* می دونی چیه؟ من همیشه تو رو برای خودم خواستم... هیچوقت نتونستم کسی رو در کنار تو تحمل کنم... هیچوقت... ولی خب هیچوقت خودمو برای تو نخواستم... جوانمردانه اش این میشه که دست از سرت بردارم... یا بهتر از اون... خودم برات آستین بالا بزنم!!! :))))
* آقا دیشب یه خوابه چپ و چسی دیدم که نگووو... خواب دیدم می خوام برم با حسین دشنه ـ!!!ـ رفیقه او دوست بشم!!! بعد تو این هیری ویری حسین به من میگه که عاشق خواهره او شده و من باید برم براش خواستگاری چون خودش روش نمیشه... بعد من پر رو پر رو پا میشم میرم خونهء او خواستگاریه خواهرش!!! بعد او داره میره آمریکا باسه ادامه تحصیل و یک حرفای نامربوطی به من میزنه و تو مایه های سگ محل دیگه... منم به هیچ جای مبارکم نمی گیرم و مراسمه خواستگاری رو برگزار می کنم!!!
اعصاب ندارم اینقدر که این شهریوره لعنتیه مرده شوری حال و هوای آن یکی شهریوره لعنتیه مرده شوری را دارد با او!!!
بروید حظش را ببرید:
* آقا میگم شما آقایون جدن فک می کنید شومبولتان خیلی دیدنی است که تا یکی رو تنها یا دسته جمعی گیر می آورید سریع علمش می کنید و دعوت به تماشا؟؟؟ نه جدی؟؟ سواله برام خب... یه بار برو دله سیر تو آینه نیگاش کن خودت هم حالیت میشه اونقدری تماشایی نیست و همون بهتر که محفوظش بداری برای نزدیکانت!!!
* اینو خیلی وخت بود می خواستم بنویسم...
* آقای نیمولی واقعن دیگه گندت بزنن... شورش را در آوردی!!!
* دیگر اینکه کاش بیلیط گیرمان بیاید امروز و فردا و برویم اهواز... وگرنه که من افسردگیه مرگم دوباره عود می کند!!!
* همینا دیگه... به سلامت...
* یه کتابه چهارصد و خورده ای صفحه داریم ماله ساله پنجاه و چهار!!! آموزشه زبانه ایتالیایی!!! اگه از اون موقع تا حالا ایتالیایی فرقی نکرده باشه خب زبونه آسونیه و از ظهر تا حالا من یک خروار فحش و اینجور چیزا یاد گرفتم!!! :))))))))))
* این طور بر سر نیزه؟
* شاید شاعر شدم... خدا را چه دیدی؟ شاید به بند آیی...
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پر شتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
و گرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند...
من تو را...
او را...
کسی را دوست می دارم...
عشق است پرسپولیس را با علی کریمی... آقای فرهیخته علی رغم تمامه جان کندن های مذبوحانهء صبحت در قبولاندن این امر به من که علی کریمی به هیچ دردمان نمی خورد و پترویچ بهتر است من همچنان می گویم برو جمش کن آبیه آفتابه... تو چی می فهمی از فوتبال؟؟؟ و خودمان را همچنان در فیناله آسیا می بینیم!!! :))))))))))))))))
* جانه شما چنان اخلاقه گهی پیدا کردم که نگو!!! ینی شده ام رسمن یک چوب در ماتحنه اهالیه خانه!!! از این حال به هم زن ها ها!!! از اونا که همه رو می ندازن به جونه هم و راپورته همه رو به همه می دن!!! حقشونه!!! دلم می خواد... بیست و پنج سال در نقشه ماست ماله خانواده به هنر نمایی پرداختم... چند صباحی هم تصمیم گرفتم برای جلب نظره هیئت داوران بشوم همین چماق و چوب و اینای خانواده!!!
* آقای نخطه من این کتابه را پیدا نکردم... جدن انتظار نداری که من بروم انقلاب دنبالش هان؟ از آنجایی که ما به سلیقهء شما اطمینان داریم می شود جا خوب خوب هاش را برایمان کپی کنید اینجا؟؟
* رو که نیس!!!
