فلیمی که هم چارلیز ترون دارد و هم ویل اسمیت می تواند بشود محبوب ترین فیلمه ما!!! ولی خب هنکاک خیلی چیزها کم داشت برای رسیدن به این عنوان. داستان هم از این داستان های ابر قهرمانیه آمریکاییه. ابرقهرمانی که هم پرواز می کنه هم با یه دست کامیون بلند می کنه و هم فانی نیست! فرقش با دیگر ابر قهرمان ها اینه که هیشکی هنکاک رو دوست نداره. مردم بهش فحش میدن ، هر وخت کسیو نجات میده همه غر می زنن و خلاصه مادرشو به سه نقطه دادن فلک زده رو... خودش هم خیابون خوابه و کر و کثیفه و تقریبن دائم الخمره... تا یه روزی یه آقاهه رو از مردن زیره دست و پای قطار نجات میده و آقاهه هم دیگه ولش نمی کنه و می برتش خونه و یه برنامه می ریزه براش که بشه محبوبه مردم... تو این هیری ویری هنکاک عاشخه زنه یارو که چارلیز ترون باشد می شود... هنکاک طبقه برنامه می ره خودشو می ندازه تو زندون تا مردم خودشون دلشون براش تنگ بشه و بخوان که بیاد بیرون و همین اتفاق هم می افته و بالاخره تبدیل میشه به یک آدم تر و تمیز و محبوبه مردم... همین طور که رفت و آمد داشته با خانوادهء اون یارو می فهمه که چارلیز ترون هم مثله خودشه و در واقع این دو تا از روزه اول جفت آفریده شدن و زن و شوهر بودن و اینا... وقتی تو یکی از قهرمان بازیهای غمگینانه اش تیر می خوره چارلیز ترون میره براش توضیح میده که هر وقت این دو تا به هم نزدیک بشن و عشق مشقشون به هم زیاد بشه فانی میشن و تنها راهه جاودانه موندنشون اینه که دورو بره هم نپلکن... هنکاک هم مثه یه بچهء خوب بی خیاله چارلیز ترون میشه و می چسبه به جاودانگی!!!

که آقا این دومیش اکشنه بسیار خوبی بود و من دوست می داشتمش... مخصوصن آن حرکته سه امتیازیه آنجلینا جولی در آخره فیلم خوده خدا بود!!! اولیش هم خب از همین داستانای دکتر جکیل مستر هایدی بود دیگه... بعد من متوجه نشدم منظورشونو!!! ینی این دنبالهء همون هالکی بود که اریک بانا و جنیفر کاملی بازی کرده بودن؟؟؟ خلاصه که اینم بدی نبود و باسه وقت گذرونی خوب بود... من جدن این لیو تیلور را می خوارم... خیلی خوچگله است... توی اربابه حلقه ها هم که رسمن یک پریه تمام و کمال است!!! ادوارد نورتون هم خب خوب چیزیست... بعد خوبیش این است که هم نقش های مثبت بهش می آید مثله همین هالک... هم نقش های منفی مثله ایتالین جاب و هم نقش های مرموز مثله شعبده باز... و در همه حال عاشقه تمام عیاریست این ادوارد نورتون... دوستش می داریم... خلاصه که این وانتد را ببینید اگر دستتان آمد... یک چیزهایی هم میگوید راجع به سرنوشت واینها که خب خوراکه خیال پردازیست... بعد رسمن دوست می داشتم آن عوض شدنه جبهه ها را از نیمهء فیلم!!! اکشنه خوبی بود...
حالا خر است هر کی نرود آنجا بخواند و بعد کامنت بگذارد و بعد هم برود فیلم را بخرد و ببیند و تو اون روحه من درود نفرستد!!! جدی خر می شی نری بخونی و کامنت بذاری... از ما گفتن...
