تبليغاتX
روزی روزگاری تلخون...
 

* پوووف... پنبه دانه!!!

* دارم کنارت می گذارم...

* خواب دیدم یک زن افغان یا شاید تاجیکم... بعد کلی از این جینگیل پینگیل ها بهم آویزان است... بعد کلی گیسه بافته دارم... بعد یک چیزی هستم تو مایه های مریمه هزار خورشید درخشان یا آفتاب تابان یا هر چی که خوندین... یه نمه حالا متفاوت... بعد اون هوو کوچیکه برداشته سره یادم نیست چه قضیه ای این گل و گیسه ما رو قیچی قیچی کرده... بعد یه صحنه ای پیش اومده مثه تو مالنا که موهاشو زدن... یعنی اینقده جیغ و ویغ کردم که نگو... پت*یاره... چه زبون دراز هم بود...

* اینا همه اثراته چیه؟؟؟ :))))

* آقا بذا اگه حال داشتم و وقت داشتم تا ظهر می شینم یک چیزهایی در رابطه با شووره آینده و چیزهایی که باید بداند و قبول کند و اینها می نویسم... یکیش این است که شوور جانه آیندهء ما باید بپذیرد که گاهی ممکن است من در غذایش تف کنم تا خوشمزه تر شود!!! بیتر از شا*شه بزه نمی دونم چی چیه که به هر حال!!! :)))

 * آقا در تصورتون هم نمی گنجه که چقد زدنه چهار تا دونه مهر می تونه هیجان انگیز و استرس زا و آدرنالین ترشح کن باشه!!! یعنی جدن نمی گنجه ها...

جونه خودم یک لاینه کشتیرانی و یک شرکت معظم و یک شرکته حمل و نقل به فا خواهند رفت با یک دونه اشتباه!!! بعد لامصب جای جبران هم نداره... فقط یه دونه قبض انبار صادر میشه در کله عالمه هستی و نیستی و خرابش کنی دیگه همون فا و اینا...

* ما همین الان حقوقمان را گرفتیم!!! کی ناهار می خواد؟ بریم ایران ایتالیا؟؟؟ بدویین من گرمم امروز!!! یعنی یهو دیدی فردا از این خبرا نبود ها!!! :)))

* میگم جیرونی در رابطه با اون قضیه که در جریانش هستی و بیست و پنجم رفتم و اینا... میگم به نظرت یه شیش هفت ماه پول جمع کنم برم یه چهار میلیونی خرج کنم بیتر نیست؟؟؟ صحبته یه عمره ها... ما که اینهمه صبر کردیم این چند ماه هم روش... ها؟ اگه اون دسته خودمون نبود اینکه دیگه دسته خودمونه تا یه حدودی!!! :))))

* اووووووووف بمیرین از فضولی!!! :))))

* میگم این کره ها چه یده طولایی دارن در پاره کردنه باسن المبارکه خودشان در عشق و عاشقی... البت کره ای قدیمی ها... این کره ای جدید ها تا نصفه پاره می کنن!!!

بعد آقا من از اولش چشم بادومی دوست داشتم... یعنی کلن می پسندم این دلبرانه چینی ژاپنی کره ای را... بعد الان با دیدنه این حجمه عظیمه سریال کره ای که فا*رسی وان به خوردمان می دهد و ـ ما دلمان نمی آید نگاه نکنیم بس که خوشگل دارند توش ـ به این نتیجه رسیدیم که واقعن حالا یک دورگهء ویل اسمیت وار پیدا نکردیم یک کره اییه جیگر طلا هم خوبه ها... بعد من واقعن فکر میکنم اینا یک آیین نامهء دوست پسر دوست دختر باید داشته باشند... تا پسره با دختره دوست نیست در حاله جر دادنش است... بعد که دوست می شود دیگر یم شود بردهء حلقه به گوش و هی از وظایفش در جایگاهه دوست پسر می گوید... واقعن دارن همچین چیزی؟؟؟ قسمت بشه دستمون برسه به ضریحه سئول خودمون شخصن پرس و جو کنیم...

 *  این داداشه سه چهار سالی با کره ها کار کرده... بعد کلی تعریف می کنه ازشون که خیلی بچه های خوبین کلهم اجمعین ـ سلام ژنرال ـ بعد یه چی برام تعریف کرده که من هنو چشام گرده... میگه اینایی که خارج از کره کار می کنن و سه ماهی یه بار مثلن بر می گردن خونه یک آدمی رو استخدام می کنن به اسمه پلیس فمیلی که همشون هم پس*رهای جو*ون و خوش*گلن... خلاصه کاره این پلیس فمیلی مواظبت از خانواده و برطرف کردنه احتیاجاتشونه... گستردگیه دامنهء این احتیاجات هم از خرید برای خونه و مدرسه بردنه بچه ها هست تا خس*بیدن با خانومه خونه...

بعد می گفت البته ابا داشتن از گفتن این قضیه باسه ایرانیا... ولی خیلی چیزه معمولی بوده برای خودشون...

یعنی ببین چقدر فرق می کنه فرهنگ با فرهنگ... سوال داره که من کدومو می پسندم؟

* واااای خدا مرگم... مگه زن هم احتیاجات پیدا می کنه؟ اینا همه یه مشت بی دین وایمونن که احتیاج دارن... وگرنه که فقط مرده که دلش همه چی می خواد و هر وخت هم خواست باید بش بدن که یه وخ جیز نشه!!!

 * میگم چرا هیشکی ابرازه احساساته آهنگه اینجا و اونجا رو نکرد؟ خوبه دو ساله من هی دست به دامن و شلواره شماها بودم که این آهنگه رو پیدا کنیم دسته جمعیا!!! اصلن به من توجه نمی کنین!!! هیشکی منو دوس نداره!!!

 * تف... تا شب موندنی شدیم اینجا...  گریهء فراوان همراه با چنگ بر صورت و کوبیدن باسن المبارک بر زمین!!!

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:18 نويسنده تلخون |
 

* دیشب یه عالمه فکر تو مغزم وول وول می زد که بیام اینجا بنویسم ولی الان یادم نمیاد چیا بود...

* یکیش این بود که شووره سمیرا بش میگه بانووو!!! هر هر هر!!! کر کر کر!!! غش غش غش!!!

* بعدم اینکه دیشب داشتم فکر می کردم من با همهء دوستای صمیمیم یک دوره قهره شدید و طولانی داشتم... با سارا... با شیلین... با سمیه... اولی سه چهار ماه بود... دومی یک سال... بعد قهر که یعنی اصلن نه حرف می زدم نه نیگاشون می کردما... یعنی خونی... بعد فک کن که مثلن با سارا هم کلاسی بودیم... بعد رو یه نیمکت می نشستیم... بعده قهر البته اون رفت نیمکت جلویی وره دله مریم سمیرا اومد پیشه من... با شیلین هم که از بچگی جان در یک قالب بودیم...

البت همشون ختمه به رفاقت شدن باز... به جز سمیه...

بعد سمیرا رمزه موفقیته تو چی بود که من اصلن قهره طولانی باهات نداشتم؟ فک کنم چون یه جوره متعادلی همدیگه رو دوست داشتیم...

* بعد میگم برداریم یک چیزی بنویسیم راجع به عاشقیت های دخترونه... دیدی این دخترا چجور عاشقه هم میشن تو راهنمایی و دبیرستان... خیلی بامزه است... یعنی یه عشقه بی پدریه این عشقه دخترونه... من شخصن دوبار همچین دلبستگی رو تجربه کردم ـ استعدادم بالاس کلن!! ـ یه بار با مژده که سوم راهنمایی همکلاسی بودیم... یه بارم با سارا تو دبیرستان... چه نامه های سوزناکی که برای هم نمی نوشتیم با مژده... با سارا کارمون به نامه نگاری نکشید ولی... همچین خونی دوست داشتم این دو تا رو... اصلن تحمل نداشتم ببینم با یکی دیگه حرف می زنن حتی... بعد با مژده یه رقیبه عشقی هم در کار بود... فرشته... اونو یادم نمیاد عاشقه من بود یا مژده... بذا فک کنم... هااا... یادم اومد... عاشقه من بود... بعد که من خیانت کردم یک جور دشمنیه خونه عشقیه داغونی پیدا کرد با من... چیز خل بودیم بابا... یعنی تا دبیرستان هم که همکلاس بودیم دیگه حرف نزدیم با هم... بعد من یه جانوره خبیثه کثافتی بودم... اینقد این طفلک رو مسخره می کردم که نگو... با همین سارا و سمیرا اینقد متلک می نداختیم بش و هر هر کر کر می کردیم که نگو... روانی شده بود از دستمون... اینقد اذیتش کرده بودم که حتی از شیش کیلومتریم هم رد نمی شد... یه دفه سره کلاسه هندسه بودیم اومد بره پای تخته مجبور بود از کناره من رد شه... شانسه گندش نمی دونم گیر کرد به جایی چی شد پهنه زمین شد... حالا ما رو بگی... عینه خر می خندیدیم... اشکشو در آوردیم... بعد ادعای شعر و شاعریش هم می شد... رقیبه روخونی هم بودیم!!! منم یعنی می مردم واسه شعر خوندن تو کلاس... هر وخت به این بدبخت می گفتن بخون خون به دلش می کردم اینقد که بلند بلند اداش رو در میوردم و اشکال می گرفتم ازش...

من شخصن از همین تریبون عذر خواهی می کنم از خانومه فرشته نمی دونم چی چی...

بچه که بودیم همه چیمون غلیظ و پر رنگه... دوستی و دشمنی و آزار و اذیتمون یه چی تو مایه های بیماریه اصلن اینقد که تا تهش می ریم!!! شایدم من روانم آزاد بوده از اول!!!

* آقا دیشب خواب دیدم دارم اون سالنه تو خونه اصفهانیه که میز پینگ پونگ توش بود رو تمیز می کنم... بعد یه پروانهء خیلی گنده توش بود... بعد می خواست در بره منم آب پاشیدم بش... بالاش خیس شد و تلپی افتاد زمین و منم گرفتمش... بعد دسته بر قضا پروانه هه مرد بود و خیلی عادی حرف هم میزد... خلاصه گپی زدیم با هم و گفت که دو تادختر داره و دختراش جیپ دارن و می خوان بفروشنش و اگه ولش کنم بره جیپه رو میفروشه به من با همون شرایطی که گفتم قبلن!!! خلاصه معامله کردیم و تموم شد رفت پی کارش...

یعنی ببین من چقد تو فکره ماشینم ها... اگه اینقد که به ماشین علاقمندم به شوور علاقه داشتم تا حالا سره ده دوازده تایی رو خورده بودم...

* آقا الان یادم اومد من کلن از بچگی تو کاره عاشقیت بودم... سوم دبستان هم با مهشید خجسته پور یک دورانه نامه نگاری و عشقولیت داشتیم!!! :))))

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:18 نويسنده تلخون |
 

* این پت*یاره هه اینجا یه عادته تخ*می داره... هر روزی که یکی خوشگل بشه و شیک بشه و خلاصه بهتر از روزه قبلش باشه این کونشو می کنه بش و میشینه... در تمامه طوله روز هم نیگاش نمیکنه... بعد حرف هم نمی زنه باش... یعنی تو فک کن چه جور آدمی باید باشه این بدبخت... بعد می خوام بگم که امروز این مقام به من رسیده... بعله...

حالا جانه خودم فقط به جای اون تنبونه هر روزه جین پوشیدم و جای مانتو بلنده مانتو کوتاهه و جای شال سبزه شال سفید قهوه اییه!!! یعنی در کل میشه گفت یارو توهم داره... فک می کنه هر کی لباساش بوی پهن نده ـ ماله خودش میده... یعنی از دو تا میز اینورتر که من میشینم بوی گنده عرقه اینو عق می زنم!!! ـ خوش تیپه!!!

هر چند گفته باشم... خیلی هم دلتون بخواد... من آخره خوش تیپای عالمم... بعله...

* از دیشب تا حالا دارم فک می کنم چه کاری بود این همه زجری که من کشیدم توی این سالای دانشگاه؟ من که میدونستم آخرش مهندس بشو نیستم... به زور هم اگه اسمشو روم بذارن رسمشو پیدا نمی کنم... کار هم که عمرن نمی خواستم بکنم در اون زمینه... یه نه می گفتم اینهمه سال به فا نمی رفتم... اصلن همش تخصیره اون اوسیه مادر به خطا بود... اونقد نابغهء خوبی بود و اونقد عینه هلو به ما درس میداد که ما رفتیم فضا با حرفاش و تو عالمه توهم فک کردیم که نه خوش مزه است انگار این الکترونیک هم... و بعد که از خماری در اومدیم دیدیم بعله... تا خرخره رفتیم تو گهی به اسم مهندسی و هر چی دست و پا می زنیم بیشتر فرو می ریم...

یعنی تو فک کن که من همون چار سال پیش می تونستم بیام اینجا سره کار... الان چه اعصابه راحتی داشتم و چقد پول داشتم و چقد همه چی بیتر از الان بود...

* آقا شانسه چیزیه ما... رفتیم این لیز*ینگه ایران خود*روئه ببینیم ماچین میشه خریت یا نه... بعد یارو گفت نع و اصن دیگه نمی دیم و داریم حسابای قبلی رو تسویه می کنیم.. خب برین این قسطاتونو بدین دیگه... اه...

به نظرتون می تونم جیپ پیدا کنم؟ با سه میلیون نقد و هر چیش موند قسط؟ اصن به خواخره گفتم بریم بگردیم یکی از این فولکس قدیمیا پیدا کنیم تر و تمیزش کنیم سوار شیم هان؟ با مزه است ها... فقط عینه خر صدا میده... بعد چه قیمته؟ فک کنم با یه تومن بشه یکیشو گرفت نه؟

* اقا غلط نکنم این آقا بداخلاقه تو حسابا دست می بره... یعنی ماه پیشو که قبول و من اشتباه داشتم... ولی این حساب آخریا رو صد و ده بار چک کرده بودم... نتونسته از حسابا ایراد بگیره به جونه خودم برداشته دو روزو یکی کرده و پرینته یکیشو سر به نیست کرده و اومده ایراد گرفته... وگرنه چطوره که منتو پرونده هام شونزدهم و هفدهم رو جدا دارم بعد اون روی هم داره؟ صد بار من اینا رو چک کردم... کار کاره خوده جا* کششه... ببین کی گفتم...

