* آقا ما دو روز است عینه خری که به گاریه آسیاب!!!! بسته باشندش داریم کارمی کنیم... بعد مصیبت عظما آن است که از شمبه مادر و خوادرمان هم قرار است به فا بروند اینقدر که زیادتر می شود کارمان...
یعنیببین چه خبر است که من از صب تا حالا فقط یه توکه پا تونستم برم دست به آب!!! بعد شونصد دفه اومدم اینجا رو باز کردم بنویسم هی دوباره بستم اینقد که کار داشتم...
خلاصه که دلتون بسوزه برام...
* دیروز روزه چیری ای بود... آخرش برای اینکه به خوشی ختم شه گفتممینی بریم سینما؟ گفت نه ـ خاک بر سرت ـ بعد گفتم خو بریم تندیس از اون شیرینی فروشی جدیده شکلات بگیریم بخوریم؟
نخطه ضعفشو میدونم دیگه!!! :)))
خلاصه رفتیم و روز را به خوشی به پایان رساندیم...
* آقای نخطه اصلن من مایلم یک زمانی بشینیم با هم یک گپی بزنیم و روشن کنیم هم را ـ بیشتر من شما را ـ اینقدر که هر دو تامان به یک چیزهایی تقریبن معتقدیم و بیان کردنمان فرق دارد!
البته گفته باشم که توی یک چیزهایی نه شما به اعتقادات منو نه من به اعتقاداته شما ها... ولی خیلی جاها با در نظر گرفتنه یک طیفی از تساهل و تسامح در یک جبهه ایم... ولی خب چرا اینقدر کلمه ها برای شما فاصله ایجاد می کنند؟ نکنه اون طیفه رو نمی بینی؟ یا در نظر نمی گیری؟ یا اصلن قبول نداری؟
حتی اگه قبول هم نداری باز من دارم می بینم که ما یک طرفیم... په چرا هی فک می کنی من دارم یه چی دیگه می گم؟
عزیز من ما اگه دنبال خون خواهی بودیم که سنگ رو سنگه این مملکت بند نمی شد... ولی اینکه ما نمی گیم چشم در برابر چشم... خون در برابر خون... عزیزت در برابر عزیزی که ازم گرفتی دلیل نمی شه که یادمون هم بره...دلیل نمی شه که یادشون هم نندازیم چیکار کردن و چیکار دارن می کنن... دلیل نمیشه که نبینیم این دریای خونی که بین ماست رو... دلیل میشه؟
* دیشب با پسر عمهء عزیزه دله اختشاشیمان کلی خاطراته اختشاش شر کردیم... بعد یک عالمه از این سرود ها و ترانه ها و فیلم های اختشاشی داشت... یکیش خب همین ورژنه جدیده سر اومد زمستون... من با کلی آه و حسرت و خاطراته قلمبه از این ترانه داشتم فیلمی که روش میکس کرده بودن رو می دیدم... بعد یک هو اصلن دیدم واقعن نمی تونم تحمل کنم که روی عکس های جبهه و دانشگاه و حموم و نمی دونم چیه موسوی بخونه که توی سینه اش جان جان جان... یه جنگل ستاره داره...
همین الان هم بغضم گرفته...
نه عزیزم... نداره... اینقد اعصابه منو داغون نکنین... اینقد بت نسازین... اینقد بیخود یه آدمه معمولی رو که خودش هم هیچ ادعایی نداره نکنین رهبر و چی و چی...
اونی که توی سینه اش یه جنگل ستاره داشت خیلی وخته زیر خاک خوابیده...
ببرای من این ترانه یعنی بیژن... یعنی اون قبرستونه ورودیه مسجد سلیمان... یعنی اون قطعهء لعنتیه بهشت زهرا... یعنی صداهای گرمی که با بغض و امید می خونن... یعنی آدمایی که خیلی وخته پای اعتقادشون مردن... اگه نمی دونین بدونین... این ترانه رو چریک های فدایی خلق خوندن...
هیچ جوری موسوی یا هیچ کسه دیگه ای این روزها هم قد این ترانه نیست... با همهء احترامم به معرفتش و آدمیتش و شجاعتش...
* دیروز را که همه همه جا خوانده اید اگر به چشم ندیده باشید...
می دانی... به تو هم گفتم... خطی از خون میان ماست... همین حالا بگذر از این خط که فردا ما نمی بخشیم... فراموش نمی کنیم... راهتان نمی دهیم به خودمان... همهء شما سهم دارید در آن گلوله هایی که شلیک شد دیروز... به گردن شماست خون ما... خون دوستان ما... خون همراهان ما...
یه سوال همهء این روزا داره منو می خوره... از تویی که اعتقاد داری... نماز خونی... روزه بگیری... پایبندی به دینت دارم می پرسم...
روت می شه نماز بخونی؟ روت می شه بایستی رو در روی خدات؟ روت می شه برای امام حسینت سینه بزنی و اشک بریزی؟ شرم نمی کنی؟
بگویی نه راحت می شوم...
* اندر حکایت کتاب های استفنی میر باید بگویم که جلد به جلد بهتر شد... یعنی تا همین فصل بیست و هفتمه جلد چهارم ـ که چاپ نشده و دانلود کردم ـ می توانم بگویم که کتاب چهارم که اسمش سپیده دم است محبوب ترین قسمت کتاب است برای من... یعنی بالاخره به نظرم آن درد و تلخی ای که دوست داشتم را پیدا کرد ماجرا... هرچند زود تموم شد...
کتاب پنجمش که کلن نصفه نوشته شده ـ چون به روایته مینا گویا داستانش لو رفته و استفانی میر دیگه ادامه اش نداده ـ ولی خب بدی نبود اون هم... دیدن ماجرا از دید ادوارد خیلی جالب تر بود...
کلن من ادوارد را خیلی هستم...
* دارم فکر می کنم که حتمن لازم نیست یک معشوق خون آشام دست و پا کنی در زندگانی... اصلن همین که عشقی در میان باشد خود به خود آن که معشوق است می شود بلای جان آنکه عاشق است... حالا خونش را هم ننوشد جانش را که می سوزاند... روحش را که به بازی می گیرد... زندگیش را که صاحب می شود و بگوید نباش نیست که می شود عاشق...
حیف... تمام شد... این عطش من به کتاب هم درد بدیست... یکی دو چیز دیگر هم هست که من به همین حریصی می خواهم و همیشه فکر می کنم که فرصت لذت بردنه درست و حسابی را از خودم می گیرم با این یکباره به بر کشیدنشان...
راستش را بگویم به نظرم این خانومه استفانی میر چندان هم نویسندهء چیره دستی نیست... تازه ترجمه ها هم که یکی از یکی افتضاح تر بود... داستان به این محشری را کمی تا قسمتی نویسنده و به تمامی مترجم ها حرام کرده بودند... مثلن تو همان میراثه کریستوفر پائولینی را مقایسه کن با این... حالا نمی گویم اربابه حلقه ها که بگویی اون تالکین است و کارش درست است... واقعن سر است از این داستان... نمی دونم... عمیق تر باید می بود... اسطوره ای تر... از جان تر... می فهمی؟
حالا نکنه همهء خرابکاری ها را مترجم ها کرده بودند؟ یک جاهایی قشنگ سه چهار خط را معلوم بود جا انداخته اند حتی... مینی جان شما که سوات داری لیسانس داری انگلیسی خونی... به زبان اصلی هم یک نمه شل بود داستان یا نه؟
ولی خب حق با تو بود... بهترین قسمتش همان جلد سوم است... یک دلی از عزا در آوردیم همراهه بلا!!!! :))))
میگم نظرت چیه بزنیم تو کاره ترجمه؟ به جانه خودم منه بی سواده انگلیسی کم دون هم اگر یک دیکشنری بگیرم دستم و کلمه به کلمه ترجمه کنم حاصل کار یک چیزه بهتری خواهد شد از این ریدمونی که اینها به اسم ترجمه می زنند... حالا بیا شراکتی شما ترجمه کن ما ویراستاری... نظرت چیه؟ دستمزدمون هم حالا مثلن شصت تو چهل من... هان؟ نظرت چیه؟
* یک لحظه بود... یک لحظهء کوتاه و من فهمیدم که با تو دشمنم... که کینه دارم... که درد دارم... که شوق دارم اصلن و منتظرم... که ایمان دارم یک روز به کسی بر می خورم که تو را از من خواهد گرفت... که روی تو را خواهد پوشاند... که تو را از یاد من خواهد برد...
بی شک من با تو دشمنم که اینچنین تلخ و از جان انتظار کسی را می کشم که تو را در من خواهد کشت...
* ما را به شدت هوای شمال بود و شمال ما را نطلبید...
اشکال ندارد... عوضش می رویم امام حسین تا آزادی را آباد می کنیم برایشان عاشورا... اوووووووف... اختشاشه خونم کم شده ها جدنی... این پنجشمبه ای هم که نرفتیم وجدانمان ناراحت است...
بخند ممنوع من... بخند... بر ناتوانی من بخند...
تازیانه می خواهد تنم... هزار هزار هزار...
* قرار نبود که عادلانه باشد... قرار نبود که انصاف جایی داشته باشد میان ما... قرار نبود که قرار بگیرم... قراری نبود و نیست... خواهشی هم...
* یکی از دلایلی که من زیاد نزدیک نمی شوم به آدم ها و از قدیمی ترین دوست هایم هم همیشه فاصله می گیرم و کلن دوست نمی شوم با کسی این است که آدم ها به شدت ترحم بر انگیزند... به شدت... یک نفر بعد از دو روز شروع به جلب ترحم تو می کند... یک نفر بعد از یک سال... یک نفر هم بعد از ده سال... اما شروع می شود... وجود دارد... هیچ چیز بیشتر از این حال من را به هم نمی زند که مجبور شوم از روی ترحم با کسی معاشرت کنم... چون متاسفانه دل شکستن دلی را هم ندارم معمولن آن قدر در دام دیگران شکنجه می شوم که بیزاریم قوی تر از رحمتم شوم ـ بعله... ـ خلاصه آن وقت است که می شوم یک موجود غیر قابل معاشرته از این رو به آن رو شده که دیگر به هیچ قیمت دست کسی بهم نمی رسد...
اینها را گفتم که بگویم این روزها این ترحم بر انگیزی تو مرا تا سر حد مرگ شکنجه کرده... تحملش را ندارم دیگر... این چند روز موهبتی است...
* آقا جان ما پنجاه هزار تومان را جیرینگی خرج کتاب کردیم... بعد طی دو بعد از ظهر کلکه شفق و ماه نو کنده شد و حالا داریم با جان کندن ساعتی یک خط از خسوف را یم خوانیم که تمام نشود...
بعد عزیزانم باید بگویم که ترجمه ها در حده رییسه دولت بعد از دهم زیبا و ستودنی می باشند... یعنی در همان حد ها...
یک چیزی می گم یک چیزی می خونید... چرند اندر چرند... بعد حالا کتاب اول را با ارفاق می توانیم با فیلم هم ارز بدانیم... اما در ماه نو مطلقن فیلم زیبا تر است...
بعد اینکه اون دو تا کتاب رو هم بالاخره و پایین گاوه خریدیم... راستش فعلن توی مووده ادوارد و دارو دسته اش هستم... اما خیلی دلم می خواد اون شینودا بولنه یک چیزی توی مایه های یونگ باشد... یعنی نا امید می شوم؟
* از اثراته ادوارد خوانی بر من و خواخره این است که امروز واستاده ایم پایینه دیواره اون خونه هه که ماله بروبچزه اصلاحاتیه تو بهار و با گربه ای که رو دیواره یک ساعت اختلاط می کنیم... بعد لامصب چشاش سیاهه سیاه بود گربه هه... من هی می گفتم ادوارد بیا پایین... ادوارد... خواخره هم می گفت ما که می دونیم تو خون اشامی... پدسگ شکلتو چرا عوض کردی باسه ما... بعد هی داستان می ساختیم که الان مثلن ما این بدبخت را می گیریم از عشقه ادوارد اینقدر می زنیم تا بمیرد و تغییر شکل ندهد و بعد هم باز باورمان نمی شود و می گوییم ادوارد چرا خودت را زدی به مردن؟؟؟
یعنی سینه خیز این روشنایی را رسانیدم به خانه اینقدر که خندیدیم...
* راستش شعر را توی گودر خواندم... یادم نیست از کی بود...
بخند ممنوع من...
که بر هر بوسه هزار تازیانه می نویسند...
باید کسی باشد در هنگامهء اندوه ، که تو را ، با غمت ، جا دهد میان سینه و گودی گلو...
* با یکی از خواننده هام گپ می زدم دیشب... بعله بعده اینهمه من هنو دو تا و نصفی خوانندهء صابت دارم... اونورو میگم ها... بعد عینه آدم ابلهی که هستم تو همین اولین گفتمان تقریبن هر چی بود و نبود راجع به خودم گفتم... واقعن نمی تونم زبون به دهن بگیرم؟ واقعن عقدهء رازگشایی دارم؟ واقعن کرم دارم خودمو همه جا لو بدم؟
بچهء خوبی بود... بعد یک چیزهایی از نوشته های من رو برام می نوشت که خودم یادم نبود... هی یکی در میون می پرسیدم اینم من نوشتم؟ اونم من نوشتم؟ کلن حس خودخواهیم الان خوب ارضا شده... بعله...
فقط یه نمه مشوشه اون رازگشایی هایه ملایمیه که کردم... بسکه بدبین شدم به همه... جدن با یکی دو تا آشنای نا به کار و یکی دو تا تجربهء بد ببین چه به سر آدم میاد ها... هر چند... با اینهمه من باز نمی تونم جلوی زبونمو بگیرم....
این جملهء تیتر رو که برام نوشت گفتم اوووه کجایی دختر که حالامو ببینی که هیشکی نمی خواهدم...
* قم هم نرفتیما...
* این هندیه اومده اینجا بعد وختی ذوق زده میشه چنان داد و هواری می کنه که قشنگ انگار دست به یقه شدن تو اتاق!!! اینقدم فضوله که نگو... یه ساعت واستاده دمه آشپزخونه به شیرین نیگا می کنه... شیرینم حواسش نبود داشت ساندویچ درست می کرد بخوره!!! بعد یقه اش رو گرفته که شما الان دارین ورکینگ میکنین یا کوکینگ؟؟؟
یه خطه زرده نازک هم از دمه موهاش تا وسطه ابروهاش کشیده!!!
* آقا زود باشین خبر بدین دیگه... نشستم هی گودر صفر می کنم... عکس بذارین لامصبا... من دلم اینجا مثه چی و چی داره می جوشه...
* این شیلین عمرن امروز بذاره من برم انقلاب کتاب خری... تولده شوورشه می خواد بره کادو بخره... منه طفلک هم باید برم باش...
* پونه خلی بدجنسی... گفته باشم... چقده کیف کردم الان رفقای ولاییت رو می ریزم به هم... یادم نبود سانسورچی هستی!!!
* بین به نظرت من کی وخت میکنم کتاب بخونم؟ شبا می رسم خونه جنازه ام... یعنی همش تو چرتم... جون ندارم از رو مبل تکون بخورم... از ده و نیم هم که دیگه رختخوابه...
* آقا دیشب بعد چندوخت مام رفتیم به خیله عظیم پشت بومیه ساعت دهه همساده هامون پیوستیم... بعد لذتی بود که بردیم ها... خیلی حال می کنم با محله مون... بعد جوکیم واقعن همگی... فک کن آدم عزادار باشه ـ من هستم ـ اشکش دم به دیقه دربیاد ـ که ماله من از دیروز در میاد ـ عصبانی باشه از همه چی ـ که من هستم ـ بعد داد و هوار داشته باشه نصفه شبی که هممون داشتیم... بعد یکی دیگه شروع کنه بالا پشت بوم لا الله اله الله گفتن... بعد تازه بروبچز با لهجه های مختلف هم الله اکبر میگن دیگه آخرشو... یعنی پهنه زمین بودیم از خنده...
کیفش به همین چیزاست... اینکه ما بزرگ نشدیم... بزرگونه رفتار نکردیم تو هیچ کدومه کحارهامون... تظاهراتهامون... اغتشاش هامون... گریه هامون... شعار هامون... کتک خوردن هامون... کشته شدن هامون حتی... همش خودمون بودیم... همش با همون بی خیالی و هر هر کرکره همیشگیه خودمون بود...
* رفقا خوب قم رو ترکوندن ها... دمه همه گرم...
* آقا جاتون خالی این هندیه چنان مارو پسندیده بود که نگووو... هی چپ می رفت راست میومد میس تلخون میس تلخون می کرد به ما... بعد شووره شیلین اومده میگه ایول عروسی افتادیم... میگم بابا این که سبزی خواره شام عروسی هیچی گیرتون نمیاد!!!
فک کن یارو رو برده تاج محل گفته اینا چیه؟ من نمی خورم... فقط شیر خورده و انجیر و مربا!!!!
بعد تازه گیر داده که سریع جی تاک رو راه می ندازی باسه میس تلخون هم یه هندزفری می گیری که دیگه راحت در ازتباط باشیم!!!! :)))))))
ها ها...
*حیف که به خدا اعتقاد ندارم... اگه داشتم الان می دونستم یقهء کیو باید تا خشتک جر بدم...
آخه الان وخت مردن بود؟ همین الان؟ همین الانی که ما اینقد نزدیکیم؟؟؟
یه ماشینه صاب مرده هم نداریم پاشیم بریم قم...
فک کنننن... من پاشم برم مراسم تشییع یک آیت الله...
بذا خودمم یه کم فک کنم بش...
.
.
.
می رفتم... الانم یکی پایه باشه با هم بریم می یام... همین الان بگه بریم می گم بریم...
من نماز جمعه هم نرفته بودم که رفتم... عزاداری هم نرفته بودم که خواهم رفت...
حیف نیست نریم خدافظی کنیم با آدمی مثل منتظری؟ چند صد سال یه بار ظهور می کنن اینجور آدما؟ آدمایی که نمیشه خرید...
کسی نمیره قم؟
* آن قدر غمگینم این روزها که به کلام نمی آید...
* این روزها بیشتر از همیشه به آن دیوار نازک سخت فکر میکنم... همان که نمی گذارد هیچ دردی نزدیک ترشود و هیچ غمی و هیچ دلی... بودنش اما یک جور یخ زدگی مدام است... یک بی دردی دردناک... یک پادزهری که انگار دارد تلخ تر و کشنده تر از زهر می شود...
* تا صبح خواب ادوارد را دیدم... دلت بسوزد مینا... تازه بذار کتابشو بخرم این هفته... هر شب ماجرا خواهیم داشت... بعله... بترک... من عادت دارم مردهای زندم (zandom) را دوست بدارم... و از راه به در کنم... هر چند... اصلن تو چیکاره ای مینا؟
* میگم آقای نخطهء عزیز... لطفن اسم اون کتاب ها و انتشاراتشون رو یک بار دیگه برام بذار... چشم خودم کور و گوش خودم کر... این هفته می خواهم بروم انقلاب گردی و کتاب خری...
* بعله دیگه... آدم یه روز گرگ و میش ببیند یه روز ماه نو و بعد دوباره از اول همین می شود... بعد این اعتماد پنجشمبه کفره من را درآورد... کارگردان ماه نو هم همین طور... اینقدر که کوبیده بود این فیلم را... هیچ هم بد نبود... بعد این کارگردانه نمی دونم چرا هر چی کوبیده بودن فیلم رو تایید کرده بود به جای تکذیب... هی گفته بود تهیه کننده تهیه کننده... حالا اسمش یادم نیست...ولی همون کارگردان قطب نمای طلایی بود... بعد عجیب اینکه قطب نمای طلایی رو هم به فا داده بودن اینقد که بد گفتن ازش... اونم به نظره من اصلن فیلمه ضعیف و بد و آشغالی نبود...
سلیقهء من تغییر کرده یا اینا یه گیری دارن؟
اصن به کسی چه؟ من تا اطلاعه ثانوی یه روز در میون ادوارد می بینم و هی غصه دار تر می شم...
* آقا دوشمبه سه شمبه من دارم می رم سینما... گفته باشم... به هیشکی هم مربوط نیس... تنهایی هم می رم...
* ها ها... جمبه نرفتم امتحان بدم... دلم خواس...دلم خواس...
* ما به شما زیاد فکر می کنیم...
* بعد این دو تا پست من چرا بی کامنت موند؟ می خوام بدونم واقعن؟؟؟
* و آخرش علم ما آنقدر پیشرفت کرد که پیشاپیش حسرت همین روزهایی که یکی یکی به تنهایی می گذرند را می خوریم... به جای روزهای گذشته به تنهایی... تازه ناراحت روزهای نیامدهء باز هم تنها نیز می باشیم... بعله...
* باباهه آمده گیر داده که تو یه کتابی نداری که دلت نخواد هیشکی بخونه؟ میگم نع... میگه یعنی هیچ کتابی نیس که اینقد دوست داشته باشی که نخوای کسی بخونه؟ میگم نع... معمولن من کتابی رو که دوست دارم می دم اونایی که دوست دارم بخونن...
کلن به نظرم جفتمون یه چی می گفتیم! حالا هر کی ربطشو پیدا کرد جایزه داره!!!
.
.
.
بذا خودم بگم... اونم منظورش این بود که مثلن یه کتابه خاصی رو فقط به یه نفر خاصی میده بخونه و نه به مثلن اون یکی... منم منظورم این بود که کتابی که دوست دارم رو به آدمی که دوست دارم میدم و آدمایی که دوست ندارم وجود ندارن که شامل این جمله بشن که مثلن فلان کتابو اینقد دوست دارم که بهشون نمیدم!!!
*خوابم میاد تا خرتناق...
* این اوی مادر فلان را یکی از تو ناخودآگاه ما بکشد بیرون... همش دارم حرف هایی که به او زدم و از او شنیدم رو توی خواب قرقره میکنم... صب به صب اعصابم چیریه...
* حالا ما کامنت خصوصی دوست داریم درست... بر حق... خیلی دوست داریم اصلن... ولی شمام دیگه اهل فاش گویی نیستی...
همهء اینا هم در عینه تلاش برای پاک کردن کامنت خصوصیه یکی مانده به آخره شما از ذهن ، تایپ می شود البته...
* خواب دیدم که سه نفری خوابیدیم! بعد من پشتم را کرده بودم به شما دو تا و برای خوم غصه می خوردم... بعد با یک بغض بزرگ برگشتم رو به تو که چیزی بگویم... نبودی... آن نفر سوم می خندید...
خواب بدی بود...
بعد توی یک اتاقی همهء مردهایی که شناخته ام و نه گفته ام و نه نگفته ام جمع بودند... من از تک تکشان معذرت می خواستم و می گفتم پشیمانم! مخصوصن نشسته بودم رو به روی یک نفر و با اشک حسرت از دست دادنش را می خوردم...
خواب بدی بود...
* حالا بگذریم که اون یک نفر بهرام رادان بود خیلی!!! :))))
* به سلامتی من باید پنجاه و نه صفحه را تا جمعه صبح از بر باشم... حتمن که می توانم...
* فرهیخته بی آبروی دهن لقی بیش نیست... حالا ما جو گیر بودیم... یک اعترافی کردیم که حسودیم... هی هر دفعه تو چشممان می کند که حسود بدبخت!!!
ولی در کل ما به ایشان افتخار می کنیم... باید هم به ما شام یا ناهار بدهد . صبحانه نع!!! پایین خره درس دادن در آن دانشگاهه معظمشان کم چیزی نیست که!!!
ما دراین لحظه پزه رفیقمان را به شمایان دادیم...
* دو سه ماه بعد از تصادف که اون دکتر استخونیه گفت تا آخره عمرت دردهای وحشتناک فقراتی و این صوبتا خواهی داشت ما به هیچ جایمان حسابش نکردیم اینقدر که از خودمان مطمئنبودیم... واقعن هم هر سال به خودمان لبخند زدیمکه دیدی زر زد یارو؟ ماهیچ کجایمان درد نمی کند... حالا خب زیاد سر پا نمی ایستیم و ایستادیم هم زیاد شق و رق نمی ایستیم که نفسمان بند بیاید و حواسمان هم هست کسی دوستانه یا غیر دوستانه نکوبد پشتمان...
حالا بعد از پنج سال یک هفته ای هست که گلاب به روی تک تکتان چنان امانی از ما بریده درد این کتف که میتوانیم این میز را برایتان بجویم درسته از درد... بعد واقعن بی دلیل... یعنی نه سردش است... نه کوبیده شده جایی... نه کار ازش کشیده ایم زیاد... نه مثلن خوابیده ایم رویش تمام شب و خلاصه... فقط دردش است...
