!!! کلی هم دل دل کردم که بخرم؟؟؟ نخرم؟؟؟ چیکار کنم؟؟؟؟ نکنه بخرم پس فردا نپوشم؟ نکنه نخرم پس فردا غصه ام بهش؟؟؟ خلاصه با آن پولی که داشتیم ابتدا قصد کردیم که یک عدد شلوار و تاپ ورزشی بخریم از آدیداسه سره سهیل که رفتیم و دیدیم بالغ بر صد هزار تومان باید بسلفیم و تازه شلوارش را هم آیا بشود با مانتو پوشید؟؟؟ آیا نشود؟؟؟ خلاصه کلی جدال و جنگ و خین و خین ریزی در درونمان بر پا شد و آخرش گفتیم تف... جهنم... چون پولمان نمی رسید که هم پس اندازش کنیم و هم تاپ و شلواره آدیداس بخریم و هم کفش و هم یک عدد شلواره بگه دیگر!!! هم یه خورده خرت و پرت که حتمن اینجور مواقع من باید بخرم... خلاصه که ما یک عدد کانورس قررررررررررررررمززززززززززززز خریتیم... یک شلواره بگه گشاده دودیه خوچگله... دو متر پارچه که ننه مان مانتو بدوزد برایمان... یک عدد تاپه سفیده بندی... عطر... و یک چیزهای دیگری که به شما ربطی ندارد!!! تازه یک مقداری هم ریختیم به حسابمان که اولین گام را در جهته پس انداز برداشته باشیم... یک مقداری هم ماند ته جیبمان که همینجوری برویم خرج کنیم...
+ نوشته شده در 11:7 توسط بانو تلخون
سه شنبه هجدهم تیر 1387
نظره کارشناس!!!!
* شاید به خاطره اینکه خیلی خسته بودم و آخره شب با صدای کم این فیلم رو دیدم چندان به دلم ننشست. هر چند می تونم بگم یکی از بهترین بازی های ناتالی پورتمن رو توی این فیلم می بینیم در نقشه آن بالیون. همچنین باید اشاره کرد به بازیه محشره اریک بانا که اینقدر فیلمای بچه مثبتی بازی کرده که آدم نمی تونه قبول کنه اینقدر نقشه این شاهه بی جنبهء ضعیف النفس به او می آید. مخصوصن در انتهای فیلم نگاه های نفرت باری که به آن می انداخت رسمن تنه آدم را می لرزاند. در ضمن من متحیر مانده ام که کدام ابلهی اسکارلت جوهانسونه بی ریخت را به ناتالی پورتمنه بیوتی فوله ما ترجیح می دهد؟؟؟ برای من قابل درک بود تلاشه آن برای به دست آوردنه جایگاهی که از دست داده حتی با نابود کردنه زندگیه خواهرش. ولی از اون طرف مهربانی و گذشته خواهرش ـ اسکارلت جوهانسون - ابدا قابله قبول نبود برام. خلاصه که به ما چه؟؟؟ آن برای به دست آوردنه شاه روی همه چی پا می گذاره و وقتی با شاه ازدواج می کنه و میشه ملکهء انگلستان دیگه محبته شاه رو نداره و استیصال و بیچارگی ای که در چهرهء ناتالی پورتمن می بینیم واقعن فراموش نکردنیه تو این صحنه ها. اون صحنهء آخره فیلم هم که آن رو اعدام می کنن یکی دیگه از شاهکارهای بازیگریه ناتالیه. داستانه فیلم هم داستانه سرگذشته واقعیه آن بالیون هستش که هم اکنون از مشهور ترین اشباحه دنیاست و در برجه لندن می تونین ایشون رو زیارت کنین و از خودشون راست و دروغش رو بپرسین... در پایان هم دوست دارم بدونم امته انگلیس چی کار کردن با این شاهه تعطیلی که داشتن؟؟؟ شاهی که یک زن رو طلاق داد و زنه دوم رو گردن زد و فک کنم دیگه روش نشد زن بگیره!!!!

