* گفتن نداشت...
* آقا میام میگیرم میزنمتونا... چه معنی میده؟ یعنی منی که پام چهل و یکه باید با دمپایی بیام تو خیابون؟ یعنی هیچی اندازهء پای من پیدا نمیشه ها... بدترین مدله خرید همین کفش خریدنه... اینقد کههی می پوشم هی اندازم نیس... آخه اسکولا نمیشه که آدم هم قدش بلند باشه و هم پاهاش مدله نیلوفریه جاپونیا باشه... منی که صد و هفتادو پنجم با یه پای سی و هفت هشت که کلن فلج میشم و نمی تونم راه برم!!! خاک بر سرا... اینا همش همین فانتزیای ذهنیه مردونه است ها... اینکه زن باید پاش کوچیک باشه... کمرش باریک باشه... اینورش اونجور باشه... اونورش اینجور باشه... خب یه کم چشاتونو باز کنین و حالا ایده آل های ذهنیتونو تغییر نمی دین گوره مرگتون... محصولاتتونو با نیاز آدمیزاد تولید کنین...
بعد آدم را مجبور می کنید برود دویست و هشتاد و هشت هزار تومن پول بدهد یک جفت چکمهء اسپریته اصل بخرد خب...
البته من نخریدم ها... ولی خر شده بودم که بخرم...خیلی خوشگل بود... یه چیزی بود فضایی... یک دافه اسمی ای میشدم باش که نگو...این گلیه خاک بر سر هی چشم و ابرو اومد نذاشت بخرم...
بعد هم دوباره کلی کفش پوشیدیم همونجور همه کوچیک...
بعد بالاخره یه چیزه معمولیه الکی پیدا کردیم که دیگه از سره خستگی و حال نداری و اینا گفتیم جهنم... خریتیم...
غیر از کفش های ورزشیم من هر کفشی که خریدم همین بوده ماجراش... یعنی یا بالای دویست تومن پول دادم خارجیشو خریدم که نوشه جونشون وختی شعورشون می رسه زن با سایزه پای چهل و یک به بالا هم نباید پاپتی بگردد... یا یه چیزه آشغاله بی خودی خریدم که دوستش نداشتم... که اونم ارزون نبوده باز... یک حالت سومی هم داشته که مثلن یه کفشه تنگ خریدم و همه جام جر خورده باهاش و بعد از یکی دوبار پوشیدن ارث رسیده به ننم و گل آقا و اینا... تف...
تازه اون ورزشی هام که حساب نیست چون مارکداره خارجین و جز گرونان...
* چی می خواستم بگم؟
* این فیلمیه که دمه تندیس وامیسته بچه خوبیه... یکی دو ساله رفقه ماست... سه تا فیلم ازش خریتم... یکیش پروازه عروسانه یا یه همچین چیزی که چرند بود... یکیش جولی و جولیا که آخرین کاره مریل استریپه که بیخود بود واقعن... آخریش هم فانی پیپل که هنو ندیدم...
بعد کلن دیگه کارتونم نمیاد... یعنی اصن حوصلشو ندارم... آپ صد ساله افتاده گوشهء اتاق نرفتم ببینمش... ناین همین طور... بعد این کلودی ویت چنس آو میت بال رو دیروز تا نصفه دیدم بعد رفتم خسبیدم... بی مزه شدن بسکه... شایدم من عنق شدم حوصله ندارم...
* شاید امروز رفتم سینما... به هیشکی هم مربوط نیس...
* به نظر من آدمای مذهبی ـ فرقی نمی کنه چه مذهبی ـ و کلن کسایی که به سیستمه اگه گناه کنی خدا مجازاتت می کنه معتقدن ، خودخواه ترین نوعه آدمان!!! یعنی ببین طرف چقدر باید خودشو مرکزه دنیا حساب کنه که بشینه هزاران سال یک ابر موجود ـ یا ناموجود ـ رو تعریف کنه که کلن در هیچ قالبی نمی گنجه و زورش از همه بیشتره و خلاصه آخره همه کارهء دنیاست بعد این ابر موجود رو بکنه مسئوله مجازات... که وای من اگه دروغ بگم خدا از اون عرشه الاهیش میاد پایی که سیخه داغ تو کو*نم بکنه... جمعش کن بابا... چیزشو داشته باش قبول کن که اندازهء یه مورچه ای... اندازهء یه فیلی... اندازهء یه درختی... چقد آخه پررویی تو بشر؟ یعنی زنبوره اگه یه روز تصمیم بگیره که عسل نرینه خدا میاد کو*نشو سیمان میکنه دهنشو آسفالت؟ په تو چرا فک می کنی اینقد مهمی که پس فردا اون خدایی که تعریفش کردی و تا اونجایی که ما فهمیدیم به چیزشم حسابت نمی کنه میاد به خاطره چار تا غلط زیادی یا کمت کلن نیم نگاهی بت میندازه؟ حالا سیخه داغ و قیر مذاب و اینا رو نمیگم که کلن سرچشمه از یک ذهنه بیماره سادیستیک گرفته به نظره من!!!
حالا نیای بگی ما انتخاب داریم اون نداره... مامی فهمیم اون نمی فهمه... ما الیم اون بله ها... کو*نتو سیمان میگیرم بااین استدلاله چیزیت...
* صبح که از خونه داشتم میومدم بیرون تیتره امروز رو انتخاب کرده بود : شنبه چیری ترین روزه هفته!!!
یعنی واقعن همون چیری ترینه... هیچیتو پیدا نمی کنی... همهب ا هم دعوا... این چیزه اونو بر می داره می ره... اون چیزه اینو بر میداره می ره.. این غره اونو به یکی دیگه می زنه... اون غره اینو... خر تو خریه اساسی... آخرشم باید درو کوبید به هم و فحش داد تا سره کوچه!!!
ولی خب بعدش تلطیف شدم نمی دونم چرا...
* از کیمیایی هم من عمرن انتظار ندارم...
نمی رم ببینم هم... حامد بهداد هم جاش تو قلبه ماست ولی نمی رم ببینم... هر چند الان دارم فک می کنم انگه فیلمای کیمیاییه بازیش... ولی نمی رم ببینم... عمرن...
من اون حکم و رییسش رو هم ندیدم با وجودی که یه ساله افتاده کنجه خونه...
نمی بینم هم...
خودتون برین ببینین... تازه کجاش مردونه است؟ اگه مردونه بود آدم دلش نمی سوخت... مرد اینقد بی منطق؟ مرد اینقد تعطیل؟ مرد اینقد رو اعصاب؟ مرد اینقد زبون نفهم؟ مرد اینقد چیز مغز؟ ولمون کن بابا... ما مردها را دوست داریم و می دانیم اینجور نیستند... کیمیایی هم با اون زبانه الکنش بره واسه نامردا فیلم بسازه... بعله...
* ندیدم! :))))
اصن من نمی فهمم آدمی که مهرجویی و فرهادی و حالا قاچاقی نعمت الله و صد سال یه بار موتمن و همون یه فیلمه شهبازی رو می پسنده چطور می تونه کیمیایی رو هم ببینه؟ حالا دوست داشتنو اینا رو که دیگه اصن نگو...
این یک!!! :)))
* اینقد بی کلاس نباشین... بیاین گودر با هم یه تو منو فالو کن من تو رو می کنمی بازی کنیم!!!
برعکسشو هم نداریم!!! :)))))))))
دق کردیم بسکه هی ما باسه جیرون لایک زدیم هی اون رفت مرد هیشکی باسه ما لایک نزد!!!
* مایه دار گرون میشه اونجوری که!!! همین دویست سیصد تومن باید یاده شم بلکم بیشتر... بخرم که به صرفه تر میشه!!!
* باسه تبلیغه گودرم بذا یه تیکه بیام... آقا این سسکی فوتو که من هرازگاهی ازش شر میکنم ها دمش گرم... یکی از عقده های منو برطرف کرده... دیدی تو اینجور جاها هزار و یک مدل زن از زوایای مختلف یدا می کنی و دریغ از یه دونه مرد؟ اونم اگه باشه بیتره که نباشه اینقد که...ولش کن حالا بقیشو... میگن یارو ندید بدیده...
خلاصه... بیبینین حالشو ببرین...
* واااای... قسمت دوئشه... یا گوز علی شاه... دلم به تاپ تاپ افتاد... دیدم این پویا می گفت دیشب فور فان یه کلیپ ازش پخش کرده ها... اوووووووووووووووووووف... از کجا گیر بیاریم؟ اومده تو بازار؟

بعد یه چی بگم بخندین... این ۲۰۱۲رو که دیشب باکس آفیس پخش کرد یه صحنه هاییشو... هفتهء اوله اکرانشه... بعد این رفیقه فیلمیه ماداشت!!! بعد اون هیچی... من به محضی که دیدم اینو فهمیدم که شبم به فا رفته... تا صبح صد دفعه از خواب پریدم بسکه هی تو خواب زمین میشکافت و آسمون هم میومدو خونه می ریخت و خلاصه... صد دفعه دقیقن از خواب پریدم... صد دفعه ها...
* آقا کی پایه است بریم داغ داغ آتیش بزنیم به حقوقمون؟
بذا لیسته خرج های این ماهمو براتون بنویسم ششتون حال بیاد...
- یک جفت چکمه ( بقیهء خرجام به این بستگی داره!!! ییهو دیدی رفتم کله حقوقه رو دادم یه جفت چکمهء بنتون!!! )
ـ درست کردن عینک آفتابیم
ـ ریمل و سایهء طلایی
ـ لباس ورزشی
ـ کلاس ایروبیک یا بدنسازی ( جفتش با هم اگه شد )
ـ شال
ـ کادوی تولد گل آرا
ـ کادوی تولد بابام
ـ پانزده تومن بابت پیتزاهای اون شبی به پویا
ـ رفتن به اژدهای طلایی
ـ سینما
ـ سینما
ـ دکتر
ـ دکتر
ـ دکتر
ـ دکتر
احتمالن سره یک هفته دوباره باید آویزونه ننم بشم که پول وده!!! :))))
ـ ببین یعنی اسکار هم ببره کیمیایی من نمی رم فیلمشو ببینم... حالا پولاد داره که داشته باشه... اصغر فرهادی نوشته که نوشته باشه... چنان استعدادی داره این آقاتون که می تونه به فیلم نامهء کاپولا و بازیه آل پاچینو هم تر بزنه...
حالا فیلم نامه نویسه دیگه ای یادم نیومد... همینجوری گفتم کاپولا... ها... یا مثلن آمه نابار...
رسمن اعلام می کنم که این آقا از نظره من یک کلاهبرداره . کدومتون بعد از تموم شدنه یکی از فیلماش احساس نکردین که گول خوردین؟ دلتون نخواسته که پولتونو پس بگیرین؟ من از سربازانه جمعه به این ور قول دادم که دیگه همچین جفایی در حقه خودم نکنم . ارزونیه اونایی که هنو به عشقه قیصر می رن خودشونو عذاب می دن!!!
* سارا خیلی خری... پاشو بیا دیگه... دو سه ماهی با هم سر می کنیم بعدشم یه اتاقی اتاقکی چیزی می گیریم شریکی دیگه... بیا اصن شوورت می دیم... چیه اونجا داری خودتو زجر کش می کنی؟
هم هم کار می شیم... هم همخونه... کلی خوش می گذره ها...