به نظرتان یک سری به دکتر استخونیه بزنم هان؟ دست به مسکنش خوب بود خیلی... اونموقع اونقدر عاصی بودم از دوا درمون و اونقدر دلم می خواست برگردم کاشان که هیشکدومشونو نخوردم که بگم خوبم دیگه... ولم کنین برم به زندگیم برسم...
فکر می کنی که چه؟ که تنها می ایستم و سکوت؟ که می روم و سکوت؟ که می میرم و سکوت؟ فکر می کنی که تو می پرسی و من می گذرم؟ من نمی گویم؟ من مثل تمام سالهایی که گذشت مرگ می شوم و سایه؟ بتوانم و بخواهی و وقتش باشد و تو به فاصلهء یک بوسه از من دور و من نگویم؟ من نشوم بوسه؟ من نشوم جان روی لب هایت؟ گو مرگ بیا که زندگی همان یک نفس بود با تو و دستانت به دورم...
این من... من تمام این سالها... منی که می شناسی و می دانی و می خوانی...
تو بیا و بایست چشم در چشم من و بپرس...
نخواسته ام که ندانی. که پنهان باشم پشت حجاب غرور و شرم و هر چه... می دانم روزی دانستنت تو را می کشاند به آغوش من و سربلند دوست داشتنت می شوم . سربلند تمام روزهایی که با درد جان داده ام و خواسته امت برای خودت و نه برای خودم...
می دانم... راه بسته ام بر تو . هر کجا که باشی... هر چه که بکنی... هر چه که بگویی... هر چقدر دور از من و خودت ، باز منم که ایستاده ام سایه به سایه ات و می خوانمت... نه به نام... که به دل... به من برگرد... دلم... به من برگرد...
تو بایست چشم در چشم من و بپرس...
* نخیر نخطه دو تا شده! اون یکی ایمیلش انسی گلیه... برا مام کامنته خصوصی گذاشته که نکنه منظورمون از انسی گلی اونه...مام که هنو نفهمیدیم با کدوم نخطه وکدوم انسی گلی طرفیم!!!
نکنه شمام مثه مجید توکلی تکثیر شدی؟ :)))
* این شیلین کمر به قتل من بسته رسمن... به من چه شما باهم دعواتونه؟ باید این وسط منو به فا بدین؟ البت این غرها مربوط به چارشمبه پنجشمبه است و امروز هیشکدوم شرکت نیستن...
ولی واقعن اعصابی از من بردن این دو تا هفتهء پیش...
بعد واقعن نمی دونم درسته یا نه؟ اینکه این همه رو من تحمل کنم و درک کنم و بازم داوطلبانه بمونم مثلن تا شیش و هفت وهشت شب کمکش وبه روی خودم نیارم که چار ساعت پیش کاملن آمادگیشو داشتم که بالا بیارم رو همشون و زونکنا رو بکوبم تو سرشونو برم خونه!!!
مردم از اینهمه فداکاری واقعن... بعد آخه بدیش اینه که بعده یه مدت میشه وظیفه ات!!
خلاصه گیری افتادیما...
* پنجشمبه که می رفتیم خونه با آژانس راننده هه از اینا بود که هی چاکرا چاکرا می کرد و افاضاته از این دست داشت و ادعای درمان با سنگ و اینجور چیزا می کرد... از بین من و شیرین هم گیر داده بود به من... هی می پرسید ماه تولدت چیه بعد مثلن شیش ساعت اندر حکایته خردادی ها که چقد گل و بلبل و ماهن داد سخن می داد!!! خلاصه... مام یه کم به دمش دادیم بعد دیدیم این می خواد عینه دو ساعت رو ـ ترافیک بود خب ـ همینجور فک بزنه... خودمونو زدیم به خواب!!! اینقد حال داد... دقیقن یک ساعته کامل خوابیدم!!! چقده جوگیرم من!!!
* جز پرت و پلاامروز صحبت خاصی ندارم! :)))
* هان... اصن اینو می خواستم بگم... یارو چاکراییه می گفت آدمیزاد کلن منتظره... مثلن خوده تو منتظر نیستی؟ من یه کم فک کردم تا اومدم بگم نه شیلین پرید وسط که آره و یه عالمه زرت و پرت در تایید یارو کرد... ولی ازاون موقع دارم فک می کننم که هستم؟نیستم؟ چی بالاخره؟
* یکی دو تا فیلم دیدم که زیاد چنگی به دل نمی زد... مثه مای وان اند اونلی...
* زندگیمون شده کار و خواب... باقیش در انتظار خواب می گذره... من آدمه منتظری هستم!!! :)))
* توافقی هست میان ما... هر چه که تو بگویی مرا دیوانه میکند... هر چه که من بگویم به هیچ کجایت نیست!!!
توافقی هست میان ما... مثلن من نمی دانم... مثلن تو رعایت می کنی این ندانستن را و می دانی که می دانم...
توافقی هست میان ما... مثلن من هزار بار توبه نامه می نویسم از تو... هزار بار برائت می جویم... هزار بار می گویم تمام و تو هر هزار بار را می دانی که باد هواست... می دانی که هر کجا بروم باز میگردم... می دانی که هیچ فرق نمی کند هر بار چقدر غمگین تر... چقدر عصبانی تر... چقدر شکسته تر بروم... باز می گردم.
دیشب آمدم بنویسم دروغ گفتم... غم داشت... غصه داشت... اصلن من هنوز همان بالا ایستاده ام...
بعد دیدم که تو می دانی و گفتن ندارد و نگفتم...
* دو تا کتاب بود که یک زمانی داشتم می خوندم و از فرهیخته هم گرفته بودم ـ الان یادش میوفته باز که چارتا کتاب و سه تا فیلم پیشه من داره غربتی بازی در میاره!! ـ بعد نمی دونم چرا ولشون کرده بودم تو قفسه لای خونده ها و یادم رفته بود... یکیش دعوت به مراسم گردن زنی... اون یکیش کشور آخرین ها... اولی ناباکوف اگه درست یادم باشه و دومیش پل استر...
بذا ببینیم چی میگن این آقایون...
* یعنی ببین من تو چه جهنمی با چه موجوداتی دمخورم سره کار... یکیشون که مثلن شاعره و هر چی بهش می گی میگه روحیه ام هنریه به روحیه ام نمی خوره!!! بعد اصن ولش کن... حساب نیست این...
بعد از دوتای باقی مانده ـ که یکیشون شیلینه ـ هر دو تا به فاصلهء یک روز دربارهء الی رو دیدن و از صب تا شب ور ور کردن که این چه فیلمه مزخرفی بود و بالا آوردیم و از این صوبتا...
شیلین رو که محل نذاشتم چون قده این صوبتا نیست...
دومی رو ولی امروز به صورته ملایمی کوبوندم به طاق!!!
ّخه چقد میشه یه نفر بد فهم و بد سلیقه و کوفت و زهرمار باشه که به دربارهء الی بگه آشغال؟
* حوصلهء غرغر هم ندارم... چارتا کلوم سوال دارم فقط.
اول اینکه وا!!! مگه ما چن تا نخطه داریم؟ یکی که بیشتر نیست. این انسی گلی کیه؟ بعد اون انسی گلیه ما رو کجا خونده؟ انسی گلیه ما که گم و گور شد تو ولایت غریب و خیلی وخته خبری نیست ازش!
دوم اینکه مینا من فکرامو کردم. هر وخت کتابو آوردی فیلم رو میدم! بعله! فک کردی با اسم انتشارات و مترجم حله قضیه؟ نخیرم... قرض می گیری کتابه رو برام منم فیلمو بت میدم. خسیس.
سوم اینکه نمی تونی صاف بشینی زندگیتو بکنی؟ من جنبه ندارم. من نمی تونم. من یا همه چی رو با هم می خوام یا هیچی نمی خوام. بفهم.
* صبح اینقدر عصبانی بودم و اینقدر حالت تهوع داشتم که می تونستم تک تک این چیز مغزهای خشکه مذهب رو شخصن جر بدم! همش هم داشتم فکر می کردم که چطوره که توی هر گوشهء این دنیا یک خراش بیفته روی هر جای کسی اونقدر به اینور اونور و شهرداری و دولت و سگ و سوتک اعتراض می کنن همه که پدره صاب بچه در بیاد و اخرش معلوم شه مثلن اشکال از تخم گل سرخایی بوده که شهرداری کاشته و خارهاشون درازتر در میومده!!!
بعد اینجا دارن ما رو رسمن به فاک می دن و هی هم قانون های تخمی تر برای بهتر به فاک دادنه ما ها تصویب می کنن و مام کلن خوکچهء آزمایشگاهی و سنگ و سکوت...
آخه آشغال تونمایندهء منی؟ تو سگ پدر که اگه نمایندهء من بودی اینجوری کمر به مرض انداختن به جونه من نمی بستی...
به جانه خودم می خوام فویل بپیچم دوره خودم برم دمه مجلس بست بشینم... جاکشا خجالت نمی کشن؟ تازه میگن باید هزینه داد دیگه واسه اسلام!!!
آخه مرتیکه به من چه که تو تا چار تا آدمه کفن نشده می بینی علم ورمیداری؟ به منچه که آب از لک و لوچه ات راه میوفته؟ به من چه اینقدر سست و بی بنیان اعتقاداتت که با چارتا حلقه مو و دست و ژای لخت به گا می ره؟
من نمی دونم شما حالت تهوع ندارین؟ شما سردرده مدام ندارین؟ شما سرگیجه و خستگی ندارین؟ چرا صدا از تون در نمیاد؟
به جانه خودم میرم...
* با همتون هم قهرم. جز مینا.
داستان از این قرار است که درادامهء معاشرت بلا و ادوارد هی بلا سره بلا می آید!!! ـ خودتون درست بخونین دیگه... دومین بلا دختره است!!! ـ بعد پسرهء ابله و خر مغز و نفهمه ماجرا که ادوارد باشد طی یک حماسهء آکروباتیک چنان با دختره به هم می زند که همه جایش پاره می شود و ما هم که بی جمبه ایم پاره می شویم... و به قول خودش یک جوری از زندگیه بلا می رود بیرون که انگار هیچوقت نبود... بعده چندین ماه دپسردگی و گوشه گیری و غم و غصه خوری بلا کم کم به جیکوب نزدیک می شه و یه نیمچه رفاقتی میزنن با هم و پسره بهش ابرازه عشق میکنه واین می زنه تو پوزش و بعد این جیکوب هم گم و گور می شه و هی می پیچونه بلا رو... خلاصه معلوم می شه که از اونجایی که در آمریکا فقط جانورانه انسان نما زندگی می کنن جیکوب و چهار پنج تا از دوستاش گرگینه تشریف دران وکارشون جر دادنه خون آشام هاست...
بلا هی خر بازی درمیاره و هی کارهای خطرناک می کنه چون وقتی توی خطره شبح ادوارد رو می بینه که بهش هشدار میده... تو یکی از این خر بازیاش از بالای صخره می پره تو دریا که جیکوب نجاتش میده وقتی میرسه خونه می بینه آلیس اونجاست بهش میگه که من دیدم تو مردی و بعد جیکوب هم میاد تو که مثلن مواظب بلا باشه و هی با آلیس کل کل میکنه و بعد بلا می بردش تو آشپزخونه که بفرستتش بره و جیکوب هی موس موس می کنه و وسط ماجرا تلفن زنگ می زنه... جیکوب گوشی رو بر می داره ومیگه که رفتن مراسم تشییع جنازه... تا بلا بفهمه چی شده آلیس می پره تو که به ادوارد گفتن تو مردی و داره یمره خودکشی کنه... حالا هی اینا بدو دنبال ادوارد ادوارد بدو دنبال مردن...
خلاصه... بقیشو که زیاد همنیست خودتون ببینین...

من واقعن این فیلم رو دوست دارم...
صحنهء به هم زدنه ادوارد با بلا فوق العادست... جونت بالا میاد همراه دختره...
بعد یه چیزی تو فلسفهء فیلم رو دوست نداشتم... اینکه بقیهء خونآشام ها هم نمی تونستن فکر بلا رو بخونن و کلن از نیروهاشون نمیتونستن استفاده کنن روی بلا... خب این اون قضیهء یگانگی و راز بودن رو از بین می برد که تو قسمت اول من یک افاضاتی در موردش کرده بودم .
یعنی تا چند روز هی جلوی چشمم بود و هی توی یک مه رقیقی از احساسات راه می رفتم و نفس می کشیدم... هر چند نصفش استعداد خودم بود!!!
دنبال کتابشم... رو اینترنت هست برای دانلود ولی کتاب یه مزهء دیگه میده...
* کتابش انگار چاپ نشده... هر چی تو سایت ها هست هم ترجمهء فصل به فصله در پیتیه... سراغ ندارین رفقا؟ چقدم حالا همگیتون معرفت دارین جواب بدین!!! حیفه منه ساده دل که به شماها میگم رفیق!!! تف!!!
* یک عاشقانهء حسابی گیر کرده بیخ گلوم... یعنی همین جور جمله و کلمه و پاراگراف است که می آید و قلقلک می دهد...
هنوز تصمیم نگرفته ام که کلمات را هم تحریم کنم یا نه... فراموش کنم یا نه... ساکت کنم یا نه...
تلخی به کام نشستهء مستی...
یک نوشه چشم در چشم هم نگفتیم... یک گیلاس به گیلاس هم نزدیم و به شیرینی نگاه دیگری مزه نکردیم... یک چیزهایی را برای تو کنار گذاشته ام از زندگی... مثل چیدن بوسه ها روی میز جای مزه... مثل به صدای بلند عشق ورزیدن... مثل زیر باران گرم خوابیدن... مثل توی سینما پشت به پرده نشستن و فیلم بازی کردن... مثل هزار و یک چیز دیگر که فقط برای تو کنار گذاشته ام... فقط...
گاه فکر می کنم که چه خوب که آن همه زود هجر آمد و نشست میان ما... گریه هایم را همان روزهای اول تمام کردم و هر روز که دوریت دورتر شد گفتم که بدتر از قبل که نیست... بدتر از آن که به سرم نیامده... بدتر از آن که به سرم نمی آید... گفتم دورتر از این سو می شود نزدیک تر از سوی دیگر...
حالا هم همان است... آتش به جان نشسته است و سرد نمی شود... تاریک نمی شود... کم رنگ نمی شود... کجا می توانی بروی وقتی جریان داری در من؟ کجا می توانم بروم وقتی در من می تپی؟
کاش به خواب بزرگ اعتقادی نداشتم و شیرینیه زندگی بعدی را می توانستم مرهم زخم اینگونه داشتنت کنم... حیف... فرصت ما همین است و با این گام ها تا هزار سال دیگر هم به سواد چشمان هم نمی رسیم... قبول... همین از تو قبول... همین از تو برای من بس.
* دیروز با اونهمه اعصاب خراب و بد آمدگی از همه کس دمه رفتن دلم برا شیلین سوخت... یعنی حتی خدافظی هم کرده بودم ها... موندم تا هشت کمکش... چه دختر ماهی هستم من... بعدش هم رفتیم نفری دو تا ساندویچ آندره خوردیم...
* چقده ذوق کردم اینهمه آدمه آشنا برام کامنت گذاشتن!!! کجایین؟ گم و گور بودین همتون چرا؟
* آقا بذا اسم این شرکت کشتی رانی چینیه رو براتون بنویسم: شنذن یونگزینگبانگ!!!!
* صبح دمه خونه برف بود... الان اینجا هیچی نیس... بعد اصن این لوس بازیا چیه؟ عینه این بچه رومانتیکای تازه وبلاگ زدهء عاشقه پسره همسایه هی برف برف بارون بارون میکنیم... یه کم سنگین باشین... خودش میاد!!!
* می خوام برم ازاین چکمه لاستیکیا بخرم... همونا بود بچه بودیم می پوشیدیم... همونا... بعد از بیست وشش تومنه تی تی هست تا صد و پنج تومنه بنتون و اون یکی... ولمون کن بابا... همون بیست و شیش تومنیه خوبه... می خوایم آب نره توش دیگه...نمی خوایمکه بریم عروسی باهاش!!!
حیف قرمزشو نداره تی تی... وگرنه به یاده فسقل بودگی هام یه قرمزه آتیشیشو می خریدم و روم نمی شد بپوشمش!!!! :)))))))
* به گودر ایمان بیاورید... خبرها در کسری از ثانیه به شما می رسد... لامصب انگار با موبایل شر میکنن خبرارو... یعنی دیروز از ظهر دیقه به دیقه اخبار فرهنگسرا رو بچه ها شر می کردن به چه داغی... بالاترین باید لنگ بندازه...
بعد جیرون از کما که دراومدی بیا یادم بده چطور گودرو به وبلاگم اضافه کنم. ممنان .
* آقا من دلم کوچیکه... نمی تونم قهر بمونم با کسی... مگه اینکه جنایت کرده باشه در حقم... بدینوسیله اعلام می کنم که هر چند هنوز در صلاحیت شما شک دارم ولی آشتی!!!
ینی یه جوره ملویی قهر کردم که فک کنم خودت هم نفهمیدی!!!
* بی جمبه که میگن منم... اینقد مستی مستی کردم که معده درده بعده ویسکی خوری گرفتم!!! فک کن!!! حالا خوبه مثلن بدمستی هم در بیارم بشینم اینجا زار زار گریه و بعدم لابد تگری!!! یعنی یک همچین آدمی هستم من... با اسمت! :)))
* یارو سرچ کرده چگونه لاس بزنیم بعد اومده اینجا!!! آخه من اگه بلد بودم چگونه لاس بزنم که نمی نشستم اینجا وبلاگ بنویسم براتون!!!! :)))
* ما نمردیم...
* یکی از بروبچز کاشان که رفیقم بود سابقن و الانه دچاره بعد مسافت و بی معرفتی و آدم نبودگیه من شده روابطمون دیشب بعده کلی اس ام اس داده و در مورده یک قضیه ای ـ حالا میگم چیـ نظر خواسته از من...
بعد کیف می کنین که من عاقلهء دوستام هستم؟ بعده صد سال هم سره بزنگاه های زندگیشون منو می کنن راهنما؟ بعد تازه آزاده که خدا رو هم بنده نیست اینقد که بد شیرازیه و حرف حرفه خودشه...
خلاصه... از آنجایی که تا حدودی در جریانه روابطه عشقولانهء من بود گفت که به یکی از استاداشون علاقمند شده و یارو زن داره و کرم هم داره و هم چراغ سبز نشون میده و هم مدام تاکید می کنه که تو مثل خواهرم می مونی و از این چرندیات که همه تو همچین موقعیتی میگن .
خلاصه مام که دیگه اوستای اینجور داستان ها شدیم...
گفتم که اولن تکلیفه خودتو روشن کن که طرف عشقت هست یا نه... عشق هم خیلی فرق می کنه با عطش مالوندن!!! والا!!! حالا دو دفعه اومده نشسته کنارت و سه دفعه رسوندتت و کلی خزعبل از زنو زندگیش و زندگیتو اینا بافته و بافتی و خوشتیپه و استاده دانشگاهه و همونیه که تو می خوای اینا هیچکدوم دلیله عشق نمیشه...
بعدم ببین اصلن آدمش هستی که وارد رابطه با این آدم بشی با این اطمینان که از زنش جدا نمی شه؟ حالا گیریم که جدا هم شد... اون فعلن مهم نیست...
خلاصه در کل به نظرم مخش زده شد که از استاده بکشه بیرون!!! :)))
ترجیع بند حرف هام هم این بود که نابود می شی... نابود می شی... نابود می شی...
* ما نمی خواستیم بریم اهواز... بعد دیدیم که خب چرا نه؟ دیقه نود پا شدیم رفتیم... کلی هم خوش گذشت...
ما عادتمونه عزامون رو هم با ساز و آواز و بزن و برقص میریم!!! جونه تو!!! یعنی تمامه راه توی ماشینه نامزده پلیسا تا خوده مسجد سلیمان زدیم و رقصیدیم و هی گفتیم خاک بر سرمون ما عزاداریم یعنی!!!
بعد فک نکنی حالا سال بود و دیگه داغ نبودیم ها... همون پارسال هم برای هفته دقیقنهمینجوری رفتیم!!! البته ما بچه ها... بزرگترامون برگشتنی همش به هر هر کرکر میوفتن!!! روانمون آزاده...
* بعد مادربزرگ و پدربزرگ مادریم مسجد سلیمان خاکن... ولی خانوادهء پدریم از آنجایی که یک نمه کلاسشان بالاست و خان و خون تشریف دارن گورستان اختصاصی دارن یه جای دیگه... که من اون یه جای دیگه رو خیلی دوست دارم... بعد از مسجد سلیمان رفتیم اون یه جای دیگه و بعدش هم رفتیم دهات بختیار اینا... یعنی به جرئت می تونم بگم اولین بار بود که بختیار رو اینقدر ناراحت دیدم... من یک پسرعمهء کلاهبرداری دارم که تمام زمین های آقام دستشه و هر سال می کاره و اجاره میده و خلاصه حسابی نون می خوره از قبلش... بعد قرار بود حواسش به خونهء آقام اینا هم باشه... حتی من یادمه که چند باری بابام رو تیغ زد برای تعمیر خونه...
امسال که رفتیم دیدیم سقف از وسط قاچ خورده... کارش تموم بود...
خیلی ناراحت شدیم همگی... بابام هی افسوس می خورد که قبلنا به نظرش چقدر بزرگ بوده این خونه واین حیاط و این اتاقا... بعد من گفتم که آره... آدم اندازهء همه چی رو به نسبت اندازهء خودش می سنجه و به خاطر می سپره... خلاصه... کلی غصه خورد بختیار واسه خونهء پدریش...
هی هم می گفت واقعن این جهان داره رو به نابودی می ره...
گناه داشت...
* عینه شب برام تاریکه که اینجا بمون نیستم... اصلن حوصلهء غر غر ها و زرت و پرتهای این آدمو ندارم... بذا این گیرم بر طرف بشه... می رم!!! بعله...فعلن بیتره هیچیه...
* پاشین برین فرهنگستان هنر رفیقمونو غریب کش نکنن...
* همینجور دارم دو لپی قورمه سبزی می خورم و فکر می کنم الان که در حینه اغتشاش گروهکی ها کشتنم ـ گیهان زر زده و چون زر هاش رو شخصن به واقعیت تبدیل می کنه شک جایز نیست ـ هی آه می کشم که اون آخرین قورمه سبزیه عمرم را کاش خوشمزه تر خورده بودم...
بچه ها خودتونو نیگر دارین من راسه سه و ربع می رسم بهتون!!! :)))))))))
* انتظار ندارین که من بعده اینهمه تو ماشین نشستن و از تهران به اهواز و از اهواز به مسجد سلیمان و از مسحد سلیمان به اهواز و از اهواز به تهران و بعد اون ترافیکه چیزیه قم تا نیمه های تهران براتون پست های آنچنانیه صد خطی بنویسم؟
تازه الان دارم می رم اغتشاش وخت ندارم .
* گفتم ما که آب از سرمون گذشت... و کپی پیست کردم یکی دیگر از نامه های تو را اینجا... بعد خیره ماندم به ثبت مطلب... بعدتر هی خواندم... هی خواندم... نوشته بودم که گذشته ام از قاب... گذشته ام از تعریف... گذشته ام از انتخاب اسم برای آنچه هست میان ما... یک حرف هایی هم زده بودم از خیانت و اینکه هست یا نیست و اصلن به چه کسی؟
بعد گفتم دیگه وقتش گذشته... مهلتش تموم شده... همهء آن کلمات متعلق به روزهای قبل از این بودند... بی خیال شدم و ماندند همان جا که بودند تا فرصتی دیگر...
یک لحظاتی هست در روز که چنان گرم خواستن تو ام و چنان درد دارد نبودنت ، که می خواهم دنیا نباشد و تو در کنار من باشی... چه مهم است دیگری؟ میتوانم چشم ببندم بر درد و غم هر کسی اگر که تو مرا بخواهی...
لحظات کوتاهی هستند... ولی هستند...
* ببین آقای مهرجویی که چقدر بزرگتر است این سلیم از آنکه شما گفته اید که با اینهمه تاکید بر بیست و چهار سالگی اش من باز توی ذهنم یک سی ساله ثبتش کرده ام که تازه از آن هم بزرگتر است!!!
* کلن بنده آدمی هستم حساس به بو... یعنی حتی می توانم بگویم بوی آدم ها در قضاوتم نسبت بهشان تاثیر مستقیم دارد... بعد این بوی آدم ها چه بلا که بر سر من نمی آورد...