* این روزا اوضاعم یه کمی مرتب شده... بعد دیگه قشنگ نه سره کاریم و سه هم میرم خونه... اینا البته همش بینه دانشگاه و شرکت در رفت و آمدن... بعضی شبا هم همچنان تا دیر وخت اینجان... ولی من دیگه سه و نیم اینا می رم... بعد قشنگ از چار تا شیش می خوابم... بعدم پا میشم به زندگی... دیشبم نصمه شبی رفتیم سر وخته فرهیختهء اعصاب ندار...

* آقا میگم امروز برین نمایشگاه ها... مام یه سر می ریم حتمن... گفته باشم...

بعد لذتی می برم از این همه فعالیت... تمومه در و دیوارا صحبته سیزده آبانو می کنن با آدم... دمتون گرم...

* بعد میگم خودت بیا خودت رو معرفی کن... کدومتونین از آمریکا میاین اینجا؟ هان؟ زود اعتراف کن که رستگاری در راستی است یا یه چی تو همین مایه ها!!! ارواحه عمهء همشون!!!

* آقا هوس کردم یه تری بزنم به اعتقاداتتون... به همین زودیا... بذا استفراغام جمع شن همشو با هم می پاشم به دین و ایمونتون...

یکی از این دوستای خواخره می گفت بیاین بریم قونیه...گفتم بریم ولی از این مولانا ـ در واقع اصلش مولای اوناس... نه مولای ما!!! ـ  بازیا اگه می خواین در بیارین من نیستم... بعد یارو می گفت وا... به مولانا چه ربطی داره؟ یعنی تو ببین چقد تعطیلن این رفقای خواخره...

په قونیه می رن چیکار کنن؟ میرن چیز خوریه مولانا دیگه... بعدم فک میکنن اووووووووف ما چقد عارف و عالم و عاشق و از این چرندیات شدیم... الان فحشم گرفته از نوعه سوراخ دار!!! جمش کنین باباااااا... یعنی تا نکنن تو سوراخه یکی از این بت های تخ*می زندگیشون نمی چرخه ها... من نمی دونم اینقد سخته که خودت باشی واسه خودت؟ حتمن باید یه جات به یه جای یکی وصل باشه تا راحت شی؟ می خوای با اره وصلت کنم به ضریح؟ بیشتر جواب میده ها!!! شور و حالشم بیشتره!!! امتحان کن!!!

* آقا این فرهیختهء گور به گور شده هر چی ما سطحه یک و دو و سه داشتیم اون هفت و هشت و نه اش رو داشت... خب این چه وضعشه آخه؟ بعد تازه ما راتهدید بهحمله به قصده نابودی هم می کرد!!! تف... بعد تازه اینجای جدیدی که قرار است درس بدهد ماشین می فرستند دنبالش... یک همچین آدمی شده این فرهیخته... تفه غلیظ...

* من حرفم نمیاد... با توام... حرفم نمیاد... نمیاد... نمیاد... قربانه شما!!!!

* آقا میشینم تا دوازده و نیم موهیول می بینم!!! یعنی چه آدمی می تونم باشم من؟ بعد هنو اون چهار ماهو سه هفته و دو روز بود چند روز بود؟ اونو ندیدم!!

* شما بین سطور رو بخون...

* و چه کسی باور می کند دنت توت فرنگی خوچمزه تر باشد از دنت شکلات؟ چه کسی باور می کند رستم یا سهراب یا اصلن سیاوش که به نظرمان اسفندیار همیشه جذاب تر بوده از تو؟ :))))

 * دنت از همیناست که هی تو تی وی اون زمونا که ما نیگا می کردیم تبلیغشو می کرد... مام که نخورده... هی بمون می گفتن خوشمزه است... از این کرم هاست که با بیسکوییت مثلنمی تونی بخوری یا با نون حتی اگه گشنه ات باشه... ما که خالی خوردیم... کلن سک می خوریم همه چیو... بعد ولی به اون غلظتی که فک میکردیم نبود... کلن هم نظره ما را جلب نکرد زیاد... تو بقالیا می فروشن...

اون اسموثی که می فرمایید همونه که پایین تر از بهارانه بعد دکوره سبز داره بعد یه دختره تنهای مظلوم همش توش می شینه؟ اگه اونو میگی ما منوش رو اوندفه گرفتیم و کلی از اسم ها و ترکیباتش خوشمون اومد.. هنو ولی نرفتیم بخوریم... بذا حقوق بگیرم!!!

بعد همش فک می کردم باید گرون باشه یعنی تو فک کن اینهمه چیه خوشمزه رو با هم قاطی کنی بعد زیره پنج تومن بگیری از مشتری... ها؟ گرونه؟

نریم اونجا مثه قضیه دکتره بشه مجبور شیم بگیم آشپزخونه کجاس؟ آشپزخونه همنداره بدبختی... یه پیشخونه سر وته... فک کنم باید کفشای دختره رو واکس بزنم اونوخ!!! :)))

 بعدم آقا سلیقه منو تو تو خوردنی نزدیک نیس... یادم نمیره آیس پکه توت فرنگی دوس داشتی!!! فک کنننننننننننننن!!! آیس پک فقط کارامل!!!

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:41 نويسنده تلخون |
 

* این معده از دیشب بابای ما را آورده جلوی چشممان... از صبح گلاب به رویتان سبز تشریف داریم... عینهو زنه حامله!!!!

عینهو زنه داغون شدهء اعصاب نداره له...

* آقا دیروز رفتیم دکتر و یک ماجراهایی اتفاق افتاد و ما می خواستیم بزنیم به چاک و پول ندهیم و بعد ما را گرفتند و تحقیر شدیم و اینها که حالا حسش نیست تعریف کنم...

* بعله... په چی؟ ما اصولن دختر و پسر نداریم... یک جور تبعیضه بی مزهء سنیتی است!!! ما از بدو تولد زن و مرد داریم... تازه اون هم نه به اون صورت!!! :)))

بعد این زنه ... را من هستم فراوان... زن خوب است نقاطه بسیار داشته باشد!!!

* هم اکنون ما چهار تا قاشق برنج خوردیم... فک کنم طی همین چند دیقه ریق رحمت را سر بکشیم... به سلامتی جماعت...

* گفته باشم که پوله را ندادیم آخر... یعنی ما از اوناش نیستیم که بتوانند پوله زور بگیرند ازمان... مخصوصن وختی پول توی جیبمان نباشد!!! :)))

بعد اوجه تراژدی اونجا بود که در دومین تلاش به فرارمان گفتیم خب پول الان همراهمان نیست می رویم از عابر بانک می گیریم و می آوریم... بعد منشیه مادر فلان گفت بیا همین جا خودم کارت خوان دارم!!!  ـ آخه می خوای دروغ بگی یه چی بگو بگنجه... حالا که دیگه توالت عمومی ها هم کارت خوان دارند دیگر... بعد می خوام بدونم اون شیش تومنه تو کارته تو به چه درده اون منشیه می خورد مثلن؟؟؟ ـ خلاصه ما با یک لبخنده ابلهانه بر لب یک چند لحظه ای هنگ کردیم و بعد فهمیدیم که نجات در راستی می باشد و فرمودیم آقا کلن پول نداریم!!! آشپزخونه کجاست؟؟؟

البت اونکه ماله رستورانه ولی خلاصه گفتیم نداریم و بعدن می آوریم... بعد لامصب مگه ول می کرد؟ گفت خب چقد داری همرات؟ مام خودمان را تکاندیم و شد هشت تومن... آنها را به زور از ما گرفت و گفت باقی را بعدن بیاور... تف... می خواستیم برویم با آن پول ها سینما...

 * بعد من تا دیروز فک می کردم که ولیعصر پارک وی به بالا را دوست تر می دارم... دیروز همینطرو که این ولیعصر را از سره عباس آباد به بالا می رفتیم دیدیم که هووووووووووووو وهههههههههههههههه ما چقدر این ولیعصره پایین را دوست تر داریم با آن همه جفتک هایی که تویش انداختیم و کتک هایی که خوردیم و اشک هایی که ریختیم و داد هایی که زدیم... چقدر مردمش را می شناسیم و خانه هایش را می شناسیم و مغازه هایش را می شناسیم... کلن گفتم که بدانید...

* دیروز ایستاده بودم نبش خیابان بیستم... تو که یادت نیست... نیم ساعتی ایستاده بودم منتظره خواخره و ایستاده بودیم منتظره یک خری... مطبوع بود هوا و خنک... سرد بود آن موقع و یخ...

فکر می کردم که کاش این دیوار ها و خیابان ها و درخت ها و کوچه ها و پارک ها حافظه داشتند... آن وقت می توانستم خودم را و تو را از حافظه شان بکشم بیرون و به خوده آن سال هایمان نگاه کنم... به توی آن سالها...

* ما ادای آدم بی خیال و سر خوش را در می آوریم در این سطور و هیچ چیز به هیچ کجایمان نیست مثلن و هیچ جایمان درد نمی کند و هیچ جایمان نمی سوزد و خلاصه... خوشیم دوره هم...

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:13 نويسنده تلخون |
 

* تا خوده صبح کابوس دیده ام... اوی تو آمده بود نشسته بود رو به رویم و هی سوال می پرسید و من هی جواب پس می دادم و دلیل می آوردم که تبرئه کنم خودم را و تو را...

هی دارم فکر می کنم آخر کجای زندگی تو ردی از من هست که او را کشانده به صبح زود گرفتن شمارهء من؟

بعد چه زبان نحسی دارم من... همین دو روز پیش افسوس می خوردم که به آهنگ تو زنگ نخواهد خود این تلفن و اسمت نخواهد افتاد روی صفحه...

ناراحت تو ام و ساعت های جهنمی ای که از سر گذرانده ای و اصلن ولش کن... من نمی ارزم به این همه...

* حتی نمی خواهم بدانم چه شده .

* الانی ساعت دو و بیست و پنج دقیقه است و اینجا به شدت لرزید!!! نمیریم یهو دلبر به بر نکشیده و جان سالم از این فتنه به در نبرده؟ من متنفرم از زیره آوار موندن و اینجوری مردن... واقعن بدترین نوعه مرگه به نظرم...

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:40 نويسنده تلخون |
 

* شیلین اعصاب ندارد... شوورش هم... این دو تا هم...

من داشتم ولی کم کم دارم از دست میدهم...

* گند دیگری نزده بودم...

* فرهیخته اینها دیروز از این جلسات روشنفکری داشتند که ما را به آن راهی نیست!!!

بعد امروز چیکاره ای فرهیخته؟ بیاییم یک معاشرتی بکنیم ها؟

* می فرمایند که شما یک پتانسیله محدودی داری... بهتره که تا هست ازش استفاده کنی...

در جوابه این بود که گفتم فک کنم ده سال بعد حسرت تمامه نه هایی را که گفته ام بخورم...

بعد می فرمایم که خب آخه من به جز گیر و گور های ذهنی ام یک مشکلاته دیگری هم دارم... از جمله استانداردی که برای ظاهر قائلم و زیره اون باشه کلن مردوده...

بعد اضافه می کنیم که ما ژنتیکی تا هفتاد هشتاد سالگی کار می دهیم...

می فرمایند که ما هم از این قمپز ها زیاد در می کردیم...

می گم : واااااااااااااااای... یعنی از کار افتاد؟ خاک تو سرت... من چه نقشه ها داشتم واسه سالای آینده... تف...

* در ادامهء گفتمان با شخصه عزیز دله فوق گفتیم که شما که حالا مارکوپولو شده اید به نظرتان کیش هنو آفتاب دارد؟ می خواهیم برویم این بلور هایمان را سیاه کنیم... می فرمایند که چراااا؟ همین جور هم کلی خواهان داریا...

روحمان شاد می شود...

 * افتاده از صب رو زبونم... وقتی دلگیری و تنها... وقتی دلگیری و تنها...

این روزها دلگیر بوده ای... حتی اگر بگویی نه... غمگین بوده ای...لازم نیست که چشم دوخته باشم به چشمت یا گوش خوابانده باشم به صدایت که حتمن تلخ بوده این روزها...

* میگم برداریم یک تحقیقی بکنیم در مورده نقشه شلوارهای پاچه گشاد در انقلاب ها... به جانه خودم یک ربطه عمیق و دقیق و مستقیمی به هم دارند... ببین کی گفتم... بذا علم پیشرفت کنه... همهء اینا ثابت میشه...

 * یعنی شووره آیندهء من بدان و آگاه باش که اگر با من اینطور غرغرو و جا*کش باشی چیزهایت را پاپیون کرده و در حلقت فرو می کنم... گفته باشم...

 .

.

.

* ساعت یک ربع به دوی صبحه جمعه است...

می شود چند خطی عاشقانهء تلخ و شیرین نوشت... می شود خلاصه اش کرد در اشک های داغ و هق هق های خفه شده... می شود دو خط چرندیات نوشت و حواله ات داد به چیز های مبارکه پسرم... می شود اصلن ننوشت...

می خواستم حواله ات بدهم... یا ننویسم... این آهنگی که الان دارد می خواند را ولی گذاشته ام روی اسم تو... که اگر یک روزی... یک وقتی... از پشت کلمه ها در آمدی و شدی صدا... اگر یک روزی به من زنگ زدی نخوانده اسمت را بدانم تویی... همین ظهر بود که گفتم این آهنگ محبوب ترین آهنگم است و حیف که هیچ وقت زنگ نخواهد خورد... این کلمه ها را مدیون آهنگت هستی... مدیون این فاصله ای که بین ماست... مدیون دلم که هنوز بعد این همه سال با هر سلامت می لرزد...

تلخ هم که باشی... خواب هم که باشی... سکوت هم که باشی...

من جان می دهم برای یک قدم نزدیک تر شدن به تو... چه رسد به دیدار...

مراعات دلم را نکن...

تو می فهمی .

 * من فارغ نمی شوم از تو... دستت را به من بده...

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:34 نويسنده تلخون |
 

* میگم مهر و محبته این زن و شوورا کم شده نگین نع...

