X
تبلیغات
روزی روزگاری تلخون... - آروم آروم تو گوشم بگو که می مونی...
 

* هر شب هر روز هر لحظه به یادم میمونی...

  ذره ذره از عشقت من دارم می میرم...

 من تو فکرم چجوری دستاتو بگیرم...

 حالا دستات تو دستام نگاتم تو نگام

 این چه حسیه؟ چه حالیه؟ آخه چرا من رو هوام؟

رفقا... سهراب پاکزاد و امیر طبری خونده اند و سوپره سره کوچه تون هم داره... ینی یه فازی داره وختی تو مهمونی جیغ می کشی همراهشون که نگووو...

* مچکرم! خیلی روشن شدم!!! ینی آخه به شمام میگن رفیق؟ حالا که من اینقد داغون و سر در گم و گوز پیچ شدم هیشکی نیس تکلیفمو روشن کنه؟

* من نمی دونم این خر از کجا نقطه ضعفه منو  فهمیده؟ اصن به یه زبونی حرف می زنه که عینه چی نرم میشم منه جفتک پرون!!! بعد صب به صب با شرمندگی باید ندید دیلیت آل کنم اس ام اس های شب قبل رو!!! اینقد که انگار یکی دیگه رفته تو جلدم که همچین کلماتی رو گفتم و شنیدم!!!

از صبح هم یک بند فحش میدم به زمین و زمان!!! خواب هم که تعطیله رسمن!!!

راستش کلن اینجور وقت ها بی تصمیم پیش می رم... مثلن دیشب قصد نداشتم راستشو بگم... ولی خب گفتم... گفتم از زمان های قدیم ـ به اون گفتم از یکی دو سال پیش که آشنا شدیم خودم می دونم که به شهادت سر رسیدهای دورانه نوجوانی خیلی قدیم تر از این حرف هاست... نمیدونم که مثلن اگه اون چهل پنجاه تا نامه ای رو که به اسمشه نشونش بدم چه ریختی میشه؟؟؟اونایی رو که تو هفده هیجده سالگی نوشتم ـ یه حسه خاصی دارم بهش... گفتم الان می خوام کشف کنم که چیه... اصلن چیزی هست؟

چمیدونم... به جهنم... ما که باختیم همهء عمر... این یه دونه گل به خودی هم روی بقیه...

* به من میگه مهربون باش... رسمن با همین یه جمله آب میشم...

میگم نکن اینطوری... تو با اولین خر خر یادت میره چی گفتی... برای من تموم نمیشه... داغون میشم... تمامه روز تو هپروتم...

 * وای وای وای... تازه داره یادم میاد... گفتم من همه چیو با هم می خوام... یکیش تنهایی به دردم نمی خوره... اصن نمی خوام... روح... قلب... تن... خاک به سرم... از پنجشمبه تا حالا مستیه نپریده؟ این چه حرفایی بود؟ چرا زبون به دهن نگرفتنم؟ چرا نخوابیدم؟ چرا خودمو نزدم به خواب؟؟؟

 * بعد پرسیدی که راجع به تو چی فکر می کنم؟ فکر می کنم که فلانه فلانه فلان هستی؟ هر سه فحش!!! راستش می شد اینکه آره... ممکن است... من استعداده عجیبی در جذبه این آدمهای فلانه فلانه فلان دارم...

گفتم نه... ولی نمی شناسمت... ندیدمت... سخته برام...

حالا میگم که نمی دونم... شاید... معلوم میشه به زودی... شایدم قبله اینکه معلوم بشه تموم شه همه چی...

* به شکله زیبا و دردناکی دچاره پپرکات شده ام... کجا؟ روی دو تا انگشته آخریه دستم... دقیقن زیره ناخن... اینقد می سوزه مادر فلان که نگووو...

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 10:33 نويسنده تلخون |