<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رو به آن وسعت بی واژه... که تویی...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 10 Oct 2008 12:17:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اندر حکایت اینکه کدام گوری هستم؟؟؟</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-475.aspx</link>
<description>* عارضم خذمتتان که ما یک جایی مشغوله کارآموزی شده ایم و ممکن است استخدامش هم بشویم... ساعت کاری مان از هفت و نیم صبح است تا پنجه بعد از ظهر... شرکته کذایی پنجشمبه ها تعطیل است اماخب ما پنجشمه ها و جمبه ها باهاس برویم دانشگاه از بوقه سگ تا بوقه خر!!! اینجوری هاست که جنازه مان وختی می رسد خانه دیگر نای اینجوری قرتی باری ها از قبیله وبلاگ نویسی و اینها را ندارد!!! البت دروغ چرا؟ تلفته خانه مان هم به مبارکی و میمنت قطع است... حالش را هم نداریم عصر ها برویم کافی نت... پولش را هم ایضن... امروز هم که می بینیدمان خب نرفتیم دانشگاه چون خوابمان می آمد!!! از آن طرفش هم چون با بختیار ـ که خداوند زودتر روانهء آن دنیایشس کند بلکم ارثمان را بتوانیم دریافت کنیم!!! ـ به شدت دعوایم شده و اصلن تحمله خانه را ندارم ، حدودن های ده و نیم صبحانه نخورده و دست و رو نشسته زده ام بیرون به مقصده تجریش و یک عدد سه زنه منیژه حکمت زده ام به یدن ـ که خب بد چیزی نبود ولی به کسی توصیه اش نمی کنم! ـ و هم اکنون آمده ام کتابخانه ملی که پناهه همیشگیم است و می لاگم و بعدش هم قرار است تا شب بنشینیم و غرور تعصب بخوانم به سلامتی!!! باشد که رستگار شوم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعوا هم سره این بود که بختیار خیلی احساس پیروزی می کرد از اینکه بالاخره مرا توانسته بفرستد سره یک کاری ـ گیریم بی حقوق!!! ـ من هم روزه دوم حالش را جا آوردم که ریدی اگر فکر کردی من اینجور زندگی می کنم به میله تو!!! من اگر هم قرار باشد سره کاری بروم شرط می کنم که تا دو بیشتر نمی مانم!!! جدی این هم شد زندگی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش خب خیلی شدید تر از این حرف ها بود دعوا و از اون روز به بعد هم برای اینکه به قوله خودش یک راه کاری داره برای آدم کردنه من چنان زندگی رو زهر کرده برام که از صب می زنم بیرون و شب هم به زور می رم خونه!!! البت ممکنه به نظر  بیاد پیروز شده ولی وختی بفهمه که مثلن صب تا شب ول گشتم یا رفتم سینما یا بالاخره هر چیزی جز کار حسابی جر می خوره!!! مخصوصن که همیشه بهش یادآوری می کنم همهء این کارارو با پوله اون کردم!!!! :)))))))))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرکته بیخودیه اینجایی که میرم کارآموزی... روز اول یه خورده ای مونتاژ و اینا یاد گرفتم و مشغوله مونتاژ بودم ولی از روز دوم دیگه افتادم به بیگاریه بیخود... نمایشگاه دارن تو آبان و هفتهء گذشتهء من به درست کردنه کاتالوگ برای آقایون گذشت!!! من هم به یارو گفتم که این کارا که جزء کارآأموزیم نیست و باید پولشو بده!!!  حالا قراره صحبت کنیم... بعد از کارآموزی هم اگر قرار بر ماندنه من شد در شرکته مذکور که خب شرطم همان تا ساعته دو ماندن است... و اگر هم که نه خب می روم شرکته شیرین اینا و و راحت ماهی سیصد هزار تومن را می زنم به بدن!!! و باز هم کونه بختیار پاره است چون به شکله مریض گونه ای اصرار دارد که من فقط و فقط تو یه شرکته الکترونیکی کار کنم!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* به طور خلاصه این بود وضع و اوضاعه ما... ریدن توش نع؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دیروز هم از دانشگاه زود برگشتم چون کلاسه آخرم رو حذف کردن گوسفند ها و فردا باید بروم یقهء مدیر گروه را بگیرم و کلی تغییرات بدهم توی واحدهای این ترمم! بعد دیروز که زود برگشتم رسیدم که با آقای گنجیشکه و باقیه رفقا بروم کنعان را ببینم و البت بدهکاره گنجیشکه هم بشوم چون پولی ته جیبمان نمانده بود!!!! خلاصه که خوب فیلمی بود این کنعان و درست که گریمه ترانه اش عینه تالاسمی ها بود ولی خب عوضش یک رادانه خیلی خوب داشت و یک فروتنه خیلی شیک و یک بایگانه گناه داشتنی!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دیگه چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* همینا دیگه... احتمالن صد سال به صد سال وخت کنم اینجا یا آنجا یا آن یکی جا بنویسم!!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 12:17:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=475</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-475.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خل خلانه!</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-474.aspx</link>