بش میگم بیا همین جا استخدام شو... خونهء ما هم بمون... ما ها که همه سره کاریم... یه شب میام بخسبیم فقط... حوصلتم سر رفت دو سه روز میری پیشه منیر... دو سه روز پیشه ایران... دوباره بر می گردی... بعد چونهء اساب اثاثیه اشو می زنه با من!!! میگه حالاخودم نیم وجبم... وسایلم زیادن... اونا رو کجا بذارم؟
گوساله می خوای منو گلی بریم پیشه سوسن اتاقمونو بدیم تو؟ بچه پر رو؟
* چه ماهه گندیه این آذر... دو تا دوتا تولد شدن توش... بعد چقد من سخت با این آذر ماهیا کنار میام... با اون اخلاقای گهشون... با اون جندین بودنشون!!! ربطی به جن*ده نداره ها... جندین در گویش جنوبی یعنی مثلن جنی... جن زده... اینایی که یهو جن می گیردشون مثلن پاچه می گیرن و اینا...
بعد ببین چی کشیدم من با این بختیار و گلی...
تازه تولده آزاده هم هست... ولی خب اون کادو نمی خواد...
گوز علی شاه ما را از شره همهء آذر ماهی ها حفظ کن...
بعد به مامانه گفتم باسه گلی ساعت بخره... صبح ایشون هم دستور داده ما برای بختیار از اون پلیورا که اون سال باسه امیر گرفتیم بگیریم... تازه تخفیف داده... ماهه پیش که گیر داده بود بریم از بنتون براش بخریم...
تازه هر شب هم میگه امسال دیگه سه تاییتون شاغلین... ببینم کادو به من چی میدین... یه شب در میون هم میگه اون مایکروفره که بخار پز هم هست و پونصد تومنه به نظرش خیلی مناسبه برای کادوی تولدش!!!
حالا تولدش آخره اسفنده ها...
گیری افتادیم با اینا...
* دیدی خر شدم؟ این ماه دیگه به تتو نمی رسه پولم... ماهه دیگه...
* یک دشمنی عاشقانه ای دارم با تو...
* بعله...
* ایش... اخ... پیف...
به نظرم این سه تا آوا ـ ؟؟؟ ـ خیلی با مزه ان!
* دسر شکلاتیه کاله را بخورید و به سر و کله تان هم بمالید... دوست می داریم شدیییییییید...
* لامصب آزاره روح است... از بین نمایشگاه های آنچنانیه ماشین باید غلت بزنیم و بیاییم سره کار... پلاک اینوری و آن وری و رو به رو و پشت سر و خلاصه همه جا نمایشگاه ماشین است... ای مرگ... پورشهء شاسی بلند را کجای دلم بگذارم؟ تازه... به کی باید گفت؟ شما این بوگاتی یه را در تهران تا به حال زیارت کرده اید؟ ما کرده ایم... یعنی چییییی؟ هشت میلیارد ماشین را به چه حقی می کنی توی چشم ما؟ گوز علی شاااااااااااااااااااااااااااه... منم از اونا می خوام...
* این گوز علی شاهه ما هم خوب مراد می دهد ها... می خوای یه امتحان بکن!!! :))))
* بحثه دماغ داغ است... به همگی اعلام می کنم که گفته باشم... من تا این دماغه را عمل نکنم دوست پسر نمی گیرم!!! مامانه میگه اوهو... پویا میگه بهه... گلی میگه برو بابا... یا شوور می کنی یا هیچی!!! من بر مواضعم پا فشاری می کنم!!!
* آقا همچین زرشک زرشک عمرمون داره می ره ها... مام عینه اینا که مثلن تا تهه دنیا و یه چی اونورترش وخت دارن با دله خوش و کو*نه گشاد تماشا می کنیم و هنو تصمیم نگرفتیم چه گلی می خوایم به سرمون بگیریم!
* کتاب نگران نباش از مهسا محب علی رو بالاخره با سعی فراوان و یافتن همت از زیر سنگ دیشب تمام کردم... آن قدر خوب نبود که توصیه اش کنم... تهران در هنگام وقوع زلزله ای که همه منتظرشیم... بعد همهء جوونا چیز خل و مفنگی و دودی و تلی و قرصی و چیز مغز... یه دونه آدم سالم توش بود اونم که همه می ریدن بش!!! کلن حس و حاله دختر مهتاده خوب در اومده بود ولی خب که چی مثلن؟ شاید اگه یه داستانه طولانی تری بود که شادی یکی از شخصیت هاش می شد اینقد همه چی بیهوده به نظر نمی رسید .
* بعد لامصب این مغزه همچین به کار افتاده بود دیشب که نذاشت ما بخسبیم تا صبح . هی همین جور جمله و حرف و فکر و چیز شر و اینا میومد تو ذهنه ما و نمی رفت... لامصب انگار بعد یه مدت آف بودن سوییچ شده بود و دیگه بند میومد مگه؟
بعد از دیروز دقت کردم به خودم دیدم کلی لفظ قلم با خودم فکر می کنم و حرف می زنم! اینقد با مزه است!
* بخواب بابا...
با نفر سوم بودم البته!
* خوبتون شد؟ اینقد کامنت نذاشتین برام که الان کامنت گذاره خارجی پیدا کردم... حالا که دیگه منم محلتون نذاشتم حالتون جا میاد!!!
* آقا حقوق گرفتم می خوام برم یه جای جدید یه غذای جدید با مزهء جدید بخورم... بیف میف و اینام پیشنهاد ندین که کهنه شده... پویا میگه بریم غذای چینی ژاپنی بخوریم... ولی حدس می زنم خوشم نیاد... لبنانی هم که یک بار با فرهیخته خوردیم مزهء صابون میداد... اون فحشه رو که پیشنهاد کردین یه غذا و رستوران هم بزنین تنگش...
* حرومزاده به نظر من فحش نیست... حرومزادگی هم صفت خاصی نیست...
بعد کلن جمعش کن بابا... حروم چیه؟ حلال چیه؟ به تو چه اصن؟ درتو بذار...
بعد دیدی این مذهبیا اعتقاده راسخ دارن که بچه های پرورشگاه همگی حرومزاده ان و همگی پس فردا به شغل حرومزادگی مشغول می شن و هزار جور درد و مرض می گیرین اگه به فرزندی قبولشون کنین و بعدشم می زنن تو خواب می کشنتون چیزتون پاره شه...
یعنی چندین بار اتفاق افتاده که یارو نشسته و خواسته با دلیل و مدرک برای من ثابت کند که زر مفتش درست است و علم هم هنوز پیشرفت نکرده وگرنه تایید می کرد!!! مام که خب در این موارد عق می زنیم روی آبا و اجداد و دین و ایمونه طرف .
واقعن روتون میشه؟ بعد میگن فحش نده!!! ای تو اون روح و اعتقاد و رگ و ریشه ات...
بعد آدم نگه دهنت؟
* کلن یه چی دیگه می خواستم بگم...
هوی... پفیوز... دهن گشاد باتوم به دست... با توام... ما از بی دردیمون نیس که صاف صاف وامیستیم چشم تو چشمت و تو می زنی و ما دست هم بلند نمی کنیم حتی... ما از سره پوچی و هیچی و مرگ نیست که می ذاریم خونمون دست هاتو رنگ کنه... ما به تنگ اومدیم... ما به فغان اومدیم . ما می دونیم با مردن تو نمیشه عوض کرداین وضع رو . با مردن خودمون عوضش می کنیم . هر یک نفری که از ما می میره و هزار نفر از صفی که پشت سره توئه کم میشه... هوی... پفیوز... بیا منو بزن!!!
* میگم خودمونیم... من مردم از فضولی... تو کی هستی که از فرمونته آمریکا میای هر روز اینجا؟
بعد یه چی دیگه... دیدین من تک تکتونو چک میکنم!!! ندید بدیدم دیگه!!! :))))
* آقا ماعینه این چند روزه اومدیم و شونصد خط نوشتیم و کلی مسائل مهم و حیاتی را مطرح کرده ایم ولی خب بلاگفا صلاح ندیده عمومی بشن اون موضوعات و آپ نکرده... حالا البت شایدم این اینترنته ما گیر پیدا کرده باشه...
ببینم اینو نشون میده؟
* خب... می ریم که خلاصه ای از مطالب این چند روز داشته باشیم... قلم کاغذا آماده!!! :)))
* اولندش که ما یک پست مفصلی نوشته بودیم در رابطه با عشق های بچگیمون و یک عالمه رازهای مختلفی رو بر ملا کرده بودیم که خب حالا دیگه حسش نیست از اول بنویسیم و فاش گویی کنیم... بماند واسه یک وخته دیگری...
دومندش ما دو سه بار راجع به فحش نوشتیم که این بار هم باز می نویسیم و مسئلهء مهمی است به نظرمان...
دنبال یک فحشه جون داری م یگردم که جای فعلی ها ورد زبونم بشه... بعد دیدی ما فحشه قائم به ذات برای مردها نداریم؟ آشغال و کثافت و خر و گاو که فحش نیست... فحش رکیک منظورمه...
همشون نسبی ان... همشون هم به واسطهء یک زن به مرده می رسن... خاک بر سرتون... عوضش ما... همچین فحش خورمون ملسه... هر چی فحشه مستقیمن به خودمون بر می گرده...
بعد ببین یعنی دیو*ث و قرم*ساق هم باز به واسطهء یه زن به مرده نسبت داده میشن...
حالا من دنباله یک فحشی می گردم که اولن رکیک باشه و دومن بی واسطه باشه... و خب حالا زنونه مردونه هم نداشته باشه... مثلن جن*ده به نظره من هم زنونه است و هم مردونه ولی خب کسی باهام موافق نیست...
پیشنهاد بدین...
بعد لطفن از این توصیفه موقعیت ها هم نباشه که مثلن فلان تو فلان و این صوبتا... خودم اینارو فوته آبم!!!
ببینم چیکار می کنین ها...
* فک کنم گیرش به اولترا بود... قیلتر شکنه رو میگم...
* اون فیلمه هم واقعن خوب نبود که بیام براتون اکرانش کنم... بی خیال...
* آقا در راستای خواب خانومه سانتی مانتال ما یه هفته پیش خواب دیدیم شونزده آذره... بعد همچین خندان خندان داشتیم می رفتیم اغتشاش... هنو نرسیده بودیم به جماعت اغتشاشی که یک پژوی چهارصد و پنج یا آردیه سبز پیچید جلومون و سه تا از این جا*کش ها ما را دستگیر کردند... بعد یکیشون او بود... اینقده نامردی بود... بی شرفا... بعد آدم زورش میومد هنو یه مرگ بر و یا ننگ بر یا میر حسین هم از دهنش در نیومده بود...
بعد فک کردی تموم شد؟ نه آقا ما رو بردن اوین بعد از اینجا به بعدش یه نمه از باره ریلیتیه خوابمان کم شد... این بند زنان اوین عینه حرمسراهای قدیمی بود... کلی شیشهء رنگی پنگیه قدیمی داشت و بعد همه دامن شیلیته و از این لباس قدیمیا تنشون بود... بعد یه در داشتن که از توش هی نگهبانه سرک می کشید که ما چیکار می کنیم... بعد به نظرم مردم ریختن اوین رو رو سرشون خراب کردن... آخرین چیزی که قبل از بیداری دیدم این بود که رفقا عینه مور و ملخ از دیوارای نیمه ریختهء اوین بالا می یومدن...
خلاصه اگه شونزده آذر ما گم و گور شدیم بدانید و آگاه باشید که با یک پژوی سبز ما را دزدیده اند... کار هم کاره همان نامرد است...
بعد همهء اینا اثراته همان گوریل های سیزده آبان است که ما را دوره کرده بودند و هوار می زدند و لابد همگیمان را با هم توی کهریزکی... کناره اتوبانی... وسطه بیابانی... جایی مشغوله عبادت به سبک بسیج می دیدند!!! که خب زرت!!!
* اونجای آدمه دروغگووو!!! اگه راس میگی کامنتت کو؟
* فیس بوک هم خر شده است امروز... هی می خوام این کارتونه وان من بند را برایتان شر کنم هی ارور می دهد... حتی در جوابه نیمولی هم هزار و یک دفعه نوشتم دست تقدیر... پای قسمت... شومبوله قضا و قدر که آن را هم شر نکرد... ماگاراگای اینترنته ایرانی!!!