هر چی جون کندیم این ننه هه آخره هفته بره وره دله بختیار و ما رو بذاره یه نفسی بکشیم نرفت... تف... حالا با این معده درده بعده سگی خوری باید تا صب تو جامون پتو رو گاز بگیریم... بعد تازه چه فایده؟ بخوریم بخسبیم؟

* در راستای آبرو بری از آقای فرهیخته... می فرمایند که بیا حالا یک برنامه ای با هم داشته باشیم... بعد از مقادیره فراوانی خفه شو و چرت نگو میگم باشه... ولی من املم... اگه با من هستی دیگه نباید با بقیه هم باشی... میگه باشه... دو هفته خوبه دیگه؟؟؟ :))))))))))

یعنی حیف که خواهرت رفیقمان است...

* فردا چیکار کنیم؟

* ای روتو برم... پفیوز تو مگه با من دوستی که برداشتی خواهرمو هم اد کردی تو اون فیس بوکه گندیده ات؟ چه غلطی خوردیم خامه خودمون شدیم اون کوفتت را اکسپت کردیما...

اصن تو تمامه این سالا تو خواهره ما رو چهار بار دیدی سر جمع؟ بعد چیه؟ هر کی فرندهاش بیشتر باحال تر؟ فحششششششششششششششششششششششش!

 .

.

.

* الانی که مینویسم فردا شبه این داستان است... ننه هه به سلامتی چنان خونی از ما تو شیشه کرد امروز که واقعن جای دارد که سنگ لعل شود!!! بعله... مشکله ما از ابتدای راه با این ننه هه این بوده که ما نافمون رو از بیخ بریدیم و جدا شدیم از ایشون ولی خب ایشون هنوز چهار دست و پا چسبیدن به ما و ناف و سوراخای دیگه مون...

خب مادره من خودت پا میشدی با خواهرت می رفتی شمال... حالا ما نیومدیم تو هم نباید می رفتی و می نشستی خونه انتقامه نرفتنت رو از ما می گرفتی؟

به جانه خودم یک دختر بچهء چهار ساله مادره من بود اینقدر لجبازی و بچه بازی و اذیت و آزار نداشت... به جانه خودم ها...

حالا یعنی ببین این سریال چه ادامه های خون باری داشته باشه ها...

* بشینم داستانمو بنویسم بابا... این چقلیا به ما نیومده...

* فردا ما سره کاریم... شما چطور؟ ای شووره شیلین خداوند ازت نگذرد... بعد حالا براتون بگم از آخرین دقایقه دیروز کاری که دقیقن وختی ما دفتر دستکمون رو جمع کردیم بریم خونه این شیلین یک اشتباهی توی حساب های ماهه پیشه ما پیدا کرد فاجعه... حالا خوبه اقا بداخلاقه مسافرت بوده و من هنوز تحویل ندادم این حساب ها را بهش... وگرنه که الان خودم را دار زده بودم اینقد که سرکوفت زده بود به من... ای بمیرم من... نکنه تو بقیه اش هم باز از این فرت ها داده باشم؟ فردا باید از صب بشینم دونه دونه رو دوباره چک کنم...

 * میگم حتی جهانگرده توی ممل اینا هم نشدیم!!! میگه هوووم...

* آقا طیه یک حرکته انتحاری که اگر خواهره بفهمد جرم خواهد داد رفتم تو فیس بوکش و او را ایگنور کردم... مادر قح*به...

اووووووووووووووووووووووف... خنک شدم...

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:47 نويسنده تلخون |
 

* کار امروز و دیروزت نیست که بگی چیکار کنم آشتی کنی و مثلن بگم بستنی بخر برام و آشتی کنیم!!! مرده شور ریختتو ببرن... دیگه نمی خوام شریکه هیچیت بشم... درد و مرض هات رو هم ببر پیشه همونایی که خوشی هات پیششونه...

* آقا یکی نیس یه ماشین به ما بده؟ با دو تومن پوله پیش و ماهی دویست تا سیصد تومن؟ هان؟ در راهه رضای تلخون و خواخرش؟ باباهه که باری خودش فعلنی یک پرشیا گرفته و به ما نمیده... مام به فکره خودمون باشیم دیگه...

* اووووووووووووووف... فردا تهطیله... بگیریم بخوابیم فقط!!! :)))

* از دیشب داشتم فک می کردم بیام اینجا بنویسم یا ایها الزن و شوهرون... چطورین با هم؟ من جدنی دارم بی خیاله ازدواج می شم... اینقد که زوج های تلخ و خسته و درگیر و داغون و کوفتی می بینم دو رو برم... یکی دو تا زن و شووره شاد و خندان و خوش و خرم و عشقولانه نشونه من بده!

* آقای فرهیخته این تیمتونم که باخت... نه که واسه ما فرق کنه ها... این تیمه سابق ما هم خوب دارد تر می زند... کلن بیا هر دفعه ای این دو تا باختند یا مساوی کردند به هم تبریک بگوییم...

بعد یعنی خاک بر سرت... چقد من دیروز فک کردم کاره جدی داری باهام!!!

* هوس یک الواتیه حسابی کردم... یعنی از اونایی که از سره شب شروع میشن تا فردا صب... بعد نصفشو فردا شبش یادت نیس اینقد که مست بودی...

* میگم من اصلن آدمه خاطره بازی نیستم... یعنی اصلن ها... هیچ نمی گم یادش بخیر... و کاش دوباره مثه اون وختا و از این خزعبلات...

* پریروز این دختره اینجا سی سالش شد... بعد اون یکی که بیست و شیش سالشه کلی غصه می خوره که من دوست ندارم به کسی بگم چند سالمه... به همه می گم بیست و چهار... بعد من میگم وااا بی خیال بابا... مگه مهمه؟ من که هنو فک می کنم هجده سالمه... به همه هم میگم بیست و شیش!!! بعد فک میکنم یکی از دلایله این قضیه این باشه که من تو دو رو بریام ازهمه کوچیک تر بودم و بعد به فاصلهء مثلن چهار پنج سال نفره بعدی بود... از اونور هم به فاصلهء سه چهار سال نفره قبلی بود... بعد عادت کردم از بچگی به هر کی میگم شصت و دویی ام میگن وااای چه کوچولو... یعنی میگفتن... بیشتر تو نوه های خانواده دارم میگم...

حالا این تو روح و روانم حک شده دیگه که شصت و دویی حتی اگه هفتاد سالش هم بشه هنو هیجده سالشه و چه کوچولوییه!!! :))))

* آقا یکی یه شعره تکان دهنده به ما نشون بده... امروز بدنمان شعر می طلبد...

* بعد دیدی شدیم عینه یان رویا بین ها؟ همینجوری در تصوراتمان و فکر و خیال هایمان زندگی می کنیم... یعنی صد سال است من هوس کرده ام مست کنم... هوس کرده ام آنقدر قلیون بکشم که افقی بشوم... هوس کردهام بروم یک جایی جیغ بکشم... هیچ کدام از این کارها را نکرده ام ولی... تف...

تازه هوس کرده ام یک کیکه تولد هم بگیرم بشینم با دست تا جایی که می تونم بخورم ازش!!!

 * اه... اینا یه عادته زشتی دارن اینجا که هر چی خودشونمی خورن به زور میان تودهنه تو هم می چپونن... بعد الان من باید به اینا از کیک کشمشی ام بدم یعنی؟ کی حال داره بره تو آشپزخونه و اینو چن تیکه کنه و بعد به این تحفه ها هم تعارف کنه؟ بابا هرکی چیزه خودش رو کوفت کنه دیگه... چه کاریه؟

* عوض شدی... یه جوری شدی... نمی فهمم چجوری... اصلن تو وختایی که فحش نمیدی و چرند نمیگی و یه کاری نمی کنی که خوار مادره همو یکی کنیم یه چیزیت هس... چته؟

* آقا دیروز ما از شرکت رفتیم با شیلین خونه اون یکی خاله هه و بعد از صد سال چشممون به جماله تی وی یه  ج*ا روشن شد... بعد دیدی هر چی پسره خوبه تواین سریاله می برن خواستگاریه این پیرزن؟ البته من دیگه خیلی با بدجنسی گفتم... ولی همینه دیگه... حالاهمشون به کنار... خیلی بی جا کردن این کامران تفتیه عزیز دله ما رو هم کردن خواستگار و خاطرخواهه ویژه... من این عمار و کامران را دوست می دارم جدنی... خیلی همه چیز خوب می باشند...

 * دیروز بالاخره بعد از یک ماه جون کندن حسابداریشان به روز شد... یعنی دیگه صب به صب یک خروار سند جلوی روی من چیده نشده از ماه های قبل...

یه معنی دیگشم اینه که من امروز بیکارم کلنی...

 * رفیق من آن قدر خوابم می آید که به بالشت حسودی می کنم!!! :)))

در راستای دگردیسیه چیز شعر های عاشقانهء سالهای دور...

واقعن تف... یک برنامه ای باید بگذارم در سال های آینده و چند تا خاطرهء صحنه دار از تو کش بروم... چیه اینهمه دست خالی؟

* این یک تصویره ذهنی خیلی قوی و عاشقانه در تصورات من است... اینکه خوابیده باشی رو پای طرف و ساعت ها تکان نخورده باشد و نگاهت کرده باشد... یک حسه گرمی دارد این اتفاق... به نظرم یک دستورالعمله احتمالن هزار صفحه ای باید بنویسم و بعد بدهمش دسته طرفه مربوطه و بگویم مو به مو اینها را یادت باشد وختی داری می آیی طرف من... مسلمن منظور از طرف مربوطه شووره گرامیم است... نه تو یا بقیه...

 * من اگه بفهمم این جا*کشا کین که هی راه به راه به من حمله می کنن خیلی خوبه... هر چی هم این سطحه مخفی گاهمو می برم بالا فایده نداره...

در راستای تراوین عرض می کنم البت...

* ازخواب دارم می میرم... یعنی اصلن نمی فهمم شیلین چی داره می گه... کله مو هم حتی نمی تونم نیگر دارم... همین جور چشام داره پیلی پیلی می خوره...

* میگم من اگه خاطره باز نیستم پس خاطره از تو می خوام چیکار که از الان دارم فکرای خبیثانشو می کنم؟

آقا هر چی از شما به ما برسه خوبه... تو دلمون جا داره...

 * فک کن که غر هم می زند ناهارم دیر شد!!!

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:50 نويسنده تلخون |
 

* نه... اینو میگم... 

ای فسانه فسانه خسانند آنان

که فرو بسته ره را و ره را به گلزار

خسته صد سال و توفان ننالد ننالد

گل ز یک تند باد است و بیمار بیمار

تو مپوشان مپوشان سخن ها که داری

تا آنجا که می فرماید:

ای فسانه فسانه فسانه

ای خدنگ تو را من نشانه

ای علاج دل ای داروی درد

همره گریه های شبانه

با من سوخته در چه کاری؟

* صبح داشتم فک می کردم که چرا آدمیزاد در طوله سفر ژنتیکیش به این قابلیت نرسید که رنگ عوض کنه؟ یعنی امروز به شکله عجیبی دلم میخواست ارغوانی بشم...

مثه تانکس تو هری پاتر اگه بودیما...خیلی خوب بود... خب آدم چقد هر روز یه رنگ و یه شکل باشه؟

نه واقعن می خوام بدونم ینی ما از آفتاب پرست هم کمتر بودیم؟

* آقا ما مشتریه ثابته این بلاگیم.. آنجا که از عاشقی های از جان می گوید عجیب از زبان و دل و جان ماست...

* امروز من چهل گله لباس پوشیدم... یک جفت آل استاره سبز... یک شلواره شش جیبه سبز که گلاب به روتون از زیر شلواری هم راحتتره... یک مانتوی سیاهه بلنده آستین کوتاه... یک شاله طوسی مشکی... بعد از همه خوچگل تر یک کیفه قهوه ای!!! خلاصه که بی خیال...راحت باش...

* آقا یک کسانی هستند که انگار زلزلهء هشت ریشتری... انگار خوده بیگ بنگ... زندگیت به قبل و بعد از اونا تقسیم میشه... برای من تو تنها بیگ بنگه زندگی بودی... چرا وایناش رو نمی دونم... واقعن بشینی فک کنی هم نمی تونی دلیله محکمی پیدا کنی... ولی بعد از تو دیگه هیچی مثله قبل از تو نشد .

هیچ کسه دیگه ای... هیچ اتفاق دیگه ای نتونست برای من مرجع بشه...

 * آقا دارم میشم قده خرس... بعد به جونه خودم اگه چیزی بخورم... اینجا که اگر بخوریم چیزی هم ساعته چهار و پنجه... خیلی روزا هم نمی خوریم... بعد هله و هوله هم که اصلن... شاید دو روز در هفته... کلی هم که حرص و جوش و استرس... بعد نمی دونم چرا اینقد دارم میترکم؟ تو خونه هم جانه خودم صب تا شب ولو بودم جلوی تی وی به فیلم دیدنا...

* این آقا بد اخلاقه رفته ولایتشون... این هفته اعصابم راحته سره کار... اصلن بودنش هم به من استرس وارد می کنه...

 * در ادامهء سه تا ستاره بالاتر و در راستای ماجراهای من و دخترم باید بگویم که دخترم اگر اندازهء سره سوزنی احساس کردی که یکی از این آدم های تاریخ ساز سره راهت قرار گرفته اند زودی برگرد خونه و به من بگو تا جفت پا تو قلم کنم تا دیگه از این گه خوریا نکنی!!!

این جور آدم ها زندگی خراب کنند... عاشقی خراب کنند... بعد از این جور آدم ها دیگر هیچوقت نمی توانی در چشم دیگری آتشی ببینی... انگار که قفل می شوی در یک لحظه و یک نگاه و یک گرما... این جور آدم ها آوار می شوند روی زندگیت بدون اینکه زندگیت بشوند و همه شان... بدون استثنا می روند و آوارشان را می گذارندهم چنان روی تنت سنگینی کند...

حالا میله خودت می باشد... قناعت کن به یکی تا آخره عمر و طعم آن یکی را آنقدر نگهدار در دهانت تا دیگر همه چیز دیگر و همه کس دیگر مزهء خاک اره بدهند یا راحت تفش کن همان اول و برو سراغه مزه های بی شمار جدید...

