تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
پنجشنبه بیستم تیر 1387
تلخون همچنان در بازار است...
*هان تازه یک کاره دیگری هم کردم که اینجور مواقع می کنم... خودم را یک ناهار مهمان کردم رستورانه راز که به جای لادن سره تجریش باز شده و خب پشیمان نیستم ولی دفعهء دیگر جایی که تا حالا غذا نخورده ام نمی روم کلی پوله بی زبان حرام کنم!!! والله ما غذاهای دریای کلن عقمان است و نمی دانیم چه خری گازمان گرفت که تصمیم گرفتیم پاستای میگویش را امتحان کنیم... ینی جانه تو من چهار تا چنگال بیشتر از اون بشقاب نخوردم و هر دونه میگوییش که می رفت زیره دندونم سه بار می خواستم تف کنم!!! انگار با پوست بود میگوهاش... پاستاش هم نمی دونم چه سسی ریخته بود روش انگار مثلن خمیره آبکیه نون بود!!! خلاصه که تف... فقط لیوانه بزرگه کوکایش خوب بود!!! سیب زمینی هاش هم هر کدوم اندازهء لنگه کفش بود و من دوست نداشتم!!! کلن منظور این است که از این ولخرجی ها نکنید و همان پیراشکی های کاسکو مگر چش هست؟؟؟ یا جهنمه ضرر... پیتزا های هیوا؟؟؟

* مادربزرگمان این روزها خانهء ماست و خب من موجوده سنگدلی هستم کلن به مظره همهء آشنایانم و این پیرزن را هم دوست ندارم... دلم می سوزد گاهی برایش ولی کلن دوستش ندارم... نمی توانم از فکر کردن به مرضیه خودداری کنم وقتی که مادربزرگم را می بینم... هر چند ربطی ندارد...

* فیزیک و فیزیک الکترونیک پاس شد... جفتش ده و نیم!!! خاک بر سرم... مشروط شدم رفت...

+ نوشته شده در 11:10 توسط بانو تلخون