این هم از آن فحش های نسبی بود که از مادر در یک حالته خاص به آدم می رسید!!! :)))
*رسیده ام به ناکجا... مرا به خانه ات ببر...
* امروز بلاگفا با ما سر ناسازگاری داشت... هی نوشتیم... هی آپ نکرد... هی نوشتیم هی پراندش... هی نوشتیم... هی ارور داد... خلاصه که شانس آوردید... آنقدر غر و چسناله داشتم که گند بزندبه تمام روزتان...
* ببین پدرسگو... حالا آپ کرد...
فک کنم یه سنسوره حساس به غر نصب کردن روش... یا شایدم توش!!!! :))))
* خوب نگاه کنید... ضبط کنید این روزها را... آخرین لگد های این موجود در حال احتضار را هم تاب بیاورید... بعدها باید تعریف کنیم برای زندگان دیگر که چطور داغ بر دلمان گذاشتند در آخرین روزها و چطور خون ما و دوستان ما گلوگیرشان شد...
.
.
.
* از شدت خواب رو به مرگم...
* این آقای امین رستمی با همین دو تا آهنگی که ازش تو گوشیم دارم در قلب ما جاودانه شده... یکی اون که میگه بهم گفتی خداحافظ... تو رو دیگه نمی خوامت... یکی هم همین عزیزه دل که تازه به دست ما رسیده... صداش رو واقعن دوست دارم... خوندنش رو هم ایضن...
یعنی تو باید بشنوی تا بفهمی چه می گویم... اینقد تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداشت... اینقد برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره...
بعددارم فکر می کنم که خب هیچ کسی کسه دیگری را جوره کس دیگری دوست ندارد... هر کسی یک جوره مخصوص خودش دوست دارد و زیر آسمون از روز اول هم هیچ کسی کسی رورو جوره بقیه دوست نداشته...
سرگیجه گرفتین ها؟
بذا یه سرچ کنم ببینم آهنگ دیگه ای نداره؟
* آقا بداخلاقه قهر کرده بود و یک ماه بود نمیومد... اعصابمان راحت بود... حالا باز امروز پا شده اومده... یا گوز علی شاه... خودت به دادمون برس... از همین کلهء سحری شروع کرده به کودک آزاری...
* بذا ببینم امروز وخت می کنم راجع به این موضوع که سی و پنج درجه نوشته بنویسم یا نه... این چیزیه که به شدت منو اذیت می کنه و به شدت باهاش درگیرم!!!
راستش را بخواهید من واقعن آدم حسودی هستم... یعنی اعتراف می کنم که اگر اینقدر خودم را با وره خوبم کنترل نمی کردم همین حسادته خیلی جاها می توانست من را نابود کند...
بعد خب حالا این را اینجا داشته باشید... از طرف دیگر فکر کن که کسی را دوست داشته باشی ـ مثلن چمیدونم مینا... یا جیران... یا فرهیخته اصلن... منظورم دقیقن دوست است و نه هیچ چیزه دیگری ـ بعد خب احساساتت در موردش همین جوری فعال هست... چه برسه به اینکه تحریک هم بشوی... من کلن توی دوستی هام هم آدم حسود و غیرتی ای هستم!!! یعنی تنها دعوای من و سارا که رفیقه چندین و چند ساله ام بوده سره یکی از همین رقبای عشقی بوده... یک جورهایی تمامیت خواهم... تحمل یک نفر دیگر را ندارم... یعنی هیچوقت نتوانسته ام جمع دوستیه مثلن سه نفره یا بیشتر داشته باشم... همیشه دو نفره بوده... خلاصه اینکه واقعن اذیت می شوم وقتی دوست های من به کسی که از طرف من وارد جمعشان شده بیشتر از من توجه کنند...
حالا نمود عینی اش می شود همین خواخرمان... این را خیلی وخت است می خواهم اعتراف کنم و هی عقب می اندازم... خواخرمان از ما خوچگل تر است و خوش تیپ تر است و خلاصه داف خوبیست و ما نیستیم... هیچکدامه اینها باعث نمی شود که من حسودی کنم به او... ولی وای به روزی که کسی از دوستان من زیادی احوالش را بپرسد یا مثلن بنشیند یک گوشه به پچ پچ با خواخره ما... مثلن سارا که می آید و چند روز می ماند خوب تجربه کرده این اخم و تخم من را وختی با خواخره گرم می گیرد...
حالا اینی که من گفتم تازه در صورتیه که فقط گرم بگیرند باهاش... یعنی فک کن که مرا هم حذف کنند از دایرهء دوستی...
بدیش این است که همه هم زود می فهمند حساسیت من را... همین فرهیخته هر وخت می خواهد من را اذیت کند می گوید عشق من چطور است!!! فلان فلان شده!!!
خلاصه حالا من املم یا احساساتم بالغ نشده یا هر چی که می خوای بگو... من تحمل همچین چیزی را ندارم!!!
تو را می گذارند کنار که مثلن خسته کننده و اینها بوده ای به درد دوستی نمی خورده ای و یک نفر جذاب تر از تو را که خودت با دست خودت آورده ای داخل جمع جایگزین می کنند... خیلی کار کثیفی است...
حالا بعدتو فک کن که مثلن دوست پسری عشقی چیزی این کار را بکند و مثلن با دختر خاله ات... با دوستت یا با خواهرت بریزد روی هم...
اگر حالت اول پیش بیاید من رابطه ام را با هر دو طرف ماجرا قطع می کنم و تمام .
حالت دوم تا حالا پیش نیومده و اگه پیش بیاد فک میکنم اول جرشون میدم بعد پشت و روشون می کنم و یه دور دیگه جرشون میدم... بعد قطع رابطه می کنم باهاشون... بعد هم تا آخره عمرم افسرده میشم و حتی شاید خودمو هم جر بدم و بکشم!!!
یعنی چی آخه؟ این چه کاراییه می کنین؟
حداقلش اینه که به نظرم آدمیزاد در مواقعی که حتی حق هم دارد و نفر اول واقعن غیر قابل معاشرت است و نفر دوم به شدت جذاب و دوست داشتنی و هیچ جوره نمی تواند هر دو را در کنار هم داشته باشد بدون آسیب زدن به احساست نفر اول ، خب هر دوشان را بگذارد کنار... مگر همین یک نفر از کونه آسمان افتاده که به خاطرش باید دل کسی را بشکنی و آزارش بدهی؟ مرده شور ریختت را ببرد!!!
* کامنت دارین؟
.
.
.
واسه ناتوان جن*سی می خوام!!!! :)))
باید زور بالا سرتون باشه؟ :)))))
* من واسه شیلین مثه طنابه نجات می مونم!!! یا مثلن آخرین اتوبوسه شب!!! یا یه چی تو همین مایه ها!!! می دونه اگه با من نیاد خونه دیگه مونده تا ده یازده... بعد هی میگه دو دیقه دیگه...دو دیقه دیگه... الان سه و بیست و پنج دیقه است شرط می بندم که حداقل تا یه ربع به چهار نمیشه دو دیقه دیگه!!!!
* سهمیهء دیشبمان از فیلم این بود... خب فیلم فانی بود... بعد هزار و یک دونه دیگه از این فیلمایاینجوری بااین داستان دیدیم قبلن هم... ولی خب باسه وخت گذرونی و یه کم الکی خندیدن بدی نبود... ساندرا بولاکش هم خوب بود کلن...

داستانم اینه که ساندرا بولاک رییسه یک انتشاراتی است و به شدت هیولا است... پسره منشی اش است... بعد چون بولاک کاناداییست و درخواست اقامتش رد شده یک هو در یک موقعیته اورژانسی می گوید که دارد با اندرو ـ همون پسره دیگه ـ ازدواج می کند... خلاصه برای گول زدن ادارهء مهاجرت هزار تا خفت و خواری می کشن و آخرش هم واقعنی با هم عروسی می کنن...
اوایل فیلم را بیشتر دوست داشتم و خیلی خندیدم... آخراش یه نمه جدی شد دیگه خنده نداشت...
* آنونسه فیلمه بعدی رو از الان بدم!!! نبرد در بهشت!!! بعله... کلی هم جایزه برده... خارجیش هم میشه باتل این هیون!!! د د درن!!!
* ما را به صورت اشانتیون تست شخصیت کردند!!! گیریم که یک نمه به نظرمان رو آمد این تسته!!! فرمودند که ما فعلن روی مودش نیستیم! بعد اینکه خیلی احساس بطالت می کنیم و بعدتر اینکه کسی ما را ترک کرده به شدت!!!
البته بعد از یک ساعت و نیم خمیازه کشیدن و با انگشتها بازی کردن و زل زدن به سقف معلوم بود که ما بطالتیم!!! بعد هم خب تو اون نقاشیه دیدیم یک نفر یک نفر دیگر را ترک کرده و خب این یعنی یک نفر ما را ترک کرده و اینکه روی مودش نیستیم هم خب یکی را بگو که این روزها روی موده زندگی کردن باشد و خوشحال باشد!!!
بعد من هم خیلی ریلکش گفتم بعله آقا... مااز هیجده سالگی به اینور رو به بطالت گذروندیم!!!
آن توله شان هم اصلن من را دوست نداشت و حرصش را هم در آوردم با ریشه های شالم و یک چنگه جانانه هم نوش کردیم که نتیجه اش یک خط سرخ از این سر تا آن سر انگشته توی دماغ بکنمان است!!!! همان انگشت اشاره!!!
* فلان فلان شده توی چشم من نگاه می کند و میگوید پنج میلیون تومان!!!! یعنی انگار که بگوید پنج قرون!!!! آدم تا کجایش بسوزد خوب است؟؟؟؟
* آقا این کتاب هایی که خریدیم دو هفته پیش را همه خوندن الا خودمون... کلی هم با مهرجویی اش حال کرده اند... یک فراغتی دست بدهد بنشینیم بخونیم خودمان هم...
* بعد در تمام مدت آن دو ساعت من داشتم فکر می کردم که فرقش یک لحظه است... فرق آن آدمی که به هر چه آرزو دارد می رسد و آن یکی که نمی رسد... یک لحظه که تو کوتاه می آیی یا کوتاه نمی آیی... همین...
بعد هم فکر می کردم که چطور این فرهیخته را راضی کنیم که کافی شاپ بزنیم همگی با هم و یا اصلن پی همان آرایشگاه را بگیریم و بشویم تلخون جون و هی مو رنگ کنیم و ابرو برداریم و غیبت کنیم و خنده های جیغ جیغیه مدل آرایشگری بکنیم برای خودمان!!!
خب من هردو کار رو دوست دارم... اولی که عشقه اول و آخره زندگیم است... دومی هم خب اگر بتوانم بر این تهوعم از مردم غلبه کنم ـ که این روزها کار سختی نیست اینقدر که همه شبیه هم شدیم و همه مهربونیم با هم و همه همدستیم ـ کار خوب و باحالیست... استعداده هر دوش رو هم که دارم!
بعد واقعن تو فک کن که یه کافی شاپی باشه گارسون هاش دختر باشن و آشپزهاش دختر باشن ، یک حداقل مشتری ای بالاخره جذب می کند دیگر... بعد هم شرمنده ازاین دید جنسیتی ای که من اینجا دارم ولی فکر میکنم که چارتا خانوم راحت تر می تونن یک محیط مطلوب و دلپذیر رو یه جا بوجود بیارن تا چارتا آقا... یه جورایی حضور خانوم ها تلطیف می کنه فضا رو! ـحتی اگه خانومش یه بوفالویی مثه من باشه!!! بعله!!! ـ مثلن همین سوپره سره سهروردی... من کلی راهمو دور می کنم که به جای سوپره تهه کوچه ای که یک سیبیلی اداره اش می کنم بروم از اون سوپره که یک خانومی ـ مثلن بگیم ابرو؟؟ ـ اداره اش می کند خرید کنم... کلی هم خوشحال می شم هر وخت می بینمش!!!