* خب من ناتالی پورتمن رو خیلی دوست می دارم... اگه زیادی شور شد شما جدی نگیرین!!! :))))))))

+ نوشته شده در 10:25 توسط بانو تلخون
سه شنبه هجدهم تیر 1387
the other boleyn girl
* داستان فیلم از این قرار است که یک مراسمه بندازونی برقرار می کنه داییه آن و ماری بالیون برای شاه جورج که با زنه خودش پسر دار نشده و قرار میشه آن رو بندازن به شاه به عنوان معشوق ولی خب شاه وقتی توی سواری کم میاره جلوی آن دیگه کلن نادیده اش میگیره  و خواهره کوچکترش که ازدواج کرده رو با خودش به قصر می بره... ماری از شاه باردار می شه و آن رو به فرانسه می فرستن... بعد از مدتی چون ماری دیگه نمی تونه شاه رو سرگرم کنه آن رو بر می گردونن از فرانسه تا توجه شاه رو رو به ماری نگه داره... آن هم نامردی نمی کنه و چنان شاه رو شیفتهء خودش می کنه که شاه نه تنها دیگه محله سگ به ماری که براش پسر به دنیا آورده و عاشقانه شاه رو دوست داره نمیذاره که با تغییر مذهبه انگلستان از کاتولیک به پروتستان از همسره اولش هم جدا میشه و با آن ازدواج می کنه... ولی آن نمی تونه چیزی رو که به دست آورده نگه داره و شاه به خاطره بلاهایی که آن به سرش آورده از او بیزار میشه... آن که همه کار می کنه برای جلب نظر دوباره شاه بعد از اینکه یک دختر به دنیا میاره و فرزند دومش رو از دست میده به برادرش پیشنهاد میده که از اون حامله بشه چون شاه دیگه توجهی به او نمی کنه و اگر بفهمه فرزند دومشان مرده به دنیا آمده موقعیته آن به خطر می افتد... آن پشیمان می شود از درخواستش ولی همسر برادرش به گوشه شاه می رساند این موضوع را و آن و برادرش به جرمه زنا اعدام می شوند... ماری دختر شاه و آن را بزرگ می کند و الیزابت دختره آن بالیون وارث پادشاهیه پدرش می شود.
+ نوشته شده در 10:9 توسط بانو تلخون
دوشنبه هفدهم تیر 1387
این روزها...
* والله ما این روزها یک لنگه پا در رکابه ددی ـ همون بختیاره خودمون... فقط چون داره می ره قاطی فئودالها به جاست که ددی صداش کنیم!!! ـ می رویم از این لنگهء لواسان به آن لنگه اش... از ته جوب به نوکه کوه از زیره صخره به وسطه رودخونه و خلاصه اوسکل شده ایم حسابی تا ددی - همون بخی ـ یک زمینی مطابق میل و وسعش پیدا کند و بخرد... می خواهد ویلا بسازد برای دورانه بازنشستگی اش...

* آقا این روزها ما هر جا می رویم حامد سیبیل می بینیم... و دریغ و افسوس که او ما را نمی بیند... و خب حالا اصلن ببیند... به قوله آقای فرهیخته چه فایده؟؟؟ نشان به آن نشان که امروز من ایشان را هم توی دانشگاه را به را دیدم و هم بعد از ظهر سره کوچمون!!! قذرته خدا!!! بچه محل هم شدیم... ینی ببین چقد ما دو تا باسه هم ساخته شدیم!!! حیف که فقط من این موضوع رو می دونم و اون بی خبره!!! بعد تازه ما شیفتهء الواتیه ایشان و آن زنجیره آویزان از جیبشان هستیم!!!

* جنابه آقای هم دانشگاهیه ما که نسخه می پیچی... اون کارشناس گروهتون اگر که الکترونیکی هستی و خانوم عارف نیا منظورته فقط کاره پسرا رو راه می ندازه!!! بایدم یه ماه بعد از حذف و اضافه برات انتخاب واحد کنه!!!!

* آقای نیمو گوزوی بزمجه!!! اوکی... حالا بذا این انادر بالیون گرل رو ببینم میام دقیق برات توضیح میدم و تفسیر می کنم و مظره خودمو هم می چسبونم تنگش!!!

+ نوشته شده در 23:12 توسط بانو تلخون
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
هووووووووووووووورااااااااااااا!!!
* خب ما بالاخره از زبانه خودشان شنیدیم... گوره بابای هر چی سیاسته... گوره بابای اینکه برای بستنه دهنه مردمه... گوره بابای اینکه فکر می کنه با آوردنه افشین یادمون میره چه موجوده مستبد و زبون نفهم و قلدریه... ما افشینمون رو داریم... هوووووووووووووووورررررررررررررراااااااااااااااااااااااااا!!!

