* ما این روزها ناطور دشت می خوانیم... راستش فکر می کنیم که تلفظش ناطوره دشت باشد نه؟ ناطور ینی نگهبان دیگه؟ چیه خب؟ نخونده بودم تا حالا!!! بعد آی خوشم میاد از این وراجی های هولدن کالفید که نگو... یه جاهای عینه چی قاه قاه می خندم!!! لذت می برم رسمن از همنشینی باهاش... بعد هفتهء پیش هم خاطرات یک گیشا رو خوندم... اونقدری فوق العاده نبود که تعریفشو می کنن... در ناامیدی محض هم سعی می کنم به بریسینگر فکر نکنم... یا وسوسه نشم و برم بشینم کله کتابو از اول یه دور دیگه بخونم!!!
* یه سی دیه فونت های نسخ و ثلث و اینها تو بند و بساطه پویا پیدا کردیم و دزدکی ریختیم روی کامپیوترمان و حالا نمی دونی چه حالی میده این نوشتن های ما به خط ثلث... من عاشقه این خطم... همونقدر که از نستعلیق بدم میاد عاشقه ثلثم!!! حالا یادم نیست ثلثه اونی که دوست دارم یا نسخ!!! بعدن دقیقشو میگم... ولی فک کن منی که در تمامه عمرم خرچنگو قورباغه تحویله همه دادم و تلاش های مذبوحانهء تک تک معلم هام در مدرسه و دوست هام در ادواره مختلفه زندگی برای خوش خط کردن من ـ یا حداقل تبدیله خطوط هیروگلیفی که نقش می بندم به روی کاغذ به خط خوانا بی نتیجه مونده حالا نسخ و ثلث می نویسم!!! اووووووووووووف... خیلی کیف داره!!!
* آقا یه ماهی هست دوباره بدبینیه من عود کرده!!! رسمن با همه دشمنم!!! ینی کلن بعده سه سال دانشگاه رفتن تازه با سه چار نفر سلام علیکو حال و احوال می کردم... این یه ماهه عینه برجه زهرمار همه رو نادیده گرفتم!!! ینی با یارو رخ به رخ هم که شدم سعی کردم چشمام رو لوچ کنم و جز نوکه دماغم رو نبینم که مجبور به سلام علیک نشم!!! بعدم می شینم غصه می خورم که هیشکی منو دوست نداره و آخرش می ترشم!!! :)))))))))))))))))))))))))))
* از همهء استاد هام هم بدم میاد... گفته باشم...
اون استاد نقشه کشیه بود که گفتم خوبه و حرف زدیم و اینا... جلسهء اول اومد تعریف کرد که آره ما استخدام داشتیم و یه سری مهندس برف اومدن برای مصاحبه و همشون با گردنای کشیده و اهن و تلپ میومدن و بعد از مصاحبه سینه خیز میرفتن بیرون!!! خالا جلسهء پیش کاری کردیم باهاش که خودش سینه خیز از کلاس رفت بیرون!!! یارو خودش یادمون داده چطور با استفاده از نمای جانبی و نمای رو به رو به نمای بالا دست پیدا کنیم ـ حال کردی؟؟؟ دست پیدا کردن را؟؟؟ ـ بعد سر اولین شکله پیچیده ای که داده مخه خودش گوزیده و یه چیزه چپندر قیچی ای رسم کرده که نگو... مام چنان حالشو جا آوردیم که نگو... همون سینه خیز و اینا...
* آقا یه کسایی هستن از لحظهء اول که می بینمشون متنفر می شم ازشون... حتی لازم نیست یارو دهن باز کنه... یکیشون این دختره مهتاب!!! از ترمه اول بدم میومده ازش... حاضر نیستم یه کلمه باهاش حرف بزنم... اینقد عقم میگیره از خودش و ادا اطواراش که جدن باید تمام مدت مشتامو بکنم تو جیبم که نرم بکوبم به صورتش!!! حالا بدبخت یاین ترم یه کلاس با هم داریم... فک کن چقدر باید صبور باشم که تمام مدت قیافشو در یک قدمیه خودم تحمل کنم!!!