بعد این خانومه اینجا دقیقن بوی گربه مرده میده... اصلن از صد کیلومتری هم بوی عرقش حالتو بهم می زنه... یه چیزه افتضاحیه ها... بعد قشنگ عینه یه هالهء گرم و بد بو و زرد رنگ دورشو گرفته انگار... اینقدر بو می ده... بعضی روزا این هاله اش کل اتاقو می گیره... منم مجبورم پنجره رو چارطاق باز بذارم و بلرزم که از بوی این عق نزنم... یعنی واقعن خودش نمی فهمه؟
بعد حالا بگذریم از این... این مردای خوشبوی تمیز رو دیدی؟ اینایی که بوی افتر شیو و عطر و سیگار و مرد می دن؟ اووووف... یک جور دلپذیری آدم را به هوس آغوششان می اندازند...
کلن آدمی را که حواسش به بوی خودش باشد به شدت هستم...
یکی از آن خوشبو هایش را عجالتن برای ما دست و پا کن گوز علی شاه... قیافه هم نداشت نداشت...
* مرده شور خودمو خوابای تخ*میم رو ببرن... دیروز از هر طرف این فیس بوکه کوفتی می رفتم به عکس او می رسیدم!!!! بعد هی تو گوشم اون دوست دارم ها زنگ می زنه...
* میگم جیرون کجایی؟ بی شصخیت اس ام اس چرا جواب نمیدی هان؟ خوبه طلاقت بدم بری وره دله ننت؟
* عاشقانه ترین پیغام مسنجر می دانی چیست؟
available to one contact
بعله... اینجوری هاست... بازی جدید من...
* آقا این آخر عمری دلم می خواد هر کی هر خوابی دیده که منتوش بودم بیاد بهم بگه... بعد فک کن که مثلن هیشکی خواب منو ندیده باشه... چقد بد... په من چرا خواب همه رومی بینم؟ هوی... اوی کثافت... توی عوضی... هزار و یک نفره آشغاله دیگه که از تو خوابای من نمی رین بیرون... وای به حالتون اگه تو خواباتون نباشم...
نه جدی... دوس دارم بدونم خواب منو می بینین؟ چی می بینین؟
* هنوز تصمیم نگرفتم که آدمی که به زندگیه بعدی معتقده راحت تره یا اونکه نیست... یعنی در واقع تصمیم نگرفتم که به زندگی بعدی اعتقاد پیدا کنم راحتتر می تونم بمیرم یا اعتقاد پیدا نکنم و فک کنم مرگ یعنی پریز رو از برق کشیدن و خسبیدن... فک کنم چون آدمه گشادیم و حوصلهء این کثافت کاریا رو دوباره ندارم به دومی معتقدترم...
* کامنت دارین؟ واسه مجنون به لیلی نرسیده می خوام...
* ببین از صبح یه جوره خلانه ای خوب بودم... یعنی بیدار که شدم گلوم درد میکرد و بعد هم حسادتم گل کرد به لقمه هایی که ننه هه باسه خواخره می گرفت و به من می گفت نخور از اینا... بعدم سر پل یک عمله ای یک موووچه چندشه کشیده ای آمد برایمان که اعصابمان را ریدمونی کرد... بعدم یک بیست دقیقه ای منتظره شیلینه خر شدیم و هی ماشین واستاد برایمان ولی خب حالمان خوب بود...
بعد الان خیلی شیک کارهایمان را کردیم و کلی مفتخر به خود که الان که مرتیکه بیاد نمی تونه بره رو اعصاب... بعد سره آخرین پرونده ای که داشتم می ذاشتم تو فایل دیدم بعله... چه گند بزرگی زدم... اسم یارو تو بارنامه مثلن خورده بوده فلانه پور فلان. بعد من کلی همون موقع یادمه که مسقره کردم و گفتم این کره ای ها اسم این بابا را مثل خودشان نوشته اند اول فامیل بعد اسم... بعد خیلی شیک توی اعلامیه ورود همونجور که صلاح میدیدم زدم اسم رو... بعد نمی دونم چرا اون موقع هیچ جوره برام قابل قبول نبود که این فلان پور فلان شاید درست است... بعد اصلن غلط باشد... به چه حقی عوض می کنی اسم توی بارنامه را؟
الان این میاد منو جر میده!!! :(((
* مامانه امروز میره اصفهان... از اونجام میرن اهواز تا یکشمبه... اعصابمان استراحتی می کند ها...
* دیشب خواب دیدم دارم با او اس ام اس بازی می کنم... بعد فک کنم علم خیلی پیشرفت کرده بود چون اس ام اسش با صدای خودش بود یعنی خوندنی نبود... شنیدنی بود... بعداصلن علم اینقد پیشرفت کرده بود که خودش هم اصن همون جا دمه دست بود... ـ خب بگو حرف می زدم... چه کاریه... ولی اس ام اس می دادم به صورته پیشرفته... ـ بعد گیر داده بود همینجوری یهو که کیش رفتی؟ بعد خب من به تو گفته بودم دیگه... او که خبر نداشت... بعد من دلخور و ناراحت می گفتم به تو چه ربطی داره زندگی من؟ بعد او منت کش و پر رو هی می پرسید... هی می پرسید... رفتی؟ خوش گذشت ؟ با کی رفتی؟ بعد من یهو وسط قهر و بداخلاقی برگشتم به یارو می گم دوست دارم... دوست دارم... دقیقن دوبار گفتم!!!
فک کنننن!!!
بعد از صبح دارم فک می کنم نکنه واقعنی در خواب به زبان آمده ام و اعتراف کرده ام؟ بعد هر جور حساب می کنم می بینم که نوچ... امکان نداره... خلاصه که همین .
* وااای... اصن چجوری بگم همچین گندی زدم؟ بگم فک کردم چی؟ اوهو اوهو اوهو... مرده شور ریختتو ببرن با این اخلاقه گه و کثافتت... وااااای... منو می کشه حالا با بداخلاقی و اخم و تخم و ادا و عشوه... آدم هم نیست که حالا مثلن پنج دیقه دعوات کنه بعد تموم شه بره پی کارش... تا صد سال دیگه هی پشت چشم نازک می کنه و غرغر می کنه و گه می گیره به اعصابت...
یعنی شیلین بمیری با این شوور کردنت... ریدی رسمن...
آدم هم بپوسد از تنهایی و شووره غرغرو نکند...
* این کتاب مهرجویی را شبی چهار پنج صفحه دارم می خوانم... بعد در راستای همان صدای کتاب ها ـ که قرار است بعدن بنویسم مفصل راجع بهش ـ می خوام عرض کنم خدمتتون آقای مهرجویی که علی رغم تلاشتان برای حرف زدن با گلو و از زبان یک جوان دوروبره سی سال هر کاری می کنم این کتاب صدای بالای پنجاه سال را دارد... ربطی هم ندارد به اینکه مثلن ما صدای شما را اینور و آنور شنیده ایم و حالا هی می آید می نشیند روی کلمات... نع... کلن لحنتان و کلمات یکه می پرانید و اینجور چیزهاست که صدای بالای پنجاه سال را وصل میکند به کلمات... حالا این جملهء دیشبی دقیقن مصداق همین حرفم بودها... ولی خب یادم رفته چی بود... ماشالله داشت توش...
حالا آنقدرها هم بد نیست... ولی از دیشب دارم فکر می کنم که چرا راوی یک کسی توی سن و سال خودتان نیست؟ شما که اینقدر خوب بلدید حرف بزنید خب چرا داستان های خودتان را برایمان نمی گویید؟
* از آن روزهاییست که از صبحش معلوم است قرار است تا شب له بشوی... تا همین الان اینقدر عصبی شده ام که دست هام دارند می لرزند... واقعن یک روزهایی باید نشست توی خونه و هیچ کس رو ندیدی و هیچ صدایی رو نشنید...
بعد دیدی تو این روزا همه بیشتر گیر میدن بت؟
این منشیه رو که نکشم تا ظهر خیلیه... نفهم...
بعد احساس می کنم که پتیاره خانومه سوگلی پنجشمبه که جلسهء زیر آب زنی داشته منو هم حسابی فروخته... وگرنه چه دلیلی داره این شووره اینقد گه بازی در بیاره باسه من؟ یعنی فک کن اینکه هر دفه منو میدید هرهر کرکر راه می نداخت الان اصن نگاه هم نمی کنه به من!!! بعد هر چی هم ازش سوال می کنم با یه ریخته مسخره ای نیگام میکنه و هی میگه خودت پیدا کن که میخوام بکشمش!
بعد از اونور این شیلین هم کتک دلش می خواد انگار... به جای عینه آدم جواب دادن هی میگه اینو صد دفه گفته بودم بت!! انگار مثلن من بچه مهد کودکیم... سوالو با سوال جواب میده...میگم فلان چیز کجاست میگه نمی دونم!!! به نظرت کجا میتونه باشه؟ بت گفتم قبلن!!!
عوضیا...
به سلامتی به یه مشتری ک*س شر تحویل دادم اساسی... بعد الان اصن نمی دونم کی بود؟ جرم میدن بفهمن...
بعد از اونجایی که دست و پا چلفتی هستم داشتم با یه مشتری دیگه حرف می زدم زدم یکی از این زونکن ها رو به گ*ا دادم رفت پی کارش...
فقط امیدوارم دیگه کسی نیاد طرف من تا آخره امروز! :(
بدیه کار کردن پیشه فک و فامیل همینه... الان هر گورستونه دیگه ای بودم یا یه اخم و تخم و بداخلاقی ای راه می نداختم که کسی دیگه از این برخوردا نکنه... یا کلن میگفتم حالم خوب نیست... گوره باباتون... می رفتم خونه...
* تنها دقایق آرام امروز فکر کردن به آنکه نیامده بود... آنکه نمی شناسمش...
* اوه بله... ایشون انتظار دارن من نگفته کار انجام بدم... ولمون کن بابا... چقد پرروئن مردم... مرتیکه غرغرو... خب عینه آدم بگو این کارو بکن... یعنی چی آخه؟ اون شیلینه که مفت و مجانی همهء کارو رو می کنه غرغرهاتو هم تحمل میکنه دلش هم می سوزه واسه کارت... من این کاره نیستم... عینه آدم هر کاری باید بکنم بگو... بیخود هم انتظاره بیگاری از من نداشته باش... الاغ...
واقعن الان دلم می خواد برم جرش بدم و درو بکوبم به هم...
از تو انتظار بیشتری داره!!!
خره تو با این حرفا گول می خوری... من ککم هم نمی گزه... به تخمم که انتظاره بیشتری داشت!
ما یک ضرب المثلی داریم که خیلی مصداق داره اینجا... میگیم خر از کاره زیاد می میره لر از باریکلا...
الان شیرین همون لره است!!!
* من آدم دوست نداشتن تو نیستم... آدم حذف کردنت از زندگی خودم... آدم بریدن... دل بریدن از تو...
اما آدم حذف کردن خودم از زندگی تو هستم... آدم بی پاسخ گذاشتنت... آدم ادای ندیدن در آوردن... ادای قهر درآوردن... ادای بی محلی درآوردن...
آدم تا سال ها بعد ادا در آوردن...
نه که آدم تصمیم های سخت باشم... یا آدم نه های محکم... اما یک راهی بلدم برای اینجور وقت های ناگزیری... اینجور وقت ها که یک بایدی می آید و تا آخرین سلول می سوزاندت... اینجور وقت هایی که خودت باید داغ به دلت بگذاری که داغ بزرگتری به دلت نگذارند... اینجور وقت هایی که باید بگذری تا از تو نگذرند... که باید بروی تا نرفته باشد... باید بروی تا مانده باشی اصلن...
راهش این است: به تعویق بیندازی هر گونه فکری را...
مثلن همین من... به تو فکر می کنم... برای تو می نویسم... برای تو دلتنگ می شوم... خلاصه برای تو زندگی می کنم اما حتی یک لحظه نگذاشته ام که یادم بیاید دیگر با تو هم کلام نخواهم شد... دیگر با تو هم کلمه نخواهم شد... دیگر با هم جفنگ نخواهیم گفت و فحش نخواهیم داد و صد سال یک بار نخواهیم گفت که دل تنگیم... حتی همین الان که اینها را می نویسم همه می خورند به دیوار و بر می گردند... هیچ کدام نمی نشینند بر من...
خلاصه که عزیز من... یک ناگزیر هایی هست در زندگی که کاش نبود...
* یعنی ببین کی گفتم این فیزیکدان ها و دانشمندها و ستاره شناس ها آن قدر به کو*نه هستی سیخ می زنند تا یک روزی برسند به این نتیجه که همگی ما میلیون ها سال قبل مرده ایم و اینی که الان هستیم فقط سایه ای از اونیه که قبلن بودیم... حالا ببین... عینه شب برام تاریکه!!! :)))
من اصن بدم میاد از هر چی دانشمنده!!! ولمون کنین باباجان... تو همین سوراخی که چش باز کردی نون و ماستتو بخور... چیکار داری چه خبره اینور اونور... جونه تو اگه شوخی کنم... واقعن آخه چه کاریه بری گه بگیری به مریخ و ماه و اورانوس و چهار تا منظومهء دیگه؟ حالا خیلی دیگه میخوای اکتشاف کنی برو سک و سوراخای همین زمینه خودمونو بجور!!! تازه اونم من موافق نیستم... سرتو بنداز پایین زندگیتو بکن... همین که پرواز کردی بست نیست؟ من که از سرم هم زیاده...
آقای دانشمند بذا زندگیمونو بکنیم لطفن...
* از همه چیه این قالب جدیدا می دونی چیش رو بیشتر دوس دارم؟ اون گزینهء عناوین مطالب وبلاگ... آخ محشره... اونم با عناوینه عشقی عشقیه اینجا...
* آیا این درست است که در اصفهان آن همه برف بیاید و در اینجا یک چوکه باران؟؟؟؟ نه... درست است؟؟؟
* هاها... ما که دیگه قیده فیت بال از تی ویه ج اسلامی رو زدیم... یعنی تو حتی بگو بارسلونا اینتر... یا ال کلاسیکو... یا اصن هر چی... ولی خب دیروز ما در حاله ولگردی و مغازه چرخی هی از این مغازه به اون مغازه در جریانه بازیه پرسپولیس قرار می گرفتیم... آخرش هم نفهمیدیم چی شد... رفتیم پیشه فرهیخته گفت سه دو باخت پرسپولیس ولی ما به ایشان اعتماد نداریم... این استقلالی ها همه از یک قماشند... ننه و داداشه ما هم عادت دارند هیمشه نتایجه خودشان و خودمان را عوضی به ما اطلاع دهند...
اما خب باخت استقلال را علی رغم تلاش های مذبوحانهء فرهیخته از خانهء ایشان به صورت مبسوط تماشا کردیم... یعنی یک هو دیدیم فرهیخته از توی تی وی در آمده و دارد جریانه اون دافیه که با فلانی اومده بود خونشون و رفتن طبقهء بالا و بعد چی گفته بودن به هم و چی شده بود و چی نشده بود و بعد رفته بودن خونهء فلانی و اینا رو با یک شکله هیجان انگیزی برای ما تعریف می کند... از آنجا که ما ایشان را بزرگ کرده و به عرصهء ظهور رسانده ایم سریعن بو بردیم که بعله... یک خبری هست لابد و بعد یدیم که ها ها... در همین لحظه سوته پایانه بازیه استقلال زده شده و سه بر دو باخته اند... و تمام این تلاش های مذبوحانه برای پرت کردن حواس ما از باخت ایشان بوده... بعله...
* آقا من دیشب زیر لحاف دقیقن سه تا موضوعه جدی برای نوشتن در اینجا و آنجا داشتم هر کدام دو سه صفحه... بعد امروز اصلن یادم نیست که چی بودن اصلن...
یکیش که ماله دو سه شب پیش بود راجع به صدای کتاب هاست... بقیه رو اصن یادم نی... قبلنا وخته خواب یه دفتر می ذاشتم بالا سرم بعد یهو مثلن نصفه شبی تو خواب پا می شدم چشم بسته چند تا جمله می نوشتم... کاش می شد مغزه آدمو وصل می کردن به وبلاگش!!!
* خودمو می کششششششششششششم... این شووره امروز اعصابه منو نداشت کلن... بعد یه عالمه غر هم زده به شیلین... بعد من از صب تا حالا بی کارم... بعد همین دمه رفتن... دقیقن پنج دیقه به سه برگشته کلی کار داده به منو و رفته... بعد از همون کارایی که از صب غر می زده که تا انجام نداده نباید بره!!! رختخواب کش... می مردی زودتر بدی اینارو؟ بعد کلن اینقد کاره بی اهمیتیه که هیچ فرقی نمی کنه امروز بزنم یا فردا یه پس فردا... پفیوز...
* چشمتون روز بد نبینه... صبح از خواب بیدار شدم چشم بسته رفتم تا دستشویی همونجور چشم بسته دست و صورت شستم بعدتازه چشم باز کردم دیدم به به... معلوم نیست چه موجودی دیشب روی صورته ما پاتیناژ بازی می کرده تا صبح... دماغمان باد کرده و سرخ ـ خیلی کوچیک بود حالا باد هم کرده!!! ـ و پلک راستمان نیز همین طور به طوری که دقیقن یک آدمه یه لیتی هستم... پلکه قشنگ افتاده... ما یعنی تو خواب هم شانس نداریما...
* سارا اومده تیرون... امروز برم ببینمش... فردام بعده دانشگاه خر کشش کنم ببرمش خونمون!!! هووورا... میزانه رفاقته خونم اومده پایین...
* آقا دیگه آخریش بود... عوض نمی کنم دیگه قالبو... خوب نبود جفتش یکی باشه...
* من حتی دیگه عصبانی هم نمی شم... یا خوشحال... یا کنجکاو...
* صبح ها میام سر صدر و معمولن تا بچه ها برسن و سوارم کنن از پنج دیقه تا یه ربع طول می کشه... بعد آی حال میده... کناره اتوبان با اون هوای سرده دمه صبحی با اون صدای کرکنندهء ماشینایی که با سرعت رد می شن تو هم صداتو بندازی سرت و آواز بخونی... خلاصه ما به این کار مشغولیم صبح ها... واقعن حال میده... من حتی توی کوه هم تا حالااینجوری از ته دل صدامو ننداختم سرم... بعد کنسرت امروز اختصاص داشت به خواندن این دو آهنگ : هنوز وقتی باورن میاد دلم عشقه تو رو می خواد میگم به هر قطرهء بارون بگین به دیدنم بیاد... کی خونده اصلن؟ نمی دونم از کجا افتاد رو زبونم...
دومی هم : مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه تا آخر...
* همین الان از اتاق فرمان به من اطلاع دادن که شمبه تهطیله... آخ جووووووووووووووووون!!!
نمی دونستم... هی از دیروز غصه می خوردم که اون یکی شرکت کشتی رانیه چرا سه روز در هفته تهطیله؟ :)))
ولی خب خداییش ما رو باید شمبه و یک شمبه هم تهطیل می کردن... قشنگ بیکاریم... بابا خب ما خیلی خارجه شرکتمون دیگه... خارج هم که می دونی شمبه یکشمبه تهطیله... بعله...
* بالاخره دیشب طلسم شکست و ما نشستیم سره کتاب مهرجویی...
آقا شما احیانن چند سالتونه؟ نکنه با ما بزرگ شدین؟ یعنی باید بخونی ببینی چه هم زبونیم... چه عینه هم بد دهنیم... بعد شنیدن واژهء تخمیک از زبانه مهرجویی برای من خودش یک اتفاق بسیار به یاد ماندنی بود... فک کن... مهرجویی...
* عادت کرده ام... عادت... نامجو و یزدانی سهم تو اند... نغز هایشان... درد دارهایشان... خودشان اصلن... نمی توانم بشنوم و ننویسم برایت که شریک شویم مزه اش را... بعد توی آن سالن تاریک و بعد از دیدن دستپخت آقاتون من چقدر باید زور زده باشم که دستم نرود به نوشتن برای تو؟ چقدر؟ فکرش را هم نمی توانی بکنی...
* دارم دوباره دچار وحدت شخصیت می شم!!! :)))
ما قبلن فکر می کردیم که از عشق است که به وحدت می رسیم... الان دریافتیم که نه داداش... از بی عشقی است که به وحدت می رسیم...
حوصله ندارم توضیح بدم... تو خود حدیث مفصل بخوان...
* یکی از داستان های زندگیم دارد تمام می شود... سال هاست که دارد تمام می شود البته... از همان هفتهء اول شروع به تمام شدن کرد و حالا بعد از چهار سال بودن و نبودن ، او دارد می رود به گمانم .
نه که خوشحال باشم یا غمگین... نه که دلتنگ بشوم یا نشوم... اما نفس راحت می کشم بی گمان... که بالاخره می توانم بگویم تمام شد... می توانم مطمئن باشم که دیگر برنمی گردد و دیگر بر نمی گردم... نه مثل حالا و تمام این روزهایی که گذشته بودنش مثل شمشیر آویزانی بالای سر هر تنهایی و دلتنگی و بدبختی ای باشد و بدانی که فاصله فقط یک اس ام اس است . البته بود واژهء بهتری است برای این دو سه ماه آخر که فاصله ، فاصله بود و خشم و تلخی و نخواستن .
بگذریم از این ماه های آخر...
مخاطب امروزم تویی .
ما روزهای خوبی داشتیم با هم... روزهای بلنده ارتفاعات البرز و اولین بوسه ها که تمام نمی شد و هر یکی را می گفتیم آخریست... روزهای آرام دامنه ها و سر بر سینهء هم گذاشتن و سکوت... روزهای غر غر کردن و غصه خوردن و یکی دیگری را به زندگی برگرداندن... روزهای بچگی و دست در گردن هم روز را روی یک نیمکت ناراحت به شب رساندن و وراجی...
بزرگ شدیم با هم... بی هم بیشتر... اما این بزرگ شدنمان را سالی یکی دو بار با هم قسمت کردیم و اصلن من تو را مثل یکی از هم بازی های بچگیم می بینم اینقدر که قد کشیده ام و دور شده ام از آن روزها...
طعم با تو بودن از دهانم نمی رود... خواستن تو همیشه با من می ماند... خواستن اولین و تنها مردی که به آغوش کشیدم ، تو اما قول بده که دیگر برنگردی... دیگر نخواهی که یادی را تازه کنی یا خاطره ای را بسازی... عذر تمام آن سالهایی که با خواستن دیگری آزردمت را قبلن خواسته ام... این تلخی های اخیر را هم بخشیدم به تمام بی منت بودن های دورت .
فقط برنگرد به زندگیم .
بگذار خیالم راحت باشد که تمام شد .
بگذار دیگر منتظرت نباشم.
* میگم حالا ما که نمی شنویم... این همونه؟ نکنه شوخیت گرفته باشه؟
* در حاله حاضر ما با تقریبه خوبی از سر و وضع خودمان بدمان نمی آید... یک جوره خل خلانه ای راحتیم... مخصوصن تشکر می کنم از اون کلیپس پرپرکیه که جالی گل و گیسه فشنی را برای ما پر کرده و ظاهرمان را به داف نزدیک نموده. به هر حال هنوز مسئلهء دماغ سره جاشه و یکی دو ماهی باید صبر کنند آقایونی که تو صفن!!! گفته باشم!!! :)))
* همیشه دلم می خواسته بعد از سالها مثلن یکی بیاد و یک عالم نامه بده بهم و بگه بیا... اینا رو من برا تو نوشتم خاک بر سرت... بعد آدم هی بشینه و کلمه بخونه از کسی که در تمام اون سالها یا نمی شناخته یا اونجوری نمی شناخته... وااای... از این تیریپ عاشقی های بی صدا و خاموش و دردناک... از این هایی که از جان است...
نه خودم آدمه اونجوری ای هستم... دلم یک آدمه اونجوریه مدل خودم میخواهد برای خودم...
بیاید معرفت کنید و یکیتان همین جوری ناگفته و از دور و از جان عاشخه من بشود و نثرش هم خوب باشد و بنشیند هی نامه بنویسد روی کاغذ... روی مانیتور... روی جلد سیگار... روی دستمال کاغذی و بگذارد یک جایی برای بعد های من...
* نه واقعن... روز بدی نبود... فقط بدو بدو بود...
