دعوا هم سره این بود که بختیار خیلی احساس پیروزی می کرد از اینکه بالاخره مرا توانسته بفرستد سره یک کاری ـ گیریم بی حقوق!!! ـ من هم روزه دوم حالش را جا آوردم که ریدی اگر فکر کردی من اینجور زندگی می کنم به میله تو!!! من اگر هم قرار باشد سره کاری بروم شرط می کنم که تا دو بیشتر نمی مانم!!! جدی این هم شد زندگی؟
راستش خب خیلی شدید تر از این حرف ها بود دعوا و از اون روز به بعد هم برای اینکه به قوله خودش یک راه کاری داره برای آدم کردنه من چنان زندگی رو زهر کرده برام که از صب می زنم بیرون و شب هم به زور می رم خونه!!! البت ممکنه به نظر بیاد پیروز شده ولی وختی بفهمه که مثلن صب تا شب ول گشتم یا رفتم سینما یا بالاخره هر چیزی جز کار حسابی جر می خوره!!! مخصوصن که همیشه بهش یادآوری می کنم همهء این کارارو با پوله اون کردم!!!! :)))))))))))
شرکته بیخودیه اینجایی که میرم کارآموزی... روز اول یه خورده ای مونتاژ و اینا یاد گرفتم و مشغوله مونتاژ بودم ولی از روز دوم دیگه افتادم به بیگاریه بیخود... نمایشگاه دارن تو آبان و هفتهء گذشتهء من به درست کردنه کاتالوگ برای آقایون گذشت!!! من هم به یارو گفتم که این کارا که جزء کارآأموزیم نیست و باید پولشو بده!!! حالا قراره صحبت کنیم... بعد از کارآموزی هم اگر قرار بر ماندنه من شد در شرکته مذکور که خب شرطم همان تا ساعته دو ماندن است... و اگر هم که نه خب می روم شرکته شیرین اینا و و راحت ماهی سیصد هزار تومن را می زنم به بدن!!! و باز هم کونه بختیار پاره است چون به شکله مریض گونه ای اصرار دارد که من فقط و فقط تو یه شرکته الکترونیکی کار کنم!!!!!
* به طور خلاصه این بود وضع و اوضاعه ما... ریدن توش نع؟
* دیروز هم از دانشگاه زود برگشتم چون کلاسه آخرم رو حذف کردن گوسفند ها و فردا باید بروم یقهء مدیر گروه را بگیرم و کلی تغییرات بدهم توی واحدهای این ترمم! بعد دیروز که زود برگشتم رسیدم که با آقای گنجیشکه و باقیه رفقا بروم کنعان را ببینم و البت بدهکاره گنجیشکه هم بشوم چون پولی ته جیبمان نمانده بود!!!! خلاصه که خوب فیلمی بود این کنعان و درست که گریمه ترانه اش عینه تالاسمی ها بود ولی خب عوضش یک رادانه خیلی خوب داشت و یک فروتنه خیلی شیک و یک بایگانه گناه داشتنی!!!!
* دیگه چی؟
* همینا دیگه... احتمالن صد سال به صد سال وخت کنم اینجا یا آنجا یا آن یکی جا بنویسم!!!
