تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
* بعد از دیدن برنامهء دیشب کروبی و خوندنه کلی مطلب دارم به این فکر می افتم که گزینهء بهتریه برای ریاست جمهوری... هرچند شانسه موسوی رو به دلیل موج احساساتی که به راه افتاده ـ و من هم ازش حمایت کردم و توش نقش داشتم حداقل به اندازهء همین دستبند سبزی که دستمه!!! ـ بیشتر میدونم... موسوی کاندیدای مطلوبه من نبوده هیچوقت... همین طور که کروبی نیست... ولی با توجه به شرایط موجود به یکی از این دو نفر رای می دم... راستش اینه که من دورانه موسوی رو تجربه نکردم... ولی ریاست مجلس کروبی رو یادمه و یادمه که مدام به مصلحته جمهوری اسلامی فکر می کرد و جلوی خیلی از اتفاق های مهم رو گرفت به بهانهء همین مصلحت... ولی خب موسوی هم همینه دیگه نه؟ کلن ما توی این سیستم داریم انتخاب می کنیم و غیر از این نمی تونه باشه... این مطلب به شدت معادلاته ذهنیم رو به هم ریخته... کرباسچی... عبدی... سروش... ابطحی... از همهء اینا باید در برابر یک خاتمی که یک تنه ایستاده پشت سر موسوی ـ نه حتی موسوی پشت سره خاتمی ـ باید چشم پوشید؟

در واقع تا اینجا من یک نمی دانم را به یک می دانمه نصفه نیمه ترجیح داده ام... به نظرت بهتر نیست که به کروبی در چهار چوبه ممکن ها رای بدیم به جای اینکه به موسوی در قالبه نا ممکنی که هیچ وقت حرفی ازش نزده و وهده ای در موردش نداده؟ منظورم اینه که خب کروبی رو می دونیم کجاها ممکنه کوتاه بیاد و به مصلحت رفتار کنه و کجاها نه... راجع به موسوی چی می دونیم؟ همین که خاتمی تاییدش می کنه و آدمه خوبیه و هنرمنده و کلی آدم رو سبز کرده؟

رای به خاتمی هیچوقت منو نا امید نکرد... هیچوقت پشیمون نشدم... همچین شق القمری ازش نمی خواستم و به همون هشت سال تجربهء راه های جدید و حرف های جدید به شدت راضیم... ولی می ترسم از رای به موسوی نا امید بشم... می ترسم همه نا امید بشیم... بعد از خاتمی رسیدیم به محمود... بعد از موسوی فکر می کنی تا کجا پس رفت می کنیم؟

خلاصه که موندیم لنگ در هوا... سوار موج احساسات و رو کم کنی بشیم و به موسوی رای بدیم... یا یه کم فکر کنیم و عاقلانه به کروبی رای بدیم؟ در کل اطمینان دارم که موسوی رییس جمهوره بعدیه و می دونم که در آخرین لحظه باید بینه اینکه یکی از بیست میلیون رای حماسی موسوی باشم یا یکی از احتمالن هفت هشت میلیون رای عاقلانهء کروبی یکیو انتخاب کنم...

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:2 نويسنده تلخون |
* آخرین کلاسه دورانه ننگینه مهندسیه ما چهارشمبه صبح برگزار یم شود و به سلامتی پروندهء تحصیلاته عالیهء ما بسته میشود... البت می ماند سه تا امتحان و یک دفاع...

خلاصه که مطلب از این قرار است که گوره پدره درس و مشق و کار و زندگی... من نمی دونم این دو سه ساله چرا هیچ کدوم از این آقایونه خوش قد و بالا و جذاب به چشمم نمیومدن و همین دمه آخری کلی خاطر خواه شدم؟ 

خداییش هیشکیه هیشکیو هم که نخوام من این آقای کچله سبزهء زشت رو به شدت می خوام!!! آخه الاغ تا کی هی من تو رو نیگا کنم تو منو؟

فک کن که کارهای هرگز نکرده هم از من سر زده این یکی دو روزه!!! امروز تو انتشارات رفته بودم کپی بگیرم بعد کچلم هم بود... بعد موقعه خدافظی با آقا فرشی ـ انتشاراتیه مربوطه!!! ـ گفتم آقا فرشید دیگه ما رو نمی بینینا!!!! ترم آخریم... تموم شد دیگه درسمون!!! خب این یهنی چی؟ یهنی الاغ جان من که نمی تونم بیام بیشتر از این خودمو فرو کنم تو چشمت!!! تو یه تکونی بخور!!! جدن نمی دونم چرا زندگیه من اینجوریه؟ هیشوخت نشد یکیو بخوایم... یکیم ما رو بخواد!!! حتا برعکسش هم نشد!!! همیشه ما می خواستیم... اون نمی خواست... اون می خواست... ما نمی خواستیم... خلاصه که تف...