تازه آخرش هم ختم به چند دقیقه ای گفتمانه خنده آور شد... یک عالمه راجع به زنگ زدن و در رفتن های بچگی و روش های مختلفشو اون دفه ای که کتک خوردیم از ننمون سره این کار و اینا حرف زدیم... بعدم تازه من یادم اومد که بابا بچگی چیه؟ همین یکی دو سال پیش هم یکی دو بار زنگ زدم و در رفتم... بعد به خاطره تطبیق یافتن با جهان مدرن و تکنولوژی و اینا چون دیگه همه آیفون تصویری دارن و مجبور نیستن بیان دمه در و کیف نمیده زنگ زدن ، ما همهء زنگ های یک آپارتمان را با هم می زنیم... بعد تو فک کن همه هم تصویری... سیصد و چهل و دو واحداگر باشند عینه سیصد و چهل و دوبار زنگ میخورد توی خانهء اولی و همین طوری کم کن تا بالا... خوب مردم آزاری ای می شود...
عطرم را هم رفتم عوض کردم و همان سگسی دویست و دوازده را خریتم...
* الان یک عدد نیم چکمه پوشه دستکش آستینی به دسته شاله پشمی به کله هستم که مانند نویسندگان قرن بیستمی ـ اوایلش ها ـ که فقط نوکه انگشتهایشان بیرون بود از دستکش و در سوز و سرما کلمه به کلمه تایپ می کردند مشغوله نوشتن می باشم... سردم هم هست تازه...
* یه حرفه مهمی داشتم ها... یک افاضه ای مونده بود بیخه گلوم... یادم نمیاد حالا...
* یا گوز علی شاه... این کثافت کاریا چیه؟ سره یارو و همسرش را توی خانه شان گوش تا گوش بریدهاند... لابد همان گمنام های نمی دونم کی...
بعداون هم از حکم ها و تبعید ها و چیزهای دیگر...
البت من مشعوفم... من شادمانم... من لذت می برم...
اون چک و چرندای تاریخ انقلاب رو انگار فقط ما مجبور بودیم بخونیم... خوده رختخواب جا به جاکنشون نگاشم نکردن... حضرات... قبلی هام دقیقن همین راه رو رفتن...
اصلن یک نسبت مستقیمی دارد سرعت سقوط با شدت احکام صادره برای مخالفین...
حتی یه کم تلاش کنی ضریبش رو هم می تونی در بیاری...
ما که راحتیم...
تو ولی زودتر حساباتو پر کن که همین روزاست که بروی ور طوره چی چی مهر...
* آخرش رو به لری گفتم که نفهمن!!! :))))
* یک چیزهایی خشنش خوب است... یا این طور بگویم که خشنش را می پسندیم...
از آن جمله است بوسیدن... بغل کردن... و الی آخر...
طبعن گاز هم مجاز است!
بعد مثلن فک کن یارو با چماق بیفته به جونت!!!! :))))))))))))))))))))))))
* بعد کلن خوب است که این چیزها را بدانی راجع به کسی... یا بگویی به کسی که باید بداند... که تمام مدت حالت از لطافت و نرمی و اینجور چیزهایش به هم نخورد...
بعله...
البت واسه خودتون میگما... ما که هنو دماغمونو عمل نکردیم که دوس پسر بگیریم و بش بگیم این چیزا رو!!! :))))
* الان با آکاردئون این زیر دارن سلطان قلب ها می خونن...
* ما خنگ می باشیم... آمدیم قالبه اینجا و آنجا را عوض کردیم و یادمان رفت کد موسیقی اش را سیو کنیم... بعد آنجایی که کد را ازش برداشته بودیم هم برداشته و پرایوت کرده اطلاعاتش را و ما دیگر دستمان به هیچ جا بند نیست... تف...
چه گلی به سر بگیریم باز؟
هرچند خودمان که نمی شنیدیم... سره کار که اسپیکر نداریم... تو خونه هم که خوابیم... واسه شما ناراحتم و قلب های شکسته تون!!! :))))
* بدم میاد غره کاره منو به شیلین میزنه! رختخواب جا به جا کن!!!
بعد غره چی مثلن؟ اینکه چرا به مشتری رسیده قدیمی میدم... چرا با این نرم افزار جدیده نمیشینم سند بزنم رسید بدم؟؟؟ خب کاره من نیست اصن... بعدم به خودم بگو خاک بر سر... عینه این عقب مونده اه می ره غر غر پشت سره آدم!!! اصن شده یه چی بگین من بگم نه؟ همش خو میگم چشم!!! دیگه غر داره مادر به خطا؟
* ناهار چیز برگر داریم با سیب زمینی... دلتون آب...
* ببین یعنی قسم می خورم که دیروز تو رادیو داشت یه گزارشی پخش می کرد راجع به شرکت مادر به خطای تجهیزات کشاورزی... جونه تو... صد دفه گفت شرکت مادر به خطای تجهیزات کشاورزی... شرکت مادر به خطای تجهیزات کشاورزی... عینه صد دفعه هم من گوشامو تیز کردم که شاید یه چی دیگه باشه... ولی خب همین بود... شرکت مادر به خطای تجهیزات کشاورزی...
* امروز من از صبح دقیقن مصداقه زبل خان بوده ام... از ساعت پنج و ربع در حاله بدو بدو هستم تاااا همین الان و تاااا شب هم همینه برنامه... دانشگاه رفتم... دو تااستادو جستم... دو تا استادو پاچه خاراندم... دو تا استاد رو خر کردم که تا حالا که نیومدم بقیشم نیام!!! برگشتم تیرون... رفتم نونوایی... رفتم سوپر... کااااااااااااااااااااااار داشتم قده خر... کااااااااااااااااااااااااااار کردم تند تند... بعد باید برم خونه عطره رو بردارم ببرم تجریش عوض کنم... بعد ساعت شیش باید با شیلین جایی باشیم... خلاصه... بد روزیه امروز... یکی یه چی بده بخورم از سرگیجه بیفتم...
تازه اگه تا یه ربع دیگه در نریم من می دونم دیگه... این میاد منو خفت می کنه بشینیم اعلامیه ورود بزنیم...
پاشم برم دست به آب و جیم شیم...
زت زیات...
* هوی مخابراته پدسگه اونی... بکش بیرون از ما... روزی هزار تا اس ام اس میده دیوس!!! یعنی اگه پاشم میام جرت میدم ها... از ما گفتن... بذا همین جوری نشسته باشم..اینقد چیزده بازی در نیار... خب؟
نکنه این اونیا به ما اس ام اس میدن هم ما باس پولشو بدیم هان؟ لابد میخوان اینجوری جبرانه تحریمه اس ام اس رو بکنن!
* آقای کیمیایی من معذرت می خوام...
حالا درسته که ما از زوره بی کاری و از بس که ساعت و دیقه و هوا و همه چیه فیلمتون بهمون می خورد رفتیم نشستیم تو اون سالن تاریکه شهر قصه و درسته که تا آخرین پله رو هم با بی میلی رفتیم... ولی انصافن این یکی زیاد کلاهبرداری نبود... یعنی خب می تونم بگم اصلن نبود...
اصلن همهء فیلم هاتون رو به همون یک جملهء پولاد بخشیدم... عاشق حسوده... به همون بغض و فریاد... بعد باید یکی می بود و من رو جمع می کرد اینقدر که حسادت های فروخورده و عشق ناگفتهء تمام این سالها اشک شده بود و عینه چی هق هق می کردم تو تاریکی...
بعد میگم داستان و اینا که صوبتشو نکنیم... ولی خب این فروتن و داستانش کلن به چه درده ما می خورد؟ هنو بلد نیستیم هیشکدوممون از اون فیلمای سه روایتی و دو روایتی متقاطع بسازیم... تقاطع البت بدی نبود... ولی شما دیگه شوخی نکنین!!!
بعدتر این پولاده عزیزه دله من تا کی باید با دخترایی که باباش می پسنده همبازی بشه؟ یعنی همه عینه هم... همون اندیشه رو می ذاشتین بازی کنه دیگه... دخترای چشم ابرو مشکی با پره های دماغ برجسته و لب های قلوه ای...
بعدترتر خب که چی؟ من که به این نتیجه نرسیدم که دختره دروغ گفته و اینا... اصلن نرسیدم... دیالوگای دختره رو هم دوست داشتم... مخصوصن اونجا که گفت اگه نیای تو من می رم بیرون... خیلی خوب بود... خیلی خیلی خوب بود...
بعدم بابا جان شما دیگه چرا؟ آخه چه مهمه این صوبتا؟ حالا دروغ یه جاهایی بد هست... ولی این یک جا رو من میگم نوشه جونه هر دختری که خودش رو به ضرب و زوره دوخت و دوز کرد تو پاچهء یه پسری که براش مهمه این چیزا...
حالا یهو دیدی از فیلم زدیم بیرون و ما شروع کردیم به بیانیه صادر کردن در این باره ها...
حامد بهدادش هم بدی نبود... کم بود فقط...
چه سلیطه بازی ای میکرد این شقایق فراهانی...
کلن میگم که... فروتن و نیکی کریمیش زیادی بود... لازم نبود...نمی چسبید...
بعد رضا یزدانی را که یادت هست؟ عاااالی کم است برایش... نشستیم تا آخرین نفر هم رفت بیرون از سالن و گوش دادیم...
* باز این نیمولی دور برداشت...
* بعد الان رییس ها نشستند توی اتاق بغلی و افتادند روی دفتر دستکشون و تمرین های کلاسه یه ساعت دیگشونو حل می کنن!!!! آی خنده داره... آی خنده داره... مخصوصن شووره!!! عینه بچه مفنگیایه دوم دبستانی شده!!!! منم هی میرم الکی سوال می پرسم هی کر کر می خندم...
شیلینه خاک بر سر هم اعصاب ندارد و بالاخره تکلیفه ما را روشن نمی کند که غذا از بیرون بگیریم برایش یا نع... مام گشنه موندیم تا اعصاب دار بشود که بعید می دانم...
* نگفتم راستی... پنجشمبه رفتیم پستو و اندکی به خودمان حال دادیم... لازانیاش رو دوس نداشتم ولی... کاش همون تورتیلیا بود چی بود؟ همونو گرفته بودم... فک کن... اختاپوس و صدف داشت!!!!
احتمالن تا صد سال دیگه کابوس می دیدم و هی هر تکونی تو شیکممو به زادو ولده اختاپوسه نسبت می دادمو آخرش هم شکمه خودمو سفره می کردم که اختاپوسا دربیان از توش...
بعد من و خواخره دعوامون افتاده رو اسمش... اون میگه پستو به فتحه پ من میگم پستو به کسره پ...
* بعد فردین اگه معتاد می شد تو پیریاش می شد اون یاروهه که رفیقه فروتن بود...
بعد اون یارو قاتل فاسق گاگوله هم چه چشمای قشنگوله معصومی داشت...
* گفتن نداشت...
* آقا میام میگیرم میزنمتونا... چه معنی میده؟ یعنی منی که پام چهل و یکه باید با دمپایی بیام تو خیابون؟ یعنی هیچی اندازهء پای من پیدا نمیشه ها... بدترین مدله خرید همین کفش خریدنه... اینقد کههی می پوشم هی اندازم نیس... آخه اسکولا نمیشه که آدم هم قدش بلند باشه و هم پاهاش مدله نیلوفریه جاپونیا باشه... منی که صد و هفتادو پنجم با یه پای سی و هفت هشت که کلن فلج میشم و نمی تونم راه برم!!! خاک بر سرا... اینا همش همین فانتزیای ذهنیه مردونه است ها... اینکه زن باید پاش کوچیک باشه... کمرش باریک باشه... اینورش اونجور باشه... اونورش اینجور باشه... خب یه کم چشاتونو باز کنین و حالا ایده آل های ذهنیتونو تغییر نمی دین گوره مرگتون... محصولاتتونو با نیاز آدمیزاد تولید کنین...
بعد آدم را مجبور می کنید برود دویست و هشتاد و هشت هزار تومن پول بدهد یک جفت چکمهء اسپریته اصل بخرد خب...
البته من نخریدم ها... ولی خر شده بودم که بخرم...خیلی خوشگل بود... یه چیزی بود فضایی... یک دافه اسمی ای میشدم باش که نگو...این گلیه خاک بر سر هی چشم و ابرو اومد نذاشت بخرم...
بعد هم دوباره کلی کفش پوشیدیم همونجور همه کوچیک...
بعد بالاخره یه چیزه معمولیه الکی پیدا کردیم که دیگه از سره خستگی و حال نداری و اینا گفتیم جهنم... خریتیم...
غیر از کفش های ورزشیم من هر کفشی که خریدم همین بوده ماجراش... یعنی یا بالای دویست تومن پول دادم خارجیشو خریدم که نوشه جونشون وختی شعورشون می رسه زن با سایزه پای چهل و یک به بالا هم نباید پاپتی بگردد... یا یه چیزه آشغاله بی خودی خریدم که دوستش نداشتم... که اونم ارزون نبوده باز... یک حالت سومی هم داشته که مثلن یه کفشه تنگ خریدم و همه جام جر خورده باهاش و بعد از یکی دوبار پوشیدن ارث رسیده به ننم و گل آقا و اینا... تف...
تازه اون ورزشی هام که حساب نیست چون مارکداره خارجین و جز گرونان...
* چی می خواستم بگم؟
* این فیلمیه که دمه تندیس وامیسته بچه خوبیه... یکی دو ساله رفقه ماست... سه تا فیلم ازش خریتم... یکیش پروازه عروسانه یا یه همچین چیزی که چرند بود... یکیش جولی و جولیا که آخرین کاره مریل استریپه که بیخود بود واقعن... آخریش هم فانی پیپل که هنو ندیدم...
بعد کلن دیگه کارتونم نمیاد... یعنی اصن حوصلشو ندارم... آپ صد ساله افتاده گوشهء اتاق نرفتم ببینمش... ناین همین طور... بعد این کلودی ویت چنس آو میت بال رو دیروز تا نصفه دیدم بعد رفتم خسبیدم... بی مزه شدن بسکه... شایدم من عنق شدم حوصله ندارم...
* شاید امروز رفتم سینما... به هیشکی هم مربوط نیس...
* به نظر من آدمای مذهبی ـ فرقی نمی کنه چه مذهبی ـ و کلن کسایی که به سیستمه اگه گناه کنی خدا مجازاتت می کنه معتقدن ، خودخواه ترین نوعه آدمان!!! یعنی ببین طرف چقدر باید خودشو مرکزه دنیا حساب کنه که بشینه هزاران سال یک ابر موجود ـ یا ناموجود ـ رو تعریف کنه که کلن در هیچ قالبی نمی گنجه و زورش از همه بیشتره و خلاصه آخره همه کارهء دنیاست بعد این ابر موجود رو بکنه مسئوله مجازات... که وای من اگه دروغ بگم خدا از اون عرشه الاهیش میاد پایی که سیخه داغ تو کو*نم بکنه... جمعش کن بابا... چیزشو داشته باش قبول کن که اندازهء یه مورچه ای... اندازهء یه فیلی... اندازهء یه درختی... چقد آخه پررویی تو بشر؟ یعنی زنبوره اگه یه روز تصمیم بگیره که عسل نرینه خدا میاد کو*نشو سیمان میکنه دهنشو آسفالت؟ په تو چرا فک می کنی اینقد مهمی که پس فردا اون خدایی که تعریفش کردی و تا اونجایی که ما فهمیدیم به چیزشم حسابت نمی کنه میاد به خاطره چار تا غلط زیادی یا کمت کلن نیم نگاهی بت میندازه؟ حالا سیخه داغ و قیر مذاب و اینا رو نمیگم که کلن سرچشمه از یک ذهنه بیماره سادیستیک گرفته به نظره من!!!
حالا نیای بگی ما انتخاب داریم اون نداره... مامی فهمیم اون نمی فهمه... ما الیم اون بله ها... کو*نتو سیمان میگیرم بااین استدلاله چیزیت...
* صبح که از خونه داشتم میومدم بیرون تیتره امروز رو انتخاب کرده بود : شنبه چیری ترین روزه هفته!!!
یعنی واقعن همون چیری ترینه... هیچیتو پیدا نمی کنی... همهب ا هم دعوا... این چیزه اونو بر می داره می ره... اون چیزه اینو بر میداره می ره.. این غره اونو به یکی دیگه می زنه... اون غره اینو... خر تو خریه اساسی... آخرشم باید درو کوبید به هم و فحش داد تا سره کوچه!!!
ولی خب بعدش تلطیف شدم نمی دونم چرا...
* از کیمیایی هم من عمرن انتظار ندارم...
نمی رم ببینم هم... حامد بهداد هم جاش تو قلبه ماست ولی نمی رم ببینم... هر چند الان دارم فک می کنم انگه فیلمای کیمیاییه بازیش... ولی نمی رم ببینم... عمرن...
من اون حکم و رییسش رو هم ندیدم با وجودی که یه ساله افتاده کنجه خونه...
نمی بینم هم...
خودتون برین ببینین... تازه کجاش مردونه است؟ اگه مردونه بود آدم دلش نمی سوخت... مرد اینقد بی منطق؟ مرد اینقد تعطیل؟ مرد اینقد رو اعصاب؟ مرد اینقد زبون نفهم؟ مرد اینقد چیز مغز؟ ولمون کن بابا... ما مردها را دوست داریم و می دانیم اینجور نیستند... کیمیایی هم با اون زبانه الکنش بره واسه نامردا فیلم بسازه... بعله...
* ندیدم! :))))
اصن من نمی فهمم آدمی که مهرجویی و فرهادی و حالا قاچاقی نعمت الله و صد سال یه بار موتمن و همون یه فیلمه شهبازی رو می پسنده چطور می تونه کیمیایی رو هم ببینه؟ حالا دوست داشتنو اینا رو که دیگه اصن نگو...
این یک!!! :)))
* اینقد بی کلاس نباشین... بیاین گودر با هم یه تو منو فالو کن من تو رو می کنمی بازی کنیم!!!
برعکسشو هم نداریم!!! :)))))))))
دق کردیم بسکه هی ما باسه جیرون لایک زدیم هی اون رفت مرد هیشکی باسه ما لایک نزد!!!
* مایه دار گرون میشه اونجوری که!!! همین دویست سیصد تومن باید یاده شم بلکم بیشتر... بخرم که به صرفه تر میشه!!!
* باسه تبلیغه گودرم بذا یه تیکه بیام... آقا این سسکی فوتو که من هرازگاهی ازش شر میکنم ها دمش گرم... یکی از عقده های منو برطرف کرده... دیدی تو اینجور جاها هزار و یک مدل زن از زوایای مختلف یدا می کنی و دریغ از یه دونه مرد؟ اونم اگه باشه بیتره که نباشه اینقد که...ولش کن حالا بقیشو... میگن یارو ندید بدیده...
خلاصه... بیبینین حالشو ببرین...
* واااای... قسمت دوئشه... یا گوز علی شاه... دلم به تاپ تاپ افتاد... دیدم این پویا می گفت دیشب فور فان یه کلیپ ازش پخش کرده ها... اوووووووووووووووووووف... از کجا گیر بیاریم؟ اومده تو بازار؟

بعد یه چی بگم بخندین... این ۲۰۱۲رو که دیشب باکس آفیس پخش کرد یه صحنه هاییشو... هفتهء اوله اکرانشه... بعد این رفیقه فیلمیه ماداشت!!! بعد اون هیچی... من به محضی که دیدم اینو فهمیدم که شبم به فا رفته... تا صبح صد دفعه از خواب پریدم بسکه هی تو خواب زمین میشکافت و آسمون هم میومدو خونه می ریخت و خلاصه... صد دفعه دقیقن از خواب پریدم... صد دفعه ها...
* آقا کی پایه است بریم داغ داغ آتیش بزنیم به حقوقمون؟
بذا لیسته خرج های این ماهمو براتون بنویسم ششتون حال بیاد...
- یک جفت چکمه ( بقیهء خرجام به این بستگی داره!!! ییهو دیدی رفتم کله حقوقه رو دادم یه جفت چکمهء بنتون!!! )
ـ درست کردن عینک آفتابیم
ـ ریمل و سایهء طلایی
ـ لباس ورزشی
ـ کلاس ایروبیک یا بدنسازی ( جفتش با هم اگه شد )
ـ شال
ـ کادوی تولد گل آرا
ـ کادوی تولد بابام
ـ پانزده تومن بابت پیتزاهای اون شبی به پویا
ـ رفتن به اژدهای طلایی
ـ سینما
ـ سینما
ـ دکتر
ـ دکتر
ـ دکتر
ـ دکتر
احتمالن سره یک هفته دوباره باید آویزونه ننم بشم که پول وده!!! :))))
ـ ببین یعنی اسکار هم ببره کیمیایی من نمی رم فیلمشو ببینم... حالا پولاد داره که داشته باشه... اصغر فرهادی نوشته که نوشته باشه... چنان استعدادی داره این آقاتون که می تونه به فیلم نامهء کاپولا و بازیه آل پاچینو هم تر بزنه...
حالا فیلم نامه نویسه دیگه ای یادم نیومد... همینجوری گفتم کاپولا... ها... یا مثلن آمه نابار...
رسمن اعلام می کنم که این آقا از نظره من یک کلاهبرداره . کدومتون بعد از تموم شدنه یکی از فیلماش احساس نکردین که گول خوردین؟ دلتون نخواسته که پولتونو پس بگیرین؟ من از سربازانه جمعه به این ور قول دادم که دیگه همچین جفایی در حقه خودم نکنم . ارزونیه اونایی که هنو به عشقه قیصر می رن خودشونو عذاب می دن!!!
* سارا خیلی خری... پاشو بیا دیگه... دو سه ماهی با هم سر می کنیم بعدشم یه اتاقی اتاقکی چیزی می گیریم شریکی دیگه... بیا اصن شوورت می دیم... چیه اونجا داری خودتو زجر کش می کنی؟
هم هم کار می شیم... هم همخونه... کلی خوش می گذره ها...
بش میگم بیا همین جا استخدام شو... خونهء ما هم بمون... ما ها که همه سره کاریم... یه شب میام بخسبیم فقط... حوصلتم سر رفت دو سه روز میری پیشه منیر... دو سه روز پیشه ایران... دوباره بر می گردی... بعد چونهء اساب اثاثیه اشو می زنه با من!!! میگه حالاخودم نیم وجبم... وسایلم زیادن... اونا رو کجا بذارم؟
گوساله می خوای منو گلی بریم پیشه سوسن اتاقمونو بدیم تو؟ بچه پر رو؟
* چه ماهه گندیه این آذر... دو تا دوتا تولد شدن توش... بعد چقد من سخت با این آذر ماهیا کنار میام... با اون اخلاقای گهشون... با اون جندین بودنشون!!! ربطی به جن*ده نداره ها... جندین در گویش جنوبی یعنی مثلن جنی... جن زده... اینایی که یهو جن می گیردشون مثلن پاچه می گیرن و اینا...
بعد ببین چی کشیدم من با این بختیار و گلی...
تازه تولده آزاده هم هست... ولی خب اون کادو نمی خواد...
گوز علی شاه ما را از شره همهء آذر ماهی ها حفظ کن...
بعد به مامانه گفتم باسه گلی ساعت بخره... صبح ایشون هم دستور داده ما برای بختیار از اون پلیورا که اون سال باسه امیر گرفتیم بگیریم... تازه تخفیف داده... ماهه پیش که گیر داده بود بریم از بنتون براش بخریم...
تازه هر شب هم میگه امسال دیگه سه تاییتون شاغلین... ببینم کادو به من چی میدین... یه شب در میون هم میگه اون مایکروفره که بخار پز هم هست و پونصد تومنه به نظرش خیلی مناسبه برای کادوی تولدش!!!
حالا تولدش آخره اسفنده ها...
گیری افتادیم با اینا...
* دیدی خر شدم؟ این ماه دیگه به تتو نمی رسه پولم... ماهه دیگه...
* یک دشمنی عاشقانه ای دارم با تو...
* بعله...
* ایش... اخ... پیف...
به نظرم این سه تا آوا ـ ؟؟؟ ـ خیلی با مزه ان!
* دسر شکلاتیه کاله را بخورید و به سر و کله تان هم بمالید... دوست می داریم شدیییییییید...
* لامصب آزاره روح است... از بین نمایشگاه های آنچنانیه ماشین باید غلت بزنیم و بیاییم سره کار... پلاک اینوری و آن وری و رو به رو و پشت سر و خلاصه همه جا نمایشگاه ماشین است... ای مرگ... پورشهء شاسی بلند را کجای دلم بگذارم؟ تازه... به کی باید گفت؟ شما این بوگاتی یه را در تهران تا به حال زیارت کرده اید؟ ما کرده ایم... یعنی چییییی؟ هشت میلیارد ماشین را به چه حقی می کنی توی چشم ما؟ گوز علی شاااااااااااااااااااااااااااه... منم از اونا می خوام...
