<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزی روزگاری تلخون...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 25 Dec 2009 16:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اندر حکایت معشوق خونخوار ما...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-586.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دارم فکر می کنم که حتمن لازم نیست یک معشوق خون آشام دست و پا کنی در زندگانی... اصلن همین که عشقی در میان باشد خود به خود آن که معشوق است می شود بلای جان آنکه عاشق است... حالا خونش را هم ننوشد جانش را که می سوزاند... روحش را که به بازی می گیرد... زندگیش را که صاحب می شود و بگوید نباش نیست که می شود عاشق...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیف... تمام شد... این عطش من به کتاب هم درد بدیست... یکی دو چیز دیگر هم هست که من به همین حریصی می خواهم و همیشه فکر می کنم که فرصت لذت بردنه درست و حسابی را از خودم می گیرم با این یکباره به بر کشیدنشان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش را بگویم به نظرم این خانومه استفانی میر چندان هم نویسندهء چیره دستی نیست... تازه ترجمه ها هم که یکی از یکی افتضاح تر بود... داستان به این محشری را کمی تا قسمتی نویسنده و به تمامی مترجم ها حرام کرده بودند... مثلن تو همان میراثه کریستوفر پائولینی را مقایسه کن با این... حالا نمی گویم اربابه حلقه ها که بگویی اون تالکین است و کارش درست است... واقعن سر است از این داستان... نمی دونم... عمیق تر باید می بود... اسطوره ای تر... از جان تر... می فهمی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا نکنه همهء خرابکاری ها را مترجم ها کرده بودند؟ یک جاهایی قشنگ سه چهار خط را معلوم بود جا انداخته اند حتی... مینی جان شما که سوات داری لیسانس داری انگلیسی خونی... به زبان اصلی هم یک نمه شل بود داستان یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خب حق با تو بود... بهترین قسمتش همان جلد سوم است... یک دلی از عزا در آوردیم همراهه بلا!!!! :))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم نظرت چیه بزنیم تو کاره ترجمه؟ به جانه خودم منه بی سواده انگلیسی کم دون هم اگر یک دیکشنری بگیرم دستم و کلمه به کلمه ترجمه کنم حاصل کار یک چیزه بهتری خواهد شد از این ریدمونی که اینها به اسم ترجمه می زنند... حالا بیا شراکتی شما ترجمه کن ما ویراستاری... نظرت چیه؟ دستمزدمون هم حالا مثلن شصت تو چهل من... هان؟ نظرت چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* یک لحظه بود... یک لحظهء کوتاه و من فهمیدم که با تو دشمنم... که کینه دارم... که درد دارم... که شوق دارم اصلن و منتظرم... که ایمان دارم یک روز به کسی بر می خورم که تو را از من خواهد گرفت... که روی تو را خواهد پوشاند... که تو را از یاد من خواهد برد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی شک من با تو دشمنم که اینچنین تلخ و از جان انتظار کسی را می کشم که تو را در من خواهد کشت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* ما را به شدت هوای شمال بود و شمال ما را نطلبید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اشکال ندارد... عوضش می رویم امام حسین تا آزادی را آباد می کنیم برایشان عاشورا... اوووووووف... اختشاشه خونم کم شده ها جدنی... این پنجشمبه ای هم که نرفتیم وجدانمان ناراحت است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 16:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=586</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-586.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بر هر بوسه هزار تازیانه می نویسند...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-585.