تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
* از تمامه بانوان مرددی که بر سره دو راهیه رفتن یا ماندن سالهاست  جان می کنند و نمی دانند بالاخره خودشان را بکشند یا همچنان به زندگیه سگی شان ادامه دهند دعوتا می کنم برای رسیدن به جواب بروند به یکی از شعبه های بنتون... شخصن شعبهء تندیس و ونکش را ترجیح می دهم... انوقت اگر مانی در جیبشان یافت می شد و یا امیدی بود که در آیندهء نزدیک یافت شود که خب به زندگی ادامه می دهند و سالهای سال شاد و رنگی رنگی زندگی می کنند... در غیر این صورت سریعن پلی چیزی یافته و خودشان را از دسته خودشان نجات می دهند... حیف که من از ارتفاع می ترسم...
+ تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:18 نويسنده تلخون |
* امروز ما رفتیم یک شرکتی برای مصاحبه ـ اوقات فراغت خود را در این تابستان مزخرف اینگونه می گذرانیم کلن!! ـ خلاصه شرکته خوب... آقای رییس شرکته خوب... منشی خوب... کارمند خوب... مهندس خوب... همه چی خوب... به نظرتون منو می خوان چیکار؟ نامرد یارو تا یه خورده من داشتم خودمو می نداختم بهشون یه کتاب انگلیسی در آورد داد دستمون که بخون!!! مام که از همان عنفوانه جنینی انگلیسی را توی دلمان یاد گرفتیم و عمرن لهجه که هیچ مهجه هم نداریم!!! بعد خب هی خوندیم هی خنیدیدم... آخرش هم گیر داد مونیتور ینی چی؟ منه ابله دست و پا چلفتیه خنگ هم گفتم خب مانیتور دیگه... مانیتور!!! خره ینی دیدن... ینی کنترل کردن!!! خلاصه یارو گفت تماس می گیریم!!! گفتم ینی نمی گیرین دیگه!!! اینه منظورتون!!! آقاهه هم خب آدمه خوبی بود... کلی هم خوش خنده و خوش صحبت بود و آقا ننهء ما را هم در آورده بود تا هفت ژشت و گفت دوس داری بیای؟ منم گفتم بعله!!! گفت من آدمه عصبانی ای هستم ها!!! داد هم می زنم سرت!!! گفتم جهنم... خلاصه نتیجهء گفت شنود و خنده های ما شد اینکه اینجانب عجالتن کارآموزیم رو اونجا بگذرونم تا بعد ببینیم چی میشه... بعد آقا حالا کی هر روز بره میدون گل ها؟

* می دونی چیه؟ من همیشه تو رو برای خودم خواستم... هیچوقت نتونستم کسی رو در کنار تو تحمل کنم... هیچوقت... ولی خب هیچوقت خودمو برای تو نخواستم... جوانمردانه اش این میشه که دست از سرت بردارم... یا بهتر از اون... خودم برات آستین بالا بزنم!!! :))))

* آقا دیشب یه خوابه چپ و چسی دیدم که نگووو... خواب دیدم می خوام برم با حسین دشنه ـ!!!ـ رفیقه او دوست بشم!!! بعد تو این هیری ویری حسین به من میگه که عاشق خواهره او شده و من باید برم براش خواستگاری چون خودش روش نمیشه... بعد من پر رو پر رو پا میشم میرم خونهء او خواستگاریه خواهرش!!! بعد او داره میره آمریکا باسه ادامه تحصیل و یک حرفای نامربوطی به من میزنه و تو مایه های سگ محل دیگه... منم به هیچ جای مبارکم نمی گیرم و مراسمه خواستگاری رو برگزار می کنم!!!

اعصاب ندارم اینقدر که این شهریوره لعنتیه مرده شوری حال و هوای آن یکی شهریوره لعنتیه مرده شوری را دارد با او!!!