* آقا جان ما خب سالها موهای یک سانتی داشتیم و تازه یک سال و اندیست که گذاشته ایم کچلی هامان باز بلند شود... حالا این خانوم های دکتر هایمان هی مدام اولتیماتوم می دهند که برو موهایت را کوتاه کن... برو موهایت را کوتاه کن!!! ما هم می خواهیم برویم با ماشین بزنیم سرمان را... جانه تو... از بچگی دلم می خواسته که برم با نمره یک موهامو بزنم... حالا می زنم... جهنم... هر چند جدیدن ها به شدت دوست می دارم موهایم را و حرص می خورم که باز باید دو سالی بگذرد تا همین قدری بشوند... خلاصه گفته باشم پس فردا مرا با دستمال سر دیدید توی خیابان جا نخوردی و راهتان را کج نکنید... دکتر تجویزمان کرده!!!
* فردا می رویم دانشگاه... اولین جلسهء ترم تابستونی... بعد این بختیار که آب و هوای تهران بش ساخته و ول کن نیست که... حالا خوبه برای این زمینه چک داده و اندکی کم دارد و باید برود سره کار وگرنه که تا مهر در خذمتمان بود و ما هم بی ماشینی دق می کردیم!!!
* دیدی چه زیر پوستی و حرفه ای پز دادم؟؟؟ :))))))))))))))
رفته ایم زمینه سوگلیه ناصرالدین شاه را از نوه نتیجه هایش خریته ایم!!! چه خوابهایی که نبینیم در این ویلایی که بعدها خواهیم ساخت!!! :))))))))))))))
* همینا دیگه... این روزها ارباب حلقه ها می بینیم و نمی دانیم چرا قبلن ها حال نمی کردیم باهاش و حالا می کنیم!!! قذرت خدا... یک فیلمه با مزه ای هم دیدیم به اسم دوس پسره جدیده مامانم...ب سیار با حال بود... مگ رایانه عزیزه دلمان و آنتونیو باندراس درش بازی می کردند... ـ راستی این آقای باندراسه خودمان کجاست؟؟؟ خبری نیست ازش... ـ خلاصه که فیلمیست در ژانره ببین بخند فراموش کن!!!
مرده شور این جاپونی ها را ببرد... هنوز که هنوز است بزرگترین ترس های من ریشه در آن فیلمه ت خ م یه کوایدان دارند!!! ای تو روحه این جاپونی ها... دردشان چیست با اینهمه المانه ترسناک در همه جایشان؟؟؟
* آقا من کلی حال می کنم با این سریاله سه در چاهاره تی وی... ینی آخرش است اینقدر که فقرشان آشناست برای من و اینقدر که مردمش آشنا هستند و اینقدر که می خارم این علی صادقیه پدر سگ را!!! بعد آقا بر عکسش این مهره مادره ت خ م یه تهوع... یعنی ببین از ده دقیقهء اولیهء قسمته اول سریال من تا اخرش را برای ننه ام توضیح دادم که این دو تا داداش هستند و آن سمیرا هم خواخرشان است و اینها را به فرزندی قبول کرده اند و الخ...
* مادربزرگمان این روزها خانهء ماست و خب من موجوده سنگدلی هستم کلن به مظره همهء آشنایانم و این پیرزن را هم دوست ندارم... دلم می سوزد گاهی برایش ولی کلن دوستش ندارم... نمی توانم از فکر کردن به مرضیه خودداری کنم وقتی که مادربزرگم را می بینم... هر چند ربطی ندارد...
* فیزیک و فیزیک الکترونیک پاس شد... جفتش ده و نیم!!! خاک بر سرم... مشروط شدم رفت...
* خب من ناتالی پورتمن رو خیلی دوست می دارم... اگه زیادی شور شد شما جدی نگیرین!!! :))))))))
و خواهره کوچکترش که ازدواج کرده رو با خودش به قصر می بره... ماری از شاه باردار می شه و آن رو به فرانسه می فرستن... بعد از مدتی چون ماری دیگه نمی تونه شاه رو سرگرم کنه آن رو بر می گردونن از فرانسه تا توجه شاه رو رو به ماری نگه داره... آن هم نامردی نمی کنه و چنان شاه رو شیفتهء خودش می کنه که شاه نه تنها دیگه محله سگ به ماری که براش پسر به دنیا آورده و عاشقانه شاه رو دوست داره نمیذاره که با تغییر مذهبه انگلستان از کاتولیک به پروتستان از همسره اولش هم جدا میشه و با آن ازدواج می کنه... ولی آن نمی تونه چیزی رو که به دست آورده نگه داره و شاه به خاطره بلاهایی که آن به سرش آورده از او بیزار میشه... آن که همه کار می کنه برای جلب نظر دوباره شاه بعد از اینکه یک دختر به دنیا میاره و فرزند دومش رو از دست میده به برادرش پیشنهاد میده که از اون حامله بشه چون شاه دیگه توجهی به او نمی کنه و اگر بفهمه فرزند دومشان مرده به دنیا آمده موقعیته آن به خطر می افتد... آن پشیمان می شود از درخواستش ولی همسر برادرش به گوشه شاه می رساند این موضوع را و آن و برادرش به جرمه زنا اعدام می شوند... ماری دختر شاه و آن را بزرگ می کند و الیزابت دختره آن بالیون وارث پادشاهیه پدرش می شود.