* شاید این پنجشمبه جمبه رفتیم شما با بروبچ... خیلی به شدت دلم الواتی می خواهد...

* می گما... ما که موسوی... دستبند سبزمان هم که به راه... شما چطور؟

* تولدمان هم آمد و رفت... چه روزه گندی... جانه خودم عینه خر زار زدم!!! ولم کنین بابا... تولد کیلو چنده؟ خیلی به شادی و خوشحالی و دل خوشی گذشته این سالا که هی یاده آدم میارین یه ساله دیگه هم گذشت و کسی ما رو نکشت؟؟؟

* فردا باس برم جمهوری باسه پروژه سفارش دادن... امیدوارم این یکی دو ماهه هم به سرعت بگذره و این سالهای نکبت باره مهندس شدنه ما تموم شه عاقبت...

* فک کن من چجوری باس دفاع کنم آخه؟ ینی قلبم تو حلقمه ها... نمیشه در جوابه سوالاشون هم گفت نمی دونم... با اردنگی پرتت می کنن بیرون که تو اگه خودت ساختی پروژه رو که چطور نمی دونی... جونه تو این گرمساره خراب شده خیلی سخت میگیره تو همه چی... پروژه رو از همه چی سخت تر... یکی دو تا از بچه ها رو می شناسم که آخره عمری مدرک بهشون ندادن چون نتونستن دفاع کنن و جواب بدن به سواله استادا... واه واه واه... چه کمدی ای می شه که بعده اینهمه زجر و عذاب و جون کندن سره یه پروژه به من مدرک ندن... می خندیما...

* راستش این روزا وختی میام وبلاگ بخونم توی لینکای اقلیما فقط خوندنی ها رو می خونم... دوستام دیگه زیاد خوندنی نیستن انگار... چرا آیا؟ نمیشه یه تکونی بخوریم همگیمون با هم؟

محمد میگه که لانهء مورچه ها رو با سکته خوندم... نه یه نفس... میگه هراس از فراموشیه کلمات توش بود... میگم یه زمانی حریف داشتیم... خوابه کلمه می دیدیم... سر ریز می شدیم... سرسام  می گرفتیم و نمی شد ننویسیم... حالا دیگه تو این برهوت همین هن و هنی هم که می کنیم انگار نمی کنیم...

یک نفر بیاد و شوره نوشتن رو برگردونه لطفن...

* آقا من این کچلو جدن می خوام... فک نکنم دسته گل و اینام جواب بده... چکار کنم خب؟ برم خفتش کنم بش تجاوز کنم بعد دیگه برم تو پاچش؟؟؟ ینی مجبور شه عقدم بشه؟؟؟ :))))))))))))))))))))

+ تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 19:27 نويسنده تلخون |
* آمده ام دنبال پروژه های میکروکنترلر بگردم تو یاین کتاب های بی برکته کتابخانه ملی!!!

* کنفرانسمان را هفتهء پیش دادیم و استاد هم تا می توانست چهار تاییمان را ریشخند کرد و بچه ها هم تا می توانستند به ما خندیدند! حقیقتش این است که مردک به نظرم مریض است... کاملن می داند که هیچی بلد نیستیم و هیچ کدام از سوال هایش را نمی توانیم جواب بدهیم . بعد با اصرار آزار دهنده ای چهل تا سوال را از ما چهار تا پرسید... خوب بقیه بلد نبودند بگویند نمی دانم! مدام آسمان ریسمان می بافتند و مدام کر کر خندهء استاد و بقیه می رفت هوا... من چون حجم نمی دانم های زندگیم بسیار بسیار زیاد است جز سواله اول که بلد بودم خیلی راحت در جواب بقیه گفتم نمی دونم! خوب بازیه استاد به هم خورد!!! الان کاملن با خصومت به من نگاه می کنه! بعد تازه مدام هم بم گیر میده! آشغال فک کن حتی به نشستنه من هم روی صندلی گیر میده!!! خانومه محترم این طرزه نشستن سره کلاس نیست!!! انگار مثلن شلوار کنده نشسته بودم!!! خلاصه امیدوارم که به خیر بگذره این سه تا  امتحانه گنده ترمه آخر... دیگه تمومه ها... هفتهء اوله تیر که بیاد و بره منم خلاص شدم... البت پروژه ام را مرداد اون طرف ها باید دفاع کنم...