<description>* چقد فیلم باهاس ببینم... سه زنه منیژه حکمت... دعوته حاتمی کیا... کنعانه مانی حقیقی... یکی دو تا دیگه هم هس که الان تو ذهنم نیس... پول ندارم... خداوندا یک گنجی بنداز رو سره من... یک تراولی... سکه ای... سرویس طلایی... چیزی بنداز رو زمین من پیدا کنم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقای فرهیخته ـ که در اینجا اعلام می کنم بویی از آقایی و فرهیختگی نبرده است و همه اش شایعه می باشد!!! ـ رفته است تنهایی کلاس های ایتالیای سفارت را نامرد... بعد خوشمان می آید که رسمن از کار و زندگی افتاده است و یک روز در میان باید برود انجا... الان هم تا بیست بلد است بشمارد!!!! :)))))))))))))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* خوب شد من نرفتم ها... با وجودی که خیلی سختم بود این نرفتن ولی جانه وختش را نداشتم... حالا رسمن قول می دهم خرداده ساله بعدی من نفره اوله ثبت نامی ها باشم... اون دفعه زنگ زدم با یه خانومه بامزه ای اونجا مشورت کردم و نتیجه اش این شد!!! اونوخت تابستانه هشتاد و نه به سلامتی شرم را می کنم و می روم از این مملکته گند و کثافت!!! زیاد هم نیست ها... تا آن موقع هم درسم را تمام کرده ام اگر خدا و ملائک و اولیا و پیغمبران و خلاصه هر کی هر چی از دستش می رسه کمک کنند و هم رفته ام یک سالی سره کار و یک پولی جمع کرده ام... هم شاید یک هو دیدی دماغم را هم کنده بودم و با یک دماغه نو رفتم به استقباله زندگیه تازه... :)))))))))))&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 11:41:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=474</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-474.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر حکایته خره ما که از کرگی که هیچ... در دورانه جنینی سقط شد! و حتی آن موقع هم دم نداشت!!!!</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-473.aspx</link>
<description>* آقا بخورد تو سرتان این اعیاده کوفتیتان... نخواستیم... نه عیدتان به عید می برد نه عزایتان... کلن با آدمیزاد تومنی دوازده تومن توفیر دارید...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* میگم این چند روزه به شدت در بحره تفکر به این موضوع غرقم که چرا دوازده ساعت داریم؟ چرا مثلن شبانه روز رو نکردن سی ساعت به جای بیست و چهار ساعت که دو تا دوازده ساعته؟ هان؟ خب دوازد رو می دونم اعتقاد داشتن از اعداده جادوی ولی خب نمی دونم جادوش چی بوده... بعد یه چیزه دیگه... چطوره که اگه الان چهارشمبه است باسه خارجی ها هم چارشمبه است؟ ینی همه جای دنیا چارشمبه است؟ ینی از یه جا همه گفتن استپ از حالا به بعد شمبه مثلن؟ پوووف... بار تفکر تمامه جهانیان رو من باید تنهایی به دوش بکشم!!! :))))))))))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقا شکر خوردیم... شوور چیه؟ نخواستیم... فک کن مشکلاتی که الان دارم در برابر مشکلاتی بعدن با شووره خواهم داشت اصلن به چشم نمیاد... جانه تو من آدمش نیستم... یه هوسی بود تموم شد... تو هم همین جا چالش کن!!! ینی واقعنی من آدمه زندگیه مشترک نیستم... خیلی خودخواهم... خیلی خار دارم... خیلی گیر دارم رو خیلی چیزا... خیلی دل نازکم... خیلی لوسم... خیلی بی مسئولیتم... خیلی ولخرجم... خیلی بی ثباتم... خیلی خسته میشم زود... خیلی خسته کننده می شم زود... خیلی خلاصه به درده هیچی نمی خورم!!! :)))))))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقا ما قبل از دربی مصاحبه نمی کنیم!!! گفته باشیم!!! :)))))&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 11:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=473</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-473.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزی روزگاری...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-472.aspx</link>
<description>* آقا چه مملکتیه این آخه؟ اگه چارشمبه فطر باشه که خب پنجشمبه تعطبیل میشه و جمعه هم که خبری نیست و دانشگاه این هفته هم مالیده میشه! گور بابای دانشگاه... کارآموزی هم مالیده میشه باز... می ترسم برم یارو اصلن منو یادش نیاد دیگه!!! گیری افتادیم ها با این مملکته اسلامی!!! :(((