و آقا دیدن داره قیافهء استیلی در این روزها... آخ دیدن داره... آخ دیدن داره... ما که فعلن از دستمال کشی ها و غلط کردم های نیکی به شدت سره وجد آمده ایم و حالمان خوش است... خریدهای فصلمان هم که عالیست... ممد پروین مان هم که دارد می آید... احمد عابدزاده را هم که داریم روی نیمکت... پیروانی هم که از آنهاش نیست که بخواهد چوب لای چرخه افشینمان بگذارد... عجالتن حالمان خوب است... آنقدر که روز شماری می کنیم برای اولین بازی لیگ... آنقدر که تمامه اخبار ها را می بینم و هر بار کلی ذوق می کنیم بابته حضوره افشینمان روی نیمکت... بالای سره تیم... هیمن یک ماهه هم کلی دلمان تنگتان شده بود آقای قطبی...

* یک چیزی نوشته ام برای تو به اسم این یک نامه نیست... یک چیزی نوشته ام که نه اینجا می شود گذاشتش و نه آنجا... از بس که خصوصیست و از بس که من و تو و اوی تو درش حضور دارند و از بس که منش من است... احتمالن باید یک فولدری بسازم به اسم نامه هایی که نامه نیستند و همه شان را نگه دارم برای خودم... نه مثله قبلن ها هی صفحه پشت صفحه بنویسم و هی پاک کنم...

* همینا دیگه...

* اومدیم کافی نت ثبت نامه ترم تابستونه... بعد خل و چل ها یک کاری کرده اند که سه واحد که گرفتی دیگر نتوانی چیزی بگیری تا بروی شهریه ات را پرداخت کنی... امته اسلام خدارا شکر تعطیله تعطیل شده اند این روزها... بابا از گشنگکش که نمیمیری... وختی میگی ثبت نام اینترنتی ینی هر کی هر چی خواست بگیره بعدن بیاد حساب کنه!!! تف به این گدا صفتی تون!!!

+ نوشته شده در 9:48 توسط بانو تلخون
شنبه پانزدهم تیر 1387
و اینک...
* راستشو بخوای من که باور نمی کنم... یعنی برام به شدت مشکوکه که همه تو این چند روزه مصاحبه کرده ان الا قطبی!!! ینی تا نبینمش رو نیمکت باور نمی کنم!!! حالا شما خودشو شیش تیکه کن... من باور نمی کنم!!! همتون دورغگویین!!!

* خب ما هم لئون پروفشنال را دیدیم که قبلنا بارها دیده بودیم و این ناتالی پورتمنش را از همان ده دوازده سالگی می خواستیم... و هم خاطراته یک گیشه که تمامه عشاقه ما در سینمای خاور دور را در خود جمع کرده است... از ژانگ زی ئی بگیر تا گونگ لی و کن واتانابه... و خب ما دوست می داشتیم خاطرات یک گیشا را... البت به نظرمان می شد باره احساساتش را بیشتر کرد و بهتر تر بود اگر یک کمه دیگه ای به تماشاگر زور می آورد برای تحته تاثیر قرار گرفتن و اینها... خلاصه که قدیمیست تقریبن این فیلم و ببینیدش به توصیهء ما!!! بعد راستی اون دختر سرتقه که نقشه بچگی های سایوری رو بازی می کنه و همهء دیالوگاش به زبانه انگلیسیه یک کلمه هم انگلیسی حالیش نمی شده و همهء نقششو حفظ کرده فقط!!!

* آقا میکرو و الک سه را ترم تابستونه ارائه ندادن... باهاس تهران مهمان شویم... بروم زنگ بزنم به نیلوخر ببینم چه گلی باید به سرمان بگیریم... چه خر تو خری شده این ترمه آخره ما... بعید می دانم بتوانم با این اوضاع بهمن خلاص شوم بالاخره از شره این مهندسیه تف و لعنتی!!! هیچ نمرهء دیگری هم هنوز نیامده ومن می دانم که آمار هم خواهم افتاد...

+ نوشته شده در 10:30 توسط بانو تلخون
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
اندر حکایته!!!
* ما بی صبرانه منتظریم تا خانومه رولینگ یک شاهکاره چند جلدی ـ حداقل ده جلتی باشد این دفعه... حالا مثلن می خواهید جادویی ایی چیزی باشد خب دوازده جلتی!!! ـ را شروع کند و ما برای سالهای آیندهء عمرمان بهانه ای داشته باشیم... عجالتن هم می خواهیم برویم هفت جلته هر پاتره پسرخاله هه را دو باره قرض بگیریم و بزنیم به بدن... تازه ما تا به امروز از این جنابه تالکین نخوانده ایم... فقط دیده ایم... حالا می خواهیم همان اربابه حلقه هایشان را هم از پسر خاله هه قرض بگیریم و آن را هم بخوانیم... کلن جادو کم داریم توی زندگیمان... رویا کم داریم...

