تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
سه شنبه یکم مرداد 1387
این روزهای خود را چگونه گذراندید؟؟؟ هان؟؟؟
* بر همگان واضح و مبرهن است که ما اگر نرفته باشیم جزایره هاوایی دیگر حتمن در جزایره ماداگاسکار به دنباله یافتنه نشانی از دودو های منقرض نشده بوده ایم و با دوست پسره سیاه پوسته کپیه ویل اسمیتمان هی از دریا می رفتیم کوه از کوه می رفتیم جنگل و از جنگل دوباره دریا و خلاصهدر تمامه این مدت هم یا من داشتم اونو ماچ میکردم یا اون منو یا برعکس... کلن فکر نمی کنید که آدم وختی اینهمه سرگرمی و مشغولیت های جالب داره باید پاشه بیاد اینجا بسه یه مشت آدمه بیکار مثه شماها تو ضیح بده که چه خبره هان؟ خب خوبه که منظقی هستید...

* اصلن فکر نکن که من الان میام و در این پاراگراف شرحه بدبختی ها و بیچارگی های این یک هفته امو می نویسم تا تو خیالت راحت بشه... ابدا... من همون ماداگاسکار بودم با دوست پسره سیاه پوسته کپیه ویل اسمیتم!!!

* آقای گنجیشکه زنگ زده میگه خانومه تلخون؟ میگم نخیر اشتباه گرفتید!!! بعد که قطع کردم یهو گفتم این یارو چی گفت؟؟؟ تلخون؟؟؟ :)))))))))))

* امتحانه آزمایشگاهه کنترل دارم پنجشمبه صیح و هنوز شروع نکردم به خوندن و تمرین کردن... خستمه و حوصله ام نیست و همه چی به ت خ م م!!!

+ نوشته شده در 16:4 توسط بانو تلخون