 * میگم به نظرم من ارو*تیک نویسه خوبی می شم... ولی خب پو*رن ازم بر نمیاد... چراشو نمی دونم... ربطی هم به سجایای اخلاقیه نداشتهء  من نداره مسلمن... شما چنان کلماتی از دهانه منخواهید شنید  که عمرن در یک پور*ن استوری بخوانید...

* یعنی همدسته اون خودفروشین اگه برین به رنگ ارغوان رو ببینین. گفته باشم .

+ تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:35 نويسنده تلخون |
 

* حالت تحول دارم!!! از همون سبزا... عووووووووووووووووووق...

* خستمه... حرفمم نمیاد...

* دلبر جان این روزها حالم ازت به هم می خوره .

* خواب دیدم این پتیاره هه که اینجاست دوست دختره سابقه آقای فرهیخته است... بعد اومده تو ساختمونشون یه خونه گرفته!!! بعد من حرص می خورم!!!

بعد تازه پویا آدرس داده بود!!!

کلن قضیهء گوز و شقیقه و ایناس... فرهیخته به من چه؟ این به فرهیخته چه؟ پویا به ماها چه؟

* هنوز دست و پام داره می لرزه... چطور می تونین آدم بکشین؟ گند بزنن به این دین و ایمونتون که اجازهء هر جور قساوتی رو بهتون می ده...

خوندین دیگه لابد همتون... بهنود شجاعی رو کشتن .

.

.

.

* الانی ساعت دقیقن یازده و شش دقیقهء شب می باشد... ما خودمان را دار زدیم با این نامجوی جدید... شاید پاره کردیم لغت دقیق تری باشد البت...

* گفتم از صبح حالم بده... سرم درد می کنه... تهوعم از همه کس و همه جا... گریه هم دارم .

* بعد می خوام بگم که ای نیمه شب ما را سحر! می فهمی که؟ یا اصلن همان ای یار بی زنهار من که برازنده تر است...

* آقا جان ما اینجا نشسته ایم یک لنگه پا که شما اگر گذرتان افتاد یک مرحمتی بکنید و این چار خط و نصفیه ما را بخوانید... بالاخره آن همه درد و اشک و بغض و نفرت باید یک چیزی می شد دیگه... شد کلمه... بعد حال می کنی که هنوز هم تو؟ خیلی حال کن... خب؟

* عزیزان من بنشینید و نامجو گوش کنید... ایمان بیاورید که این شاهین نجفیه شما انگشت کوچیکهء محسن نامجوی عزیز دل ما نمی شود... واقعن نمی شود... مرامی نمی شود... وجدانی نمی شود... نمی شود دیگر...

تازه گلی هم دارد این آلبومه جدید که من این یکی را هم شدید هستم...

تنها ایراد این آلبومه جدید به نظرم تنظیمش است... یعنی یک جاهایی مخصوصن در آهنگه چهارم که از فیوریت های ماست صدای محسن جان بر موسیقی غلبه دارد... که خب داشته باشد... فدای سرش...

* فک نکنی حالم بهتره .

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:48 نويسنده تلخون |
* به سلامتی روده درازی های امروز را شروع میکنیم... حرکت...

* خوشم میاد که این ج*اکش هایی که تو این دم و دستگاه هر روز مشغوله دادن هستند این روزها از دو طرف گ*اییده می شوند... نمونه اش این فامیله نزدیکه ما... از یه طرف ما ها دیگه رغبت نمی کنیم تو صورتش تف بندازیم... از اون طرف اونوریا جرش دادن... تو یه مراسمه رسمی که از تی وی هم پخش شد و متولی اش هم خوده ایشون بود وختی اسمشو خوندن که بره بالا و یه زری بزنه و یه تشکری لابد بکنن ازش دستور رسید بهش که هشششش میشینی سره جات... تو از دل و جون با ا*ن نبودی. فک کنم موقعه دادن یه آخی چیزی ازش در رفته!!! خلاصه... نشان به آن نشانکه تا آبدارچیه دستگاهه عریض و طویله مربوطه را بردند روی سن و ماچ مالی کردند و دستمال کشی و این یارو همچنان سره جاش با چیزهاش ور می رفت!!! :))))))

* دیروز نرفتیم سر وخته آقای فرهیخته... با آقا داداشمان رفتیم خریت!!! یک دست کت و شلوار خریتیم از بنتون... بعد این دفعه هم خودشان و هم خودمان حواسمان بود که ناغافل توی پاچه مان نرود... خلاصه یک دست کت و شلوار و یک پیراهن و یک کراوات خریتیم... بعد آمدیم بیرون هی حساب کتاب کردیم هی دیدیم بابا خیلی گرون تر شده... رفتیم سر وخته فاکتور دیدیم بعله... کراواته شصت و خورده ی هزار تومان بوده بی پدر... تو فک کنننننن!!!

* آلبومه جدیده نامجو دانلود می کنیم... حیف که فلش ندارم امروز... یادم باشه ماله گلی را بگیرم فردا...

* آقا یک سینمایی باید برویم... چطوری؟ کی؟ با کی؟

* توی این تندیس طبقهء بالا!!! ـ سومه؟ چهارمه؟ همون که اردک آبی توشه!!! ـ یک دکهء ابزاره شعبده بازی و شوخی و اینها چند وختی است که باز شده و خیلی هم شلوغ است... بعد ما این پسره را که آنجاست می خاریدیم خیلی وخت بود!!! :)))

کلن به نظرمان پسری که ریش دارد و ریشش هم خط دارد چیزه خوبیست... دیروز با داداشه رفتیم سر وختش... بعد یک سری چیزهای با مزه ای داشت... از جمله یک رژه لبه سرخابی ای بود که داد دسته ما و گفت یه رنگ رو تو ذهنت تصور کن و اینو بکش رو دستت همون رنگی میشه... ما چون موجوده فهیمی هستیم یه کمی فکر کردیم و دیدیم هیچ جوره نمی شود آخه!!! بعد چون هپلی هم هستیم بدونه این که رژه را بپیچانیم بیاید بیرون کشیدیم روی دستمان و هیچی نشد... یارو جیگوله که دسته بر قضا ضایع شده بود گفت نه اول بپیچونش بیاد بیرون... آقا چشمت روزه بد نبینه!!! پیچوندن همانا و تا پنج دیقه لرزیدن همان!!! یعنی چنان شوکی به منه طفله معصوم وارد شد که تا پنج دیقه فقط داشتم بش می گفتم خیلی بدجنسی!!! :))))

اون کیف پوله آتیشیش بامزه بود... اون سیگاره که آب می پاچید هم بدی نبود... لوس بود یه کم... زیاد ور نرفتیم محصولاتش... ولی یادمان باشد یک وختی برویم درست و حسابی ته توهش را در بیاوریم... جون میده واسه چوب تو چیزه آقای فرهیخته کردن!!! :))))

* بعد دیروز که داشتیم از خونه تا تجریش را یم دویدیم تا برسیم به داداشه همین جوری به ذهنمان جملاته گهر بار می رسید... از جمله با دیدنه جماعته کوه گرده از کوه برگشتهء تجریش یاده اوی فلان فلان شده افتادیم و در همین راستا توصیه هایی برای جماعته نسوانه بی تجربه به ذهنمان رسید که در ادامه می آید:

ببین دخترم اصلن مهم نیست که اون طرفی که تو باش میری بیرون پسره هتل نارنجستانه ـ که هم دانشگاهیه ما بود در کاشان و خوب چیزی است خداییش ـ یا اون پیرمرده که سره تجریش پیشه کفشه ملی لیف می فروشه وزیر پیرهنی!!! اگر از گدایی داره می میره هم هر دفعه ای که می بینیش یه خرجه درست و حسابی باید بذاری رو دستش... یعنی دلم سوخت و ملاحظه کردم و شاید پول تو جیبش نیست و الان وضعه مالیش خوب نیست و اینا نداریم... باید باید باید خرج کنه برات... اصلن اسمه دنگی و هر کی سهمه خودش و اینا رو هم نیار که می زنمت...

دخترم فلسفهء این قضیه اینه که ممکنه باهاش بری تو یه رختخواب و پس فردا بگه خب اینکه چیزی نبود و یادش بره همه چی... ولی امکان نداره پولی رو که برات خرج کرده یادش بره و بگه چیزی نبود... اصلن یک احساسه عشق و علاقه ای این پول خرج کردنه می آورد که نگو...

حالا اینکه چرا وایناش رو من نمی دونم واقعن... ولی تجربه ثابت کرده که هر کی غیره این میگه زر می زنه...

دیگه انتخاب با خودته که بشینی و اونجوری که فکر می کنی درسته و انصافه و اینا رفتار کنی و بشی یه دختره مستقل از جیبه دوستش ـ دوست پسرش نه ها... چون دیگه دوستی فقط ـ که بعد از صد سال دوستی به طور قطع تنها خواهد ماند و ترک خواهد شد و در بهترین حالت به دوست دختره دوستش معرفی خواهد شد...

یا بشی یه دختره آویزونه چتره تیغ زن که هر چی تو خیابون می بینه دلش میخواد و تا آخره عمر هم دوست پسرهای سابقش تو کفش می مونن و دنبالشن و ازش به خوبی و با یه افسوسه عمیق یاد می کنن!!!

بعله... اینجوری هاست...

حالا پسر خان ها خودشان یم توانند بنشینند فکر کنند که چرا اینجور است و بعد برای ما هم توضیح بدهند که فقط پشت و پسلهء این قانون را روشن شویم... وگرنه که مو لای درز و جاهای دیگره این قانون نمی رود .

 * امروز شیلین دانشگاه است تا دو... ماتصمیم گرفتیم در راستای آدم دیدگی نهبا شووره شیلین که خودمان با تاکسی از طریقه شریعتی سید خندان سهروردی برویم سره کار... بعد با مامانه تا سره قلهکش هم مسیر بودیم... توی راه می پرسه که خب تو این شرکته شیلین اینا آدم حسابی هم میاد؟ میگم نه... فقط پیک موتوری!!! میگه وا... نمونیا... بذا به بابات بگم همون شرکته رو زودتر جور کنه بری!!! :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

* روسا نیستند و همگی با هم آن لاین تخته می زنیم!!! اینا رو هم از راه به در کردم!!! :))

* میگم نکنه چون قالبای اینجا و اونجا دست سازه هی تر می خوره به کامنت دونی؟؟؟ هان؟ تازه نیگا کردم دیدم ساعت رو هم امروز درست نزده بلاگفا...

+ تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:13 نويسنده تلخون |
* ای ی ی ی ی ی ی... بابا یه پلاستیکی چیزی بگیر دستت... همه جا رو ریدمون زدی...

* نه جای خاصی نیس... هر جایی بدی می تونه قاب کنه... فقط قبلش باید خودت چسبونده باشیش دیگه. بلتی که؟

بعدوشم آره حسابرسی داشتن... ولی خب شرکت نه ماله خودشونه ، دلشون نمیاد برن خونه... همین جوری خوشگل قشنگ هی می مونن... منم که پترووووس... بابا هنو معلوم نی چقد می خوان ول بدن بهم دیگه... همینش یه کم سخته... منم که پولکی... بختیارم می خواس پس نندازه!!! به من چه اصن؟

* آقا ما امروز بعده کار قرار است با همهء فک و فامیلامون برویم باغ... بعد این چند وخته عجیب من خوشم اومده از این باغ بازی... برم چند تا عکس هم بگیرم بذارم تو فیس بوک!!! :)))))

* دیروز به سلامتی ساعه چهار رفتیم خونه... یعنی اول رفتیم سندباد یک ناهاری زدیم با شیلین... بعد رفتیم خونه پازله را برداشتیم... بعد رفتیم قائم پازله را دادیم... بعد همینجوری گشتیم... بعد اینا همه یه طرف... رفتیم تو این مغازهء صندل فروشیه هس اوله شریعتی... رفتیم اونجا که شیلین دمپایی و صندل و اینا ببینه... یعنی دو ساعت اون تو بودیما...منم هی سبز می شدم... هی کبود می شدم... هی بالا می آوردم... هی جون می کندم... شیلین هم با فراغه بال در حاله امتحانه تک تکه دمپایی ها بود... یعنی حتی پلاستیکی ها را هم دونه دونه پوشید... دیگه به زور کشیدمش بیرون آخرش...

واقعن نوبری است در خرید کردن این دختر...

* آقای فرهیخته پریشب زنگ زده میگه پول داری قرض بدی؟ میگم چقد؟ میگه دو میلیون!! میگم ایول... ماشینه رو می خوای بخری بالاخره؟ میگه نه می خوام لباس بخرم! میگم وااا... لباساش از طلان؟ میگه نه می خوام چار دست بنتون بخرم... سرم شلوغ شده!!! :)))

واضح و مبرهن است که ما پول نداشتیم وداشتیم هم قرض نمی دادیم... و می دادیم هم فرهیخته چرند میگفت و عمرن می داد دو تومن لباس!!!

بعد در راستای ماجراهای ما و فرهیخته دو سه هفته پیش با شیلین  و مریم رفتیم خونهء فرهیخته... بعد یعنی تابلو از اون وختایی بود که حوصلهء خودش رو هم نداشت... خلاصه مام که با فکو فامیل خراب شدیم سرش... بعد اینا همه به کنار... شیلین گیر داد که برام فال بگیر... مام قبلن هی از کراماته فرهیخته و فال هاش براش گفته بودیم... خلاصه حالا این بچه بی حوصله... اون یکی بچه سریش... بعداین شیلین را نمی شناسید شماها... یعنی سره یک چیزهایی تا ته ته تهش گیر است... مثلن سره همین فال... یعنی دو ساعته تمام فرهیخته هی داستان می بافت و شیلین هی دقیق می پرسید که  خب؟ بعد اونجا یعنی این؟ بعداینجا یعنی اون؟ بعد خب یعن یچی؟ بعد من چی میشم؟ بعد اون چی میشه؟ خلاصه... منم که نشسته بودم و هی کر کر می خندیدم به حال و روزه فرهیخته!!! :)))

خلاصه آخرش هم طی یک حرکت انتحاری در راستای انتقام گیری از عذاب های وارده به شیلین گفت تو زودتر از شوورت می میری!!! :))))

حالا اینا که همین طوری یادم اومد... ولی فرهیخته آماده باش که می خوام بیام مهمونی!!! چن وخته ندیدمت دلم برات تنگ شده!!!

