تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
* نشسته ایم در شرکته دخترخاله هه و با اینترنت پرسرعتشان حال می کنیم... هی داریم شاهین نجفی دانلود می کنیم و غمگنانه های دیگر دانلود می کنیم و منتظریم یک عرق س گ ی خورده ای بیاید و یک فیل کشی به ما بدهد که برویم فیس بوکمان را انگولک کنیم!!!

یعنی آمده ایم اینجا ور دسته دخترخاله هه یک کمکی بکنیم و این حساب هایشان را برسیم!!! ولی خب اینقده سرشان شلوغ است که همین طور از صب دارند یک بند با تیلیفون اینور و آنور زنگ می زنند و هی پرونده باز و بسته می کنند و هی فکس و اینها می فرستند و می گیرند و ما را کلن یادشان رفته...

* میگم دیدی کلن از فوتبال بری شدم من؟؟؟ یعنی مگر ممکن بود من یکی از بازی های پرسپولیس را از دست بدهم؟؟؟

خب آن پرسپولیس پرسپولیسه خودمان بود و این پرسپولیسه خودشان است... خودشان هم بنشینند از تی ویه گندیدهء خودشان بازیه تیمه منهدم شدهء خودشان را تماشا کنند...

* آقا دیشب محلهء ما منفجر شده بود... بروبچز از تعطیلات برگشتن گویااا!!!! :))))

ما که شرمنده شون شدیم... صدای زیبای جیغ جیغویمان گرفته و از یک قدمی هم شنیده نمی شود...

* این سلین را دلمان نمی آید تمام کنیم... شاید هم یک جورهاییست که نمی شود زودی هورتش کشید و یک نفس تمامش کرد...

* هاااا... این نیمولی معلوم است از آن سگی خورهایش می باشد که به این زودی آمد به دادمان رسید...

* واای... یه بار دیگه اشتباه کنم این آقاهه من را می خورد... طلاقه پسرش را هم از دختر خالهء ما می گیرد... تا حالا شده سه بار!!!

* شاهین نجفی ها هم دانلود نشد!!! تف...

* الان پس از نیم ساعت سخنرانی شیرین را خورد!!!

* راستش این خنده های تو لجه من را بدجوری در می آورد... همان که گفتم... دلم می خواهد بزنمت...

* الان داریم چرت می زنیم... قبلش داشتیم فیس بوک بازی می کردیم... قبل ترش داشتیم تند تند کار می کردیم...

* الان هم شیرین و هم آن دوتای دیگر را خورد... خیلی ملایم و با پچ پچ...

* آقا گفتم شما هم بدانید... اینقدر حرص خورده ام در اعماقه خودم که لپ هایم آب شده... یعنی الان یک عدد دراز صورت بیش نیستم...

* آقای فرهیخته این بازیه را رفتیم عضو شدیم ولی پسوردمان را نداد نامرد... چکار کنیم؟؟؟

* داریم دانلود می کنیم... آخ جون...

+ تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:6 نويسنده تلخون |
 

* آقا در واقع می شود گفت که در یک نگاه عاشق شدیم!!! خب ما از همان پی سا آی لاو یو شدیدن به این آقا دل باختیم... به همه چیزش ها... به یک وری خندیدنش... یک وری حرف زدنش... ته ریشش... کج و کوله گیش... نگاه های شیطنت بارش... خلاصه... همه جوره مرد ایده آل ما هستند ایشان...

بعد امشب ما آخرین فیلم ایشان را دیدیم و بسیار بسیار خندیدیم... به شما هم توصیه می کنیم ببینید... اصلن هم لزومی ندارد که مثله ما عاشق و دلخستهء این جناب باشید...

* ها... نگفتم آخرین فیلمش چیه...

اسم فیلم هست The ugly truth  یا همان حقیقت زشت خودمان... ایشان مجریه یک برنامهء تلویزیونی هستند به همین نام که دربارهء روابط زن ها و مردها حرف می زنند... و جدنی حرف های گهر باری هم می زنند... خلاصه تهیه کنندهء ایشون که یک خانومه خوچگل و ترشیده است از این برنامه و این آقا و حرف هایش خوشش نمی آید . خلاصه آقاهه شرط می بنده که اگه خانومه به حرفهاش عمل کنه مردی که دوست داره رو به دست میاره و در عوض هم برنامه شون رو ادامه می دن... و اگه به دست نیاورد برنامه رو تعطیل می کنن... باقیش هم خودتون ببینین... هر چند که تابلوئه چی میشه... ولی جانه خودم خیلی خندیدیم!!!

