* ما بچه که بودیم همیشه فکر می کردیم که بی شوهر مي مونيم! بعد خودمخونو دلداري مي داديم كه حالا هيشكيه هيشكي هم كه ما رو نگيره داوود ما رو مي گيره! حالا داوود كي بود؟ پسره همسايه مون كه بسيار شر و خلاف بود! البت بچگي هاش فقط يه پسره سبزهء با مزهء پايهء شيطوني بود! بعد شد گنده لاته محل! بعد مي گفتيم كه خب اونم نگيره علي پسرخاله مون هست! بالاخره اونهه تو بچگي زنش شدم تو بازي بايد يه جا جبران كنه ديگه نع؟ بزرگ شدم كه ديدم نعععع... از اين خبرام نيست... داووده احتمالن يا اعدام شده تا حالا يا حبسه ابدي چيزي خورده!!! علي رو هم صلاح نمي دونم زنش بشم! دو روز ديگه باهاس طلاقش بدم تو فاميل خوبيت نداره! خلاصه كه هيچكي ما رو نگرفت! نه داوود و نه علي!!! :)))))))))))
* بعد باز هم بچه كه بودم اصفهان زندگي مي كرديم. بعد يك پسرعمويي آقام داشت كه اون هم اصفهان زندگي مي كرد. اين پسرعمويه آقاهه يه زنه خيلي نازنيني داشت كه ما خيلي دوسش مي داشتيم... دو تا هم پسر داشت كه اونا رو هم خيلي دوست مي داشتيم... ايمان و پيمان... اينام راستي كيسايي بودن كه بچگيام فك مي كردم منو مي گيرن!!! يعني ايمانه بيشتر!!! بعد خب پيمان دو متر و چهارده سانت بود با چل سانت عرض ـ يعني اولش نبود... بعدن شد!!! ـ و ايمان دومتر بود با يه متر و نيم عرض!!!! خلاصه دو تا برج دوقلو بودن! بعد دسته سرنوشت ما رو از اونا جدا كرد و پرت كرد تيروون و بعدتر مامانه نازنين شون هم از باباي بيخودشون جدا شد و با پسرا اومد تيروون! الانه خيلي وخته نه ديدمشون و نه خبره خاصي دارم ازشون... ايمانو مي دونم كه مكانيك مي خوند نجف آباد و پيمان هم رفت تو تيمه واليباله ذوب آهن و دانشگاه هم نرفت... چند سال پيش هم پيمان عروسي كرده و الانم تيروونه به گمونم... خلاصه اينكه خيلي دوست دارم ببينمشون باز.. همين...
* ما با اين ترانهء خوشبختيه احسان خواجه اميري به شدت حال مي كنيم... خيلي خوب است... خيلي وصف حال است... تو رو مي خوام تموم زندگيم اينه... دارم ميرم.. ته ديوونگيم اينه...
* آخرش هم ما مي ميريم و هيچ غلطي نكرديم تو زندگيمون... هر كي منو مي بينيه مي پرسه كتابي چيزي چاپ نكردي؟ بعد من فك مي كنم كه آخه با چي؟ با پست هاي اقليما؟ مگه ميشه؟
* عصبانيم از همه چي!!! اينقد كه فك كنم بالاخره سكته كنم از حرص!!! چرا رو بت دادم؟ چرا گذاشتم اون حرفا رو بزني؟ چرا بازم رو بت مي دم؟ واقعن توي اينطوري رو مي خوام؟ يا درگيره جمله هاي قشنگيم كه اين وضعيتو ميشه باش بيان كرد؟ دوميه!!! هميشه دوميه تو زندگيه من!!!
