ما امته ایران درسته که موجوداته نفهم و بی شعوری بودیم اما حداقل می شد به سلیقه مان در مورده فیلمو سینما اعتنا کرد... جدن نمی فهمم کدام ج ا کش هایی به این فیلم رای دادند که بهترین فیلم از نگاهه مردم شده در فجر!!! یکیشونو به من نشون بده تو فقط تا...
دیروز با مریم برای باره هزارم ps.l love you را می دیدیم... اولای فیلم که هالی ظرف خاکستره جری را همه جا با خودش می برد گفتم من یکی از خواسته های مهمم این است که بعد از مرگ بسوزانندم... گفتم به همین یک دلیل هم که شده لااقل برای مردن از این مملکت خواهم رفت... گفت موافق است... و خاکستر شدن بهتر از این است که جسد آدم را جک و جانورها بخورند... هر دو مان به مرضیه فکر کردیم و جانورهایی که خوردندش... نه من گریه نمی کنم... اینجا که جای گریه نیست... با اینهمه ریملی که زده ام... با اینهمه آدم پشت میزه رو به رویی... نه من گریه نمی کنم... این یک فین فینه ساده است از حساسیتی که دارم...
کلن مرده شورم را ببرند... نشد دو کلمه حرف بزنم با کسی و اشکم در نیاید... حالا چه از خوشی چه از ناخوشی... مرده شور... آدم را بخواهند بسوزانند می شورند قبلش؟؟؟ من ترجیح میدهم کسی دست به من نزند... خودم روزی دو بار حمام می روم غمگین که باشم... شاید غمگین باشم آن روز و دو نوبت حمامم را رفته باشم... دیگر به کسی چه؟
من هدفن توی گوشم است و یک نفر مدام زر می زند دست من نیست... دست من نیست... به من چه دیگر که صدای انگشت هایم روی کیبرد اخمه خانومه رو به رویی را در آورده و صدای فین فین حالش را به هم زده؟؟؟ دست من نیست... دست من نیست...
سختم است همه چی... این بیست و شش واحده باقی مانده عینه یک کوه رو به رویم ایستاده اند... گوره پدره آن بیست و شش واحد... همین شش واحده تابستان را چه کنم؟؟؟ اصلن تو بگو فیزیک هیچ... فیزیک در حده همان زیر ابرویی که استاده بسیجی مان به جلسهء سوم نرسیده برداشت... آن سه واحده مخابرات را چه کنم؟؟؟ اصلن تو بگو من این زندگیه نکبتی را چه کنم؟؟؟ سختم است همه چی... دیشب به پدرم گفتم دارم می روم انتقالی بگیرم... گفت کجا؟؟؟ خواستم بگویم زاهدان!!!!!! گفتم ماهشهر... گفتم دیگر تحمل ندارم... نمی توانم... طبقه معموله تمامه این بیست و پنج سال رفت و یک قلم و خودکار آورد برای ثبت کردنه جفنگیاته من... چند واحد داری؟؟؟ بیست و شش تا ـ و از فکرم گذشت حالا شاید هم بیست و نه تا!!! ـ چند ترم یعنی؟؟ دو ترم. چند بار مشروط شده ای؟؟؟ سه بار. این سه لبخند به لبم می آورد... انگار که سه بار فتح کرده ام... سه بار رسیده ام... سه بار کوبیده ام صورتش را به دیوار... انگار که سندیست از اشتباهش... از بلاهایی که به سرم آورده... انگار تشخیصه پزشکّ معتمديست از بيماريه من... طبقه معمول سازه مخالفش کوک است... انگار نه که تمامه این هفت ساله گذشته را به سر و کله زدن با من گذرانده که پاشو بیا آنجا بگذارمت سره کار!!! بارها گفته ساکت را ببند... حالا چه به قهر و عتاب... چه به نرمی و ملایمت و هر بار من گفته ام نع... سفت و محکم... گفته ام مگر جنازه ام را ببری... زندگیه من این نیست.. این یکی نیست... حالا که خودم با میل و رغبت می خواهم بروم می گوید نع!!! به جهنم.... من که هفتهء دیگر می روم دنباله انتقالی... باید فرار کنم... باید بروم... احساس می کنم حتی یک هفتهء دیگر را هم نمی توانم تحمل کنم... حتی یک روز را... سالهای پیش هر بار دلبستگی کوچکی داشتم که نمی گذاشت بروم... که فکر می کردم اینجا خوش ترم... که فکر می کردم وقتش نیست... وقت کار کردنه من نیست... حالا ولی می خواهم بروم... می خواهم کار کنم... می خواهم دور باشم از اینجا... از این آدم ها... می خواهم برای خودم باشم... فقط خودم...