* آقای فرهیخته ـ که در اینجا اعلام می کنم بویی از آقایی و فرهیختگی نبرده است و همه اش شایعه می باشد!!! ـ رفته است تنهایی کلاس های ایتالیای سفارت را نامرد... بعد خوشمان می آید که رسمن از کار و زندگی افتاده است و یک روز در میان باید برود انجا... الان هم تا بیست بلد است بشمارد!!!! :)))))))))))))))
* خوب شد من نرفتم ها... با وجودی که خیلی سختم بود این نرفتن ولی جانه وختش را نداشتم... حالا رسمن قول می دهم خرداده ساله بعدی من نفره اوله ثبت نامی ها باشم... اون دفعه زنگ زدم با یه خانومه بامزه ای اونجا مشورت کردم و نتیجه اش این شد!!! اونوخت تابستانه هشتاد و نه به سلامتی شرم را می کنم و می روم از این مملکته گند و کثافت!!! زیاد هم نیست ها... تا آن موقع هم درسم را تمام کرده ام اگر خدا و ملائک و اولیا و پیغمبران و خلاصه هر کی هر چی از دستش می رسه کمک کنند و هم رفته ام یک سالی سره کار و یک پولی جمع کرده ام... هم شاید یک هو دیدی دماغم را هم کنده بودم و با یک دماغه نو رفتم به استقباله زندگیه تازه... :)))))))))))
* میگم این چند روزه به شدت در بحره تفکر به این موضوع غرقم که چرا دوازده ساعت داریم؟ چرا مثلن شبانه روز رو نکردن سی ساعت به جای بیست و چهار ساعت که دو تا دوازده ساعته؟ هان؟ خب دوازد رو می دونم اعتقاد داشتن از اعداده جادوی ولی خب نمی دونم جادوش چی بوده... بعد یه چیزه دیگه... چطوره که اگه الان چهارشمبه است باسه خارجی ها هم چارشمبه است؟ ینی همه جای دنیا چارشمبه است؟ ینی از یه جا همه گفتن استپ از حالا به بعد شمبه مثلن؟ پوووف... بار تفکر تمامه جهانیان رو من باید تنهایی به دوش بکشم!!! :))))))))))))
* آقا شکر خوردیم... شوور چیه؟ نخواستیم... فک کن مشکلاتی که الان دارم در برابر مشکلاتی بعدن با شووره خواهم داشت اصلن به چشم نمیاد... جانه تو من آدمش نیستم... یه هوسی بود تموم شد... تو هم همین جا چالش کن!!! ینی واقعنی من آدمه زندگیه مشترک نیستم... خیلی خودخواهم... خیلی خار دارم... خیلی گیر دارم رو خیلی چیزا... خیلی دل نازکم... خیلی لوسم... خیلی بی مسئولیتم... خیلی ولخرجم... خیلی بی ثباتم... خیلی خسته میشم زود... خیلی خسته کننده می شم زود... خیلی خلاصه به درده هیچی نمی خورم!!! :)))))))))
* آقا ما قبل از دربی مصاحبه نمی کنیم!!! گفته باشیم!!! :)))))
* ولی جدی من اون پسره تو تندیس را می خواهم!!! خیلی خوچگله می باشد... پتوهایش هم خیلی خوچگله یم باشند... به مامانم هم نشونش داده ام و گفته ام من این را می خواهم!!! مامانم هم گفته خب می رویم ازش پتو می خریم بعد تو مثلن موبایلت را جا بگذار بعد دیگه حتمن چون با شخصیت است زنگ می زند که پسش بدهد بعد ما تورش می کنیم!!! ننه ام ماشالله خیلی عملی فکر می کند!!! :)))))
* خداییش فکره خوبیه ها... فقط الان چار ماهه آقام بیکاره... پول نداریم نون بخوریم... به نظرت از کجا بیاریم بریم پتو لحافه جینکیل بخریم؟؟؟
* مینی من دیشب خواب دیدم با هم رفتیم سینما... ناراحت نباش اگه امروز نرفتیم!!! :))