چه رقصه باحالی هم داشت توش!!! من کلن خیلی عاشقه این قسمته فیلم های رمانس هستم... احتمالن چون بلت نیستم برقصم!!!

* ینی فک کنم بپکه تیلیفونمون تا سره ماه!!! هر روز زنگ یم زنم اصفهان از سارا می پرسم سامسون چی شد؟؟؟

بعد رفتم تو این سایتا که سفارش بدم برام بیارن خونه پک کاملش رو... دیدم نوشته این سایت بر اساس قوانین ج ا است!!! گفتم زرشک... نکنه سانسور داشته باشه ها؟؟؟ آشنا ماشنا ندارین بفروشه این سریاله رو؟؟؟ کامل؟؟؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:24 نويسنده تلخون |
 

* توضیح می خواهد؟؟؟

نمی خواهد...

* ما این روزها غرق در موسیقی گروه م س ت ا ن شده ایم جدن!!! بعد چرا اینقدر دیر؟؟؟ دوست می دارم من این ها را... خیلی زیاد... کاش اینجا که بودند رفته بودم کنسرتشان...

همای را که می بینم یاد آقای کبوتریان خودم می افتم...

* یک وقت هایی هست که می دانی کاری را نباید بکنی... می دانی داری گند می زنی... می دانی برای رسیدن به مقصودت باید سکوت کنی... اما هی حرف پشت حرف می آید به زبانت... هی گییییر می دهی... هی تقلا می کنی که شاید از راهی دیگر... شاید از راهی کمتر دردناک از دوری و سکوت...  شاید از راهی کوتاه تر برسی...

خب معلوم است که نمی رسی... و هی عصبی تر و دیوانه تر و خسته تر می شوی...

این روزها اگر اشکم دم مشکم است... اگر حرف نمی شنوم و هر روز به بهانه ای می خواهمت که برگردی به من... اگر به هر سازت می رقصم و باز می خواهم که بر گردی به من... اگر هر چه تو درشت تر می گویی من نرم تر می شوم و می خواهم که برگردی به من... هر کدام نوعی به سوگ نشستن روزهای رفته است... روزهای ما که تمام شد... گذشت... فراموش شد...

عزای تو را گرفته ام... عزای بزرگ شدنت را... عزای دل کندنت را... عزای دل سخت شدنت را...

گناه شقاوت این روزهای تو به گردن من است...

کاش می شد ببخشیم هم را... کاش می شد ببخشی مرا...

اما دوست من... صحبت امروز و دیروز نیست که با یک دو روز قهر و عتاب از یاد برود و تمام شود... صحبت سالیان است و همان سالیان به من آموخته اند که هر چه دورتر بپریم از هم زودتر باز می گردیم به هم... من آنچه باید می گفتم با تو گفتم...

* خیلی بی شرف و مادر ج*ده هستند این جاکش های ج ا... آخه فلان فلان شده دیگه فارسی ۱ رو چیکار داری؟؟؟ بعده عمری ما از یه سریال خوشمون اومد ها...

می ریم سی دی هاش رو می خریم... چیزه ننه تان!!!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:24 نويسنده تلخون |
 

* ما دیروز رفته بودیم یک جایی واسه مصاحبه... واسه کار البته... بعدوش خب یک آدمه خری ما را معرفی کرده بود... یک خره بزرگ در واقع... بعد خب ما یک مقداری گشاد بازی در آوردیم و دیر تر از زمانی که منتظرمان بودند رفتیم... وختی رسیدیم رییس شرکته که اون آدم خره من رو بهش معرفی کرده بود رفته بود... مام رزومهء ناقابلمان را دادیم که بگذارند روی میزشان و برگشتیم خانه...