* جی جی فردا می آید و قرار است یک مراسمه بندازونی با آقای فرهیخته برایش برقرار کنیم!!! بندازیدنی!!! :))))))))))
* آقا جان من الان نه پولش را دارم... نه وقتش را... و نه اعصابش را که بروم کلاس های سفارت ایتالیا... فقط حسرتش را دارم... به نظره شما چه می شود کرد؟ بعد زورم می آید که این فرهیخته اینا با همهء رفقای کور و کچلش می خوان برن همین جمبه ثبت نام کنن... جای آن است که خون لعل شود در دله سنگ... یا یک همچین چیزهایی...
* کی حالا حوصلهء الکترونیک سه رو داره با این مرتیکه حاتمیان؟ واه واه واه... دکتر هم شده این ترم دیگه خدا رحممان کند... کلن از اولین جلسه ـ که معمولن همان یکم مهر است و الان احتمالن می شود نمی دونم چندمه شهریور ـ باید بدوی دنباله پروژه های آقای دکتر و تا تهت جر بخوری سره هر جلسه و آخرش هم خوشش نیاید از قیافه ات پاست نکند... خدا کند یادش نباشد که من ترمه یک فیزیک الکترونیکم را نرسیده به میانترم حذف کردم!!! لامصب اسمه همه را هم بلت است!!!
* اتین فیلمه ریسمانه باز و حقیقته گمشده را نروید ببینید ها... رفتته است توی پاچه تان... خیلی آشغالانسی بودن جفتشون..
ظاهرن همه چیز پیش بینی شده است و قرار نیست مشکلی پیش بیاید... ولی خب موقع اجرا گند می خورد به همه چی... دوست برادر کوچکه و مادرشان کشته می شوند دوزار پول هم گیره کسی نمی آید... پلیس گشاد بازی در می آورد و قضیه را پیگیری نمی کند... پدر خانواده به شدت دنبال قاتل همسرش است... برادر ها که حالا وضعشان از بد هم بدتر شده و توسط همسر دوست برادر کوچکه که در دزدی کشته شد تهدید به اخاذی هم شده اند می روند و مواتد فروشی که همیشه برادر بزرگه مشتریش بود می کشند و کلی پول می دزدند از آنجا و بعد می روند سراغه بیوهء اخاذ و برادرش را می کشند و برادر بزرگه می خواهد زنه را هم بکشد که برادر کوچکه نمی گذارد و می خواهد برادر کوچکه را بکشد که زنه نمی گذارد و می زندش با تیر! برادر کوچکه فرار می کند... پدره همهء این مدت تعقیبشان کرده و تقریبن شیر فهم شده که چه خبر است... توی بیمارستان پدره برادر بزرگه را شیرین خفه می کند به صورته حرفه ای و آب هم از آب تکان نمی خورد! این وسط برادر بزرگه یک زنی داشته که دوستش می داشته و آن زنه با برادر کوچکه هم می خوابیده و آخرای فیلم هم برادر بزرگه را ترک می کند و بهش هم می گوید اینطوری ها بوده... همین دیگه...
زیاد حال نکردیم...
قول می دهیم اگر به دردمان خورد اولین داستانه پس از آن را به شما تقدیم کنیم! بروید خوش باشید!!! :)))))))))))))))

و همهء افسوس ها و تردید ها و دریغ ها به کنار... نگین می گفت همسرت مثله سیبیست که با من از وسط نصف کرده اند!!! چه حرصی خوردم!!! چه حرصی خوردم وقتی شنیدم همان راهی را رفته که من رفتم... فقط جفتکه آخر را نینداخته لابد!!! خوش به حالش... واقعن خوش به حالش...