* آقا ما عيد يه فيلمه خوبي ديديم كه گفتيم حالا با شما قسمتش كنيم!!! فيلمه موديلياني!!! داستانه زندگيه نقاشه هم عصره پيكاسو... خب به نظره ما مي تونست به شدت تاثير گذارترش كنه و اشك و آهت رو دربياره... ولي بعدتر فكر كردم كه چه نيازي به اشك و آه؟ زندگيه واقعي همينه... جداي از ارادتي كه به اندي گارسيا دارم السا زيلبرشتاين بازيگره نقشه ژان ـ معشوق موديلياني ـ چهرهء ديوانه كننده اي داشت! انگار صاف از تو نقاشيا اومده بود بيرون... خلاصه كه اميد جليلي هم تو اين فيلم نقشه پيكاسو رو بازي مي كنه . بيشتر داستان فيلم به رقابته موديلياني و پيكاسو مي گذره و چه نامرديه پيكاسو... حلاصه كه ما ديديم و پسنديديم... شمام ببينيد و دوست داشته باشيد لطفن!

* آقا ما اینقد که اول از یکی خوشمون اومده بعد از همون خوشمون نیومده گفتیم به جای اینکه هی بریم از این سوسول موسولا که همه در نگاهه اول می پسندن بپسندیم بگردیم یکیو پیدا کنیم که همه در نگاهه اول نپسندن!!!
خلاصه که الان یک آقا پسری را خواهانیم در دانشگاه که اگه ببینیش میگی اوا خاک به سرم... تلخوووون!!! بعدش خب این پسره ما تا تو چشمش ابرو دارد! ینی خب تنها ویژگیه خاصش در نگاهه اول همینه! در نگاهه دوم و سوم می فهمی که چخ چشمای سیاهی دارد . بعدن ها می فهمی که چقذه چشم پاک است! بعدتر تر ها می بینی که چه دست های ظریفی دارد!
آقا گفتم چشم پاکی! این دیگه شورش رو در آورده!!! هی ما می ریم خودمونو می کنیم تو چشمه این... این هی نجابت می کنه... هی می ریم نمک می ریزیم این هی حیا به خرج می ده... هی می ریم چش چرونی... این هی سر به زیر تر میشه!!! خدا مرگم بده!!! آخرش باهاس با ننم برم خواستگاریش فک کنم!!!
خلاصه... اینم تفریحه این روزای دانشگاهه ماست... بعد دیدی من دیر موتورم روشن میشه!!! دو هفته دیگه کلاسا تمومه بعد من الان تازه یه نفرو چویس کردم!!!
* چیزه... فردا کنفرانس دارم... بعد هنو نخوندم هیچی... بعد مثلنی اومدم کتابخونه ملی که بشینم یه سرچی بکنم... یه چیزی در آرم اضافه کنم به کنفرانسم و اینا... نیشستم اینجا از چش و ابروی پسره مردم براتون میگم... وی خداییش اینجوری مزه اش بهتره زندگی!!!
* به قدر قدرت دوستت دارم...
* حالا به نظرتون من چند بار دیگه برم تو چشه یارو تا منو ببینه؟ هان؟ می خوای اصلن برم حرف بزنم باش هان؟ از این حرف الکیا... شمام الکترونیک می خونین؟ وا؟ چرا ندیدمتون؟ هان؟ از این چرندیات!!!
بعد مثلن یارو زیستی از آب در میاد و من سریع میگم خب بهتر که ندیدمتون!!! :)))))))))))))))
* تیممون هم که حذف شد... تف... زندگی همش گندیده لامصب...
* من هنو امضاهامو نگرفتم!!! واسه پروژه ام... فردا دیگه باهاس حداقل دو تا از استادارو گیر بیارم امضا بگیرم...
* به پسرخ گفتم من به هیچی اعتقاد ندارم... بعد این چند روزه هی دارم دنباله یه چیزی می گردم که بش اعتقاد داشته باشم... می بینم نعععع... راست گفتم... به هیچی اعتقاد ندارم... یعنی رسمن خودمم و خودم... نه خدایی بالای سر... نه دوست و رفیقی دور و بر... نه عشق و معشوقی در دل... یه سبکیه خوبی داره...
* فقط یه سری کلمات مونده که خط بزنم از تو کلماتم . مثه خدا... هی زرتو زرت نگم به خدا!!! یا خداییش!!! خب این مهمترینشونه دیگه!!! ها... مامان و بابا رو هم خیلی وخته دیگه نمی گم... ولی خب بعضی وختا می پره از دهنم...