حالا بروبچز... جانه من اگه پول و پله ای دارین بیاین رو هم بذاریم یه کافی شاپ بزنیم دیگه... اینقد گدا نباشین... یه کم به آرزوهاتون فکر کنین...
میگیم ننهء آیلین هم بیاد دیزاینش کنه... یه چیزه فضایی از آب در میاد ها... از من گفتن...
* کامنت دارین؟
.
.
.
واسه مریض می خوام!!!
* ننه مان فلان فلان شده خیلی کم اهله حساب کتاب بود ، از وختی ما رفته ایم سره کاررسمن یک چرتکه گرفته دستش و هی بالا و پایین می کند که سره ماه چقدر باید بهش پول بدهیم! نمونه اش هم اینکه دیروز پول خورد نداشت و به ما یک تراول پنجاه تومنی داد... مام از خدا خواسته کلیشو خرج کردیم... بعد امرزو میگه خب تو که نمیخوای پوله منو پس بدی هان؟ منم با نیشه باز گفتم که نه خب... پول ندارم... خیلی ریلکس میگه باشه... پس سره ماه پنجاه تومن باید به من بدی!!! چه دوره زمونه ای شده ها... من همون خونه می موندم به صرفه تر بود!!! جانه خودم! بعد خب باید به من پول بدن همچنان... اینا تمامه وظایفه مالیشون در قبال ما رو از یاد بردن انگار!!! تف!!!
* داداش تا اینجا اومدی یه هل بده اونور هم یه سر بزن... خیر ببینی... دیگه یه پاتون اینجا باشه یه پاتون اونجاها... ببینم چیکار می کنین...
* آقا طلاق بگیر بره پی کارش... این زندگی که من می بینم جز گه هیچی دیگه توش نیست... به جانه خودت... حقوق مامانت رو هم که می گیری بعده طلاق... تو خونه قدیمیه هم که میری زندگی می کنی... یه کارمنده عالی و بیست هم که هستی... خوشگل هم که ای ی ی هستی... چرا خودتو عذاب بدی با یه موجوده نفهم؟
منم زود میرم خونه... دیگه مجبور نمی شم سه ساعت بشینم اینجا تا دعواهای هر روزهء شما تموم شه!!! اه ه ه ه...
بعد زورم میاد جو می گیرتت میگی من هنو اینو دوسش دارم... منم که روزی صد بار عینه دیوونه ها میگم ازهمشون بدم میاد... از همشون بدم میاد... از همشون بدم میاد!!!!
از اولشم همین قاطع نبودنت زندگیتو به گ*ا داد... این آخرشو جونه عزیزت سفت باش...
* دیشب بعد از اینکه با شیرین کلی بالا پایین کردیم و هزار و یک جا رفتیم و اینا دست آخر سر از سوپر سره کوچه اشون درآوردیم... بعد این سوپرشون خیلی فرهنگی تشریف داشت و انواع و اقسام سریال ها و فیلم های روز دنیا رو می تونستی پیدا کنی... مام که دست و پامون در مقابل فیلم شل میشه و به حالت غش و ضعف می افتیم... خلاصه... سه تا فیلم خریتم که حالا شبی یکیشو قول دادم به خودم ببینم... چقد آدم تن بده به خواب؟ حالا چه فرقی می کنه من ده و نیمه شب بخوابم یا دوازده و نیمه شب؟ در هر دو حالت فرداش خوابم میاد سره کار... پس فیلم می بینیم و حالش را می بریم...
دیشب همین فیلم لبهء عشق رو دیدم... حالا چیزه دیگه ای میشه ترجمه اش کرد رو دیگه من نمی دونم...

خب بر همگان واضح و مبرهن است که ما عاشخه این خانوم کیارا نایتلی می باشیم ولی خب به چشم خواخری اون یکی خانومه سینا میلر هم خوب چیزی بود انصافن... یک جذابیته خاصی داشت... آن آقای مورفی را هم به شدت بودیم...
بعد حالا از این چشم چرونی ها که بگذریم داستان از این قرار بود که کیارا نایتلی در زمان جنگ جهانی یک خانومه تنهای مستقل است!!! هی هم این مستقل بودنش را می کند توی چشمت!!! بعد حالا ما که ندیدیم کلن ولی خودش می گفت روزها در یک کارخانهء اسلحه سازی کار می کند و شب ها هم در یک جای زیر زمینی برای سربازها هم آواز می خواند! این آخریش را دیدیم.
بعد یک شبی در یک کافه ای به عشق زمان کودکیش که یک شاعر است بر میخورد و بعد در همین زمان هم یک افسر قشنگولی عاشقش شده است و بعد این محله افسر قشنگول ملایمه که مورفی باشد نمی گذارد و هی تو پر و پاچهء شاعر جا*کشه می پلکد و بعد زنه شاعر جا*کشه می آید و شاعره و زنش آویزانه کیارامی شوند و با او توی یک اتاق زندگی می کنند ـ چون همه می دانند شاعر جماعت عرضهء پول درآوردن نداشته اند سابقن!!! ـ خلاصه... بالاخره با تلاشه فراوان و اینها کیارا با افسر قشنگول ملایمه ازدواج می کند و شاعره هم با همه یک روابطی دارد و بدش نمی آید کیارا را هم بزندبه بدن و این صوبتا... بعدافسر قشنگوله را می فرستند یونان که بجنگد و کیارا هم با شاعره و زنش می رود ولز زندگی میکند و بچه دار همیم شود از شوورش و شوورش گم یم شود و هی منتظر است که برگردد و از آنجایی که شاعره بی عرضه است همگی با پوله شوور قشنگوله زندگیمی کنند و کیارا و شاعره هی با هم لاس می زنند و مردم هی اخ و تف می کنند و زنش هی دوست تر می شود با کیارا و شووره به شکل دیوانه بر می گردد و به همه چیز مشکوک است و جرش می دهد که چرا پول ها را خرج کرده و بچه هه را یم گوید ماله دیلان ـ همان شاعر جا*کشه ـ است لابد و خلاصه هیچی نمانده از محبت و عشق و شعوره شووره... یک شب هم اسلحه اش را بر می داردو می رود دیلان و رفقای جا*کش تر از خودش از بکشد کهنمی کشد و همین جوری الکی می ترساندو بعد دیلان جا*کشه می رود به پلیس خبر می دهد و کیارا یم گو.ید نمی بخشمت اگر شوورم را بیندازی زندان و دیلان می گوید من به خاطر تواین کار را کردم ودختره می گوید خب زنت را ول کن اگر راست می گویی و دیلان عینه بز نگاهش می کند و کیارا می گوید که ببین تو همان دختر پونزده ساله را دوست داری نه من را و من هم شوورم را دوست دارم که واقعی است و نه مثل تو هپروتی و دادگاه هم شووره را تبرئه می کند و دیلان و زنش و هم می روند یک گورستونه دیگری زندگی کنند و کیارا با زنه دیلان یک خداحافظی گرم و دوستانه ای می کند محل سگ هم به دیلان نمی گذارد!
از ریخت و قیافهء شاعر جا*کشه هم به هیچ عنوان خوشم نیومد...
فیلم بدی نبود... ولی خب این روزا من نمی دونم چرا همش دنبال یک تلخیه ماندنی هستم... یک مزهء قوی... یه چیزی می خوام که آدمو تا روزها بسوزونه... اینا هیچ کدومشون اون زور رو ندارن!
گذشته از اینها به نظره ما این آقا ـ همان شوور قشنگول ملایمهء ماجرا ـ شبیه فرشته هاست... چشم ها و لب های به شدت زیبایی هم دارد... البته یه نمه دخترونه است... به هر حال گزینهء اول ما همچنان جرالد باتلر است. گفته باشم.

* البته یک شق دوم بسیار قوی هم دارد این داستان که همانا کشتن است... یعنی بعضی وقت ها از شدت عشق دلت می خواهد طرف را تکه تکه کنی... دلت می خواهد آنقدر در آغوشت فشارش بدهی که تک تک استخوان هایش بشکند... سخت است گفتنش...
یه جورایی میخوای اینقد فشارش بدی به خودت که مثلن یکی بشین... بره زیر پوستت... زیر قفسهء سینه ات... چه می دونم... خلاصه این حس هم در من گاهی جان می گیرد...
خوبه معشوقه دم دست نداریم... وگرنه روزی سه بار دستمون به خون آلوده می شد... حداقل...
* بعد آقا عصرها که از اینجا راه می افتم نمی تونم به تو فکر نکنم... تف... فکر می کنم که تو هم همین ساعت ها از آن جای دیگر راه می افتی و فکر می کنم که اگر با هم بودیم چه کارها که نمی کردیم و چه جاها که نمی رفتیم در این ساعت های فراغت و بعدتر هم فکر می کنم که کاش دیرتر هم را دیده بودیم و کاش اصلن همان وقت که هم را دیدیم بنیان را بر حرف زدن می گذاشتیم و نه حرف نزدن و کاش این همه سخت نمی شد تحمل دیگری برایمان که یک باره ببریم از هم...
من فکر همهء یحتمل ها و ممکن ها را می کنم و می بینم که چقدر امکان با هم خوش بودنمان بیشتر بود از با هم نبودنمان... خنده دارش اینجاست که من به تو هیچ وقت فکر هم نیم کردم... این را با یک لحن گزندهء کو*ن پاره کن بخوان... واقعن فکر نمی کردم... حتی روزهایی که از صبحه ساعت هفتش با هم بودیم تا ده یازده شب... چیکار می کردیم با اونهمه سکوت؟ چرا من لعنتی اینقدر سگ بودم و اینقدر خفه خون بودم؟ چرا تا تو رو می دیدم یاد همهء کسایی که دیگه قرار نبود ببینم می افتادم؟ چرا اینقد بدم میومد ازت؟
خلاصه آقا... ما شما رو حروم کردیم و تاوانش هم شد همین روزهایی که دلمان می خواهد با شما باشیم به تمامی و دیگر نمی شود...دیگر راه نداریم به نزدیکتان... فایده ای هم ندارد که بپرسیم چی شد که به اینجا رسیدیم که خب بهتر از هر کسی می دانیم چی شد و چطور شد که رسیدیم به این روزها...
فیس بوکت را که گاهی سرک می کشم می بینم که هیچ وقت نخواستم نزدیک تر بشوم به تو... هیچ وقت نخواستم سر دربیاورم که چه می کنی... چه نمی کنی... کجاها می روی... کجاها رفته ای... نشدم قسمتی از دنیای تو... همیشه دور بودم و دورتر رفتم... تو را هم راه ندادم به خودم...
اصلن به جهنم... همین است که هست...
لعنت به من و تو .
* پنجشمبه مهمونی دعوتم... آیا برم؟ آیا نرم؟ آخه مرده شور برده کی آخره ماه مهمونی می گیره؟ خب من پول ندارم الان برم لباس بخرم... حوصله لباس قدیمی ها رو هم ندارم... خیلی زیادی معمولین... به درد دور همی می خورن نه مهمونی... یه چیزه لختی پختی می خوام!!!! :))))
* بعد ببینم آیلین... میشه اون بوکانی ها رو هم بگی بیان؟ هااااان؟ ما از پارسال تا حالا تو کفیم به جانه خودمان...