یه پسره هست تو کلاسمون که یه جوره خاصیه!!! کلن میدونی که آدم خاص برای من ینی کسی که هیشکیو داخل آدم حساب نکنه!!! بعد من طبقه عادت همیشگی اسمشو گذاشتم قناری!!! یکی دو سالی هست اسمش اینه... بعد دیروز دیدم چند نفر دیگه از بچه ها هم بش می گن قناری!!! ینی تو تصور کن یارو چقد قناریه که چندین ذهنه متفاوت تونستن قناری بودنش رو تشخیص بدن!!!! :))))))
* به نظرت چقد دیگه باید اینجا وراجی کنم تا جیرون بیاد؟؟؟؟
* امیر هم امروز میاد تهران... چند وخته ندیدمش؟؟؟ فک کنم سه چارماهی هست...
* این مانوره آرامش و امنیته اینا رو دیدی؟؟؟ ینی رسمن زهرهء آدمو می برن... جدن باید مفاهیم رو باسه اینا یکی بشینه سره حوصله از اول تعریف کنه!!!
* منو ننه ام را سره کوچمون گرفتن!!! دیگه پفیوزا میان تو کوچه ها هم می گردن!!! من یه پالتو دارم که والله در زمان های قدیم کوتاه محسوب نمی شد ولی دو سالی هست که اصلن عینه برهنگی شده!!! بعد بخوام برم سوپرای سر کوچه یا کتابخونهء پاک اونو می پوشم... اون روز هم با ننه ام رفته بودیم کتابخونه و برگشتنه دقیقن سره کوچمون دستگیر شدیم و یارو مردک سر اکیپشون می خواست ما را ببرد به زور ولی فاطی کماندوئه گفت نمی خواد همینجا تعهد بده برو... مام خیلی حرفه ای موقعه انگشت زدن پرسیدیم چند تا انگشت؟ یکی یا ده تا؟؟؟ :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
* خداوند این حاتمیان را بترکاند اینقدر که به ما مشق می دهد!!! الان باید یکی یک صفحه راجع به مکان یابی ریشه ها و دیاگرام بود و یک چیزه دیگه ای که یادم نیست مطلب بنویسیم و ببریم!!!!
* فیلم هم ایییی... می بینیم... این بورن افتر ریدینگ که چرندیاته محض بود... شرمندهء همگیه رفقا.... من جدن حالم از این کوئن ها بهم می خورد... اون پیرمردهای گور به گوریشون رو هم تهوع بودم!!! مامیا رو دیدم.. موزیکاله خوبی بود... گفته بودم در دورانه طفولیت عشقه من پیرس برازنان بوده؟؟؟ جدن جیمز باند فقط برازنان... خب عمرمان قد نمی دهد به شون کانریتان!!! چقد پیر شده طفله معصورم... تازه چیز هم بود... خانومه کیه؟ اسمش یادم رفته... همون خیلی معروفه که توی شیطان پرادا می پوشد و پلهای مدیسون کانتی و یه عالمه فیلمه دیگه بازی کرده... با مزه بود کلن فیلمش... آهنگ هاشو هم دوست داشتم... بعد دیگه چی دیدم؟ هان... سام تینگ گاتا گیو یا یک همچین چیزی که جک نیکلسن بازی می کند و کیانو ریوز و اون پیرزن خوشگله که جوونیاش تو آنی هاله وودی آلن بازی کرده!!!! اینم خوب بود... باقیش یادم نیست... جدن فکر می کنم دنبال وانس گشتن رو باید بذارم کنار تا یک روزی زندگی وانس را دوباره بندازد جلوی پای من!!!