* آقا من همیشه این خواخره را مسقره می کردم که هر روز صبح فقط جلوی موهایش را می شوید...  و خب مسلمن باقیه قسمتهایش کپک زده باقی می ماند... بعد در راستای اینکه ما هر روز می رویم حمام بعداز بیدار شدن و بر همگان هم واضح و مبرهن است که آدم دمه صبحی جان می دهد برای یک چوکه خوابه بیشتر امروز بالاخره ما هم تن دادیم به شستنه کله مان... فقط... تازه نه همه اش... همان جلواش فقط... بعد تازه اوشان گیسه کمند دارند و ما چار تا شوید مو... اینجوری هاست که عزیزه من نخند به کسی در زندگانیت که خودت هم گرفتاره مرضش می شوی...

* بعد آقا دیشب داشتیم می خسبیدیم با این خواخره... بعد هی اصواته چیزناک از خودش در می آورد و جملاته عاشقانه در رابطه با پتو و بالش و خواب و اینا می گفت... منم هی می گفتم به این چیزا دل نبند.. اینا موندنی نیستن... تا چشم به هم بزنی باید همه رو بذاری بری سره کار!!! :)))))

* ها یک سواله فنی دیگر هم داشتم از خذمته همهء شاغلین... البت خانوماش فقط... این شال و روسری رو چطور تحمل می کنین همهء روز؟ حالا باز اینجا خانوادگیه و ماله خودمونه و من نصفه روز بی حجابم... ولی خب همون ساعت هایی که محجبه هستم دمار از روزگارم در آورده... بعد اصلن کر شدم احساس می کنم... هیچی نمی شنوم... عادت کردم شالم رو می ذارم پشته گوشم.. بعدتو خیابونم دیگه همین ریختی شده ام... ینی تو تصور کن من را بااین شکل و شمایل!!! :)))

* امروز بعد از یک هفته ما یک آرایشه مبسوطی کردیم و یک مویی فر کردیم و خلاصه خودمان را ساختیم... همینجوری ها... خوب است...

حیف می خوام برم باغ... وگرنه زنگ می زدم با تک تکتون قرار می ذاشتم!!! :)))

* دروغ گفتم... نمی ذاشتم... حوصله داریا...

* من پدربزرگ نداشتم کلن... بعد همیشه دلم یمخواست داشته باشم... ینی فک می کنم یه چیزه خوبی از آب در میومد رابطه ام با پدربزرگ ها... بعد الان کلن پیرمردها را هستم...

ولی خب از آن طرف از پیرمرده مو رنگ کرده عینه چی بدم می آید... گفته باشم... این آقا بداخلاقه هم موهایش را شرابی می کند!!! :))))

* خاله جان کاش بودی و خودت غصهء این دختر پسرت را می خوردی... من مردم از این همه دلواپسی واسه اینا...

* میگم نکنه من چون کناره این سروره می شینم دارم کر میشم؟ ها؟ سلاطون نگیرم در عنفوانه جوانی پرپر شم؟

* تف... این کاوه از کجا یادش بود فلش مموریش دسته منه؟ چه حالی کرده بودما... گفتم سگ خورش کردم رفت... تف... همه خسیس و گدا شدن...

* در راستای گپ و گفت های رختخوابی دیشب به خواخره گفتم خیلی نامرده... ـ یعنی تو خیلی نامردی نه خواخره ـ آخره بی شرف های عالمی... اگر اینقدر حرامزاده نبودی واقعن همون صد سال پیش چالت کرده بودم تو زباله دانه تاریخ! بعله... الان در حاله حرص خوردن می باشم من .

من نمی دونم این دوست داشتنت جز خودم چه کسه دیگری را اذیت می کند که همه شاکی هستند؟ آن یکی که اصلن خبر ندارد و خبر هم داشت خب به او چه اصلن؟ چقدر کم می شود مگر از سهمش؟ اصلن مگر می شود گفت این دیگر سند خورده به نامه من و هیچکسه دیگری حق ندارد دوستش داشته باشد؟ خودت که اصلن هیچی... خیلی دلت هم بخواهد... خودم هم که دلم خواسته لابد که اینقدر و اینهمه و این طور... بقیه هم خب می خواهم سر سگ!!! به من چه؟ به کسی چه؟

اینها را در راستای چانه کج کردن و شکلک درآوردن های خواخره می گویم و آن وره اخلاقیاتیه خودم که خیلی روشن می گوید خب سند خورده به نام دیگری و تو غلط می کنی!

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:16 نويسنده تلخون |
* ما دیشب یه ربع به نه رفتیم خونه...

از ساعته ده هم بیهوش افتاده بودیم تو جامون تااااا هفته صبح... بعد میگم شما جماعت شاغل چطور زندگی می کنین؟ ینی اصن چطور انرژی دارین برا ساعتای توی خونهء بعد از کارتون؟ من اصلن نابود می رسم خونه... فرقی هم نمی کنه چهاره عصر برسم یا ده شب... به هر حال باید بگیرم بخوابم فقط...

بعد اصلن به نظرم انرژی ای که آدم سره کار مصرف می کنه عمرن به این آسونیا جایگزین نمیشه... ولی مثلن همون انرژی در خوش گذرونی مصرف کنی سه سوته میشه جاش رو پر کرد...

* آقا ما دیشب تا صبح توی خواب داشتیم به اون پسره فامیلمون فک می کردیم!!! همون اون دیگه... همون که قیافش یادم نیس با وجودی که دو سه بار دیدمش!!! فقط یادمه دفهء آخر توی مراسم مادربزرگم کلشو تیغ انداخته بود...

حالا چرا و چطور و باسه چیش دیگه بماند...

آقا به دلار هم حقوق می گیره!!! بذارم نرخه دلار بره بالاتر بعد تصمیم بگیرم هان؟؟؟ :)))

* به نظرم آدم یه قرارداده خوب ببنده بهتر از اینه که یه قرارداده عاشقانه ببنده... اونم با توجه به مدت زمان طولانیش... نه؟

* بعد دیشب باز خواب دیدم با سارا رفته ایم باغمان... بعد کلی گیلاس خوردیم... بعد تازه دزدکی هم رفته بودیم...

* من امروز ساعته دو از اینجا می روم... گفته باشم...

* صفحهء مسنجرت را هی باز می کنم و می نویسم... خوبیش این است که هیچ کدام را سند نمی کنم که بخوانی...

دیروز داشتم فکر می کردم که تو را کجا گذاشته ام... یعنی فکر می کردم که اذیتی؟ ناراحتی؟ سختت است؟ بعد هی می گفتم که نه... چرا سخت باشد؟ مگر من و بودن و نبودنم درتمام این سالها چه وزنی بر لحظه های تو گذاشته که حالا ناراحت هم بشوی!!! کلن خودم با خودم سر خودم دعوا دارم...

اصل داستان همیشه آنجا برای من تمام می شود که تیترش کردم... یعنی هر حرفی... هر بحثی... هر گله وشکایتی... هر چیزی که تو فکرش را بکنی تمام است به محضه آن که فکر می کنم کاین دم که فرو برم برآرم یا نه؟ تنها چیزی که  می ماند این است که ار نه پس من چرا نزدیک تر نشدم به تو؟ وگر آری چطور نزدیک تر بشوم؟ تا روزی که نه؟

یک حرف هایی هست که فقط اس ام اسی است... یک حرف های دیگری فقط چتی است... یک حرف های دیگر دیگری در گوشی است... یک حرف های دیگر دیگر دیگری هیچ کدام نیست... برای  نگفتن است... یکی دو روزیست که من پر از حرف های اس ام اسی و چتی و در گوشی و ناگفتنی ام و تو هیچ کدام را نمی شنوی و نمی خوانی... شاید فقط آن ناگفتنی ها باشند که زیر پوستت نرم نرم بخزند و مرا به قدر یک لبخند یا حتی خیالش به یاد تو بیاورد...

* یعنی مادرمان نموده شد بابته این نوشتنه حروف به لاتین ها... از چهار پنج سال پیش تا حالا ما رسمن به لاتین می نویسیم اعداد را... خب کلن زبان فیزیک و ریاضی لاتین است دیگر... بعد حالااینجا گند زده ام به هر چه سند داشته اند... نصفش فارسی نصفش انگلیسی... یعنی اینقدر حرص داده ام این شیرین را که نگو... بعد لامصب یک چیزی است که رفته توی خونه آدم انگار... دو روز درست و حسابی و به فارسی می نویسی ودیگر خیالت راحت می شود که جا افتادبرایت فارسی... بعد روزه سوم می بینی دوباره از یک عدد ده رقمی شیش تایش را به لاتین نوشته ای و چهار تایش را به فارسی...

* پاشو بیا یه گپی بزنیم با هم... وقتشه دیگه...

* به شیرین می گم یک روزی ما اینجا تو سید خندان یک قراری داشتیم... برف هم میومد... چترمون رو هم بسته بودیم... تاب هم می خوردیم برای خودمان و یک آوازی هم زمزمه می کردیم... تازه یک نیم ساعتی هم زیر برف به همین حالت انتظار کشیدیم...

میگه خاااک تو سرت... همینه دیگه... باید یه ساعت دیر می رفتی!!! :)))

* یعنی این صندلی های گردان روی من اثر مرگ آور دارن... حالا جلو عقب رفتنش هیچی... این سره جای خودش تاب خوردنشون منو رسمن می کشه... خواب نه ها... مرگ رسمن...

* بیا دیگه ه ه ه... از این بیا دیگه های لوس لوسی...

* امروز کلن داریم آرشیوه تلخون را می خوانیم... خداییش حالمان خوش می شود از اینهمه چرندیات... حال داده ایم به همگی تان در تمام این سالها ها... بعد نیمولی یادته ندید بدید بودی واسه هر پستی چهل تا کامنت می ذاشتی؟ امیرم از تو بدتر؟ آخ آخ آخ... داشتم اون گزارشه فوتبالتو می خوندم که کاکا با اونجای پاش توپو زد... یه ساعت داشتم می خندیدم...

بعد رسیدم به اینی که می گذارم پایین... ماله سه شنبه چهارم اردیبهشت هشتاد و شش است... من و او در وضعیتی دقیقن عکسه همین یک ماهه پیشمان ایستاده بودیم... برای ثبت در تاریخ و خنک شدن دلم دوباره نقل می کنم... بعله...

عینه چی موندم تو چی... به نظرت من چقدر می تونم سنگ باشم؟ هان؟ جدی؟ یعنی باورت میشه یه عالمه وقت او پشته تلفن گریه کنه و من خفه خون بگیرم؟ باورت میشه بگه فقط یه بار ببینمت بازم خفه خون بگیرم؟ باورت میشه التماس کنه و من فقط بگم بس کن... اینقد خودتو اذیت نکن؟ باورت میشه بگم تو که منو می شناسی... هنوزم همون الاغیم که بودم... بعد از دو ماه دوباره می رسیم به همین جایی که تو تنهایی و من رفتم و عین خیالم نیست... باورت میشه بگم خب حالا برو صورتت رو بشور و به مهمونیت برس؟ باورت میشه بگه تورو خدا و من بگم خدافظ؟

* وا؟ واسه چی؟ آنی؟؟؟

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:23 نويسنده تلخون |
* کلن می رسم خونه خوابم این روزها... این بچه ها هم امسال دانشگاه قبول شده اند و یک روز در میان می روند سر کلاس... بعد من خب زودتر می روم خانه... یعنی از همون پنج و شیش که می رسم خونه چرت می زنم تا ده که برم بخوابم... اینم شد زندگی؟

ینی خاک بر سرمان کنند... بچه بودیم ابله بودیم نمی فهمیدیم.. هی می پرسیدن چیکاره می خواین بشین هی می گفتیم نویسنده و کتاب فروش و دامپزشک و اینا... محضه رضای این روزهامون یک بار هم نگفتیم معلم... جانه خودم بهترین شغله... صب میری تا ظهر با خرچه های مردم سر و کله می زنی... بعدشم دیگهخونه و زندگی و ناهار و شوور و خرچه های خودت... حالا نه که من همشونو هم دارما... جوشه اونا رو می زنم... ولی جدی به نظرم بهترین کاره... بعد تازه تو فک کن که مثلن معلمه دبیرستان هم باشی... کیفش کمتره ولی خب ساعتش هم کمتره... برم مخه این خاله هه رو بزنم ببینم آشنا ماشنا نداره منو بذاره معلم شم؟

* امروز باید زودتر بروم از اینجا و پازله داداشه را ببرم تجریش بدهم قاب بگیرند... یعد تو فک کن چه جونی باید داشته باشم من؟ ازاینجا برم خونه... از خونه اون پازله گنده رو بغل بگیرم برم تا سره سهیل... از سره سهیل تا تجریش... بعد از اونجا به بعدش آسونه دیگه... جو ندین... اصن آژانس بگیرم هان؟ زورم میاد پول بدم بابته آژانس... تف... چقد جایه پاژی خالیه... یا جای یک بی افه ماشین دار...

* بعد آقای فرهیخته ینی اگه خونت همون جای سابق بودا... من پیاده هم هر روز می تونستم بیام اونجا از سره کار... بعد فک کن حداقل شامت ردیف می شد!!! حداقل ها!!! چقده من ماهم...

* آقاجان ما این روزها کلن در هوای شما نفس می کشیم... بدجووور... یعنی جوری که دردش را شاید توی تن خودتان هم لب بگزید... این را از آن لحظه های ناب همدلی می گویم که من این جا در تب و تاب توام و تو آنجا دستت می رود به نوشتن برای من... و این قدر این نیش من و نوش تو با هم یکی است که بعد از اینهمه باز خنده و گریه می شوی برایم...

این روزها خودم را می بینم که نشسته ام در فاصله ای بعید از تو و هی تار می تنم... هی پیله می شوم به دورت... هی تنگ تر... هی تنگ تر.... هی نزدیک تر... تو بگو صد سال دیگر از همین امروز... تو بگو هزار سال دیگر از همین امروز... من هستم... من می شمارم روز به روز... من می آیم...