نه... ولش کن... بذا من تو پوست خودم راحت بشم بعد ببینیمشون!!! جدنی حیفم میاد اینجوری حروم شه!!! :)))))))))))))
* آقا ما پس از مدت ها فیلم نبینی و البت عز و جز که این گرگ و میش را بگیر برای ما جانه مادرت دیشب به سلامتی نشستیم و دیدیمش... راستش انتظار بیشتری داشتم... یعنی نه که نا امید شده باشم... ولی خب دلم می خواس یه جورایی درد دار تر باشه... یا مثلن خونی تر... یا اصلن تلخ باشد که این اصلن نبود...
کلن من این دار و دستهء خون آشام ها را بودم... یکی از یکی خواستنی تر...

بعد خب ما به تفصیل گپش را قبلن زده بودیم با آقای فرهیخته... در باب عشق که نمی دانم است... که یعنی ندانستن عشق می آورد... راز عشق می آورد...
همین که ادوارد نمی تواند فکر دختره را بخواند عشق می آورد برایشان...
بعد چقدر دلمان تنگ شده برای این جور دوست داشتن های ناگزیر... این جور مجبور بودن به خواستن دیگری... البت از طرف ادوارد را می گویم ها...
کلن دختره را ما نفهمیدیم یک هو چرا اینقدر داغه پسره شد؟ همین که خاص بود؟ همین که کسی را تحویل نمی گرفت؟ همین که خوش قیافه و عجیب بود؟ همین که تحویلش نمی گرفت از اول؟ همین که سفید و سرد بود؟ همین که مدام می زد تو پرش؟ بعدتر چون مواظبش بود؟ بعد ترتر چون خون آشام بود؟ اصلن اون اعتماده از کجا اومد بیخود و بی جهت؟ همین بگیم در یک نگاه عاشق شد و تمام؟ یه نمه نچسب بود...
بعد شانس که نداریم... می شینیم هی آرزوی عشق های اینجوری و عاشقیت های عجیب و معشوق های غیرآدمیزادی می کنیم پس فردا یک خون آشامی را عاشق می شویم که هنو سلام نگفته یک لقمهء چپمان کرده... جانه تو... یک همچین آدمه گه شانسی هستیم ما...
بعد بنشینیم بنویسیم اندر حکایت این آرزوی پنهان محو شدن در معشوق... این آرزوی آسیب دیدن از معشوق... مردن از معشوق... نابود شدن از معشوق... اصلن همان خورده شدن را تو بگیر...
البت همچین هم پنهان نیست ها...
شما نداشته اید از این خواست ها؟ با تمام تن و جان نخواسته اید یک وقت هایی که نابودتان کند؟
* کنارم بخواب و
به دورم بتاب و
از این لب بنوش و
چو تشنه که آب و گل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانهء بی قرارت منم من...
* ما را به سر اوفتاده هوایی...
* اتوبوس اتوبوس هم که بیاین... راه رو هم که ببندین... عربده هم که بکشین... چوب و چماق هم که بزنین... قمه و چاقو هم که بکشین... تیر و تفنگ هم که نقل نبات باشه براتون... ما دیگه نمی ترسیم .
بدو برو زود جا بگیر... هنو نفهمیدی یه طرفو ببندی ما از یه طرفه دیگه میایم؟؟؟
خنگ.
* قربونه مرامتون که اینهمه کشتین خودتونو ببینین من کجام که دیگه نمیام روده درازی... خیالتون راحت بود مردم؟ یا اطلاع دارین که بادمجون بم و این صوبتا؟
تف... رفیق هم رفیقای قدیم...
حالا بعدن به خدمتتون می رسم... فعلن بریم به اموراته مملکتی برسیم که مهمتره...
* ما که هستیم... از اولش هم بودیم... تا آخرش هم می مونیم... تجربه هم ثابت کرده که با گاز و گوز و باتوم و گلولهء پلاستیکی و شوکر و اینجور اسباب بازیا که میدن دسته شما ها نمی ریم بتمرگیم تو خونه هامون... حالا خیلی اذیتی همون ماشه رو بچکون... ما دنبال مرگ می گردیم تو این خیابونا... شاید بعد از ما بشه اینجا زندگی کرد...

حالا رفقا من عاشقه این شب موندنش شدم... اصن کلن هر وخت دور هم جمع میشیم من دلم نمی خواد تموم شه... هر دفه گفتم کاش شب بمونیم... حالا قراره شب بمونیم...
* تازشم... از اول هفته ما دوباره مزین به حضور دستبند سبزمان شده ایم... بعله...
کلن خوشم میاد از همتون... دوستون دارم... اینقد که همه جا عینه هم گشاد بازی می کنیم و این یه جا عینه هم سفت و سخت وایسادیم...
* آقا خونهء دلقک با خونهء شیلین اینا یک سوپرمارکت فاصله دارد فقط!!! فک کنننننننننن!!!
* هر نفسی که فرو می رود به خیالت ممد حیات است؟ بابا هر نفسی که فرو می رود باعث و بانیه جر خوردن گلوی ما و حداقل سه تا سرفهء رگباری است... آقا من پارسال حتی یک بار هم سرما نخوردم... بعد امسال تا همین لحظه سه دفعه کله پا شده ام به چه شدتی... از دیروز هم دوباره گلودرده شدید و سرفه و سردرد... یعنی اصن نفس نمی تونم بکشما... باهر نفس سه تا سرفه... بعد دوباره نفس... سه تا سرفهء دیگه... اومدنی داشتم حساب می کردم که اگر هر سه ثانیه یک دم و بازدم داشته باشم حدودن چند تا سرفه در یک ساعت نصیبم میشه...
باز باید برم آمپول بزنم لابد!!! :(((
بعد صبح در حاله صبونه خوردن و فکر کردن به آمپول یک هو گفتم کاش من الان یک توله داشتم بعد هی بهش می گفتم آخ جون آخ جون آمپول باید بزنم... هوووورا... بریم آمپول بزنیم... بعد خر می شد و گول می خورد و فک می کرد چه چیزه خوچمزه اییه این آمپول... و هی جیغ و ویغ می کرد که منم می خوام... منم می خوام...
بالاخره بیتره ما بود که با پس گردنی و یک من اشک و آب دماغ و جیغ و ویغ می بردنمون آمپول بزنیم!!!
* هر روز صب این بچه مدرسه ای ها رو که می بینم امیدوار می شم به زندگی... بالاخره همین که دیگه لازم نیس هر روز صب پاشیم بریم مدرسه خودش یک دلیله مهم برای ادامهء زندگیه...
* یک سری آدم هایی هستند که من خیلی دوست دارم... خیلی هم دوست دارم از این مدل آدم ها در زندگانی ام داشته باشم و تا به حال نشده... من می گویم آدم های راحت... یعنی اسم مدلشان است... مثلن به خواخره می گویم وای پسره از این پسر راحت ها بود... یا وای دختره از این دختر راحت ها بود... و خب می دانیم که راحت یعنی چه شکلی...
حالا واسه خاطره اینکه شمام نادان از دنیا نرید براتون میگم... بعد خب دستت درد نکنه... اگه از این آدما دوروبرت داری منو بی خبر نذار... خیر از احتضارت ببینی!!!
پسرها شون ریش بلند و موی بلند دارن ـ بدون استثنا ـ از این لباس های بی یقه می پوشن معمولن... الان که زمستونه مثلن کت های سبز ارتشی... چشمهای مهربون دارن و اغلب در حال لبخند زدن می باشند... خصومت نمی بینی تو چشمشون به خودت و دنیا و آدما...
دختراشون خب یا موهای خیلی بلنده بافته دارن یا موهای کوتاه... از این مانتو گشادهای گل گلی می پوشن و کفش تخت و شلوار مثلن سندبادی... همیشه هم با یکی از پسر راحت ها هستند... یعنی دوست معمولی ندارند... دوست راحت دارند فقط... کیف هاشون رو هم کج می ندازن اغلب... لاغر هم هستند به شدت...
پسرهاشون دوست دختر غیره راحت هم دارن ها... گفته باشم...
بعد نه که ما دوست نداشته باشیم از این تیپ آدم ها بشویم ها... ولی یک بلد بودنی می خواد... یک دانشی است اصلن انگار که ما نداریم... بعد تازه... خب همه شان خیلی خوش تیپ اند با آن مانتو های گشاد و بلند و گل گلی شان... ما از آن ها بپوشیم خوش تیپ نمی شویم... ما لاغر هم نیستیم... موهایمان هم نه بلنده بلند است که ببافیم... نه کوتاهه کوتاه که سیخ سیخ از زیره شال بزند بیرون...
بعد حالا می خواهم بگویم که آی آقای راحتی که اسمت آرش بود و موهایت را سه بار گره زدی از پشت سر و باز هم بلند بود و آناناس پاتوقت است... ما شما را دوست داشتیم...
* اصلن کلن گیس بلند ها را خیلی هستم...
* چقد دوست داشتم خطم خوب بود... بعد این همه خون بهای تو اتمام این زمستان است و رای سبز من اسم سیاه تو نبود رو که می نوشتم کیف می کردی وختی می خوندی...
حالا خط ما که خوب نیست... ولی تو کیف کن... وقتی دست کردی تو جیبت و دیدی ای وای.... چه دلت نمی یاد خرج کنی پول هات رو... انگار که نامهء عاشقانه...
* آقا هر چی نوشته بودم در باب پرماننتلی آف لاین پرید... دیگر نوشتنم نمیاد اینقد که خودم رو خرجه همون جمله ها کرده بودم...
ولی بدانید و آگاه باشید که بر دو نوع است این پرماننتلی آف لاین شدن برای کسی... یا حوصله تان را ندارد دیگر تا آخر عمر... یا از عشق است...
و این بار از عشق است...
* با خواخره می نشینیم و شب ها هی قربان صدقهء چشم های بادامی و لب های قلوه ای و موهای شبقیه این کره ای ها می رویم... بعد یکی در میان هی می گوییم دیدی این ها چقدر شبیه الف ها هستند؟ انگار که مثلن ما عمری با الف ها نان و ماست تناول کرده ایم و آن یکی هی می گوید هووووم... واقعن...
ولی جدن الف ها همین شکلی هستند به نظره ما...
بعد نتیجه ای که از دیدن این کره ای ها می گیریم این است که در زمان های قدیم کره ای ها هیچ کدام خودشان بچه هایشان را بزرگ نمی کردند... مثلن همان جومونگ... یا همان یوری... یا اصلن همین موهیول... البت این آخری بالاخره دیشب پسرش را از ننه اش گرفت تا بدهد دسته زنه پتیاره اش تا کو*نش را پاره کند...
بعد کره ای ها آدم های خنگولی هستند... همه اش همدیگر را می بخشند... بعد اونی که بخشیده شده تا آخره عمرش هی کو*نه اونی که بخشیده رو پاره میکنه و هی دوباره بخشیده میشه...
بعدتر کره ای ها آدم های فس فسویی هستند... هی همه چیز را لفت میدهند... آنقدر لفت می دهند تا یکی بیاید و نگذارد کارشان را بکنند...
بعدترتر کره ای ها آدم های الاغی هستند... یک چیزی را از ته دل می خواهند... بعد دقیقن هزار بار سعی می کنند تا بهش برسند و نمی رسند و بعد دقیقن همون لحظه ای که قراره بش برسن می گن نمی خوایم و تریپه فداکاری بر می دارن!!! بعد میرن عینه خر عر می زنن و گریه می کنن...
بعد ترترتر کره ای ها ما را خر فرض کرده اند... ادای بوسیدن را در می آورند و فکر می کنند ما خودمان به عمرمان کسی را نبوسیده ایم یا کسی ما را نبوسیده و یا اصلن بوس ندیده ایم که باورمان بشود بوس این شکلی است!!!
ولی جانه خودم الف ها همین شکلی ان... تف... ما دلمان یک الف می خواهد یا یک آدم راحت که برویم با هم هی بوس های وقعی تمرین کنیم...