بروید حظش را ببرید:

                                                                              سینما لاگ

* آقا میگم شما آقایون جدن فک می کنید شومبولتان خیلی دیدنی است که تا یکی رو تنها یا دسته جمعی گیر می آورید سریع علمش می کنید و دعوت به تماشا؟؟؟ نه جدی؟؟ سواله برام خب... یه بار برو دله سیر تو آینه نیگاش کن خودت هم حالیت میشه اونقدری تماشایی نیست و همون بهتر که محفوظش بداری برای نزدیکانت!!!

* اینو خیلی وخت بود می خواستم بنویسم...

* آقای نیمولی واقعن دیگه گندت بزنن... شورش را در آوردی!!!

* دیگر اینکه کاش بیلیط گیرمان بیاید امروز و فردا و برویم اهواز... وگرنه که من افسردگیه مرگم دوباره عود می کند!!!

* همینا دیگه... به سلامت...

+ تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:31 نويسنده تلخون |
* پازلم دیروز تمام شد... احساس بیهودگی می کنم هم اکنون در زندگانی... همین دیروز رفتم و پازله بعدی را انتخاب کردم... اون پسره که داره دختره رو می بوسه... کاره مونه... شاهکاره... می خوامش... ایناهاش !

* یه کتابه چهارصد و خورده ای صفحه داریم ماله ساله پنجاه و چهار!!! آموزشه زبانه ایتالیایی!!! اگه از اون موقع تا حالا ایتالیایی فرقی نکرده باشه خب زبونه آسونیه و از ظهر تا حالا من یک خروار فحش و اینجور چیزا یاد گرفتم!!! :))))))))))

+ تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:29 نويسنده تلخون |
 

* این طور بر سر نیزه؟

* شاید شاعر شدم... خدا را چه دیدی؟ شاید به بند آیی...

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:16 نويسنده تلخون |
 

عشق را چگونه می شود نوشت

در گذر این لحظات پر شتاب شبانه

که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

و گرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند...

من تو را...

او را...

کسی را دوست می دارم...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:26 نويسنده تلخون |
* آقا راستش را بخواهی ما دلمان می خواست ببازیم.. راست ترش را بخواهیم صبحه همان روز آمدیم و یک چشمه از کراماتمان را اینجا برای شما نبشتیم از این قرار که خیالتان راحت... ما خواب دیده ایم و یک یک مساوی می شویم... ولی خب بلاگفا در مقامه پیغامبره ما صلاخ ندید که شما به این زودی به راهه ما که چندان هم راست نیست هدایت شوید و هر جانی کردیم آپ نشد که نشد!!! به هر حال... مرده شور خودش و ترکیبه تیم ملی اش را ببرد...

عشق است پرسپولیس را با علی کریمی... آقای فرهیخته علی رغم تمامه جان کندن های مذبوحانهء صبحت در قبولاندن این امر به من که علی کریمی به هیچ دردمان نمی خورد و پترویچ بهتر است من همچنان می گویم برو جمش کن آبیه آفتابه... تو چی می فهمی از فوتبال؟؟؟ و خودمان را همچنان در فیناله آسیا می بینیم!!! :))))))))))))))))

* جانه شما چنان اخلاقه گهی پیدا کردم که نگو!!! ینی شده ام رسمن یک چوب در ماتحنه اهالیه خانه!!! از این حال به هم زن ها ها!!! از اونا که همه رو می ندازن به جونه هم و راپورته همه رو به همه می دن!!! حقشونه!!! دلم می خواد... بیست و پنج سال در نقشه ماست ماله خانواده به هنر نمایی پرداختم... چند صباحی هم تصمیم گرفتم برای جلب نظره هیئت داوران بشوم همین چماق و چوب و اینای خانواده!!!

* آقای نخطه من این کتابه را پیدا نکردم... جدن انتظار نداری که من بروم انقلاب دنبالش هان؟ از آنجایی که ما به سلیقهء شما اطمینان داریم می شود جا خوب خوب هاش را برایمان کپی کنید اینجا؟؟

* رو که نیس!!!

