تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
جمعه چهارم مرداد 1387
...
* خواب دیدم رفته ایم خانهء همان فلانی که می شناسی و داریم وسایلش را جا به جا می کنیم... انگار که میخواهد برود خانهء شوهر و ما داریم جهازش را برایش می بریم ـ عزیزم دقیقن همین یک کار را نکرده ای که آن را هم به گمانم به وقتش خواهی کرد... ـ تو هم بودی... حالا من با آن همه نفرتی که دارم از این فلانی آنجا چه می کردم خب احتمالن مربوط می شود به اینکه خوابه خودم بوده!!! بعد دیدم توی حیاط لب جدول یک بچهء کوچولو را خوابانده اند... توی خوابم بچهء تو و فلانی بود... آنقدر ناراحت شدم از اینهمه بی توجهی به بچه ات که داشتم می مردم... گفتم این را چرا اینجا گذاشته اید... می افتد... همان وقت که داشتم می رفتم بچه ات را بغل کنم غلتی زد و افتاد... دویدم و بلندش کردم... آن موقع هیچ عجیب نبود که بچه ات چرا آن همه چین های عمیق بر پیشانی دارد...

بیدار که شدم فکر کردم که آن بچه خود تویی... و من از همان سیزده چهارده سالگی برایت مادری کرده ام... آخرش فکر کنم از عذاب وجدان اینکه نتوانسته ام به تو نزدیک تر شوم وقتی که احتیاجم داشته ای ، خودم را دار بزنم...

+ نوشته شده در 0:21 توسط بانو تلخون