* من نمی توانم برای تو نامه بفرستم... می ترسم همان موقع که می رسد به دستت ، او سرش را گذاشته باشد روی شانه ات و با تو خط به خط نوشته های مرا بخواند... می ترسم بخندد و بگوید عاشق قدیمی... می ترسم بخندی و بگویی چه حرف ها... گذشته از ما... می ترسم... می ترسم دستت را بگذاری روی شکمش و لبخند بزنید با هم... من از این لبخند های با هم می ترسم... من از گره شدن انگشتانتان در هم می ترسم... من می ترسم نتوانم ببینمت که خوشبختی... نتوانم ببینمت که دوستش داری... من می ترسم آتشتان بزنم... با هم... آن موقع هم می ترسم... می ترسم چنان ذوب شود دستانتان در هم که نشود جدایتان کرد... که نشود... و آنوقت من هر بار که بیایم به دیدن تو ، او را هم ببینم خوابیده زیر یک سنگ با تو... آنوقت باید بشوم درخت و ریشه کنم در تن هایتان و هزار سال هم که طول بکشد او را با ریشه هایم جدا کنم از تو و ببرم دور... دورتر... و بعد تنگ بپیچم در تو و ریشه هایم بشوند دستی که دست من است و بگیرد دستت را...
باید بس کنم... باید بس کنم...
* ابن قسمتی از یک نامه نیست!!!
* قطبیه عصبانی را عشق است...
* خب دروغ چرا؟ من کفرم درمیاد وختی بیخودی منو از تو فرند لیستشون خط می زنن!!! بیخودی ها!!! گوساله!!! خوبه به تخ مم وصلیا!!!
بعد اینو هم بگم که آخرش را دوست نداشتم ها... ایده ء دیگری ندارم که چجور فیلم تمام می شد بهتر بود... ولی این پایان زیاد دلچسب نبود...
یک چیزه دیگر اینکه خیال نکنید این فیلمه داستانه واقعیه آهنگ سازه یکشنبهء غمگین بوده ها... خودکشی ها و اینا همه درست ولی داستانه صحیح و سالمش را اینجا می توانید پیدا کنید!
آقای فرهیخته من اینقدر این ایلونا و کافه شان را دوست داشتم که می خواهم پیشنهاد بدهم روژه مان را بکنیم ایلونا!!! هان؟؟؟ چطور است؟؟؟
* من فردا امتحانه فیزیک دارم و الان دو جلسهء دیگه اش مونده که بخونم!!! گفتم که بدانید...
* آقا من بابه اطلاع رسانی... ما پاوره کامپیوترمان سوخته!!! و خلاصه بی کامی شده ایم... شاید هم خدا را چه دیدی انداختیمش سطل آشغال و یک لب تاپ خریتیم بالاخره!!!
* بعدوش هم اینکه ما احتمالن تا قبل از مهر بار و بندیلمان را جمع بکنیم از این اآپارتمانه فکسنی و برویم کرج یک ویلایی چیزی بگیریم و ساکنه آنجا شویم!!! خداود شاهد است که دفعهء قبل من چه محشره کبرایی به پا کردم که عمرن پایم را کرج نمی گذارم و مگر جنازه ام را ببرید!!! ولی خب این دفعه یک فرق های کوچولوی مهمی می کند!!! اول اینکه باباهه یک کارخونه ای را گرفته توی کرج که قرار است جز من همه را ببرد سره کار!!! همه ینی پویا و گل آرا را!!! من هم چون مهندسه برقم خیره سرم باید بروم برای خودم کار پیدا کنم... هر چی هم یم گویم منشی ای چیزی بگذار بشوم من می گوید نع!!! تف!!! بعد هم اینکه خب ما همیشه سه نفره زندگی می کردیم و ماهی پنج شش روز می شدیم چهار نفر... حالا که قرار است پنج نفره بشویم خب معلوم است که توی یک آپارتمانه دو اتاق خوابه جایمان نمی شود!!! بعد هم خسته شدم اینقد که همه چیزم اشتراکی بود!!! یه جا برا خودم می خوام... قررار است یک ویلای چهار خوابه بگیرد که هر کسی سیه خودش باشد... یک چیزه دیگر هم اینکه دلم لک زده برای باغچه و درخت و خاک بازی...که خب این یکی هم برآورده می شود دیگر... یک مهمه دیگر اینکه چون من راهم بسیار بسیار دور می شود تا گرمسار قرار است یک پرایدی هم باسهء ما بخرند که راه برویم باهاش!!! همینا دیگه... به نظرم کافیه برای اینکه دهنم را ببندم و وسایلم را جمع کنم... نع؟؟؟ از ماهشهر رفتم که بهتر است؟؟؟ بالاخره یک تغییره اساسی هم هست که به شدت احتیاج داشتیم همه مان!!!