* بعضی وقت ها رنج می کشیم از اینکه نمی خواهیم و نمی توانیم کسی را که واقعن دوست داریم عاشقانه دوست بداریم... اینکه نمی خواهیم نقشه مهم تری داشته باشیم در زندگیش... اینکه نمی خواهیم جز دوست چیزه دیگری باشیم و او شاید بخواهد و این انتظاره او و نخواستن و نتوانستنه تو واقعن زجر آور است!!! رفیق خواهش می کنم این کار را با من نکن! من نمی توانم... زندگیه من این نیست...

* دزد دوچرخه را ببینم یا جامپر یا بشینم فیلم تکراری ببینم؟؟؟ لئون و ارباب حلقه ها؟؟؟؟ الان روی موده لئونم نمی دونم چرا...

+ نوشته شده در 11:32 توسط بانو تلخون
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
خون!!!
* از کلهء سحر رفته ام بیرون بدونه صبحانه چون باید آزمایشه خون می دادم و کلی پیاده رفته ام و کلی منتظر نشسته ام کلی کلی های دیگر و تازه اساعه رسیده ام خانه و هنوز هم چیزی نخورده ام!!!

آقا عجب خونی از ما گرفت!!! شیش لیتر بود به خدا!!! :))))))))))))))))

نه حالا جدا از شوخی یکی از این بیلبیلکا پر ازم خون گرفت... همین بیلبلکا هستا... لوله آزمایش بهشون می گفتیم؟؟؟ پاتیل می گفتیم؟؟؟ تغار می گفتیم؟؟؟ از همونا!!! بعد من از یه طرف موجوده کم خونی هستم و از یه طرفه دیگه چنان خونه سیاه و غلیظی داشتم که اصلن تو سرنگ نمیومد!!! فک کن... خوشم میاد همه جوره جمیعه تناقضاتم!!! بعد آقا ما سه روز پیش یکی از این مهتادها را خوردیم!!! نکند توی آزمایشمان عکسش بیفتد و رسوا شویم؟؟؟ :))))))))))))

* خب برم بشینم فیلم ببینم بیام براتون تعریف کنم!!!

* میگما... شعور داشته باشین برین کتاب بخرین... اینقد بی فرهنگ نباشین... اینقد پول جای ریمل و رژه لب و خط چشمای آشغالی ندین!!! اینقد نریزین این پولا رو تو شیکمه دختر مخترا تو این کافی شاپ و اون کافی شاپ!!! یه کم کتاب بخرین بخونین تا قاطی آدمیزاد بشه حسابتون کرد!!! آفرین بچه های خوب!!! هر کی کتاب نخره خره!!!

+ نوشته شده در 14:25 توسط بانو تلخون
سه شنبه یازدهم تیر 1387
...
* دلم می خواهد نخوانی...

هنوز وقتی می گویی تو بهترین دوست منی ، اشک جمع می شود و گاهی حتی سر ریز می کند و من دنباله همهء جمله هایی می گردم که بشود دوستت دارم را تویشان جا داد... الان دوست دارم یک چیزهایی بگویم تو مایه های مرجان عشقه تو مرا کشت!!! :))))))

گاهی آنقدر زیادی... آنقدر بزرگی که تمامه من برایت کم است... اینجا جایی نیست برای هیچ کس دیگری... تو هستی... همیشه هستی...

* یک فیلمی دیدم به اسمه هد این د کلود... چارلیز ترونه محبوبه ما توش بود و پنه لوپه کروز و یک پسره ای که اسمش یادم نیست و تا حالا هم فیلم ندیده بودم ازش ولی خیلی خوب بود!!! داستان هم از این جنگ جهانی دومی ها بود که دختره میره با آلمانا که باسه مقاومت اطلاعات جمع کنه بعد ملت میریزن ننه شو به گ ا میدن بعده جنگ! آخره این فیلمه هم چارلیز ترون را کشتند مادر جن ده ها!!! البت این آخره فیلم بود... اولش بیشتر عشقی و اینا بود!!! همینه که من میگم در همه حال گوره بابای مردم و همه چی به تخمم!!!!

+ نوشته شده در 21:34 توسط بانو تلخون
سه شنبه یازدهم تیر 1387
روزگاره بعد از امتحان...
* تمام شد بالاخره!!! ینی فقط مانده یک آزه کنترل که قرار بود این پنجشمبه باشد و استاده محترم دیشب اس ام اس داده که سومه مرداد امتحان می گیرد!!!