* بعد آقا نمی دونم من اینجوریم یا بقه هم اینجورین؟ خیلی سخته بعضی حرفا رو فرامو شکنم... یا ببخشم... ینی نمی تونم اصلن... شاید چون کلمات برام مهمن تاثیری که میذارن روم اینقدر طولانه مدت و عمیقه...
* عجب دختره چش چرونیم منا!!! :)))))))))))))))))))
* آقا آلياس رسيده به سي ديه آخرش! نمي خوام نيگاش كنم!!!! چقدر اين روايطه وان و سيدني رو دوست دارم... حيف كه اينجور چيزا فقط تو فيلماس!!!
* بذار موضوعه پروه ام رو برات بنويسم كفت ببره!!!
تبديل ش ي ر ال ك ت ر و ن ي و م ا ت ي ك به ش ي ر p r o p o r t i o n a l
حالت جا اومد؟
البت ما خب یه اطلاعاتی راجبه شیر های نیوماتیک داریم... ولی اون پروپورشنالش برای خودمون هم جای سواله!!!
* کاره آقاهه اومده اصفهان... خونه هم بهش دادن!!! احتمالن ننه هه رو هم ببره اصفهان!!! آخ جووووووووووووون!!!
* ما دیشب داشتیم با داداشه یه فیلمه ترسناک می دیدیم . همون ناوینگ هست که نیکولاس کیج بازی می کنه... بعد آقا هنو به نیم ساعت نکشیده بود که جل و پلاسمون رو جم کردیم بریم بخوابیم!!! چیه بابا!!! خب م یترسم!!! تازه این داداشه خاک بر سره ما توی یه صحنهء حساس یهو به ما پخ کرد و ما رسمن مردیم! اینجروی شد که گفتیم تا قلبمون وا نستاده بریم بخسبیم! بعد حالا امروز قراره تعریف کنه برام که چی شد!!! :)))))
اگه راس می گی واستا!!!!!!!!!!!
*آقا گیلی لی لی لی!!! هووووووووووووورا! پنجشمبه تعطیله دانشگامون! کنفرانسه مالید تا بعد... البت آزمایشگاه ها برقرارن... تف.
* اینقد الان ذهنم داغونه که نگو... پریسا جونه عزیزت این کارو نکن با خودت... دختر تو نمی دونی من این یکی دو ماهه چی کشیدم از دستت... به جونه خودم می خوام زنگ بزنم به اوسی تون... دختر خره دنیا که با آخر نرسیده... اینجوری زندگیتو به آتیش نکش...
همش یاده این روزای خودمم... ینی این روزای تو که منم گذروندم... البت خب من یه فرقای بزرگی با تو داشتم... و یه شباهته خیلی خیلی بزرگ... هر روز منتظره یه معجزه بودم... اگه این پنجشمبه سره عقل نیای...
کسی معجزهء من نشد... می خوام معجزهء تو بشم اگه بشه... اگه بتونم... اگه راه بده... اگه بخواد... اگه گوش کنه... اگه بذاره...
* خستمه... اونقد که نگووو...
* گندش بزنن این لاست رو... جونم به لبم رسیده... من نمی دونم این کلافی که دارن می پیچن اصلن باز بشو هست؟ از من بپرسی که نع!!! دیدی مرد دنیل؟؟؟
* این آلیاس هم اینقد که توش هر کی مرده بود نمرده بود دیگه آدمو نمی گیره... مثلن وان تابلو بود که زندس... هر چند که کلی جزه جیگر زد بهمون تا تاییدش کرد!!!
* آقا میگم این پروژه مون تازه امروز معلوم شد... بعد می دونی دمباله چند نفر باید بدوم تا بیست و یکم؟ تف به این زندگیه سگی!
* بستنی می خوااام...
* همینا دیگه... کاری ندارم باهاتون...