هی برای خودم می نویسم و می خوانم: آن که مرا آرزوست دیر میسر شود... دیر میسر شود... دیر میسر شود... و این تلخیه دیر ، حلاوت آن که مرا آرزوست را کمرنگ هم نمی کند حتی...

* منتوسه توت فرنگی... می زنی؟

آقا من مزهء دیفن هیدرامین را دوست دارم... یک جوره خیلی زیادی ها... اصلن عجیب... بعد مزهء اکسپکتورانت راهم همین جور...

بعد این منتوسه آلبالو که امروز کشف کرده ایم یک جورهایی مزهء دیفن هیدرامین می دهد... حالا از این یکی هم خواستی بگو!!! تعارف نداریم که!!! :)))

* نشان به آن نشان که ما قرار بود ساعته چهار دیگه از اینجا بریم و الانه ساعت هفته و هنو نشستیم... یه چرتی هم زدیم... بگو آخه تو دیگه چرا پتروس میشی؟ هزار تا کارو بدبختی داشتما... پازله رو بگو که دیگه نمی رسم... پویا خشتکمو پرچم می کنه...

بعد آخه یه ساعته نشسته ک*س شر میگه فقط... ولمون کن بریم مردک دیگه... الان بالا میارما...

شیریییییییییییییییییییییین... می کشمت... بگو زیپشو بکشه بریم... مامااااااااااااااااااااااان...

* شد هفت و نیم...

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:57 نويسنده تلخون |
* به سلامتی دو تای آخر را هم زدیم... بعد دیدی همیشه بدترین اتفاقای ممکن میوفته وخت یتو حوصلهء بهترین حالتش رو هم نداری؟ ینی به زور که منو بردن آمپول بزنم هیچ... بعدشم تازه باسه دو تا دونه آمپوله فزرتی شیش جای ما رو سوراخ سوراخ کردن... هی پینی سیلینه رسوب می کرد هی اون یکی نمی دونم چی می شد... خلاصه... جری خوردیم اساسی...

* بعد اینقد لجم یم گیره از خودم... ینی عینه بوفالو می مونم... دمه مرگ هم که باشم اینقد خودمو سفت و سخت می گیرم که هیچکی نمی فهمه... ینی دریغ از یک نازی... یک نوزی... یک ادا و اطواری... بعد اینجوریاس که هیشکی هیچ وخته خدا محله ما نمی ذاره... این دخترا رو دیدی تا یه عطسه یم کنن شیش بار باید برن آسمون هفتم و بیان پایین و صد و بیست چهار هزار نفر جلوشون دو لا راست بشن و قربون صدقه اشون برن و بعدم حالا آیا خانوم حالش خوب بشه.. آیا نشه... و بعدتر هم بره بشینه خونه و همه دست به سینه در خدمتش باشن...

تف... من چرا از این کارا بلت نیستم؟ 

یعنی ببین چجوریه که دکتره به من میگه تو مردی و اگه با خودش بود با ویلچر منو می برد تا اون یکی اتاقه که سرم بهم بزنن بعد مامانه میگه خل بود دکتره!!! تو که چیزیت نیس!!!

* وای وای وای... آقا بداخلاقه هنو در را باز نکرده پرسید چه خبر از حساب ها... منم گفتم هنوز هیچی!!! :)))

خب به من چه؟ فقط زوره شیرین به ناموسه این می رسه... از صب هم هی گفتم پاشو قبله اینکه این بداخلاقه بیاد راست و ریست کنیم این حسابا رو...اینقد کار داشته که نشده... وااای... الان میاد منو می خوره!!! :(((

* احساس می کنم چشمام دارن ضعیف میشن... اینقدر که زل زدم به این مانیتور...

* دیدی اشتباه از خودش بود؟ آدمخواره خبیث... بعد پرروو میگه ببین از وختی اومدی چن تا اشتباه داشتی... ینی باید می دیدی قیافهء منو ها... به من چه تو آلزایمر گرفتی آخه؟ :(((

 * این باباهه که آمد باید آویزانش بشوم که آویزانه رفیقش بشود که من را زودتر ببرند دیگر... اه ه ه...

* من میگم حواستون به خودتون باشه ها... این زبونه من ها به قوله ننه ام فاله... همین دو روز پیش بود صحبت از جوان ناکام و اینا کردم گفتم نکنه بردارن باسه من بنویسن تو اعلامیه و اینا... دیروز صب که از خونه میومدم دیدم دختر همسایه دو پلاک اونورتری مرده... بعد براش نوشته بودن جوان ناکام...

به ننه ام باز تاکید کردم که نکند ازاین خفت ها بدهند ما را... به قدره خودمان کام گرفته ایم از این دنیا... دچاره اجل معلق هم نشویم سعی می کنیم قبل از موت یک حالی به احواله خودمان بدهیم... به هر حال...

* آقا من خوابه خوابما... گفته باشم... مسئولیتی ندارم در قباله هیچی... پس فردا نیاین شاکی شین...

* بعد میگم به نظرم برم یه بلاگه دیگری هم بزنم... مخصوصه مخصوصه مخصوصه تو . خسته شدم اینقد که ننوشتم و دو پهلو نوشتم و سه پهلو نوشتم و پاک کردم و حرص خوردم که چی نوشتم و حرص خوردم که نکنه چی نوشته باشمو... اسم بردم؟ نبردم؟ بعد اون یکی اگه بخونه چی؟ این یکی اگه بخونه چی؟ کی هنو چی یادشه اصلن؟ کسی هنو چی یادشه اصلن؟ گوره بابای بقیه؟ گوره بابای خودم؟ گوره بابای تو؟ گوره بابای کلمه؟ خلاصه... هان؟ آخرش چی؟ بعد تو فک کن کی حال داره...

بذا حالا بشینم یه قالب طراحی کنم تا بعد ببینم حالش میاد یا نع... ارموز کلن در حاله غاز چرونی و اینها هستم...

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:4 نويسنده تلخون |
* ینی به سلامتی درست شد این کامنت دونی؟

* خب ما نمردیم... حالمان نه خوب باشد ولی به آن بدی هم نیست دیگر... بالاخره این آبکش شدنه چیزمان باید یک جا خودش را نشان می داد دیگر... تازه امروز هم باید برویم دو تای دیگر نوشه جان کنیم... کار از محکم کاری عیب نمی کند...

* این همواره آن لاین بودنه به نظرم دارد کار دستم می دهد... دوست ندارم اینقدر جلوی چشمت باشم...

* رییس نشدیم... بیتر... رییس با حقوقه سیصد تومن به چه دردمی خوره؟ خودمان هم چندان تمایلی نداشتیم... عجالتن همین شاگردی کافیه...

* بعد اینکه فیس بوکمان گفته یک آرزو بکنیم ببینیم چه می شود... اوه دلبر جان دلت را صابون نزن... تو دیگر آرزوی من نیستی... همان بهتر که در همان دورها بمانی و دستت به من و دستم به تو نرسد... الان دلم یک کس دیگری را می خواهد... یک کس دیگری را یک جور دیگری... نه به همان سبک و سیاقه قدیم... تا ببینیم...

* مردهء وقتهایی هستم که آقای فرهیخته هوس معاشرت به سرش می زند!!! یعنی بمیری با این خانواده چطورن گفتنت فرهیخته!!! :))))

* میگم یه سینمایی... یه تئاتری... خیلی درجهء گرسنگیه تصویری فرهنگیمان رفته بالا... یک جورهایی دچاره سوئ تغذیه شده ایم اصلمن...

* بعد حالا به نظرت اینوریه بیشتر درد می کنه یا اون وریه؟ :)))

به نظره من نوبتی... اینجوریاس که یه وریه ام کلن امروز... گاهی اینوری... گاهی اونوری...

* بعد حالا بگو شلواره جینه فاق کوتاه پوشیدنت چی بود؟ با این کمربنده سفت؟ فک کنم باید از کمر به پایینمو قطع کنن!!!

* میشه من بایستم؟ هان؟

* تف... اونموقع که ما اینترنت نداشتیم هی راه به راه می گفتی کجایی پس... بعد که اینترنت دار شدیم و سرعت نداشتیم هی راه به راه گفتی اوووووووووووووووووووووووق این چیه؟ برو ای دی اس ال بگیر و هی راه به راه برامونآهنگ و کوفت و زهرمار فرستادی و مانتونستیم بگیریم و اونمون سوخت... حالا که روزی ده ساعت اقلکندش ما آن هستیم و پرسرعت هم هستیم و همه چی سال به سال پیدات نمیشه اینوری... تف... به تو هم میگن رفیق؟

* آقا سوء تفاهم برتان ندارد ها... شکر خوری ماله همین وختاس دیگه... دروغ گفتم... یک آرزو داشته باشم توی این دنیا تویی... شرط و شروط هم ندارد... هر کی... هر جور... تو فقط باش .

* هیچ هم... همان که گفتم... گودیه گردن... باقیش هم خصوصیه... بعله .

* میگم دیدی حسرت یک جان گفتنه از ته گلو ماند به دلم؟

* من بچه پررو ام...

آقا بداخلاقه یک اشکالی پیدا کرده توی حساب ها و بعد از یک هفته حسابی حالش خوب است که می تواند ما را دوباره هی بکشاند توی اتاق خودش و هی پرت کند بیرون... مام که به چیزمان... بعد از دو سه باری جهد و تلاش نشسته ایم تخته می زنیم و بلاگ مینویسیم...

خب به من چه؟ سندها هم که می رود زیر دستش دیگر انگار ناموسش می شوند... یعنی انگار نه انگار که قبلن زیره دسته من بوده اند ها... یعنی به جانه خودم ما روی ناموسه خودمان و هفت جدمان هم اینقدر حساسیت نداریم...

ایرادی هم اگر هست چیزی نیست که من بتوانم پیدایش کنم... اونم بدونه زیارته ناموسه حضرت آقا...

بعد الان رفت خونه تازه... به منم گفت بشین تا شیرین بیاد ایرادشو با هم پیدا کنین... زهی خیاله باطل... من امروز تجریش کار دارم... بعدشم باید برم دو تا آمپول بعدی رو بزنم... اگه عمری باقی بود بمونه واسه فردا و اینا... اه اه اه... ینی چقده لج درآره این مرد...

همون شیرین فقط از پسش بر میاد... منه بی زبونه مودب رو هی می چزونه... جانه خودم مردم اینقد در زدم رفتم تو و ببخشید گفتم اومدم بیرون و دولا راست شدم و هی گفتم حق با شماست حق با شماست... بعد اینجاش زور داره که خب حق با اونه مسلمن و یک گندی زده ام لابد که عدد ها جور در نمی آید... تف...

یعنی شده یه بار هم این اشتباه کرده باشه ها... شام مهمونه منین همتون...

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:14 نويسنده تلخون |
 

* راستش در فشار زیر هفت چیزها جوره دیگری نیستند... تف... شاید باید برویم سمته مثلن زیر پنج... دور از دست نیست البته...

نکنه این احساساته قلمبه شدهء این یکی دو روزهء من بر می گرده به این ویروسه ت*خمی و این حاله خراب و این فشاره افتاده؟؟؟

* آخرین سابقهء آمپول و سرم ما بر یم گردد به همان ساله هشتاد و سه بعد از تصادف که روزی دو تا جنتامایسین بسته بودند به نافمان ـ البته دقیقش را بخواهید نافمان نبود... چیزمان بود ـ لامصب همان نافمان تبدیل شده بود به لولهء انتقال نفت مثلن از پالایشگاه به شهر... سرم هم که همان یکی دو روز اول تو بیمارستان بود و ما اینقدر همه جای دیگرمان درد می کرد که سرم به چیزمان هم نبود...

خلاصه... امروز در اولین برخورد دکتر اولن اظهار تعجب کرد از زندگانیه ما و بعد اظهاره شادمانی از دیدنه این همه جک و جونور توی حلقومه ما و در مرحلهء سوم ما را افقی کردند و یک لیتر و خورده ای به همراه چهار تا آمپوله فیل کش بستند به نافمان... ـ این دفه دیگه دستمان بود... چیزمان نبود ـ بعد فک نکنی چیزیش به ما رسیدا... همش رفت گوشت شد به تنه سوسکای فاضلاب... لامصب انگار مستقیمن زده بود سرمه رو به مثانه ام...

خلاصه... اندر درمانگاه کلی به حاله خودمان افسوس خوردیم... هر چی هم فکر کردیم به چه کسی اس ام اس بدهیم و خودمان را لوس کنیم کسی به ذهنمان نرسید... حالا شما ـ به توصیهء دکتر ها... من که عمرن دلم بخواد - یه کمی من را لوس کنید... بلکم زودتر خوب بشوم...

* آقا شب جا خواب کسی سراغ نداره؟ این ننه هه الان منو پرت یم کنه از خونه بیرون... بسکه جون ترسه... از یه متری ام هم رد نمیشه... نمیذاره دس به هیچی هم بزنم... جاش گرم باشه بی زحمت.. سر و صدا هم نداشته باشه... تاریک هم باشه... صبح هم نشد نشد...

* ببین یعنی این گودیه گردنت همان نوشداروی من است... بیا و برای یک بار هم که شده مرد باش و این قدر دریغ نکن خودت را از من...

 

+ تاريخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 17:16 نويسنده تلخون |
* دیروز با آزاده و نگین رفتیم دانش گه... آقا برای یک کاره به شدت ساده مثله انتخابه دو تا دونه درس نمی دونی چه هفت خوانی رو باید بگذرونی... این ترم هم که ریدمونه جدید زدن و سایت های دانش گه رو بستن و باید هی از دفتر گروه بدویی تاکسی بگیری بری شهر کافی نت... هی برگردی دفتر گروه... تازه بیچاره اونایی که کلاسایی که می خوان پره... یکی باید واستا دفتره گروه و چونه بزنه که جونه عزیزت یه دونه ظرفیت اضافه کن... یکی هم باید بشینه تو کافی نت و اگه خوش شانس باشه بتونه بعد از اضافه شدنه ظرفیت درس رو بگیره... بعد تو حالا فرض کن اگه طرف هیچ رفیق مفیقی نداشته باشه چه چیزی ازش پاره می شه...