* آقا یک اعترافی بکنم که خیلی وجدانم ناراحته... یکی از هم گروهی های ما که اتفاقن روابط دوستانه ای هم با هم داریم دختره سبزه رو و خوچگلی می باشد... بعد با استفاده از این ابزار کلی تو دل بروی اساتید است معمولن! خلاصه این خانومه شین تازه صبحه روزی که ما کنفرانس داشتیم مطالب مربوط به خودش را شروع کرد به مطالعه... موقع ارائه هم خوب طبعن از روی پاور پوینت خوند مطالب رو ـ همه مون کم و بیش همین کار رو کردیم! ـ بعد با استفاده از فاکتور نمک و اعتماد به نفس کم هم نیوورد الحق... موقع سوال جواب هم احتمالن به دلیله همین فاکتوره نمک استاد اکثره سواله ا رو از بخشی پرسید که به خانوم شین مربوط می شد و اون هم بالاخره یک جواب هایی سرهم بندی کرد و بالاخره دختر به این خوچگلی که اشتباه نمی کنه!!! آخرش موقعه نمره دادن استاده ج ا ک ش مان در اومده به بچه های کلاس میگه یه این چارتا نمره بدین به ترتیب... بچه ها همه گفتنن که به نظرمان همه شان نمرهء کامل را می گیرند. البت مرام گذاشتند و نمی گرفتیم! بعد استاده  مادر فلان با پررویی تمام میگه که نع! به نظره من خانومه شین از همهء اینا بیشتر زحمت کشیده بود و نمره اش بیشتره! خلاصه یک نیم ساعتی هم از حسن و کراماته خانومه شین تعریف کردند و بعد هم به ایشان نمرهء بالاتری نسبت به همهء ما بی ریخت های درس نخون دادند!!! خلاصه ما را کارد می زدی خونمان در نمی آمد چون که زحمته تایپ و پاور پوینت کردنه بیش از شصت صفحهء کتاب را کشیده بودیم و بعد به دلیله اینکه مورده پسنده استاد نبودیم نمره ء قابل داری هم نگرفته بودیم تازه خانومه محترمی هم بودیم که شلوار کنده می نشستیم سره کلاس!!! اواخره کلاس خانومه شین و یک نفره دیگه از هم گروهی هامون رفتند خونه و من و نفر چهارم مونده بودیم.. استاده پفیوز مدام ایراد های کاره گروهه ما رو گوشزد می کرد و زل می زد تو چشمای من و تاسف می خورد به حالمون... من که دیگه نزدیک به انفجار بودم در یک لحظه که استاد گیر داده بود که راجع بع رجیستر ها مثلن اصلن توضیح خوبی ندادید با بلند ترین صدایی که می تونستم گفتم استاد رجیستر ها مربوط به خانومه شین بود که از همه بهتر کنفرانس داد!!!! به جانه خوودم قصدم از این حرف این بود که بگم توی ج ا ک ش قضاوتت از رو ت خ م ا ته!!! ولی ایشون که در ضایع کردنه همگان یده طولایی دارند سریع ورق را برگردانند و گفتند خوب شد گفتی... نمره اشو باید کم کنم!!!

اینجوری بود که ما از مقامه یک معترض به مقامه یک زیر آب زن نزول کردیم...

خلاصه کلی وجدان درد دارم از اون روز... هر چند می دونم اینا همش الکیه و سره کارمون گذاشته... ولی خب بالاخره...

* همین دیگه...

* موسوی رو دیدی دیشب؟ با حال بود... اولن که به نظرم حرکته زیرکانه ای بود که فقط از برنامه های اقتصادیش و نون و آبه مردم حرف زد و کاری به آزادی و این صوبتا نداشت... بعدم کلی خندیدم که از اول تا آخر محمودو قهوه ای کرد... ستادش هیمن پایین تو میدون پیروزه... شاید رفتم ببینم چیکار می تونم بکنم... هر چند به نظرم رای نمیاره مگر اینکه کروبی بره کنار به نفعش... اونم که به نظرم با لجبازی های کروبی امری محاله... خلاصه که ما زروه خومونو می زنیم...

آقا این مردم مغزه خر خوردن به خدا... هر کیو می بینی به محمود رای میده!!! اونوخ میگن دموکراسی دموکراسی!!! من شخصن یک دیکتاتوریه خوب را به صد تا دموکراسیه بد و متوسط ترجیح میدم!!!

* آقا این لاست به طرزه بیرحمانه ای هر بار ما رو توی خماری میگذاره و میره!!! سیزنه پنج در بدترین جایی که می تونست تموم شد و حالا باهاس هی خیالبافی کنیم تا سیزنه شیش دربیاد!!! لا مصب نمی دونی چه حسادتی می کنم به نویسنده ایش... یعنی خلاقیته مطلقند و یک چیزی همب یشتر...

+ تاريخ شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:3 نويسنده تلخون |