* جی جی فردا می آید و قرار است یک مراسمه بندازونی با آقای فرهیخته برایش برقرار کنیم!!! بندازیدنی!!! :))))))))))

* آقا جان من الان نه پولش را دارم... نه وقتش را... و نه اعصابش را که بروم کلاس های سفارت ایتالیا... فقط حسرتش را دارم... به نظره شما چه می شود کرد؟ بعد زورم می آید که این فرهیخته اینا با همهء رفقای کور و کچلش می خوان برن همین جمبه ثبت نام کنن... جای آن است که خون لعل شود در دله سنگ... یا یک همچین چیزهایی...

* کی حالا حوصلهء الکترونیک سه رو داره با این مرتیکه حاتمیان؟ واه واه واه... دکتر هم شده این ترم دیگه خدا رحممان کند... کلن از اولین جلسه ـ که معمولن همان یکم مهر است و الان احتمالن می شود نمی دونم چندمه شهریور ـ باید بدوی دنباله پروژه های آقای دکتر و تا تهت جر بخوری سره هر جلسه و آخرش هم خوشش نیاید از قیافه ات پاست نکند... خدا کند یادش نباشد که من ترمه یک فیزیک الکترونیکم را نرسیده به میانترم حذف کردم!!! لامصب اسمه همه را هم بلت است!!!

* اتین فیلمه ریسمانه باز و حقیقته گمشده را نروید ببینید ها... رفتته است توی پاچه تان... خیلی آشغالانسی بودن جفتشون..

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:34 نويسنده تلخون |
* داستان از این قرار است که دو تا برادر که هر دو وضع مالیه گندی دارند تصمیم می گیرند به جواهر فروشیه پدر و مادرشان دستبرد بزنند... ظاهرن همه چیز پیش بینی شده است و قرار نیست مشکلی پیش بیاید... ولی خب موقع اجرا گند می خورد به همه چی... دوست برادر کوچکه و مادرشان کشته می شوند دوزار پول هم گیره کسی نمی آید... پلیس گشاد بازی در می آورد و قضیه را پیگیری نمی کند... پدر خانواده به شدت دنبال قاتل همسرش است... برادر ها که حالا وضعشان از بد هم بدتر شده و توسط همسر دوست برادر کوچکه که در دزدی کشته شد تهدید به اخاذی هم شده اند می روند و مواتد فروشی که همیشه برادر بزرگه مشتریش بود می کشند و کلی پول می دزدند از آنجا و بعد می روند سراغه بیوهء اخاذ و برادرش را می کشند و برادر بزرگه می خواهد زنه را هم بکشد که برادر کوچکه نمی گذارد و می خواهد برادر کوچکه را بکشد که زنه نمی گذارد و می زندش با تیر! برادر کوچکه فرار می کند... پدره همهء این مدت تعقیبشان کرده و تقریبن شیر فهم شده که چه خبر است... توی بیمارستان پدره برادر بزرگه را شیرین خفه می کند به صورته حرفه ای و آب هم از آب تکان نمی خورد! این وسط برادر بزرگه یک زنی داشته که دوستش می داشته و آن زنه با برادر کوچکه هم می خوابیده و آخرای فیلم هم برادر بزرگه را ترک می کند و بهش هم می گوید اینطوری ها بوده... همین دیگه...

زیاد حال نکردیم...

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:4 نويسنده تلخون |
* من تشکر می کنم از شما آقای نخطه! کلن ما دوست می داریم شما را و صرف نظر از همه چیز خوانندهء خوبی هستید! این روزها هم بدجوری چشمهء خلاقیتمان خشکیده... بسیار بسیار پیشنهاده به موقعی بود... می رویم امروز پیدایش می کنیم... باشد که دردمان را چاره سازد!