* این گوز علی شاهه ما هم خوب مراد می دهد ها... می خوای یه امتحان بکن!!! :))))
* بحثه دماغ داغ است... به همگی اعلام می کنم که گفته باشم... من تا این دماغه را عمل نکنم دوست پسر نمی گیرم!!! مامانه میگه اوهو... پویا میگه بهه... گلی میگه برو بابا... یا شوور می کنی یا هیچی!!! من بر مواضعم پا فشاری می کنم!!!
* آقا همچین زرشک زرشک عمرمون داره می ره ها... مام عینه اینا که مثلن تا تهه دنیا و یه چی اونورترش وخت دارن با دله خوش و کو*نه گشاد تماشا می کنیم و هنو تصمیم نگرفتیم چه گلی می خوایم به سرمون بگیریم!
* کتاب نگران نباش از مهسا محب علی رو بالاخره با سعی فراوان و یافتن همت از زیر سنگ دیشب تمام کردم... آن قدر خوب نبود که توصیه اش کنم... تهران در هنگام وقوع زلزله ای که همه منتظرشیم... بعد همهء جوونا چیز خل و مفنگی و دودی و تلی و قرصی و چیز مغز... یه دونه آدم سالم توش بود اونم که همه می ریدن بش!!! کلن حس و حاله دختر مهتاده خوب در اومده بود ولی خب که چی مثلن؟ شاید اگه یه داستانه طولانی تری بود که شادی یکی از شخصیت هاش می شد اینقد همه چی بیهوده به نظر نمی رسید .
* بعد لامصب این مغزه همچین به کار افتاده بود دیشب که نذاشت ما بخسبیم تا صبح . هی همین جور جمله و حرف و فکر و چیز شر و اینا میومد تو ذهنه ما و نمی رفت... لامصب انگار بعد یه مدت آف بودن سوییچ شده بود و دیگه بند میومد مگه؟
بعد از دیروز دقت کردم به خودم دیدم کلی لفظ قلم با خودم فکر می کنم و حرف می زنم! اینقد با مزه است!
* بخواب بابا...
با نفر سوم بودم البته!
* خوبتون شد؟ اینقد کامنت نذاشتین برام که الان کامنت گذاره خارجی پیدا کردم... حالا که دیگه منم محلتون نذاشتم حالتون جا میاد!!!
* آقا حقوق گرفتم می خوام برم یه جای جدید یه غذای جدید با مزهء جدید بخورم... بیف میف و اینام پیشنهاد ندین که کهنه شده... پویا میگه بریم غذای چینی ژاپنی بخوریم... ولی حدس می زنم خوشم نیاد... لبنانی هم که یک بار با فرهیخته خوردیم مزهء صابون میداد... اون فحشه رو که پیشنهاد کردین یه غذا و رستوران هم بزنین تنگش...
* حرومزاده به نظر من فحش نیست... حرومزادگی هم صفت خاصی نیست...
بعد کلن جمعش کن بابا... حروم چیه؟ حلال چیه؟ به تو چه اصن؟ درتو بذار...
بعد دیدی این مذهبیا اعتقاده راسخ دارن که بچه های پرورشگاه همگی حرومزاده ان و همگی پس فردا به شغل حرومزادگی مشغول می شن و هزار جور درد و مرض می گیرین اگه به فرزندی قبولشون کنین و بعدشم می زنن تو خواب می کشنتون چیزتون پاره شه...
یعنی چندین بار اتفاق افتاده که یارو نشسته و خواسته با دلیل و مدرک برای من ثابت کند که زر مفتش درست است و علم هم هنوز پیشرفت نکرده وگرنه تایید می کرد!!! مام که خب در این موارد عق می زنیم روی آبا و اجداد و دین و ایمونه طرف .
واقعن روتون میشه؟ بعد میگن فحش نده!!! ای تو اون روح و اعتقاد و رگ و ریشه ات...
بعد آدم نگه دهنت؟
* کلن یه چی دیگه می خواستم بگم...
هوی... پفیوز... دهن گشاد باتوم به دست... با توام... ما از بی دردیمون نیس که صاف صاف وامیستیم چشم تو چشمت و تو می زنی و ما دست هم بلند نمی کنیم حتی... ما از سره پوچی و هیچی و مرگ نیست که می ذاریم خونمون دست هاتو رنگ کنه... ما به تنگ اومدیم... ما به فغان اومدیم . ما می دونیم با مردن تو نمیشه عوض کرداین وضع رو . با مردن خودمون عوضش می کنیم . هر یک نفری که از ما می میره و هزار نفر از صفی که پشت سره توئه کم میشه... هوی... پفیوز... بیا منو بزن!!!
* میگم خودمونیم... من مردم از فضولی... تو کی هستی که از فرمونته آمریکا میای هر روز اینجا؟
بعد یه چی دیگه... دیدین من تک تکتونو چک میکنم!!! ندید بدیدم دیگه!!! :))))
* آقا ماعینه این چند روزه اومدیم و شونصد خط نوشتیم و کلی مسائل مهم و حیاتی را مطرح کرده ایم ولی خب بلاگفا صلاح ندیده عمومی بشن اون موضوعات و آپ نکرده... حالا البت شایدم این اینترنته ما گیر پیدا کرده باشه...
ببینم اینو نشون میده؟
* خب... می ریم که خلاصه ای از مطالب این چند روز داشته باشیم... قلم کاغذا آماده!!! :)))
* اولندش که ما یک پست مفصلی نوشته بودیم در رابطه با عشق های بچگیمون و یک عالمه رازهای مختلفی رو بر ملا کرده بودیم که خب حالا دیگه حسش نیست از اول بنویسیم و فاش گویی کنیم... بماند واسه یک وخته دیگری...
دومندش ما دو سه بار راجع به فحش نوشتیم که این بار هم باز می نویسیم و مسئلهء مهمی است به نظرمان...
دنبال یک فحشه جون داری م یگردم که جای فعلی ها ورد زبونم بشه... بعد دیدی ما فحشه قائم به ذات برای مردها نداریم؟ آشغال و کثافت و خر و گاو که فحش نیست... فحش رکیک منظورمه...
همشون نسبی ان... همشون هم به واسطهء یک زن به مرده می رسن... خاک بر سرتون... عوضش ما... همچین فحش خورمون ملسه... هر چی فحشه مستقیمن به خودمون بر می گرده...
بعد ببین یعنی دیو*ث و قرم*ساق هم باز به واسطهء یه زن به مرده نسبت داده میشن...
حالا من دنباله یک فحشی می گردم که اولن رکیک باشه و دومن بی واسطه باشه... و خب حالا زنونه مردونه هم نداشته باشه... مثلن جن*ده به نظره من هم زنونه است و هم مردونه ولی خب کسی باهام موافق نیست...
پیشنهاد بدین...
بعد لطفن از این توصیفه موقعیت ها هم نباشه که مثلن فلان تو فلان و این صوبتا... خودم اینارو فوته آبم!!!
ببینم چیکار می کنین ها...
* فک کنم گیرش به اولترا بود... قیلتر شکنه رو میگم...
* اون فیلمه هم واقعن خوب نبود که بیام براتون اکرانش کنم... بی خیال...
* آقا در راستای خواب خانومه سانتی مانتال ما یه هفته پیش خواب دیدیم شونزده آذره... بعد همچین خندان خندان داشتیم می رفتیم اغتشاش... هنو نرسیده بودیم به جماعت اغتشاشی که یک پژوی چهارصد و پنج یا آردیه سبز پیچید جلومون و سه تا از این جا*کش ها ما را دستگیر کردند... بعد یکیشون او بود... اینقده نامردی بود... بی شرفا... بعد آدم زورش میومد هنو یه مرگ بر و یا ننگ بر یا میر حسین هم از دهنش در نیومده بود...
بعد فک کردی تموم شد؟ نه آقا ما رو بردن اوین بعد از اینجا به بعدش یه نمه از باره ریلیتیه خوابمان کم شد... این بند زنان اوین عینه حرمسراهای قدیمی بود... کلی شیشهء رنگی پنگیه قدیمی داشت و بعد همه دامن شیلیته و از این لباس قدیمیا تنشون بود... بعد یه در داشتن که از توش هی نگهبانه سرک می کشید که ما چیکار می کنیم... بعد به نظرم مردم ریختن اوین رو رو سرشون خراب کردن... آخرین چیزی که قبل از بیداری دیدم این بود که رفقا عینه مور و ملخ از دیوارای نیمه ریختهء اوین بالا می یومدن...
خلاصه اگه شونزده آذر ما گم و گور شدیم بدانید و آگاه باشید که با یک پژوی سبز ما را دزدیده اند... کار هم کاره همان نامرد است...
بعد همهء اینا اثراته همان گوریل های سیزده آبان است که ما را دوره کرده بودند و هوار می زدند و لابد همگیمان را با هم توی کهریزکی... کناره اتوبانی... وسطه بیابانی... جایی مشغوله عبادت به سبک بسیج می دیدند!!! که خب زرت!!!
* اونجای آدمه دروغگووو!!! اگه راس میگی کامنتت کو؟
* فیس بوک هم خر شده است امروز... هی می خوام این کارتونه وان من بند را برایتان شر کنم هی ارور می دهد... حتی در جوابه نیمولی هم هزار و یک دفعه نوشتم دست تقدیر... پای قسمت... شومبوله قضا و قدر که آن را هم شر نکرد... ماگاراگای اینترنته ایرانی!!!
این هم از آن فحش های نسبی بود که از مادر در یک حالته خاص به آدم می رسید!!! :)))
*رسیده ام به ناکجا... مرا به خانه ات ببر...
* امروز بلاگفا با ما سر ناسازگاری داشت... هی نوشتیم... هی آپ نکرد... هی نوشتیم هی پراندش... هی نوشتیم... هی ارور داد... خلاصه که شانس آوردید... آنقدر غر و چسناله داشتم که گند بزندبه تمام روزتان...
* ببین پدرسگو... حالا آپ کرد...
فک کنم یه سنسوره حساس به غر نصب کردن روش... یا شایدم توش!!!! :))))
* خوب نگاه کنید... ضبط کنید این روزها را... آخرین لگد های این موجود در حال احتضار را هم تاب بیاورید... بعدها باید تعریف کنیم برای زندگان دیگر که چطور داغ بر دلمان گذاشتند در آخرین روزها و چطور خون ما و دوستان ما گلوگیرشان شد...
.
.
.
* از شدت خواب رو به مرگم...
* این آقای امین رستمی با همین دو تا آهنگی که ازش تو گوشیم دارم در قلب ما جاودانه شده... یکی اون که میگه بهم گفتی خداحافظ... تو رو دیگه نمی خوامت... یکی هم همین عزیزه دل که تازه به دست ما رسیده... صداش رو واقعن دوست دارم... خوندنش رو هم ایضن...
یعنی تو باید بشنوی تا بفهمی چه می گویم... اینقد تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداشت... اینقد برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره...
بعددارم فکر می کنم که خب هیچ کسی کسه دیگری را جوره کس دیگری دوست ندارد... هر کسی یک جوره مخصوص خودش دوست دارد و زیر آسمون از روز اول هم هیچ کسی کسی رورو جوره بقیه دوست نداشته...
سرگیجه گرفتین ها؟
بذا یه سرچ کنم ببینم آهنگ دیگه ای نداره؟
* آقا بداخلاقه قهر کرده بود و یک ماه بود نمیومد... اعصابمان راحت بود... حالا باز امروز پا شده اومده... یا گوز علی شاه... خودت به دادمون برس... از همین کلهء سحری شروع کرده به کودک آزاری...
* بذا ببینم امروز وخت می کنم راجع به این موضوع که سی و پنج درجه نوشته بنویسم یا نه... این چیزیه که به شدت منو اذیت می کنه و به شدت باهاش درگیرم!!!
راستش را بخواهید من واقعن آدم حسودی هستم... یعنی اعتراف می کنم که اگر اینقدر خودم را با وره خوبم کنترل نمی کردم همین حسادته خیلی جاها می توانست من را نابود کند...
بعد خب حالا این را اینجا داشته باشید... از طرف دیگر فکر کن که کسی را دوست داشته باشی ـ مثلن چمیدونم مینا... یا جیران... یا فرهیخته اصلن... منظورم دقیقن دوست است و نه هیچ چیزه دیگری ـ بعد خب احساساتت در موردش همین جوری فعال هست... چه برسه به اینکه تحریک هم بشوی... من کلن توی دوستی هام هم آدم حسود و غیرتی ای هستم!!! یعنی تنها دعوای من و سارا که رفیقه چندین و چند ساله ام بوده سره یکی از همین رقبای عشقی بوده... یک جورهایی تمامیت خواهم... تحمل یک نفر دیگر را ندارم... یعنی هیچوقت نتوانسته ام جمع دوستیه مثلن سه نفره یا بیشتر داشته باشم... همیشه دو نفره بوده... خلاصه اینکه واقعن اذیت می شوم وقتی دوست های من به کسی که از طرف من وارد جمعشان شده بیشتر از من توجه کنند...
حالا نمود عینی اش می شود همین خواخرمان... این را خیلی وخت است می خواهم اعتراف کنم و هی عقب می اندازم... خواخرمان از ما خوچگل تر است و خوش تیپ تر است و خلاصه داف خوبیست و ما نیستیم... هیچکدامه اینها باعث نمی شود که من حسودی کنم به او... ولی وای به روزی که کسی از دوستان من زیادی احوالش را بپرسد یا مثلن بنشیند یک گوشه به پچ پچ با خواخره ما... مثلن سارا که می آید و چند روز می ماند خوب تجربه کرده این اخم و تخم من را وختی با خواخره گرم می گیرد...
حالا اینی که من گفتم تازه در صورتیه که فقط گرم بگیرند باهاش... یعنی فک کن که مرا هم حذف کنند از دایرهء دوستی...
بدیش این است که همه هم زود می فهمند حساسیت من را... همین فرهیخته هر وخت می خواهد من را اذیت کند می گوید عشق من چطور است!!! فلان فلان شده!!!
خلاصه حالا من املم یا احساساتم بالغ نشده یا هر چی که می خوای بگو... من تحمل همچین چیزی را ندارم!!!
تو را می گذارند کنار که مثلن خسته کننده و اینها بوده ای به درد دوستی نمی خورده ای و یک نفر جذاب تر از تو را که خودت با دست خودت آورده ای داخل جمع جایگزین می کنند... خیلی کار کثیفی است...
حالا بعدتو فک کن که مثلن دوست پسری عشقی چیزی این کار را بکند و مثلن با دختر خاله ات... با دوستت یا با خواهرت بریزد روی هم...
اگر حالت اول پیش بیاید من رابطه ام را با هر دو طرف ماجرا قطع می کنم و تمام .
حالت دوم تا حالا پیش نیومده و اگه پیش بیاد فک میکنم اول جرشون میدم بعد پشت و روشون می کنم و یه دور دیگه جرشون میدم... بعد قطع رابطه می کنم باهاشون... بعد هم تا آخره عمرم افسرده میشم و حتی شاید خودمو هم جر بدم و بکشم!!!
یعنی چی آخه؟ این چه کاراییه می کنین؟
حداقلش اینه که به نظرم آدمیزاد در مواقعی که حتی حق هم دارد و نفر اول واقعن غیر قابل معاشرت است و نفر دوم به شدت جذاب و دوست داشتنی و هیچ جوره نمی تواند هر دو را در کنار هم داشته باشد بدون آسیب زدن به احساست نفر اول ، خب هر دوشان را بگذارد کنار... مگر همین یک نفر از کونه آسمان افتاده که به خاطرش باید دل کسی را بشکنی و آزارش بدهی؟ مرده شور ریختت را ببرد!!!
* کامنت دارین؟
.
.
.
واسه ناتوان جن*سی می خوام!!!! :)))
باید زور بالا سرتون باشه؟ :)))))
* من واسه شیلین مثه طنابه نجات می مونم!!! یا مثلن آخرین اتوبوسه شب!!! یا یه چی تو همین مایه ها!!! می دونه اگه با من نیاد خونه دیگه مونده تا ده یازده... بعد هی میگه دو دیقه دیگه...دو دیقه دیگه... الان سه و بیست و پنج دیقه است شرط می بندم که حداقل تا یه ربع به چهار نمیشه دو دیقه دیگه!!!!
* سهمیهء دیشبمان از فیلم این بود... خب فیلم فانی بود... بعد هزار و یک دونه دیگه از این فیلمایاینجوری بااین داستان دیدیم قبلن هم... ولی خب باسه وخت گذرونی و یه کم الکی خندیدن بدی نبود... ساندرا بولاکش هم خوب بود کلن...

داستانم اینه که ساندرا بولاک رییسه یک انتشاراتی است و به شدت هیولا است... پسره منشی اش است... بعد چون بولاک کاناداییست و درخواست اقامتش رد شده یک هو در یک موقعیته اورژانسی می گوید که دارد با اندرو ـ همون پسره دیگه ـ ازدواج می کند... خلاصه برای گول زدن ادارهء مهاجرت هزار تا خفت و خواری می کشن و آخرش هم واقعنی با هم عروسی می کنن...
اوایل فیلم را بیشتر دوست داشتم و خیلی خندیدم... آخراش یه نمه جدی شد دیگه خنده نداشت...
* آنونسه فیلمه بعدی رو از الان بدم!!! نبرد در بهشت!!! بعله... کلی هم جایزه برده... خارجیش هم میشه باتل این هیون!!! د د درن!!!
* ما را به صورت اشانتیون تست شخصیت کردند!!! گیریم که یک نمه به نظرمان رو آمد این تسته!!! فرمودند که ما فعلن روی مودش نیستیم! بعد اینکه خیلی احساس بطالت می کنیم و بعدتر اینکه کسی ما را ترک کرده به شدت!!!
البته بعد از یک ساعت و نیم خمیازه کشیدن و با انگشتها بازی کردن و زل زدن به سقف معلوم بود که ما بطالتیم!!! بعد هم خب تو اون نقاشیه دیدیم یک نفر یک نفر دیگر را ترک کرده و خب این یعنی یک نفر ما را ترک کرده و اینکه روی مودش نیستیم هم خب یکی را بگو که این روزها روی موده زندگی کردن باشد و خوشحال باشد!!!
بعد من هم خیلی ریلکش گفتم بعله آقا... مااز هیجده سالگی به اینور رو به بطالت گذروندیم!!!
آن توله شان هم اصلن من را دوست نداشت و حرصش را هم در آوردم با ریشه های شالم و یک چنگه جانانه هم نوش کردیم که نتیجه اش یک خط سرخ از این سر تا آن سر انگشته توی دماغ بکنمان است!!!! همان انگشت اشاره!!!
* فلان فلان شده توی چشم من نگاه می کند و میگوید پنج میلیون تومان!!!! یعنی انگار که بگوید پنج قرون!!!! آدم تا کجایش بسوزد خوب است؟؟؟؟
* آقا این کتاب هایی که خریدیم دو هفته پیش را همه خوندن الا خودمون... کلی هم با مهرجویی اش حال کرده اند... یک فراغتی دست بدهد بنشینیم بخونیم خودمان هم...
* بعد در تمام مدت آن دو ساعت من داشتم فکر می کردم که فرقش یک لحظه است... فرق آن آدمی که به هر چه آرزو دارد می رسد و آن یکی که نمی رسد... یک لحظه که تو کوتاه می آیی یا کوتاه نمی آیی... همین...
بعد هم فکر می کردم که چطور این فرهیخته را راضی کنیم که کافی شاپ بزنیم همگی با هم و یا اصلن پی همان آرایشگاه را بگیریم و بشویم تلخون جون و هی مو رنگ کنیم و ابرو برداریم و غیبت کنیم و خنده های جیغ جیغیه مدل آرایشگری بکنیم برای خودمان!!!
خب من هردو کار رو دوست دارم... اولی که عشقه اول و آخره زندگیم است... دومی هم خب اگر بتوانم بر این تهوعم از مردم غلبه کنم ـ که این روزها کار سختی نیست اینقدر که همه شبیه هم شدیم و همه مهربونیم با هم و همه همدستیم ـ کار خوب و باحالیست... استعداده هر دوش رو هم که دارم!
بعد واقعن تو فک کن که یه کافی شاپی باشه گارسون هاش دختر باشن و آشپزهاش دختر باشن ، یک حداقل مشتری ای بالاخره جذب می کند دیگر... بعد هم شرمنده ازاین دید جنسیتی ای که من اینجا دارم ولی فکر میکنم که چارتا خانوم راحت تر می تونن یک محیط مطلوب و دلپذیر رو یه جا بوجود بیارن تا چارتا آقا... یه جورایی حضور خانوم ها تلطیف می کنه فضا رو! ـحتی اگه خانومش یه بوفالویی مثه من باشه!!! بعله!!! ـ مثلن همین سوپره سره سهروردی... من کلی راهمو دور می کنم که به جای سوپره تهه کوچه ای که یک سیبیلی اداره اش می کنم بروم از اون سوپره که یک خانومی ـ مثلن بگیم ابرو؟؟ ـ اداره اش می کند خرید کنم... کلی هم خوشحال می شم هر وخت می بینمش!!!
حالا بروبچز... جانه من اگه پول و پله ای دارین بیاین رو هم بذاریم یه کافی شاپ بزنیم دیگه... اینقد گدا نباشین... یه کم به آرزوهاتون فکر کنین...
میگیم ننهء آیلین هم بیاد دیزاینش کنه... یه چیزه فضایی از آب در میاد ها... از من گفتن...
* کامنت دارین؟
.
.
.
واسه مریض می خوام!!!
* ننه مان فلان فلان شده خیلی کم اهله حساب کتاب بود ، از وختی ما رفته ایم سره کاررسمن یک چرتکه گرفته دستش و هی بالا و پایین می کند که سره ماه چقدر باید بهش پول بدهیم! نمونه اش هم اینکه دیروز پول خورد نداشت و به ما یک تراول پنجاه تومنی داد... مام از خدا خواسته کلیشو خرج کردیم... بعد امرزو میگه خب تو که نمیخوای پوله منو پس بدی هان؟ منم با نیشه باز گفتم که نه خب... پول ندارم... خیلی ریلکس میگه باشه... پس سره ماه پنجاه تومن باید به من بدی!!! چه دوره زمونه ای شده ها... من همون خونه می موندم به صرفه تر بود!!! جانه خودم! بعد خب باید به من پول بدن همچنان... اینا تمامه وظایفه مالیشون در قبال ما رو از یاد بردن انگار!!! تف!!!
* داداش تا اینجا اومدی یه هل بده اونور هم یه سر بزن... خیر ببینی... دیگه یه پاتون اینجا باشه یه پاتون اونجاها... ببینم چیکار می کنین...
* آقا طلاق بگیر بره پی کارش... این زندگی که من می بینم جز گه هیچی دیگه توش نیست... به جانه خودت... حقوق مامانت رو هم که می گیری بعده طلاق... تو خونه قدیمیه هم که میری زندگی می کنی... یه کارمنده عالی و بیست هم که هستی... خوشگل هم که ای ی ی هستی... چرا خودتو عذاب بدی با یه موجوده نفهم؟
منم زود میرم خونه... دیگه مجبور نمی شم سه ساعت بشینم اینجا تا دعواهای هر روزهء شما تموم شه!!! اه ه ه ه...
بعد زورم میاد جو می گیرتت میگی من هنو اینو دوسش دارم... منم که روزی صد بار عینه دیوونه ها میگم ازهمشون بدم میاد... از همشون بدم میاد... از همشون بدم میاد!!!!
از اولشم همین قاطع نبودنت زندگیتو به گ*ا داد... این آخرشو جونه عزیزت سفت باش...
* دیشب بعد از اینکه با شیرین کلی بالا پایین کردیم و هزار و یک جا رفتیم و اینا دست آخر سر از سوپر سره کوچه اشون درآوردیم... بعد این سوپرشون خیلی فرهنگی تشریف داشت و انواع و اقسام سریال ها و فیلم های روز دنیا رو می تونستی پیدا کنی... مام که دست و پامون در مقابل فیلم شل میشه و به حالت غش و ضعف می افتیم... خلاصه... سه تا فیلم خریتم که حالا شبی یکیشو قول دادم به خودم ببینم... چقد آدم تن بده به خواب؟ حالا چه فرقی می کنه من ده و نیمه شب بخوابم یا دوازده و نیمه شب؟ در هر دو حالت فرداش خوابم میاد سره کار... پس فیلم می بینیم و حالش را می بریم...