مشکلاتمان هم این است که رفتیم از بینه پروژه های مربوطهء موجود در کتابخانه ملی دو تا را انتخاب کردیم... بعد شروع کردیم به مطالعه کردن! بعد دیدیم که خب دلیل داشته که اونا داشتن فوق لیسانس می گرفتن و ما د اریم لیسانس می گیریم!!!! اولاش خوب بودا... کم کم وارد وادی هایی می شد که ما سر در نمی آوردیم... خلاصه اینکه تصمیم گرفتیم از این گنده گوزی ها نکنیم و برویم سه شمبه عینه آدم افسارمان را بدهیم دسته استاد راهنمایمان و بگوییم هر چه شما بفرمایید!
در کل الان که این قضیه منتفی شد می بینم که کاره خاصی ندارم!
ها یادم اومد... یکی داستانه خودمو باید تموم کنم... یکی روژه رو باید دوباره یه رنگ و لعابی بدم!
خب فک می کنی کاری ندارم! کلی همش ذهنم مشغوله! بعله!
* این آلیاس هم ما را گرفت ها... گفتم که بدانید... سیزنه یکش اعصاب خورد کن بود یه کم... اینقد که بزن بزن بود! ولی سیزن دو بهتر شد و سیزن سه هم خوب بود... داشتم سکته می کردم همگام با سیدنی!!! فک کن یارو بی شرف زرتی رفت زن گرفت خاک بر سر!!! بعد فک کن که هی باید چش تو چشه زنش هم باشی!!! تف!!! خوب شد خائن از آب در اومد پتیاره!!!! :)))))))))))
ینی رسمن سیزنه سه را الان برایتان تعریف کردم!!!!
*دیگه اینکه آقای فرهیخته یک پیشنهاد خوبی کرده به ما و همین جا ازش قدردانی و اینها می کنیم! البت هنوز به مرحلهء اجرا در نیومده چون ذهنه باز و فراغه بال و اینا می خواد و من الان به شدت نگرانه کلی چیز هستم تو زندگیم و وقته باز کردنه یک پروژهء جدید رو ندارم!
* داشتم کارای قبلیم رو می خوندم این هفته... بعد بعضی جاها رسمن یادم نمیومد که واقعن من این چیزا رو نوشتم؟ ینی قشنگ خودمو دیگه نمی دیدم . بعد خب فک کنم خیلی پس رفت کردم... چئن خیلی چیزای خوبی می نوستم قبلن و الان اصلن نمی تونم بنویسم! بعد اگه نظره شخصیمو بخوای توی داستانایی که تا حالا نوشتم به نظرم پیچک از همه حرفه ای تره... خودم اونو ترجیح میدم به بقیه... ولی یادمه موقعی که نوشتمش زیاد کسی تحویلش نگرفت نمی دونم چرا!
* آقا گفتم تصمیم دارم ازدواج کنم؟ خلاصه... این پروژه اییه که باید تا ساله نود بسته بشه!!! گفته باشم!!! دیگه بسه علافی! می خوایم بریم یه پله بالاتر! :))))
جونه خودم!!!! چقدم که من شوهر بکنم!!!
* دیگه چه خبر؟؟؟ آهان... آقا جدی یه سوال دارم... توی این دانشگاهه ما که امسال شده خانهء اولمون بسکه یا توشیم یا تو راهشیم یا تو فکرشیم ، محضه رضای خدا یک آدم با رودهء راست تو شیکم پیدا نمیشه! ینی هر کیو می بینی یا داره پشت سره کسی حرف میزنه یا داره زیر آب می زنه یا داره رازهای مگوی کسی رو میگه یا خلاصه مشغوله یه کاره کثیفی هست دیگه... ینی جدی دیگه تو این دنیا هیشکی با هیشکی دوست نیست؟ بعد من این وسط واقعن احساسه غریبگی می کنم! تا وارده یه جنعی میشم دهنم باز می مونه از روابطه گندشون! بعد عینه این فرشته های مهربون هیدارم میگم نه خب اینطور نیست... من باورم نمیشه فلانی اینطور باشه... من باورم نمیشه تو داری اینو میگی... نه قضیه یه چیز دیگه است حتمن! نه نگو اینجوری! نه که فک کنی خیلی آدمه پاک و منزه و اینایی هستما! ابدا... ولی خب دیگه فک کنم امته اسلام خیلی تو سراشیبیه گه افتادن!