امروز باید می رفتم دانشگاه... نمی دانم چطور سر از اینجا در آوردم؟؟؟ احتمالن بعدش هم بروم سینما... دلم یک فیلمه اشکی می خواهد... یک چیزی که حسابی توی مشت لهت کند... نداریم... فصل کمدی های آبکی است... به جهنم... یک بستنی و یک پیراشکی می گیرم و می روم دو ساعت الکی می خندم...
مریم نوه های مادربزرگه مرده مان را به ترتیبه سن می شمارد... حسین... نه اون که به ما ربطی نداره!!! مسلم... محسن... جای اسم مرضیه سکوت هم نمی شیند حتی... پردیس... مزدک... پویا... مریم... گل آرا... کاوه... من به یک سنگ خاکستری فکر می کنم... من به چند سنگ خاکستری فکر می کنم... من به همهء سنگ های خاکستری فکر می کنم...
* یادم هست سالها قبل گفتمت بختیار مدام پیله می کند که بیا ماهشهر بگذارمت سره کار... یادم هست گفتی خب برو... چرا نمی روی؟؟؟ یادم هست آنقدر رنجیدم از تو که حتی نتوانستم بگویمت!!!! حالا فکر می کنم اینهمه سال بیهودگی را شاید می شد دو پله یکی رد کرد اگر همیشه اینهمه پایبنده دلبستگی های کوچک و بزرگم نبودم... الان یک شوقه بزرگ دارم... اینکه یک روز بیایی به این شهر و بخواهی که ببینیم و من پیروزمندانه بگویمت که من آنجا نیستم... من دیگر آنجا نیستم... و تو ببینی که من چقدر بزرگ شده ام که می توانم آنجا منتظره تو نباشم... که می توانم رفته باشم...
این روزها مدام به تو فکر می کنم... به تو که چرا دوباره نمی روی به یک تعطیلاتی... باغی... گردشی... مسافرتی چیزی... که چرا یاده من نمی افتی این روزها... که چرا هیچوقت عوض نمی شوی و همیشه بعد جملهء کوتاهه دلم تنگ شده می روی و تا مدت ها به کفارهء گناهت سراغی از من نمی گیری... مرده شور... همین روزهاست که بمیرم و تو حتی خبر نشوی...
* هااا... ماشاله جی جی اینا هم مرد... جی جی تهران است و همین امروز و فرداست که ببینمش...
* تصمیمی بود که مدت ها پیش باید می گرفتم... به عبارتی گرفته می شدم!!!!! آن موقع ها هر چه حساب می کردم به نفعم در نمی آمد رفتن... الان ولی با هر چرتکه و انگشت و ماشین حسابی که حساب کنی حتی یک لحظه هم نباید ماند... تا صبح بیدار بوده ام و همهء حساب هایم را کرده ام...
* بگذریم... صدرنشینه یک هفته اییه لیگمان هم که به سلامتی تر زد!!!:))))))))))
ولی حال کردی؟؟؟ کاپتان به این میگم!!! کاپتان!!! و دیدی چه واعظی شده است دروازه بان سومه تیممان؟؟؟؟ این علیرضا حقیقی هم عجب قد و بالایی داشت به چشمه غیره برادری!!! کم مانده که بروم ماهان یا پرسپولیس یا البرز بخرم و پوسترش را بچشبانم به دیوار و عکسش را ببرم بگذارم توی کیفم!!!! :)))))))))))))))))))))))))
دلم مرگ می خواد... صرفن به همین دلیل ساده که هیچ کاره گهی با زندگی ندارم!!! کاره غیره گهی هم!!! لوس نکن خودتو!!!