بعد آقا دو سه ساعت بعد آقای رییسه زنگ زده و هی یک ساعت از ما عذرخواهی که ببخشید نبودم ها... یعنی داشتم رسمن آب می شدم می رفتم توی زمین... تازه بعدوش تر هم شمارهء آقامون را گرفت تا از اون هم عذرخواهی کند!!! :)))))

می گم یارو خیلی خره بزرگی بوده دیگه...

دیگر اینکه خب ما که بهمون وصال نداد این جناب را زیارت کنیم و بپرسیم خب حالا ما را استخدام کردید قرار است چه بکنیم... ولی همینجوری ندید خوشمان آمد... جاش خوب بود!!! :))))

حالا فعلنی گفته که باید صبر کنم تا راه بیفتند... ولی خب آقامون گفته که بیخود!!! به خره بزرگ یم گن همین امروز فردا بگه که بری سره کار!!!

بذا حالا ببینیم می ریم یا نع... بعد یمام می نویسم که چه خوبه آدم از این خرهای بزرگ و مهم در میانه آشناهای آقایش داشته باشد!!!

* بنتون رو دیدی حراجه هفتاد درصد کرده؟؟؟ وااااااااااااااااااااااااااااااای... جدنی آدم تشنج می گیره بینه اینهمه چیزه خوچگل!!!

* دیشب رسمن خودم را بستم به تخت که زنگ نزنم به تو...

* دوست دارم فکر کنم که برای من نوشتی...

* عکس هایت را که نگاه می کنم غصهء تمام جاهایی را می خورم که با تو نیامدم... غصهء تمام روزهایی که با تو تقسیم نکردم... غصهء معصومیتت که حرام شد...

* راستش عادت دارم من... تا کسی را از دست ندهم نمی خواهمش...

* آقا می بینیمتون جمعه...

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:5 نويسنده تلخون |
 

* من او را با دو تصویر به ذهن سپرده ام .

اولی یک بعد از ظهر بهاریست در دامنه گردی های هفته ای چند بارمان... او سرش روی سینهء من است و من دستم روی سینهء او... فکر می کنم که چرا مرا نمی بوسی پسرهء خر؟؟؟ نمی دانم به چه فکر می کند... آرام تر از آن روز نبوده ام تا امروز...

تا یک سال بعد مرا نمی بوسد!!

در دومی نشسته ایم روی یکی از نیمکت های پشتیه نمایشگاه بین المللی... از زندگیش می گوید و من مدام با خنده می گویم به خودم نکند گریه کند؟؟ نکند گریه کند؟؟؟ و هی پرت و پلا می بافم...

نیمچه اشکی می دود توی چشم هایش...

خلاصه می خواهم بگویم که درست است که هر آدمی با مجموعه ای از تصاویر و حس ها و بو ها و مزه ها در خاطر دیگری نقش می بندد اما برای من او در این دو تصویر پررنگ تر از هر لحظه و حس و طعم دیگری نفس می کشد...

بعد تر اضافه می کنم که همان طور که از این دو برش کوتاه معلوم است هیچ وقت ذهن های ما ربطی به هم پیدا نکرد...

* این دو شب واقعن عشق کردم... ما برگشتیم .

* دوباره طی کردن همان پروسهء اعصاب خورد کنه چهار سال پیش... به این زنگ بزن... به آن زنگ بزن... این شرکت برو... آن شرکت برو... اینجا آشنایی بده... آنجا سلام برسان...

* دختره فکر می کند که نکند دل ببندد به من... پسره فکر می کند که نکند فکر کند قرار است ازدواج کنیم... لحظه گذشته و تمام شده و دیگر بر نمی گردد... لذتی نداشت .

* خواب دیدم پریسا بچهء کوچکش را می سپارد به ما و می رود که بمیرد...

تازه نامزد کرده پریسا...

* خواب دیدم ماهی از زنش جدا شده و تبدیل به یک غوله کثیف و ژولیده شده که اینقدر بداخلاق است که نمی شود گفتش سلام...

سه سال است خبری ندارم از ماهی...

* به راستی که ما امینم را ترجیح می دهیم به هر رپر دیگری...

* همین ها دیگر...

+ تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:11 نويسنده تلخون |
 

* عادت کرده ایم به شبانه کتاب خواندن... اینجوریهاست که این شب ها یکهو مجبور می شویم پتویمان را گاز بگیریم تا کر کره خنده مان باقیه اهالی را بیدار نکند...

* هاه... چه جمعه ای بسازیم رفقا...

* چه خانومی شدم برای خودم... از صبح به بشور بساب و اینا... جارو و گرد گیری هم کرده ام تازه... تا یک ساعت دیگه هم باید بروم غذایم را بار بگذارم... قورمه سبزی یا خورشت بادمجان؟

اولی... برادره دومی را دوست ندارد...

بعد تازه بشور بساب که میگم نه مدرن ها... ماشین لباسشوییمان سوخته و من کلی از لباس های خودم و داداشه را با دست و به شیوهء اوشین یا کوزت یا هر بدبخته دیگری که به ذهنتان می رسد شسته ام...

ولی جدی من دوست دارم کاره خونه را... یک کیفه مخصوصی دارد...

* آقا نظرتون چیه من یک نمایشگاه بزنم واسه فروشه این پازل هایی که هی به تعدادشان اضافه می شود و همین طور تکیه به هم داده گوشهء خانه خاک می خورند؟؟؟

* آقا امروز نتوانسته ایم به فیس بوکمان بگوییم واتس آن مای مایندمان است و انگار یک چیزی کم داریم...

* این تساهل و تسامحتان مرا کشته... فکرش را که می کنم می بینم که جدی باید همه تان را ریخت توی دریا... بدون استثنا .

* خوشم می آید از این تری که زده اند به اعتقاداته جفنگه مردم... یعنی کاره صد سال بحث و جدل و گفتمان را یک هفته ای کردند...

* آی سمیرا خوشا به سعادتت... چقدر الان دلم می خواد برم چار تا زبون دیگه یاد بگیرم... کلن اعتراف می کنم که از بچگی در عینه اینکه استعداده یادگیریه زبانت به شدت مرا می خنداند با آن لهجهء غلیظی که تقلید می کردی کلی هم حسادتم را غلغلک می داد...

* یعنی می شه؟؟؟ بشو... بشو... بشو...

* حالا کی حوصلهء مهمون داری داره؟؟؟ وای خواهر...

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:22 نويسنده تلخون |
 

* خب برای اولین بار می پردازیم به تیتر!!! به نظر من وقاحت بر سه نوع است . نوع اول وقاحت عملی . نوع دومی وقاحت کلامی و نوع سوم وقاحت عملی و کلامی با هم . در نوع اول تو عزت نفس طرفت را دست نخورده می گذاری و اجازه می دهی هر طور که راحت است با قضیه کنار بیاید . شخصن به دلیل اشتغال به این نوع وقاحت دچاره عذاب وجدان هم می شوم گاهی ولی خب خیالم راحت است که به روح طرف مقابلم آسیب نرسانده ام و سعی کرده ام که حتی الامکان دردش کمتر باشد!!

در نوع دوم تو در عمل احتمالن انسانه دوست داشتنی ای هستی ولی از آنجایی که دلت می خواهد یک هیولای ترسناک باشی و زورت نمی رسد خب به سطح می آوری همان وقاحت یا رذالت یا خباثتت را... خب در این حالت اگر طرفت یک آدمه چیز فهم باشد خب به هیچ کجایش نمی گیرد که تو چه زرتو پرتایی میکنی و شاید حتی خیلی هم بهت حال بدهد و هم بازیت هم بشود و هی از آدمه پلیدی که تو هستی بنالد . خب من با این نوع وقاحت هم مشکلی ندارم و حتی دوستش هم دارم .

و اما می رسیم به نوع سوم . نوعی که تو دچارش شده ای طی این سالها دوست قدیمی من که هیچ نمی شناسیم هم را .

در نوع سوم تو هم اشتغال به اعمال آزار دهنده داری و هم توی چشم طرف می کنی انگیزه هایت را و هی می خواهی خر فهمش کنی که ببین این است ها... نکنه جوره دیگه ای فکر کنی... خب این کاره کثیفیست به نظره من . یکجور به هم زدن قرارداد است .