* آقا من خوشحالم که اون موقعی که هری پاتر خون شدم همهء جلتاش رو داشتم... وگرنه که جون می دادیم قبله خوندنه آخرین جلت... آقا به قرآن بدنم درد می کنه از صب تا حالا... این کتابه میراثه کریستوفر پائولینی رو داشتم یم خوندم... در واقع می بلعیدم... جلده اول و دو جلده دومش رو طیه یک شبانه روز خوندم!!! هر کدوم نهصد صفحه... حالا فهمیدم جلده سومش هنوز به فارسی ترجمه نشده!!!! ینی دارم جون میدم رسمن اینقد اعصابم خراب شده... صب رفتم کتابخونه ملی سچ کردم دیدم امسال یه مترجمه دیگه ای برداشته این جلده سوم رو هم ترجمه کرده ولی تو کتابای طبقه بندی شدهء کتابخونه نبود... هر چی کتاب فروشی بوده در محدودهء سعد آباد و تجریش و شریعتی و نیاوران از صب تا حالا گشتم هیشکی نداشته این جلده سومه بی پدر را... چیکار کنم آخه؟ نیمولی تو که خانومت این کاره است ببین نداره احیانن کتابه رو... اراگون جلده اوله... الدست جلده دوم و بریسینگر هم همون جلده سومه کذاییه!!! آقا از دست می رما...
خانوما... آقایون... به دادم برسین...
بعد جالبه که اراگون رو تی وی پخش کرده ولی خب محضه رضای خدا کوچکترین شباهتی به کتاب نداره... ینی فیلمای هری پاتر در مقابله این شاهکارن!!! خلاصه که آقا ما رو بد جور گرفته این کتاب...
* بعد از تاثیراته این کتاب و هری پاتر ها روی من اینه که الان مدام منتظرم که استعداده جادوگری ـ که دارم ـ در من شکوفا بشه و زبانه باستانی یادم بیاد و شروع کنم به جادوگری!!! آقای فرهیخته میگه تو از دست رفتی با این چک و چرندایی که میگی!!! ولی روزی که مهارت هام یادم بیاد تبدیلش می کنم به یه قورباغهء زشت ـ از الانش که خوشگل تر میشه به هر حال!!! ـ و اونوقت می فهمه که نباید یه جادوگر رو عصبانی کنه!!! ها ها!!!
* امروز تو گشت و گذارم دیدم دو تا کتابای دنباله داره جان کریستوفر رو هم کردن یه کتاب... پولدار شدم اونو هم باید بخرم... چه جونی کندم من سره این کوه های سفید و برکهء آتش و شهر طلا و سرب... جلد چهارمش هم هیچوقت گیرم نیومد... اصن نمی دونستم چارجلدیه... اون موقع ما اصفهان بودیم و کلن همهء دنباله دارا رو ناقص می آوردن مادر فلانا... مثلن اون یکی اثره سه قسمتیه جان کریستوفر که اسمش یادم نیست ـ جاد دومش فک کنم دیهیمه نور بود!!! ـ اونو من فقط دو جلدشو تونستم پیدا کنم و بخونم اون موقع... الان اونو هم دیدم هر سه جلدشو یه کتاب کردن... همشو باید بخرم...
کلن جن کریستوفر عشقه من بوده و هست و خواهد بود... این کریستوفر پائولینی هم قابلیته تبدیل شدن به عشقه من رو داره... هر چند ترجمه اش افتضاحه... یارو اصن فک کنم بیخود اسمه خودشو زده جای مترجم.. احتمالن از ایناس که بیست نفر همزمان ترجمه کردن... اسما و اصطلاحاتش مدام عوض میشه... پره غلط املایی هم هست... ولی خوده کتاب خوب چیزیه...