دیشب همین فیلم لبهء عشق رو دیدم... حالا چیزه دیگه ای میشه ترجمه اش کرد رو دیگه من نمی دونم...

خب بر همگان واضح و مبرهن است که ما عاشخه این خانوم کیارا نایتلی می باشیم ولی خب به چشم خواخری اون یکی خانومه سینا میلر هم خوب چیزی بود انصافن... یک جذابیته خاصی داشت... آن آقای مورفی را هم به شدت بودیم...
بعد حالا از این چشم چرونی ها که بگذریم داستان از این قرار بود که کیارا نایتلی در زمان جنگ جهانی یک خانومه تنهای مستقل است!!! هی هم این مستقل بودنش را می کند توی چشمت!!! بعد حالا ما که ندیدیم کلن ولی خودش می گفت روزها در یک کارخانهء اسلحه سازی کار می کند و شب ها هم در یک جای زیر زمینی برای سربازها هم آواز می خواند! این آخریش را دیدیم.
بعد یک شبی در یک کافه ای به عشق زمان کودکیش که یک شاعر است بر میخورد و بعد در همین زمان هم یک افسر قشنگولی عاشقش شده است و بعد این محله افسر قشنگول ملایمه که مورفی باشد نمی گذارد و هی تو پر و پاچهء شاعر جا*کشه می پلکد و بعد زنه شاعر جا*کشه می آید و شاعره و زنش آویزانه کیارامی شوند و با او توی یک اتاق زندگی می کنند ـ چون همه می دانند شاعر جماعت عرضهء پول درآوردن نداشته اند سابقن!!! ـ خلاصه... بالاخره با تلاشه فراوان و اینها کیارا با افسر قشنگول ملایمه ازدواج می کند و شاعره هم با همه یک روابطی دارد و بدش نمی آید کیارا را هم بزندبه بدن و این صوبتا... بعدافسر قشنگوله را می فرستند یونان که بجنگد و کیارا هم با شاعره و زنش می رود ولز زندگی میکند و بچه دار همیم شود از شوورش و شوورش گم یم شود و هی منتظر است که برگردد و از آنجایی که شاعره بی عرضه است همگی با پوله شوور قشنگوله زندگیمی کنند و کیارا و شاعره هی با هم لاس می زنند و مردم هی اخ و تف می کنند و زنش هی دوست تر می شود با کیارا و شووره به شکل دیوانه بر می گردد و به همه چیز مشکوک است و جرش می دهد که چرا پول ها را خرج کرده و بچه هه را یم گوید ماله دیلان ـ همان شاعر جا*کشه ـ است لابد و خلاصه هیچی نمانده از محبت و عشق و شعوره شووره... یک شب هم اسلحه اش را بر می داردو می رود دیلان و رفقای جا*کش تر از خودش از بکشد کهنمی کشد و همین جوری الکی می ترساندو بعد دیلان جا*کشه می رود به پلیس خبر می دهد و کیارا یم گو.ید نمی بخشمت اگر شوورم را بیندازی زندان و دیلان می گوید من به خاطر تواین کار را کردم ودختره می گوید خب زنت را ول کن اگر راست می گویی و دیلان عینه بز نگاهش می کند و کیارا می گوید که ببین تو همان دختر پونزده ساله را دوست داری نه من را و من هم شوورم را دوست دارم که واقعی است و نه مثل تو هپروتی و دادگاه هم شووره را تبرئه می کند و دیلان و زنش و هم می روند یک گورستونه دیگری زندگی کنند و کیارا با زنه دیلان یک خداحافظی گرم و دوستانه ای می کند محل سگ هم به دیلان نمی گذارد!
از ریخت و قیافهء شاعر جا*کشه هم به هیچ عنوان خوشم نیومد...
فیلم بدی نبود... ولی خب این روزا من نمی دونم چرا همش دنبال یک تلخیه ماندنی هستم... یک مزهء قوی... یه چیزی می خوام که آدمو تا روزها بسوزونه... اینا هیچ کدومشون اون زور رو ندارن!
گذشته از اینها به نظره ما این آقا ـ همان شوور قشنگول ملایمهء ماجرا ـ شبیه فرشته هاست... چشم ها و لب های به شدت زیبایی هم دارد... البته یه نمه دخترونه است... به هر حال گزینهء اول ما همچنان جرالد باتلر است. گفته باشم.

* البته یک شق دوم بسیار قوی هم دارد این داستان که همانا کشتن است... یعنی بعضی وقت ها از شدت عشق دلت می خواهد طرف را تکه تکه کنی... دلت می خواهد آنقدر در آغوشت فشارش بدهی که تک تک استخوان هایش بشکند... سخت است گفتنش...
یه جورایی میخوای اینقد فشارش بدی به خودت که مثلن یکی بشین... بره زیر پوستت... زیر قفسهء سینه ات... چه می دونم... خلاصه این حس هم در من گاهی جان می گیرد...
خوبه معشوقه دم دست نداریم... وگرنه روزی سه بار دستمون به خون آلوده می شد... حداقل...
* بعد آقا عصرها که از اینجا راه می افتم نمی تونم به تو فکر نکنم... تف... فکر می کنم که تو هم همین ساعت ها از آن جای دیگر راه می افتی و فکر می کنم که اگر با هم بودیم چه کارها که نمی کردیم و چه جاها که نمی رفتیم در این ساعت های فراغت و بعدتر هم فکر می کنم که کاش دیرتر هم را دیده بودیم و کاش اصلن همان وقت که هم را دیدیم بنیان را بر حرف زدن می گذاشتیم و نه حرف نزدن و کاش این همه سخت نمی شد تحمل دیگری برایمان که یک باره ببریم از هم...
من فکر همهء یحتمل ها و ممکن ها را می کنم و می بینم که چقدر امکان با هم خوش بودنمان بیشتر بود از با هم نبودنمان... خنده دارش اینجاست که من به تو هیچ وقت فکر هم نیم کردم... این را با یک لحن گزندهء کو*ن پاره کن بخوان... واقعن فکر نمی کردم... حتی روزهایی که از صبحه ساعت هفتش با هم بودیم تا ده یازده شب... چیکار می کردیم با اونهمه سکوت؟ چرا من لعنتی اینقدر سگ بودم و اینقدر خفه خون بودم؟ چرا تا تو رو می دیدم یاد همهء کسایی که دیگه قرار نبود ببینم می افتادم؟ چرا اینقد بدم میومد ازت؟
خلاصه آقا... ما شما رو حروم کردیم و تاوانش هم شد همین روزهایی که دلمان می خواهد با شما باشیم به تمامی و دیگر نمی شود...دیگر راه نداریم به نزدیکتان... فایده ای هم ندارد که بپرسیم چی شد که به اینجا رسیدیم که خب بهتر از هر کسی می دانیم چی شد و چطور شد که رسیدیم به این روزها...
فیس بوکت را که گاهی سرک می کشم می بینم که هیچ وقت نخواستم نزدیک تر بشوم به تو... هیچ وقت نخواستم سر دربیاورم که چه می کنی... چه نمی کنی... کجاها می روی... کجاها رفته ای... نشدم قسمتی از دنیای تو... همیشه دور بودم و دورتر رفتم... تو را هم راه ندادم به خودم...
اصلن به جهنم... همین است که هست...
لعنت به من و تو .
* پنجشمبه مهمونی دعوتم... آیا برم؟ آیا نرم؟ آخه مرده شور برده کی آخره ماه مهمونی می گیره؟ خب من پول ندارم الان برم لباس بخرم... حوصله لباس قدیمی ها رو هم ندارم... خیلی زیادی معمولین... به درد دور همی می خورن نه مهمونی... یه چیزه لختی پختی می خوام!!!! :))))
* بعد ببینم آیلین... میشه اون بوکانی ها رو هم بگی بیان؟ هااااان؟ ما از پارسال تا حالا تو کفیم به جانه خودمان...
نه... ولش کن... بذا من تو پوست خودم راحت بشم بعد ببینیمشون!!! جدنی حیفم میاد اینجوری حروم شه!!! :)))))))))))))
* آقا ما پس از مدت ها فیلم نبینی و البت عز و جز که این گرگ و میش را بگیر برای ما جانه مادرت دیشب به سلامتی نشستیم و دیدیمش... راستش انتظار بیشتری داشتم... یعنی نه که نا امید شده باشم... ولی خب دلم می خواس یه جورایی درد دار تر باشه... یا مثلن خونی تر... یا اصلن تلخ باشد که این اصلن نبود...
کلن من این دار و دستهء خون آشام ها را بودم... یکی از یکی خواستنی تر...

بعد خب ما به تفصیل گپش را قبلن زده بودیم با آقای فرهیخته... در باب عشق که نمی دانم است... که یعنی ندانستن عشق می آورد... راز عشق می آورد...
همین که ادوارد نمی تواند فکر دختره را بخواند عشق می آورد برایشان...
بعد چقدر دلمان تنگ شده برای این جور دوست داشتن های ناگزیر... این جور مجبور بودن به خواستن دیگری... البت از طرف ادوارد را می گویم ها...
کلن دختره را ما نفهمیدیم یک هو چرا اینقدر داغه پسره شد؟ همین که خاص بود؟ همین که کسی را تحویل نمی گرفت؟ همین که خوش قیافه و عجیب بود؟ همین که تحویلش نمی گرفت از اول؟ همین که سفید و سرد بود؟ همین که مدام می زد تو پرش؟ بعدتر چون مواظبش بود؟ بعد ترتر چون خون آشام بود؟ اصلن اون اعتماده از کجا اومد بیخود و بی جهت؟ همین بگیم در یک نگاه عاشق شد و تمام؟ یه نمه نچسب بود...
بعد شانس که نداریم... می شینیم هی آرزوی عشق های اینجوری و عاشقیت های عجیب و معشوق های غیرآدمیزادی می کنیم پس فردا یک خون آشامی را عاشق می شویم که هنو سلام نگفته یک لقمهء چپمان کرده... جانه تو... یک همچین آدمه گه شانسی هستیم ما...
بعد بنشینیم بنویسیم اندر حکایت این آرزوی پنهان محو شدن در معشوق... این آرزوی آسیب دیدن از معشوق... مردن از معشوق... نابود شدن از معشوق... اصلن همان خورده شدن را تو بگیر...
البت همچین هم پنهان نیست ها...
شما نداشته اید از این خواست ها؟ با تمام تن و جان نخواسته اید یک وقت هایی که نابودتان کند؟
* کنارم بخواب و
به دورم بتاب و
از این لب بنوش و
چو تشنه که آب و گل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانهء بی قرارت منم من...
* ما را به سر اوفتاده هوایی...
* اتوبوس اتوبوس هم که بیاین... راه رو هم که ببندین... عربده هم که بکشین... چوب و چماق هم که بزنین... قمه و چاقو هم که بکشین... تیر و تفنگ هم که نقل نبات باشه براتون... ما دیگه نمی ترسیم .
بدو برو زود جا بگیر... هنو نفهمیدی یه طرفو ببندی ما از یه طرفه دیگه میایم؟؟؟
خنگ.
* قربونه مرامتون که اینهمه کشتین خودتونو ببینین من کجام که دیگه نمیام روده درازی... خیالتون راحت بود مردم؟ یا اطلاع دارین که بادمجون بم و این صوبتا؟
تف... رفیق هم رفیقای قدیم...
حالا بعدن به خدمتتون می رسم... فعلن بریم به اموراته مملکتی برسیم که مهمتره...
* ما که هستیم... از اولش هم بودیم... تا آخرش هم می مونیم... تجربه هم ثابت کرده که با گاز و گوز و باتوم و گلولهء پلاستیکی و شوکر و اینجور اسباب بازیا که میدن دسته شما ها نمی ریم بتمرگیم تو خونه هامون... حالا خیلی اذیتی همون ماشه رو بچکون... ما دنبال مرگ می گردیم تو این خیابونا... شاید بعد از ما بشه اینجا زندگی کرد...

حالا رفقا من عاشقه این شب موندنش شدم... اصن کلن هر وخت دور هم جمع میشیم من دلم نمی خواد تموم شه... هر دفه گفتم کاش شب بمونیم... حالا قراره شب بمونیم...
* تازشم... از اول هفته ما دوباره مزین به حضور دستبند سبزمان شده ایم... بعله...
کلن خوشم میاد از همتون... دوستون دارم... اینقد که همه جا عینه هم گشاد بازی می کنیم و این یه جا عینه هم سفت و سخت وایسادیم...
* آقا خونهء دلقک با خونهء شیلین اینا یک سوپرمارکت فاصله دارد فقط!!! فک کنننننننننن!!!
* هر نفسی که فرو می رود به خیالت ممد حیات است؟ بابا هر نفسی که فرو می رود باعث و بانیه جر خوردن گلوی ما و حداقل سه تا سرفهء رگباری است... آقا من پارسال حتی یک بار هم سرما نخوردم... بعد امسال تا همین لحظه سه دفعه کله پا شده ام به چه شدتی... از دیروز هم دوباره گلودرده شدید و سرفه و سردرد... یعنی اصن نفس نمی تونم بکشما... باهر نفس سه تا سرفه... بعد دوباره نفس... سه تا سرفهء دیگه... اومدنی داشتم حساب می کردم که اگر هر سه ثانیه یک دم و بازدم داشته باشم حدودن چند تا سرفه در یک ساعت نصیبم میشه...
باز باید برم آمپول بزنم لابد!!! :(((
بعد صبح در حاله صبونه خوردن و فکر کردن به آمپول یک هو گفتم کاش من الان یک توله داشتم بعد هی بهش می گفتم آخ جون آخ جون آمپول باید بزنم... هوووورا... بریم آمپول بزنیم... بعد خر می شد و گول می خورد و فک می کرد چه چیزه خوچمزه اییه این آمپول... و هی جیغ و ویغ می کرد که منم می خوام... منم می خوام...
بالاخره بیتره ما بود که با پس گردنی و یک من اشک و آب دماغ و جیغ و ویغ می بردنمون آمپول بزنیم!!!
* هر روز صب این بچه مدرسه ای ها رو که می بینم امیدوار می شم به زندگی... بالاخره همین که دیگه لازم نیس هر روز صب پاشیم بریم مدرسه خودش یک دلیله مهم برای ادامهء زندگیه...
* یک سری آدم هایی هستند که من خیلی دوست دارم... خیلی هم دوست دارم از این مدل آدم ها در زندگانی ام داشته باشم و تا به حال نشده... من می گویم آدم های راحت... یعنی اسم مدلشان است... مثلن به خواخره می گویم وای پسره از این پسر راحت ها بود... یا وای دختره از این دختر راحت ها بود... و خب می دانیم که راحت یعنی چه شکلی...
حالا واسه خاطره اینکه شمام نادان از دنیا نرید براتون میگم... بعد خب دستت درد نکنه... اگه از این آدما دوروبرت داری منو بی خبر نذار... خیر از احتضارت ببینی!!!
پسرها شون ریش بلند و موی بلند دارن ـ بدون استثنا ـ از این لباس های بی یقه می پوشن معمولن... الان که زمستونه مثلن کت های سبز ارتشی... چشمهای مهربون دارن و اغلب در حال لبخند زدن می باشند... خصومت نمی بینی تو چشمشون به خودت و دنیا و آدما...
دختراشون خب یا موهای خیلی بلنده بافته دارن یا موهای کوتاه... از این مانتو گشادهای گل گلی می پوشن و کفش تخت و شلوار مثلن سندبادی... همیشه هم با یکی از پسر راحت ها هستند... یعنی دوست معمولی ندارند... دوست راحت دارند فقط... کیف هاشون رو هم کج می ندازن اغلب... لاغر هم هستند به شدت...
پسرهاشون دوست دختر غیره راحت هم دارن ها... گفته باشم...
بعد نه که ما دوست نداشته باشیم از این تیپ آدم ها بشویم ها... ولی یک بلد بودنی می خواد... یک دانشی است اصلن انگار که ما نداریم... بعد تازه... خب همه شان خیلی خوش تیپ اند با آن مانتو های گشاد و بلند و گل گلی شان... ما از آن ها بپوشیم خوش تیپ نمی شویم... ما لاغر هم نیستیم... موهایمان هم نه بلنده بلند است که ببافیم... نه کوتاهه کوتاه که سیخ سیخ از زیره شال بزند بیرون...
بعد حالا می خواهم بگویم که آی آقای راحتی که اسمت آرش بود و موهایت را سه بار گره زدی از پشت سر و باز هم بلند بود و آناناس پاتوقت است... ما شما را دوست داشتیم...
* اصلن کلن گیس بلند ها را خیلی هستم...
* چقد دوست داشتم خطم خوب بود... بعد این همه خون بهای تو اتمام این زمستان است و رای سبز من اسم سیاه تو نبود رو که می نوشتم کیف می کردی وختی می خوندی...
حالا خط ما که خوب نیست... ولی تو کیف کن... وقتی دست کردی تو جیبت و دیدی ای وای.... چه دلت نمی یاد خرج کنی پول هات رو... انگار که نامهء عاشقانه...
* آقا هر چی نوشته بودم در باب پرماننتلی آف لاین پرید... دیگر نوشتنم نمیاد اینقد که خودم رو خرجه همون جمله ها کرده بودم...
ولی بدانید و آگاه باشید که بر دو نوع است این پرماننتلی آف لاین شدن برای کسی... یا حوصله تان را ندارد دیگر تا آخر عمر... یا از عشق است...
و این بار از عشق است...
* با خواخره می نشینیم و شب ها هی قربان صدقهء چشم های بادامی و لب های قلوه ای و موهای شبقیه این کره ای ها می رویم... بعد یکی در میان هی می گوییم دیدی این ها چقدر شبیه الف ها هستند؟ انگار که مثلن ما عمری با الف ها نان و ماست تناول کرده ایم و آن یکی هی می گوید هووووم... واقعن...
ولی جدن الف ها همین شکلی هستند به نظره ما...
بعد نتیجه ای که از دیدن این کره ای ها می گیریم این است که در زمان های قدیم کره ای ها هیچ کدام خودشان بچه هایشان را بزرگ نمی کردند... مثلن همان جومونگ... یا همان یوری... یا اصلن همین موهیول... البت این آخری بالاخره دیشب پسرش را از ننه اش گرفت تا بدهد دسته زنه پتیاره اش تا کو*نش را پاره کند...
بعد کره ای ها آدم های خنگولی هستند... همه اش همدیگر را می بخشند... بعد اونی که بخشیده شده تا آخره عمرش هی کو*نه اونی که بخشیده رو پاره میکنه و هی دوباره بخشیده میشه...
بعدتر کره ای ها آدم های فس فسویی هستند... هی همه چیز را لفت میدهند... آنقدر لفت می دهند تا یکی بیاید و نگذارد کارشان را بکنند...
بعدترتر کره ای ها آدم های الاغی هستند... یک چیزی را از ته دل می خواهند... بعد دقیقن هزار بار سعی می کنند تا بهش برسند و نمی رسند و بعد دقیقن همون لحظه ای که قراره بش برسن می گن نمی خوایم و تریپه فداکاری بر می دارن!!! بعد میرن عینه خر عر می زنن و گریه می کنن...
بعد ترترتر کره ای ها ما را خر فرض کرده اند... ادای بوسیدن را در می آورند و فکر می کنند ما خودمان به عمرمان کسی را نبوسیده ایم یا کسی ما را نبوسیده و یا اصلن بوس ندیده ایم که باورمان بشود بوس این شکلی است!!!
ولی جانه خودم الف ها همین شکلی ان... تف... ما دلمان یک الف می خواهد یا یک آدم راحت که برویم با هم هی بوس های وقعی تمرین کنیم...
حالتونو به هم زدم با این سریال دیدنم... هان؟
:))))))))))))))
خوب کردم...
* میگم از دو حال خارج نیست... یا من هیز شدم جدیدنا... یا باسن المبارکه این پسرها جدیدن خیلی رشد کرده!!! یعنی هر دفعه مچه خودم را در حالی می گیرم که زل زده ام به یکی از این قلمبه ها!!!
بعد خواخره هم دچاره همین درد شده... پس گزینهء دو صحیح است!!!
* دارم سگ لرز می زنم رسمن... چرا کت مشکیه رو نپوشیدم؟
* مگس می پرانیم از صبح... کاش می شد بروم و بچپم زیره لحاف و یک لیوان کاکائوی داغ بگیرم دستم و یک دو صفحه از هر کتاب بخوانم و چرت بزنم...
واقعن سیستمه احمقانه ای دارین آدما... اینکه پول میدین و وقت من رو می خرین... به جای تخصص...
حالا نه که من تخصصه خاصی داشته باشما... کلن میگم...
* آقای فرهیخته جز خر چه چیزی می تواند باشد که بعد از این همه عز و جزه ما که پاشو بیا برویم سینما و نمی آید پا می شود و با یک عدهء دیگری می رود سینما؟؟؟
تف!!! حیفه اون ساندویچای ایران ایتالیا که کوفت کردی!!!
* باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم .
بدم میاد وختی منتظره فرمانی!!! یعنی چی تیتر زدی فرمان شرکت در ۱۳ آبان صادر شد؟ تو که میخوای فرمان ببری خب همین الان سرتو بنداز پایین علفتو شیرین شیرین نشخوار کن دیگه... چه کاریه؟
خلق آدمو تنگ می کنین با این عادتهای ناخودآگاهتون...
اینی هم که میبینی لینک دادم واسه خاطره کلامشه... یاد بگیرین بیانیه یعنی چی؟ یعنی چطوری یه چیزی بگین که مثلن منی که هیچ کدومش به هیچ جام هم نیست تا تهشو بخونم و حداقلش بگم بابا چه قلم زیبایی...
وگرنه که چه کاری بود از دیواره خونهء مردم بالا رفتن؟
چه کاری بود نارنجک بستن به شیکم و رفتن زیر تانک؟
چه کاری بود کلن؟
که حالا بیایم بکنیمش علم و علی یارت سینه بزن زیرش!!!
* من که می دونم... کافیه بنویسم چه روزه خلوت و ساکت و آرومی تا از در و دیوار کار و مصیبت و سر و صدا بباره!!!!!!!
* آقا بسیار هم این سنت چیز تپاندن در دهانه همکاران سنت مبارکی است اگر پای نون خرمایی در میون باشه!!! :))))
* شیلین نیومده سره کار... من دمباله یک راهی هستم که از الان تا یک رو به یک پلک بر هم زدن بگذرونم... بعدم برم با خواخره خرید... بعدم برم بخسبم تا شب...
* رفتیم بیمارستان شرکت نفت دیروز... بعد آقا تا ندیده باشی نمی فهمی چی میگم... این شرکت نفت به نظره من یک کشوره جدایی است برای خودش... اصلن آدم هایش و شکل هایشان و ساختمان هایش و کلن هر چیزی که این کشوره شرکت نفت مربوط می شود یک جوره دیگری است... یعنی چشم های من را ببند و ببر یک جایی وسطه یک ساختمانی ول کن... با یک نگاه می توانم بگویم آن جا ساختمانی شرکت نفتی است یا نه...
بعد اصلن یک ژانر آدم داریم به اسمه بچه شرکت نفتی... یک مدل سوسول می شود که بسیار در ناز و نعمت و رفاه و اینها غلت زده و بزرگ شده... یه چی تو همون مایه های بچه کره مربایی... یا بچه سرلاکی!!! که خب اینها راهم شاید شما نفهمید... در خانوادهء ما من بچه سرلاکی هستم و پویا بچه کره مربایی و شیرخشکی و امیر و شیرین بچه شرکت نفتی!!! این القاب رو هم آقام به ماها داده ولی خب یک جور جهان شمولیتی دارند که همه به کار می برندشان...
* حالا که حرفه شرکت نفت شد یک خاطره ای براتون تعریف کنم نوههای گلم از زمانه بچگیه خودم!!! دو تا از شوخر خاله های ما شرکت نفتی بودند... بعد اون زمون ها مااصفهان زندگی می کردیم... بعد یکی از این دو تا خاله تصمیم گرفت کهبیاید اصفهان زندگی کند با بچه هایش... خلاصه خانهای خریدند در کوچهء ما و تراس به تراس برای هم جفتک میانداختیم و دختر خاله هه با پسره همسایه بالایی ما دوست شد و ما با آنها دوست خانوادگی بودیم و هر روز عصر می رفتیم پارک کوچیکه و اینها بماند... برای شماهای که نیمدانید باید بگویم که شرکت نفتیهای ساکنه شهرک نفت در اهوازهمه چیزشان مجانی است... یعنی آب و برق و گاز و تلفن و رفت و آمد و خلاصه... همه چی ها... خونه هم که بهشون میدن بازم مجانی... بعد سال به سال هم میان رنگ می زنن و تعمیرات می کنن و اینا و همه اش هم مجانی... خلاصه... آقا به سال نکشیده قبض های آب و برق و تلفن آمد برای اینها نجومی... خلاصه... مدرسه ها که تموم شد خونه هه رو فروختن و برگشتن همون ولایته شهرک نفتشون و تا امروز به خوبی و خوشی مشغوله زندگیه مفتی و مجانی هستن و یک دونه هم قبض پرداخت نکردن!!! :)))
* من واقعن تنم می لرزه با تو که میام دکتر و می شینم رو به روی اون تابلوی روماتولوژی... یاد سال هایی می افتم که با مرضیه می رفتم و می نشستم روبه روی همین تابلو...