در تمام این سالها جنس رابطهء من و تو از نوع اول بوده و تمام سعی ام را کرده ام که به تو توهین نکنم و اذیت و آزاری هم اگر دارم در دایرهء روابط سطحی و کوتاهمان محدود بمانند . فقط خودم می دانم که چقدر رنج کشیده ام بابت اینکه نکند روحت را خراشیده باشم .

حالا تو با آن حرف هایت مستقیمن عزت نفس مرا نشانه رفتی . کار کثیفی بود . حتی کثیف تر از آن همه سکوت که یک باره انتخاب کردی! کثیف تر تمام این سال هایی که مصرفت کردم روز به روز... کثیف تر از تمام بوسه های قلابیمان که دلم خوش بود اگر برای من بدلند برای تو طعم اصل دارند لااقل . من تحمل این یک مدل را ندارم . شده خط بکشم روی تمام این چهار پنج سال و خط بکشم روی تمام سال های آینده این وقاحت نوع سومت را تحمل نمی کنم .

* هاه... یک جایی هست در طی یک گفتمان خصمانه که یک هو می بینی می توانی با یک جمله طرف را نیست و نابود کنی ولی قیمتش می شود جواب ندادن او . در این جاست که تصمیم با توست که شلیک کنی یا بگذاری پره شالت و اجازه دهی رو به تاریکی هی تیر در کند و جز بزند!!!

به راستی که ما از پویندگان راه دومیم! پسرم اشتباه کردی!!! :)))))))))))))

* آقا ما باز رسیدیم به یک موقعیتی که دلمان خط زدن می خواهد . حتی خط زدن تو...

* کاش برای ترک کردن تو هم آدامسی برچسبی چیزی بود... حتی کورتاژ هم جواب نمی دهد...

* دلم یک تغییر بزرگ می خواهد... شاید رفتم اصفهان برای کار...

* دیدی مثلن سیصد تا شماره توی فون بوکت داری بعد مثلن از این سیصد تا سه تاشون هم دوست نیستن؟ نکنه فقط من از این صحنه ها می بینم؟

* آقا منه خرو بگو چه اشکی می ریختم گوله گوله... بمیرم واسه معصومیتم!!!:)))

* سامسون می بینیم این روزها... بامزه است... کلن ما این کره ای ها را می پسندیم... حالا هی بگو جوات و بی سوات و این صوبتا... چقد دلم یه عشق و عاشقیه تین ایجریه ماتحت جر دهنده می خواد...

 * راستی... صلاحیتت را به کل از دست دادی .

 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:12 نويسنده تلخون |
 

* لعنتی های بی آبرو به قوله وطنی های مودب یا همان حرامزاده های بی آبروی اورجینال را دیدیم . چندان فیلمه خاصی نبود که بشود در موردش های و هوی کرد... لهجهء برد پیت را دوست داشتیم . همین واقعن .

* سلین را تازه کشف کرده ایم... چه حیف... چقدر دوست دارم این سفر به انتهای شب را... بعدتر حالا تقدم و تاخرش را حوصلهء نگاه کردن ندارم ولی معتقدم که لنیه خداحافظ گری کوپره رومن گری به شدت لحنش را از باردامو ی سفر به انتهای شب وام گرفته...

* اینجایی که الان ایستاده ام فارغ از جبر و اختیار و فارغ از خواسته و ناخواسته جای خوب نیست...

* تو نمی دانی... کامم تلخ می شود با این کلمات... و باز بعد از اینهمه از دهانم می پرد که چرا دلبرم؟ و اشک...

* چه جیگری شده جیرون... حیف که به من نمی دنش... وگرنه می رفتم خواستگاری!!! :))))

* هاه... پدرمان زنگ زده و می گوید که شنیدم با یک آمریکایی ازدواج کردی و کر کر می خندد!!! ما که هاج و واج مانده ایم بعدن معلوممان می شود که فک و فامیل های پدره از بس که خودشان را به اقصی نقاط جهان صادر کرده اند همچین سناریویی را هم برای ما نوشته اند... خب ما که از خدامونه!!! فقط باید برم آدرسه خونم تو امریکا رو هم بگیرم ازشون!!! :)))))))))))

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:15 نويسنده تلخون |
* خب... به سلامتی و میمنت... فک کردم قضیه با همین دفاع و گرفتنه نمرهء پروژه تمومه... ولی خب زهی خیاله باطل... این درس و دانشگاه مثله یک تکه کثافت به ما چسبیده و هر چی دورتر پرتش می کنیم سفت تر می چسبه بهمون...