* آقا امروز ما خواستیم همه یچز را بپیچانیم که همه چیز ما را پیچاند... دانشگاه را پیچاندیم . استاد ببوهه فهمید و به رفیقمان گفت بهمان بگوید دیگر غیبت نکنیم که حذفمان می کند... خواستیم برویم کتابخانه ملی کتاب بخوانیم... کتابمان بودها... ولی ندادند... خواستیم برویم وب گردی و اینترنت بازی... برق رفت!!! خواستیم آقای گنجشکه را بپیچانیم و خودمان تنهایی برویم سینما نه تنها هیچ سینمایی که بهمان بخورد پیدا نکردیم بلکه آقای گنجشکه و رفقا هم نرفتند سینما!!! خلاصه که خدا آخر و عاقبتش را بخیر کند!!! می ترسیم در ادامه پرسپولیسه محبوبمان هم امروز تر بزند و کلن روزمان ساخته شود!!!! در همین لحظه که من بر بالای تجریش در کافی نت نشسته ام و برای شما می لاگم صدای دلیر مردانه پرسپولیسی که دارند می روند ورزشگاه کونه فلک را پاره کرده است و دودورو دودو پرسپولیس...دودورو دودو پرسپولیس... جونه تو من یه روز مونده باشه به عمرم یمرم و این ورزشگاهه آزادی رو رو سره اون صد هزار تا نامردی که ما رو نم یخوان کناره خودشون خراب می کنم...
* این خالهه آمده بود و گیر داده بود ما را شوهر بدهد به یک فوق لیسانسه سی و پنج سالهء پولداره نفت... ما همه چیز را آنقدر به شوخی و مسخره گرفتیم که یک هو دیدیم راستی راستی دارد می رود توی پاچه مان!!! بعد رسمن خودمان را زرد و قهوه ای و اینها کردیم و گفتیم ما به گوره پدرمان خندیده ایم بخواهیم همچین غلطی بکنیم... رسمن ترس برم داشته بود ها... دقیقن از اون موقعیت هایی بود که خودتم نمی فهمی چی شد که رفت تو پاچت!!! بعد از اون موقع دارم فکر می کنم که من بزرگترین مشکلم با او ـ تنها مشکل احتمالن ـ این بود که نمی تونستم باش حرف بزنم... ینی هر جونی می کندم نمی تونستم با این بشر دو کلوم حرف بزنم... اونم فکر می کرد من چه موجوده آرون و اینایی هستم!!! بعد الان که می شمارم شاید یکی دونفر در تمامه زندگیم بودن که من باهاشون حرف می تونستم بزنم... خلاصه که آخرش اینکه ترجیح می دم بترشم تا اینکه حناق بگیرم و خودمو قبل از سالگرده نحسه ازدواجمون از پشته بوم بندازم پایین!!!
* آقا جونه عزیزت... اگه داری دریغ نکن... من نخونم طی همین یکی دوروزه این بریسینگر را میمیرم ها... از ما گفتن... بی تلخون می شوید اصلن گند می خورد به زندگیتان...
خلاصه که از امروز باید برم بست بشینم خونهء خاله هه تا شوهر خالهه تو کشتیرانی بذارتم سره کار!!! البت رو کار تو شرکته شیرین اینا هم دارم فکر می کنم... مشکله این دومی اینه که خب فک نکنم دویست پنجاه بیشتر بهم بده این شووره خسیسش و بعد اگه برم دیگه نمیشه بیام بیرون و اگه بخوام بیام بیرون احتمالن ناراحت بشن و خلاصه همه جوره دردسره... خلاصه فک کنم برم همون شوور خالهه رو بچسبم بیشتر به صرفم باشه...
* بختیار هم بالاخره شرش رو کند و گورش رو گم کرد رفت عسلویه!!! امیدوارم حداقل یه دو ماهی ریخته نحسش رو نبینم...
* ولی جدی کار می خوام... چه گلی به سرم بگیرم؟ دوباره بیفتم به جونه همشهری؟
* خداوندا قد سه میلیون تومن هم در این لحظه به من کمک کنی قول شرف میدم تا آخره دنیا ـ هم این دنیا هم اون دنیا ـ هیچ کاری به کارت نداشته باشم... نه ریختم رو ببینی نه صدام رو بشنوی...
* جدن حرفی ندارم...
* آقای موسوم به گنجیشکه... شما حتی خال هم بکوبی رو شاهرگت باز باید بری با همون میلیونها خاطر خواهت سر کنی... ما نمی پسندیم!!! جانه شما!!! :)))))))))))))))
* امتحانه الک سه دارم جمعه... امروز و شمبه هم این پفیوزا نمایشگاهن و منو گفتن نیا... ینی به گ ا رفته ام رسمن... اسمن... همه جوره... ینی منتظرم تموم شه نمره ام رو بگیریم و دهنمو باز کنم!!!