.
.
.
* من در حالت عادی هم اعصابه خیلی از آدم ها را ندارم... یعنی می رسم خونه باید سکوته مطلق باشد... یا حالا دیگه ساعتی یکی دو جمله ماکسیمم...
بعد امروز به سلامتی ما از صبح اعصابه سر و صدا و اینها نداشتیم... یعنی اصلن برزخ از خواب بیدار شدیم... این ننهء ما هم که استاد است همین جور وقت ها یک جوری برود روی اعصابت که چاره ای جز جیغ و داد و گیس و گیس کشی برایت نماند...
حالا ما هی متانت به خرج می دهیم و هی می خواهیم اوله صبحی گند نزنیم به کل روزمان و بلکم هفتهء آینده ـ مطلع هستید که از قهر و ناز و پشت چشم نازک کردن های چند هفتگیه ننهء من که ـ خلاصه هر چی گفت ما نشنیده گرفتیم... ولی مگه ول می کرد؟ آخرش هم گیر داد به اینکه ما با کفش یک سانت آمده ایم روی سنگ قرمز ها ـ تا سنگ سفیدها مجاز است ـ بعد گییییر ها... یعنی جرمان داد رسمن سره صبحی... ما هم لج کردیم و هی آمدیم اینورتر و هی محلش نگذاشتیم... آخرش هم در را طوری کوبیدیم به هم که شیش طبقهء ساختمان لرزید و هر کی خواب بود بیدار شد!!!
از همان موقع هم هی داریم روی اعصابمان کارمی کنیم که تشنج نزند دوباره!!!
بعد اصلن از صبح اینجا هم همه گهی هستند و این مرتیکه هم گیر داده و خلاصه من کاملن آمادگی قتل را دارم در این لحظات...
بعد واقعن این نهاده خانواده از جا* کش ترین سیستم های موجود بر روی کرهء زمین است... یک مشت مادر فلان که همیشه در حاله جر دادنه همند... همهء روابطشان هم بر پایهء استفاده و سواستفاده و گروکشی از هم یم باشد... دو طرفه هم هستا... یعنی خب ننهء ما از ما سواستفاده می کنه و یک سرویس هایی را می دهد به ما و وقتی به میلش رفتار نکنیم سرویس هایش راقطع می کند... ما هم ایضن...
بعد الان من کلی شکایت دارم اصلن ازاینا که یک عمری هی به ما دروغ گفتن که شما برین سره کار پول دربیارین ما دیگه چیکارتون داریم؟ هر کاری خواستین بکنین... اصلن همهء مشکله ما با شما همینه که بیکارین... حالا که رفتیم سره کار و پولشان دیگر بخورد توی سرشان دبه در آورده اند... یعنی صد رحمت به اون موقع که مفتخور بودیم... کیفش بیشتر بود... حداقل از صبح تا شیش و هفت برای خودمان بودیم و حالش را می بردیم... حالا از صبح سره کاریم و شب هم که چوبه ننه هه توی سک و سوراخ هایمان تفرج می کند...
حالا سعاره جدید اینه که تا وختی توی خونهء مایین... قبلن تا وقتی خرجتونو ما می دیم بود!!! یعنی ببین با چه جا*کش هایی طرفیم.
* همه سر درد داریم... همه پاچه می گیریم... همه خسته ایم... این مردک از همیشه جا* کش تر شده و به اندازهء کل این مدت به همه چی گیر داده و زر زده و غر زده و ور ور کرده...
روزی که سگی است از کلهء سحرش پیداست... بعله...
* خب کار تمام شده... ساعت سه و نیم است... شیرین رفته ناهار بخورد توی آشپزخانه... شووره دارد توی اتاقش تلفنی حرف می زند... من دارم گودر میخوانم و بیسکوئیته اتی سین پرتقالی که دیروز خریده ام می لمبانم... یک کم حرف های غیر اعصاب خوردی بزنیم...
دیدی دیروز نرفتیم سینما؟ تف... شانس نداریم که... بعدشم تو این شریعتیه ننه مرده که برهوته کافی شاپ است دنباله کافی شاپ گشتیم و نبود و رفتیم تندیس...
آقا چیکار کنیم حالمون به شود امروز؟ بریم خونه بخسبیم؟ بریم خونه سریال ببینیم؟ نریم خونه؟ بریم کجا؟ تف...
* ها ها.. یه چی بگم بخنندین... ما جمعه رفتیم از ایران ایتالیا برای خودمان و فرهیختهاینها ساندویچ خریتیم و رفتیم خانه شان خورتیم... بعد گفتیم که خب دو تا اشتراک هم بگیریم دیگر... یکی برای خودمان... یکی برای خودشان... بعد امروز فرهیخته زنگ زده که هر چی می گردد شمارهء اشتراک را روی منو پیدا نمی کند!!! ـ یعنی من نمی دونم تو روزی چند ساعت به این فک رمی کنی که کدوم دستت راسته کدومش چپ ـ خلاصه... همه دست به دست هم دادیم و شماره اشتراک پیدا شد و غذا انتخاب شد و زنگ زده شد... بعد از دو ساعت کاشف به عمل آمد که ما پلاکه خانهء فرهیخته اینها را دو تا بالاتر داده ایم و یارو یکی دو ساعتی علاف بوده و فرهیخته یکی دو ساعتی آب از دهان آویزان و فحش چکان ماد رو پدر ما را به هم پیوندمی داده!!!
بعدم زنگ زده جای تشکر کلی ما را نواخته!! :))))))))))
مام کلی خنده فرمودیم و گفتیم دممان گرم و چشمتان کور!!!
* حالا خودمونیم زیادم خنده نداشت...
|
|
|
جدی میخوام برم جنوبه اسپانیا زندگی کنم تو ظله آفتاب... یعنی نمی خوام تا زندهام چشمم به یه تیکه ابر تو آسمون بیفته... اینقد که این هوای ابری و آسمون سیاه منو نمایان می کنه!!!
نمایان هم یک نوع نموده شدن و گردیدن است!!! ولی خب خیلی شدید!!! :)))
* بعد میخوام بدونم آخه گاگول... تو با سه تا مخفی گاهه سطحه ده که من دارم چی نصیبت میشه از این حمله ها که روزی سه بار به من حمله می کنی... هان؟
بعد اون پر رو رو بگو که گفته صد تا آهن برام بفرست... منم الان میگم چشم لابد!!!
* امروز این ها همگی باهم رفته اند دانشگاه و یک کاره مهم را سپرده اند به من... بعد الان من استرس گرفته ام که یک وخت گند نزنم... البته گند زدنی نیست اون جورها... ولی خب به هر حال...
دیشب بعده کار رفتیم فشم با روسا و یک دیزی و قلیونی زدیم و روحمان شاد شد...
بعد می خوام بگم گند بزنه به این سلیقه تون... این دو سیب چیه می کشین؟ با اون طعمه گنده شیرینش؟ هلو نعناع به این خوبی... خلاصه که ما تهوعیم از طعمه شیرینش در بیخه گلویمان هنوز...
بعد هم آمدیم خانه و جنازه شدیم و خسبیدیم...
* ما این آهنگ جدیدهء نریمان را دوست می داریم... مخصوصن اولش را...
* میگم حالا من رفتم کتاب خریدم کی بخونم؟ اصلن وخت ندارم... بعد روی مودش هم نیستم... تف...
* امروز ناهار الویهء سوپره تهه کوچه با نون بربریه نونوایی ته کوچه داریم!!!
* امروز عصر می رویم سینما...
* دیشب ساعته ده که داشتیم بر می گشتیم و اون آقایونه مدرن تاکینگ برای خودشان لانلی ماریا را می خواندند و ما فرو رفته بودیم در کاپشنه پرمان و حالمان خوش بود به هیچ کدامتان فکر نکردیم و فهمیدیم که به هیچ کدامتان فکر نمی کنیم و کو*ن تان بسوزد...
بعد آمدیم خودمان را زجر بدهیم و هی لب و لوچه کج و کوج کردیم مگر یک بغضی چیزیمان بیاید و نیامد و بی خیالش شدیم و غوطه ور در آبگوشت و بوی پیاز و شیرینیه تنباکو ته گلو و آهنگ و سرعت و شب رفتیم مستقیم تا رخت خواب!!!
* آقایی که از اون شرکته داری میای... لطفن نیا تا شیلین برگرده خودش کارت رو انجام بده... من سختمه...
* بعد دیشب شیلین میگه بیمه برات رد کردیما... دو روز دیگه نگی می خوام برما... منم هی نیشخنده خبیثانه زدم و هی گفتم نه فعلن که هستم و هی اون گفت یعنی چی و هی من گفتم یعنی همین و خلاصه می خوام بگم روم نشد بگم یه صد تومن ناقابل بذار رو حقوقم تا با دله خوش بمونم!!!
بعد رفتیم خونه سره راه که من کاپشن بردارم به مامانه میگم برام بیمه رد کردنا... جلو شیلین میگه ایول برو شکایت کن بگو اینا طبقه تعرفهء وزارت کار به من حقوق نمی دن!!! :))))))
حالا به قوله جیرون بیتره هیچیه بابا... فعلن که هستیم...
* من ماهه آینده می روم و تتو می کنم... پیشه همان پسره که پویا یافته است... بعد یک جفت چکمهء بلنده پاشنه بلنده جیگول هم خواهم خرید... اگه این کارا رو نکردم خرم...
یادتون باشه ماهه دیگه بپرسین خر شدم یا نه!!!
* میگم بریم تردیده کریم مسیحی یا صداهای موتمن؟ به من اگه بود می رفتم بی پولی... ولی این دخترهء گیس بریده رفته دیده...
دلم تنگ شد واسه تنهایی سینما رفتنه صبح های بی کاری و علافی...
* دیدی چش کردم خودمو؟ ه یگفتم فوتینا زورتون بیاد زود می رم خونه یکی دو ساعت م ی خوابم؟ این هفته دارم می میرم از بی خوابی... هیچ هم معلوم نی کی می رم خونه... هیچ روزی هم زود نرفتم...
* ای اهالیه فیس بوکستان کجایید په؟ دارم نگرانتون می شم ها... یک تکونی بخورید خب...
* یک زمانی یک بابایی را می شناختیم که حرف زیاد می زد... یکی از زرهای لاینقطعش این بود که من ـ یعنی تلخون ـ آهنگ ها را جن*ده می کنم... یعنی آهنگی که تازه آمده را اینقد گوش می دهم و گوش می دهم و گوش می دهم که اشباع شوم و خلاصه دیگر یک هو گوش ندهم تا مدت ها بعد... و هر کس خم که در تماس با من است عقش بگیرد از آن آهنگه!!!
حالا می خواهم اعتراف کنم که واقعن هم همین طور است... من نه تنها آهنگ ها... که کتاب ها و فیلم ها و آدم ها را هم جن*ده می کنم... یعنی کسی را دوست داشته باشم آن قدر دوست دارم که دیگر بیشتر از آن نمی شود... و آن قدر نزدیکش میشوم که بیشتر از آن نمی شود و آن قدر می خواهمش که بیشتر از آن نمی شود... یا از کسی بدم بیاید آن قدر بدم می آید که بدتر ندارد و ایضن همهء آیتم های قبلی برعکس... آدم ها برای من یا هستند یا نیستند... معاشره معمولی ندارم... نمی توانم وقتی همه چیز یک نفر را دوست ندارم یک رابطهء معمولیه متوسط را با او حفظ کنم...
به او فکر می کنم و هر چند خب اصلن مودبانه نیست ولی رسمن او را اتوبانه دو طرفه کرده بودم در زندگیم... همان کلمهء فوق را در نظر بگیر شما... مودب شده ام در این لحظات... خلاصه... یک وقت هایی به شدت مرگ می خواستمش و یک وقت های دیگری به شدت مرگ نمی توانستم تحملش کنم... همش در حاله پشت و رو کردنش بودم به بیانی...
کی می شود ما به یک تعادلی در احساساتمان برسیم و آدم ها را و کتاب ها را و آهنگ ها را و چیزهای دیگر را اینقدر جن*ده نکنیم؟
* جیرون بمیرد و من راحت شوم از دستش... هی من را هوایی می کند... هی باید استخوان درد بگیرم از نداشتن ها و نخواستن ها و نباید ها...
خره جدی من خیلی دوست دارم...
* یکی از بدبختی های من اینه که به ممکن ها فکر می کنم... در واقع خیلی فکر می کنم... الان هم سوزنم گیر کرده روی او... مدام به این فکر می کنم که من و او می توانستیم چه زوجه ـ زوجه دوستها... نه زن و شووری ـ کاملی باشیم اگر می خواستیم و اگر عینه آدم می نشستیم چندین هفته با هم صحبت می کردیم و درد و مرضمان را می گفتیم به هم...
* از صبح حالت تهوع دارم شدید...
* دیروز رفتیم این داربن... همون اسموثیه... من یک هلو انبه آناناس موز خوردم و خواخره یک هندونه خربزه آناناس... ماله من یک مزهء خاصی داشت که اولش خوشت نمی اومدو دومش خوشت میومد... ترش بود... ماله او شیرین بود نسبتن... کلن برویم باقیش را هم امتحان کنیم...
بعد همون پسر وراجه بود که گفتی نیمولی! یک ساعت قبله ماجرا و یک ساعت بعده ماجرا گفتمان کرد با ما... بعد هی هممی گفت می خوای بده موزش روزیاد کنم برات.. می خوای بده اونش رو زیاد کنم... می خوای بده اینشو زیاد کنم... ما هم ندادیم!!!
* دو تا کتاب خریدم از علیم... یکی به خاطر یک فیلم بلند لعنتی از داریوش خانه مهرجویی... یکی نگران نباش بود؟ چی بود؟ از مهسا محب علی...
بعد دختره آمده بود با آقاهه گپ و گفت کتابی می کرد و کلی کتاب ها و آقایان و خانم های نویسندهء محترمه بزرگ نام می برد و ما که خریدمان را کرده بودیم و داشتیم می رفتیم و دمه در این پا آن پا می کردیم جلوی خودنویس ها و گوش می دادیم به گپ و گفتشان... خلاصه ما یک نمه حسوتیمان شد و گفتیم تف... عقب افتادیم از قافلهء کتاب خوان ها و ببین خانومه چه قشنگ بلد است... بعد یک هو خانومه که همین جور قطار قطار کتاب های بوکوفسکی را ردیف می کرد و می خواست گفت حمامه آب گرمه بوکوفسکی را ندارید؟ دو سه دفعه هم گفت و آقای فروشنده هم هی هیچی نمی گفت... من در حاله انفجاره خنده با دلی شاد و قلبی مطمئن و اندرونی خنک شده گفتم موسیقی آب گرم رو می فرمایید دیگه و روانهء منزل شدم .
اینقد چسی نیایید لطفن مردم!!!
* آقا ما عادت داریم روی وره چپ مان لم می دهیم... فحش نیست ها... گفته باشم... یعنی این روزها که از صب تا شب نشسته ایم پشته میز روی بازوی محترمه چپمان ولو می شویم و خب البته لنگه محترم تره چپ مان و کلن نصفهء چپه بدنمان تکیه گاهه ما شده... چند روزی بود که این استخوان المبارکه رانمان در محل اتصالش به لگن المبارکمان درد می کرد بد جور... اول گفتیم که خب کمربنده سفت بوده... شلش کردیم... بعد گفتیم اصلن این شلوار جینه تنگ است پدرسگ... همان بگ را بپوشیم... بعد تر دیدیم افاقه نکرد گفتیم اصلن بکنیمش که خب نمی شد دیگر... بعد امروز یک حالته کشف و شهودی در حینه لمیدن به ما دست داد که کاشفمان به عمل آمد داستان این است... بعد حالا هی رویه وره راستمان می اندازیم خودمان را که جبرانه مافات کرده باشیم...
ولی در کل سخته یک دفعه ای آدم این نقطهء اتکایش را عوض بنماید... بعد به نظرم فقط یک چیزه بیرونی نیست که تو مثلن تصمیم بگیری و چهار تا ماهیچه ات را این ور آن ور بکنی و حل شود . احساس می کنم تمام درونیاتم به چپ یک ور شده اند و هی من را به آن طرف کج می کنند!!! :)))
بعد تازه شیلین سمته چپ نشسته و من همش باید سرم تو کامپیوترش باشد...
قطع نشه یهو پام؟ :)))
عینه این پیرزنا دیدی می شینن قصه می بافن واسه خارشه نوکه موهای سرشون؟ منم همون!!!
* خیلی خوابم میاد امروز...
* یه سینمایی برم... مینی اگه میای بگو عصر بریم بی پولی...
* ببین من پس فردا به سلامتی پنج تا پسرمو زاییدم قول می دم نذارم بابا بزرگشون که بابای منه هیچ وقت ببرتشون کوه... یعنی یکی از دلایلی که من اینقد از همه چی ـ رسمن همه چی ها ـ دل زده و اخ و پیفم مخصوصن از کوه همین بلاهاییه که باباهه سرمون میورد بچگی ها...
ببین یعنی مرگه ما روزهای جمعه... کلهء سحر به زور از تو رختخواب می کشیدمون بیرون... بعد گشنه و تشنه می ریختمون تو ماشین که بریم کوه... حالا دروغ نگم فقط یه لیوان شیر اجازه داشتیم بخوریم و صبونه رو باید رو قله می خوردیم... اولا می رفتیم صفه... بعد اونجا شلوغ شد دیگه پاتوقه باباهه شده بود سید ممد... یه کوهه تخ*می بود طرفای دانشگاه صنعتی یه قبرستون و امام زاده هم پایینش بود... بعد این یکی دو تا دیواره داشت که واقعن برای بچه های چلغوزی که ما بودیم سخت بود... یک شیبه وحشتناکی هم داشت که با وجودی که در مقابله صفه نیمچه کوه محسوب می شد ده برابره اون ازت انرژی می برد تا برسی به اون قلهء مرده شور برده اش که توش آب می تونستی بخوری و خرما و صبونه و اصلن می تونستی بشینی... بعد آقا مگه می ذاشت ما استراحت کنیم؟ تخته گاز باید می رفتیم بالا... خلاصه شکنجهء بدی بود... واسه همینه که از وختی زورمون رسیده با وجودی که باباهه هر هفته می ره کوه ما قدم از قدم بر نداشتیم باهاش...
بعد آقا اصلن آدم میره کوه به نظره من که از هوا و طبیعت و این چیز شرا لذت ببره... نه اینکه چریک تربیت کنه... نه؟
بعدم کلن کوه رفتن به نظره من خیلی کاره لوسیه.. من اصن باهاش مشکله فلسفی داشتم همیشه علاوه بر این چیزا... همیشه مثلن ده دیقه مونده به قله دیگه دلم نمی خواست برم بالا... که چی بشه اصن؟ حالا چهاینجا بشینیم چه چهل متر بالاتر... یعنی واقعن فک می کنی رفتی اون بالا دیگه بالاتر از تو کسی نیست؟ دیگه دنیا زیره پاته؟ زرشک!!!
خلاصه گفته باشم... پسرای من کوه برو نیستن!!!
* و این ریتر اسپورته تمشک را ما برای شما پیدا کردیم... بخورید و بمکید و حالش را ببرید اما اصراف هم بکنید حتمن... حالا قول بده!
* آقا افتادم به زر زر ها... یعنی همین جور چرند میاد به دهنم برم اینور اونور بنویسم... گند بباره به قبره یساری... افتاده رو زبونم گفته بودم اگه برگردی می بینی ی ی ی...
اصن نزدیک بود همین الان تو فیس بوک بنویسم بیا یه بوس بده برو!!! چیه این آخه؟ دارم رکورده جدید ثبت می کنم به گمونم!!!
* یا مثلن شب شب شب که نذاشت یخواب نذاشتی برام!!! واه واه واه...
* و خب همه می دانند که علاوه بر خرما در خانه که موجبه اختلال در خوابه لر می شود ، نارنگی در سره کار هم باعثه از کار افتادگیه مغزه لر خواهد شد!
اینجوری هاست که لر پنج تا نارنگی میاره سره کار که از ساعته هست و نیم که شروع به خوردن کرد تا یک و دو حداقل دووم بیاره!!! :)))
* کاش من حقوقم به اندازهء سلیقه ام خوب بود!!! افسوس...
* میگم من به یک بیماریه خاصی دچارم... ببینین اگه شمام دوروبرتون از این مریضا دارین خبرش کنین با هم یک بنیاد حمایت از بیماری های خیلی خیلی خاص بزنیم... من رسمن نمی تونم زمان رو حساب کنم... یعنی به نظرم بیشتر از کمیته زمان ، کیفیته زندیگم تو اون مدت روی تخمین روزهای گذشته تاثیر داره... یعنی ببین مثلن به حسابه من تو رو پنج شیش ساله که می شناسم... به حسابه تقویم شده چهار سال... به حسابه من ، با فرهیخته سه ساله که رفیقیم... به حسابه سر انگشتی هر چی می شمارم نمی فهمم سه ساله؟ دو ساله؟ سه تا پاییزه؟ دو تا پاییزه؟ چن تا پاییزه؟
خلاصه که بد دردیه... همه چی یا به شدت طولانی و دور و یا به شدت کوتاه و نزدیکه... مثلن مرده هام همین دیروز مردن... مثلن ندیده هام رو صد سال ندیدم... مثلن هزار ساله دلم برات تنگ شده...
اینا وره بدش بود خب...
ولی خب مثلن اندازهء شصت سال دوست بودیم با هم... اندازهء بیست سال اینور اونور رفتیم باهم... خلاصه... میخوام بگم که اینطوریاست که همه چیه برای من به شدت و غلظته...
* اینو چن وخته می خواستم بگم... به نظره من مردن مثه آمپول زدن می مونه... دیدی عینه چی ترس داره این آمپوله بی پدر؟ یعنی همه کار می کنی که نری بزنی... آخرش می گی بزنم راحت شم... بعدشم که می ری می خسبی رو اون تخته جونت بالا میاد از ترسه درد... در واقع درد نداره زیاد... ترس داره...
یا مثه امتحان دادن... البت واسه من که امتحان مرگمه!!! منهمیشه بعده مثلن دو سه روز جون دادن رو دفتر کتابا و خودکوشون و خود پاره کنون و معده به گ*ا دادنون و کچل شدنون آخرش که دیگه دارم به فای عظما می رم میگم بابا بریم بدیم این امتحانه رو راحت شیم... بعد هی به خودم دلداری میدم که مثلن فردا ساعته چهار همه چی تموم شده... بعد هی به بقیه ای که امتحانه رو دادن حسادت می کنم و میگم به جهنم که خراب کردین... راحت شدین عوضش...
حالا مردن هم همونه... یعنی من واقعن میگم خوش به حاله اونایی که مردن... خوش به حاله مریم صفایی که چهارم دبستان بودیم از سرطان مرد... خوش به حاله خاله جهان که تو پنجاه سالگی از سرطان مرد... خوش به حاله مرضیه که تو بیست و یک سالگی از نمی دونم چی مرد... خوش به حاله آرزو که تو سی و یک سالگی از سکتهء مغزی مرد... خوش به حاله مادر بزرگام... خوش به حاله مرده ها...
من واقعن به این شمشیره آویزون بالای سرم که فکر می کنم دچاره از کار افتادگی میشم!!! :))))
بابا بزنیم یه دور خودمونو بکشیم راحت شیم ها... همهء کائنات رو هم ضایع کنیم...
* ببین یعنی چیزشو داری بیا اینجا از آخرت و اون دنیا و دنیاهای بعدی و فلسفهء چوب تو چیزه ما کردن با این آفرینش و این چیز شرا بگو تا جرت بدم .