*دیروز ما کله جزبهء معماری کامپیوترمان را منتقل کردیم روی شلوارمان و از آنجایی که شلوارمان از این شیش جیبه های گل و گشاد بود خب می شد حتی فلوچارت ها را هم رویش کشید!!! که ما دیگر گفتیم زشت است و نکشیدیم!!! بعد آقا این مراقبه از دو و نیم که انتحان شروع شد تا سه و نیم بالا سره من ایستاده بود و دریغ از یک کلمه که من بتونم بنویسم!!! خلاصه هی به سیکه زندگی زیباسته فلینی تو دلم گفتم پاشو برو... پاشو برو... پاشو برو... تا بالاخره اثر کرد و یارو پاشد رفت!!! مام دیگه شروع کردیم جوریدنه پاچه هامونو و خب کاشف همون موقع ـ فک کن!!! ـ به عمل اومد که دو جلسه رو نداشتم من اصلن که بخوام روی شلوارم بنویسمش!!! خلاصه که آقا یازده دوازده رو خودمون نوشتیم و باقیش هم کرمه استاد!!!

* اسپانیامون هم که آلمانتونو زد!!! حقش بود خداییش... فقط دلم کبابه بالاک بود که چه سه نقطه ای از خودش پاره کرد تا آخره بازی...

* مادر ج نده محاسباتمو داده هشت!!!!!!!!!!!!! پدرسگه جا کش! دیگه اینقد بد نداده بودم! خب به سلامتی فیزیک رو بیخود  قربانیه این محاسبات کردم و هم مشروط میشم هم ممکنه اخراج بشم... هم اگه اخراج نشم ترمه دیگه درسم تموم نمیشه! :((((((((((

+ نوشته شده در 13:12 توسط بانو تلخون
یکشنبه نهم تیر 1387
پوووووووووووف!!!
 * آقا پدرمان در آمد!!! نزدیک به چهار ساعت زمانه امتحانه این آماره پدر سگ بود!!! برق هم رفت و ما رسمن در صحرای کربلا داشتیم خودمان را برای نیم نمره بیشتر پاره می کردیم... بگذریم... فردا معماری کامپیوتر دارم و هنوز شروع به خوندن نکردم...

* عجب فیلمی بود این دنسر این د دارک... یعنی درست که یه خورده ای اون دوربین روی دستش باعثه نمودگی تماشاگر میشه و درست که کمی طول میکشه که ارتباط برقرار کنی باهاش... ولی خبلی خوب بود... آقا من مردهء صدا و چهرهء این بیورک شده ام... یکی از بهترین موزیکال هایی بود که تا امروز دیده ام... چند دیالوگه به شدت هوشمندانه داشت که ما را بسیار شادمان کرد... اونجایی که سلما می گه همیشه عادت داشتم زندگیمو مثه یه موزیکال ببینم چون تو موزیکال ها هیچوقت اتفاقه بدی نمی افته... یا اونجایی که می گفت قبل از رسیدنه فیلم به آخرین رقص از سینما می زدم بیرون و رقص تا همیشه ادامه پیدا می کرد... خلاصه که فیلمی بود که ما را به شدت لرزاند... به شدت ها... با اون صحنهء پایانیه وحشتناک... حالا تو سینما لاگ درست و حسابی می نویسمش!!!

* فینال هم که هست امشبو و اسپانیا اسپانیا!!! و به جانه خودم اگر این خیابونی را بگذارند باسهء گذارش می روم و ننهء ضر غامی و معاونینشو و مدیر شبکه سه و خلاصه همه رو بگیر بیا تا ننهء خوده خیابونی و خودشو عمشو و آقاشو داداششو... همشونو سه نقطه!!!

+ نوشته شده در 11:19 توسط بانو تلخون
جمعه هفتم تیر 1387
دودورو دودو اسپانیا!!!
* آقا ما آمدیم که بگوییم اسپانیا را به شدت می خاریم!!! و خب هیچ دلمان نمی خواهد آلمان بشود قهرمان... هر چند فکر می کنیم که می شود... تف...

* بعدوش اینکه ما همچنان در کتابخانهء ملی داریم آمار می خوانیم و خاک ب سرمان... دو روز آمار می خوانیم و یک روز معماری!!! فک کنننننننننننن!!! ینی مثلن آمار درسی عمومی و نمره بیار و اینهاست خیره سرش و معماری جزبه درسایی که بیخود می روند توی پاچه مان به اسمه درسه یه خورده تخصصی!!! بعد ما از کدام بیشتر می ترسیم؟؟ آمااااااااااار!!! مرده شور...

* بعد این مصطفوی را بگویید خفه شودو این شامورتی بازیها را در نیاورد باسهء ما!!! انگار که ما خریم و نیم فهمیم از محبوبیته قطبی می خواهد مایه بگذارد برای خودش!!!