حالتونو به هم زدم با این سریال دیدنم... هان؟
:))))))))))))))
خوب کردم...
* میگم از دو حال خارج نیست... یا من هیز شدم جدیدنا... یا باسن المبارکه این پسرها جدیدن خیلی رشد کرده!!! یعنی هر دفعه مچه خودم را در حالی می گیرم که زل زده ام به یکی از این قلمبه ها!!!
بعد خواخره هم دچاره همین درد شده... پس گزینهء دو صحیح است!!!
* دارم سگ لرز می زنم رسمن... چرا کت مشکیه رو نپوشیدم؟
* مگس می پرانیم از صبح... کاش می شد بروم و بچپم زیره لحاف و یک لیوان کاکائوی داغ بگیرم دستم و یک دو صفحه از هر کتاب بخوانم و چرت بزنم...
واقعن سیستمه احمقانه ای دارین آدما... اینکه پول میدین و وقت من رو می خرین... به جای تخصص...
حالا نه که من تخصصه خاصی داشته باشما... کلن میگم...
* آقای فرهیخته جز خر چه چیزی می تواند باشد که بعد از این همه عز و جزه ما که پاشو بیا برویم سینما و نمی آید پا می شود و با یک عدهء دیگری می رود سینما؟؟؟
تف!!! حیفه اون ساندویچای ایران ایتالیا که کوفت کردی!!!
* باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم .
بدم میاد وختی منتظره فرمانی!!! یعنی چی تیتر زدی فرمان شرکت در ۱۳ آبان صادر شد؟ تو که میخوای فرمان ببری خب همین الان سرتو بنداز پایین علفتو شیرین شیرین نشخوار کن دیگه... چه کاریه؟
خلق آدمو تنگ می کنین با این عادتهای ناخودآگاهتون...
اینی هم که میبینی لینک دادم واسه خاطره کلامشه... یاد بگیرین بیانیه یعنی چی؟ یعنی چطوری یه چیزی بگین که مثلن منی که هیچ کدومش به هیچ جام هم نیست تا تهشو بخونم و حداقلش بگم بابا چه قلم زیبایی...
وگرنه که چه کاری بود از دیواره خونهء مردم بالا رفتن؟
چه کاری بود نارنجک بستن به شیکم و رفتن زیر تانک؟
چه کاری بود کلن؟
که حالا بیایم بکنیمش علم و علی یارت سینه بزن زیرش!!!
* من که می دونم... کافیه بنویسم چه روزه خلوت و ساکت و آرومی تا از در و دیوار کار و مصیبت و سر و صدا بباره!!!!!!!
* آقا بسیار هم این سنت چیز تپاندن در دهانه همکاران سنت مبارکی است اگر پای نون خرمایی در میون باشه!!! :))))
* شیلین نیومده سره کار... من دمباله یک راهی هستم که از الان تا یک رو به یک پلک بر هم زدن بگذرونم... بعدم برم با خواخره خرید... بعدم برم بخسبم تا شب...
* رفتیم بیمارستان شرکت نفت دیروز... بعد آقا تا ندیده باشی نمی فهمی چی میگم... این شرکت نفت به نظره من یک کشوره جدایی است برای خودش... اصلن آدم هایش و شکل هایشان و ساختمان هایش و کلن هر چیزی که این کشوره شرکت نفت مربوط می شود یک جوره دیگری است... یعنی چشم های من را ببند و ببر یک جایی وسطه یک ساختمانی ول کن... با یک نگاه می توانم بگویم آن جا ساختمانی شرکت نفتی است یا نه...
بعد اصلن یک ژانر آدم داریم به اسمه بچه شرکت نفتی... یک مدل سوسول می شود که بسیار در ناز و نعمت و رفاه و اینها غلت زده و بزرگ شده... یه چی تو همون مایه های بچه کره مربایی... یا بچه سرلاکی!!! که خب اینها راهم شاید شما نفهمید... در خانوادهء ما من بچه سرلاکی هستم و پویا بچه کره مربایی و شیرخشکی و امیر و شیرین بچه شرکت نفتی!!! این القاب رو هم آقام به ماها داده ولی خب یک جور جهان شمولیتی دارند که همه به کار می برندشان...
* حالا که حرفه شرکت نفت شد یک خاطره ای براتون تعریف کنم نوههای گلم از زمانه بچگیه خودم!!! دو تا از شوخر خاله های ما شرکت نفتی بودند... بعد اون زمون ها مااصفهان زندگی می کردیم... بعد یکی از این دو تا خاله تصمیم گرفت کهبیاید اصفهان زندگی کند با بچه هایش... خلاصه خانهای خریدند در کوچهء ما و تراس به تراس برای هم جفتک میانداختیم و دختر خاله هه با پسره همسایه بالایی ما دوست شد و ما با آنها دوست خانوادگی بودیم و هر روز عصر می رفتیم پارک کوچیکه و اینها بماند... برای شماهای که نیمدانید باید بگویم که شرکت نفتیهای ساکنه شهرک نفت در اهوازهمه چیزشان مجانی است... یعنی آب و برق و گاز و تلفن و رفت و آمد و خلاصه... همه چی ها... خونه هم که بهشون میدن بازم مجانی... بعد سال به سال هم میان رنگ می زنن و تعمیرات می کنن و اینا و همه اش هم مجانی... خلاصه... آقا به سال نکشیده قبض های آب و برق و تلفن آمد برای اینها نجومی... خلاصه... مدرسه ها که تموم شد خونه هه رو فروختن و برگشتن همون ولایته شهرک نفتشون و تا امروز به خوبی و خوشی مشغوله زندگیه مفتی و مجانی هستن و یک دونه هم قبض پرداخت نکردن!!! :)))
* من واقعن تنم می لرزه با تو که میام دکتر و می شینم رو به روی اون تابلوی روماتولوژی... یاد سال هایی می افتم که با مرضیه می رفتم و می نشستم روبه روی همین تابلو...
.
.
.
* من در حالت عادی هم اعصابه خیلی از آدم ها را ندارم... یعنی می رسم خونه باید سکوته مطلق باشد... یا حالا دیگه ساعتی یکی دو جمله ماکسیمم...
بعد امروز به سلامتی ما از صبح اعصابه سر و صدا و اینها نداشتیم... یعنی اصلن برزخ از خواب بیدار شدیم... این ننهء ما هم که استاد است همین جور وقت ها یک جوری برود روی اعصابت که چاره ای جز جیغ و داد و گیس و گیس کشی برایت نماند...
حالا ما هی متانت به خرج می دهیم و هی می خواهیم اوله صبحی گند نزنیم به کل روزمان و بلکم هفتهء آینده ـ مطلع هستید که از قهر و ناز و پشت چشم نازک کردن های چند هفتگیه ننهء من که ـ خلاصه هر چی گفت ما نشنیده گرفتیم... ولی مگه ول می کرد؟ آخرش هم گیر داد به اینکه ما با کفش یک سانت آمده ایم روی سنگ قرمز ها ـ تا سنگ سفیدها مجاز است ـ بعد گییییر ها... یعنی جرمان داد رسمن سره صبحی... ما هم لج کردیم و هی آمدیم اینورتر و هی محلش نگذاشتیم... آخرش هم در را طوری کوبیدیم به هم که شیش طبقهء ساختمان لرزید و هر کی خواب بود بیدار شد!!!
از همان موقع هم هی داریم روی اعصابمان کارمی کنیم که تشنج نزند دوباره!!!
بعد اصلن از صبح اینجا هم همه گهی هستند و این مرتیکه هم گیر داده و خلاصه من کاملن آمادگی قتل را دارم در این لحظات...
بعد واقعن این نهاده خانواده از جا* کش ترین سیستم های موجود بر روی کرهء زمین است... یک مشت مادر فلان که همیشه در حاله جر دادنه همند... همهء روابطشان هم بر پایهء استفاده و سواستفاده و گروکشی از هم یم باشد... دو طرفه هم هستا... یعنی خب ننهء ما از ما سواستفاده می کنه و یک سرویس هایی را می دهد به ما و وقتی به میلش رفتار نکنیم سرویس هایش راقطع می کند... ما هم ایضن...
بعد الان من کلی شکایت دارم اصلن ازاینا که یک عمری هی به ما دروغ گفتن که شما برین سره کار پول دربیارین ما دیگه چیکارتون داریم؟ هر کاری خواستین بکنین... اصلن همهء مشکله ما با شما همینه که بیکارین... حالا که رفتیم سره کار و پولشان دیگر بخورد توی سرشان دبه در آورده اند... یعنی صد رحمت به اون موقع که مفتخور بودیم... کیفش بیشتر بود... حداقل از صبح تا شیش و هفت برای خودمان بودیم و حالش را می بردیم... حالا از صبح سره کاریم و شب هم که چوبه ننه هه توی سک و سوراخ هایمان تفرج می کند...
حالا سعاره جدید اینه که تا وختی توی خونهء مایین... قبلن تا وقتی خرجتونو ما می دیم بود!!! یعنی ببین با چه جا*کش هایی طرفیم.
* همه سر درد داریم... همه پاچه می گیریم... همه خسته ایم... این مردک از همیشه جا* کش تر شده و به اندازهء کل این مدت به همه چی گیر داده و زر زده و غر زده و ور ور کرده...
روزی که سگی است از کلهء سحرش پیداست... بعله...
* خب کار تمام شده... ساعت سه و نیم است... شیرین رفته ناهار بخورد توی آشپزخانه... شووره دارد توی اتاقش تلفنی حرف می زند... من دارم گودر میخوانم و بیسکوئیته اتی سین پرتقالی که دیروز خریده ام می لمبانم... یک کم حرف های غیر اعصاب خوردی بزنیم...
دیدی دیروز نرفتیم سینما؟ تف... شانس نداریم که... بعدشم تو این شریعتیه ننه مرده که برهوته کافی شاپ است دنباله کافی شاپ گشتیم و نبود و رفتیم تندیس...
آقا چیکار کنیم حالمون به شود امروز؟ بریم خونه بخسبیم؟ بریم خونه سریال ببینیم؟ نریم خونه؟ بریم کجا؟ تف...
* ها ها.. یه چی بگم بخنندین... ما جمعه رفتیم از ایران ایتالیا برای خودمان و فرهیختهاینها ساندویچ خریتیم و رفتیم خانه شان خورتیم... بعد گفتیم که خب دو تا اشتراک هم بگیریم دیگر... یکی برای خودمان... یکی برای خودشان... بعد امروز فرهیخته زنگ زده که هر چی می گردد شمارهء اشتراک را روی منو پیدا نمی کند!!! ـ یعنی من نمی دونم تو روزی چند ساعت به این فک رمی کنی که کدوم دستت راسته کدومش چپ ـ خلاصه... همه دست به دست هم دادیم و شماره اشتراک پیدا شد و غذا انتخاب شد و زنگ زده شد... بعد از دو ساعت کاشف به عمل آمد که ما پلاکه خانهء فرهیخته اینها را دو تا بالاتر داده ایم و یارو یکی دو ساعتی علاف بوده و فرهیخته یکی دو ساعتی آب از دهان آویزان و فحش چکان ماد رو پدر ما را به هم پیوندمی داده!!!
بعدم زنگ زده جای تشکر کلی ما را نواخته!! :))))))))))
مام کلی خنده فرمودیم و گفتیم دممان گرم و چشمتان کور!!!
* حالا خودمونیم زیادم خنده نداشت...
|
|
|
جدی میخوام برم جنوبه اسپانیا زندگی کنم تو ظله آفتاب... یعنی نمی خوام تا زندهام چشمم به یه تیکه ابر تو آسمون بیفته... اینقد که این هوای ابری و آسمون سیاه منو نمایان می کنه!!!
