تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
* مادربزرگم مرد... من اونقدر صبر کردم و صبر کردم تا کلماتم ته نشین شد و دیگه با هیچ یادی ، بالا نیومد... مادربزرگم مرد... از بین تمام مردگانم تنها برای خاکسپاری مادربزرگم حضور داشتم... برای هیچ کدام دلش را نداشتم که باشم و ببینم... برای مادر بزرگم هم دلش را نداشتم... مادرم اما تنها بود... باید می رفتم و کنارش می ایستادم... با مرگ تمام می شوند آدمها... برای عزیز ترین کسانشان هم... فقط می ماند چک و چانه زدن و برای بهتر برگزار شدن مراسم و حلوای دیروزی خوشمزه تر بود از حلوای امروزی و برای این گروه مهمان دو بار چایی آوردید و برای آن گروه سه بار و دستمال کاغذی تعارف کن و سومه فلانی و هفتهء فلانی و امروز هم چهلم فلانی است راستی... خوده فلانی انگار می رود پشته پردهء مراسمش و مهمان هایش و سنگ قبرش... نمی دانم چرا برای من آدمها پشت آن کپهء خاک و بعد تر زیر آن سنگ سیاه یا سفید یا خاکستری گم نمی شوند... من لحظه لحظه با مرده هایم می پوسم و هیچوقت یادم نمی رود هیچ چیز...

پیرزن را زیاد دوست نداشتم... فکر می کردم زیاد دوست ندارم... از بس که محبت هایش کلافه می کرد آدم را... از بس که نگرانه همه مان بود و نگرانی هایش را هر لحظه می پیچید دورت و سنگ شده ایم لابد که از محبت می رنجیم... حالا انگار یک تکهء بزرگ از همه مان را کنده اند... یک تکهء بزرگ از زندگی همه مان.. همهء ما بچه هایش... دامادهایش... نوه هایش... در تمام طول زندگیم حضور داشته و حالا که دیگر ندارد من نمی دانم چطور این خالیه بزرگ را پر کنم...

آن روزهای چهل روز پیش من آنقدر خودم را غرق کردم در نگرانی ام برای مادرم و در دلداری دادن به خواهرم و در سر و سامان دادن به مراسم و پذیرایی و کار و کار و کار که زیاد به چشم نمی آمد این خالی... یک هفته بعد توی اتاق مادربزرگ گفتم پریسا به همین زودی دیگر بوی مادربزرگ را نمی دهد این اتاق... و به همین زودی شد چهل روز و دیگر هیچوقت هیچ کجا بوی مادربزگ ما را نمی دهد...

راستش بعد از مرضیه دیگر مرگ مرا زیاد تحت تاثیر قرار نمی دهد... اما خب رهایم هم نمی کند...

بگذریم...

* از امتحان ها یکی را دادیم... الکترونیک سه با حاتمیان... امروز فکر می کردم بعدها به پسرم می گویم که زمانه ما چنان همه چیز بی برکت و نحس بود که حتی اگر سه تا از سوالها را با خودت می بردی سر جلسه و همان سه تا سوال توی امتحان هم می آمد باز مطمئن نبودی که ده را می گیری بالاخره یا نه!!! یک زمانی با یک سواله درست پونزده شونزده رو شاخش بود!!!!

حالا مانده معماری که سه شمبه است و الکترونیک صنعتی که پنجشمبه است و محاسبات که شمبه... 

* گه بگیرند این کتابخانهء ملی را!!! من به جانه خودم یادم هست پنجشمبه هم کتاب امانت گرفته بودم از آن خراب شده... امروز اینهمه بلند شده ام رفته ام آنجا که الکترونیک صنعتی رشید را امانت بگیرم برای امتحان می گویند پنجشمبه و جمعه بخش امانت تعطیل!!! خب زهر مار!!! بعد کلن چند وختی هست دیگه حالم به هم می خوره از اونجا... اوایل یک خلوتی و سکوت و سنگینیه خوبی داشت... آدم هایش دوست داشتنی بودند... از کنار هم رد می شدیم انگار که اشباح و گاهی سری بلند می کردیم و لبخندی می زدیم.. هیچ کس مزاحم هیچ کس نبود... این روزها اما اینقدر ازدحامه هرزه های شهر است آنجا که ترجیح می دهم سنگ های کف زمین را بشمارم مبادا چشمم به چشم یکی از آنها بیفتد... آنقدر شلوغ شده که رسمن از سر و کول هم بالا می رویم... مرده شور اینهمه دانشجوی بیخود و بی جهت ـ مثل خودم ـ را ببرد که جایی برای لاسیدن پیدا نمی کنند جز کتابخانهء ملی... راستش شاید کمی حسادت هم قاطی این حال به هم خوردگیم باشد... اینقد همه دو نفر دو نفرند که آدم حرصش می گیرد از تنهایی خودش!!!

*دیگر هم خبری نیست و اینا...

* هان راستی... خوبه ما اینجا همش تو کاره خواهر مادره ملت و امت اسلامیم و اینقد نثرمان به نظره شما خوب و خوش و خرم و همان هایی که نوشته بودی آمده!!! اگه یه کم در و گهر می ریختیم دیگه می شدیم هم ردیفه ابوتراب خسروی و شهریار مندنی پور لابد ـ چیکار کنم... من عاشقه این دو نفرم و این دو نفر به نظرم خدای نوشتن اند!!! ـ خلاصه کنم... به من و تو چه که کی تو کاره فتحه چیه؟ هر کدوممون تو یه کثافتی دستو و پا می زنیم...

* تنها اتفاق خوب این روزها همان اتفاقی است که هنوز نیفتاده!!! و اگر بیفتد یکی از آرزوهای بزرگ من برآورده می شود... راهنمایی هم نداریم!!! فضول!!!

* به خودت هم گفتم... ده سال پیش تنها آرزویم بود... پنج سال پیش از خدا می خواستم... دو سال پیش قبول می کردم... امروز اما فقط نه می شنوی از من... محبتم به تو تمام نشدنیست اما زندگیم را با تو قسمت نمی کنم... تو شریک من نیستی... رفیقمی... همین هم بس است برای هر دو مان...

* آقا امروز یک لحظه فکر کردم چه بچه های خوشگلی پس می نداختیم با او!!! فک کن!!! همه چش سبز... همه مژه برگشته... همه سفید بلوری... بالاغیرتن می خواین بچه دار شین به این هم فک کنین که باید خوشگل بشن... اگه خودتون ریخت و قیافه ندارین حداقل بذارین طرفتون داشته باشه... چیه اینهمه شل و کور و کچل و لوچ که پس می ندازین و افتخار می کنین؟؟؟ خجالت داره واقعن!!!

* زت زیات...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 15:48  توسط تلخون  | 

 

 

بر همانیم که بودیم و همانست که بود...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 14:52  توسط تلخون