جدن الان دلم میخواد یک ملاقاتی با استیلی داشته باشم و شخصن بپرسم چه احساسی داره الان که نه تنها خودش رو بدبخت کرد... که پرسپولیس و کاشانی و قطبی رو هم به روزه سیاه نشوند... حالا قطبی رو نه زیاد ها... ولی خب بالاخره... مادرشو رسمی و غیره رسمی!!!

* آقا ما دیشب این کونگ فوی پاندا را دیدیم و باز هم بسی خندیدیم!!! فقط گفته باشم که خطه اصلی داستان به نظرمان یک خورده بی مزه تر از آن بود که بشود که کارتون یک ساعت و خورده ای را حولش ساخت!!! حال کردی؟؟؟ تازه ماجرا هم کم داشت!!! ینی اتفاقه خاصی نیم افتاد توش!!! آنجلینا هم که خانومه ببر بود خب فک کنم یه پاراگراف بیشتر حرف نزد!!! ولی خب خندیدیم بسیار!!! سخت نگیر دیگه... مردهء اون صحنه هه بودم که اردکه که بابای پانداست در جوابه پانداهه که میگه گاهی شک یم کنم پسره تو باشم با کلی ادا و اصول میگه دیگه وقتشه یه رازی رو بهت بگم!!! همه منتظره ینیم که بگه من اقات نیستم ولی دستوره پختنه سوپه سری رو بش میگه!!! تا آخره فیلم هم هی میگه این پسره منه... این پسره منه!!! و راستش جالبیش اینه که خب چه فرقی می کنه؟؟؟ پسرشه!!! :)))))))))))

* بعد ببین من این کاسیاس را هم می خارم!!! سسک فابرگاس هم که مدتهاست در قلبه من جای دارد!!! کلن حالا نیای بگی تو طرفدار نیستی و اگه بودی اسانیایی که ایتالیاتونو حذف کرد نمی خاریدی!!! به نظره من اسپانیا و ایتالیا دو کشوره دوست و برادر هستن و هیچ فرقی نمی کنه!!! یعنی راستش یه کوچولو فرق می کنه ها... فقط مسئله اینست که ما طرفداره فوتباله زیباییم و اسپانیای قوی با اون بازیه زیباش رو ترجیح میدیم به جنازه ای که دونادونی از ایتالیمون فرستاد تو زمین!!! و خدایا اسپانیا قهرمان بشه... اسپانیا... اسپانیا!!!

* دیگه چیزی نمی خواستم بگم... همینا...

* جانه تو یه چی دیگه هم می خواستم بگم که خیلی مهم بود... یادم رفت...

+ نوشته شده در 11:5 توسط بانو تلخون
چهارشنبه پنجم تیر 1387
وات هپنز این وگاس؟؟؟؟
* آقا ما در این فرصت یک عدد واتس هپند این وگاس زدیم به بدن و صدای کرکرمان کله ساختمان را برداشت!!! هر چند خوشمان نمی آید از کمرون دیاز ولی خب این نقش های خل خلی بهش می آید!!! کونه جنیفر هم همچنان خر است!!!

داستانش هم همون داستانه همیشگیه که دو نفر بنا به مقتضیاتی مجبور می شن شیش ماه زنو شوهر باشن و در این شیش ماه چنان ... از هم پاره می کنن که بیا و ببین بعد در آخر اون شیش ماه یکیشون میگه گوره بابای اون مقتضیات و نخواستیم و اینا... و میره ناپدید میشه و دیگری هم میگه آی لاو یو و اینا و میره زانو میزنه میگه بیا زنه من شو و اون یکی هم میگه باشه میشم و فیلم تموم میشه!!!! ولی خب بامزه بود یه جاهاییش خیلی!!!

دیگه ه جونه خودم ناهاره رو بخورم میرم سره درسم!!!

* آقا میگم من به شکله بدذاتانه ای بهتون نگفتم که کتابخونه ملی که میرم حامد سیبیل هم هست!!!! همون سیبیل قشنگوله که اسمه دوس دخترش مژده بود و قرار بود مژده بره با یه میلیونر ازدواج کنه و حامد دلشکسته بشینه یه گوشه و من برم مرهمی بر زخمهای قلبش باشم دیگه!!! اتفاقن این روزا خیلی هم به هم ریخته و درب و داغون و ژولیده به نظر میاد و اگر به خاطره امتحانا نباشه حتمن به خاطره شوهره میلیونره مژده است!!! فقط الان نمی دونم چجوری برم مرهمه قلبش بشم؟؟؟؟ هان؟؟؟ تو نظری نداری؟؟؟