کلی هم خوش گذشت... کلی هم آدم های شبیه خودمان دیدیم... کلی هم همه را دوست می داشتیم... تازه همهء این ها در حالی بود که اصلن بیلیطی گیرمان نیامد که برویم فیلم ببینیم و دو ساعتی نشستیم در یکی از کافی شاپ های سینما آزادی و از خاطراته حبسمان برای هم تعریف کردیم!!! :))))))))))))))
ان شالله که عمری باشد و باز هم ببینیم همدیگر را!!! :)))))))))))
* پرسپولیسمان هم که ناپلئونی برد... هر چند سایپایشان آنقدری سایپا نبود که انتظارش را داشتیم... بعد جالب بود که ملت کعبی را کاری نداشتند و آقایی را به شدت هو می کردند... به نظرم آمد از دست دادنه آقایی دردماک تر بوده... بازیکن بهتری بود برایمان... همچنان می گویم حیف... حیف...
بعد آقا این استقلالیا با بردنه ابومسلمه بی مربی و بی تمرین و بی بازیکن چه عروسی ای در کونشان بر پا شده!!! یعنی خودشان فکر می کنند از سیزدهم چند پله ای می آیند بالاتر امسال!!! ما که بخیل نیستیم!!! :))))))))))))))
جدی میگم!!!
بعد تازه فکر میکنم که همهء بچه ها تر بزنن و کلن استاد بی خیاله امتحانه میانترم بشه و پایانترم بازم از بیست نمره امتحان بگیره...
اینجوری هم نشد به جهنم!!! اعصاب ندارم!!! دلم نخواست امتحان بدم!!!
* پرسپولیسو بگو که عصر با سایپا بازی داره... من جدی جدی قلبم تو حلقم میزنه... به جانه خودم اگر تو بازیه اول به مافیای دایی ببازیم من نیم دونم چه بلایی باید سره خودم بیارم تا این ننگ رو بتونم فراموش کنم!!!
داستان از این قرار است که جوکر دشمن بتمن در یک فیلم اعلام می کند که هر روز کسانی را خواهد کشت تا زمانی که بتمن نقاب از چهره اش بر ندارد و خودش را معرفی نکند و جدن جلوی دوربین یک نفر را یم کشد و با لباس بتمن از یک جایی آویزان می کند! بعد در واقع اینطور که من متوجه شدم این ماموریت از طرف گروه های مافیایی گاتهام به او داده شده ولی از وسطای ماجرا دیگه خودش بی خیال نمیشه!!! خلاصه این بابا هی آدم می کشه این بتمن هم هی کم میاره... تا بالاخره می خواد بره خودشو معرفی کنه توی یه کنفرانسه خبری که اونجا دوستش هاروی که بی خبر از همه جاست و نمی دونه بتمن همین بروس وینه خودمونه خودشو به عنوانه بتمن معرفی می کنه! آقا یان یارو رو دستگیر می کنن و یم خوان ببرن زندونی جایی که جوکر میاد بابای همشونو در میاره تا بتمن قلابیه رو بکشه که بتمنه اصلی میاد و قهرمان بازی در میاره و می گیرنش بالاخره... بعدوش تو زندون معلوم میشه که جوکر هاروی و نامزدش ریچل رو که از قضا عشقه بتمن هم هست تو دو تا جای مختلف به شکله فجیعی زندونی کرده!!! در میانه کلی بمب و گالن های نفت و گازوییل!!! خلوصه بتمن با لطافت و مهربانی آدرسه جفتشونو ازش می گیره و جوکر هم کلی می ره رو اعصابش که حالا می ری رفیقتو نجات میدی یا معشوقتو؟؟؟ بتمن هم میره ریچل رو نجات بده که در آنجا دچاره سوسک شدگیه مبرم میشه و می بینه جوکر آدرسا رو عوضی بش داده... ریچل در انفجار کشته میشه ، هاروی هم آتیش می گیره و از ریخت و قیافه می افته!!!