قول می دهیم اگر به دردمان خورد اولین داستانه پس از آن را به شما تقدیم کنیم! بروید خوش باشید!!! :)))))))))))))))

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:33 نويسنده تلخون |
* فیلمی از وونگ کار وی... جود لا دارد... راشل ویز دارد... نورا جونز دارد ـ که این یکی را من اولین بار بود می دیدم!!! ـ و از همه مهمتر ناتالی پورتمنه عشقه من را دارد در نقشه یک قمار بازه حرفه اییه دغل!!! رسمن عاشقه کافهئ جود لا بودم و کلید هایش... و دوربینش.. و زندگیش کلن... بدی نبود... یک نمه کش دار بود... یک نمه حرکتهای دوربینش اذیتم می کرد... ولی در کل بد نبود... نامه های دخمله هم خیلی خوب بود!!! برویم یک نفری را پیدا کنیم کههی نامه بهش بنویسیم!!! والله!!!
+ تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:48 نويسنده تلخون |
* امروز تا مرز سکته رفتم... مرده شور ببرد این ابلهی که من هستم را... می دانی اسی... حرصم از این است که تنها کسی بودی که فکر می کردم می توانم تا آخره عمر با او زیره یک سقف زندگی کنم و خسته نشوم... حرصم از این است که می خواستمت... حرصم ازایناست که می توانستم... برای یک بار هم شده در زندگیم می توانسم چیزی را که می خواهم داشته باشم... حالا هی خودم را بکوبم به در و دیوار که چکار باید می کردم که نکردم!!! بهتر است یادم بیفتد چه کارهایی را نباید می کردم و کردم!!! عینه یک ابلهه واقعی!!! خاک بر سرم!!! واقعن بعد از چهار سال الان دارم آتش می گیرم از دسته حماقت های خودم... از حسرت نداشتن تو... از دریغه از دست دادنت... فکر می کنم که چه زندگیه متفاوتی می توانستم داشته باشم... فکر می کنم که همهء این سالهای جهنمی چه بهشتی می توانست باشد... و همهء سالهایی که هنوز نیامده اند...

و همهء افسوس ها و تردید ها و دریغ ها به کنار... نگین می گفت همسرت مثله سیبیست که با من از وسط نصف کرده اند!!! چه حرصی خوردم!!! چه حرصی خوردم وقتی شنیدم همان راهی را رفته که من رفتم... فقط جفتکه آخر را نینداخته لابد!!! خوش به حالش... واقعن خوش به حالش...

+ تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:25 نويسنده تلخون |

* من نمی توانم برای تو نامه بفرستم... می ترسم همان موقع که می رسد به دستت ، او سرش را گذاشته باشد روی شانه ات و با تو خط به خط نوشته های مرا بخواند... می ترسم بخندد و بگوید عاشق قدیمی... می ترسم بخندی و بگویی چه حرف ها... گذشته از ما... می ترسم... می ترسم دستت را بگذاری روی شکمش و لبخند بزنید با هم... من از این لبخند های با هم می ترسم... من از گره شدن انگشتانتان در هم می ترسم... من می ترسم نتوانم ببینمت که خوشبختی... نتوانم ببینمت که دوستش داری... من می ترسم آتشتان بزنم... با هم... آن موقع هم می ترسم... می ترسم چنان ذوب شود دستانتان در هم که نشود جدایتان کرد... که نشود... و آنوقت من هر بار که بیایم به دیدن تو ، او را هم ببینم خوابیده زیر یک سنگ با تو... آنوقت باید بشوم درخت و ریشه کنم در تن هایتان و هزار سال هم که طول بکشد او را با ریشه هایم جدا کنم از تو و ببرم دور... دورتر... و بعد تنگ بپیچم در تو و ریشه هایم بشوند دستی که دست من است و بگیرد دستت را...

باید بس کنم... باید بس کنم...