آخه بگو فلان فلان شده مگه من همون تیر ماه نیومدم و لیسته درسامو چک کردی و گفتی اوکی... تمومه؟ حالا این دمه آخری یادت اومده که تاریخه گه گرفتهء صدره اسلام رو هم من باید می گذروندم و نگذروندم؟ ای آتیش بگیره اون دانشگاهه کثافتتون که به خاطره دو واحد درسه آشغال باید یه ترمه دیگه برم و بیام...

فعلن توی شوک هستم .

+ تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:52 نويسنده تلخون |
 

* سر درد بدی دارم در این ساعت ها...

* خواندم که یک نفر برای عزیزش را نوشته بود تو نرو توی خیابان... تو نرو قاطی این ماجرا... یادم افتاد که مادرم حریف من که نمی شد می گفت حداقل پدرت را نبر... این بار بگیرندش... یادم افتاد تو می گفتی نرو... یادم آمد یکی دیگر هم به یکی دیگر... چه حرفی است اصلن این؟ مگر آن که رفت و مرد عزیز کسی نبود؟ مگر می شود اصلن عزیزان ما بمانند و دیگران بروند؟

همینجوری خواستم بگویم که ما در روزهایی که خواهد آمد نه عزیز کسی هستیم که دلش بلرزد بر سلامتمان و نه عزیزی داریم که امن و امان بخواهیمش...

* هاه... پدرم هزار و یک عیب هم که داشته باشد این روزها بدجور می خواهمش وقتی هر روز آدرس می دهد که کجا باید بروم و هر هفته می پرسد که چرا هنوز نگرفتندت!!! :))))))))

* آهنگ هایی که آقای فرهیخته دو سال پیش برایمان زده را گوش می کنیم و باز گوش می کنیم و باز گوش می کنیم... در این برهوت!

* چهار تا کتاب سهمیه ء ماهیانه مان را هم گرفته ایم از ایشان و به جایش هری پاتر داده ایم!!!! بعد خب یا از آلزایمره من است و یا از بیمزه بودنه هرمان هسه و دمیانش که برای باره سوم این کتاب را هم اوردهام و یادم نبود که دفعهء قبل خوانده بودمش!!! احتمال عیب از ایشان است...

* دیشب آقای فرهیخته می گفت توی ورزشگاه چون زن ها نبودند کسی شعار نداد... جدی جدی عقیده دارم که همین طور است...

* جدن فکر نمی کردم روزی برسد که بنشینم از هوس های آنی و کشش های آنچنانیه تن با تو حرف بزنم... آن هم با تو... تویی که می خواهم بی خواست ببینی ام... می خواهم ببینی که تنها خواستم تویی... این دوره را به سلامتی و میمنت دورانه فانتزیه سیاه نام می گذاریم . نقطه سر خط .

* آقا جان گفتم شرطی شده ام؟ صد بار باید گفته باشم... موسیقیه بی کلامه سوزناکه ترجیحن تار و سه تار و اینها و یا ویلون نیازمندیم... واقعنی هیچکئامتان سراغ ندارید چیزی که آدرس بدهید؟

* مرد است این علی آقای کریمیه محبوب ما... مرد...

* من کلن موجوده وطن پرستی نیستم . یک زمانی بودم و دیگر نه . یعنی کلن وطن هم برای من رفته به همان راهی که مذهب رفت... اگر هم به آب و آتش می زنم برای این است که روی این زمینی که زندگی می کنیم چه بخواهیم و چه نخواهیم همه داریم به یک راه می رویم... حالا یکی زودتر و یکی دیر تر... یکی به زوره چوب و یکی به ضرب عقل... بر ماست که برسیم به دیگرانی که جلوترند و به سهم خود باره خود را بکشیم... و اصلن حقیقت یکی است و جز آن نیست...

