تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
* راستش اینکه ما یک مقادیری پول دستمان آمد و به شدت بی فرهنگانه و ندید بدیدانه اقدام کردیم و سریعن آتیش زدیم به مالمون!!! حاصل اینکه هم اکنون یک شلوار شیش جیبه جدیده پاسداری ـ به قوله ننه ام!!! ـ دارم که خیلی عشقمه... یک جفت پوتینه اسپانیایی دارم که حدس می زنم تنگ باشه برام و در آینده پدرم را در بیاورد.. یک کاپشنه قهبه ای دارم که یک کلاهه خیلی بزرگ ـ خیلی ها ـ با یک عالم خز دارد و دوستش دارم ولی اون قرمزه رو بیشتر دوست داشتم و خسیس بازی در آوردم!!! و یک دقه دل!!! یم شلواره سرمه ای تیرهء جین از این پاچه گشادا... تا اینجاش مشکلی نیست.. مشکل از اونجا آغاز میشه که مردک زیادی کوتاهش کرده و من اصلن اعصابه پوشیدنه چیزی رو که دقیقن مطابقه میلم نباشه نندارم... این شلواره رو نه تنها خیلی کوتاه کرده بلکه دفعهء اول یه پاچشو بیشتر از اون یکی کوتاه کرده بود و برم بش گفتم درستش کنه... ولی خب خلاصه به دلم نیست و پشیمونم که چرا نرفتم به جاش یه آل استاره قرمزه دیگه بگیرم جای اینایی که پاره شدن!!!

* امتحان هم دارم پنجشمبه و هنوز هیچی نخوندم...

* همچنان اراگون را حفظ می کنم!!! :))))))))))))))))))

* آقای نخطه در این که شما بزرگ شدین و من همون قدر کوچیک موندم که شکی نیست... ولی خب من هیچ جا امضا ندادم که مطابقه میله کسی بنویسم و یا خودمو کوتاه یا بلند کنم که بد بشه یا خوب بشه... اوصولن هم نوشته های اخیرم ـ که همشون آرشیوی هستن ـ هیچگونه ادعایی در زمینهء ادبیات ندارن و چس ناله تشریف دارن بیشتر... چس ناله هم چنانکه در جریان هستید چندان در بند دلخواهه بقیه نیست و به دلخواهه خودش آغاز میشه و پایان می گیره! بعله...

* آخییییی... اینقده دلم باسش سوخت... فک کن آقاش مرده و ننه اش هم ولش کرده و رفته پیه زندگیش... یه جورایی سره راهیه... دلم خواس برم بش محبت کنم!!!! :)))))))))))))

ولی خب اصلنم بد نیستا... دلم می خواس منم زیره بته عمل اومده بودم... البت یه بتهء پولدار!!! :)))))

* مادر بزرگم داره می میره... طفلک... هیچکس رو ندیدم که به اندازهء اون به زندگی چسبیده باشه... خیلی گناه داره با اونهمه ترسی که از مردن داشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 13:17  توسط تلخون  | 

* آقا ما خواب دیدیم که نوبتی می رویم پیشه یک خانومه چاقه خوشگله پیشگویی که برایمان پیشگویی کند... نمی دونم به بقیه چی گفت... ولی به من همش لبخند می زد و هیچی نمی گفت!!! بعد من گفتم ینی هیچیه هیچی؟ شوهری؟ دوس پسری؟ ماجرای عشقیه آبکی ای؟ چیزی؟ گفت بیا خودت ببین!!! بعد نمی دونم لامصب چیکارمون کرد که ما  چشتمون شد سبزه انگوری همش و تا دوردست های زندگیمان را دیدیم که بیابانه برهوتی بود ـ به مرگه خودم ـ بعد دوباره از آن حالت چشم انگوری درآمدم و با نا امیدی گفتم همین؟؟؟ یک جورهای خطرناکی برگشت به من گفت مواظبه خودت باش!!! فک کن!!! لامصب!!! از اون شب تا حالا منتظره مرگه چی چیه میگن؟ همون ناغافل و اجل معلقو اینام!!!

* آقا من از بچگی چرندیاته زیادی میاد جلوی چشمم!!! صحنه های قتل و تصادف و مرگ و میر و اینجور چیزا!!! بعد خب یکی دو نفری که خبر دارن از این قضایا میگن که از تخیله زیاته!!! ولی دیشب یک کتابی خوندم به اسمه استخوان های دوست داشتنی ـ چند سالی علاقمنده خوندنش بودم!!! ـ یک دختری توش بود به اسمه روت که دقیقن همین تخیلات رو داشت!!! بعد الان احساس می کنم که بنده یک موهبته الهی هستم که هیشکی قدرشو نمی دونه!

* دیگه چی؟ اینکه اون پازله رو که گفتم خریتم و در عرضه دو شبانه روز بیشتر از نصفش تموم شده!!! کلن حرفه ای شدم!

* جمبه الک سه امتحان دارم و باید بروم بنشینم کتابخانه و چند جلتی کتاب بخورم!!!

* آقا مادره این کتابخونه ملی رو!!! برداشته چیز کرده این مدیریته بلاگفا رو!!! ینی تا میری توش اکانتت رو قطع می کنن مادر فلانا!!! بگو به تو چه توی یک ساعتی که به من اختصاص دادی می رم اون تو چت می کنم؟ ننتو  می ک ن م؟ ننمو می ک ن م؟ کیو م ی ک ن م؟هان؟؟

* بعد در ادامهء کرد و کاو های خط قبل ننه و خوار و همسر و مادر بزرگ و عمه و کلن همهء مونث و مذکر های دورو بره نیکی و حقیقی را!!!

* دیدی قطبی مون رفت؟ :((((((((

ولی دمش گرم... منم بودم با این ازگلا آبم تو یه جوب نمی رفت... چه برسه به قطبی!!!

* آقا ما شرمنده ایم... سرمان شلوغ است... دستمان بند است.. نوشتنمان نمی آید... اینجوری هاست که آن طرف را مجبوریم با نک و نال های عاشقانهء بو گندوی کهنه پر کنیم...

* الان یه پسره این طرفه  من نشسته که خلبانه!!! با آلیتالیا پرواز کرده این هفته... همونجا تو ایتالیا هم درس می خونه!!! خدایا مهرمو به دلش بنداز!!!! :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

* برم دیگه... زت زیات...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:13  توسط تلخون  |