نمایان هم یک نوع نموده شدن و گردیدن است!!! ولی خب خیلی شدید!!! :)))
* بعد میخوام بدونم آخه گاگول... تو با سه تا مخفی گاهه سطحه ده که من دارم چی نصیبت میشه از این حمله ها که روزی سه بار به من حمله می کنی... هان؟
بعد اون پر رو رو بگو که گفته صد تا آهن برام بفرست... منم الان میگم چشم لابد!!!
* امروز این ها همگی باهم رفته اند دانشگاه و یک کاره مهم را سپرده اند به من... بعد الان من استرس گرفته ام که یک وخت گند نزنم... البته گند زدنی نیست اون جورها... ولی خب به هر حال...
دیشب بعده کار رفتیم فشم با روسا و یک دیزی و قلیونی زدیم و روحمان شاد شد...
بعد می خوام بگم گند بزنه به این سلیقه تون... این دو سیب چیه می کشین؟ با اون طعمه گنده شیرینش؟ هلو نعناع به این خوبی... خلاصه که ما تهوعیم از طعمه شیرینش در بیخه گلویمان هنوز...
بعد هم آمدیم خانه و جنازه شدیم و خسبیدیم...
* ما این آهنگ جدیدهء نریمان را دوست می داریم... مخصوصن اولش را...
* میگم حالا من رفتم کتاب خریدم کی بخونم؟ اصلن وخت ندارم... بعد روی مودش هم نیستم... تف...
* امروز ناهار الویهء سوپره تهه کوچه با نون بربریه نونوایی ته کوچه داریم!!!
* امروز عصر می رویم سینما...
* دیشب ساعته ده که داشتیم بر می گشتیم و اون آقایونه مدرن تاکینگ برای خودشان لانلی ماریا را می خواندند و ما فرو رفته بودیم در کاپشنه پرمان و حالمان خوش بود به هیچ کدامتان فکر نکردیم و فهمیدیم که به هیچ کدامتان فکر نمی کنیم و کو*ن تان بسوزد...
بعد آمدیم خودمان را زجر بدهیم و هی لب و لوچه کج و کوج کردیم مگر یک بغضی چیزیمان بیاید و نیامد و بی خیالش شدیم و غوطه ور در آبگوشت و بوی پیاز و شیرینیه تنباکو ته گلو و آهنگ و سرعت و شب رفتیم مستقیم تا رخت خواب!!!
* آقایی که از اون شرکته داری میای... لطفن نیا تا شیلین برگرده خودش کارت رو انجام بده... من سختمه...
* بعد دیشب شیلین میگه بیمه برات رد کردیما... دو روز دیگه نگی می خوام برما... منم هی نیشخنده خبیثانه زدم و هی گفتم نه فعلن که هستم و هی اون گفت یعنی چی و هی من گفتم یعنی همین و خلاصه می خوام بگم روم نشد بگم یه صد تومن ناقابل بذار رو حقوقم تا با دله خوش بمونم!!!
بعد رفتیم خونه سره راه که من کاپشن بردارم به مامانه میگم برام بیمه رد کردنا... جلو شیلین میگه ایول برو شکایت کن بگو اینا طبقه تعرفهء وزارت کار به من حقوق نمی دن!!! :))))))
حالا به قوله جیرون بیتره هیچیه بابا... فعلن که هستیم...
* من ماهه آینده می روم و تتو می کنم... پیشه همان پسره که پویا یافته است... بعد یک جفت چکمهء بلنده پاشنه بلنده جیگول هم خواهم خرید... اگه این کارا رو نکردم خرم...
یادتون باشه ماهه دیگه بپرسین خر شدم یا نه!!!
* میگم بریم تردیده کریم مسیحی یا صداهای موتمن؟ به من اگه بود می رفتم بی پولی... ولی این دخترهء گیس بریده رفته دیده...
دلم تنگ شد واسه تنهایی سینما رفتنه صبح های بی کاری و علافی...
* دیدی چش کردم خودمو؟ ه یگفتم فوتینا زورتون بیاد زود می رم خونه یکی دو ساعت م ی خوابم؟ این هفته دارم می میرم از بی خوابی... هیچ هم معلوم نی کی می رم خونه... هیچ روزی هم زود نرفتم...
* ای اهالیه فیس بوکستان کجایید په؟ دارم نگرانتون می شم ها... یک تکونی بخورید خب...
* یک زمانی یک بابایی را می شناختیم که حرف زیاد می زد... یکی از زرهای لاینقطعش این بود که من ـ یعنی تلخون ـ آهنگ ها را جن*ده می کنم... یعنی آهنگی که تازه آمده را اینقد گوش می دهم و گوش می دهم و گوش می دهم که اشباع شوم و خلاصه دیگر یک هو گوش ندهم تا مدت ها بعد... و هر کس خم که در تماس با من است عقش بگیرد از آن آهنگه!!!
حالا می خواهم اعتراف کنم که واقعن هم همین طور است... من نه تنها آهنگ ها... که کتاب ها و فیلم ها و آدم ها را هم جن*ده می کنم... یعنی کسی را دوست داشته باشم آن قدر دوست دارم که دیگر بیشتر از آن نمی شود... و آن قدر نزدیکش میشوم که بیشتر از آن نمی شود و آن قدر می خواهمش که بیشتر از آن نمی شود... یا از کسی بدم بیاید آن قدر بدم می آید که بدتر ندارد و ایضن همهء آیتم های قبلی برعکس... آدم ها برای من یا هستند یا نیستند... معاشره معمولی ندارم... نمی توانم وقتی همه چیز یک نفر را دوست ندارم یک رابطهء معمولیه متوسط را با او حفظ کنم...
به او فکر می کنم و هر چند خب اصلن مودبانه نیست ولی رسمن او را اتوبانه دو طرفه کرده بودم در زندگیم... همان کلمهء فوق را در نظر بگیر شما... مودب شده ام در این لحظات... خلاصه... یک وقت هایی به شدت مرگ می خواستمش و یک وقت های دیگری به شدت مرگ نمی توانستم تحملش کنم... همش در حاله پشت و رو کردنش بودم به بیانی...
کی می شود ما به یک تعادلی در احساساتمان برسیم و آدم ها را و کتاب ها را و آهنگ ها را و چیزهای دیگر را اینقدر جن*ده نکنیم؟
* جیرون بمیرد و من راحت شوم از دستش... هی من را هوایی می کند... هی باید استخوان درد بگیرم از نداشتن ها و نخواستن ها و نباید ها...
خره جدی من خیلی دوست دارم...
* یکی از بدبختی های من اینه که به ممکن ها فکر می کنم... در واقع خیلی فکر می کنم... الان هم سوزنم گیر کرده روی او... مدام به این فکر می کنم که من و او می توانستیم چه زوجه ـ زوجه دوستها... نه زن و شووری ـ کاملی باشیم اگر می خواستیم و اگر عینه آدم می نشستیم چندین هفته با هم صحبت می کردیم و درد و مرضمان را می گفتیم به هم...
* از صبح حالت تهوع دارم شدید...
* دیروز رفتیم این داربن... همون اسموثیه... من یک هلو انبه آناناس موز خوردم و خواخره یک هندونه خربزه آناناس... ماله من یک مزهء خاصی داشت که اولش خوشت نمی اومدو دومش خوشت میومد... ترش بود... ماله او شیرین بود نسبتن... کلن برویم باقیش را هم امتحان کنیم...
بعد همون پسر وراجه بود که گفتی نیمولی! یک ساعت قبله ماجرا و یک ساعت بعده ماجرا گفتمان کرد با ما... بعد هی هممی گفت می خوای بده موزش روزیاد کنم برات.. می خوای بده اونش رو زیاد کنم... می خوای بده اینشو زیاد کنم... ما هم ندادیم!!!
* دو تا کتاب خریدم از علیم... یکی به خاطر یک فیلم بلند لعنتی از داریوش خانه مهرجویی... یکی نگران نباش بود؟ چی بود؟ از مهسا محب علی...
بعد دختره آمده بود با آقاهه گپ و گفت کتابی می کرد و کلی کتاب ها و آقایان و خانم های نویسندهء محترمه بزرگ نام می برد و ما که خریدمان را کرده بودیم و داشتیم می رفتیم و دمه در این پا آن پا می کردیم جلوی خودنویس ها و گوش می دادیم به گپ و گفتشان... خلاصه ما یک نمه حسوتیمان شد و گفتیم تف... عقب افتادیم از قافلهء کتاب خوان ها و ببین خانومه چه قشنگ بلد است... بعد یک هو خانومه که همین جور قطار قطار کتاب های بوکوفسکی را ردیف می کرد و می خواست گفت حمامه آب گرمه بوکوفسکی را ندارید؟ دو سه دفعه هم گفت و آقای فروشنده هم هی هیچی نمی گفت... من در حاله انفجاره خنده با دلی شاد و قلبی مطمئن و اندرونی خنک شده گفتم موسیقی آب گرم رو می فرمایید دیگه و روانهء منزل شدم .
اینقد چسی نیایید لطفن مردم!!!
* آقا ما عادت داریم روی وره چپ مان لم می دهیم... فحش نیست ها... گفته باشم... یعنی این روزها که از صب تا شب نشسته ایم پشته میز روی بازوی محترمه چپمان ولو می شویم و خب البته لنگه محترم تره چپ مان و کلن نصفهء چپه بدنمان تکیه گاهه ما شده... چند روزی بود که این استخوان المبارکه رانمان در محل اتصالش به لگن المبارکمان درد می کرد بد جور... اول گفتیم که خب کمربنده سفت بوده... شلش کردیم... بعد گفتیم اصلن این شلوار جینه تنگ است پدرسگ... همان بگ را بپوشیم... بعد تر دیدیم افاقه نکرد گفتیم اصلن بکنیمش که خب نمی شد دیگر... بعد امروز یک حالته کشف و شهودی در حینه لمیدن به ما دست داد که کاشفمان به عمل آمد داستان این است... بعد حالا هی رویه وره راستمان می اندازیم خودمان را که جبرانه مافات کرده باشیم...
ولی در کل سخته یک دفعه ای آدم این نقطهء اتکایش را عوض بنماید... بعد به نظرم فقط یک چیزه بیرونی نیست که تو مثلن تصمیم بگیری و چهار تا ماهیچه ات را این ور آن ور بکنی و حل شود . احساس می کنم تمام درونیاتم به چپ یک ور شده اند و هی من را به آن طرف کج می کنند!!! :)))
بعد تازه شیلین سمته چپ نشسته و من همش باید سرم تو کامپیوترش باشد...
قطع نشه یهو پام؟ :)))
عینه این پیرزنا دیدی می شینن قصه می بافن واسه خارشه نوکه موهای سرشون؟ منم همون!!!
* خیلی خوابم میاد امروز...
* یه سینمایی برم... مینی اگه میای بگو عصر بریم بی پولی...
* ببین من پس فردا به سلامتی پنج تا پسرمو زاییدم قول می دم نذارم بابا بزرگشون که بابای منه هیچ وقت ببرتشون کوه... یعنی یکی از دلایلی که من اینقد از همه چی ـ رسمن همه چی ها ـ دل زده و اخ و پیفم مخصوصن از کوه همین بلاهاییه که باباهه سرمون میورد بچگی ها...
