تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
 

* اینکه ما این روزها چه می کنیم و چه ها کردیم و اینا که فکر نمی کنم بر کسی پوشیده باشد... به هر حال اگه روشن نشدین هنوز باید یادآوری کنم که ما قیطریه می شینیم و اگر نشنیدین قیطریه چه خبر بوده تمام این روزها و هفته ها خب دیگه حتمن ماداگاسکار هواش خیلی بهتون ساخته!!!

ننوشتنه این مدت هم خب دلیله مهمش این بود که کارای خیلی مهمتری بود برای انجام دادن...

الان ولی به نظرم مهم نیست که تا امروز من چه کردهام و تو چه کرده ای... مهم اینه که از امروز به بعد چیکار می کنیم... مهم اینه که اگه تا حالا خودمونو از ترسه باتوم خوردن ـ اصلن تو بگو گلوله ـ کنار کشیدیم از امروز به بعد می خوایم  چیکار کنیم؟ مثه تمومه این سالها زر زره کون گشادیمون به هوا باشه که چه فرقی می کنه و همش بازیه و آخرش که چی؟ یا یه بار برای همیشه دل بدیم به دله دوستامون... همسایه هامون... هم کلاسی هامون... هم شهری هامون و صف بکشیم برای هر چی... برای داد زدن... برای کتک خوردن... برای مردن...

حتی منم اگه یادم بره تو یادت می مونه که توی این روزها چیکار کردی... روزهایی که هممون به هم احتیاج داشتیم... احتیاج داریم...

* به عنوانه یک کتک خورده به تویی که از باتوم می ترسی می گم که باتوم درد نداره... ترس داره... اولیشو که بخوری ترست می ریزه! جانه تو... این همه بی دلیل کتک خوردیم تو این سالا... بی دلیل حبس شدیم... بی دلیل مردیم... این بار حداقل دلیل داره... خودتو کنار نکش... بیا کنار ما بایست و صاف تو چشمای جلادت نگاه کن...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:36  توسط تلخون  |