تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
 

* چارشمبه سوری که خب توی قطار بودیم با خلقه سگی!!! جمعهء عید که خب تو کفه جمالاته بهرام رادان بودیم و خلقمان یواش یواش سگی شد از زر زر های سلوکی!!! از آن به بعدش همش سگی ی ی ی ی تا خوده امروز!!! البت این وسط مسط ها دو روز الواتی داشتیم در کناره پسر خالهء همیشه پایه مان که خیلی خوش گذشت!!! سارا هم دو سه روزی اینجا بود که با آمدنه سر خر ـ که همان پدره مربوطه مان باشد ـ جل و پلاسش را جمع کرد و امروز راهیه ولایتشان شد!!!

این بود خلاصه ای از این دو هفتهء گذشته!!!

* خلقمان سگیه مایل به عقربی شده است و دیگر ملاحظهء ننه مان را هم نمی کنیم بسکه خونه ما را با آه و ناله و اگر جواب نداد جیغ و داد و اگر باز هم جواب نداد گریه زاری کرده است توی شیشه!!!

* آخه من چی چیم به بیست و شیش ساله ها می خوره؟ ای تو اون روحت ساله هشتاد و هشت!!! بعد فک کن من تا همین اسفنده گذشته پنجاه تا چک رو موقع تاریخ نویسی خط خطی کردم از بس توهمه ساله هشتاد و شیش رو داشم!!! حالا با هشتاد و هشت چجوری کنار بیام؟

* تو اون روحت آقا گنجیشکه!!! چقد دلم سوخت واسه دختره!!! گفتم دختر به این خوشگلی حروم شد!!! :)))))

* هاه... رفیقه دورانه بچگیمان مدام توی این کانال و اون کانال عروسکه من می خواند... هم کلاسیه الانمان هم هی راجع به شلوار بوت کاته خانوم و نروید جاده که به ایشان ایست داده اند نطق می کند... خلاصه رفقای هنرمندی داشته ایم ما از همان بچگی...

* چه روزهای کسالتی...

* آقا این تهمینه میلانی هم که روز به روز بیشتر تر میزنه!! چی بود این سوپر استار مثلن؟ همین مونده بود ایشون فقط بیفتن به جفنگ گویی و اصلاحه امته بی دین و ایمون و م ش ر و ب خ و ر!!! ولی خداوندیش رو در نظر بگیرید این شهاب حسینی خیلی خدااااست!!! لامصب آدم آب از لک و لوچه اش راه میوفته!!!

* بدبختی رو می بینی؟ هی گفتیم این دانشگاهه تموم شه بریم سره زندگیمون... حالا که دو ماهه دیگه تمومه باید بگیم خب بریم یه هفت هشت ده سالی سره کار پول جمع کنیم بعد بریم سره زندگیمون... مرده شور... به نظرم بهتره اصلن بمیریم و نریم سره این زندگی ای که این مقدماته گهی رو داره!!!

با گلی هی میشینیم حساب می کنیم چقد پول باس جمع کنیم تا یه خونه بگیریم یه جای نسبتن خوب... آقا اگه این باباهه اون یکی خوه رو میداد دسته ما خوب بودا... خب کرایشو هم میدادیم... فقط پوله پیش رو نمی دادیم!!! ولی اونجوری خیلی چوب تو سرمون بود... تا اراده می کرد جل و پلاسمون رو می ریخت تو جوق!!! نع؟؟؟

* تف... اولین سالیه که نه آرزویی داشتم... نه دلتنگی ای... نه عشقی... نه مشقی... نه نفرتی... پوف... فک کنم برم هوا کم کم اینقد که خالی و سبکم!!!

* آقا این پایوک خوب رستورانیه... دوراهی قلهک... ارمنی هم هستن فک کنم... من دوسش دارم...

* زت زیات...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:8  توسط تلخون  | 

 

* چارشمبه سوری که خب توی قطار بودیم با خلقه سگی!!! جمعهء عید که خب تو کفه جمالاته بهرام رادان بودیم و خلقمان یواش یواش سگی شد از زر زر های سلوکی!!! از آن به بعدش همش سگی ی ی ی ی تا خوده امروز!!! البت این وسط مسط ها دو روز الواتی داشتیم در کناره پسر خالهء همیشه پایه مان که خیلی خوش گذشت!!! سارا هم دو سه روزی اینجا بود که با آمدنه سر خر ـ که همان پدره مربوطه مان باشد ـ جل و پلاسش را جمع کرد و امروز راهیه ولایتشان شد!!!

این بود خلاصه ای از این دو هفتهء گذشته!!!

* خلقمان سگیه مایل به عقربی شده است و دیگر ملاحظهء ننه مان را هم نمی کنیم بسکه خونه ما را با آه و ناله و اگر جواب نداد جیغ و داد و اگر باز هم جواب نداد گریه زاری کرده است توی شیشه!!!

* آخه من چی چیم به بیست و شیش ساله ها می خوره؟ ای تو اون روحت ساله هشتاد و هشت!!! بعد فک کن من تا همین اسفنده گذشته پنجاه تا چک رو موقع تاریخ نویسی خط خطی کردم از بس توهمه ساله هشتاد و شیش رو داشم!!! حالا با هشتاد و هشت چجوری کنار بیام؟

* تو اون روحت آقا گنجیشکه!!! چقد دلم سوخت واسه دختره!!! گفتم دختر به این خوشگلی حروم شد!!! :)))))

* هاه... رفیقه دورانه بچگیمان مدام توی این کانال و اون کانال عروسکه من می خواند... هم کلاسیه الانمان هم هی راجع به شلوار بوت کاته خانوم و نروید جاده که به ایشان ایست داده اند نطق می کند... خلاصه رفقای هنرمندی داشته ایم ما از همان بچگی...

* چه روزهای کسالتی...

* آقا این تهمینه میلانی هم که روز به روز بیشتر تر میزنه!! چی بود این سوپر استار مثلن؟ همین مونده بود ایشون فقط بیفتن به جفنگ گویی و اصلاحه امته بی دین و ایمون و م ش ر و ب خ و ر!!! ولی خداوندیش رو در نظر بگیرید این شهاب حسینی خیلی خدااااست!!! لامصب آدم آب از لک و لوچه اش راه میوفته!!!

* بدبختی رو می بینی؟ هی گفتیم این دانشگاهه تموم شه بریم سره زندگیمون... حالا که دو ماهه دیگه تمومه باید بگیم خب بریم یه هفت هشت ده سالی سره کار پول جمع کنیم بعد بریم سره زندگیمون... مرده شور... به نظرم بهتره اصلن بمیریم و نریم سره این زندگی ای که این مقدماته گهی رو داره!!!

با گلی هی میشینیم حساب می کنیم چقد پول باس جمع کنیم تا یه خونه بگیریم یه جای نسبتن خوب... آقا اگه این باباهه اون یکی خوه رو میداد دسته ما خوب بودا... خب کرایشو هم میدادیم... فقط پوله پیش رو نمی دادیم!!! ولی اونجوری خیلی چوب تو سرمون بود... تا اراده می کرد جل و پلاسمون رو می ریخت تو جوق!!! نع؟؟؟

* تف... اولین سالیه که نه آرزویی داشتم... نه دلتنگی ای... نه عشقی... نه مشقی... نه نفرتی... پوف... فک کنم برم هوا کم کم اینقد که خالی و سبکم!!!

* زت زیات...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:6  توسط تلخون  |