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* ولی جدی من اون پسره تو تندیس را می خواهم!!! خیلی خوچگله می باشد... پتوهایش هم خیلی خوچگله یم باشند... به مامانم هم نشونش داده ام و گفته ام من این را می خواهم!!! مامانم هم گفته خب می رویم ازش پتو می خریم بعد تو مثلن موبایلت را جا بگذار بعد دیگه حتمن چون با شخصیت است زنگ می زند که پسش بدهد بعد ما تورش می کنیم!!! ننه ام ماشالله خیلی عملی فکر می کند!!! :))))) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* خداییش فکره خوبیه ها... فقط الان چار ماهه آقام بیکاره... پول نداریم نون بخوریم... به نظرت از کجا بیاریم بریم پتو لحافه جینکیل بخریم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* مینی من دیشب خواب دیدم با هم رفتیم سینما... ناراحت نباش اگه امروز نرفتیم!!! :))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* بعد کلن امروز همین جور دارم احساسه حسادت و بطالت و حماقت و اینا را با هم می کنم... سمیرا که شوور کرده و تازگی ها هم رفته سر کار و تکلیفه زندگیش مشخصه... جی جی هم که درسش تمام شده و اون هم رفته سره کار تازگی ها و بالاخره مونده فقط شوور!! فقط منم که نه درسم تموم شده... نه کار دارم... نه شوور... آدم یکیشو هم داشته باشه باز اینقد حرص نمی خوره... اصن آدم همون یکیشو داشته باشه هم دیگه بقیه اش لازم نیست.. همون یکی دیگه!!! :)))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*آقا در ضمن... دربیه میلان را که ما بردیم با عرضه معذرت از مورینیو جان! مانده روز حمعه که کریمی چیکارش می کنه؟؟؟ :)))))))))))))))))&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 18:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=472</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-472.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمی دانی که من در هر ستاره...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-471.aspx</link>
<description>* به مامانم میگم الان حاله سمیه رو درک می کنم!!! اینکه چقد بیست و پنج سالگی براش سنه سختی بود!!! و اینکه چقدر بیست و هفت سالگیش که همین روزهاست چقدر باید ناامید کننده و کشنده باشه!!! وختی منی که ازدواج برام اخ و پیفه اینجوریم اون که عشقه شوور داشت دیگه باهاس خودشو حلق آویز کرده باشه تا الان! :)))) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشستیم خواستگارایی که تا امروز پروندم رو ردیف کردیم با ننه ام... میگه پسره خانوم صالحی چش بود؟ دکتر دارو ساز!!! میگم مگه خودت نمی گفتی خل و چله؟ میگه نههههههههه کی؟؟؟ تازه هنوزم مجرده!!! میگم خاک بر سرش... حتمن دیگه خل و چله که هنوز زن نگرفته!!! میگه پسره اون یکی... میگم خب اونو که خودت روندی... میگم اصلن همون پسره رو چرا نمی گی که آقا ننه اش مرده بودن و تو کاره صادراته فرش بود تو پروندیش؟ اصلن همون مرد زندگیه من بود... میگه نه اون دیپلمه بود!!! میگم وا!!! به تو چه؟ خلاصه بعدش هم به توافق می رسیم که هر خواستگاری که پولدار بود و شبیه به اون پسره پتو فروشه تو تندیس بود رو من می خوام و بگه بیاد!!! :))))))))))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرش البت شرط می کنم که مدت ازدواج ماکزیمم دو سال... من می خوام برم ایتالیا... این دو سال هم می خوام برم دور از آقام در ارامش زندگی کنم زبانم خوب شه!!!! :)))))))))))))))))))))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* این سرگردنه گیرای بلاگفا رو باش!!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 17:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=471</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-471.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-470.aspx</link>
<description>* باز هم سرم پر است از افاضاته بی بدیله تخ می! از آن قسم که می خواهند خامی بچه گانهء چسبیدن به خاطرات پوسیدهء سالهای دور و ناتوانی در قبول نه را بچسبانند به عشق ابدی و اینجور خزعبل ها... آنقدر بچه است که هنوز پا می کوبد به زمین که اگر دوستش دارم به او ربطی ندارد... این منم که می سازم عشقم را... کله خر! فکر می کند اینطور از ابتذالش کم می شود و به قدر و مقدارش افزوده! ابله!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقا کشکی کشکی ترشیدیم رفت... برویم یک حرکتی بزنیم بلکم این بخته باز شود... شما ها هم که یکی از یکی بی عرضه تر... بابا پسر خاله ای... پسر عمویی... پسر عمع ای... دوستی.. رفیقی چیزی ندارید ما را بندازید بهش؟؟؟ بعد آخه مینی تو چه امیدی داری به منی که خودم دست به دامنه اینو و اونم؟؟ این آقای فرهیخته هم که ما را نمی برد آنجاهایی که شوهر می فروشند توش! تف!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 08:04:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=470</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-470.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو به دلریختگان چشم نداری...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-469.aspx</link>