* آقا این روزها ما هر جا می رویم حامد سیبیل می بینیم... و دریغ و افسوس که او ما را نمی بیند... و خب حالا اصلن ببیند... به قوله آقای فرهیخته چه فایده؟؟؟ نشان به آن نشان که امروز من ایشان را هم توی دانشگاه را به را دیدم و هم بعد از ظهر سره کوچمون!!! قذرته خدا!!! بچه محل هم شدیم... ینی ببین چقد ما دو تا باسه هم ساخته شدیم!!! حیف که فقط من این موضوع رو می دونم و اون بی خبره!!! بعد تازه ما شیفتهء الواتیه ایشان و آن زنجیره آویزان از جیبشان هستیم!!!
* جنابه آقای هم دانشگاهیه ما که نسخه می پیچی... اون کارشناس گروهتون اگر که الکترونیکی هستی و خانوم عارف نیا منظورته فقط کاره پسرا رو راه می ندازه!!! بایدم یه ماه بعد از حذف و اضافه برات انتخاب واحد کنه!!!!
* آقای نیمو گوزوی بزمجه!!! اوکی... حالا بذا این انادر بالیون گرل رو ببینم میام دقیق برات توضیح میدم و تفسیر می کنم و مظره خودمو هم می چسبونم تنگش!!!
و آقا دیدن داره قیافهء استیلی در این روزها... آخ دیدن داره... آخ دیدن داره... ما که فعلن از دستمال کشی ها و غلط کردم های نیکی به شدت سره وجد آمده ایم و حالمان خوش است... خریدهای فصلمان هم که عالیست... ممد پروین مان هم که دارد می آید... احمد عابدزاده را هم که داریم روی نیمکت... پیروانی هم که از آنهاش نیست که بخواهد چوب لای چرخه افشینمان بگذارد... عجالتن حالمان خوب است... آنقدر که روز شماری می کنیم برای اولین بازی لیگ... آنقدر که تمامه اخبار ها را می بینم و هر بار کلی ذوق می کنیم بابته حضوره افشینمان روی نیمکت... بالای سره تیم... هیمن یک ماهه هم کلی دلمان تنگتان شده بود آقای قطبی...
* یک چیزی نوشته ام برای تو به اسم این یک نامه نیست... یک چیزی نوشته ام که نه اینجا می شود گذاشتش و نه آنجا... از بس که خصوصیست و از بس که من و تو و اوی تو درش حضور دارند و از بس که منش من است... احتمالن باید یک فولدری بسازم به اسم نامه هایی که نامه نیستند و همه شان را نگه دارم برای خودم... نه مثله قبلن ها هی صفحه پشت صفحه بنویسم و هی پاک کنم...
* همینا دیگه...
* اومدیم کافی نت ثبت نامه ترم تابستونه... بعد خل و چل ها یک کاری کرده اند که سه واحد که گرفتی دیگر نتوانی چیزی بگیری تا بروی شهریه ات را پرداخت کنی... امته اسلام خدارا شکر تعطیله تعطیل شده اند این روزها... بابا از گشنگکش که نمیمیری... وختی میگی ثبت نام اینترنتی ینی هر کی هر چی خواست بگیره بعدن بیاد حساب کنه!!! تف به این گدا صفتی تون!!!