* و اینگونه است که در جملهء جو ما را اخذ می نماید...

 

 

+ تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:4 نويسنده تلخون |
 

* رفته بودم که اوکی نهایی را از استاد بگیرم و روز دفاع را مشخص کنم . خب استاد ما بسیار انسانه گشادی تشریف دارد و مدار را ندیده و توضیحاته ما را نشنیده و هیچی به هیچی گفت من دیگه دانشگاه بیا نیستم و بذار زنگ بزنم فلان استاد هم بیاد همین امروز یه توضیحاتی بده تموم ششه بره پی کارش... خب مام که از خدا خواسته گفتیم ای ول دو تا سواله کلی می پرسند و تمام .

استاد دوم که یکی از مدیر گروه ها هم هست و از روزه اوله دانشگاه ما بسیار در وصفه خوش اخلاقی و آسان گیریش شنیده بودیم بعد از دو ساعت آمد و نشستیم به به اصطلاح دفاع! آقا چشمتان روز بد نبیند... تک تکه جزییاته مدار را از ما پرسید...

حالا می رسیم به باتلاقه نمی دانم... این نمی دونم لامصب برای من حکمه آرام بخش رو داره... اصن آرام بخش چیه... خوده مخدره انگار... یه بار که مصرفش کنم دیگه نمی تونم دل بکنم ازش... دو سه تا سواله اول را جسته و گریخته جواب دادیم و از سواله سوم و چهارم بود که جز نمی دانم چاره ای برای ما نماند... خلاصه... تا آخرش با نمی دونم یکی شد جوابای ما...

استاده خودمان که سکوت پیشه کرده بود... استاده دوم هم هی گیر به ما که نمی دونی چطور اومدی دفاع؟ حالا ما هی بگیم آقا ما نیومده بودیم دفاع جانه شما و اومده بود هماهنگ کنیم... خلاصه گیر که نه اصلن خوب نیست و کلی اشکال داره و این ک* شرا... بعدم به ما گفتن که بیرون باشین تا نمره بدهیم! آخرش هم اصن نپرسیدم چند دادی... می خواستم بگم جونه عزیزت یه ده بده ما بریم... حالا گفته که دوشمبه هم برم دانشگاه برای مدیر گروهه خودمان که امضایش پای دستمال توالت های ما هم الزامیست یک توضیحی بدهم و نمره ام را امضا کند و تمام شود...

به جانه خودم اگر دوشمبه این یکی هم خواست سره ما قر بریزد عطای این مهندسیه آشغال را به لقایش خواهم بخشید . حالا ببین کی گفتم...

* هاه... شما به خواب های ما هم راه یافتید... یعنی اینقد این چند وقته به فکر شما بوده ایم که توی خواب هم همچنان فکر هایمان را ادامه می دهیم... باشد که از در آشتی در آیید بعد از دورانه آموزشی تان! راستی سرتان را هم تراشیده اند به سلامتی؟ حداقل قبل از قهر و عتاب می فرمودید کجا افتاده سربازیتان که خیالمان راحت تر می شد...

* چقدر خوش اخلاق...

آقا حیف که ما هر چه این روزها سعی می کنیم این کامنته خصوصیه دو پست قبل تر نیم دانیم چرا نمایش داده نمی شود به صورت عمومی... هر قدر هم تایید کردیم فایده ای نداشت... خیلی کامنته خوشمزه ای بود و بسیار ما را خنداند...

* از ساعته شش بعد از ظهره پنجشمبه خواب بودم تاااااااااااااااااااااا یازده ظهر جمعه... بسیار بسیار چسبید.... دیروز کلهء سحر که داشتم یم رفتم دانشگاه هی تو آینه نیگا می کردم هی میدیم پای چشم هام سیاه و گود افتاده است... خیلی خلاصه ناراحت شدم واسه خودم... دو سه شب بود تا صبح نخوابیده بودم... این بود که یک حالی به خودمان دادیم و ک*ن خواب را پاره کردیم به سلامتی...

* تو وقتی هستی اما دوری از من...

