تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
چهارشنبه دوم مرداد 1387
همیشه.. همه جا... همه وقت و تا ابد:امتحااان!!!
* خداوندا... درسته که فک و فامیل و آقا ننهء درست و حسابی نداری... ولی خب بالاخره تو این چندین میلیارد اسباب بازی ای که برای رفعه کسالت ساختی باسه خودت حداقل دلت باسه چشم و ابروی یکی دو تاشون رفته دیگه... جونه همون عزیزانت منو بکش راحتم کن... مردم دیگه اینقد درس خوندم و امتحان دادم...

تا حالا برق رفته بود با خیاله راحت ول می گشتم چون خب نمیشه بدونه کامپیوتر برای آزمایشگاهه درس خوند که!!! الان برق اومده من سردرد و پا درد و دل درد و کوریه مزمن و سلاطون و اسهال و استفراغ و ویار و حاملگیه ناخواسته و اینا همه رو با هم گرفتم!!! جالبیش اینه که من خب تقریبن به این درس علاقمند بودم و تمامه پروژه هاش رو خودم می نشستم و می نوشتم... حالا دمه امتحانی باز دچاره عقققققققققق شدم...

* خوده شما شاهدید که من چقد به جونه این بختیار غر زدم که آقا جان برس به این ماشین... به ما نمی رسی به درک... این طفلک رو اینقد ول نکن به امونه خدا... یه روز همچین تقه همه چیش با هم در میاد که دیگه ببری بندازیش تو آشغالی ها!!! حالا دقیقن همون روزه!!!

+ نوشته شده در 14:56 توسط بانو تلخون