* خب ما هم لئون پروفشنال را دیدیم که قبلنا بارها دیده بودیم و این ناتالی پورتمنش را از همان ده دوازده سالگی می خواستیم... و هم خاطراته یک گیشه که تمامه عشاقه ما در سینمای خاور دور را در خود جمع کرده است... از ژانگ زی ئی بگیر تا گونگ لی و کن واتانابه... و خب ما دوست می داشتیم خاطرات یک گیشا را... البت به نظرمان می شد باره احساساتش را بیشتر کرد و بهتر تر بود اگر یک کمه دیگه ای به تماشاگر زور می آورد برای تحته تاثیر قرار گرفتن و اینها... خلاصه که قدیمیست تقریبن این فیلم و ببینیدش به توصیهء ما!!! بعد راستی اون دختر سرتقه که نقشه بچگی های سایوری رو بازی می کنه و همهء دیالوگاش به زبانه انگلیسیه یک کلمه هم انگلیسی حالیش نمی شده و همهء نقششو حفظ کرده فقط!!!
* آقا میکرو و الک سه را ترم تابستونه ارائه ندادن... باهاس تهران مهمان شویم... بروم زنگ بزنم به نیلوخر ببینم چه گلی باید به سرمان بگیریم... چه خر تو خری شده این ترمه آخره ما... بعید می دانم بتوانم با این اوضاع بهمن خلاص شوم بالاخره از شره این مهندسیه تف و لعنتی!!! هیچ نمرهء دیگری هم هنوز نیامده ومن می دانم که آمار هم خواهم افتاد...
* بعضی وقت ها رنج می کشیم از اینکه نمی خواهیم و نمی توانیم کسی را که واقعن دوست داریم عاشقانه دوست بداریم... اینکه نمی خواهیم نقشه مهم تری داشته باشیم در زندگیش... اینکه نمی خواهیم جز دوست چیزه دیگری باشیم و او شاید بخواهد و این انتظاره او و نخواستن و نتوانستنه تو واقعن زجر آور است!!! رفیق خواهش می کنم این کار را با من نکن! من نمی توانم... زندگیه من این نیست...
* دزد دوچرخه را ببینم یا جامپر یا بشینم فیلم تکراری ببینم؟؟؟ لئون و ارباب حلقه ها؟؟؟؟ الان روی موده لئونم نمی دونم چرا...
آقا عجب خونی از ما گرفت!!! شیش لیتر بود به خدا!!! :))))))))))))))))
نه حالا جدا از شوخی یکی از این بیلبیلکا پر ازم خون گرفت... همین بیلبلکا هستا... لوله آزمایش بهشون می گفتیم؟؟؟ پاتیل می گفتیم؟؟؟ تغار می گفتیم؟؟؟ از همونا!!! بعد من از یه طرف موجوده کم خونی هستم و از یه طرفه دیگه چنان خونه سیاه و غلیظی داشتم که اصلن تو سرنگ نمیومد!!! فک کن... خوشم میاد همه جوره جمیعه تناقضاتم!!! بعد آقا ما سه روز پیش یکی از این مهتادها را خوردیم!!! نکند توی آزمایشمان عکسش بیفتد و رسوا شویم؟؟؟ :))))))))))))
* خب برم بشینم فیلم ببینم بیام براتون تعریف کنم!!!
* میگما... شعور داشته باشین برین کتاب بخرین... اینقد بی فرهنگ نباشین... اینقد پول جای ریمل و رژه لب و خط چشمای آشغالی ندین!!! اینقد نریزین این پولا رو تو شیکمه دختر مخترا تو این کافی شاپ و اون کافی شاپ!!! یه کم کتاب بخرین بخونین تا قاطی آدمیزاد بشه حسابتون کرد!!! آفرین بچه های خوب!!! هر کی کتاب نخره خره!!!
* دلم می خواهد نخوانی...
هنوز وقتی می گویی تو بهترین دوست منی ، اشک جمع می شود و گاهی حتی سر ریز می کند و من دنباله همهء جمله هایی می گردم که بشود دوستت دارم را تویشان جا داد... الان دوست دارم یک چیزهایی بگویم تو مایه های مرجان عشقه تو مرا کشت!!! :))))))
گاهی آنقدر زیادی... آنقدر بزرگی که تمامه من برایت کم است... اینجا جایی نیست برای هیچ کس دیگری... تو هستی... همیشه هستی...