* ابن قسمتی از یک نامه نیست!!!

+ تاريخ جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:13 نويسنده تلخون |
* آدم گاهی وقت ها می رود نمایشگاهه گل و گیاه! گاهی وقت ها سرخوش است!! گاهی وقت ها کلی گل ها و ئرخت های سوکسی می بیند و کلی می خندد!! گاهی وقت ها احساسه خوشگلی می کند و کلی عکس از خودش و دورو برش می گیرد! ادم گاهی وقت ها ناهار را می اندازد گردنه دختر خالهء خسیسش و سیر و پر هات داگ با سس قارچ و پنیر می خورد... آدم گاهی وقت ها پر رو بازی در می آورد و شوهر دختر خاله اش باید برساندش خانه! آدم گاهی وقت ها کرمش می گیرد عکس هایش را زود بریزد توی کامپیوتر.. آدم گاهی وقت ها کرم ترش می گیرد که عکس بیخودی ها را حذف کند.. همان ها که از مترو گرفته دزدکی... آدم گاهی وقت ها خاک بر سری اش گل می کند و همهء عکس هایش را پاک می کند! تف!!! تف!!! تف!!! ینی مرده شور ها... کلی عکسای خوشگل قشنگ گرفته بودم!

* قطبیه عصبانی را عشق است...

* خب دروغ چرا؟ من کفرم درمیاد وختی بیخودی منو از تو فرند لیستشون خط می زنن!!! بیخودی ها!!! گوساله!!! خوبه به تخ مم وصلیا!!!

+ تاريخ جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:7 نويسنده تلخون |
* آقا من سه بار و هر بار حدوده خدا تا کلمه و خط تایپ کردم اینجا و از ارداته خودم به فیلمه یکشنبهء غمگین نوشتم و داشتانه فیلم رو نوشتم و خلاصه هر بار پرید... الان دیگه نیم تونم از سر تعریفش کنم!!! فقط بسیار بسیار فیلمه خوبی بود و خیلی دوستش داشتم و توصیه یم کنم ببینیدش و اینا!!! و آقا عاشقه ایلونا شدم من... اینقدر که زن است بی شرف... بعد عاشقه آهنگه یکشنبهء غمگین هم شدم اینقدر که غم است و اینقدر که زیباست... اون ترانهء آلمانیش هم رسمن آدم را دیوانه می کند... همان که ایلونا توی فیلم هم می خواند... کسی سراغ ندارد از کجا می شود گرفتش؟؟؟ یا کسی ندارد که برای من ایمیلش کند لطفن؟؟؟ خداوند خیرتان بدهد!!!! آقای گنجیشکه من به در گفتم که تو بشنوی ها!!! :))))

بعد اینو هم بگم که آخرش را دوست نداشتم ها... ایده ء دیگری ندارم که چجور فیلم تمام می شد بهتر بود... ولی این پایان زیاد دلچسب نبود...

یک چیزه دیگر اینکه خیال نکنید این فیلمه داستانه واقعیه آهنگ سازه یکشنبهء غمگین بوده ها... خودکشی ها و اینا همه درست ولی داستانه صحیح و سالمش را اینجا می توانید پیدا کنید!

آقای فرهیخته من اینقدر این ایلونا و کافه شان را دوست داشتم که می خواهم پیشنهاد بدهم روژه مان را بکنیم ایلونا!!! هان؟؟؟ چطور است؟؟؟

* من فردا امتحانه فیزیک دارم و الان دو جلسهء دیگه اش مونده که بخونم!!! گفتم که بدانید...

* آقا من بابه اطلاع رسانی... ما پاوره کامپیوترمان سوخته!!! و خلاصه بی کامی شده ایم... شاید هم خدا را چه دیدی انداختیمش سطل آشغال و یک لب تاپ خریتیم بالاخره!!!

