تبليغاتX
تلخون نامه
روزی روزگاری تلخون...
جهان به روایت یک غریبه!
جمعه چهارم مرداد 1387
همینجوریانه...
* از گرمسار تا تهران و بعدش هم از افسریه تا رسالت یک ریز حرف زدیم!!! بعنی من خودم به شخصه رسمن فکم درد گرفته بود... آنقدر که تا همین الان بیشتر از یکی دو جمله خرج نکردم از کیسه ام بعد از فورانه صبح!!!

این الناز را من از روزه اولی که دیدم پسندیدم!!! روزه اولی که می گویم می شود ترمه دو یا سه به گمانم!!! ولی خب این مدت اصلن ارتباط خاصی باهم نداشتیم و کلاسی هم نداتشم و فوقش ترمی یک بار پیش میآمد که سلام علیکی بکنیم!!! توی این آزمایشگاهه کنترل هم کلاس بودیم ولی باز هم به جز چند بار تمرین حل کردن به کمکه هم و اینا کاره خاصی باهم نداشتیم... امروزم که امتحان بود و از صبح با هم یک خورده ای درس خوانده بودیم و برگشتنی با هم آمدیم دیگه تمامه عقدههای این چند وخته مان سر باز کرد!! خیلی به ندرت پیش می آید من از کسی خوشم بیاید و خیلی بهندرتتر پیش می آید که بتوانم با کسی که خوشم امده ازش ارتباط بر قرار کنم و خیلی خیلی خیلی به ندرت تر تر تر پیش می آید که آن یکی هم از من خوشش بیاید!!! کلن به فال نیک می گیریم و اینها... آخرش جفتمان کلی افسوس خوردیم که چرا ترم تابستونه ندارد این الناز که بیشتر وراجی کنیم با هم... در کل فکر میکنم کارمان به جراحیه فک وصورت می کشید... یا شاید مثلن فلجه زبان!!!!

+ نوشته شده در 0:30 توسط بانو تلخون