می افته ها!!! یه چیزی می گم یه چیزی می شنوی!!! بعد در همین حین جوکر هم از زندان فرار می کنه!!! ریچل هم یک نامه ای نوشته بوده برای بتمن که من یه زمانی گفتم وقتی که از این بازیا بیای بیرون و شهر به بتمن احتباج نداشته باشه من و تو می تونیم با هم باشیم ولی الان حرفمو پس می گیرم... ما همیشه به بتمن نیاز داریم و من می خوام با هاروی ازدواج کنم و اینا!! خدمتکاره بتمن هم نامه هه رو می سوزونه و بهش نمیده... بعد خب جوکر یه عالمه ژانگولره دیگه در میاره و کلی آدم می کشه و بیمارستان آتیش می زنه و اینا بعد می ره با هاروی هم صحبت می کنه و متقاعدش می کنه که مردنه ریچل تخصیره پلیسای فاسد بوده و آقا حالا جوکر کم بود این هاروی خوشگله هم راه می افته تو شهر به کشتنه اینو و اون!!! یکی از کارای جالبی که جوکر می کنه اینه که دو تا کشتی که مردمه در حاله فراره شهر سوارشن رو وسطه آب نگه می داره و به هر کشتی دو تا ریموت میده و تا نیمه شب فرصت میده که تصمیم بگیرن اون یکی کشتی رو بفرستن هوا و خودشون زنده بمونن یا نه... تو هر کشتی تعدادی آدم معمولی هست و تعدادی زندانی و سهم هر گروه یه ریموته... ملت کلی بحث می کنن و آخرش هم هیشکی اون یکی رو منفجر نمی کنه!!! بعد بتمن هم جوکر رو می گیره و جوکر هم بش قضیهء هاروی رو می گه و از اون ور هم هاروی خانوادهء رییس پلیس رو گرفته و جلوی یارو می خواد پسرشو بکشه... یه سکه داره که اگه اینور بیاد می کشه اگه اونور بیاد نمی کشه و میگه که تنها قانونی که بر دنیا حاکمه همین قانونه تصادفه!!! بتمن می رسه و نجاتشون میده و هاروی هم کشته میشه!!! آخرش هم بتمن به رییس پلیسه می گه که از هاروی یک قهرمان باید بسازی برای شهر و اونم همین کارو یم کنه و بتمن هم باز به سایه بر می گرده در حالی که دیگه نه دوستی داره و نه عشقی!!!
اوووووووووووووف!!! چقد طولانی بودا!!!
* الان شکله این بچه ح ز ب الهی ها شده ام!!! یک دستمال سر بسته ام مقننه هم سرم کرده ام!!! البت برای رفعه هر گونه سوتفاهم تا توانسته ام آرایشت کرده ام ولی خب زیاد دردی را دوا نمی کند ازم و فوقه فوقش شده ام مثله اینایی که لنگ در هوا آویزونن میونه دینه آبا و اجدادی و جهان بینیه بکش و خوشگلم کن!!! که نه به این می رسند و نه به آن!!!
آقا ما هی دهانمان را بسته نگاه داشتیم... هی بسته نگاه داشتیم... هی بسته نگاه داشتیم... حالا دیگر نمی توانیم و داریم می پکیم به جانه شما!!! اون از یارگیریه پرسپولیس که بیتره اصن حرفشو نزنم... اون از مصدومیته خلیلی... اون از رفتنه آقایی و آشوبی... اون از نداشتنه سر مربی تا همین یه هفته پیش... اون از اردوی دبی تو گرمای شصت درجه و زیره کولر!!! ببین چه خبره که خوده افشین جون گفته من هنوز شناختی از تیمم ندارم!!! هیچ قولی هم نمی دم!!! ینی تف... تف ها... هی شاخ تو جیبمون گذاشتن که بهترین یارگیری و موفق ترین یارگیری رو پرسپولیس داشته... مام که خر!!! هوا برمون داشت که چه خبره!!! نه جدی می خوام بدونم که پرسپولیس با دو تا مهاجمه نصفه و نیمه ای مثه توره و نیکبخت چه گلی قراره به سر بگیره امسال؟؟؟ جدن؟؟؟ بعد اونوخ هی برین دفاع بگیرین... هی هافبک بگیرین!!! خاک بر سرتون!!! همین استقلال بدونه احتسابه آرش برهانی چهار تا مهاجم داره!!! اون عنایتی گوزو رو هم که نیم فصل میارن!!! شمام بشینین یه قل دو قل بازی کنین با هافبک ها و دفاع هاتون!!!