+ تاريخ جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:29 نويسنده تلخون |
 

* ای بر آن دهانه لقت لعنت!!! من نمی دونم چه لزومی داره با هر کی آشنا می شی آدرسه اینجا رو بش بدی؟ نه جدی؟ خوبه حالا هزار و یک معشوق و دوست دختر و نامزده سابقت اینجا رو می خونن و من یک کلمه نمی تونم راجع به خریت های تازه ات بنویسم؟

* یک چیزهایی دارم می نویسم...

* آقاجان ما کلن ترجیح می دهیم تنهایی به ترکستانه خودمان برویم تا دسته جمعی به مدینهء فاضلهء شما! هیچ علاقه ای هم به آشنایی با یک ایدئولوژی یا راه نجات یا مسیر رستگاری یا هر چیزی از این قبیل نداریم!

کلن نظرمان این است که تنها و تنها فردیت است که توی این زندگی جواب می دهد . حالا نیا بگو که اینی که من میگم هم دقیقن در راستای رسیدنه هر کس به فردیته خودشه! من جز تصمیم های شخصی بر اساسه تفکراته شخصی هیچ چیزی رو قبول ندارم . حتی یه نسخهء کلی و نظام مند و چه می دونم اینجوری که تو میگی رو هم قبول ندارم! اصلن ندید قبول ندارم. چون بهترین و کاملترین ایدئولوژی ها توی عمل تبدیل میشن به بیرحم ترین هیولاها . خلاصه که وقت صرفه هدایته ما نکنید... ما همین گمراهیه خودمان را دوست تر داریم.

* خدا مرگم! از رو هم معلومه کثافت کاریای من؟ :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

* ما رسمن یکی از ترس های زندگیمان را دیشب از رو بردیم! در زمان های قدیم که درایوری بودیم برای خودمان رسمن قیده فشم و لواسان را زده بودیم چون از اون یه تیکه جادهء پیچ در پیچش به شدت می ترسیدیم!!! خب ترس از ارتفاع دارم دیگه!!! اونجا هم ترسناکه واقعن!!! خلاصه دیشب به اتفاقه برادره عزیز و اون یکی و اون یکی رفته بودیم فشم واسه کثافت کاری! خلاصه برگشتنی اون یکی گفت من خسته ام و نمی تونم و این صوبتا و تو بشین... حالا فک کن ما روزه روزش چیز نکرده بودیم یه دور بریم و بیایم ساعته یک شب و گیجه خواب و قلیون نشستیم پشت فرمون و هیچ به روی مبارکمان نیاوردیم که چه خبر است!

ولی خب واقعن بیخود می ترسیدم! شایدم چون شب بود و زیاد معلوم نبود جاده ما توانستیم بر ترسمان غلبه کنیم!!!!

* آقا این بابک رهنما را ما از آلبومه تموم شد ترانهء مانی رهنما می شناسیم و واقعن صدا و سبک کارش را می پسندیم . کلن پسره بامزه ای هم هست!!!! در راستای کثافت کاری عرض می کنم البته!!! :))))))))))))))))))))))))))))))))

* نوشتنه پروژه ام تمام شد... فک کنم یکی دو روز دیگه طول می کشید کور می شدم!!! مانده اسکنه چند شکل و مدار و اینها... و البت فهرست بندی و صوبتا... فردا می رویم خذمته استاد!!!

* یک رود گرم شیرین در دلم می جوشد این روزها... تو بگو دیوار ها افراشته تر از همیشه...

* آقا منمیگم بدشانسم نگو نه... فک کن با اون بدبختی درس و دانشگاهمونو به پایان رسوندیم ـ نرسوندیم هنوز هم!!! ـ بعد اونهمه دنباله کار گشتیم و یا گیر نیومد یا بیگاری بود... حالا باقیش بماند... این آبجی کوچیکه سره کنکور که از رو پاسخنامهء جلوییش زده همه رو و حالا مجاز شده به انتخاب رشته و امیدوارم که در بیاد... بعد هنو کاردانیش رو نگرفته یه کاره مناسب هم براش پیدا شده و امروز رفته مصاحبه... ای خدا!!! خب یه کم از خر شانسیه این به منم می دادی دیگه!!! گدا!!!

+ تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:39 نويسنده تلخون |