* آقا این فیس بوک خر شده... برداشته هر چی ما رو دیفالمان نوشته بودیم پاک کرده سر خود... نامرده نا زنه نا آدم... بیشوووووعوووور... اینهمه خزعبلاته ارزشمند نوشته بودم... اینهمه لایک داده بودین... اینهمه کامنت... اینهمه طرفدار...
اون پیکان جوانانه همراه با یساری رو بگو...
* و ما به شما توصیه می کنیم ساندویچه اروستای ایران ایتالیا را... و ساندویچ اسکولپین اش را... بخورید تا حال بیایید... ساندویچ یعنی این...
اولی را بیشتر هستم... دومی زیادی نرم است... زبان دارد تویش و مغزه رانه گوساله... اولی فقط مغزه رانه گوساله دارد و همانا که از فضا بر ما نازل شده...
* آقا دیروز حوالیه ساعته دو در ناحیهء تجریش در مختصاته طبقهء اردکه آبیه تندیس یک فروند علی انصا*ریان با رفقا مشاهده شد که به شدت نخ و طنابه لنگره کشتی و اینا می داد و حتی یک سلام و علیکی هم از دور کرد با ما و حتی تر کلی هی دنباله ما آمد و سره راهه ما ایستاد و از این جوات بازیا... حالا درست که خیلی خز شده... ولی دفاعه توپی بود... رو دست نداشت... کلن هیکل میکل و اینام که ردیف... بد نیست با این سلبریتی ها هم یک روابطی بزنیم ها...
کلن از وختی موهایمان را زرده طلایی ـ به کسره ط ـ کرده ایم به چشمه امت خیلی داف می آییم...
* آقا بدوید... این مغازه دارا دیوونه شدن... همه چیشون مفتی شده... تو همون تندیس یه مغازه هه طبقه منفی یک هر چی کفش و جین و مانتو و تی شرت و اینا داشت حراج کرده بود ده تا بیست تومن... بعد جین های خوب ها... بروید بخرید... دختر پسر هم ندارد!!!
* فیس بوک جان معذرت میخواهم... من زود قضاوت کردم راجع به تو....
* آقا دیروز تولد سمیرا بود... بعد از آنجایی که ما خیلی مخه گوزیده ای پیدا کرده ایم در این سالها همش فک میکردیم دهم است تفلدش... بعد خیر از شوورش ببیند که خودش نوشت تو اون وبلاگه شیطانی اش و ما یادمان آمد و بهش زنگولیدیم... بعد قضیه اینه که دهم تولده سمیه بیامرزی بود... حوصله آدم ندارم تو زندگیم... حوصله کل کل هم... حوصلهء اشک و آه هم... حوصلهء دوستی های ریدمونی هم... وگرنه زنگ می زدم تبریک می گفتم بش...
* این فرهیخته یک رفیقه با مزه ای دارد به اسمه نون! بعد این نون یعنی آن قدر حرف می زند و حرف می زند و حرف می زند که مادرت می آید جلوی چشمت... خلاصه که بچهء خوبیست و ما از محضرش لذت می بریم!!! بعد الان نشسته ایم توی فیس بوک چرند برای هم سند می کنیم!!! راجع به قطره و گربه و رختخواب ببر و بیار و اینا... و تو چه می دانی که قطره چیست؟؟؟ :))))
بعد میگه تو به فرهیخته بگو برنامه فلان رو بذاره... نه سنش خیلی از من زیاد تره تمسخرم می کنه اگه بگم!!! :))))))))))))))
یعنی بگیری بزنی این نون را!!! یک ساعته دارم می خندم!!! :)))))))))))))))))
* واه... به اون مکه ای که رفتم!!! فک کنننننننننن!!! دختره داره می گه!!! به اون گردنه حیرانی که رد کردم الانه که یه شیشکی بزنم!!!
* این دختر خاله هه دوشمبه دفاع دارد... بعد زنگ زده امروز که بشین برام یک متنی بنویس اوله دفاعم بگم!! بعد نه که دفعهء اول باشه ها... هر وخت این ننه هه می ره یه سمیناری بندازونی چیزی از طرف شرکتشون که باید حرف بزنه منو مجبور می کنن بشینم چیز شر بنویسم براشون که برن اون بالا بگن!!! تف... زشته خب بابا... تو فک می کنی مثلن سلینجر هم همچین کاری کرده باشدتوی زندگیش؟ یا حالا اون خیلی گنده است به نظرت همین جومپا لاهیریه خاله زنک؟ همینه من هیچی نشدم تا حالا تو زندگیم جز یک عریضه نویسه مبتدی!!!
حالا چی بنویسم؟
به نام خدای خران و گاوان و بنایان و معماران و مهندسان برق... از همین تریبون اعلام می کنم که گند بزنن به این جهنمی که ساختین برای ما و این راه های بن بست و بدون دور برگردونی که ما رو هل دادین توش... مرده شور همتونو ببرن که اندازهء مورچه شعور نداشتین و اندازهء فیل ادعا داشتین... شا*شیدم تو اون مدارکه دکتراتون کههی کوبیدینش تو سره ما و ما هی هیچی ندیدیم از اون سوات در شما... و... و... و... در پایان می خواهم این پایان نامهء چیز شر و انگشت وسط دست راستم را تقدیم کنم به استاد راهنمای محترمه دختر باز که با روح و روانه خیله عظیمی از دانشجویان بازی کرد و ما را از عشق نا امید کرد و به سوی یک ازدواجه بیخود هل داد و چیزه ننه اش...
منو که نه... اونو... خوبه به نظرتون؟ حالا اون مهندسانه برقشو بردارم دیگه خوده جنس میشه نه؟
* پوووف... پنبه دانه!!!
* دارم کنارت می گذارم...
* خواب دیدم یک زن افغان یا شاید تاجیکم... بعد کلی از این جینگیل پینگیل ها بهم آویزان است... بعد کلی گیسه بافته دارم... بعد یک چیزی هستم تو مایه های مریمه هزار خورشید درخشان یا آفتاب تابان یا هر چی که خوندین... یه نمه حالا متفاوت... بعد اون هوو کوچیکه برداشته سره یادم نیست چه قضیه ای این گل و گیسه ما رو قیچی قیچی کرده... بعد یه صحنه ای پیش اومده مثه تو مالنا که موهاشو زدن... یعنی اینقده جیغ و ویغ کردم که نگو... پت*یاره... چه زبون دراز هم بود...
* اینا همه اثراته چیه؟؟؟ :))))
* آقا بذا اگه حال داشتم و وقت داشتم تا ظهر می شینم یک چیزهایی در رابطه با شووره آینده و چیزهایی که باید بداند و قبول کند و اینها می نویسم... یکیش این است که شوور جانه آیندهء ما باید بپذیرد که گاهی ممکن است من در غذایش تف کنم تا خوشمزه تر شود!!! بیتر از شا*شه بزه نمی دونم چی چیه که به هر حال!!! :)))
* آقا در تصورتون هم نمی گنجه که چقد زدنه چهار تا دونه مهر می تونه هیجان انگیز و استرس زا و آدرنالین ترشح کن باشه!!! یعنی جدن نمی گنجه ها...
جونه خودم یک لاینه کشتیرانی و یک شرکت معظم و یک شرکته حمل و نقل به فا خواهند رفت با یک دونه اشتباه!!! بعد لامصب جای جبران هم نداره... فقط یه دونه قبض انبار صادر میشه در کله عالمه هستی و نیستی و خرابش کنی دیگه همون فا و اینا...
* ما همین الان حقوقمان را گرفتیم!!! کی ناهار می خواد؟ بریم ایران ایتالیا؟؟؟ بدویین من گرمم امروز!!! یعنی یهو دیدی فردا از این خبرا نبود ها!!! :)))
* میگم جیرونی در رابطه با اون قضیه که در جریانش هستی و بیست و پنجم رفتم و اینا... میگم به نظرت یه شیش هفت ماه پول جمع کنم برم یه چهار میلیونی خرج کنم بیتر نیست؟؟؟ صحبته یه عمره ها... ما که اینهمه صبر کردیم این چند ماه هم روش... ها؟ اگه اون دسته خودمون نبود اینکه دیگه دسته خودمونه تا یه حدودی!!! :))))
* اووووووووف بمیرین از فضولی!!! :))))
* میگم این کره ها چه یده طولایی دارن در پاره کردنه باسن المبارکه خودشان در عشق و عاشقی... البت کره ای قدیمی ها... این کره ای جدید ها تا نصفه پاره می کنن!!!
بعد آقا من از اولش چشم بادومی دوست داشتم... یعنی کلن می پسندم این دلبرانه چینی ژاپنی کره ای را... بعد الان با دیدنه این حجمه عظیمه سریال کره ای که فا*رسی وان به خوردمان می دهد و ـ ما دلمان نمی آید نگاه نکنیم بس که خوشگل دارند توش ـ به این نتیجه رسیدیم که واقعن حالا یک دورگهء ویل اسمیت وار پیدا نکردیم یک کره اییه جیگر طلا هم خوبه ها... بعد من واقعن فکر میکنم اینا یک آیین نامهء دوست پسر دوست دختر باید داشته باشند... تا پسره با دختره دوست نیست در حاله جر دادنش است... بعد که دوست می شود دیگر یم شود بردهء حلقه به گوش و هی از وظایفش در جایگاهه دوست پسر می گوید... واقعن دارن همچین چیزی؟؟؟ قسمت بشه دستمون برسه به ضریحه سئول خودمون شخصن پرس و جو کنیم...
* این داداشه سه چهار سالی با کره ها کار کرده... بعد کلی تعریف می کنه ازشون که خیلی بچه های خوبین کلهم اجمعین ـ سلام ژنرال ـ بعد یه چی برام تعریف کرده که من هنو چشام گرده... میگه اینایی که خارج از کره کار می کنن و سه ماهی یه بار مثلن بر می گردن خونه یک آدمی رو استخدام می کنن به اسمه پلیس فمیلی که همشون هم پس*رهای جو*ون و خوش*گلن... خلاصه کاره این پلیس فمیلی مواظبت از خانواده و برطرف کردنه احتیاجاتشونه... گستردگیه دامنهء این احتیاجات هم از خرید برای خونه و مدرسه بردنه بچه ها هست تا خس*بیدن با خانومه خونه...
بعد می گفت البته ابا داشتن از گفتن این قضیه باسه ایرانیا... ولی خیلی چیزه معمولی بوده برای خودشون...
یعنی ببین چقدر فرق می کنه فرهنگ با فرهنگ... سوال داره که من کدومو می پسندم؟
* واااای خدا مرگم... مگه زن هم احتیاجات پیدا می کنه؟ اینا همه یه مشت بی دین وایمونن که احتیاج دارن... وگرنه که فقط مرده که دلش همه چی می خواد و هر وخت هم خواست باید بش بدن که یه وخ جیز نشه!!!
* میگم چرا هیشکی ابرازه احساساته آهنگه اینجا و اونجا رو نکرد؟ خوبه دو ساله من هی دست به دامن و شلواره شماها بودم که این آهنگه رو پیدا کنیم دسته جمعیا!!! اصلن به من توجه نمی کنین!!! هیشکی منو دوس نداره!!!
* تف... تا شب موندنی شدیم اینجا... گریهء فراوان همراه با چنگ بر صورت و کوبیدن باسن المبارک بر زمین!!!
* دیشب یه عالمه فکر تو مغزم وول وول می زد که بیام اینجا بنویسم ولی الان یادم نمیاد چیا بود...
* یکیش این بود که شووره سمیرا بش میگه بانووو!!! هر هر هر!!! کر کر کر!!! غش غش غش!!!
* بعدم اینکه دیشب داشتم فکر می کردم من با همهء دوستای صمیمیم یک دوره قهره شدید و طولانی داشتم... با سارا... با شیلین... با سمیه... اولی سه چهار ماه بود... دومی یک سال... بعد قهر که یعنی اصلن نه حرف می زدم نه نیگاشون می کردما... یعنی خونی... بعد فک کن که مثلن با سارا هم کلاسی بودیم... بعد رو یه نیمکت می نشستیم... بعده قهر البته اون رفت نیمکت جلویی وره دله مریم سمیرا اومد پیشه من... با شیلین هم که از بچگی جان در یک قالب بودیم...
البت همشون ختمه به رفاقت شدن باز... به جز سمیه...
بعد سمیرا رمزه موفقیته تو چی بود که من اصلن قهره طولانی باهات نداشتم؟ فک کنم چون یه جوره متعادلی همدیگه رو دوست داشتیم...
* بعد میگم برداریم یک چیزی بنویسیم راجع به عاشقیت های دخترونه... دیدی این دخترا چجور عاشقه هم میشن تو راهنمایی و دبیرستان... خیلی بامزه است... یعنی یه عشقه بی پدریه این عشقه دخترونه... من شخصن دوبار همچین دلبستگی رو تجربه کردم ـ استعدادم بالاس کلن!! ـ یه بار با مژده که سوم راهنمایی همکلاسی بودیم... یه بارم با سارا تو دبیرستان... چه نامه های سوزناکی که برای هم نمی نوشتیم با مژده... با سارا کارمون به نامه نگاری نکشید ولی... همچین خونی دوست داشتم این دو تا رو... اصلن تحمل نداشتم ببینم با یکی دیگه حرف می زنن حتی... بعد با مژده یه رقیبه عشقی هم در کار بود... فرشته... اونو یادم نمیاد عاشقه من بود یا مژده... بذا فک کنم... هااا... یادم اومد... عاشقه من بود... بعد که من خیانت کردم یک جور دشمنیه خونه عشقیه داغونی پیدا کرد با من... چیز خل بودیم بابا... یعنی تا دبیرستان هم که همکلاس بودیم دیگه حرف نزدیم با هم... بعد من یه جانوره خبیثه کثافتی بودم... اینقد این طفلک رو مسخره می کردم که نگو... با همین سارا و سمیرا اینقد متلک می نداختیم بش و هر هر کر کر می کردیم که نگو... روانی شده بود از دستمون... اینقد اذیتش کرده بودم که حتی از شیش کیلومتریم هم رد نمی شد... یه دفه سره کلاسه هندسه بودیم اومد بره پای تخته مجبور بود از کناره من رد شه... شانسه گندش نمی دونم گیر کرد به جایی چی شد پهنه زمین شد... حالا ما رو بگی... عینه خر می خندیدیم... اشکشو در آوردیم... بعد ادعای شعر و شاعریش هم می شد... رقیبه روخونی هم بودیم!!! منم یعنی می مردم واسه شعر خوندن تو کلاس... هر وخت به این بدبخت می گفتن بخون خون به دلش می کردم اینقد که بلند بلند اداش رو در میوردم و اشکال می گرفتم ازش...
من شخصن از همین تریبون عذر خواهی می کنم از خانومه فرشته نمی دونم چی چی...
بچه که بودیم همه چیمون غلیظ و پر رنگه... دوستی و دشمنی و آزار و اذیتمون یه چی تو مایه های بیماریه اصلن اینقد که تا تهش می ریم!!! شایدم من روانم آزاد بوده از اول!!!
* آقا دیشب خواب دیدم دارم اون سالنه تو خونه اصفهانیه که میز پینگ پونگ توش بود رو تمیز می کنم... بعد یه پروانهء خیلی گنده توش بود... بعد می خواست در بره منم آب پاشیدم بش... بالاش خیس شد و تلپی افتاد زمین و منم گرفتمش... بعد دسته بر قضا پروانه هه مرد بود و خیلی عادی حرف هم میزد... خلاصه گپی زدیم با هم و گفت که دو تادختر داره و دختراش جیپ دارن و می خوان بفروشنش و اگه ولش کنم بره جیپه رو میفروشه به من با همون شرایطی که گفتم قبلن!!! خلاصه معامله کردیم و تموم شد رفت پی کارش...
یعنی ببین من چقد تو فکره ماشینم ها... اگه اینقد که به ماشین علاقمندم به شوور علاقه داشتم تا حالا سره ده دوازده تایی رو خورده بودم...
* آقا الان یادم اومد من کلن از بچگی تو کاره عاشقیت بودم... سوم دبستان هم با مهشید خجسته پور یک دورانه نامه نگاری و عشقولیت داشتیم!!! :))))
* این پت*یاره هه اینجا یه عادته تخ*می داره... هر روزی که یکی خوشگل بشه و شیک بشه و خلاصه بهتر از روزه قبلش باشه این کونشو می کنه بش و میشینه... در تمامه طوله روز هم نیگاش نمیکنه... بعد حرف هم نمی زنه باش... یعنی تو فک کن چه جور آدمی باید باشه این بدبخت... بعد می خوام بگم که امروز این مقام به من رسیده... بعله...
حالا جانه خودم فقط به جای اون تنبونه هر روزه جین پوشیدم و جای مانتو بلنده مانتو کوتاهه و جای شال سبزه شال سفید قهوه اییه!!! یعنی در کل میشه گفت یارو توهم داره... فک می کنه هر کی لباساش بوی پهن نده ـ ماله خودش میده... یعنی از دو تا میز اینورتر که من میشینم بوی گنده عرقه اینو عق می زنم!!! ـ خوش تیپه!!!
هر چند گفته باشم... خیلی هم دلتون بخواد... من آخره خوش تیپای عالمم... بعله...
* از دیشب تا حالا دارم فک می کنم چه کاری بود این همه زجری که من کشیدم توی این سالای دانشگاه؟ من که میدونستم آخرش مهندس بشو نیستم... به زور هم اگه اسمشو روم بذارن رسمشو پیدا نمی کنم... کار هم که عمرن نمی خواستم بکنم در اون زمینه... یه نه می گفتم اینهمه سال به فا نمی رفتم... اصلن همش تخصیره اون اوسیه مادر به خطا بود... اونقد نابغهء خوبی بود و اونقد عینه هلو به ما درس میداد که ما رفتیم فضا با حرفاش و تو عالمه توهم فک کردیم که نه خوش مزه است انگار این الکترونیک هم... و بعد که از خماری در اومدیم دیدیم بعله... تا خرخره رفتیم تو گهی به اسم مهندسی و هر چی دست و پا می زنیم بیشتر فرو می ریم...
یعنی تو فک کن که من همون چار سال پیش می تونستم بیام اینجا سره کار... الان چه اعصابه راحتی داشتم و چقد پول داشتم و چقد همه چی بیتر از الان بود...
* آقا شانسه چیزیه ما... رفتیم این لیز*ینگه ایران خود*روئه ببینیم ماچین میشه خریت یا نه... بعد یارو گفت نع و اصن دیگه نمی دیم و داریم حسابای قبلی رو تسویه می کنیم.. خب برین این قسطاتونو بدین دیگه... اه...
به نظرتون می تونم جیپ پیدا کنم؟ با سه میلیون نقد و هر چیش موند قسط؟ اصن به خواخره گفتم بریم بگردیم یکی از این فولکس قدیمیا پیدا کنیم تر و تمیزش کنیم سوار شیم هان؟ با مزه است ها... فقط عینه خر صدا میده... بعد چه قیمته؟ فک کنم با یه تومن بشه یکیشو گرفت نه؟
* اقا غلط نکنم این آقا بداخلاقه تو حسابا دست می بره... یعنی ماه پیشو که قبول و من اشتباه داشتم... ولی این حساب آخریا رو صد و ده بار چک کرده بودم... نتونسته از حسابا ایراد بگیره به جونه خودم برداشته دو روزو یکی کرده و پرینته یکیشو سر به نیست کرده و اومده ایراد گرفته... وگرنه چطوره که منتو پرونده هام شونزدهم و هفدهم رو جدا دارم بعد اون روی هم داره؟ صد بار من اینا رو چک کردم... کار کاره خوده جا* کششه... ببین کی گفتم...
* این روزا اوضاعم یه کمی مرتب شده... بعد دیگه قشنگ نه سره کاریم و سه هم میرم خونه... اینا البته همش بینه دانشگاه و شرکت در رفت و آمدن... بعضی شبا هم همچنان تا دیر وخت اینجان... ولی من دیگه سه و نیم اینا می رم... بعد قشنگ از چار تا شیش می خوابم... بعدم پا میشم به زندگی... دیشبم نصمه شبی رفتیم سر وخته فرهیختهء اعصاب ندار...
* آقا میگم امروز برین نمایشگاه ها... مام یه سر می ریم حتمن... گفته باشم...
بعد لذتی می برم از این همه فعالیت... تمومه در و دیوارا صحبته سیزده آبانو می کنن با آدم... دمتون گرم...
* بعد میگم خودت بیا خودت رو معرفی کن... کدومتونین از آمریکا میاین اینجا؟ هان؟ زود اعتراف کن که رستگاری در راستی است یا یه چی تو همین مایه ها!!! ارواحه عمهء همشون!!!
* آقا هوس کردم یه تری بزنم به اعتقاداتتون... به همین زودیا... بذا استفراغام جمع شن همشو با هم می پاشم به دین و ایمونتون...
یکی از این دوستای خواخره می گفت بیاین بریم قونیه...گفتم بریم ولی از این مولانا ـ در واقع اصلش مولای اوناس... نه مولای ما!!! ـ بازیا اگه می خواین در بیارین من نیستم... بعد یارو می گفت وا... به مولانا چه ربطی داره؟ یعنی تو ببین چقد تعطیلن این رفقای خواخره...
په قونیه می رن چیکار کنن؟ میرن چیز خوریه مولانا دیگه... بعدم فک میکنن اووووووووف ما چقد عارف و عالم و عاشق و از این چرندیات شدیم... الان فحشم گرفته از نوعه سوراخ دار!!! جمش کنین باباااااا... یعنی تا نکنن تو سوراخه یکی از این بت های تخ*می زندگیشون نمی چرخه ها... من نمی دونم اینقد سخته که خودت باشی واسه خودت؟ حتمن باید یه جات به یه جای یکی وصل باشه تا راحت شی؟ می خوای با اره وصلت کنم به ضریح؟ بیشتر جواب میده ها!!! شور و حالشم بیشتره!!! امتحان کن!!!
* آقا این فرهیختهء گور به گور شده هر چی ما سطحه یک و دو و سه داشتیم اون هفت و هشت و نه اش رو داشت... خب این چه وضعشه آخه؟ بعد تازه ما راتهدید بهحمله به قصده نابودی هم می کرد!!! تف... بعد تازه اینجای جدیدی که قرار است درس بدهد ماشین می فرستند دنبالش... یک همچین آدمی شده این فرهیخته... تفه غلیظ...
* من حرفم نمیاد... با توام... حرفم نمیاد... نمیاد... نمیاد... قربانه شما!!!!
* آقا میشینم تا دوازده و نیم موهیول می بینم!!! یعنی چه آدمی می تونم باشم من؟ بعد هنو اون چهار ماهو سه هفته و دو روز بود چند روز بود؟ اونو ندیدم!!
* شما بین سطور رو بخون...
* و چه کسی باور می کند دنت توت فرنگی خوچمزه تر باشد از دنت شکلات؟ چه کسی باور می کند رستم یا سهراب یا اصلن سیاوش که به نظرمان اسفندیار همیشه جذاب تر بوده از تو؟ :))))
* دنت از همیناست که هی تو تی وی اون زمونا که ما نیگا می کردیم تبلیغشو می کرد... مام که نخورده... هی بمون می گفتن خوشمزه است... از این کرم هاست که با بیسکوییت مثلنمی تونی بخوری یا با نون حتی اگه گشنه ات باشه... ما که خالی خوردیم... کلن سک می خوریم همه چیو... بعد ولی به اون غلظتی که فک میکردیم نبود... کلن هم نظره ما را جلب نکرد زیاد... تو بقالیا می فروشن...
اون اسموثی که می فرمایید همونه که پایین تر از بهارانه بعد دکوره سبز داره بعد یه دختره تنهای مظلوم همش توش می شینه؟ اگه اونو میگی ما منوش رو اوندفه گرفتیم و کلی از اسم ها و ترکیباتش خوشمون اومد.. هنو ولی نرفتیم بخوریم... بذا حقوق بگیرم!!!
بعد همش فک می کردم باید گرون باشه یعنی تو فک کن اینهمه چیه خوشمزه رو با هم قاطی کنی بعد زیره پنج تومن بگیری از مشتری... ها؟ گرونه؟
نریم اونجا مثه قضیه دکتره بشه مجبور شیم بگیم آشپزخونه کجاس؟ آشپزخونه همنداره بدبختی... یه پیشخونه سر وته... فک کنم باید کفشای دختره رو واکس بزنم اونوخ!!! :)))
بعدم آقا سلیقه منو تو تو خوردنی نزدیک نیس... یادم نمیره آیس پکه توت فرنگی دوس داشتی!!! فک کنننننننننننننن!!! آیس پک فقط کارامل!!!