* آقا من معتقدم که سینما بدونه اربابه حلقه ها و ماتریکس خیلی چیزها کم داشت... و جدن اربابه حلقه ها را عاشق می باشم اینقدر که جادو دارد و معتقدم که ریدن تو هری پاتر با این کارگردانایی که از تو جوب یافتن براش!!! اینجانب به عنوانه کسی که هم کتابه ارباب حلقه ها را خوانده و هم فیلمش را به شدت دیده به ضرس قاطع اعلام می کنم که نه تنها فیلم چیزی از کتاب کم ندارد بلکه یک جذابیت هایی افزون بر آن نیز دارد!!! ینی خیلیه ها... اولین فیلمیه که اینطوریه... همیشه کتابا سرتر بودن از فیلما... همین هری پاتر رو اگر فقط فیلمشو دیده باشی رسمن هیچی نمیدونی از هری پاتر... کتابش یه دنیای دیگه است کلن... مخلصه کلوم اینکه حرف نداره این اربابه حلقه ها و شخصن قسمت دومش رو دوست تر دارم... یعنی دوبرج و از این قسمته دوم هم باز قسمته دومش را دوست تر تر دارم!!!
* همینا دیگه... برویم درس بخوانیم... تف... تف... تف... زندگیه سگی!!!
* سارا تهران است ولی من ندیده امش و نمی بینم!!! خب امروز بر می گردد اصفهان و این مدت اینقدر هر دومان کارهای مختلف داشتیم که نشد ببینم همدیگر را... دیشب که گفتم امتحان دارم باز کلی فحشم داد که این چه غلطی بود خوردی؟؟؟ تو که بالاخره دو ترم دیگه داری این دو تا درس هم روش!!! راست می گفت واقعن... احتیاج به استراحت دارم... له و لورده و داغونم...
* از آخرین باری که ما یک خانوادهء پنج نفره بودیم که در یک خانه و در کنار هم زندگی می کردیم نزذیک به دوازده سیزده سال گذشته... بعد از اینهمه وقت که اغلب خانواده ای سه نفره و در معدود روزها چهار نفره بودیم ٬ حالا دوباره یک حانوادهء پنج نفره ایم!!! مرده شور... چقدر سخت است زندگیه خانوادگی... اصولن من معتقدم که زره مفت است اینکه می گویند انسان موجودیست اجتماعی و انسان به گوره پدرش خندیده باشد اگر اجتماعی باشد و دلش اجتماع بخواهد و کانونه گرمه خانوادگی که این آخری را جدن عققققققققققق!!! شماها چطور تحمل می کنین؟؟؟ این یک ماهه من احساس می کنم که یک بمبه ساعتی ام و هر لحظه به انفجار نزدیک تر میشم!!! تازه از اون بمبا که ریموتش هم دسته اینو اون هست!!!! ینی به ف ا ک فنا پیوسته ام از شدته گرمای این کانونه خانواده!!! خلوصه که دیگه نگین جایی که انسان موجودیست اجتماعی... انسان تمایل غریبی دارد به تنهایی و انقراض... جونه مادرتون جلوشو نگیرین!!!
* من همه گونه روده درازی ای می کنم که نرم درس بخونم!!! این مخابرات واقعنی درسه کوفتی ای هستش و من جلسهء اولش ـ که در واقع میشه پنج جلسهء اولش!!! ـ رو غایب بودم و رسمن نمی فهمم چی گفته و من چی باید بگم؟؟؟؟
بعد فکر می کنم که دچاره یک جور خودویرانگریه تخیلی شده ام که همش می خواهم خودم را نابود کنم و امتحان هایم را گند بزنم و درس هایم را بیفتم و خلاصه تر بزنم به همه چیز... زندگیه قهوه اییه گند شده است خلوصه...
شایدم صرفن یک عدد خنگول هستم که می خواهم خنگولیتم را پشته این کلمات قایم کنم!!!
*آقا یک فیلم فانی دید که بیا و ببین!!! کلی خنده بود... یک چیزهایی بود تو مایه های همان وات هپنز این وگاس ولی خب خنده دارتر!!!