* ینی میشه من و سارا و فلانی کرج یه خونه بگیریم؟ بعد من با اون سه میلیونه یه جیپ بگیرم؟ بعد کاره کشتیرانی هم جور بشه؟ بعد دیگه چشمم به اینا نیفته تا ابد؟؟؟
* خداوکیلی خیلی آرزوی کوچیک و محقر و قناعت پیشه اییه... یه آمین بگو و یه امضا بنداز پاش بده دسته بروبچه ملائک... قربون دستت این نوبتمونو هم بندازی همین یکی دو ماهه دیگه همه چی حله...
* فردا با استاد خوبه کلاس داریم... فردا متاسفانه همچنان یه روز دیگه است...
* دلم می سوزد... همیشه تنهاییهایت ، عاشقی هایت ، دلتنگی هایت ، دوست داشتن هایت ، خاطره هایت ، بد زبانی هایت ، زبان درازی هایت ، خلاف هایت ، معصومیت هایت ، آهنگ هایت ، فیلم هایت و... و... و... را با من تقسیم میکنی... حالا ممکن است که سالی یک بار باشد... اما هست... هست... دلم می سوزد برای تو... فقط رختخوابت را با او قسمت کرده ای... سخت باید باشد... بار هزارم بود که آنقدر به موقع گفتی سلام... شاید باید هر روز بمیرم تا هر روز یادم بیفتی...
* ...
* اینقده غر دارم و ضجه دارم و عر و ونگ دارم و خودکش هستم که بهتره خدا را شکر کنید که باهاس برم درسمو بخونم و رعایت خودمو می کنم که اگه اشکم در بیاد دیگه بند نمیاد و خلاصه اینکه سر وتهش را با همین چند جمله هم می آوریم و زت زیات!
* دانشگاه نرفتم امروز چون که زیرا!!!! خسته بودم و یکی از کلاسام تشکیل نمی شد و دو تای دیگه اش رو می شد پیچوند پس بنابراین چونکه زیرا!!!
* امسال سه تا استاده مجرد داریم!!! ایول!!! بیبینیم شووری چیزی از اینا در میاد؟؟؟ یکیشون که خب هر ترم پروژهء فعالیت خیلی از دختراست! منم خوشم نمیاد ازش... دکتر هم شده تازه!!! دومی ترم اولیه که درس میده.. رسمن خله٬!!! به شدت سر کارش میذاریم سره کلاس! اوندفه پرسید ساعت چنده؟ حالا یه رب به دوازده بود! همه با هم گفتیم دوازده و نیم!!! پرسید خب کلاسا تا چنده؟ باز همه با هم گفتیم دوازده!!! و به این صورت چهل پنج دیقه از کلاس پیچانده شد!!! سومی که شخصن ارادت پیدا کردم نسبت بهش قیافه میافه نداره... هیکل میکل هم.. اما عوضش شعور داره... یک جلسه ای که باهاش کلاس داشتیم فقط به حرف زدن و درد دل کردن گذشت... انصافن هم خوب گوش میداد و بحث می کرد... فک کن نیم ساعت هم همگی اضافه موندیم سر کلاس!!! این دیگه واقعن عیار اون استاد رو مشخص می کنه!!! جانه خودم!!! ما اصولن ننمون هم گرو باشه برا اینکه تا آخر بمونیم سره یه کلاسی ، بی خیاله ننه هه و مشکلاتش می شیم و دیگه بیست دیقهء آخرو می پیچونیم حداقل!!! ما که میگم ینی همگیهء دوستانه سال آخریه الکترونیک گرمسار!!!
* آقا من از این سامان خوشم اومده!!! از اول هم از لات بازیاش خوشم میومد!! الان که دیگه فهمیدم خواننده هم هست دیگه دو چندان!!! سره اون کلاس درد و دل من از اینور رو منبر بودم اون از اونور!!! :))))