داستان هم از این داستان عشقی هایی است که پسره هیچی نداره خاک بر سر است و دختره همه چی داره تاجه سر!!! هیو گرانت یک کتاب فروشه ساده است آن هم از آنهایی که کتاب های سفری می فروشند نه مثلن رمانی چیزی!!! جولیا رابرتز هم عوضش سوپر استاره سینماست و عکسش همه جا پخش است و خلاصه... یک روزی این سوپر استاره یم آید از مغازهء پسره یک کتاب بخرد و همین!!! بیرون مغازه پسره می زند آب پرتقالش را می ریزد روی دختره و خلاصه از اینجا آشنا می شوند با هم و بعد از کلی کش و قوس هم به هم می رسند!!! فیلمه جمع و جور و خانوادگی و دوست داشتنی ای بود!!! توصیه اش می کنم برای بعد از ظهر های جمعه همراه با خانواده!!!
بعد رسمن آن مرتیکهء کون لخته هم خونه اییه هیو گرانت را آدم می خواهد له کند اینقدر که خوب است و اینقدر که فضا است و اینقدر که آدم نیست خدا را شکر!!!
داستان هم از این قرار است که یارو با نامزده پسرش می ریزد روی هم و آی حالا بکن کی نکن!!! بعد هم در گیر و داره یکی از همین کند و کاو ها پسره یم بیند و اینقدر که روحش نازک است از پله ها می افتد پایین و می میرد! همین! والسلام!!!
عکس هم نمی خواست والله!!! همینجوری گذاشتم!!! اینترنت مفتیه دیگه!!!
* خداوندا تعبیره خوابه دیشبه من با نقش آفرینی ویل اسمیت و آدرین برودی و ناتالی پورتمن حکمن همین فورانه نعمته فیلم در امروز بوده است! نع؟؟؟
* همچنان وانس از ما می گریزد...
* چهارشنبه امتحان دارم!:((((
* خداوندا تعبیره خوابه دیشبه من با نقش آفرینی ویل اسمیت و آدرین برودی و ناتالی پورتمن حکمن همین فورانه نعمته فیلم در امروز بوده است! نع؟؟؟
* همچنان وانس از ما می گریزد...
* آقا با این سربند و گوشواره های آویزان و شال های شل و ول و عینک ربین چنان اف بی آیی می شوم که بیا و ببین!!! بروم چند تا عکس از خودم بگیرم تا کچلم!!!
* چهارشنبه امتحان دارم!:((((
* آقا جان ما در صحت و سلامته کامل به سر می بریم . فقط این روزها مهمان داریم به شدت و با دختر خالهء مهمارمان درگبره پروژهء عکاسیه دزدکی و جیمز باندی از ایستگاه های مختلفه مترو هستیم و جانه شما که چه جاهایی رفته ایم و نرفته ایم این مدت!!! خلاصه که چرا حرف در می آورید برای ما؟؟؟ تازه امتحان هم داریم این چهارشمبه و باهاستی بنشینیم درس هم بخوانیم... بعد اینو هم بگم که افتخار می کنم به گلشیفته فراهانی . کلن بابته همیشه پای یک زن در میان است بخشیده امش... بابا دی کاپریو... بابا راسل کرو... بابا ریدلی اسکات!!! و تف به ذاته هر چی آدمه ابلهه!!! میگن ممنوع خروجش کردن و میگن فیلماشو می خوان از اکران بردارن!!!
و آقا سریاله کمدیه المپیک را مردین هم از دست ندین!!! جانه همگیتون خیلی خوب چیزیه...