داستان از این قرار بود که یک دختره ای به اسم اندی که روزنامه نگار بود و در یک مجلهء مخصوص زنان مقاله هایی در رابطه با پرت و پلاهایی مثله چگونه مخ بزنیم و چگونه لاس بزنیم و چگونه یارو را خر کنیم و چگونه یارو را حشره کنیم و اینها می نوشت قرار می شود یک مقاله بنویسد که چگونه می شود در ده روز یک نفر را از دست داد و بعد از تور کردن یک نفر ، همهء کارهای غلطی که باعث گرخیدن یک مرد می شود را انجام بدهد و بنویسد! بعد از آن طرف هم یک آقاهه ای به اسم بن که توی کار تبلیغات و اینها بوده برای اینکه یک پروژهء مهم را به همکارهایش نبازد شرط می بندد که در ده روز یک زن را عاشقه خود کند و با او به مهمانی بیاید . همکارها که تصادفن در جریان نقشهء اندی برای مقاله اش هستند او را موضوع شرطشان قرار می دهند و خلاصه از اینجا روابطه این دو تا شروع می شود و جدن دختره پسره را به هر ف ا کی که فکرش را بکنید می دهد و یارو هم به خاطره کارش همه را تحمل می کند . آخرش هم مثله همهء اینجور فیلم ها پی می برند که چقدر واقعنی همدیگر را دوست دارند و اینها و با یک ماچه آبدار فیلم تمام می شود!!! خب خوبه دیگه اینجور فیلما!!! خانوادگی می شینین دوره هم هر هر کرکر می کنین!!!:))))))))))))
یک وقت هایی این نبودنت نیست که اذیت می کند... آرزوی بودنت است... یک وقت هایی مثل امروز...
حالا نیمهء پرش می شود اینکه من هم مثله زن های مصری قدیم یک کلاه گیسی چیزی از جایی گیر می آورم و شمایان می توانید با پرداخته پول کلهء سفیده بنده را زیارت کنید!!! خلاصه که هر که پایه است همین جا ثبت نام کنه!!! البت اونا به معشوق نشان می دادند و پول هم نمی گرفتند ولی خب زمانه عوض شده و شما هم بهتر است کنار بیایید با این تغییر!!! :)))))))))
* خداوندا... هفتهء دیگه میانترمه مخابرات دارم و هیچی نمی فهمم از این درس... کدوم الاغی ترم تابستونه میانترم می گیره که این استاده ما گیر داده به میانترم؟؟؟ :(((((((
یک روز در میانه آشغال ها یک جوانهء گیاه پیدا می کند و همراه چیزهای دیگری که نظرش را جلب می کند همراه خود به خانه اش می برد . از طرف دیگر گروهی از انسان ها ـ تنها گروه احتمالن ـ که اجدادشان از هفتصد سال پیش زمین را ترک کرده اند و در یک سفینهء غول پیکر در منظومهء دیگری زندگی می کنند رباتی به نام ایو ـ حوا ـ را به زمین می فرستند تا ببیند زمین قابل سکونت شده یا نه ، در واقع ایو به دنبال گیاه آمده و اگر گیاه را به فضا پیما ببرد و در جای مخصوصی قرار دهد سفینه خود به خود به زمین باز می گردد .ایو رابطهء خوبی با وال ایی که عاشقش شده پیدا می کند. وقتی گیاه را در خانهء وال ایی می بیند با گیاه به سفینه بر می گردد. وال ایی هم که نمی خواهد او را از دست بدهد قاچاقی به دنبالش می رود و ما همراه وال ایی وارد سفینهء آخرین کولونیه انسان ها می شویم که بر خلاف فیلم های وال ایی موجوداتی هستند که از شدت چاقی نمی توانند تکان بخورند و یک زندگیه ماشینیه خسته کننده دارند.ورود وال ایی با آن خلق و خوی دوست داشتنی اش نظم سفینه را به هم می زند.در این میان ربات خلبان هواپیما سعی در نابود کردن گیاهی که ایو با خود آورده دارد تا به زمین برنگردند چون آخرین دستوری که گرفته این است که به زمین برنگردید. پس از کش و قوس فراوان انسان ها به زمین بر می گردند تا درخته پیتزا بکارند!!! من رسمن عاشقه اون لحظاتی بودم که وال ایی می خواست دست ایو رو بگیره... یعنی رسمن دله آدم می رفت...
