تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
 

* این چه زندگی اییه آخه؟ اسم ما رو هم میشه گذاشت آدم؟ خاک بر سره تک تکمون . آخه تا کی دو دستی باید چسبید به این زندگیه سگی؟ خیلی خوش به حالمونه؟ خیلی راضی هستیم از اینکه هنوز گونی نکشیدن سرمونو تا گردن نکردنمون زیر خاک؟ فک می کنیم اووووه مگه اینجا افغانستان؟ فک می کنیم اینجا هیچوقت همچین اتفاقی نمی افته؟ آخه عزیزه من مگه افغانستان از اولش جولانگاهه طالبان بود؟ مگه افغان ها فکر می کردن که ممکنه روزی همچین بلایی سرشون بیاد؟ مگه ما خودمون فکر می کردیم ممکنه یه روزی به جرمه مانتوی خلاف سلیقهء آقایون بازداشت بشیم؟ برای آستین کوتاه بازداشت بشیم؟ دیگه چه چوبی باید بکنن تو کونمون که رضایت بدیم بگیم آخ حداقل؟ هر روز و هر شب فقط افسوس بخوریم به حاله اونایی که به اندازهء ما خوش شانس نبودن و گیر افتادن و خدا رو شکر کنیم که ما زرنگ بودیم یا شانس آوردین قسر در رفتیم . که خوش به حاله ما که هنوز تو خونه های امن مون نشستیم . که خوش به حال ما که نه کتک خوردیم نه زندان رفتیم نه تجاوز می دونیم چه مزه ای میده . آخره آخرش که خیلی وجدان درد بگیریم روزی نیم ساعت بالاترین بخونیم به عنوانه حرکته انقلابی و نچ نچ نچ کنیم و اگه پا داد اشکی بریزیم! من استعفا میدم از همه چی توی این مملکت... از این داغ ننگ مسلمونی که رو پیشونیمون خورده... از این اسم آدم که گذاشتن رومون . از ایرانی بودن که جز نکبت و فلاکت برامون نداشته... از تساهل و تسامح که هی ما رو کوتاه تر کرد و اونا رو بلند تر... از انسانیت که هر چی بیشتر خرجش کردیم بیشتر سواری دادیم... از آزادی خواهی که یک طرفه بود و هر چی بیشتر فریادش زدیم بیشتر دست و پامونو بستن و بیشتر به خودشون پر و بال دادن... از همه چی...

دلم می خواد همشونو از دمه تیغ بگذرونم . دلم نمی خواد یه مسلمون تو این مملکت زنده بذارم . دلم نمی خواد یه مسلمون توی این کرهء خاکی زنده بذارم که هر جا جنگی هست و خون ریزی ای هست این مسلمونا یه سره قضیه ان . توی این روزا دوش به دوش خیلی از دخترای محجبه ایستادم... دوش به دوش خیلی از پسرای آستین بلند پوشه تسبیح به دسته یقه بسته... ولی اینا هیچ کدوم باعث نمی شه که نفرتم ذره ای کمتر بشه... اینایی که امروز با ما هم قدم شدن همونایی هستن که دیروز هم قدمه جلاد روسری سره ما کردن... گونی تنمون کردن... با دیدنه زلفه پریشون و خندهء از ته دلمون اخ و پیف کردن... من پر از نفرتم امروز... دیروز اگه اونا آزاد بودن و ما به میله اونا باید می رفتیم و می اومدیمو و می خوردیم و می پوشیدیم امروز دلم می خواد همون بلا رو من سرشون بیارم... دلم می خواد چادر از سره تک تکشون بکشم... دلم می خواد تمامه مقدساتشونو ممنوع کنم... دلم می خواد شلاق بزنم... دلم می خواد حبس کنم... دلم می خواد بکشم...

* کلن چیزای دیگه ای می خواستم بنویسم... خیلی عصبانیم... خیلی مستاصلم... خیلی دارم خفه می شم تو خودم... خیلی بی استفاده موندن این دستا...

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:36 نويسنده تلخون |
 

* اینکه منو تو چقدر به هم نزدیکیم و چقدر از هم دور را نمی شود به این آسانی ها وجب کرد... می گویمت عزیزم... دلم... دلبرم... می گویی عزیز دلم... رفیقم... می گویم دلتنگم... می گویی دلتنگی و می دانیم که قدمی برنخواهیم داشت به نزدیکی... به نزدیک تر شدن... همین قدر که دوری و دورم نزدیکیم...

* جاودانگی کوندرا را واقعن توصیه می کنم .

* گاهی فکر می کنم که شاید من هم مثل بتینا عاشق عشقم و تو بهانه ای...

* این آقای سعید مدرس این روزها خوانندهء مورد علاقهء ما شده... به خصوص این ترانه اش:

عکس تو همیشه اینجاست

که نده دوریت عذابم

بشمرم چند تا ستاره

که ببینمت تو خوابم

بیا با من قدم بزن تو کوچهء درد دلام

بشکنه تنهایی من با یه تبسم به سلام

پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره

بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره

کی از تو مهربونتره وقتی غریب و بی کسم؟

با شوق حسه عطر تو تازه می شه هر نفسم

عشق منو پیدا بکن از نامه های گمشده

شاید بفهمی دلم از خود چرا بیخود شده...

* مشغوله نوشتنه پایان نامه ایم مثله اسب... اونقدری که امروز نرفتیم کریم خان...