+ نوشته شده در 14:16 توسط بانو تلخون
چهارشنبه پنجم تیر 1387
اندر احوالاته این روزها...
* خب نه که ما ندیده باشیم بیست و یک گرم را ها... دیدیم قدیما... ولی خب از تی ویه خودمان... و خب می دانید که تفاوت از زمین تا آسمان است... دیروز یک فروند بیست و یک گرم زدیم به بدن... یک فروند شل وی دنس... یک فروند هم پرسپولیس... البت از آخر به اول دیدیم ما... آقا این پرسپولیس را چقدر من دوست داشتم... ینی چقدر ها... اون اوله فیلم عینه خر اشک ریختم باسه عمو انوش... عینه خر ها... اصن جلو خودمو نمی تونستم بگیرم... الانم اشکم در میاد یه خط دیگه بنویسم!!!! خلاصه که تف... تف... تف...  شل وی دنس هم از این فیلمای ریچارد گیری بود دیگه... کلن به نظره من یک ژانری داریم به نامه ژانره ریچارد گیر!!! بعد جنیفر لوپز هم داشت!!! اه اه اه... کی به این گفته خوشکل و خوش هیکله؟؟؟؟ به نظره من که از قناس ترین موجوداته عالمه!!! چطور از پشت نمی افته؟؟؟ خلاصه که کلی رقص داشت و ما روحمان شاد شد چون رقص دوست داریم خیلی!!! بعد بیست و یک گرم هم گفتن نداره که از شاهکارهای بزرگه سینماست... کلن اینو بیشتر از بابل دوست می دارم... همه چیش مربوط بود به همه چیش... تو بابل ولی دختر چینیه رو می شد حذف کرد!!! فک کنم با نیمولی همون موقع ها کلی بحثشو کردیم!!!! چی می خواستم بگم دیگه؟؟؟ آهان... فیلم هم من یا از تجریش پاساژ البرز ، مغازهء پت و من می خرم... که دونه ای هزار تومنه فیلم هاش... یا از اون دسفروشه روبه روی تندیس که دونه ای هزار و پونصد تومنه فیلماش!!! بعد نمی دونم چون پونصد تومن گرون تر می خرم از این دومیه فک می کنم فیلماش شفاف تر و روشن تر و با کیفیت تره یا اینکه واقعن هست!!!! :))))))

* خب ما امروز قرار است معماری کامپیوتر بخوانیم و از فردا برویم بیفتیم روی آمار!!!! عققققققققققققققققققققققققق!!!!

+ نوشته شده در 10:28 توسط بانو تلخون
سه شنبه چهارم تیر 1387
تف!!! تف!!! تف!!!
* ینی نمی دونی بر من چی گذشته این چند روزه ها... عینه یک موجوده دراز گوشه چهار پای موسوم به خر نیشستم این محاسباته کوفتی رو خوندم... تا دم دمای صبح هم فرمولاشو وارده ماشین حساب کردم... بعد تو فک کن ایتالیا اسپانیا رو اصن ندیدم... ینی جلوی تی وی بودم ولی اصن به جانه خودم سرم از رو جزوه ام بلند نشد... بعد تازه ایتالیا اونجوری باخت ـ البت حقش بود... ـ بعد پنجه صبح عینه جن زده ها بلند شدم و با یه عالمه حالت تهوع و سرگیجه و بی خوابی و مرگ و گرما زدگی و اسهال و اینا پاشدم رفتم به سمته دانشگاه و در تمامه طوله راه هم در حاله خوردنه جزوه هه بودم و خلاصه یک کلام خودمو پاره کردم... بعد سره جلسه از اونهمه سوال که همش هم تو جزوه بود محضه رضای خدا یکیشو تا ته حل نکردم!!! مرتیکه پدرسگ نه تا سوال داده بود که هر کدوم دو صفحه حداقل جوابشون بود و دو ساعت وقت!!! گیره چه جونورایی افتادیم ما ها... من همهء سوالا رو براش نوشتم ولی خب نصفه... ینی خب راستش یادم نمی یومد بقیش!!! کلن به تخمم!!! مادر فلانا!!! از اون قبرستون هم که برگشتم فقط خوابیدم تا امروز صبح!!! عینهو جنازه!!!