* بعدوش هم اینکه ما احتمالن تا قبل از مهر بار و بندیلمان را جمع بکنیم از این اآپارتمانه فکسنی و برویم کرج یک ویلایی چیزی بگیریم و ساکنه آنجا شویم!!! خداود شاهد است که دفعهء قبل من چه محشره کبرایی به پا کردم که عمرن پایم را کرج نمی گذارم و مگر جنازه ام را ببرید!!! ولی خب این دفعه یک فرق های کوچولوی مهمی می کند!!! اول اینکه باباهه یک کارخونه ای را گرفته توی کرج که قرار است جز من همه را ببرد سره کار!!! همه ینی پویا و گل آرا را!!! من هم چون مهندسه برقم خیره سرم باید بروم برای خودم کار پیدا کنم... هر چی هم یم گویم منشی ای چیزی بگذار بشوم من می گوید نع!!! تف!!! بعد هم اینکه خب ما همیشه سه نفره زندگی می کردیم و ماهی پنج شش روز می شدیم چهار نفر... حالا که قرار است پنج نفره بشویم خب معلوم است که توی یک آپارتمانه دو اتاق خوابه جایمان نمی شود!!! بعد هم خسته شدم اینقد که همه چیزم اشتراکی بود!!! یه جا برا خودم می خوام... قررار است یک ویلای چهار خوابه بگیرد که هر کسی سیه خودش باشد... یک چیزه دیگر هم اینکه دلم لک زده برای باغچه و درخت و خاک بازی...که خب این یکی هم برآورده می شود دیگر... یک مهمه دیگر اینکه چون من راهم بسیار بسیار دور می شود تا گرمسار قرار است یک پرایدی هم باسهء ما بخرند که راه برویم باهاش!!! همینا دیگه... به نظرم کافیه برای اینکه دهنم را ببندم و وسایلم را جمع کنم... نع؟؟؟ از ماهشهر رفتم که بهتر است؟؟؟ بالاخره یک تغییره اساسی هم هست که به شدت احتیاج داشتیم همه مان!!!

+ تاريخ سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:53 نويسنده تلخون |
* خب این از فیلم های مورده علاقهء من نیست ولی از آنهایی است که اگر نبینمشان دق می کنم!! ینی یک جورهایی تو حساب کن من از پنج شیش سال پیش دلم می خواسته این فیلم را ببینم... جولیا رابرتز را دوست دارم و هیو گرانت خیلی جگره من است!!! همین طور خام خام!!!

داستان هم از این داستان عشقی هایی است که پسره هیچی نداره خاک بر سر است و دختره همه چی داره تاجه سر!!! هیو گرانت یک کتاب فروشه ساده است آن هم از آنهایی که کتاب های سفری می فروشند نه مثلن رمانی چیزی!!! جولیا رابرتز هم عوضش سوپر استاره سینماست و عکسش همه جا پخش است و خلاصه... یک روزی این سوپر استاره یم آید از مغازهء پسره یک کتاب بخرد و همین!!! بیرون مغازه پسره می زند آب پرتقالش را می ریزد روی دختره و خلاصه از اینجا آشنا می شوند با هم و بعد از کلی کش و قوس هم به هم می رسند!!! فیلمه جمع و جور و خانوادگی و دوست داشتنی ای بود!!! توصیه اش می کنم برای بعد از ظهر های جمعه همراه با خانواده!!!

بعد رسمن آن مرتیکهء کون لخته هم خونه اییه هیو گرانت را آدم می خواهد له کند اینقدر که خوب است و اینقدر که فضا است و اینقدر که آدم نیست خدا را شکر!!!

+ تاريخ سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:52 نويسنده تلخون |
* خب ما این فیلم را دیدیم و ابدا خوشمان نیامد... ینی عشقی ندیدیم درش که خوشمان نیامد... صرفن سوکس بود!!! خب بخورد توی سرت... سوراخه کلید همیشه اینجور مواقع جواب می دهد... از آنجا که تکلیفمان با جرمی آیرونز هم هنوز مشخص نیست که خوبست یا بد است این فیلم می شود یک ضربدر جلوی اسمش از بد!!! لولیتا هم یک ضرب دره دیگر بود ها... گفته باشم...