* یک فیلمی دیدم به اسمه هد این د کلود... چارلیز ترونه محبوبه ما توش بود و پنه لوپه کروز و یک پسره ای که اسمش یادم نیست و تا حالا هم فیلم ندیده بودم ازش ولی خیلی خوب بود!!! داستان هم از این جنگ جهانی دومی ها بود که دختره میره با آلمانا که باسه مقاومت اطلاعات جمع کنه بعد ملت میریزن ننه شو به گ ا میدن بعده جنگ! آخره این فیلمه هم چارلیز ترون را کشتند مادر جن ده ها!!! البت این آخره فیلم بود... اولش بیشتر عشقی و اینا بود!!! همینه که من میگم در همه حال گوره بابای مردم و همه چی به تخمم!!!!
*دیروز ما کله جزبهء معماری کامپیوترمان را منتقل کردیم روی شلوارمان و از آنجایی که شلوارمان از این شیش جیبه های گل و گشاد بود خب می شد حتی فلوچارت ها را هم رویش کشید!!! که ما دیگر گفتیم زشت است و نکشیدیم!!! بعد آقا این مراقبه از دو و نیم که انتحان شروع شد تا سه و نیم بالا سره من ایستاده بود و دریغ از یک کلمه که من بتونم بنویسم!!! خلاصه هی به سیکه زندگی زیباسته فلینی تو دلم گفتم پاشو برو... پاشو برو... پاشو برو... تا بالاخره اثر کرد و یارو پاشد رفت!!! مام دیگه شروع کردیم جوریدنه پاچه هامونو و خب کاشف همون موقع ـ فک کن!!! ـ به عمل اومد که دو جلسه رو نداشتم من اصلن که بخوام روی شلوارم بنویسمش!!! خلاصه که آقا یازده دوازده رو خودمون نوشتیم و باقیش هم کرمه استاد!!!
* اسپانیامون هم که آلمانتونو زد!!! حقش بود خداییش... فقط دلم کبابه بالاک بود که چه سه نقطه ای از خودش پاره کرد تا آخره بازی...
* مادر ج نده محاسباتمو داده هشت!!!!!!!!!!!!! پدرسگه جا کش! دیگه اینقد بد نداده بودم! خب به سلامتی فیزیک رو بیخود قربانیه این محاسبات کردم و هم مشروط میشم هم ممکنه اخراج بشم... هم اگه اخراج نشم ترمه دیگه درسم تموم نمیشه! :((((((((((
* آقا پدرمان در آمد!!! نزدیک به چهار ساعت زمانه امتحانه این آماره پدر سگ بود!!! برق هم رفت و ما رسمن در صحرای کربلا داشتیم خودمان را برای نیم نمره بیشتر پاره می کردیم... بگذریم... فردا معماری کامپیوتر دارم و هنوز شروع به خوندن نکردم...
* عجب فیلمی بود این دنسر این د دارک... یعنی درست که یه خورده ای اون دوربین روی دستش باعثه نمودگی تماشاگر میشه و درست که کمی طول میکشه که ارتباط برقرار کنی باهاش... ولی خبلی خوب بود... آقا من مردهء صدا و چهرهء این بیورک شده ام... یکی از بهترین موزیکال هایی بود که تا امروز دیده ام... چند دیالوگه به شدت هوشمندانه داشت که ما را بسیار شادمان کرد... اونجایی که سلما می گه همیشه عادت داشتم زندگیمو مثه یه موزیکال ببینم چون تو موزیکال ها هیچوقت اتفاقه بدی نمی افته... یا اونجایی که می گفت قبل از رسیدنه فیلم به آخرین رقص از سینما می زدم بیرون و رقص تا همیشه ادامه پیدا می کرد... خلاصه که فیلمی بود که ما را به شدت لرزاند... به شدت ها... با اون صحنهء پایانیه وحشتناک... حالا تو سینما لاگ درست و حسابی می نویسمش!!!