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخند ممنوع من... بخند... بر ناتوانی من بخند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازیانه می خواهد تنم... هزار هزار هزار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* قرار نبود که عادلانه باشد... قرار نبود که انصاف جایی داشته باشد میان ما... قرار نبود که قرار بگیرم... قراری نبود و نیست... خواهشی هم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* یکی از دلایلی که من زیاد نزدیک نمی شوم به آدم ها و از قدیمی ترین دوست هایم هم همیشه فاصله می گیرم و کلن دوست نمی شوم با کسی این است که آدم ها به شدت ترحم بر انگیزند... به شدت... یک نفر بعد از دو روز شروع به جلب ترحم تو می کند... یک نفر بعد از یک سال... یک نفر هم بعد از ده سال... اما شروع می شود... وجود دارد... هیچ چیز بیشتر از این حال من را به هم نمی زند که مجبور شوم از روی ترحم با کسی معاشرت کنم... چون متاسفانه دل شکستن دلی را هم ندارم معمولن آن قدر در دام دیگران شکنجه می شوم که بیزاریم قوی تر از رحمتم شوم ـ بعله... ـ خلاصه آن وقت است که می شوم یک موجود غیر قابل معاشرته از این رو به آن رو شده که دیگر به هیچ قیمت دست کسی بهم نمی رسد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها را گفتم که بگویم این روزها این ترحم بر انگیزی تو مرا تا سر حد مرگ شکنجه کرده... تحملش را ندارم دیگر... این چند روز موهبتی است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقا جان ما پنجاه هزار تومان را جیرینگی خرج کتاب کردیم... بعد طی دو بعد از ظهر کلکه شفق و ماه نو کنده شد و حالا داریم با جان کندن ساعتی یک خط از خسوف را یم خوانیم که تمام نشود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد عزیزانم باید بگویم که ترجمه ها در حده رییسه دولت بعد از دهم زیبا و ستودنی می باشند... یعنی در همان حد ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک چیزی می گم یک چیزی می خونید... چرند اندر چرند... بعد حالا کتاب اول را با ارفاق می توانیم با فیلم هم ارز بدانیم... اما در ماه نو مطلقن فیلم زیبا تر است... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد اینکه اون دو تا کتاب رو هم بالاخره و پایین گاوه خریدیم... راستش فعلن توی مووده ادوارد و دارو دسته اش هستم... اما خیلی دلم می خواد اون شینودا بولنه یک چیزی توی مایه های یونگ باشد... یعنی نا امید می شوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* از اثراته ادوارد خوانی بر من و خواخره این است که امروز واستاده ایم پایینه دیواره اون خونه هه که ماله بروبچزه اصلاحاتیه تو بهار و با گربه ای که رو دیواره یک ساعت اختلاط می کنیم... بعد لامصب چشاش سیاهه سیاه بود گربه هه... من هی می گفتم ادوارد بیا پایین... ادوارد... خواخره هم می گفت ما که می دونیم تو خون اشامی... پدسگ شکلتو چرا عوض کردی باسه ما... بعد هی داستان می ساختیم که الان مثلن ما این بدبخت را می گیریم از عشقه ادوارد اینقدر می زنیم تا بمیرد و تغییر شکل ندهد و بعد هم باز باورمان نمی شود و می گوییم ادوارد چرا خودت را زدی به مردن؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی سینه خیز این روشنایی را رسانیدم به خانه اینقدر که خندیدیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* راستش شعر را توی گودر خواندم... یادم نیست از کی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بخند ممنوع من...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;که بر هر بوسه هزار تازیانه می نویسند...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 17:13:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=585</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-585.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-584.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید کسی باشد در هنگامهء اندوه ، که تو را ، با غمت ، جا دهد میان سینه و گودی گلو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 10:33:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=584</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-584.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پناه می برم از او که می خواهمش به تو که می خواهیم...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-583.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* با یکی از خواننده هام گپ می زدم دیشب... بعله بعده اینهمه من هنو دو تا و نصفی خوانندهء صابت دارم... اونورو میگم ها... بعد عینه آدم ابلهی که هستم تو همین اولین گفتمان تقریبن هر چی بود و نبود راجع به خودم گفتم... واقعن نمی تونم زبون به دهن بگیرم؟ واقعن عقدهء رازگشایی دارم؟ واقعن کرم دارم خودمو همه جا لو بدم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچهء خوبی بود... بعد یک چیزهایی از نوشته های من رو برام می نوشت که خودم یادم نبود... هی یکی در میون می پرسیدم اینم من نوشتم؟ اونم من نوشتم؟ کلن حس خودخواهیم الان خوب ارضا شده... بعله...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یه نمه مشوشه اون رازگشایی هایه ملایمیه که کردم... بسکه بدبین شدم به همه... جدن با یکی دو تا آشنای نا به کار و یکی دو تا تجربهء بد ببین چه به سر آدم میاد ها... هر چند... با اینهمه من باز نمی تونم جلوی زبونمو بگیرم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جملهء تیتر رو که برام نوشت گفتم اوووه کجایی دختر که حالامو ببینی که هیشکی نمی خواهدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* قم هم نرفتیما... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* این هندیه اومده اینجا بعد وختی ذوق زده میشه چنان داد و هواری می کنه که قشنگ انگار دست به یقه شدن تو اتاق!!! اینقدم فضوله که نگو... یه ساعت واستاده دمه آشپزخونه به شیرین نیگا می کنه... شیرینم حواسش نبود داشت ساندویچ درست می کرد بخوره!!! بعد یقه اش رو گرفته که شما الان دارین ورکینگ میکنین یا کوکینگ؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه خطه زرده نازک هم از دمه موهاش تا وسطه ابروهاش کشیده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقا زود باشین خبر بدین دیگه... نشستم هی گودر صفر می کنم... عکس بذارین لامصبا... من دلم اینجا مثه چی و چی داره می جوشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* این شیلین عمرن امروز بذاره من برم انقلاب کتاب خری... تولده شوورشه می خواد بره کادو بخره... منه طفلک هم باید برم باش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* پونه خلی بدجنسی... گفته باشم... چقده کیف کردم الان رفقای ولاییت رو می ریزم به هم... یادم نبود سانسورچی هستی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* بین به نظرت من کی وخت میکنم کتاب بخونم؟ شبا می رسم خونه جنازه ام... یعنی همش تو چرتم... جون ندارم از رو مبل تکون بخورم... از ده و نیم هم که دیگه رختخوابه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقا دیشب بعد چندوخت مام رفتیم به خیله عظیم پشت بومیه ساعت دهه همساده هامون پیوستیم... بعد لذتی بود که بردیم ها... خیلی حال می کنم با محله مون... بعد جوکیم واقعن همگی... فک کن آدم عزادار باشه ـ من هستم ـ اشکش دم به دیقه دربیاد ـ که ماله من از دیروز در میاد ـ عصبانی باشه از همه چی ـ که من هستم ـ بعد داد و هوار داشته باشه نصفه شبی که هممون داشتیم... بعد یکی دیگه شروع کنه بالا پشت بوم لا الله اله الله گفتن... بعد تازه بروبچز با لهجه های مختلف هم الله اکبر میگن دیگه آخرشو... یعنی پهنه زمین بودیم از خنده... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیفش به همین چیزاست... اینکه ما بزرگ نشدیم... بزرگونه رفتار نکردیم تو هیچ کدومه کحارهامون... تظاهراتهامون... اغتشاش هامون... گریه هامون... شعار هامون... کتک خوردن هامون... کشته شدن هامون حتی... همش خودمون بودیم... همش با همون بی خیالی و هر هر کرکره همیشگیه خودمون بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* رفقا خوب قم رو ترکوندن ها... دمه همه گرم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقا جاتون خالی این هندیه چنان مارو پسندیده بود که نگووو... هی چپ می رفت راست میومد میس تلخون میس تلخون می کرد به ما... بعد شووره شیلین اومده میگه ایول عروسی افتادیم... میگم بابا این که سبزی خواره شام عروسی هیچی گیرتون نمیاد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فک کن یارو رو برده تاج محل گفته اینا چیه؟ من نمی خورم... فقط شیر خورده و انجیر و مربا!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد تازه گیر داده که سریع جی تاک رو راه می ندازی باسه میس تلخون هم یه هندزفری می گیری که دیگه راحت در ازتباط باشیم!!!! :)))))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ها ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 09:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=583</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-583.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-582.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; *حیف که به خدا اعتقاد ندارم... اگه داشتم الان می دونستم یقهء کیو باید تا خشتک جر بدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه الان وخت مردن بود؟ همین الان؟ همین الانی که ما اینقد نزدیکیم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه ماشینه صاب مرده هم نداریم پاشیم بریم قم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فک کنننن... من پاشم برم مراسم تشییع یک آیت الله... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بذا خودمم یه کم فک کنم بش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رفتم... الانم یکی پایه باشه با هم بریم می یام... همین الان بگه بریم می گم بریم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نماز جمعه هم نرفته بودم که رفتم... عزاداری هم نرفته بودم که خواهم رفت... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیف نیست نریم خدافظی کنیم با آدمی مثل منتظری؟ چند صد سال یه بار ظهور می کنن اینجور آدما؟ آدمایی که نمیشه خرید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی نمیره قم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 08:56:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=582</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-582.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیش از اینت بیش از این...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-581.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آن قدر غمگینم این روزها که به کلام نمی آید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* این روزها بیشتر از همیشه به آن دیوار نازک سخت فکر میکنم... همان که نمی گذارد هیچ دردی نزدیک ترشود و هیچ غمی و هیچ دلی... بودنش اما یک جور یخ زدگی مدام است... یک بی دردی دردناک... یک پادزهری که انگار دارد تلخ تر و کشنده تر از زهر می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* تا صبح خواب ادوارد را دیدم... دلت بسوزد مینا... تازه بذار کتابشو بخرم این هفته... هر شب ماجرا خواهیم داشت... بعله... بترک... من عادت دارم مردهای زندم (zandom) را دوست بدارم... و از راه به در کنم... هر چند... اصلن تو چیکاره ای مینا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* میگم آقای نخطهء عزیز... لطفن اسم اون کتاب ها و انتشاراتشون رو یک بار دیگه برام بذار... چشم خودم کور و گوش خودم کر... این هفته می خواهم بروم انقلاب گردی و کتاب خری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* بعله دیگه... آدم یه روز گرگ و میش ببیند یه روز ماه نو و بعد دوباره از اول همین می شود... بعد این اعتماد پنجشمبه کفره من را درآورد... کارگردان ماه نو هم همین طور... اینقدر که کوبیده بود این فیلم را... هیچ هم بد نبود... بعد این کارگردانه نمی دونم چرا هر چی کوبیده بودن فیلم رو تایید کرده بود به جای تکذیب... هی گفته بود تهیه کننده تهیه کننده... حالا اسمش یادم نیست...ولی همون کارگردان قطب نمای طلایی بود... بعد عجیب اینکه قطب نمای طلایی رو هم به فا داده بودن اینقد که بد گفتن ازش... اونم به نظره من اصلن فیلمه ضعیف و بد و آشغالی نبود... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلیقهء من تغییر کرده یا اینا یه گیری دارن؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصن به کسی چه؟ من تا اطلاعه ثانوی یه روز در میون ادوارد می بینم و هی غصه دار تر می شم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقا دوشمبه سه شمبه من دارم می رم سینما... گفته باشم... به هیشکی هم مربوط نیس... تنهایی هم می رم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* ها ها... جمبه نرفتم امتحان بدم... دلم خواس...دلم خواس...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* ما به شما زیاد فکر می کنیم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; * بعد این دو تا پست من چرا بی کامنت موند؟ می خوام بدونم واقعن؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* و آخرش علم ما آنقدر پیشرفت کرد که پیشاپیش حسرت همین روزهایی که یکی یکی به تنهایی می گذرند را می خوریم... به جای روزهای گذشته به تنهایی... تازه ناراحت روزهای نیامدهء باز هم تنها نیز می باشیم... بعله... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* باباهه آمده گیر داده که تو یه کتابی نداری که دلت نخواد هیشکی بخونه؟ میگم نع... میگه یعنی هیچ کتابی نیس که اینقد دوست داشته باشی که نخوای کسی بخونه؟ میگم نع... معمولن من کتابی رو که دوست دارم می دم اونایی که دوست دارم بخونن... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلن به نظرم جفتمون یه چی می گفتیم! حالا هر کی ربطشو پیدا کرد جایزه داره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بذا خودم بگم... اونم منظورش این بود که مثلن یه کتابه خاصی رو فقط به یه نفر خاصی میده بخونه و نه به مثلن اون یکی... منم منظورم این بود که کتابی که دوست دارم رو به آدمی که دوست دارم میدم و آدمایی که دوست ندارم وجود ندارن که شامل این جمله بشن که مثلن فلان کتابو اینقد دوست دارم که بهشون نمیدم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*خوابم میاد تا خرتناق...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* این اوی مادر فلان را یکی از تو ناخودآگاه ما بکشد بیرون... همش دارم حرف هایی که به او زدم و از او شنیدم رو توی خواب قرقره میکنم... صب به صب اعصابم چیریه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; * حالا ما کامنت خصوصی دوست داریم درست... بر حق... خیلی دوست داریم اصلن... ولی شمام دیگه اهل فاش گویی نیستی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همهء اینا هم در عینه تلاش برای پاک کردن کامنت خصوصیه یکی مانده به آخره شما از ذهن ، تایپ می شود البته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 10:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=581</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-581.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب هایم...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-580.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* خواب دیدم که سه نفری خوابیدیم! بعد من پشتم را کرده بودم به شما دو تا و برای خوم غصه می خوردم... بعد با یک بغض بزرگ برگشتم رو به تو که چیزی بگویم... نبودی... آن نفر سوم می خندید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواب بدی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد توی یک اتاقی همهء مردهایی که شناخته ام و نه گفته ام و نه نگفته ام جمع بودند... من از تک تکشان معذرت می خواستم و می گفتم پشیمانم! مخصوصن نشسته بودم رو به روی یک نفر و با اشک حسرت از دست دادنش را می خوردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواب بدی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* حالا بگذریم که اون یک نفر بهرام رادان بود خیلی!!! :))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* به سلامتی من باید پنجاه و نه صفحه را تا جمعه صبح از بر باشم... حتمن که می توانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* فرهیخته بی آبروی دهن لقی بیش نیست... حالا ما جو گیر بودیم... یک اعترافی کردیم که حسودیم... هی هر دفعه تو چشممان می کند که حسود بدبخت!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی در کل ما به ایشان افتخار می کنیم... باید هم به ما شام یا ناهار بدهد . صبحانه نع!!! پایین خره درس دادن در آن دانشگاهه معظمشان کم چیزی نیست که!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما دراین لحظه پزه رفیقمان را به شمایان دادیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دو سه ماه بعد از تصادف که اون دکتر استخونیه گفت تا آخره عمرت دردهای وحشتناک فقراتی و این صوبتا خواهی داشت ما به هیچ جایمان حسابش نکردیم اینقدر که از خودمان مطمئنبودیم... واقعن هم هر سال به خودمان لبخند زدیمکه دیدی زر زد یارو؟ ماهیچ کجایمان درد نمی کند... حالا خب زیاد سر پا نمی ایستیم و ایستادیم هم زیاد شق و رق نمی ایستیم که نفسمان بند بیاید و حواسمان هم هست کسی دوستانه یا غیر دوستانه نکوبد پشتمان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بعد از پنج سال یک هفته ای هست که گلاب به روی تک تکتان چنان امانی از ما بریده درد این کتف که میتوانیم این میز را برایتان بجویم درسته از درد... بعد واقعن بی دلیل... یعنی نه سردش است... نه کوبیده شده جایی... نه کار ازش کشیده ایم زیاد... نه مثلن خوابیده ایم رویش تمام شب و خلاصه... فقط دردش است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرتان یک سری به دکتر استخونیه بزنم هان؟ دست به مسکنش خوب بود خیلی... اونموقع اونقدر عاصی بودم از دوا درمون و اونقدر دلم می خواست برگردم کاشان که هیشکدومشونو نخوردم که بگم خوبم دیگه... ولم کنین برم به زندگیم برسم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 07:46:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=580</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-580.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو بیا و بخواه...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-579.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنی که چه؟ که تنها می ایستم و سکوت؟ که می روم و سکوت؟ که می میرم و سکوت؟ فکر می کنی که تو می پرسی و من می گذرم؟ من نمی گویم؟ من مثل تمام سالهایی که گذشت مرگ می شوم و سایه؟ بتوانم و بخواهی و وقتش باشد و تو به فاصلهء یک بوسه از من دور و من نگویم؟ من نشوم بوسه؟ من نشوم جان روی لب هایت؟ گو مرگ بیا که زندگی همان یک نفس بود با تو و دستانت به دورم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این من... من تمام این سالها... منی که می شناسی و می دانی و می خوانی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بیا و بایست چشم در چشم من و بپرس...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نخواسته ام که ندانی. که پنهان باشم پشت حجاب غرور و شرم و هر چه... می دانم روزی دانستنت تو را می کشاند به آغوش من و سربلند دوست داشتنت می شوم . سربلند تمام روزهایی که با درد جان داده ام و خواسته امت برای خودت و نه برای خودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم... راه بسته ام بر تو . هر کجا که باشی... هر چه که بکنی... هر چه که بگویی... هر چقدر دور از من  و خودت ، باز منم که ایستاده ام سایه به سایه ات و می خوانمت... نه به نام... که به دل... به من برگرد... دلم... به من برگرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بایست چشم در چشم من و بپرس...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 18:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=579</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-579.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر حکایت انتظار...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-578.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* نخیر نخطه دو تا شده! اون یکی ایمیلش انسی گلیه... برا مام کامنته خصوصی گذاشته که نکنه منظورمون از انسی گلی اونه...مام که هنو نفهمیدیم با کدوم نخطه وکدوم انسی گلی طرفیم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکنه شمام مثه مجید توکلی تکثیر شدی؟ :)))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* این شیلین کمر به قتل من بسته رسمن... به من چه شما باهم دعواتونه؟ باید این وسط منو به فا بدین؟ البت این غرها مربوط به چارشمبه پنجشمبه است و امروز هیشکدوم شرکت نیستن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی واقعن اعصابی از من بردن این دو تا هفتهء پیش... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد واقعن نمی دونم درسته یا نه؟ اینکه این همه رو من تحمل کنم و درک کنم و بازم داوطلبانه بمونم مثلن تا شیش و هفت وهشت شب کمکش وبه روی خودم نیارم که چار ساعت پیش کاملن آمادگیشو داشتم که بالا بیارم رو همشون و زونکنا رو بکوبم تو سرشونو برم خونه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردم از اینهمه فداکاری واقعن... بعد آخه بدیش اینه که بعده یه مدت میشه وظیفه ات!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه گیری افتادیما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* پنجشمبه که می رفتیم خونه با آژانس راننده هه از اینا بود که هی چاکرا چاکرا می کرد و افاضاته از این دست داشت و ادعای درمان با سنگ و اینجور چیزا می کرد... از بین من و شیرین هم گیر داده بود به من... هی می پرسید ماه تولدت چیه بعد مثلن شیش ساعت اندر حکایته خردادی ها که چقد گل و بلبل و ماهن داد سخن می داد!!! خلاصه... مام یه کم به دمش دادیم بعد دیدیم این می خواد عینه دو ساعت رو ـ ترافیک بود خب ـ همینجور فک بزنه... خودمونو زدیم به خواب!!! اینقد حال داد... دقیقن یک ساعته کامل خوابیدم!!! چقده جوگیرم من!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* جز پرت و پلاامروز صحبت خاصی ندارم! :)))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* هان... اصن اینو می خواستم بگم... یارو چاکراییه می گفت آدمیزاد کلن منتظره... مثلن خوده تو منتظر نیستی؟ من یه کم فک کردم تا اومدم بگم نه شیلین پرید وسط که آره و یه عالمه زرت و پرت در تایید یارو کرد... ولی ازاون موقع دارم فک می کننم که هستم؟نیستم؟ چی بالاخره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* یکی دو تا فیلم دیدم که زیاد چنگی به دل نمی زد... مثه مای وان اند اونلی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* زندگیمون شده کار و خواب... باقیش در انتظار خواب می گذره... من آدمه منتظری هستم!!! :)))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* توافقی هست میان ما... هر چه که تو بگویی مرا دیوانه میکند... هر چه که من بگویم به هیچ کجایت نیست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توافقی هست میان ما... مثلن من نمی دانم... مثلن تو رعایت می کنی این ندانستن را و می دانی که می دانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توافقی هست میان ما... مثلن من هزار بار توبه نامه می نویسم از تو... هزار بار برائت می جویم... هزار بار می گویم تمام و تو هر هزار بار را می دانی که باد هواست... می دانی که هر کجا بروم باز میگردم... می دانی که هیچ فرق نمی کند هر بار چقدر غمگین تر... چقدر عصبانی تر... چقدر شکسته تر بروم... باز می گردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب آمدم بنویسم دروغ گفتم... غم داشت... غصه داشت... اصلن من هنوز همان بالا ایستاده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دیدم که تو می دانی و گفتن ندارد و نگفتم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دو تا کتاب بود که یک زمانی داشتم می خوندم و از فرهیخته هم گرفته بودم ـ الان یادش میوفته باز که چارتا کتاب و سه تا فیلم پیشه من داره غربتی بازی در میاره!! ـ بعد نمی دونم چرا ولشون کرده بودم تو قفسه لای خونده ها و یادم رفته بود... یکیش دعوت به مراسم گردن زنی... اون یکیش کشور آخرین ها... اولی ناباکوف اگه درست یادم باشه و دومیش پل استر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بذا ببینیم چی میگن این آقایون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* یعنی ببین من تو چه جهنمی با چه موجوداتی دمخورم سره کار... یکیشون که مثلن شاعره و هر چی بهش می گی میگه روحیه ام هنریه به روحیه ام نمی خوره!!! بعد اصن ولش کن... حساب نیست این...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از دوتای باقی مانده ـ که یکیشون شیلینه ـ هر دو تا به فاصلهء یک روز دربارهء الی رو دیدن و از صب تا شب ور ور کردن که این چه فیلمه مزخرفی بود و بالا آوردیم و از این صوبتا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیلین رو که محل نذاشتم چون قده این صوبتا نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دومی رو ولی امروز به صورته ملایمی کوبوندم به طاق!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ّخه چقد میشه یه نفر بد فهم و بد سلیقه و کوفت و زهرمار باشه که به دربارهء الی بگه آشغال؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=578</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-578.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه های خستگی...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-577.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* حوصلهء غرغر هم ندارم... چارتا کلوم سوال دارم فقط.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول اینکه وا!!! مگه ما چن تا نخطه داریم؟ یکی که بیشتر نیست. این انسی گلی کیه؟ بعد اون انسی گلیه ما رو کجا خونده؟ انسی گلیه ما که گم و گور شد تو ولایت غریب و خیلی وخته خبری نیست ازش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم اینکه مینا من فکرامو کردم. هر وخت کتابو آوردی فیلم رو میدم! بعله! فک کردی با اسم انتشارات و مترجم حله قضیه؟ نخیرم... قرض می گیری کتابه رو برام منم فیلمو بت میدم. خسیس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم اینکه نمی تونی صاف بشینی زندگیتو بکنی؟ من جنبه ندارم. من نمی تونم. من یا همه چی رو با هم می خوام یا هیچی نمی خوام. بفهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 11:32:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=577</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-577.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