داستان هم از این قرار است که یارو با نامزده پسرش می ریزد روی هم و آی حالا بکن کی نکن!!! بعد هم در گیر و داره یکی از همین کند و کاو ها پسره یم بیند و اینقدر که روحش نازک است از پله ها می افتد پایین و می میرد! همین! والسلام!!!

عکس هم نمی خواست والله!!! همینجوری گذاشتم!!! اینترنت مفتیه دیگه!!!

+ تاريخ سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:46 نويسنده تلخون |
* ما آنقدر فیلم داریم برای دیدن که در همه جایمان عروسیست... آن هم چه فیلم هایی... اووووووووووووووووووووووووووووف!!! از دمیج و این تود واید و اتاقک غواصی و مای بلوبری نایت و اینا بگیر تا یکی دو تا فیلمه نوستالژی سیخ کن قدیمی مثه ناتینگ هیل!!! اوووووووف!!! خداااااااااااااااااا!!! ولم کنین برم فیلمامو ببینم!!!

* خداوندا تعبیره خوابه دیشبه من با نقش آفرینی ویل اسمیت و آدرین برودی و ناتالی پورتمن حکمن همین فورانه نعمته فیلم در امروز بوده است! نع؟؟؟

* همچنان وانس از ما می گریزد...

* چهارشنبه امتحان دارم!:((((

+ تاريخ شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:5 نويسنده تلخون |
* ما آنقدر فیلم داریم برای دیدن که در همه جایمان عروسیست... آن هم چه فیلم هایی... اووووووووووووووووووووووووووووف!!! از دمیج و این تود واید و اتاقک غواصی و مای بلوبری نایت و اینا بگیر تا یکی دو تا فیلمه نوستالژی سیخ کن قدیمی مثه ناتینگ هیل!!! اوووووووف!!! خداااااااااااااااااا!!! ولم کنین برم فیلمامو ببینم!!!

* خداوندا تعبیره خوابه دیشبه من با نقش آفرینی ویل اسمیت و آدرین برودی و ناتالی پورتمن حکمن همین فورانه نعمته فیلم در امروز بوده است! نع؟؟؟

* همچنان وانس از ما می گریزد...

* آقا با این سربند و گوشواره های آویزان و شال های شل و ول و عینک ربین چنان اف بی آیی می شوم که بیا و ببین!!! بروم چند تا عکس از خودم بگیرم تا کچلم!!!

* چهارشنبه امتحان دارم!:((((

+ تاريخ شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:5 نويسنده تلخون |
 

* آقا جان ما در صحت و سلامته کامل به سر می بریم . فقط این روزها مهمان داریم به شدت و با دختر خالهء مهمارمان درگبره پروژهء عکاسیه دزدکی و جیمز باندی از ایستگاه های مختلفه مترو هستیم و جانه شما که چه جاهایی رفته ایم و نرفته ایم این مدت!!! خلاصه که چرا حرف در می آورید برای ما؟؟؟ تازه امتحان هم داریم این چهارشمبه و باهاستی بنشینیم درس هم بخوانیم... بعد اینو هم بگم که افتخار می کنم به گلشیفته فراهانی . کلن بابته همیشه پای یک زن در میان است بخشیده امش... بابا دی کاپریو... بابا راسل کرو... بابا ریدلی اسکات!!! و تف به ذاته هر چی آدمه ابلهه!!! میگن ممنوع خروجش کردن و میگن فیلماشو می خوان از اکران بردارن!!!

و آقا سریاله کمدیه المپیک را مردین هم از دست ندین!!! جانه همگیتون خیلی خوب چیزیه...

 

+ تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 12:32 نويسنده تلخون |