<description>* دختر جوون باغه چی؟ کشکه چی؟ فعلندش از اون باغه فقط گردوهاش به ما رسیده!!! نه دری نه دیواری... نه ژیکری... حالا مونده تا اونجا بشود باغی که ما می خواهیم... احتمالن سه چهار سالی طول بکشد ساختنه آنجا... فعلندش که ما همین جا هستیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آقا میگم عجب بازی ای بود دیشب بازیه اسپانیول و بارسلونا... ینی خدااااااااااا که می گن همونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* ما نمی خواییم قبل از داربی کل کل کنیم... حرف هایمان را بچه هایمان توی زمین می زنند!!! :)))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* یک چیزه مهمی می خواستم بگویم که یادم رفت... فک کنم مربوط به تیتر می شد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 07:57:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=469</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-469.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه’ گربه هایی که روزی خواهم داشت!</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-468.aspx</link>
<description>* خواب دیدم که با یه عالمه عملیاته ژانگولر و پریدن از تله کابین و اینا خودمو می رسونم به جک توی امیلی! دقیقن خودش... بعد یارو دو تا بچه گربه تو دستشه که میگه کدومو می خوای... من اول می گم اون کبوده... بعد میگم نه هر دو تاشون... اون پلنگیه رو هم می خوام... جفت بچه گربه ها رو می ذارم تو جورابام و با سر بلندی در حالی که دو جفت جوراب دستمه بر می گردم خونه... خوش ترین لحظهء خوابم اونجا بود که جورابارو از رو سرشون کشیدم پایین و جفتشون خوابه خواب بودن... وااااااااااااای... کی میشه من بتونم یه توله سگ و دو تا بچه گربه داشته باشم؟ خوشبخت ترین موجوده عالم می شم اون موقع... </description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 12:11:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=468</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-468.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من به خط و خبری از تو قناعت کردم...</title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-467.aspx</link>
<description>* پوووووف... چه خطی؟ چه خبری؟ خیلی گذشته از اون تایپ های دونه درشته سیاه... خیلی تر گذشته از اون اس ام اس های گاه و بیگاهه دلتنگی و دلجویی و دلبرانگی... یادم هست و یادت نیست...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* رسمن جناب آقای امیر خانی باید عارض بشوم خدمتتان که جز جفنگ چیزی ننوشته اید... حالا من او را نخوانده ام... ولی خب می شود حدس زد که خزعبلی در حده همین بیوتن و ارمیا و از به باشد... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 11:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=467</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-467.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تف... تف...تف... </title>
<link>http://talkhoon.blogfa.com/post-466.aspx</link>
<description>* اونوخ میگه تف نکن... عققق نزن!!! آخه برادره من اگه تو هم پنجه صب با کلی جر واجر شدن از بستر بر می خواستی - نه از خواب ها... چون اصولن خواب نداری این روزها - با کلی حاله تهول و اینا پا میشدی می رفتی به اون خراب شدهئ جهنمه سوزان و بعد از همون دمه در می فهمیدی که چه غلطه بزرگی کردی و چه مغزه خری رفته تو پاچت و پرنده و چرنده که هیچ حتی خزنده هم پر نمی زند و محض رضای خدا یک نفر از دانشجو و استاد و نظافتچی بگیر تا همون دانشجو و استاد و نظافتچی حضور به هم نرسانده اند در دانشگاه تف نمی کردی؟؟؟ ینی اون حاتمیان که می گفتن از سی شهریور سره کلاس حاضره هم نبود... بعد هیشکی نبود... ینی نه کارشناس گروهی نه همون پرنده و چرنده و خزنده ای... ینی حتی نتونستم نامهء کارآموزی بگیرم... افتاد هفتهء دیگه... حالا تف کنم با نه؟</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 11:19:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=talkhoon&amp;postid=466</comments>
<dc:creator>talkh</dc:creator>
<guid>http://talkhoon.blogfa.com/post-466.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