ما که خب از این مشکلات نداشتیم... دیگه دو تا دونه درس که این صوبتا رو نداره... ولی خب بی مشکل هم که نمیشه... زیادی خوش خوشانمون میشه... به جانه عزیزت دو ساعت توی این کافی نت معطل بودم که این صفحهء کوفتی باز بشه... بعد حالا باز شده میگه فرم انتخاب واحدتو تثبیت کردی... یعنی خلاصه جر خوردیم تا این دو تا و نصفی واحدو گرفتیم...

بعد بسی مایهء خوشنودی من است که همهء ورودی های ما به سانه خودمان گشاد و درس نخون و بد شانس و الی آخر تشریف دارند... یعنی همه اومده بودن دو باره واحد بر دارن یا دیگه خیلی اوضاعشون خوب بود معرفی به استاد بگیرن... خلاصه که همگیمون نحسیم...

* ما دیشب تا صب داشتیم خوابه سمیرا و شوخرش را می دیدیم!!! جنبه هم خوب چیزی می باشد...

* ببین ساعته پنجه صبح از شدته گلو درد از خواب پریدم... یعنی اصلن نفس نمی تونستم بکشما... یک دفعه ای سرطانه گلودرد گرفتم... بعد الان خودم تشخیص می دم که دارم به فا می رم.. اینقد که گلوم درد می کنه و  و سرم درد می کنه و نفسم درد می کنه...

بعد نکته اش اینجاست که از این گلودرد الکیا نیس که در اثره سرمای شبه... اونا با دو لیوان شیره داغ تموم میشه می ره پی کارش... بعد اگر دقت کرده باشی سر پایینیه... یعنی از گلوت به پایین درد می گیره... الان من سربالایی گلو درد دارم... از گلو به بالا یعنی...

آقا خوکی نشیم جوون مرگ بشیم به هیچ کدوم از کارامون نرسیم و از همه ذلت بار تر ناکام از دنیا بریم؟؟؟ تف... اگه دیدم قضیه جدیه باید یه فکری به حاله این کامم بکنم حتمن... جونه تو زیره بار این یکی خفت نمی رم... تف...

* این مسنجر چرا امروز باز نمیشه؟ می خوام برم با رفیقم تخته بزنم... اه ه ه ه ه ...

* دیدی این غمای الکی که ییهو میان یقه ات رو میگیرن؟ یعنی از آسمون دقیقن می افتن رو سرت... دیروز من همچین چیزی به سرم اومد... دلبر جان... بودن و نبودنت غمه برام... نبودنت بیشتر... گفته باشم...

* گل آقاهه امروز میره مهمونی... من نمیرم...

* هااا... یک عالم چیزهای خوچگل گرفتم...دلتون آب... یه کیفه خوچگل... یه آل استاره خوچگل... دو تا مانتوئه خوچگل... دو جفت گوشگارهء خوچگل... دو جفت گوشگارهء خوچگل برای شیلین... بعد خب راستش رو بخوای دو تا چیزه خیلی مهم نگرفتم... یکیش عینک آفتابی... اون یکیشو یادم نیس راستشو بخوای... ولی خب مهم بود اونم... دیگه روم نشد راستیاتش... بیچاره مامانه... هر چی پول داشت خرجه من کرد!!! :)))

* آقا در همین لحظه حالت تهوع هم به علائممان اضافه شد... بعد تازه تب هم داریم یک نمه... ای داد... دیدی رفتنی شدم؟

+ تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:54 نويسنده تلخون |
* داداش ما هیچ جوره جاه طلبیه شغلی نداریم... یعنی یه جارو بده دستم بگو بکش... پولش خوب باشه می کشم... از دستفروشی بگیر تا کارت پخش کنی تو بازاره تهران هم کردم... بعد یک نکتهء دیگری که هست این است که در تمامه طوله زندگیه ننگینم به جد زور می زدم که مهندس الکترونیک نشم... یعنی دو سه باری که اساتیده چلغوز خواستن خودشونو آدم حسابی جلوه بدن و تو دله ما جا کنن و پرسیدن میخواین چیکاره بشی ـ فک کن ترمه آخره مهندسی الکترونیک باشی و استاد تازه ازت بپرسه یم خوای چیکاره بشی؟؟؟ یعنی تو چه گهی تا گردن داریم دست و پا می زنیم؟؟ ـ هر کی یه چی می گفت من فقط یم گفتم میخوام مهندس الکترونیک نشم!!! بعد الان این مقدمه رو باسه این گفتم که ایم بچه ها هی هر روز میان با من اتمام حجت کنن که ببینن می شه روم حساب کرد یا نه... موندنی هستم یا نه... بعد این موندنی که میگم حداقل واسه یه ساله... یعنی نه حتی شیش ماه... مام از تو چه پنهون بدمون نمیاد بمونیم اینجا... اینترنتمون که به راهه... بغل دسته دخترخاله جانمان که هستیم... صب به صب هم می آیند دمه خانه بلندمان می کنند و شب به شب هم پرتمان می کنند همان جا پایین...

حالاااا... دیدی چقده پولکی هستم؟ گفتم اگه بعد که کارو یاد گرفتمو اینا بهم چهارصد میدین می مونم... اگه نه که خب هیچی... فیلن میام... بعد الان کرم افتاده تو جونم که نکنه اون شرکته بخواد بیشتر بم پول بده؟ همون که دو ماه دیگه شروع میشه کارش... بعد اونوخ دیگه نمیشه اینا رو بپیچونم که... بعد تازه اونجوری مهندسه الکترونیک هم می شم و با اهدافه عالیه ام که مهندس الکترونیک نشم در تناقضه... خلاصه... گوزپیچ هستیم عجالتن...

* میگم می خوای یه کم به مقدساتتون تر بزنم بیاین کامنته خصوصی بذارین به آبا و اجدادتون بخندم؟ ها؟ حوصله ام سر رفت از این همه بی توجهی!!! :)))))

* آقا کلی کار دارم امروز... عصرم زود میخوام برم خرید... فردا هم نمیام باید برم اون گه دونیه گرمسار...

برم به کارام برسم!!!

* هااا... آنی من تا چن وخ دیگه رییس می شم بعد یدگه چمدونتو ببند!!! بذا این آقاهه رو پرت کنم بیرون!!! :)))

* آقا همچین دارم می رینم به این پتیاره هه اینجا... رسمن خفه خون گرفته... به من می گن تلخون پتیاره خفه کن!!! بعله!!!

* همانا طی تحقیقاته ما بدترین ساعت های روز از یازده شروع شده و در دوازده و نیم الی یک بعد از ظهر پایان می یابد... در این ساعت هاست که چشمان شما به دو عدد لامپ مهتابیه پر پری ـ به کسر پ ـ  تبدیل می شوند و هر چیزی را باید سه بار بگویند تا بتوانید بفهمید که چی بوده اصلن!!!

* یک نتیجهء مهم دیگر اینکه من حاضر به انجامه هر نوع بیگاری به هر تعداد ساعت کاری هستم مشروط به اینکه یا ماشین داشته باشم یا یکی که منو می بره ماشین داشته باشه... یعنی کلن اتوبوس و تاکسی را هیچ رقمه نیستم... اونم هر روز...

+ تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:40 نويسنده تلخون |
 * آن لاین تخته می زنیم... پایه ای؟؟؟

بعد دیدی پفیوزا تا دارن می بازن بازی رو می بندن؟ خب آدم باش واستا پا باختت!! یه دست دیگه می زنیم فوقش... نه؟؟؟

* دیشب یازده و نیم رسیدیم خونه...

* بروبچزه فیس بوکی... غایبین چرا امروز؟؟؟

* آقا به دلم موند یه بار بهم بگی تو راجع بع من چی فکر می کنی بعد بگم من اصلن راجع به تو فکر نمی کنم... بعد سوسک شی له شی.. بچسبی به دیوار...

ولی خب اینقد راجع به تو فکر میکنم و این قدر اصلن تو خوده مغزمی ـ نه حتی توی مغزم ـ که هر بار حداقل یک جمله در وصفت گفته ام و بعد یادم آمده اه ه ه ... کاش گفته بودم من اصلن راجع به تو فکر نمی کنم...

* بعد اصلن ما خانوادتن ریاست بلد نیستیم... یعنی نمی دونما... یه چیزیه توی خون به نظرم... هر چقدم خودمونو بگیریم و دستور بدیم و قاطی نشیم با بقیه و خلاصه... بازم ازمون حساب نمی برن... الان مثلن شیرینو می گم که قافیه رو کلن باخته به این دو تا دخترهء پتیاره... نمی دونم من که نبودم چطور اینا رو تحمل می کرد؟ فک کن ج*نده کونشو می کنه به ما می شینه!!! بعدم هی هر هر کر کر با اون یکی... باز حالا من زبونم درازه... تا دهن باز می کنه می زنم تو پوزش این شیرین که اینقده نرم و لطیف و مهربونه که هیچ این کارا ازش بر نمیاد...

فایده نداره اینجور... یه ترتیبه حسابی باید ازش بدم مادر فلانو...

* بعد آقا دیشب که داشیم یازده و ربع از شرکت می رفتیم ما بالاخره با آن صحنهء مشهوره تخت طاووس مواجه شدیم... البت ما ته تخت طاووسیم وفکر می کردیم فقط سرش اینجور است...

بعد فک نکنی از این شتره شلخته ها ها... سه تا دختره خوچگله فسقله خوش تیپ!!! بعد صفی از ماشین بود که همین جور قیمت می داد و چونه می زد و اینا... کلن ترافیک بود... هر چی هم ما بوق می زدیم که بابا بذارین ما بریم... نخواستیم... همش ماله خودتون مگه جم می خوردن این ماشینا...

بعد شیرین یک نطق کلیشه ای کرد در مورده این قضیه که آخه چرا و این صوبتا... منم گفتم خب یه شغله دیگه... هیچ هم بد نیست به نظرم اگه طرف خودش هی فکر نکنه که وااای چقده کثافتم من و جام تو آتیشه جهنمه!!! خلاصه یعنی منظورم اینه که اگه می تونی و خوش حالی... نوشه جونت... اگه نمیتونی و بدت میاد و هی میگی مجبورم مجبورم... خب بی جا می کنی نمی ری دنباله کارگری و کلفتی...

این بود انشای ما در مورد ج*ندگی و کسب درآمد از سک و سوراخ ها...

* به شدت خوابم می آید و تازه ساعت چهار و نیم است... در حاله حاضر من و رییس تو شرکتیم و شیلین رفته کلاس... تازه پنج برمی گرده و کارمون شروع می شه دوباره...

رسمن چشام در اومد اینقد زل زدم به این مانیتور...

* طبق تجربیاته من این اینگلیسی ها خیلی مادر فاکر هستند... نشان به آن نشان که یارو ۶ بار با من تاس انداخت و هر ۶ بار من بردم... بعد عینه هر ۶ بار بست صفحه رو و از اول شروع کرد.. بار هفتم که تاس انداختیم اون مادر خر برد و جدنی فکر می کرد من بازی می کنم باهاش؟؟؟ کونه لقش... فلان فلان شدهء امپریالیست!!! :)))

* آقا میگم چرا تو مسنجر نمی شه بازی کرد؟ اومدیم با رفیقمون تخته بزنیم هر کاریکردیم صفحه اش باز نشد... چرا آیا؟

* ما که دیگه قیده تی وی و فوتبالو اینارو کلن زدیم... ولی شمایی که می ری ورزشگاه رو دوست داریم!!! مثه همون یارو دیگه... منم ورزشگاه نمی رم ولی ورزشگاه برو ها را دوست دارم...

* عمرن بتوانیم تا آخره هفته حساب های این ماه را ببندیم... تازه مردادتمام شده... بعد جانه خودم اگر مثلن یک صبح تا ظهر شیلین وقته آزاد داشت اینها تمام بود همان روز اول ها... فقط چون کاره پنج نفر را در آن واحد انجام می دهد نمی رسد که سندها رابنویسد... هر روز مثلن ماله سه چهار روز را می نویسد... من هم تازه دارم یاد می گیرم و اعتباری بهم نیست که همشان را بدهد خودم چیز کنم و آن یکی چیز کنم...

* ما بریم یه چرتی بزنیم...

+ تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:50 نويسنده تلخون |
 

* ای جان...

* آقا دیدی الکی الکی شاغل شدیم؟ قرار است حسابداریه اینجا را کلن بدهند به من... بعد تازه یکی دو تا هم مشتری برایشان دارم ردیف می کنم که پورسانت مبسوطی هم از آنجا خواهم گرفت... فقط می ماند یکی دو هفته دورهء فشردهء آموزشه حسابداری خدمته آقایه سایلنته آدم خواره لج در آر... بالاخره نمیشه که همه چی رانیه انبه باشه که!!! بعد آقا دیدی همتون بی خودی فک می کردین من گشادم؟ از ساعته هشت و نیم نه صبح سره کاریم تا شیش و هفت... بعضی وختا حتی نه شب... بعرتر اینکه اینجا یک گربه های ح*شری داره که نگو... از دمه صب تا خوده نصفه شب در حاله مالوندنه همو جیغ و ویغن!!!

یک خوبیه دیگه اش اینه که هی بدو دنباله تاکسی و اتوبوس نداره... صب به صب روسا میان دنبالم دمه خونه یا سره بهار... شب هم که باز روسا می رسوننم دمه خونه... خوبه دیگه...

* آقا شبا بیهوشما... یعنی مثه جنازه میخوابم تا صب... یکی دیگه از خوبیاش اینه که از بوقه سگ نباید بری سره کار... قشنگ هفت بیدار می شم... دوش می گیرم... سره فرصت آماده میشم... ریموت کنترل نیگا می کنم... پی ام سی نیگا می کنم... تا این بچه ها بیان دنبالم...

* حالا که نحسیه اینجا گرفتمونو ورشکست شدنو همگی نشستیم تو خونه حالم جا میاد...

* اصن از فکرش هم کهیرمی زنم... آخره هفته باید برم دانشگاه... دوباره... الان میشینم گریه می کنم دیگه...