* فینال هم که هست امشبو و اسپانیا اسپانیا!!! و به جانه خودم اگر این خیابونی را بگذارند باسهء گذارش می روم و ننهء ضر غامی و معاونینشو و مدیر شبکه سه و خلاصه همه رو بگیر بیا تا ننهء خوده خیابونی و خودشو عمشو و آقاشو داداششو... همشونو سه نقطه!!!
* بعدوش اینکه ما همچنان در کتابخانهء ملی داریم آمار می خوانیم و خاک ب سرمان... دو روز آمار می خوانیم و یک روز معماری!!! فک کنننننننننننن!!! ینی مثلن آمار درسی عمومی و نمره بیار و اینهاست خیره سرش و معماری جزبه درسایی که بیخود می روند توی پاچه مان به اسمه درسه یه خورده تخصصی!!! بعد ما از کدام بیشتر می ترسیم؟؟ آمااااااااااار!!! مرده شور...
* بعد این مصطفوی را بگویید خفه شودو این شامورتی بازیها را در نیاورد باسهء ما!!! انگار که ما خریم و نیم فهمیم از محبوبیته قطبی می خواهد مایه بگذارد برای خودش!!!
جدن الان دلم میخواد یک ملاقاتی با استیلی داشته باشم و شخصن بپرسم چه احساسی داره الان که نه تنها خودش رو بدبخت کرد... که پرسپولیس و کاشانی و قطبی رو هم به روزه سیاه نشوند... حالا قطبی رو نه زیاد ها... ولی خب بالاخره... مادرشو رسمی و غیره رسمی!!!
* آقا ما دیشب این کونگ فوی پاندا را دیدیم و باز هم بسی خندیدیم!!! فقط گفته باشم که خطه اصلی داستان به نظرمان یک خورده بی مزه تر از آن بود که بشود که کارتون یک ساعت و خورده ای را حولش ساخت!!! حال کردی؟؟؟ تازه ماجرا هم کم داشت!!! ینی اتفاقه خاصی نیم افتاد توش!!! آنجلینا هم که خانومه ببر بود خب فک کنم یه پاراگراف بیشتر حرف نزد!!! ولی خب خندیدیم بسیار!!! سخت نگیر دیگه... مردهء اون صحنه هه بودم که اردکه که بابای پانداست در جوابه پانداهه که میگه گاهی شک یم کنم پسره تو باشم با کلی ادا و اصول میگه دیگه وقتشه یه رازی رو بهت بگم!!! همه منتظره ینیم که بگه من اقات نیستم ولی دستوره پختنه سوپه سری رو بش میگه!!! تا آخره فیلم هم هی میگه این پسره منه... این پسره منه!!! و راستش جالبیش اینه که خب چه فرقی می کنه؟؟؟ پسرشه!!! :)))))))))))
* بعد ببین من این کاسیاس را هم می خارم!!! سسک فابرگاس هم که مدتهاست در قلبه من جای دارد!!! کلن حالا نیای بگی تو طرفدار نیستی و اگه بودی اسانیایی که ایتالیاتونو حذف کرد نمی خاریدی!!! به نظره من اسپانیا و ایتالیا دو کشوره دوست و برادر هستن و هیچ فرقی نمی کنه!!! یعنی راستش یه کوچولو فرق می کنه ها... فقط مسئله اینست که ما طرفداره فوتباله زیباییم و اسپانیای قوی با اون بازیه زیباش رو ترجیح میدیم به جنازه ای که دونادونی از ایتالیمون فرستاد تو زمین!!! و خدایا اسپانیا قهرمان بشه... اسپانیا... اسپانیا!!!
* دیگه چیزی نمی خواستم بگم... همینا...
* جانه تو یه چی دیگه هم می خواستم بگم که خیلی مهم بود... یادم رفت...
داستانش هم همون داستانه همیشگیه که دو نفر بنا به مقتضیاتی مجبور می شن شیش ماه زنو شوهر باشن و در این شیش ماه چنان ... از هم پاره می کنن که بیا و ببین بعد در آخر اون شیش ماه یکیشون میگه گوره بابای اون مقتضیات و نخواستیم و اینا... و میره ناپدید میشه و دیگری هم میگه آی لاو یو و اینا و میره زانو میزنه میگه بیا زنه من شو و اون یکی هم میگه باشه میشم و فیلم تموم میشه!!!! ولی خب بامزه بود یه جاهاییش خیلی!!!