* بعد کلن امروز همین جور دارم احساسه حسادت و بطالت و حماقت و اینا را با هم می کنم... سمیرا که شوور کرده و تازگی ها هم رفته سر کار و تکلیفه زندگیش مشخصه... جی جی هم که درسش تمام شده و اون هم رفته سره کار تازگی ها و بالاخره مونده فقط شوور!! فقط منم که نه درسم تموم شده... نه کار دارم... نه شوور... آدم یکیشو هم داشته باشه باز اینقد حرص نمی خوره... اصن آدم همون یکیشو داشته باشه هم دیگه بقیه اش لازم نیست.. همون یکی دیگه!!! :)))
*آقا در ضمن... دربیه میلان را که ما بردیم با عرضه معذرت از مورینیو جان! مانده روز حمعه که کریمی چیکارش می کنه؟؟؟ :)))))))))))))))))
نشستیم خواستگارایی که تا امروز پروندم رو ردیف کردیم با ننه ام... میگه پسره خانوم صالحی چش بود؟ دکتر دارو ساز!!! میگم مگه خودت نمی گفتی خل و چله؟ میگه نههههههههه کی؟؟؟ تازه هنوزم مجرده!!! میگم خاک بر سرش... حتمن دیگه خل و چله که هنوز زن نگرفته!!! میگه پسره اون یکی... میگم خب اونو که خودت روندی... میگم اصلن همون پسره رو چرا نمی گی که آقا ننه اش مرده بودن و تو کاره صادراته فرش بود تو پروندیش؟ اصلن همون مرد زندگیه من بود... میگه نه اون دیپلمه بود!!! میگم وا!!! به تو چه؟ خلاصه بعدش هم به توافق می رسیم که هر خواستگاری که پولدار بود و شبیه به اون پسره پتو فروشه تو تندیس بود رو من می خوام و بگه بیاد!!! :))))))))))))
آخرش البت شرط می کنم که مدت ازدواج ماکزیمم دو سال... من می خوام برم ایتالیا... این دو سال هم می خوام برم دور از آقام در ارامش زندگی کنم زبانم خوب شه!!!! :)))))))))))))))))))))
* این سرگردنه گیرای بلاگفا رو باش!!!
* آقا کشکی کشکی ترشیدیم رفت... برویم یک حرکتی بزنیم بلکم این بخته باز شود... شما ها هم که یکی از یکی بی عرضه تر... بابا پسر خاله ای... پسر عمویی... پسر عمع ای... دوستی.. رفیقی چیزی ندارید ما را بندازید بهش؟؟؟ بعد آخه مینی تو چه امیدی داری به منی که خودم دست به دامنه اینو و اونم؟؟ این آقای فرهیخته هم که ما را نمی برد آنجاهایی که شوهر می فروشند توش! تف!!!
* آقا میگم عجب بازی ای بود دیشب بازیه اسپانیول و بارسلونا... ینی خدااااااااااا که می گن همونه...
* ما نمی خواییم قبل از داربی کل کل کنیم... حرف هایمان را بچه هایمان توی زمین می زنند!!! :)))
* یک چیزه مهمی می خواستم بگویم که یادم رفت... فک کنم مربوط به تیتر می شد...
* رسمن جناب آقای امیر خانی باید عارض بشوم خدمتتان که جز جفنگ چیزی ننوشته اید... حالا من او را نخوانده ام... ولی خب می شود حدس زد که خزعبلی در حده همین بیوتن و ارمیا و از به باشد...
* هی خودم را می خوانم آن طرف و هی می گویم با چه جرئتی این حرف ها را آنجا زدم؟؟؟ جواب می دهم که کسی مرا یادش نیست... خلاص!
* ذوق فیلم دیدنمان هم کور شده اینقدر که فیلم های ستایش شدهء آبکیه بیخود دیدیم... همان بهتر که برویم چار تا فیلم از هیلاری داف ببینیم بلکم روزمان خوش شود... والله... مثلن چی بود این اتاقک غواصی و پروانه؟ اعصاب نگذاشت برایمان... هیچ تحفه ای هم نبود... تف...
* راستش من بریده ام رفقا... برای بار هزارم می گویمتان... من بری هستم از همهء شماها... از دین تان... از بی دینی تان... از خدا و بت و بی خداییتان... فقط فحشم می آید در مساجده بو گندویتان... فقط فحش... خدای شما قبول کند از ما...