* تو به من دل بستی... از چشات معلومه...

* آقای فرهیخته ما طلاهامون تموم شده هیچ کاری نمی تونیم بکنیم... بیا یه اتحادی چیزی بزنیم با هم... چیکار باید بکنم؟ این کاردانه هم که هی دو حرفی میگه... منابعمو همه رو ارتقا دادم... هی میگه ارتقا بده!!! بعد دیگه گندمزار ندارم هی میگن گندم کمه!!! ازکجا بیارم خب؟؟؟

بیست و نه نفر هم تازه آدم دارم! گفته باشم...

* بعد میگم به نظرتون من به اینا بگم چقد حقوق می خوام؟

* هااان... باید به سطح دو ارتقا بدم... بخواب فرهیخته که ما بیداریم!!!

* آقا جان منو تو مثل تو تا تیغیم که هر کدوممون بالا سره اون یکی آویزونه... دیر و زود داره... ولی نشد نداره... به بیانی این من... بزن...

* آقای اتوپیا که سالهاست یا ما قهر کردی و به جهنم!!! این روزها به یادت بودم .

* الان ساعت هشت و ده دیقهء بعد از ظهره و ما هنوز تو شرکتیم... احتمالن هم تا یازده دوازده بمونیم... حالا منو بگی خب از صب تا حالا بالاخره یکی دوساعتی ول گشتم  باسه خودم... ولی این شیلین بیچاره یک بند کار کرده... یعنی در واقع حسابشو بکنی چهار شیفته داره کار می کنه... سه شیفت که تو شرکت به عنوان کارمند و یک شیفت هم توی خانه به عنوانه همسر... بعد من نمی دونم اگه جای اون بودم چیکار می کردم... یعنی می دونما... نمی گم ولی...

* دلبر جان...

* آقا این آقاهه امروز که اومده بود ما رو بخوره گفت شما بذارین من فرمایشاتمو بگم... بعد من بیهوش شدم از خنده... بعد خب یک گندی زده بودیم همون روزه اول که تر زده بود به همهء حساب ها... بعد از کلی عرق ریختن و سر و کله زدن با لولو بالاخره درست شد... بعد که برده ام اوکی بگیرم ازش با یک قیافهء شیطانی ای میگه اگه تونسته باشی بالاخره درستش کن یکه خیلی خوبه... ولی بعید می دونم!!! بعد که دید فوتینا و درستش کرده ایم دیگر دهانش را بست و به خیطیش تن در داد به سلامتی و میمنت...

* آقا ش*راب عسل دیگه چی بیده؟ تو این سایته آموزش داده... می خواااام!!!

یادش به خیر اصفهان... چه انگورایی... چه آلبالوهایی... هیییی...

+ تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:6 نويسنده تلخون |
 

* دلبر جان ما از همین جا از بود و نبودتان تشکر می کنیم...

* صب به صب با شیلین اینها می آیم شرکت و ای... نیم ساعت کار و یک ساعت بی کار!!! بدی نیست به هر حال...

* آقای فرهیخته پایه باش که یک فالگیری ای با هم بزنیم... مشتری از من... داستان ساختن از تو... بعد تازه فک کن چقد درو داف ملاقات خواهی کرد... از تدریسه فرانسه هم بیشتر درمیاری!!! ها؟

* این جیرونی واقعن آرامه جان من است... واقعنا...

* چقدر این دختر روی اعصاب است... حق دارد شیلین...

* اینجا نحس است... هر وخت نوشته ام اینجا که کاری را می کنم یا حرفی را می زنم یا فلان قضیه دیگه تمام است یا فلان اتفاق حتمن می افتد نه آن کاره را کرده ام و نه آن حرفه را زده ام و نه آن قضیه تمام شده و نه آن اتفاقه افتاده...

* خوابم میاد... صب داشتم جون ی دادم واسه یه پلک خواب...

* چقدر این مرد لج درآر است... اگر من بودم تا حالا صد بار دعوا راه انداخته بودم و زده بودم زیره کاسه کوزه هاشون دسته جمعی... اووووووووووووووووووووووف...

* چقد امروز من غر دارم از اینجا... طفلکی شیلین چطور اینهمه مدت ر روز اینها را تحمل کرده؟ همینه که اینقدر دور شده از خودش و اینقدر داغون و خسته و در آستانهء انفجار اشکه همیشه...

 * اینجایی که شرکت هست خونه ها همه تراس های مدله علی سنتوری دارن... آدم هی دلش می خواد تختی و قلیونی و جامی و دلبری و اینجور چیزایی توشون علم کنه...

 * توی اون شلوغی دستبندم از دستم افتاد... گفتم اشکال نداره... ماله یکی دیگه رو از رو زمین بر می دارم... یکی دیگه هم ماله منو برمی داره... بعد دیدم دن سیفون هم همینو نوشته!چقده ما مردم شبیه هم شدیم این روزا...

* چقده من این شعره رو دوس دارم... همین همه چی آرومه...من چقد خوشحالم... بعد اصلن یک حسه خوبه تهوعی دارد توش که هیچوقت توی هیچ جایی غیر از همین ترانه ها و داستانها و فیلم ها تجربه نمی کنی...

* حیف که اینجا نمی شود آهنگ گوش داد... و خب نمی شود دراز هم کشید... و خب خب نمی شود خوابید...

* دیدی وقتی نیستی می گویم به هیچ کارم نمی آیی و وقتی هستی اصلن نمی توانم خودم را خلاص کنم از فکر همهء جاهایی که به کارم می آیی؟؟؟ بعد واقعن توی اون روحت که اینقدر فلان فلان شده هستی... این که بی من چونی را می دانم... ببین که بی تو چونم...

* بعد یک جای صحبت بود که یک هو گفتم می دانی ما به درده رفاقت می خوریم... نه به درده معشوقگی یا همسری یا حتی آن یکی... بعد این درد دارد... بعد خواهره هم هی سر تکان می داد تند تند و هی چشمهایش را گرد می کرد که آره آره...

 * بعد تازه همسایه های بالای کوهمان همه بنز و بی ام دابلیو و پرادو دارند! بعله... یک همچین مایه دارهایی هستیم ما...

* راستی... این روزها هرازگاهی تراوین بازی می کنیم... گفتم که بدونید...

* هااا... یک عینکی دیدیم توی تندیس باهاس برویم بخریم...

* خواخره یک ماهی شده که سره کار است و امروز فرداست که حقوق بگیرد... بعد یعنی ما را رسمن نمود اینقد که هی گفت با پولام اینو می خرم با پولام اونو می خرم... بعد البت در این اواخر هدف پیدا کرده و می خواهد برود یک نواحی از خودش را که رسمن برهوت است عمل کند و بعد هی که می گوییم این را می خری یا آن را یا قبضه موبایلت را یم دهی یا نع جیغ و دادش می رود هوا که من هدف دارم بابا... پولامو جمع می کنم... خلاصه باید دید که کدام بالاخره پیروز می شود... هدف یا هوس...

بعد طی یک نطقی دیروز داشت به عمه هه می گفت که تلخون ممکن است دویست تومن پول داشته باشد و بعد همه اش  را بدهد مثلن یک جفت کفش بخرد و تا یک سال هی حالش را ببرد...

بعد خودش می دونی چه شکلیه؟ دلش نمیاد پولاشو بده مثلن یه خریده گنده بکنه... هی میگه یم خوام جمع کنم واسه فلان چیز و بهمان چیز... بعد اینقد خرده ریز اینور اونور خرج می کنه که نه برای فلان چیز و بهمان چیز پول می مونه و نه برای چیزهای دلبخواهیه گرون خرج کرده...

خلاصه که منخوده ولخرجمو که در عرضه یک دقیقه از یک آدم با جیبه پر پول تبدیل یم شوم به یک آدم با جیبه خالی و دست های پره کیسه های خرید و شادمان ترجیح میدم... حتی اگه از نمی دونم کجا تا خونه مجبور شم پیاده برم!!!

+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:15 نويسنده تلخون |
 

* امروز ماندیم خانه... با دختر عمه هه رفتیم بازار... یک باتریه نو برای موبایلمان خریتیم... دو جفت گوشگاره خریتیم... یک عاینکه آفتابی انتخاب کردیم جای آن یکی که چیکسته... توی بارون پیاده از تجریش تا سهیل آمدیم... نیم ساعتی سره صفه نونوایی واستادیم... چهار تا نون خریتیم... کلی آب بهمان پاشانده شد در حد فاصل پل رومی و سهیل که از کناره خیابان یورتمه می رفتیم... بعد از ظهری هم با عمه ها و باباهه و ننه هه و شیلین اینا رفتیم باغ... کبابی زدیم... آوازی خواندیم... جیغ جیغی کردیم... آمدیم خانه... سک و صورتمان را شستیم... رفتیم خانهء آقای فرهیخته... معاشرتی کردیم... برگشتیم خانه... سگ بازی درآوردیم... هنوز هم سگ هستیم کمی تا قسمتی...

* جیگرم کباب است... نمی توانم ببینمت و له نشوم... اینقدر که حق تو این نبود... اینقدر که زندگی تو این شکلی نباید می شد... اینقدر که غم و غصه ات سنگین است و درد دارد... اینقدر که پرپر داری می شوی جلوی چشم همهء ما...

* امروز تمام مردهای زندگیم در آن سرازیریه آرامه ممتده سه راهی تا صدر جلوی و چشمم رژه می رفتند... بشمارم می شوند چهار... از میان این چهار فکر کردم که دلم تنها تو را می خواهد... بعد تر فکر کردم که نه... تو را هم نمی خواهم... به چه کارم می آیی؟ به کار آغوش و پناه؟ به کار شوریدن و دیوانگی؟ به کار خفت و خواب؟ دیگر جادویت بی اثر است روی من... تو فقط به کار رفاقت می آیی... به کار همین دلتنگی که توی این بی عشقی غنیمتی است از آدمیت برایم...

* اینقدر غصه ام امشب که... که هیچی...

* بعضی آدم ها بلدند چطور باشند که خسته ات نکنند... که بخواهی تا همیشه باشند...

ولی بعضی ها... یا گوز علی شاه!!! اینقدر سخت است بودنشان حتی به قدر سالی یک بار تیلیفون یا اس ام اس که هر سال می گویی اه ه ه ه... بکش بیرون از ما دیگه...

 

+ تاريخ جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:22 نويسنده تلخون |
* میگم من واقعن هیچوخت دلم خونه زندگیه آدمیزادی نخواسته... یعنی همون خونه به دوشی و گدا گودولی و دستفروشی را ترجیح می دم به هر چیزه بهتری... یعنی حتی به ویلای جنوبه اسپانیا... بیشتر از همه چیز هم دلم موتور می خواهد... یعنی اینقدری که به تو قول می دهم سره کارکه رفتم شده بروم این ج ا را از هستی ساقط کنم می روم واین گواهینامهء موتور را می گیرم و یک موتور می خرم... چیزه ننهء هر چیتون که با موتور سواریه من بر باد میره!!!

* امروز هم در شرکته دخترخاله و فک وفامیلش به سر می بریم... آقا ترسناکه هم تازه آمده... ما هم بیکاریم همچنان و حالش را می بریم...

* آقا تهش را بالا آوردیم... عجالتن هم بودجه واسه الواتی نداریم... خراب بشویم سره امیر هان؟؟؟ کف که میگن ها همین شب های ماست...

* حالا تو بگو بچه... تو بگو خیالاتی... تو بگو کنار نیامده با واقعیت و حبس در دنیای ذهنیه دور از حقیقت!!! حالا تو هر چیز شری که می خوای بگو... من میرم بالاخره... ترجیح میدم از گشنگی بمیرم ولی توی جاده باشم...

* خانومه می گه ترخیصی جات یا یه همچین چیزایی... من میگم بله؟ فک کردم میگه پردیس جان!!! :)))))))))))))

* دلبر جان الان فقط دلم می خواهد باشی که تا جان در بدن دارم فحشت بدهم و به سیاقه این فیلم آبگوشتی ها مشت روی سینه ات بکوبم و گریه کنم!!! گیریم که اونقدری فحش ندارم برایت و اونقدری سینهء ستبر نداری و اونقدری درد ندارم از تو که تا آخرین نفسم کش بیاید و اونقدری قدت بلند نیست که آدم دستش را دراز کند و از هر مشتش حظ ببرد... و اشکم کجا بود آخه؟؟؟ و اصن قده این حرفا نیستی برو بینیم بابااااااااااااااا!!! :)))))

* یه حرف مهمی بود که یادم رفت...

* این کفش لاستیکیهام با وجودی که رسمن دهانه ما را به ف ا ک ه فنا داده اند دوست دارم... مخصوصن که می شود زیره میز راحت درشان آورد و یه کم ناراحت پوشیدشان...

* آقا چه کاره داغونی دارن اینا... من که اعصابه اینهمه سر و کله زدن با اینو و اونو ندارم... جانه خودم همون دستفروشی بهترین کاره...

* دیشب با دخترخالهه و شوورش هی برنامه ریزی می کردیم که یک آرایشگاهه زنانه بزنیم... به جانه خودم مناین را هستم... بذار اعتراف کنم که من جز چند باری برای کوتاه کردن مو به آرایشگاه نرفتم... هر قری هم که فکر کنی سره خودم وخواخرم و مادرم ودخترخاله هام و خاله هام و عمه هام و دختر عمه هام در آوردم... یعنی از مو کوتاه کردن بگیر تااااا رنگ و فر و چی و چی و چی... تخصصم هم اگر بخواهی ابرو می باشد!!!! حالا چی می شود مثلن که ما جدی بگیریم این قضیه را؟ هم درآمده وحشتناک خوبی دارد... هم اعصابت راحت است...هم به قر و فرت می رسی و هم هزار تا چیزه دیگر... بعد تازه ما دختر خاله ها همگی هنرمندیم... هر کسی می تواند یک غلطی بکند آنجا... از توی خانه هم می شود شروع کرد... بعد تر اینکه آقای فرهیخته را هم یم گذاریم بخشه اپیلاسیون!!!! :))))))))))

* اینقد خمیازه کشیدم که دارد فکم از هم  می پاچد... رسمن .

+ تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:10 نويسنده تلخون |