* یعنی ممکن است چهارشمبه بتوانم بروم برسم خذمته استاد؟ گند بزنن به این سیستمه آموزشی که تا لحظهء آخر هم چوبش رو از دیفرانسیله دانشجوی بدبخت بیرون نمیکشه!!!! من به جانه خودم سکته می کنم موقعه دفاع... اون کنفرانسه الکی رو اونجوری به تته پته افتادمو سرخ و سفید شدم کلش رو روخونی کردم... اینکه دیگه پایان نامه است و جلوی اساتیده عقده ایه کودک آزاره دانشگاست...

* والله اینکه ما سلیقهء شما رو قبول داریم یا نه رو خب خودمونم زیاد نمی دونیم... یک ذهنیتی ما از شما داریم که زیاد به خودمان نزدیک نیست... ولی خب قبول داریم که خوانندهء خوبی هستید... حالا سلیقهء خواندنتان چقدر به ما نزدیک است معلوم می شود... معرفی کنید...

* این استاده ما دیگه تو گشادی دسته منو هم از ژشت بسته.. جانه تو می خوام برم لنگ بندازم پیشش! زنگ زدم بش که استاد چارشمبه هستی من بیام بالاخره یه نظر ببینی این پروژه رو؟ میگه نه زوده حالا... پنجم بیا دانشگاه!!! خدایا!!! کی اکی بده؟ کی دفاع کنم؟ تازه نگفتم که... یه درس هم معرفی به استاد باید بگیرم... افتادم... چه گلی به سر بگیرم؟ می خواستم تا پنجم دیگه نمرهء پروژه ام رو گرفته باشم... آخه تا تمومه نمره ها نیاد معرفی به استاد نمیدن... واااای... باز استرس گرفتم!

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 17:47 نويسنده تلخون |
 

* کلن نوشتن تو این روزا بی معنی شده یه جورایی... اینقدر کارهای دیگه هست برای انجام دادن که دست و دل کسی به نوشتن نمی ره... به خوندن هم حتی... بگذریم...

* روز اول به هم می گفتیم کاش به شب بکشه... روز دوم گفتیم دمه همگیمون گرم... خوب طاقت آوردیم... تا آخره هفته کافیه دووم بیاریم... چند روز شد؟ داره دو ماه رو هم رد می کنه... ما هنوز ایستادیم... دیگه کسی نگران این نیست که نکنه خسته بشیم... نکنه کم بیاریم... نکنه بی خیال بشیم...

* جاودانگیه کوندرا رو می خونم... دوست می دارمش... بیشتر از بقیهء کتاب های کوندرا...

ایتالو کالوینو از نظر من کلن رد صلاحیت شد!!! چیه بابا چرند! به جانه خودم قصه های خوب برای بچه های خوب صد مرتبه تو هر داستانش برتره از این چرندیات .

تمام زمستان مرا گرم کن هم چنان بی خود بود که واقعن مایوس شدم... این چی بود مثلن که جایزهء گلشیری رو هم برده؟ طفلک گلشیری... داستان کوتاه تو این مملکت کاملن داره تبدیل میشه به *س شر!

یه کتاب هم از گلشیری خوندم که اسمش یادم نیس... جبّه خانه بود شاید . داستان اول خوب بود . اسمه اونو هم یادم نیس . همون که یه زنه میاد یه پسر دانشجو رو از کنار خیابون بر می داره می بره خونه . داستان دوم و سومش رو زیاد نپسندیدم. تو همون داستان اول هم اون قضیهء استاد تشریح رو دوست نداشتم . نمی چسبید به باقیه داستان .

خلاصه که این طوریاست...

* پروژه ام رو بالاخره با دو هفته تاخیر تحویل گرفتم . حالا  مونده سر هم بندی کردن تئوری جاتش... شمبه برم دانشگاه با استاده یه حال و احوالی بکنم .

* همینا دیگه... خدا به حنجره هاتون قوت بده...

* آقا یه چیزه با مزه ای خوندم تو بالاترین بذا اینم بگم... یارو نوشته بود چه شب های احیایی برگزار کنیم امسال رمضون... چراغا که خاموش شد چه یا حسین میر حسین هایی بگیم...

رسمن بیهوش شدم از خنده... خداییش خوشم اومد از خلاقیتش... اینهمه همه جوره از ما استفادهء ابزاری و غیر ابزاری کردن تو این سالا... حالا نوبت ماست که از مقدساتشون استفاده کنیم... ها ها ها... چه کابوسی شدیم براشون...  من که مزهء نماز جمعه رو هیچوقت یادم نمی ره...

به قول بچه ها چه حالی بکنیم شبای احیا امسال...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:40 نويسنده تلخون |
 

چه ننگی دارد نفس این روزها... من مرده ام... از همان اولین گلوله ای که نشست به سینهء هم نفسم... همان که با من هم قدم شده بود... با من فریاد زده بود... با من خندیده بود... همان که بی من مرد...

چطور زنده ایم هنوز؟ چطور سر بلند می کنیم و چشم می دوزیم به چشم دیگری؟ چطور گام بر می داریم بر این خیابان ها که گوشه گوشه شان گلگون خون هم نفسی است؟ سنگ به سنگ تو خیال می کنی فراموش می کنند ضجه های مرگ را ؟ چطور فراموش می کنیم و همچنان می خوریم و می خوابیم و باز روز از نو؟ دریغ از یک فریاد... دریغ از یک ناله... دریغ از یک آه که به خون خواهی... ما همه مرده ایم و مرگ مار ا به خود راه نداده اینقدر که سنگین است تن مان از شرم... از ترس... از زندگی...

من مرده ام و این روزها پی گلوله می گردم در این خیابان های داغ مرگ خورده...

+ تاريخ شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:13 نويسنده تلخون |