تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
* خداوند به نیمولی عمری درااااااااااااااااااااااااز دهاد که هی برود از سایت های دلپذیره ممنوعه باسهء ما داستان دانلود و سپس میل کند!!!! گفته باشما... اگر بخواهد کاره دیگری جز این بکند همان بهتر که عمری معمولی بکناد!!!!

* وردی که بره ها می خوانند... نوشتهء رضا قاسمی... خوانده شده توسط من!!! به اهتمام نیمولی...

وقتی هنوز مزهء چاه بابل زیر زبونت باشه و گیج گیج بخوری تو هزارتوی همنوازی شبانهء ارکستر چوبها... وردی که بره ها می خوانند مثله یه زنگ تفریح میمونه... بالاتر از داستان هایی که معمولن می خونی... و پایین تر از اون دو تا داستانی که ذکرش رفت... و البته که لحظات و جملات درخشانی هم دارد...

* جز این چیزی نیست قابل عرض... یا حتی طول... یا حتی مرگ...

* من حالم خوب نیست... نمی خوام برم کتابخونه حتی باسه بازی کردن با گربه هاش... حتی باسه دیدن اون خانوم حنائه که بچه هاش تا حالا دیگه باید اومده باشن... حتی باسه بستنی خوردن و بستنی دادن به گربه ها... باسه درس خوندن که حرفشو نزن... من نمییییییییییی خوام برم کتابخونه... نمی خوام ساعته یک و نیم کتابخونه باشم... ن م ی خ و ا مممممممممممممم... بفهمین...

من میخوام یکی بیاد الان باسم آشپزی کنه... خسته شدم اینقد که تخم مرغ خوردم و سیب زمینی سرخ کرده و گوشت چرخ کرده که زرتی سرخش کردی با رب!!!! من الان دلم غذای ایتالیایی می خواد... اصلن هم مهم نیست که جز پیتزا و لازانیا و اسپاگتی هیچ غذای ایتالیاییه دیگه ای نمی شناسم... من دلم یه غذای ایتالیایی می خواد که نشناسم اصلن!!! من دلم فرانچسکو می خواد الان!!!!

* عزیزم می دونی خیلی کره خری؟ چزا وختی برات اس ام اس می زنم چطوری کره الاغه کدخدا جوابمو نمی دی؟ خوبه که دیگه هیچی حالتو نپرسم؟ خوبه؟ اونوخت شرط می بندم دیگه هیشکی رو نداری که دوست داشته باشه... هیچی برام سنگین تر از جواب ندادن اس ام اس م نیست... دیگه دوست ندارم... تو هم میتونی بری بمیری... اجازه میدم!!!

* امروز من یه هفته ام شد!!! مینایی با جدیت هر روز بهم یادآوری می کنه که چند وقتمه!!!! الان هم من یک آدمه یک هفته ای هستم که از همین الان به گه خوردن افتاده بابت خبطی که کرده و پا به این دنیای سگی گذاشته!!! خداییش من چرا خودمو با همون بنده ناف حلق آویز نکردم؟ یعنی خبر نداشتم از این همه گند و کثافتی که قراره سرم بیاد؟ از این مزخرفی که قراره بشم؟ اونجوری باز آبروریزیش کمتر بود!!! حالا من جوابه خودمو چی بدم؟

همچنان هم یک آدمه یک هفته ای هستم که یه گوشش دو تا سولاخ داره و اون یکی گوشش هیچی!!!

* اصلن فکره نشستن رو صندلی های کتابخونه ملی به مدته چند ساعت هم داره حالم رو سوق میده به سوی توالت!!! می رم جزبه هایی که رفیق جان می خواد کپی کنه رو بهش میدم و بر می گردم...

* رفتم دوش بگیرم بلکه بهتر شه حالم... از بخت یاری ما آب چنان سرد بود که تا استخونم دارم می لرزم هنوز... زنگ زدم به رفیق جان که امروز یه چیزه دیگه بخون فردا من این جزوه ها رو میارم برات... از اونجایی که ایشون به شدت موجوده شعورمندی هستند و بسیار بسیار حق شناس و رفیق بوده و هستند در تمام این سال ها ، گند می زنند به اعصابمان به طرز بسیار هنرمندانه ای...

الان یعنی دارم فکر می کنم که من همین یه دونه رفیق رو هم نداشته باشم راحت تر نیستم؟ گندش بزنن... خودش بارها و بارها به بهانه های مختلف از جمله نبودن حسش و لوسبازی و انواع و اقسام دلایله غیرقابله قبول منو پیچونده و تنها گذاشته... حالا یه امروزو که می دونه واقعن و جدن حق با منه و حالم خوب نیست و نمی تونم پامو از خونه بذارم بیرون اینجوری گه می کنه تو اعصابه من... حیفه اون مانتویی که دیروز مامانم برات دوخت... کوفتت بشه... حیفه اون تحقیقه ماشینی که خودم شبانه روز سرچ کردم... خودم تایپ کردم... خودم پرینت گرفتم... خودم جلدش کردم و تحویل استاد دادم از طرف تو... حیفه من!!!

* الان با یه پلیور نشستم اینجا و در حاله اشک آلودی هستم... گلوم هم درد می کنه و گرفته چون به طالبی ایی که دیشب خوردم حساسیت داشتم... خلاصه که یکی از بدترین وقتن ها برای کل کل کردن و هم صحبت شدن با من همین الانه...

* به نظرت بابای من منظورش این بوده که من فوق هم بخونم بعد منو برفسته؟ یا نه لیسانسه کوفتیمو که گرفتم منو می رفسته؟

* جدی نگیرین... حالم خوب نیست... وگرنه عادت دارم به بی شعوریه آدما...

* الان که اینو دارم می نویسم ساعت دقیقن پانزده و بیست و چهار دقیقه است و تنها چیزی که توی این روزه نحس به من چسبید همانا خواب یک ساعتع ای بود که داشتم و این!!!

+ نوشته شده در 11:24 توسط بانو تلخون