* کلی تو فکرتم... خیلی وختا میگم پاشم بیام در خونتون آشتی کنم بات... خیلی شبا خوابتو می بینم... ولی بعد یاد حرفات میوفتم.... اونوخت میگم که چی بشه؟ ارزششو نداری... می دونم که اگر هم بیام... اگر هم که آشتی کنیم... هیچی مثه قبل نمیشه بینه منو تو... چون ته تهای دلم هیچوقت نتونستم ببخشمت... بعضیا اینقدر به آدم نزدیکن که اولین اشتباهشون میشه آخریش!
بعد می دونی این روزا از چی سرخوشم و از چی ناراحت؟ اینکه این ترم هم هنوز درس داری!!! حالا معرفی به استاد یا هرچی! اونهمه آدم فروشی به بهانهء درس خوندن بود نه؟ چی شد پس؟ توی درس خون که با منه علاف داره درست تموم میشه!!!! ها ها ها!!!!
ناراحتیم از اینه که گند زدی به شیش سال رفاقت به بهانهء درس... اگه حداقل تموم شده بود درست می گفتم که خب... حق داشت دیگه!!! سرخوشیم از اینه که حقت بود! آدم هیچوقت با پفیوزی به هیچ جا نمی رسه!
اینا رو نوشتم چون می دونم می خونی اینجا رو! نوشتم که هیچوقت پا نشم بیام دره خونتون! ترجیح میدم از تنهایی بمیرم ولی دیگه لحظاتمو با تو قسمت نکنم!
* آها... بزن زنگو!!!
* ای بابا... تو که هنوز درگیره بودن نبودنی نخطه! ما خیلی وخته بودنمون روشنه! نک و نالمون هم واسه خالی نبودنه عریضه است... هیچیه هیچی هم که نباشیم و که نشه... میگیم اومدیم تماشا! توره هزینه بره کرهء زمین!!! تونله وحشته آدماش!!! :))))
* باورتون شد؟ زکی!!!
* همچنان همه چی به همون گهیه که بود!!! تازه بدتر هم شده! قبلن فقط با باباهه حرف نمیزدم! حالا با ننه هه هم دیگه حرف نمی زنم!
* آقا جدی می خوام برم پیشه دعا نویس!!! جونه خودم!!! اگه بشینی داستانای منو بشنوی تو هم باورت میشه منو طلسم کردن!! یک موردش اینکه یارو چهار ساله تمام عز و جز و التماس می کرد و اشک می ریخت در فراغه ما و مام به ت خ م مون نبود. بعد از اومجایی که تصمیم داریم ازدواج کنیم طی این یکی دو ساله و یارو به نظرمون شوهره خوبی از آب در میومد با وجودی که باید یه شیش هفت سالی گشنگش می کشیدیم ـ اینو میگم که فک نکنین انگیزه های مادی داشتم! ـگفتیم خب بسم الله... دو سه هفته عینه آدم ـ اصلن نمی دونی چقد عینه آدم... تا حالا اینقد نازه کسی رو نکشیده بودم و مهربون نشده بودم تو زندگیم!!!! ـ رفتیم و اومدیم... بعد یکهو یارو غیب شد!!! یعنی غیب شدا!!! اینجور وحتاست که باید فقط بگی م ا د ر ج ن د ه!!! خداوکیلی جز این جواب نمیده!!! تف!!!!
بعد تو بگو مارو طلسم نکردن! تا میگیم نع کفه پامونو می لیسم! به محضه اینکه ته تهای ذهنت به آره فک کردی یارو دو میشه!!!
* اینقد پروژه دارم این ترم که دارم می میرم! نه از فغالیت ها!!! از استرسه هیچ کاری نکردن!!! فک کن که سه تا پروژهء معماری کامپیوتر تا دو هفتهء دیگه باید تحویل بدم... که هیچ کاری نکردم... بعد یه کنفرانس میکرو دارم هجدهم... که هیچ کاری نکردم... بعد پایان نامه ام هست... که هنوز موضوعش رو هم مشخص نکردم و فقط رفته ام و خودم را به استاده نشان داده ام!!! چیکار کنم؟؟؟ وااااای!!!
* زت زیات...