فک کنم دیگه پامو از خونه بیرون نذارم و دیگه به عمرم آقای فرهیخته را نبینم!!! اولی به خاطره اینکه به شدت عادت کرده ام به ماشین داشتن و با ماشین همه جا رفتن... دومی برای اینکه اینقدر گشاد است این آقای فرهیخته که خیلی وخت ها من باید می رفتم دره دانشگاه دنبالش و می رساندمش خانه شان!!! و تازه از وختی فهمیده ماشینمان را داریم می فروشیم پیشنهاد داده حالا که دیگر جذابیتی برای هم نداریم و از چشمه هم افتاده ایم بهتر است در روابطمان تجدیده نظر کنیم!!! :))))))))))))
حالا تو اینو بگو که من این سال آخری باید بدونه ماشین برم دانشگاه... دیگه از ویراژ دادن تو راه و لایی کشیدن و حلیم خوردن های صبح دمه سید مهدی خبری نیست... تازه قرار گذاشته بودیم با بچه ها برویم این آبسرد را که سی کیلومتریه ایوانکی هستش را کشف کنیم... تف... تف...
این الناز را من از روزه اولی که دیدم پسندیدم!!! روزه اولی که می گویم می شود ترمه دو یا سه به گمانم!!! ولی خب این مدت اصلن ارتباط خاصی باهم نداشتیم و کلاسی هم نداتشم و فوقش ترمی یک بار پیش میآمد که سلام علیکی بکنیم!!! توی این آزمایشگاهه کنترل هم کلاس بودیم ولی باز هم به جز چند بار تمرین حل کردن به کمکه هم و اینا کاره خاصی باهم نداشتیم... امروزم که امتحان بود و از صبح با هم یک خورده ای درس خوانده بودیم و برگشتنی با هم آمدیم دیگه تمامه عقدههای این چند وخته مان سر باز کرد!! خیلی به ندرت پیش می آید من از کسی خوشم بیاید و خیلی بهندرتتر پیش می آید که بتوانم با کسی که خوشم امده ازش ارتباط بر قرار کنم و خیلی خیلی خیلی به ندرت تر تر تر پیش می آید که آن یکی هم از من خوشش بیاید!!! کلن به فال نیک می گیریم و اینها... آخرش جفتمان کلی افسوس خوردیم که چرا ترم تابستونه ندارد این الناز که بیشتر وراجی کنیم با هم... در کل فکر میکنم کارمان به جراحیه فک وصورت می کشید... یا شاید مثلن فلجه زبان!!!!
بیدار که شدم فکر کردم که آن بچه خود تویی... و من از همان سیزده چهارده سالگی برایت مادری کرده ام... آخرش فکر کنم از عذاب وجدان اینکه نتوانسته ام به تو نزدیک تر شوم وقتی که احتیاجم داشته ای ، خودم را دار بزنم...
تا حالا برق رفته بود با خیاله راحت ول می گشتم چون خب نمیشه بدونه کامپیوتر برای آزمایشگاهه درس خوند که!!! الان برق اومده من سردرد و پا درد و دل درد و کوریه مزمن و سلاطون و اسهال و استفراغ و ویار و حاملگیه ناخواسته و اینا همه رو با هم گرفتم!!! جالبیش اینه که من خب تقریبن به این درس علاقمند بودم و تمامه پروژه هاش رو خودم می نشستم و می نوشتم... حالا دمه امتحانی باز دچاره عقققققققققق شدم...
* خوده شما شاهدید که من چقد به جونه این بختیار غر زدم که آقا جان برس به این ماشین... به ما نمی رسی به درک... این طفلک رو اینقد ول نکن به امونه خدا... یه روز همچین تقه همه چیش با هم در میاد که دیگه ببری بندازیش تو آشغالی ها!!! حالا دقیقن همون روزه!!!
* اصلن فکر نکن که من الان میام و در این پاراگراف شرحه بدبختی ها و بیچارگی های این یک هفته امو می نویسم تا تو خیالت راحت بشه... ابدا... من همون ماداگاسکار بودم با دوست پسره سیاه پوسته کپیه ویل اسمیتم!!!
* آقای گنجیشکه زنگ زده میگه خانومه تلخون؟ میگم نخیر اشتباه گرفتید!!! بعد که قطع کردم یهو گفتم این یارو چی گفت؟؟؟ تلخون؟؟؟ :)))))))))))
* امتحانه آزمایشگاهه کنترل دارم پنجشمبه صیح و هنوز شروع نکردم به خوندن و تمرین کردن... خستمه و حوصله ام نیست و همه چی به ت خ م م!!!