* امروز هم می خوام بشینم فقط فیلم ببینم!!! امتحانه بعدیمم شمبه است... آمار... ینی هرچی درسه گهه من این ترم دارم... بابا به کی باید گفت؟؟؟ من حاضرم سه بار الکترومغناطیس امتحان بدم ـ اونایی که خوندن می دونن چی می گم!!! ـ ولی یه بار آمار امتحان ندم!!! باسه میانترمش اونهمه خودمو کشته بودم و اونهمه تقلب نوشته بودم... شدم هشت از بیست و پنج!!!!!!!!!!!!!! فقط پنج نفر بالای ده شده بودن!!!! فک کنننننننننننن!!! یارو فک می کنه فیزیک اتمی داره درس میده!!!

*آقا این جا کش ها که باز شروع کردن به فیل تر کردن!!! همهء لینکام فیل تر شده!!! مامااااااااااان... من اولد فشن و آهو نمی شوی می خوام!!! آفتوبه و فالشیست حالا پیش کش... اون دو تا اولی رو چرا دیگه؟؟؟

* ینی مادرتو علی آبادی... داریوش مصطفوی شده مدیرعامله پرسپولیس!!! گه بگیرن سر تا تهه این مملکتو... من والله هنوز یادم نرفته اون پروندهء اختلاس و کلاه برداری رو!!! چه رویی دارن ملت!!!

+ نوشته شده در 11:52 توسط بانو تلخون
یکشنبه دوم تیر 1387
ایتالیا... ایتالیا...
* آقا اول بگم که ما در حاله خر زدن در کتابخانهء ملی می باشیم از صبببببببببببح!!!

* دوم بگم که من از اولش طرفداره هلند بودم... بعد از وسطاش دیگه شدم طرفداره روسیه چون که واقعنی حیف بود با اون فوتباله قشنگول و اونهمه حمله کردن و خنگول بازی و اونهمه کوفیدن به تیره دروازه هلند بیادد زرتی تو پنالتیا با اتکا به وان در سار ببره!!! تازه اونم به خاطره گله این مرده خوره ون نیستلروی... چیه؟ بالا بری پایین بیای این بابا به نظره من مرده خوری بیش نیست!!!

* وای وای وای... امشبو بگو ایتالیا اسپانیا... بعد منو داشته باش که دیشب تا دو بیدار بودم و امروز شیش پاشدم و شب هم احتمالن تا دو باید بیدار بمونم و صبحه فردا باید پنج بلند شم که برم امتحان بدم!!! ینی خودم یه پای فینالم!!! :)))))))))))))))))

* آقا این فیلمه چهل روز چهل شب ما را بسی خنداند... کلن ارادت داریم خذمته جاش هارتنت!!! بوس بوس!!!

* خاک بر سرمان... جنسمان جور است ها... جرئت نمی کنیم مهتاد شویم!!! بذار بعد از امتحانها... من طرفداره فیر پلی هستم عجالتن!!!

+ نوشته شده در 12:31 توسط بانو تلخون
شنبه یکم تیر 1387
یافتم... یافتم...
* خب از آنجایی که ما یکی دو ترمی است درسی را حذف ننموده ایم و با شجاعت رفته ایم امتحانش را داده ایم و اینها... تصمیم گرفتیم که فیزیک را حذف کنیم که هم خدا را خوش بیاید و هم خرما را!!!! خب آقاجان این استاد فیزیکه که گفته همتونو می ندازم... حالا بر فرض هم که نندازه تو اون کلاس فقط من و یه نفر دیگه اییم که ترم آخری نیستیم و واضح و مبرهن است که ترم آخری ها را پاس می کند و بهترین گزینه برای انداختن ما هستیم... و تازه اصلن نمی رسیم که همه اش را بخوانیم و بعد هم شب خسته و کوفته از آن قبرستون جنازه مان را بکشانیم خانه و بشینیم تا صبح محاسبات بخوانیم... و تازه از هر دوی اینها نمرهء بالا بگیریم که مشروط نشویم!!! چون دو تا امتحانه اول را خیلی هنر کنیم ده یازده می گیریم!!! حالا چی میخواستم بگم؟؟؟ خلاصه.. فیزیک را حذف می کنیم و با خیاله آسوده می نشینیم از امروز محاسبات می خوانیم که لااقل یک هفده هجده ای بگیریم و مشروط نشویم!!! هان؟؟؟ ترمه آخر هم خب به جای هجده واحد تو بگو بیست و یک واحد داشته باشیم... تازه پنج واحدش هم که کارآموزی و پروژه است و حساب نیست... خلاصه ما ما اینطور تصمیم گرفتیم...

* آقا یه چن تا فیلم دیدم حالا بعده محاسبات میام میگم... یکیش گان بیبی گان به کارگردانیه بی افلکه که کیسی افلک بازی کرده...

+ نوشته شده در 9:24 توسط بانو تلخون