دیگه ه جونه خودم ناهاره رو بخورم میرم سره درسم!!!
* آقا میگم من به شکله بدذاتانه ای بهتون نگفتم که کتابخونه ملی که میرم حامد سیبیل هم هست!!!! همون سیبیل قشنگوله که اسمه دوس دخترش مژده بود و قرار بود مژده بره با یه میلیونر ازدواج کنه و حامد دلشکسته بشینه یه گوشه و من برم مرهمی بر زخمهای قلبش باشم دیگه!!! اتفاقن این روزا خیلی هم به هم ریخته و درب و داغون و ژولیده به نظر میاد و اگر به خاطره امتحانا نباشه حتمن به خاطره شوهره میلیونره مژده است!!! فقط الان نمی دونم چجوری برم مرهمه قلبش بشم؟؟؟؟ هان؟؟؟ تو نظری نداری؟؟؟
* خب ما امروز قرار است معماری کامپیوتر بخوانیم و از فردا برویم بیفتیم روی آمار!!!! عققققققققققققققققققققققققق!!!!
* امروز هم می خوام بشینم فقط فیلم ببینم!!! امتحانه بعدیمم شمبه است... آمار... ینی هرچی درسه گهه من این ترم دارم... بابا به کی باید گفت؟؟؟ من حاضرم سه بار الکترومغناطیس امتحان بدم ـ اونایی که خوندن می دونن چی می گم!!! ـ ولی یه بار آمار امتحان ندم!!! باسه میانترمش اونهمه خودمو کشته بودم و اونهمه تقلب نوشته بودم... شدم هشت از بیست و پنج!!!!!!!!!!!!!! فقط پنج نفر بالای ده شده بودن!!!! فک کنننننننننننن!!! یارو فک می کنه فیزیک اتمی داره درس میده!!!
*آقا این جا کش ها که باز شروع کردن به فیل تر کردن!!! همهء لینکام فیل تر شده!!! مامااااااااااان... من اولد فشن و آهو نمی شوی می خوام!!! آفتوبه و فالشیست حالا پیش کش... اون دو تا اولی رو چرا دیگه؟؟؟
* ینی مادرتو علی آبادی... داریوش مصطفوی شده مدیرعامله پرسپولیس!!! گه بگیرن سر تا تهه این مملکتو... من والله هنوز یادم نرفته اون پروندهء اختلاس و کلاه برداری رو!!! چه رویی دارن ملت!!!
* دوم بگم که من از اولش طرفداره هلند بودم... بعد از وسطاش دیگه شدم طرفداره روسیه چون که واقعنی حیف بود با اون فوتباله قشنگول و اونهمه حمله کردن و خنگول بازی و اونهمه کوفیدن به تیره دروازه هلند بیادد زرتی تو پنالتیا با اتکا به وان در سار ببره!!! تازه اونم به خاطره گله این مرده خوره ون نیستلروی... چیه؟ بالا بری پایین بیای این بابا به نظره من مرده خوری بیش نیست!!!
* وای وای وای... امشبو بگو ایتالیا اسپانیا... بعد منو داشته باش که دیشب تا دو بیدار بودم و امروز شیش پاشدم و شب هم احتمالن تا دو باید بیدار بمونم و صبحه فردا باید پنج بلند شم که برم امتحان بدم!!! ینی خودم یه پای فینالم!!! :)))))))))))))))))
* آقا این فیلمه چهل روز چهل شب ما را بسی خنداند... کلن ارادت داریم خذمته جاش هارتنت!!! بوس بوس!!!
* خاک بر سرمان... جنسمان جور است ها... جرئت نمی کنیم مهتاد شویم!!! بذار بعد از امتحانها... من طرفداره فیر پلی هستم عجالتن!!!
* آقا یه چن تا فیلم دیدم حالا بعده محاسبات میام میگم... یکیش گان بیبی گان به کارگردانیه بی افلکه که کیسی افلک بازی کرده...