ببین یعنی مرگه ما روزهای جمعه... کلهء سحر به زور از تو رختخواب می کشیدمون بیرون... بعد گشنه و تشنه می ریختمون تو ماشین که بریم کوه... حالا دروغ نگم فقط یه لیوان شیر اجازه داشتیم بخوریم و صبونه رو باید رو قله می خوردیم... اولا می رفتیم صفه... بعد اونجا شلوغ شد دیگه پاتوقه باباهه شده بود سید ممد... یه کوهه تخ*می بود طرفای دانشگاه صنعتی یه قبرستون و امام زاده هم پایینش بود... بعد این یکی دو تا دیواره داشت که واقعن برای بچه های چلغوزی که ما بودیم سخت بود... یک شیبه وحشتناکی هم داشت که با وجودی که در مقابله صفه نیمچه کوه محسوب می شد ده برابره اون ازت انرژی می برد تا برسی به اون قلهء مرده شور برده اش که توش آب می تونستی بخوری و خرما و صبونه و اصلن می تونستی بشینی... بعد آقا مگه می ذاشت ما استراحت کنیم؟ تخته گاز باید می رفتیم بالا... خلاصه شکنجهء بدی بود... واسه همینه که از وختی زورمون رسیده با وجودی که باباهه هر هفته می ره کوه ما قدم از قدم بر نداشتیم باهاش...
بعد آقا اصلن آدم میره کوه به نظره من که از هوا و طبیعت و این چیز شرا لذت ببره... نه اینکه چریک تربیت کنه... نه؟
بعدم کلن کوه رفتن به نظره من خیلی کاره لوسیه.. من اصن باهاش مشکله فلسفی داشتم همیشه علاوه بر این چیزا... همیشه مثلن ده دیقه مونده به قله دیگه دلم نمی خواست برم بالا... که چی بشه اصن؟ حالا چهاینجا بشینیم چه چهل متر بالاتر... یعنی واقعن فک می کنی رفتی اون بالا دیگه بالاتر از تو کسی نیست؟ دیگه دنیا زیره پاته؟ زرشک!!!
خلاصه گفته باشم... پسرای من کوه برو نیستن!!!
* و این ریتر اسپورته تمشک را ما برای شما پیدا کردیم... بخورید و بمکید و حالش را ببرید اما اصراف هم بکنید حتمن... حالا قول بده!
* آقا افتادم به زر زر ها... یعنی همین جور چرند میاد به دهنم برم اینور اونور بنویسم... گند بباره به قبره یساری... افتاده رو زبونم گفته بودم اگه برگردی می بینی ی ی ی...
اصن نزدیک بود همین الان تو فیس بوک بنویسم بیا یه بوس بده برو!!! چیه این آخه؟ دارم رکورده جدید ثبت می کنم به گمونم!!!
* یا مثلن شب شب شب که نذاشت یخواب نذاشتی برام!!! واه واه واه...
* و خب همه می دانند که علاوه بر خرما در خانه که موجبه اختلال در خوابه لر می شود ، نارنگی در سره کار هم باعثه از کار افتادگیه مغزه لر خواهد شد!
اینجوری هاست که لر پنج تا نارنگی میاره سره کار که از ساعته هست و نیم که شروع به خوردن کرد تا یک و دو حداقل دووم بیاره!!! :)))
* کاش من حقوقم به اندازهء سلیقه ام خوب بود!!! افسوس...
* میگم من به یک بیماریه خاصی دچارم... ببینین اگه شمام دوروبرتون از این مریضا دارین خبرش کنین با هم یک بنیاد حمایت از بیماری های خیلی خیلی خاص بزنیم... من رسمن نمی تونم زمان رو حساب کنم... یعنی به نظرم بیشتر از کمیته زمان ، کیفیته زندیگم تو اون مدت روی تخمین روزهای گذشته تاثیر داره... یعنی ببین مثلن به حسابه من تو رو پنج شیش ساله که می شناسم... به حسابه تقویم شده چهار سال... به حسابه من ، با فرهیخته سه ساله که رفیقیم... به حسابه سر انگشتی هر چی می شمارم نمی فهمم سه ساله؟ دو ساله؟ سه تا پاییزه؟ دو تا پاییزه؟ چن تا پاییزه؟
خلاصه که بد دردیه... همه چی یا به شدت طولانی و دور و یا به شدت کوتاه و نزدیکه... مثلن مرده هام همین دیروز مردن... مثلن ندیده هام رو صد سال ندیدم... مثلن هزار ساله دلم برات تنگ شده...
اینا وره بدش بود خب...
ولی خب مثلن اندازهء شصت سال دوست بودیم با هم... اندازهء بیست سال اینور اونور رفتیم باهم... خلاصه... میخوام بگم که اینطوریاست که همه چیه برای من به شدت و غلظته...
* اینو چن وخته می خواستم بگم... به نظره من مردن مثه آمپول زدن می مونه... دیدی عینه چی ترس داره این آمپوله بی پدر؟ یعنی همه کار می کنی که نری بزنی... آخرش می گی بزنم راحت شم... بعدشم که می ری می خسبی رو اون تخته جونت بالا میاد از ترسه درد... در واقع درد نداره زیاد... ترس داره...
یا مثه امتحان دادن... البت واسه من که امتحان مرگمه!!! منهمیشه بعده مثلن دو سه روز جون دادن رو دفتر کتابا و خودکوشون و خود پاره کنون و معده به گ*ا دادنون و کچل شدنون آخرش که دیگه دارم به فای عظما می رم میگم بابا بریم بدیم این امتحانه رو راحت شیم... بعد هی به خودم دلداری میدم که مثلن فردا ساعته چهار همه چی تموم شده... بعد هی به بقیه ای که امتحانه رو دادن حسادت می کنم و میگم به جهنم که خراب کردین... راحت شدین عوضش...
حالا مردن هم همونه... یعنی من واقعن میگم خوش به حاله اونایی که مردن... خوش به حاله مریم صفایی که چهارم دبستان بودیم از سرطان مرد... خوش به حاله خاله جهان که تو پنجاه سالگی از سرطان مرد... خوش به حاله مرضیه که تو بیست و یک سالگی از نمی دونم چی مرد... خوش به حاله آرزو که تو سی و یک سالگی از سکتهء مغزی مرد... خوش به حاله مادر بزرگام... خوش به حاله مرده ها...
من واقعن به این شمشیره آویزون بالای سرم که فکر می کنم دچاره از کار افتادگی میشم!!! :))))
بابا بزنیم یه دور خودمونو بکشیم راحت شیم ها... همهء کائنات رو هم ضایع کنیم...
* ببین یعنی چیزشو داری بیا اینجا از آخرت و اون دنیا و دنیاهای بعدی و فلسفهء چوب تو چیزه ما کردن با این آفرینش و این چیز شرا بگو تا جرت بدم .
* آقا این فیس بوک خر شده... برداشته هر چی ما رو دیفالمان نوشته بودیم پاک کرده سر خود... نامرده نا زنه نا آدم... بیشوووووعوووور... اینهمه خزعبلاته ارزشمند نوشته بودم... اینهمه لایک داده بودین... اینهمه کامنت... اینهمه طرفدار...
اون پیکان جوانانه همراه با یساری رو بگو...
* و ما به شما توصیه می کنیم ساندویچه اروستای ایران ایتالیا را... و ساندویچ اسکولپین اش را... بخورید تا حال بیایید... ساندویچ یعنی این...
اولی را بیشتر هستم... دومی زیادی نرم است... زبان دارد تویش و مغزه رانه گوساله... اولی فقط مغزه رانه گوساله دارد و همانا که از فضا بر ما نازل شده...
* آقا دیروز حوالیه ساعته دو در ناحیهء تجریش در مختصاته طبقهء اردکه آبیه تندیس یک فروند علی انصا*ریان با رفقا مشاهده شد که به شدت نخ و طنابه لنگره کشتی و اینا می داد و حتی یک سلام و علیکی هم از دور کرد با ما و حتی تر کلی هی دنباله ما آمد و سره راهه ما ایستاد و از این جوات بازیا... حالا درست که خیلی خز شده... ولی دفاعه توپی بود... رو دست نداشت... کلن هیکل میکل و اینام که ردیف... بد نیست با این سلبریتی ها هم یک روابطی بزنیم ها...
کلن از وختی موهایمان را زرده طلایی ـ به کسره ط ـ کرده ایم به چشمه امت خیلی داف می آییم...
* آقا بدوید... این مغازه دارا دیوونه شدن... همه چیشون مفتی شده... تو همون تندیس یه مغازه هه طبقه منفی یک هر چی کفش و جین و مانتو و تی شرت و اینا داشت حراج کرده بود ده تا بیست تومن... بعد جین های خوب ها... بروید بخرید... دختر پسر هم ندارد!!!
* فیس بوک جان معذرت میخواهم... من زود قضاوت کردم راجع به تو....
* آقا دیروز تولد سمیرا بود... بعد از آنجایی که ما خیلی مخه گوزیده ای پیدا کرده ایم در این سالها همش فک میکردیم دهم است تفلدش... بعد خیر از شوورش ببیند که خودش نوشت تو اون وبلاگه شیطانی اش و ما یادمان آمد و بهش زنگولیدیم... بعد قضیه اینه که دهم تولده سمیه بیامرزی بود... حوصله آدم ندارم تو زندگیم... حوصله کل کل هم... حوصلهء اشک و آه هم... حوصلهء دوستی های ریدمونی هم... وگرنه زنگ می زدم تبریک می گفتم بش...
* این فرهیخته یک رفیقه با مزه ای دارد به اسمه نون! بعد این نون یعنی آن قدر حرف می زند و حرف می زند و حرف می زند که مادرت می آید جلوی چشمت... خلاصه که بچهء خوبیست و ما از محضرش لذت می بریم!!! بعد الان نشسته ایم توی فیس بوک چرند برای هم سند می کنیم!!! راجع به قطره و گربه و رختخواب ببر و بیار و اینا... و تو چه می دانی که قطره چیست؟؟؟ :))))
بعد میگه تو به فرهیخته بگو برنامه فلان رو بذاره... نه سنش خیلی از من زیاد تره تمسخرم می کنه اگه بگم!!! :))))))))))))))
یعنی بگیری بزنی این نون را!!! یک ساعته دارم می خندم!!! :)))))))))))))))))
* واه... به اون مکه ای که رفتم!!! فک کنننننننننن!!! دختره داره می گه!!! به اون گردنه حیرانی که رد کردم الانه که یه شیشکی بزنم!!!
* این دختر خاله هه دوشمبه دفاع دارد... بعد زنگ زده امروز که بشین برام یک متنی بنویس اوله دفاعم بگم!! بعد نه که دفعهء اول باشه ها... هر وخت این ننه هه می ره یه سمیناری بندازونی چیزی از طرف شرکتشون که باید حرف بزنه منو مجبور می کنن بشینم چیز شر بنویسم براشون که برن اون بالا بگن!!! تف... زشته خب بابا... تو فک می کنی مثلن سلینجر هم همچین کاری کرده باشدتوی زندگیش؟ یا حالا اون خیلی گنده است به نظرت همین جومپا لاهیریه خاله زنک؟ همینه من هیچی نشدم تا حالا تو زندگیم جز یک عریضه نویسه مبتدی!!!
حالا چی بنویسم؟
به نام خدای خران و گاوان و بنایان و معماران و مهندسان برق... از همین تریبون اعلام می کنم که گند بزنن به این جهنمی که ساختین برای ما و این راه های بن بست و بدون دور برگردونی که ما رو هل دادین توش... مرده شور همتونو ببرن که اندازهء مورچه شعور نداشتین و اندازهء فیل ادعا داشتین... شا*شیدم تو اون مدارکه دکتراتون کههی کوبیدینش تو سره ما و ما هی هیچی ندیدیم از اون سوات در شما... و... و... و... در پایان می خواهم این پایان نامهء چیز شر و انگشت وسط دست راستم را تقدیم کنم به استاد راهنمای محترمه دختر باز که با روح و روانه خیله عظیمی از دانشجویان بازی کرد و ما را از عشق نا امید کرد و به سوی یک ازدواجه بیخود هل داد و چیزه ننه اش...
منو که نه... اونو... خوبه به نظرتون؟ حالا اون مهندسانه برقشو بردارم دیگه خوده جنس میشه نه؟